شنبه، 25 آذر 1385 - شماره 1285 صفحه اول
 
صفحه نخست :: مقالات :: ادبيات
نامه نگاری های «ارنست همینگوی» با «اسکات فیتزجرالد»
بهترین دوست «پاپا»

سعید کمالی دهقان www.sibegazzade.com ؛ «اسکات فیتزجرالد» را می توان از نزدیک ترین و تاثیرگذارترین دوستان «ارنست میلر همینگوی» دانست. هر کس هم که کتاب «پاریس، جشن بیکران» «همینگوی» را خوانده باشد که مرحوم «فرهاد غبرایی» ترجمه کرده، بی شک آن سه فصل مهم و خواندنی کتاب را درباره «همینگوی» و ارتباطش با «فیتزجرالد» فراموش نمی کند. فصل هایی که هر چند کمی با اغراق و غلو نوشته شده اند، اما اهمیت کسی را نشان می دهند که «همینگوی» درباره اش صحبت می کند؛ اسکات فیتزجرالد.

نامه های «همینگوی» را که نگاه کنید، «فیتزجرالد» بعد از «مکسول پرکینز»، ویراستار آثار «همینگوی» در انتشارات «اسکریبنر»، تنها کسی است که بیشترین نامه های «همینگوی» خطاب به او نوشته شده. نخستین بار یکدیگر را در کافه «دینگو» پاریس و اواخر آوریل 1925 دیده اند، درست دو هفته بعد از انتشار رمان «گتسبی بزرگ» نوشته «فیتزجرالد» و شش ماه قبل از انتشار اولین نسخه مجموعه داستان معروف «همینگوی»، یعنی «در زمان ما». «اسکات» سه سال از «ارنست» بزرگتر بود، کتاب «این سوی بهشت اش» در سال 1920 خوب فروش کرده بود و برای روزنامه یی می نوشت که سه میلیون تیراژ داشت، لااقل از «همینگوی» آوازه اش بیشتر بود. پس از آشنایی، «فیتزجرالد» معرف «همینگوی» شد، به خیلی از نویسندگان مطرحی که ساکن فرانسه بودند و بعد ها او را به «چارلز اسکریبنر» معرفی کرد، کسی که مدیر موسسه انتشاراتی «اسکریبنر» بود و همانی که بعدها اغلب کتاب های «همینگوی» را منتشر کرد. نقطه عطف زندگی همینگوی را شاید بتوان زندگی در «پاریس» و هم نشینی با بزرگانی همچون «جیمز جویس»، «دوس پاسوس»، «گرترود استاین»، «ازرا پاوند» و... دانست؛ دورانی که بیشتر با «اسکات فیتزجرالد» سپری شد.

هر چند که در آغاز دوستی این دو نویسنده بزرگ ادبیات جهان، «فیتزجرالد» نسبت به «همینگوی» چهره سرشناس تری بود اما با گذشت زمان رابطه برعکس و نقش «فیتزجرالد» در ادبیات کم رنگ تر شد، تا جایی که کم کم «همینگوی» تبدیل شد به اسطوره یی برای «فیتزجرالد». در همان اولین مهمانی یی که به مناسبت آمدن «همینگوی» به پاریس برگزار شد و «فیتزجرالد» هم آن جا حضور داشت و به خاطر برخورد نامناسب «اسکات» و سوال احمقانه یی که پرسید 1، آن اسطوره خیالی که «ارنست» از او در ذهنش ساخته بود، ناگهان فرو ریخت. «همینگوی» که از افول ادبی دوستش واهمه داشت، بارها این مساله را به او هشدار داد و تشویقش کرد به نوشتن. به ندرت می توان نامه یی را پیدا کرد از «همینگوی» به «فیتزجرالد» که از کم کاری «اسکات» گله نکرده یا آنکه او را از بهترین نویسندگان معاصر نخوانده باشد. «همینگوی» هر چند تنها یک بار و آن هم خیلی کوتاه در کتاب «جشن بیکران» به خوب بودن رمان «گتسبی بزرگ» اعتراف می کند، اما بارها در نامه هایش به رقیب دوست داشتنی خود می گوید کسی که توانسته چنین رمان شگفت انگیزی بنویسد پس می تواند شاهکارهای بهتری هم خلق کند. به نظر «همینگوی» بهترین کتابی که «فیتزجرالد» نوشته رمانی است به نام «شب لطیف است». کتابی که نه سال پس از «گتسبی بزرگ» منتشر شده. «همینگوی» معتقد بود که این کتاب بیشتر رونوشتی از زندگی خود «فیتزجرالد» و ارتباطش با «زلدا» است و در نامه یی به «اسکات» درباره «شب لطیف است» این چنین می نویسد؛



