
محمد عرب زاده
سامان مقدم کم گفت وگو مي کند. از همان اولين فيلمش «سياوش» تا همين «کافه ستاره» ترجيح داده است با وجود انبوه حاشيه ها و جنجال هاي پيرامون آثارش کمتر صحبت کند و همين باعث شده تا نکات بسياري درباره کارهايش ناگفته بماند. گفت وگوي زير تلاشي است براي بيان همين نکات. از دوران دستياري گرفته تا حواشي «مکس» و ساخت «کافه ستاره». اکران آخرين فيلم سامان مقدم مدتي است که به پايان رسيده اما فروش قابل توجه آن باعث شده تا باز هم نام مقدم در سينماي ايران به عنوان فيلمساز آثار پرفروش مطرح باشد.قسمت اول اين گفت وگو را مي خوانيد.
? از سال 71 که کار در سينما را با دستياري کارگرداني در فيلم «ردپاي گرگ» آغاز کردي تا ساخت فيلم «سياوش»، قاعدتاً تجربه هاي زيادي کسب کردي که در همان اول فيلم مستقيم به سراغ عوامل حرفه يي رفتي و در بطن جريان حرفه يي سينما فيلم ساختي. خود سامان مقدم آغاز فعاليتش در سينما را چگونه مي بيند؟
از همان نوجواني از علاقه مندان جدي و پيگير سينما بودم. فيلم ديدن را به شکل حرفه يي از همان زمان شروع کردم. در واقع من از سن هفت يا هشت سالگي خودم را يک تماشاگر حرفه يي مي دانستم و طبيعتاً مي دانستم در آينده قرار هست چه بکنم و کارم چه هست. من با کارگردان هاي مختلفي کار کردم. با فيلم «جيب برها به بهشت نمي روند» پشت دوربين را تجربه کردم. تجربه تئاتر داشتم و بعد که وارد سينما شدم خب خيلي کارها کردم. بازنويسي فيلمنامه کردم. سمت مشاور داشتم. مدتي هم در اتاق تدوين کار کردم تا کارهاي ديگري از قبيل برنامه ريزي و دستياري کارگردان. پيش از ساخت فيلم «سياوش» متني را براي ساخت آماده کردم با نام «سربازان سپيد» که نگارش آن بيش از سه چهار ماه زمان برد. «سربازان سپيد» پروانه ساخت هم گرفت اما ده روز قبل از اينکه فيلم به مرحله پيش توليد برسد يک سري اتفاقات پيش آمد که فيلمنامه را کنار گذاشتم و در واقع بايگاني شد. در نتيجه در کوتاه ترين مدتي که مي توانستم متن ديگري را آماده کردم و آن را جلوي دوربين بردم که شد «سياوش».
? در مورد کارهاي تو نکته يي که پيش از هر چيزي به ذهن مي آيد اين است که سامان مقدم بسيار متاثر از اتفاقات و خبرهاي روز است. اگر در ايران گروهي از فيلمسازان را فيلمساز سياسي بناميم قطعاً نام سامان مقدم در صدر ليست آنها قرار خواهد گرفت. اما در اين ميان تنها فيلمي که اين قاعده را شکست فيلم کافه ستاره بود. يعني به هيچ وجه نگاهي به خبر يا تحول خاصي از اجتماع نداشت.
با اين تعريف تو مخالفتي ندارم. کافه ستاره را مي توانيم در اين نوع تقسيم بندي از ديگر فيلم هايم جدا کنيم. کافه ستاره را بسيار دوست دارم و اعتقاد دارم نسبت به فيلم هاي ديگرم فيلم ماندگارتري است. اما به هر حال نگاه يکي است. اساساً به عنوان يک فيلمساز در موقعيت کنوني نمي توانم نسبت به اتفاقاتي که در کشورم مي افتد، بي اعتنا باشم. فيلمسازي نيستم که در سرزمين آرامي همچون سوئيس زندگي کرده باشم. من در منطقه ملتهبي از جهان متولد و بزرگ شده ام که اضطراب چاشني زندگي ام بوده. اين تنش ها و ناهنجاري ها هر وقت که براي سينما مي نويسم در کارم وارد مي شوند.
