سه شنبه، 19 دي 1385 - شماره 1303
   
 
صفحه نخست :: مقالات :: ادبيات
گفت وگو با حسين سناپور، برگزيده ششمين جايزه کتاب سال بنياد گلشيري
راوي مصائب آدم هاي تنها

« پدرام رضايي زاده»
Pedram.re@gmail.com


هوشنگ گلشيري اين روزها سرحال تر و خوشحال تر از هميشه است. درست که کتاب ها لاغرتر از هميشه از چاپخانه ها بيرون مي آيند و درست که ناشران بلاتکليف و نااميد چشم انتظار کتاب هايي هستند که هنوز مجوز «بودن» برايشان صادر نشده است، اما همه آنهايي که چهارشنبه شب در تالار ناصري خانه هنرمندان جمع شده بودند، صداي خنده هايش را شنيدند و ديدند او را که روي يکي از صندلي هاي انتهاي سالن نشسته بود، با دست راستش نيمي از صورتش را پنهان کرده بود- مثل همان عکسي که رضا دقتي در پاريس انداخته بود- و به شاگردانش که يکي يکي مي رفتند روي سن و از او حرف مي زدند، لبخند مي زد و شايد بيشتر از همه به حسين سناپور که روي سن رفتنش- برخلاف بعضي- هيچ کس را در سالن شگفت زده و عصباني نکرد.
فکر مي کنم کمتر کسي باشد که نپذيرد سناپور در اواسط دهه هفتاد و با انتشار رمان موفق «نيمه غايب» فضا و دريچه تازه يي را به روي ادبيات داستاني معاصر ايران گشود و فضاها، آدم ها و روابطي را خلق کرد که پيش از آن کمتر- يا به ندرت- مورد توجه داستان نويسان قرار گرفته بودند. شهر، فرديت آدم هاي امروزي و روابط خاص اين فضا را که در «نيمه غايب» ساخته شده بودند، هم منتقدان و هم مخاطبان جدي ادبيات پسنديدند و سناپور با اولين رمانش- اگر از کنار رمان نوجوانش، افسانه و شب طولاني، بگذريم- خود را به عنوان نويسنده يي قابل اعتنا مطرح کرد. خيلي ها «ويران مي آيي» را هم، که چند سال بعد منتشر شد، ادامه همين جريان دانستند و شايد عادت کردند به جهان داستاني خاصي که سناپور با اين دو اثر ساخته بود. انتشار مجموعه داستان «با گارد باز» و تنوع عجيب داستان هايش اما ما را با نويسنده يي آشنا کرد که مايل است قالب ها و فرم ها و فضاهاي تازه يي را در داستان هايش تجربه کند. «با گارد باز» گرچه مخاطبانش را با چند داستان خوب و چند پيشنهاد تازه براي داستان نويسي روبه رو کرد، اما به دليل غيرمنتظره بودنش نظرات متفاوت و گاه متناقضي را برانگيخت.

با حسين سناپور چند روز قبل از برگزاري مراسم پاياني ششمين دوره جايزه بنياد گلشيري، در يکي از خانه هاي گير افتاده ميان خيابان هاي جمهوري و انقلاب نشستيم و درباره تازه ترين مجموعه داستان او، سمت تاريک کلمات، حرف زديم که همچون ديگر آثار سناپور نشان نشر چشمه را بر روي جلدش دارد، مجموعه يي خواندني که نگاهي عميق و انساني به تنهايي آدم هاي شهرنشين و مصائب شان دارد. دوست داشتم با سناپور درباره زبان غني و در عين حال روان و لذت بخش آثارش، روزهاي سخت اهالي ادبيات و نامهرباني هاي پيش رو، جوايز ادبي، رمان جذاب و پرکشش «لب بر تيغ» که هشت ماه تمام است در انتظار مجوز نشر و پاسخ بررسان ارشاد مانده است و لغو مجوز «ده جستار داستان نويسي» و خيلي چيزهاي ديگر هم حرف بزنم که صفحات محدود روزنامه اين فرصت را گرفت از من. گفت وگو که تمام مي شود ساعت از يازده شب گذشته است. هوا سرد است و فقط تو مانده يي و عابران تنهايي که در پياده روهاي خيابان جمهوري گهگاه از کنارت مي گذرند... و ناگهان به ياد مي آوري گرچه چند سالي است گلشيري از ميان ما رفته ولي همچنان حضور پررنگ او در ادبيات و شاگردانش باقي است.