به اسکات فیتزجرالد

کی وست، 28 مه 1934

اسکات عزیز

از کتابت هم خوشم آمد و هم خوشم نیامد. اوایل کتاب، از سارا و جرالد 2 توصیف های فوق العاده یی می کنی (خدا دوس3را لعنت کند که کتاب را برداشته با خودش برده و من الان نمی توانم خوب نشانی بدهم به همان جایی از کتابت که دارم درباره اش حرف می زنم، پس اگر اشتباهی شد...). اما بعد شخصیت هایت را حسابی خراب کردی و به زور خواستی آنها را به چیزهایی که بهشان نمی خورد، جور کنی و تبدیل شان کنی به آدم های دیگری. اما اسکات، این کار را نمی شود کرد. وقتی داری درباره آدم های واقعی می نویسی، نمی توانند از زن و مردی به دنیا آمده باشند که پدر و مادر واقعی شان نیستند، یا آنکه مجبورشان کنی کارهایی را بکنند که نمی کنند ( شخصیت آنها را همان پدر و مادر و وقایع طبیعی شان می سازد). می توانی شخصیت خودت، من یا زلدا، پولین4، هادلی 5، یا سارا یا جرالد را برداری و درباره شان بنویسی اما باید همان طوری که هستند آنها را حفظ کنی و تنها اعمالی را بخواهی انجام دهند که ازشان بربیاید. نمی توانی یکی را به دیگری تبدیل کنی. خلق یک شخصیت عالی ترین کاری است که می شود کرد، اما نمی توان شخصیتی را که در کل وجودش امکان پذیر نیست بیافرینی.

این همان چیزی است که ما، خیلی که زور بزنیم می توانیم انجام دهیم، موقعیت و حوادثی آن قدر واقعی که انگار بعداً قرار است اتفاق بیفتند.

اما تو گذشته ها و آینده ها را با توجه به شخصیت هایت نمی سازی، بلکه آنها را از ماجراهای جعلی یی که برای خودت ساخته یی اختیار می کنی. تو بهتر از هر کسی می توانی بنویسی، استعداد مثل شپش وجودت را دربر گرفته و می دانم که با استعداد هم به جهنم خواهی رفت. اسکات، تو را به خدا فقط و فقط واقعی بنویس، درباره هر کس و هرچیزی که می خواهی، فکر این نباش که به کسی بر می خورد و این قدر ملاحظه کاری نکن. اگر سارا و جرالد را به اندازه کافی بشناسی و نوشته ات هم حقیقی باشد، آنها هم هیچ حس خاصی بهشان دست نمی دهد و راحت از کنارش می گذرند.

خیلی چیزها هست که هیچ کس جز تو نمی تواند درباره اش حتی نصف آن چیزی که تو می توانی بنویسد، اما نمی نویسی و هی خودت را گول می زنی. در حالی که هیچ نیازی به این کارها نداری.

اولاً همیشه می گفتم که اهل فکر کردن نیستی. باشد، قبول، بلدی فکر کنی. اما به خودت تلقین کن که بلد نیستی فکر کنی، پس مجبور می شوی بنویسی و از آدم ها و چیزهایی که می شناسی انتخاب کن و یادت باشد که گذشته هایشان را هم نگه داری و تغییر ندهی. ثانیاً خیلی وقت است که متوقف شده یی و فقط دنبال جواب سوال های شخصی ات هستی. چیز های دیگری هم هست. این همان چیزی است که نویسنده ها را کر می کند و نمی گذارد چیزی بشنوند ( همه ما روزی کر می شویم، به حضور مبارک برنخورد یک وقتی). خب. تنها راه الهام همین است. نگاه کردن و شنیدن. تو خوب می بینی اما دیگر هیچ چیز نمی شنوی.

کتابت آن قدر ها که می گویم بد نیست. اما بهتر از اینها می توانستی آن را بنویسی. وقتی داری می نویسی می توانی اقتصاد و حتی روانشناسی بخوانی و چیز دیگری جز اینها بهت کمک نمی کند. ما مثل این بندباز های نکبت هستیم که خوب بلدیم بالا و پایین بپریم، در حالی که دنیا پر است از بندبازهایی که نمی توانند اصلاً در عمرشان بپرند.