?البته اين تاثير از اتفاقات اصلاً به نظر من به معني ضعف فيلمنامه نويس يا فيلمساز نيست. چون در نهايت، کار فيلمساز ثبت تحولات و روحيات اجتماع زمان خودش هست...
وظيفه من ثبت تحولات نيست. من شاهد اين تحولات در گذر زمان هستم و برداشت هاي خودم را دارم. اديت ذهني خودم را دارم. اين اديت نگاه من است به جهان اطرافم. يکي از دلايلي که فيلمساز پرکاري نيستم همين است که متني را که جلوي دوربين مي برم بايد با تمام وجود به آن اعتقاد داشته باشم. اصرار ندارم سالي يک فيلم روانه سالن هاي سينما بکنم. فيلمسازي را صرفاً به دليل فيلمساز بودن دوست ندارم. بايد نيازش را حس کنم تا سراغ دوربين بروم. در حقيقت از سينماي کارمندي بيزارم.
?روزي که «سياوش» را جلوي دوربين مي بردي، فکر مي کردي که اين فيلم از آثار پرفروش زمان خود خواهد شد؟
وقتي برمي گردم به گذشته و به شرايط ساخت سياوش فکر مي کنم، مي بينم که پلات اصلي فيلم در آن زمان جذاب و بکر بود. در واقع اولين فيلم سينمايي بعد از انقلاب بود که به فاصله بين دو نسل مي پرداخت. اختلاف و شکاف بين نسلي که انقلاب کردند و به جنگ رفتند با نسل دومي که نيازها و خواسته هاي متفاوتي داشتند. يادم هست که بعد از سياوش چندين فيلم با موضوع شکاف بين دو نسل ساخته شد. در حقيقت سياوش باب اين بحث را در سينما باز کرد.
?پس از گذشت چند سال حالا چگونه به «سياوش» نگاه مي کني؟ از خودت عصباني نمي شوي که چرا اين فيلمنامه را ساختي يا چرا صحنه خاصي را ضعيف به تصوير کشيدي؟
سياوش فيلم اول من بود و طبيعتاً در فيلم اول يک کارگردان نگاه عوامل حرفه يي که با او همکاري مي کنند نگاهي پرترديد و بي اعتماد است. سياوش به لحاظ ساختار سينمايي فيلمي نيست که بتوانم به آن تکيه کنم و اگر ضعفي هست به عدم اعتمادي که عوامل سازنده به کل کار داشتند، برمي گردد. اما تصور مي کنم که فيلم گرمي است و ارتباط خوبي با مخاطب برقرار مي کند. اين براي فيلم اول کافي است.
?انتخاب علي قربان زاده براي نقش سياوش چگونه صورت گرفت؟ آيا انتخاب اول خودت بود يا اينکه به فيلم تحميل شد؟
تا به امروز که هيچ يک از عوامل فيلم هايم به من تحميل نشده اند. اساساً در انتخاب عوامل کمي سخت سليقه و يک دنده ام. ارتباط من هم با برادران شايسته ارتباطي فراتر از رابطه هاي مرسوم تهيه کننده و کارگردان در سينماي ايران است. آنها هم اين روحيه را مي شناسند و عملاً دليلي نمي بينند چيزي را به من تحميل کنند. ضمن اينکه تصور نمي کنم با کارگردانان ديگر هم رفتاري غير از اين داشته باشند.
علي قربان زاده انتخاب اول من بود و گمان مي کنم خودش هم اين اعتقاد را داشته باشد که بهترين حضورش در سينما بازي در نقش سياوش است. علي رفيقي بود که به پشت دوربين علاقه داشت و اساساً دنياي بازيگري را خيلي جدي نمي گرفت. او در آن زمان کارگرداني انيميشن مي کرد و بر خلاف تصور همه خيلي از پيشنهاد بازي که براي او داشتم استقبال نکرد اما سياوشي که من مي خواستم او بود و بايد اين اتفاق مي افتاد. منتظر موقعيتي هستم تا دوباره با او کار کنم. به نظرم او از بسياري بازيگران هم نسلش بااستعدادتر است. اين را در فيلمي که با او در آينده کار خواهم کرد متوجه خواهيد شد.