مجموعه هاي با گارد باز و سمت تاريک کلمات از تمايل سناپور به انتشار داستان هاي قديمي ترش خبر مي دهند؛ داستان هايي که شايد انتشارشان بعد از دو رمان موفق «نيمه غايب» و «ويران مي آيي» قابل پيش بيني نبود و شايد اگر زودتر از اينها منتشر مي شدند بيشتر مورد توجه قرار مي گرفتند.

در آن ده سال اولي که من داستان مي نوشتم، ناشرها چندان رغبتي يا اصلاً هيچ رغبتي براي انتشار مجموعه داستان هاي آدم هاي نامعروف يا نسبتاً معروف نشان نمي دادند. در نتيجه مجموعه هاي من و خيلي هاي ديگر بيشتر از پنج- شش سال روي دست مان ماند. البته الان وضع نشر ادبيات داستاني مان به نسبت خيلي بهتر شده و جوان ترها فرصت بيشتري دارند که گاهي شايد هدرش هم مي دهند. به هرحال آن چند سال انتظار باعث شد تا من هنگام به چاپ سپردن اولين مجموعه ام، يعني «با گارد باز»، تعدادي از اولين داستان هايم را کنار بگذارم. اين کنار گذاشتن هرچه هم مي گذشت بيشتر مي شد طبعاً چون به کار خودم سخت گيرتر مي شدم. اين يعني کارهايي را که در اين مجموعه منتشر شده، درباره شان فکر کرده ام و آن چه از من برمي آمد برايشان انجام داده ام. پس صرف نظر از اين که خواننده ها خوششان آمده باشد يا نه، خودم اين کارها را دوست داشته ام. اما طبيعي است که ممکن است خواننده ها نظر ديگري داشته باشند. به هرحال از چاپ شان پشيمان نشده ام، اگر منظورتان اين بود.

«سمت تاريک کلمات» در ادامه جرياني است که خطش را در آثار ديگرتان هم ديده ايم. فضاها و آدم هاي شهري و دغدغه هايشان که هميشه در آثار نويسنده يي که اين فضا و آدم هايش را خوب مي شناسد حضور داشته اند و هيچ گاه هم خودشان را تکرار نکرده اند.

خب، گمانم نسل من و نسل بعد از من کساني هستند که اغلب در شهر و آن هم در شهرهاي بزرگ زندگي کرده اند، پس طبيعي است که راجع به شهر و مسائل انسان شهري بنويسيم و اگر جز اين بنويسيم غيرطبيعي است. مقصودم اين است که در بسياري از رمان ها يا حتي داستان کوتاه هاي نويسندگان معروف مان مثل چوبک، احمد محمود، دولت آبادي، ساعدي و حتي هدايت و گلشيري زمينه بسياري از داستان هاي ده يا شهرهاي کوچک است و آنها حتي پس از سال ها زندگي در شهر راجع به همان مکان ها و فضاها مي نوشتند؛ احتمالاً به اين خاطر که دوران تاثيرگذار زندگي شان يعني نوجواني و جواني، در چنان فضاهايي گذشته بود. از طرف ديگر ما امروز معضل زندگي شهري را داريم.