تو را به جان عیسی بنویس و این قدر نگران این نباش که دیگران چه می گویند یا اینکه کتابت شاهکار از آب در می آید یا نه. خود من از هر نود صفحه چرت و پرتی که می نویسم فقط یکی اش خوب از کار در می آید و شاهکار می شود و بقیه را فوری می ریزم توی سطل آشغال. خب خودت هم که می دانی برای آنکه چرخ زندگی ات بچرخد باید بنویسی، پس بنویس دیگر. باشد، اما اگر کافی بنویسی و نهایت تلاشت را بکنی، مطمئن باش که شاهکار ها خودشان به اندازه کافی خلق می شوند. نمی شود که نشست و فکر کرد و شاهکار زائید، خودت را از شر این ژیلبرت سلدر و امثالهم که گند می زنند به تو و زندگی ات راحت کن و مطمئن باش اگر بگذاری ملت خودشان هر وقت خوب می نویسی تشویقت کنند و هر وقت بد نوشتی هو کنند، آن وقت همه چیز حل می شود. تراژدی زندگی شخصی ات را بی خیال. همه ما از همان اول هر چه بلا بوده سرمان آمده و قبل از نوشتن هر داستان جدی حسابی اذیت شده ایم. اما از این بلاها که سرت می آید استفاده کن، نگذار فریبت دهد. مثل یک متخصص وفادار باش به همه اتفاق های زندگی ات اما زیاد جدی شان نگیر؛ چون این اتفاق ها هم برای تو و هم برای همه کسانی که با تو مرتبطند اتفاق می افتد و مختص به تو نیست.

این بار اگر حتی حسابی از دستم شاکی شوی، گله یی ازت ندارم. به عیسی قسم که خیلی حال می دهد وقتی داری به کسی می گویی چطور بنویسد، چطور زندگی کند و چطور بمیرد و...

دلم می خواهد ببینمت و با هم درباره این چیزها حرف بزنیم. حسابی چسبیده یی به نیویورک و ما هم که جایی نمی رویم. می بینی اسکات، اصلاً شخصیت تراژیکی نداری. من هم این طور نیستم. ما فقط نویسنده ایم و تنها کاری که باید بکنیم این است که بنویسیم. تنها چیزی که تو این دنیا نیاز داشتی فقط نظم و ترتیب بود اما به جاش با کسی ازدواج کردی که به کارهایت حسادت می کند، می خواهد با تو رقابت کند و نابودت کند. درباره زلدا، به همین سادگی به این نتیجه نرسیده ام، از همان اولین باری که دیدم اش فهمیدم دیوانه است، تو هم با آن عشق سرشارت خراب ترش کردی، از بس که مست لایعقل هستی. اما با این همه به پای جویس و خیلی از نویسنده ها نمی رسی. اسکات، نویسنده های بزرگ یک روزی برمی گردند به اصل شان. همیشه خدا این طور است. الان دو برابر آن زمانی که به خیال خودت آدم فوق العاده یی بودی، بهتر می نویسی. می دانی که زیاد گتسبی را جدی نگرفتم. الان دو برابر بهتر از آن می توانی بنویسی. فقط باید واقعی بنویسی و بی خیال حواشی شوی.

برو و بنویس.

دیوانه ات هستم حسابی و دلم می خواهد که هراز چندگاهی باهم حرف بزنیم. زمان های خوبی را با هم گذرانده ایم. یارویی بود که یک دفعه رفتیم «نویی» دیدنش، هنوز یادت است؟ زمستان یک سر آمده بود اینجا. این «کنبی چیمبرز» هم آدم باحالی است. دوس را زیاد می بینم. الان حسابی رو به راه شده و پارسال همین موقع وضعش خیلی بد بود. زلدا و اسکاتی چطورند؟ پولین بهشان سلام می رساند. ما همه خوبیم. با پاتریک برای چند هفته دارد می رود به «پیگات» تا «بامی» را بیاورد. یک قایق بامزه هم داریم. دارم یک داستان طولانی می نویسم. خیلی هم سخت.