? اتفاقاً در سينماي ايران کم پيش مي آيد که يک کارگردان با تهيه کننده ثابتي به طور مداوم کار کند. معمولاً پس از يک زمان کوتاه کارگردان و تهيه کننده با هم دچار مشکل مي شوند.
نه. خوشبختانه من اين گرفتاري ها را با تهيه کننده ام ندارم. مرتضي شايسته يک حرفه يي تمام عيار است، خوش فکر و آزادانديش و اهل ريسک. مصطفي شايسته گرچه کمي دست به عصا راه مي رود اما يک سينماشناش حرفه يي است و گاهي به اندازه يک مشاور فيلمنامه خوب مي تواني رويش حساب کني. در ارتباط با رابطه خودم با اين دو برادر بايد بگويم که پس از سال ها همکاري به اعتمادي متقابل رسيده ايم که برايم بسيار باارزش است. تا زماني که اين رابطه به همين شکل وجود داشته باشد تمام فيلم هايم در اين موسسه توليد خواهد شد.

?بعد از سياوش مي رسيم به «پارتي». وقتي فيلم در جشنواره اکران شد نظرات متناقض بود. گروهي به سختي مقابل فيلم موضع گرفتند و گروهي هم به شدت موافق آن بودند. در اين ميان تماشاگران عادي هم چه در جشنواره و چه در اکران عمومي از فيلم استقبال خوبي کردند. آن سال ها براي خودت چگونه بود؟
من حافظه خيلي خوبي ندارم. در نتيجه نمي توانم به طور جزيي اتفاقات آن روزها را به ياد بياورم. اما به خاطر دارم که در جشنواره واکنش هاي متفاوتي نسبت به فيلم به وجود آمد. تماشاگران علاقه و اشتياق بي نظيري نسبت به فيلم داشتند. حتي خيلي ها امروز معتقدند بهترين فيلم من پارتي بوده. اما واکنشي که در بين روزنامه نگاران به وجود آمد براي من کاملاً قابل پيش بيني بود. نکته جذاب در اين رابطه اين بود که منتقدين سينمايي هم در آن ايام به دليل شرايط سياسي بعد از دوم خرداد يک نگاه کاملاً سياسي به فيلم داشتند و متاسفانه به جاي نقد سينمايي به نگاه فيلمساز تاختند. تا جايي که مطالب چاپ شده بيشتر به شب نامه و بيانيه هاي سياسي شبيه بود تا نقد و بررسي يک فيلم. در آن سال روزنامه هاي هر دو جناح بي رحمانه به فيلم حمله کردند. يکي دو مقاله چنان نگاه فيلم را غلوآميز و بي رحمانه جلوه داده بودند که ممکن بود براي من گرفتاري هايي ايجاد کند. هنگام اکران «پارتي» دوره پرالتهابي را طي کردم. دوران سختي بود که شايد دو سال طول کشيد تا من به جاي اولم برگردم. معتقدم که «پارتي» فيلم قرص و محکم و قابل دفاعي است و همچنان دوستش دارم.
? همانطور هم که گفتي انتظار اين واکنش را پيش بيني مي کردي. چرا که فيلم اساساً به معضلي اشاره داشت که صرفاً سياسي بود. «پارتي» با اين حساب فيلم گستاخانه يي به حساب مي آمد.
به هرحال من هم در اين مملکت زندگي مي کنم. روزنامه ها را مي خوانم و خبرها را پيگيري مي کنم. خط قرمزها را کاملاً مي شناسم. مي دانم چقدر مي توانم به آنها نزديک بشوم به طوري که حريم را رعايت کرده باشم.