مسائلي که در گذشته نداشتيم يا کمتر داشتيم مهم ترين شان به گمان من تنهايي انسان شهري است. چيزي که ما در داستان ها و فيلم هاي غربي ها هم مي بينيم، کوچک شدن خانواده ها، کم تر شدن ارتباط هاي خانوادگي و حتي دوستانه و در نهايت هم تبديل شدن واحد اجتماعي از خانواده هاي بزرگ و خانواده هاي کوچک سه، چهار نفره به فرد. يعني در آينده فرد بيشتر واحد اجتماع تلقي خواهد شد و اين مساله مهم زندگي شهري است که انگار گريزي هم از آن نيست. به هرحال در مجموعه «سمت تاريک کلمات» توجه من بيشتر به اين بخش از زندگي شهري بود که البته طبعاً تمام زندگي شهري اين نيست. فقط اين را هم بگويم که توجه منتقدان به حضور زندگي شهري در کارهاي من و به خصوص «سمت تاريک کلمات» انگار به معناي اين است که اين زندگي هنوز به قدر کافي در داستان هاي ساير نويسندگان پيدا نشده يا کم رنگ است. نمي دانم. به هرحال عجيب است که ما در شهر بزرگ شده باشيم و در آن زندگي کنيم، اما درباره آن و از مسائل آن ننويسيم.

روايت تنهايي آدم ها در سمت تاريک کلمات روايت ساده يي نيست آقاي سناپور. فضاها بيمارگونه و گاه- مثلاً در داستان دلم سنگين، زبانم تلخ- مانند فضاهاي گروتسک هستند و ما با يک تنهايي پررنگ شده و عميق مواجهيم...

گمانم در هر داستاني ما مسائل را زير ذره بين مي بريم و درشت ترشان مي کنيم تا بهتر و عميق تر ديده شوند. تنهايي هم از آن دست مسائل بغرنج زندگي مدرن شهري است که برخلاف تنهايي هاي زندگي هاي ماقبل، شايد گريزناپذير و به همين دليل بسيار وحشتناک است. گمانم اين دهشتناکي در ذات اين زندگي و اين نوع تنهايي است و بهتر است اين طور هم نشانش بدهيم.

توي اين سال ها زياد شنيده ايم- شايد بهتر است بگويم گفته ايم- که سناپور رمان نويس موفقي است و داستان هاي کوتاهش قدرت رمان هايش را ندارند. بيشتر اين حرف ها هم بعد از انتشار با گارد باز پيش آمد؛ مجموعه يي که انگار چندان به ذهنيت داستاني مخاطب ايراني نزديک نبود، يا شايد به انتظاري که از نويسنده يي مثل حسين سناپور داشتند. خودتان هم اين حرف ها را شنيده ايد و خوانده ايد ديگر...؟

بله، چندباري شنيده ام. خب، من مي توانم جنبه مثبت اين حرف را ببينم. يعني که رمان هاي قابل قبولي از نظر کساني که اين حرف را مي زنند، نوشته ام. يعني آن بخش از اين حرف را که تعريف است بپذيرم و بخش ديگر را نه.

اما از اين حرف ها گذشته، اين نظر مي تواند به وضعيت ادبيات داستاني ما هم مربوط باشد. يعني اين که ما کمتر به رمان هاي موفقي که اکثريت قريب به اتفاق منتقدان راجع به آن نظر مثبت داشته باشند، برمي خوريم. حتي در تمام اين صد سال داستان نويسي شايد بيشتر از پانزده رمان خوب نداشته باشيم. طبيعي است که مثلاً در بيست سال اخير هم رمان هاي چنداني با اين توصيف نداريم. گرچه به گمان من رمان هاي متوسط و نسبتاً خوب لااقل در پنج، شش سال گذشته زياد داشته ايم که خودش طليعه خوبي است براي چند سال آينده. به هرحال مقصودم اين است که در اين مي شود گفت وانفساي رمان نويسي ظاهراً دو رماني که تاکنون از من منتشر شده (يعني نيمه غايب و ويران مي آيي) بيشتر به چشم آمده باشند و توجه بيشتري جلب کرده باشند. اين وضع درباره مجموعه داستان صادق نيست. يعني در بيست و به خصوص در ده سال گذشته ما چند برابر کل تاريخ داستان نويسي مان مجموعه هاي خوب و داستان کوتاه نويس هاي خوب داشته ايم. پس طبيعي است که مجموعه هاي من، چندان که رمان هايم بودند، توجهي برنينگيزند و حتي معمولي جلوه کنند. به جز اين دليل کلي، دلايل ديگري هم ممکن است وجود داشته باشد، مثل متنوع و تجربي بودن مجموعه با «گارد باز» و همين طور يکدست نبودن داستان هايش که به نظرم در توجه خواننده به يک مجموعه مهم است. کما اين که از مجموعه «سمت تاريک کلمات» که يکدست تر است، من تعريف و تمجيدهايي شنيده ام و نقدهاي خوبي هم بر آن نوشته اند، دست کم به نسبت مجموعه «با گارد باز».