دوست همیشگی ات

ارنست

راستی، اصلاً وقت کردی نگاهی به خورشید همچنان... و فیلمش بیندازی؟ قسمت هایی دارد که خیلی خوبند. باید حتماً ببینی. درباره آن مجموعه داستان حق با تو است. باید بیشتر رویش کار کنم. آخرین باری که داشتم درباره اش کار می کردم در «کوزموپولین» بود.

▪▪▪

«همینگوی» مهمترین مانع پیشرفت «فیتزجرالد» را «زلدا سایر» همسر او می دانست و بارها چه در «جشن بیکران» و چه در نامه هایی که برای نویسندگان و دوستان دیگرش نوشت، به این نکته اشاره کرد. «فیتزجرالد» برخلاف «همینگوی» که در طول عمرش چهار بار ازدواج کرد، تا وقتی که «زلدا» بر اثر آتش سوزی در تیمارستانی که در آن بستری بود کشته شد، به همسر خود وفادار ماند و درباره تعدد ازدواج های مجدد «همینگوی» می گوید؛ «ارنست به جای آنکه مشکلات خانوادگی اش را حل کند، از آنها فرار می کرد و برای هر رمانی که می خواست بنویسد، یک زن جدید می گرفت.» «همینگوی» هم در نامه یی به «اسکات» می نویسد؛ «به نظرم بهشت تو جایی است که همه مردهای آنجا تنها یک بار ازدواج کرده و زندگی را در کنار همسرشان به خوبی و خوشی گذرانده باشند.» «زلدا» اما به واقع مهمترین عاملی بود که از پیشرفت ادبی «اسکات» جلوگیری می کرد، هم به خاطر میهمانی های بسیاری که «اسکات» را مجبور به شرکت کردن در آنها می کرد و هم به خاطر تحقیرها، دردسرها و حسادت هایی که به شوهر خود داشت. «زلدا» همچنین «همینگوی» و «فیتزجرالد» را به همجنس گرایی متهم می کرد. مصرف الکل بیش از حد، بی قیدی، ستایش جوانی و کم کاری در نوشتن هم از عواملی بود که به نظر «ارنست» مانع این می شد که «اسکات» کتاب های بهتری بنویسد. «همینگوی» درباره «اسکات فیتزجرالد» در نامه یی به «آرتور میزنر» که داشت بر روی کتابی درباره زندگینامه «اسکات فیتزجرالد» کار می کرد، می نویسد؛

به آرتور میزنر

فینکا ویجیا، 22 آوریل 1950

آقای میزنر عزیز

...

تنها احترامی که برای اسکات قائلم، استعداد دوست داشتنی، بی اندازه و حیف و میل شده اش است. شاید اگر کمی بیشتر ذهنش را به کار می انداخت و تحصیلات بیشتری داشت، بهتر بود. اما به هر حال با وجود زلدا و حسادتی که به کارهای اسکات داشت انتظار دیگری هم نمی شد داشت. مشکل دیگر اسکات، الکل بود که دردسر واقعی همه ما است. من هم روزهایی بوده که بدون الکل نمی توانستم زندگی را سر کنم یا لااقل دلم می خواسته که این طور باشد، اما الکل برای اسکات به جای اینکه نوشیدنی به حساب بیاید، فقط و فقط سم بود.

چیز دیگری هم هست که باید بدانی، اسکات هیچ وقت با کس دیگری جز زلدا نبود، تا اینکه زلدا رسماً دیوانه شد. البته از همان اولش هم دیوانه بود اما نه این قدر. یادم می آید که در «انتبیز» می گفت؛«به نظرت ال جانسون از مسیح آدم بزرگتری نیست؟» که من گفتم؛«نه.» چون تنها جوابی بود که آن موقع بلد بودم.

...

شده تا به حال گفته باشم که این زلدا بود که اسکات را نابود کرد؟ شاید گفته باشم. اگر نگفته ام، الان می گویم. زلدا همیشه به اسکات سرکوفت می زد (در خیابان ژاکوب و رستوران «میشود» بودیم چون من و جویس همیشه آنجا غذا می خوردیم و اسکات هم آنجا را انتخاب کرد).