?پيش از آنکه به «مکس» برسيم خاطرم هست در مقطعي از ساخت آن انصراف دادي. دليلش چه بود؟
يک سال گرفتار وزارت ارشاد و بنياد فارابي بودم. زماني پروسه اداري قبل از پيش توليد به اين شکل بود که هر فيلمي که پروانه ساخت مي گرفت تسهيلات دولتي ناچيزي چه به لحاظ امکانات و چه به لحاظ مالي به فيلم تعلق مي گرفت. از يک دوره يي اين وام ها برداشته شد و قرار بر اين شد که بخشي از بنياد سينمايي فارابي فيلمنامه ها را بررسي کند و براساس صلاحديد خودشان ميزان وامي را که به فيلم تعلق مي گرفت اعلام کنند. يا اساساً ممکن بود هيچ وامي هم تعلق نگيرد. در سينمايي که ما کار مي کنيم و دخل و خرجش قابل مقايسه نيست خب طبيعي هست که تهيه کننده بخش خصوصي نياز داشته باشد به اين اندک پولي که دولت در اختيارش مي گذارد. فيلمنامه «مکس» در بخش فرهنگي فارابي رد شد و از من خواستند تغييراتي در متن آن بدهم. پيگيري کردم و درخواست کردم که شرايط دريافت وام را براي اين فيلم اعلام کنند. خب مکس هم فيلم پرهزينه يي بود. نزديک به يک سال هر دو هفته يک بار با متن بازنويسي شده يي که آنها مي خواستند مي رفتم بنياد فارابي براي اينکه نظر مثبت آنها را بگيرم اما اين اتفاق نيفتاد. در نهايت به اين نتيجه رسيدم که جلب نظر مثبت آنها براي داشتن حداقل امکانات تلاشي بيهوده است به همين دليل از ساخت فيلم انصراف دادم. به شدت خسته و دلسرد شده بودم تا اينکه دو ماه بعد آقاي شايسته با من تماس گرفتند و گفتند که ما فيلم را بدون کمک فارابي مي سازيم و وقتي وزارت ارشاد و فارابي هم متوجه شدند که به هر حال قصد ما براي ساخت فيلم جدي است در نهايت همکاري کردند. توليد و اکران مکس حکايتي طولاني دارد و فرصتي ديگر براي بازگويي مي خواهد.
? در کارنامه ات دو فيلم «پارتي» و «سياوش» بسيار به هم نزديکند. اما «مکس» از لحاظ ساختار هيچ شباهتي به آن دو فيلم جدي قبلي ندارد. فيلم بسيار به کاريکاتوري شبيه است که ساخته يک هنرمند عصبي و ناراحت است. در واقع به قهقهه بلندي مي ماند که فقط از عصبيت ناشي مي شود و نه خوشدلي.
من در پاسخ به سوالات تو کمي محتاط هستم. اما همين نکته را بگويم که مکس نگاه بي قصد و غرض و يکساني به شرايط سياسي و فرهنگي امروز ايران دارد. جانب هيچ جناح يا جريان سياسي خاصي را نمي گيرد و اساساً معتقدم از اين بابت فيلم سربلند و مستقلي است. بخشي از جريانات سياسي و فرهنگي روز که در فيلم مکس به آن اشاره شده به شکل مستقل هم اين قابليت را دارد که بتوان به آن خنديد و هم از آن غمگين يا عصباني شد. من تصميم گرفتم که در تشريح کاريکاتوري اين موقعيت مردم را بخندانم. پس از اکران مکس شاهد اتفاقات غريبي بودم. از آن دست اتفاقاتي که فقط در شرايط کنوني ايران مي تواني شاهدش باشي. کاملاً سوررئال بود. از يک سو مديران سينمايي دوره آقاي خاتمي چه در گرفتن پروانه ساخت و چه در مرحله دشوار پروانه نمايش گرفتاري هاي غريبي براي گروه سازنده به وجود آوردند که مي توان تنها به سه دوره سانسور حداقل 40 مورد اشاره کرد در حالي که پس از مدت کوتاهي همان آقايان از بنده به دفعات خواستند که کپي سانسور نشده فيلم را به آنها بدهم تا در خانه با خانواده هايشان به تماشاي فيلم بنشينند،
در حال حاضر بنده و تهيه کننده فيلم تصور مي کنيم حداقل به 8-7 نفر از مسوولين قول داده ايم که يک کپي با کيفيت خوب فيلم مکس را برايشان کنار بگذاريم. اصلاً همين موضوع که مديران ما عمدتاً با ميزهايشان تعارف دارند خودش به تنهايي مي تواند دستمايه يک هجويه سينمايي شود. اگر از پشت ميز به تماشاي مکس نشسته اند مي توانم تصور کنم که با دست جلوي چشمانشان را گرفته اند و وامصيبتا گفته اند و زير لب نچ نچ کرده اند. اما ترديد ندارم همين آقاياني که جلوي چشمانشان را گرفته بودند فيلم را کاملاً از لاي انگشتانشان ديده اند و در دل خنديده اند.