داستان هاي مجموعه «با گارد باز بيشتر متکي به سوژه هايشان بودند و اگر موضوع داستان خواننده را جذب نمي کرد، فرصت زيادي براي نويسنده نمي ماند تا قضاوت مخاطب را درباره داستان تغيير دهد. در داستان هاي «سمت تاريک کلمات» ولي در کنار سوژه هاي بکر با همان سناريويي روبه رو مي شويم که شخصيت پردازي ها و فضاسازي هايش را دوست داشته ايم و در رمان هايش به لايه هايي از روان شناسي و جامعه شناسي برخورده بوديم. شايد به همين دليل است که داستان هاي اين مجموعه را بيشتر از «با گارد باز» دوست داريم...

خودم نمي دانم. شايد خوبي و بدي توامان داستان نوشتن اين است که ما وقتي يک کار موفق نوشتيم، خودبه خود خواننده را عادت مي دهيم که توقع همان نوع داستان را از ما داشته باشد. و اگر سبک و سياق مان را عوض کنيم، همان خواننده هايي که به ما توجه مي کردند، به کارمان بي توجهي مي کنند. گرچه عجيب نيست اگر خواننده هاي تازه يي در عوض پيدا کنيم. بله، ممکن است جنبه هاي خوب «نيمه غايب» و «ويران مي آيي» در مجموعه «سمت تاريک کلمات» بيشتر باشد و همين دليل خوبي باشد (شايد علاوه بر يکي دو دليل ديگر که گفته شد) براي توجه بيشتر به اين مجموعه. من هم نه با توضيح و نه هيچ روش ديگري نمي توانم و نمي خواهم که نظر خواننده يي را عوض کنم. اما همين قدر به گمانم حق دارم بگويم که من تجربه هاي متنوع و گاه از نظر خودم غريبي را در هر دو مجموعه و به خصوص در

«باگارد باز» داشته ام و همين يک دليل هم براي خودم کافي است تا آن را دوست داشته باشم. ضمن اينکه اميدوارم گذر زمان نظرات منتقدان و خوانندگان را هم لااقل تا حدودي نسبت به اين مجموعه عوض کند. چنانکه اين اميدواري را براي بعضي کتاب هاي ديگر مثل «کريستين و کيد» گلشيري هم دارم و گمانم اگر اين رمان منتشر شود به مرور معلوم خواهد شد که يکي از دو- سه کار برجسته رمان نويسي ما است. البته مقصودم اين نيست که درباره مجموعه خودم چنين توهمي دارم.

نمي دانم موافق هستيد با من يا نه، ولي من فکر مي کنم در ميان نويسندگان هم نسل شما کمتر به نويسنده يي برمي خوريم که زن مدرن- بهتر است بگويم زن امروزي- را بشناسد و سعي نکند در روابط ميان آدم ها، تصويري از شخصيت زن سنتي در يک رابطه امروزي به ما بدهد. زن هاي مجموعه سمت تاريک کلمات اما به تجربه هاي ما در زندگي امروز نزديک اند و اين به گمانم اتفاق خوبي است...

من به حضور زنان در داستان هاي امروز اينگونه توجه نکرده ام و بنابراين نمي توانم به طور خاص جواب بدهم. بايد درباره اش فکر کنم. اما گمان مي کنم اصولاً انسان شهري با خصوصيات زندگي مدرن امروزي کمتر جايي در داستان هاي امروزي مان دارد. و اين به گمانم درباره زن و مرد مي تواند صادق باشد. مثلاً تنهايي هاي خيلي از داستان ها از نوع بوف کوري است. يعني شخصيت خودش را در ميان رجاله ها مي بيند و احساس مظلوميت يا تباه شدگي در اثر فشارهاي جامعه نوکيسه و کاسب مسلک مي کند. يعني در اين داستان ها هميشه مردم يا بخشي از مردم در قطب منفي قرار مي گيرند. در حالي که به گمانم در داستان هاي من، نه مردم که مقتضيات خود اين زندگي آدم ها را تنها مي کند.