اسکات رمانتیک، جاه طلب و خود عیسی مسیح بود. خدا می داند که چه قدر بااستعداد بود. تحصیلات چندانی نداشت و حاضر هم نبود آن را ادامه دهد. می توانست درباره فوتبال و جنگ تحقیق کند. اما چه فایده. همدم دوست داشتنی و بااستعدادی بود و کمی هم از تمایلات اسطوره پرستانه اش در عذاب بود. اسطوره هایش تامی هیچکاک، جرالد مورفی و من بودند. شاید اسطوره های دیگری هم داشته که من ازشان خبری ندارم. اما این سه اسطوره که حتمی بود. با همه اینها خیلی بی نظم و شلخته بود، همیشه یا نوک کلاه کسی ایستاده بود و در حال افتادن بود یا برای اینکه نیفتد کلاه کسی را می گرفت. از آن ایرلندی های نازک نارنجی. کاش الان اینجا بود تا این نامه را می دادم دستش تا بخواند و فکر نکند که من از آن آدم هایی هستم که پشت کسی حرف می زنند.

...

در نوشتن کتابت موفق باشی.

ارنست همینگوی

▪▪▪

رابطه این دو دوست و نویسنده در اواخر سال های 30 کمی به خاطر دوری محل سکونتشان از هم و کمی هم به خاطر دلخوری هایی که سر کتاب «وداع با اسلحه» و اظهارنظرهای «فیتزجرالد» پیش آمده بود، کم شد اما هیچ گاه قطع نشد. «فیتزجرالد» معتقد بود که «وداع با اسلحه» پایان خوبی ندارد و پیشنهادهایی هم به «همینگوی» داده بود که «همینگوی» برخلاف آنکه در ویرایش کتاب های قبلی اش از توصیه های دوست خود بهره برده بود، این بار نظرات او را قبول نکرد. «ارنست همینگوی» حتی پس از مرگ «فیتزجرالد» چند بار به «اسکاتی» پسر «فیتزجرالد» نامه نوشت و از گذشته ها با دوست صمیمی اش تعریف کرد. «اسکات» در طول زندگی همیشه به «ارنست» علاقه مند بود و حتی قهرمان یکی از کتاب هایش را از روی شخصیت «همینگوی» الگوبرداری کرد و در آن کتاب، «همینگوی» را در قرون وسطی به تصویر کشید. «فیتزجرالد» اواخر سال 1940 و در حالی که شهرتش به شدت کم شده بود، بر اثر حمله قلبی درگذشت و «همینگوی» را تنها گذاشت.

* لقب ارنست میلر همینگوی

پی نوشت ها؛

1 - ماجرا را در کتاب «پاریس، جشن بیکران»، سه فصل پایانی کتاب بخوانید.

2- سارا و جرالد مورفی

3 - دوس پاسوس

4 - پولین فایفر، همسر دوم «همینگوی»

5 - هادلی ریچاردسن، همسر اول «همینگوی»

نگاهی کوتاه بر نقد ادبی در ایران
نبود نقد ادبی در اجتماع به تدریج ادب و هنر را دچار وقفه و رکود و در نهایت اسیر تقلید و پوچ گرایی می کند.

در جهانی که خرمهره فروشان خزف خود را به بهای زر ناب به هنردوستان قالب می کنند و یک شبه به مدد گزافه گوها آثارشان به چاپ های هجدهم و نوزدهم می رسد. نقد راستین و بی شائبه، نقدی که ریشه در صداقت، امانت داری و آگاهی دارد و هرگز به پایگاه ها و جایگاه های رنگارنگ اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تکیه ندارد، نقدی که رنگی از شیفتگی و هوشیاری و بویی از تعهد و آگاهی در آن احساس شود، نقدی که بدون هیچ چشمداشت مادی، سمر و ثمره یی جز ادبیات موردنظرش نیست، جایگاه ویژه یی در میان هنردوستان پیدا می کند. چنین نقدی با تلاش نفس گیر و بی طرفانه خود اجازه نخواهد داد هنرفروشان بی مقدار، از اعتبارهای رنگارنگ بهره مند شوند و صیرفیان هوشمند، در انزوا بپوسند و میوه تلخ ناکامی به کام بگیرند.

به درستی که چنین نقدی چکیده خون همان قلم هایی است که انسان در طول حیات خود برای پاسداشت آن از پای نایستاده است. اما نقد ادبی در ایران که ظاهراً پدیده یی کاملاً نو است و بعد از تحولات فکری و اجتماعی انقلاب مشروطه پا گرفته است، در تاریخ و ادب سرزمین ما گستره یی قبل از ظهور اسلام دارد. زیرا «بعضی از مولفان عرب، مانند «جاحظ» از قول شعوبیه نقل کرده اند که ایرانیان در ادوار قبل از اسلام، کتاب ها در باب بلاغت داشته اند و هرکس بخواهد رموز بلاغت را بیاموزد باید به کتب آنها مانند کتاب غکاروندف رجوع کند.»1 آیا «کاروند» کتابی در نقد شعر و نثر بوده است؟ از این کتاب طبق گفته زرین کوب اکنون هیچ اثری در دست نیست. اما این اشاره ها نشانگر ذوق و هنر ایرانی، در گزینش آثار نیک از بد زمان خود است.