?چيزي که زمان حضورم در اتاق کارت هم متوجه شدم، علاقه وافر تو به موسيقي است. چيزي که در فيلم هايت هم کاملاً احساس مي شود. من خودم گمان مي کنم اگر فيلمساز نمي شدي قطعاً موزيسين بودي.
موسيقي بخش عمده يي را در زندگي من به خودش اختصاص مي دهد. در سينما بعضي وقت ها از شرايطي که در آن کار مي کنم عصباني مي شوم و گاه فکر مي کنم که اين کار را مي بوسم و کنار مي گذارم. اما اگر مي بينيد که دوباره به سينما بازمي گردم دليلش آرامشي است که موسيقي به من مي دهد. تا امروز که موسيقي واسطه شده تا به سينما برگردم. تا بعد خدا چه خواهد.
?تو تجربه همکاري با مسعود کيميايي در سه فيلم را داري. به نظر مي رسد شباهت هاي زيادي هم بين دنياي فيلمسازي تو و کيميايي وجود داشته باشد. مثل همين علاقه به موسيقي يا سياست و درگيري هاي اجتماع. نسبت به او چگونه فکر مي کني؟
بي ترديد مسعود کيميايي يکي از مهم ترين فيلمسازان ماست و جايگاه و تاثير او بر سينماي اجتماعي پيش از انقلاب غيرقابل انکار است. گاهي وقت ها به اين فکر مي کنم که سينماي ايران بدون مسعود کيميايي و چند فيلمساز ديگر مثل مهرجويي، بيضايي، تقوايي و کيارستمي سينماي چندان جذابي نخواهد بود. معتقدم سينماي ما بدون حضور اين چند سينماگر بخش عمده يي از جذابيت هايش را از دست خواهد داد. اما موضوع مسعود کيميايي و سينماي او پس از انقلاب کمي پيچيده است و اين پيچيدگي عمدتاً به شخصيت خود او برمي گردد. اگر سينماي او را به دو بخش پيش و پس از انقلاب تقسيم کنيم بي شک او را در دو دهه اول عمر سينمايي اش موفق تر مي بينيم. من براي تداوم حضورش و اينکه تلاش دارد هر سال فيلمي جلوي دوربين ببرد، احترام قائلم اما بي اعتنايي اش را در انتخاب متن هايي که براي ساخت آماده مي کند، خيلي نمي فهمم. در اينکه اصولاً سينماي ما از نبود فيلمنامه هاي منسجم و محکم رنج مي برد ترديدي نيست، اين گرفتاري اکثر فيلمسازان ماست اما وقتي مسعود کيميايي دچارش مي شود حساس مي شويم و طبيعتاً افسوس مي خوريم. متن هايي که اين سال ها آقاي کيميايي جلوي دوربين مي برد متن هايي در حد و اندازه مسعود کيميايي نيستند. اي کاش آثار بعد از انقلاب ايشان هم وزن نام مسعود کيميايي در سينما بود که من فکر مي کنم اين گونه نيست.