
پدرام رضايي زاده
Pedram.re@gmail.com
شب هاي چهارشنبه اولين مجموعه داستان نويسنده يي ست که متولد سال 1345 است و در مدرسه صدا و سيما تئاتر عروسکي خوانده است. آذردخت بهرامي داستان نويسي را از سال 1367 آغاز کرده است و چند سال بعد در گالري کسري پاي درس مرحوم گلشيري نشسته است و حالا... حالا به همت نشر چشمه مجموعه «شب هاي چهارشنبه » اش روبه روي ما است و داستان هايي که آرام توي گوشمان مي خوانند که بايد جدي بگيريم شان و بي تفاوت از کنارشان نگذريم. گفت وگو با آذردخت بهرامي تجربه تازه يي بود براي من که باور داشتم کم پيش مي آيد زنان نويسنده مان انتقاد را تاب بياورند و نرنجند از آن...
اگر اشتباه نکنم شما هم داستان نويسي را به صورت جدي از گالري کسري و زير نظر مرحوم گلشيري شروع کرديد و اتفاقاً از شاگردان قديمي ايشان بوديد. در مقايسه با آثار ديگراني که هم دوره شما بودند، مجموعه داستان اول آذردخت بهرامي کمي دير منتشر نشده است؟
اگر منظورتان از «کمي دير»، «خيلي دير» است، بايد بگويم بله. راستش خيلي صبر کردم تا يک ناشر درجه يک مرا کشف کند و بيايد بگويد کتابت را بده چاپ کنيم اما نشد. ناچار يک کفش پولادين خريدم که «قدم شمار ديجيتالي» داشت، يک عصاي تيتانيوم هم تهيه کردم و از اين ناشر به آن ناشر سر زدم. همه ـ البته به جز آقاي کيائيان ـ با کمال ميل حاضر بودند کتابم را چاپ کنند، ولي با بودجه خودم، اما داستان نويسي را از دانشگاه، زير نظر استاداني چون محمود دولت آبادي و جمال ميرصادقي شروع کردم. در آن زمان، در جلسات سيروس طاهباز در کانون پرورش فکري کودکان و نوجوان هم شرکت مي کردم. (با خانم رحيم زاده و آقاي تقوي و آقاي آبکنار و آقاي سناپور و بقيه دوستان) اما کلاس هاي آقاي گلشيري که شروع شد، دنياي ديگري به رويم باز شد. اولين داستانم را که در کلاس هاي دانشگاه نمره بالا گرفته بود براي «گلشيري» که خواندم، باور نمي کنيد چه گفت - حسابش را بکنيد، داستانت در ميان بقيه داستان ها نمره «الف» گرفته باشد و تو برداري بروي کلاس گلشيري بخواني و منتظر باشي گلشيري بîه بîه و چîه چîه کند. اما او گفت؛ «مزخرفه،» و اين شد که فهميدم تازه اول راهم. اما علت انتشار دير مجموعه داستانم، وسواسي بود که نسبت به داستان ها داشتم. حتي آقاي گلشيري در دوره مجله «کارنامه» اصرار داشتند مجموعه داستانم را در مجموعه «شهرزاد» چاپ کنم؛ اما من مايل نبودم.
يکي از چيزهايي که قبل از خواندن کتاب کنجکاوي خواننده را بر مي انگيزد، چند خطي است که پشت جلد نوشته شده. ماجراي ترجمه هاي متعدد از داستان هاي اين مجموعه و انتشار آنها چه بوده و از کجا شکل گرفته است؟ آن هم در اين روزها که خيلي ها در حسرت يک ترجمه نيم بند از داستان هايشان مانده اند.