از دیگر آثار ترجمه کتاب ارسطو از زبان یونانی به پهلوی در دوره خسروپرویز است. به گفته زرین کوب؛ «پاولوس ایرانی رساله یی در باب کتاب برهان حکیم ارسطو جهت شاهنشاه خسرو اول، نوشته است که هم اکنون در دست است.»2 همچنین ترجمه و نشر «کلیله و دمنه» بیانگر ذوق و هنر نقادانه ایرانیان قبل از ظهور اسلام است. شکی در آن نیست. قدیمی ترین نقدی که بعد از ظهور اسلام به دست ما رسیده، «مقدمه شاهنامه ابومنصوری» است که از زمان سامانیان به جای مانده است. اما باید اذعان کرد آنچه در گذشته ادبی ما جنبه نقادی داشته، مانند لباب الالباب عوفی، المعجم شمس قیص رازی، ریحانه الادب، مجمع الفصحا، ریاض العارفین، همه تذکره ها و... به نوعی نگاهی یک سویه دارند، یعنی به بررسی شعر و نثر از دیدگاه صنایع ادبی، دوره های سبکی و تا حدودی تاریخ محدود می شوند و عیار درستی برای شناسایی آثار ادبی، خصوصاً جنبه های روانشناختی و جامعه شناختی آن نیستند. اگرچه آثار فراوان و جاودانه یی در انواع ادبی برای ما به جا مانده که از همه جنبه ها خصوصاً از نظر جامعه شناختی قابل طرح و بررسی هستند، متاسفانه حتی در عصر حاضر هم، پژوهشی عمیق، که از تکنیک روز و نگاهی جهان شناسانه برخوردار باشد، روبه رو نمی شویم. هرچه در این زمینه حاصل آمده یا شتابزده و سطحی گرا است یا با نگاهی سنتی نگاشته شده، اگرچه عمق و غوری نیز در آن دیده شود. در نیمه اول قرن حاضر نقد ادبی جامعی توسط دکتر عبدالحسین زرین کوب، در دو مجلد، در تهران منتشر شده که بحق بی طرفانه ترین و جامع ترین پژوهش در زمینه نقد ادبی تا زمان انتشار آن است. این اثر در زمان خاص خود با پیشروترین نگاه نوشته شده است. او در مقدمه جلد اول چاپ اول این اثر می گوید؛ «نقد ادبی در دوره ما ضعیف و بیمارگونه است. آیین روزنامه نویسی نیز رنگی از سبکسری و شتابزدگی بدان بخشیده است. حتی پاره یی از واقفان اهل نظر نیز در روزگار ما گمان دارند که در نقادی آنچه بیش از هر چیز مایه کار منتقد است دلیری است و آنجا که اهل نظر را چنین گمان افتد آن گزافه گویان و لاف زنان گستاخی و بی شرمی را مایه دلیری می شمارند. پیداست که از این پندار چه مایه بهره خواهند برد و کدام دلیر گستاخی است که در نفس خود آن قوت را ببیند که بی هیچ بیم و هراسی دعوی دانش و مروت نکند هر علمی را ابزاری است... تنها در نقادی است که قاعده یی و اصولی برای آن نمی شناسند و گمان می برند شرایط توفیق در آن گستاخی و دلیری است. دانش و مروت را نیز که می گویند و ادعا دارند در واقع شرط کار نمی دانند... آنجا که کتابی و اثری را باید انتقاد کرد اگر منتقد به قدر کفایت دلیر و گستاخ باشد در یک دم تمام زحمت و کار نویسنده را خط بطلان کشیده بر باد می دهد...»3 زرین کوب پس از شانزده سال یعنی در سال 1354 در مقدمه جدیدی که بر چاپ دوم همین کتاب آورده می نویسد؛ «اگرچه هنوز قسمتی از آنگونه عوامل و اسباب که نقدادبی عصر ما را از نیل به آنچه لازمه نقدی سالم و قوی است باز می دارد همچنان باقی است. اما توجهی که در طی این سال ها به نقد ادبی مبذول شده است تا حدی مایه امیدواری است...» 4