شايد بخت با من يار بود که در آن زمان شاگرد گلشيري بودم. او در هر يک از سفرهاي خارجي اش، داستان هايي از ما را با خود مي برد و در آنجا به ناشر، مترجم، نويسنده يا يک عشق ادبيات مي سپرد. گاهي هم مي شد که کسي از خارج مي آمد و يکراست سراغ گلشيري مي رفت و از او براي جمع آوري داستان کمک مي گرفت. داستان «صفيه» اولين بار در مجموعه داستان «خواب هاي جنوبي» در لس آنجلس (1996) به فارسي منتشر شد و در سال 2000 به آلماني در فصلنامه «کاکتوس» در آلمان چاپ شد. بعد در مجموعه داستاني از زنان داستان نويس ايراني با عنوان «حضور آبي مينا» در آلمان توسط يک ناشر معتبر به بازار کتاب آلمان راه پيدا کرد. داستان «گربه ليدا، نانوايي، تير چراغ برق» در مجموعه داستان «مهماني آينه» (در سال 2000) در دانشگاه نيويورک ترجمه و چاپ شد. اين کتاب در سال 2001 جايزه بهترين گردآوري و ترجمه Todays Librarian Short Stories امريکا را برد. (مجموعه «مهماني آينه» همراه با ترجمه انگليسي داستان ها در ايران در سال 1381 توسط نشر ويستار چاپ شده) «بي دليل» هم در مجموعه PAROLE SVELATE به کوشش Anna Vanzan در ايتاليا ترجمه و چاپ شد. (1997) آنا ونزان از مترجماني بود که به ايران آمد و از گلشيري خواست کمکش کند مجموعه يي از زنان ايراني جمع آوري کند.
از مهم ترين ويژگي هاي داستان هاي شما طنز و يک جور شيطنت حاکم بر فضاي داستان ها است که البته اين طنز گاهي هم سياه و تلخ مي شود. اين ويژگي وقتي در کنار فضاي خاص غالب داستان هاي اين مجموعه قرار مي گيرد و کنتراستي که در اين ميان شکل مي گيرد، به نظرم ارزش دو چنداني پيدا مي کند...
نظر لطف شماست. فضاي داستان هاي من از زور سياهي و تلخي دارد حال خودم را به هم مي زند. چه برسد به خوانندگان، اما اگر طنزي مي بينيد، اغلب ناخودآگاه است و از دستم درمي رود. دليلش هم علاقه يي است که به نوشتن طنز دارم. من حتي نمي توانم يک نامه اداري و رسمي بنويسم. وقتي همه چيز خنده دار باشد ديگر نه مي تواند مرا مرعوب کند و نه فريبم بدهد و نه دچار خود بزرگ بيني ام کند. اين هم از محاسن خنده دار بودن دنياست. اما روحيه طنزم را مديون مادرم هستم که هميشه روزنامه ها و مجلات و سالنامه هاي توفيق و کاريکاتور مي خريد. خانواده ما، خانواده يي جمع و جور و شاد بود که دنبال بهانه مي گشت تا به هر چيزي بخندد. البته حالا پس از گذشت سال ها، به عقب که برمي گردم، مي بينم ما زيادي خوش بوديم. حالا يک جورهايي به ندرت از چيزي خنده ام مي گيرد. شايد هم سخت گيرتر شده ام،
انگار هر چقدر هم که جلو مي رويم، ادبياتمان افسرده تر و خموده تر مي شود. شايد هم به همين دليل است که تا به رگه هايي از طنز در داستان برمي خوريم ذوق زده مي شويم. مخصوصاً اگر نويسنده اش هم زن باشد...
واقعيت اين است که ما در دنياي افسرده يي زندگي مي کنيم. افسردگي واکنش طبيعي ماست و طبيعي است که مثل باقي چيزهاي ديگر زندگي که به ادبيات و هنر سرريز مي کند، از دنياي ادبيات هم سر در بياورد. اما من معتقدم در ميان همه اين پلشتي ها، خيلي چيزها هست که مي شود به آنها قاه قاه خنديد. فقط در اين تراکم سياهي، پيدا کردن روزنه هاي روشن دشوارتر از هميشه است و کار طناز کشف اين روزنه ها است. اما بعضي ها عادت دارند به نويسندگان زن همين جوري 100 امتياز ارفاقي مي دهند. انگار اگر زني به جاي آن که مداد ابرو دست بگيرد، دستي به قلم ببرد، بايد برايش دست زد و هورا کشيد. من شخصاً در مورد نويسندگان زن سخت گيرترم.