با فاصله گرفتن از نگارش این اثر، بعد از گذار از آثاری چون «صبا تا نیما» یحیی آرین پور و «طلا در مس» رضا براهنی، به اثر درخور توجه دیگری در زمینه نقد برنمی خوریم تا انتشار پژوهش نسبتاً جامع «صدسال داستان نویسی ایران» که حاصل تلاش حسن میرعابدینی است و در سال 1383 به وسیله نشر چشمه در چهارمجلد به چاپ رسید که آغاز رشد و بالندگی این نوع ادبیات را نوید می دهد.

پی نوشت ها؛

1- نقد ادبی، عبدالحسین زرین کوب، جلد اول، چاپ دوم، 1354، امیرکبیر، تهران

2- نقد ادبی، عبدالحسین زرین کوب، جلد دوم، چاپ دوم، 1354، انتشارات امیرکبیر، تهران

3- داستان و نقد داستان، گزیده، ترجمه احمد گلشیری، 83 تهران، نشر نی، سال 1368

4- نقد ادبی، عبدالحسین زرین کوب، جلد اول، چاپ دوم، 1354، امیرکبیر، تهران ؛ طلا نژادحسن
عناوين اين صفحه
بهترین دوست «پاپا»
نگاهی کوتاه بر نقد ادبی در ایران
نویسنده اتریشی به ایران می آید
تمجید برنده نوبل از فرهاد نظامی
نامه دیکنز به مزایده گذاشته شد
فرانتس سوبل نویسنده اتریشی به ایران می آید

نویسنده اتریشی به ایران می آید
ایسنا؛ شب فرانتس سوبل در خانه هنرمندان ایران برگزار می شود. در این مراسم که با حضور سفیر اتریش و محمود دولت آبادی روز چهارشنبه 29 آذرماه برگزار خواهد شد، فرانتس سوبل - نویسنده مشهور اتریشی - توسط علی دهباشی معرفی خواهد شد. سپس سوبل دو داستان خود را می خواند که هم زمان توسط سعید فیروزآبادی به فارسی ترجمه می شود. ولفگانگ بانیانی نیز درباره وجوه گوناگون زندگی ادبی سوبل سخن خواهد گفت، که توسط فرخنده مصلح هم زمان ترجمه خواهد شد. «چرا می نویسم؟» موضوع سخنرانی سوبل است که توسط کامران جمالی به فارسی برگردانده می شود. همچنین سعید فیروزآبادی از ادبیات اتریش و ترجمه های انجام شده از ادبیات این کشور در زبان فارسی می گوید. در پایان نیز محمود دولت آبادی سخنرانی خود را در این برنامه که از سوی مجله «بخارا» و با همکاری «انجمن فرهنگی اتریش در ایران» برگزار می شود، ارائه خواهد داد. فرانتس سوبل سال 1967 در شهر فوکلرامروک اتریش به دنیا آمده و تاکنون جوایز ادبی ماکس فون در گرون (1992)، اینگبورگ باخمن (1995)، لئونس و لنای شهر دارمشتات (1997)، آرتور شنیتسلر (2002) و نستروی (2005) را دریافت کرده است. از مهم ترین آثار این شاعر، نمایشنامه نویس و داستان نویس اتریشی می توان به «کنگره ابلهان»، نمایشنامه «کافکا»، «مدرسه گستاخی» و مجموعه شعر «لونا پارک» اشاره کرد. بسیاری از منتقدان ادبی اتریش عقیده دارند که فرانتس سوبل نماد نسل جدید نویسندگان این کشور است، زیرا با نوآوری ها و نوجویی های خود در قلمرو زبان، روایت های گوناگونی را از گذشته به دست می دهد.


تمجید برنده نوبل از فرهاد نظامی
ایسنا؛ اورهان پاموک برنده نوبل ادبیات سال 2006 گفت؛ شخصیت فرهاد کوه کن را در «نظامی» گنجوی به خاطر سرسختی و پشتکارش دوست دارم. رمز موفقیت یک نویسنده فکر خوب او نیست، چون هرگز معلوم نمی شود از کجا نشأت گرفته است؛ بلکه بردباری و سرسختی اوست. این نویسنده که روز یکشنبه در مراسم باشکوهی در استکهلم جایزه نوبل ادبیات را دریافت کرد، در حضور هزار و600 حاضر در سالن، در بخشی از سخنرانی خود هنگام دریافت جایز ه اش گفت؛ برای همین من در میان داستان های کهن، سرسختی و پشتکار فرهاد را بسیار می پسندم، چون برای رسیدن به عشقش به کندن کوه روآورد، که این حرکت او را کاملاً درک می کنم. او گفت؛ در رمان «نام من قرمز است»، درباره مینیاتوریست های ایران قدیم نوشته ام که گویی حرکت قلم را هنگام طراحی حفظ بوده اند. آنها طی سال ها یک اسب را با فر و شکوه مشابه می کشیدند و با چشمان بسته نیز قادر بودند همان اسب را بکشند.


نامه دیکنز به مزایده گذاشته شد
خبرگزاری میراث؛ نامه یی که چارلز دیکنز برای تبریک کریسمس نوشته بود، در آستانه کریسمس امسال به مزایده گذاشته شده است. به گزارش آسوشیتدپرس، دیکنز، نویسنده داستان «سرود کریسمس» این نامه را روز 25 دسامبر سال 1849 به رشته تحریر درآورده است. این نامه به «ویلیام جردن» نوشته شده و دیکنز در آن از این روزنامه نگار انگلیسی به خاطر چاپ مجدد بیوگرافی جعلی درباره او در نشریه «لیترری ژورنال» گله کرده است. این بیوگرافی که بار اول در نشریه «نیویورک هرالد» منتشر شده بود، توسط «توماس پاول»، جاعل و دزد شناخته شده، نوشته شده بود که زمانی نزد یکی از دوستان دیکنز کار می کرد. دیکنز در این نامه نوشته است؛ «کریسمس و سال جدید مبارک. چون شما دروغ های اغراق آمیز نیویورک هرالد را دوباره منتشر کرده اید، شاید دوست داشته باشید درباره منبع آنها برای نوشتن این بیوگرافی، بیشتر بدانید. پس من برش های کوچکی از زندگی «آقای مشهور ادبیات انگلستان» را که محل سوال است، برای مطالعه شخص خودتان می فرستم.» پاول که با تظاهر به دیوانگی از زندان انگلستان خلاصی یافته و به تیمارستان سپرده شده بود، بعد از گذراندن دوران مجازاتش به نیویورک رفت. در آنجا بود که کاسبی با نام چهره های ادبی انگلیسی که می شناخت را شروع کرد. یکی از این چهره ها چارلز دیکنز بود. دیکنز در عین حال نامه یی نیز به نشریه «نیویورک هرالد» نوشت و نوشته پاول را دروغی مطلق و افتراآمیز خواند. پاول بعدها از دیکنز به خاطر این که فهرستی از خلاف های سابق او را چاپ کرده بود، شکایت کرد. نامه دیکنز به جردن توسط شرکت مزایده R R& در نیوهمپشایر تا چهارشنبه 13 دسامبر (22 آذر) به مزایده گذاشته شده بود.


فرانتس سوبل نویسنده اتریشی به ایران می آید
شب فرانتس سوبل در خانه هنرمندان ایران برگزار می شود. به گزارش ایسنا در این مراسم که با حضور سفیر اتریش و محمود دولت آبادی روز چهارشنبه 29 آذرماه برگزار خواهد شد، فرانتس سوبل - نویسنده مشهور اتریشی - توسط علی دهباشی معرفی خواهد شد. سپس سوبل دو داستان خود را می خواند که هم زمان توسط سعید فیروزآبادی به فارسی ترجمه می شود. ولفگانگ بانیانی نیز درباره وجوه گوناگون زندگی ادبی سوبل سخن خواهد گفت، که توسط فرخنده مصلح هم زمان ترجمه خواهد شد. «چرا می نویسم؟» موضوع سخنرانی سوبل است که توسط کامران جمالی به فارسی برگردانده می شود. همچنین سعید فیروزآبادی از ادبیات اتریش و ترجمه های انجام شده از ادبیات این کشور در زبان فارسی می گوید. در پایان نیز محمود دولت آبادی سخنرانی خود را در این برنامه که از سوی مجله «بخارا» و با همکاری «انجمن فرهنگی اتریش در ایران» برگزار می شود، ارائه خواهد داد.


روزنامه اعتماد