احتمالاً سخت گيري شما باعث نمي شود که با من درباره اين موضوع که زنان نويسنده ما در وارد کردن طنز- يا حتي نگاهي از اين جنس- به داستان هايشان (لابد به هزار و يک دليل قانع کننده) ناتوان بوده اند، موافق باشيد؟
با شما موافقم. به نظرم اغلب ما، تا با طنز روبه رو مي شويم، گارد مي گيريم و مي خواهيم مقابله کنيم. شايد به همين دليل، کمتر به سراغ طنز مي رويم. به هزار و دو دليل قانع کننده، از توضيح بيشتر خودداري مي کنم،
نثر داستان هاي مجموعه شب هاي چهارشنبه به نظرم قابل قبول است و هماني است که از داستان نويسي که پاي درس گلشيري نشسته است انتظار داريم. اما در ميان داستان ها گاهي با جملاتي برخورد مي کنيم که انگار به فضا و داستان ديگري تعلق دارند و ناگهان نثر و زبان داستان را دچار سکته مي کنند. چنين نمونه هايي اگرچه زياد نيستند ولي خواننده سخت گير را آزار مي دهند... مثلاً در داستان اول در صفحه 14 مي خوانيم؛ «آنها همچنين با بدجنسي همه ديوارنويسي هايم را خواندند» يا در صفحه 15 که نوشته ايد؛« اگر بي هوا بلند شويد، سرتان به گل ميخ هاي پرده اصابت مي کند». جمله هاي قبل و بعد از اين دو جمله را بخوانيد؛ «همچنين» و «اصابت مي کند» واقعاً از يک دنياي ديگر و يک زبان داستاني ديگرند انگار و با زبان داستان همخواني ندارند.
اگر قرار باشد نويسنده يي خودش را به همه هزار و پانصد نسخه کتابش سنجاق کند، که واي به حال آن نويسنده. اما بايد عرض کنم که منطق داستاني «شب هاي چهارشنبه» اينطور حکم مي کند که زني، که روزنامه نگار است و اهل نوشتن، در شبي که مي خواهد خانه را ترک کند، نشسته براي معشوقه - خيالي يا واقعي، - شوهرش نامه نوشته؛ چنان که مي دانيد و آن زن هم مي داند، مخاطب اين نامه هم اهل ادبيات است و اهل نوشتن. به همين دليل، لحن نامه، گاه سوزناک است، گاه طنز و گاه حتي اغراق آميز. او حتي با غلط هاي املايي هم با معشوقه هاي شوهرش دست و پنجه نرم مي کند. پس نمي توان باور کرد که کلمه يي از دست راوي ـ يا از دست نويسنده ـ در رفته باشد. او روي همه کلمات فکر کرده و همه را با قصد و غرض نوشته. من در فعل «اصابت مي کند» هم طنز و شيطنتي مي بينم؛ و حتي در به کار بردن کلمه «همچنين». جملات او در اين نامه، نه موشک ، بلکه ناخن هاي بلند زنانه يي است که پنجول وار به سوي رقيبش نشانه رفته.

اتفاقاً مشکل از جايي آغاز مي شود که داستاني سروکارش به سنجاق بيفتد. فکر مي کنم شما هم قبول داشته باشيد که خواننده فقط چيزي را مي پذيرد که در داستان ساخته شده باشد و با حدس و گمان داستان پيش نمي رود. مهم ترين دليلي که داستان شب هاي چهارشنبه را از ديگر داستان هاي اين مجموعه جدا مي کند و در سطحي بالاتر قرارش مي دهد هم ساخته شدن همين ظرافت هاست. همين فضا، همين موقعيت، همين شخصيت شکاک و بازيگوش راوي يا نويسنده (يا مثلاً بازي اش با کلمه ذليل مرده)، همين لحن و... در داستان «بي دليل» هم به نظرم اين اتفاق مي افتد و داستان - مثل هر داستان خوب ديگري- مخاطب جدي ادبيات را به مبارزه دعوت مي کند و وادارش مي کند که به سادگي از داستان نگذرد. چيزي که به نظرم در داستان «گربه ليدا، نانوايي، تيرچراغ برق»، که شايد از لحاظ مضمون ظاهري و اوليه در نقطه مقابل داستان شب هاي چهارشنبه قرار بگيرد، شکل نمي گيرد و فضا و منطق داستان باورپذير نمي شود...
با نظر شما زياد موافق نيستم. به نظر من «سيمين» «گربه ليدا، نانوايي، تير چراغ برق» خيلي ملموس تر و واقعي تر است. شايد زن ايراني امروز نباشد، ولي به شدت زني ايراني است، با همه سکوت ها، ناديده گرفتن ها، خنده هاي الکي و همه نقش بازي کردن هاي زن ايراني. اگر از اين بگذريم که بخواهيم ثابت کنيم در«شب هاي چهارشنبه» آيا اصلاً نفر سومي وجود دارد يا نه و اين که اصلاً معشوقه يي در کار است يا نه؛ شايد يکي از دلايلي که داستان «شب هاي چهارشنبه» را به قول شما از ديگر داستان هاي اين مجموعه جدا مي کند و در سطحي بالاتر قرار مي دهد، اين باشد که زن «شب هاي چهارشنبه» الگوي قديمي زن ايراني نيست؛ چون نه سکوت کرده، نه رضايت داده و نه صحنه را ترک کرده. او رقيب را به مبارزه طلبيده و کرکري هم مي خواند. ولي «سيمين» «گربه ليدا، ...» شديداً زن ايراني است. حالا اگر به قول شما، فضاي داستان ساخته نشده، اگر سيمين ساخته نشده، اين برمي گردد به نويسنده.
شخصيت هاي داستان هاي شب هاي چهارشنبه معمولاً به دنياي ذهني خودشان بيش از دنياي بيرون اعتماد و اعتقاد دارند؛ آن قدر که حتي گاهي سعي مي کنند ساخته هاي ذهن شان را به واقعيت هاي بيروني تحميل کنند. آدم هاي درون گرا و شايد هم بيمار که از حضور در دنياي خيالي و خودساخته شان رنج مي برند. کمک گرفتن از ساختار نامه در داستان ها و همين طور روبه رو شدن با تک گويي شخصيت ها هم ظاهراً در همين راستا است...
آنها دنياي ذهني خود را عين واقعيت بيروني مي دانند. ذهن و جان آنها در معرض فشارهايي است که از خارج بر آنها وارد مي شود . مثل شخصيت «گربه ليدا، نانوايي، تيرچراغ برق»؛ او تقريباً حقيقت را مي داند اما آگاهي خود را به پس زمينه مي راند تا بتواند جلوي ويراني روح و روانش را بگيرد. شايد بشود گفت او بيمار است يا رابطه اش را با واقعيت از دست داده يا دچار توهم است که همه صحيح است، اما براي من اين کنش انساني است که اهميت دارد و تلاشي که او در مقابله با ويراني مي کند که به نظرم باشکوه است. مقوله يي به نام واقعيت بيروني سال هاست که مورد بحث فيلسوفان بزرگ جهان است. اما آن چه براي من اهميت دارد، نسبي بودن واقعيت بيروني در داستان مدرن است. به همين دليل در داستان مدرن، زاويه ديد تعيين کننده ترين عنصر داستان است. مخاطب داستان مدرن واقعيت را از منظر راوي داستان جست وجو و نظاره مي کند. حالا ممکن است راوي يا شخصيت داستان در موقعيتي باشد که از منظري غيرمتعارف، واقعيت به قول شما بيروني را نگاه کند که در داستان اغلب هم همين طور است. چون ما معمولاً در يک بزنگاه خاص سراغ داستان و شخصيت مي رويم و اغلب شخصيت اصلي تفسيري متفاوت از ديگر شخصيت هاي داستان عرضه مي کند که ارزش داستان هم به همين است.
يک نکته را نبايد فراموش کنيم خانم بهرامي که اين نسبي بودن واقعيت بيروني گاهي مثل شمشير دولبه عمل مي کند؛ يعني هميشه هم به نفع نويسنده نيست که از نسبي بودن واقعيت بيروني دفاع کند و بکوبدش توي سر مخاطب بيچاره. به نظرم هرجا که مخاطب واقعيت داستاني را رها مي کند و به هردليل (باورپذير نبودن، پيچيدگي داستان، انتخاب نظرگاه نادرست و...) به سراغ واقعيت بيروني و قياسش با داستان مي رود يک جاي کار مي لنگد. اين يک مساله که کم و بيش درباره اش حرف زديم و بيشتر به داستان «گربه ليدا...» ربط داشت، مساله بعدي اهميت شيوه روايت است که شايد- دست کم از ديد مخاطب- از جهاتي هم سطح با زاويه ديد باشد از نظر ميزان اهميت در داستان کوتاه و به سادگي مي تواند درک مخاطب از داستان را به بازي بگيرد. داستان هايي در اين مجموعه هستند مانند «بي قرار» و «کالمه»، که در آنها شيوه روايت و زاويه ديد در جهت پيچيده شدن داستان عمل مي کنند تا آنجا که پيرنگ داستان را دست نيافتني مي کنند براي مخاطب عام. قبول دارم که اين پيچيدگي ظاهري به تنهايي بد که نيست هيچ، گاهي هم حسن است (همان طور که از داستان «قله» يک داستان متفاوت و خوب مي سازد) اما اگر تنها در سطح داستان بماند و از طرفي دليلي هم برايش نيابي، آن وقت...

مخاطب بازار کتاب ما که طفلکي آن قدر تحت فشارهاي گوناگون است که به نظرم کاملاً حق دارد داستاني را که جذبش نمي کند نيمه کاره رها کند يا اصلاً کتاب را از بازار نخرد. آرزويم اين است که کتاب من چنين تاثيري نگذارد. چشم به راه و آماده پذيرش نقدهايي جدي هستم که در حوصله يي فراخ تر به تحليل داستان ها بپردازند تا بياموزم و بهتر بنويسم. به نظرم اين صحيح است که پيچيدگي غيرضروري و بي دليل در سطح داستان بد است و با اصول زيبايي شناختي اثر همخواني ندارد. فکر نمي کنم هيچ کس بتواند از چنين چيزي دفاع کند. حتي اگر نويسنده فکر کند سوءتفاهمي ايجاد شده و شايد احتياج به توضيح باشد، باز هم نمي تواند به توضيح بپردازد و سخن بگويد. به اين دليل ساده که نوبت سخن گفتن با او نيست. براي نويسنده، نوبت، نوبت شنيدن است. وگرنه من که نمي توانم شيوه روايت «گربه ليدا...» يا« کالمه» را اينجا توضيح بدهم. من درک و فهم خودم را از شيوه روايت اين داستان ها ارائه داده ام. شايد بخت من اين قدر بلند باشد که شما در مقاله يي به نقد شيوه روايت اين داستان ها بپردازيد و اين گزاره ها را اثبات کنيد. البته اگر به نظرتان آن قدر اظهرمن الشمس نيست که احتياج به توضيح داشته باشد. اما به تجربه فهميده ام نظر مخاطبان بسيار متنوع است و گوناگون و در موارد بسياري متضاد با يکديگر. به همين دليل خودم را براي شنيدن هر نوع نظري آماده کرده ام. مثلاً من بر خلاف شما داستان «قله» را پيچيده نمي بينم. خيلي برايم پيش آمده که مخاطب غافلگيرم کرده. مثلاً با خواننده يي مواجه مي شوم که به طرز حيرت انگيزي از داستان هايي لذت برده که فکر مي کردم آنها را نمي پسندد يا آنهايي را که فکر مي کردم با علاقه مي خواند، نمي پسندد. پسند آدمي مي تواند به عدد انسان ها متنوع باشد اما وقتي پاي نقد مطرح مي شود مساله گسترده مي شود و پاي علم پيش مي آيد و استدلال و نتيجه گيري.