در داستان هاي اين مجموعه ولي فکر مي کنم- به جز داستان «خيابان هاي نيمه شب»- به عمد از نزديک شدن به فضاهاي زنانه و ذهن شخصيت هاي زن خودداري کرده ايد، آن قدر که در بعضي داستان ها (مثل داستان «خواب مژه هات») اين خلأ کاملاً به چشم مي آيد.

نه، با هيچ پيش فرض و محدوديتي داستان ها را شروع نکرده ام. اين اتفاق هاي موضوعي و انتخاب شخصيت ها خود به خود، يعني با توجه به موضوع افتاده و نه چيز ديگر. من داستانم را مي نويسم و به مشکلات بعدش فکر نمي کنم. کما اينکه داستاني در اين مجموعه بود که فقط بين دو زن مي گذشت و آن هم در حين حرف زدن در يک کافه. اما بررسان ارشاد خواستند حذف شود. همين طور داستان ديگري بود که در ذهن دختر جواني که مي خواست به اروپا مهاجرت کند، مي گذشت و باز داستان ديگري که فقط مربوط به سه دختر جوان خارجي و در يک کشور خارجي بود؛ که اين دو هم به خواست بررسان حذف شدند. خلاصه اينکه من در هنگام نوشتن به ندرت به محدوديت ها و ممنوعيت ها فکر مي کنم و داستانم را مي نويسم. به اين چيزها بعداً فرصت هست فکر کنم. به خصوص که شرايط مميزي ما مدام در حال تغيير و با سليقه افراد دستخوش بالا و پايين شدن است. پس من کار خودم را مي کنم و طبعاً آنها هم کار خودشان را.

مدتي است که به همت بنياد گلشيري و با حمايت انتشارات ققنوس، کلاس هايي پا گرفته اند و شما هم يکي از مدرسان اين دوره هاي داستان نويسي هستيد. شيوه کار شما در اين کلاس ها شباهت زيادي به کلاس هاي مرحوم گلشيري در گالري کسري دارد و ظاهراً از آن دوره موفق الگوبرداري کرده ايد.

کلاس هايي که من الان دارم از اساس شباهت هايي با کار گلشيري دارد و تفاوت هايي هم. گلشيري معتقد بود کسي واقعاً يک داستان را مي تواند تدريس کند که بتواند آن را خط به خط بخواند و جزئيات تکنيکي و غيرتکنيکي اش را توضيح بدهد. يعني با کلي گويي درباره داستان ها، دست کم براي آموزش تکنيک داستان نويسي مخالف بود.

خب، اين شيوه تدريس اش هم باعث شد تا من جور ديگري به داستان ها نگاه کنم و چيزهايي را ببينم که قبلاً نمي ديدم، حتي با چند بار خواندن. در اصل درست خواندن و توجه به جزئيات فني و از طريق آن فهم درست داستان و مايه ها و درونمايه هر داستان را به من ياد داد. من هم در کلاس هايم سعي مي کنم همين کار را بکنم.

با اين فرق که سعي کرده ام داستان ها را دسته بندي و شيوه شناسي کنم و براساس اين شيوه ها از شاگردهايم تمرين داستان نوشتن بخواهم. خب، اين دو کار را گلشيري نمي کرد. مثلاً من داستان گوتيک را با همان مختصاتي که در مجموعه مقالاتم (با نام ده جستار داستان نويسي) آمده، با روخواني يک داستان درس مي دهم و بعد از بچه ها مي خواهم کاري با آن مختصات بنويسند. يا همين طور داستان به شيوه رئاليسم جادويي، کافکايي و غيره. گلشيري توانايي هاي ديگري هم مثل آموزش ادبيات کهن داشت که من ندارم و بنابراين سراغ شان نرفته ام براي تدريس.

نگاهي به مجموعه داستان «بي بي پيک» نوشته «سهيلا بسکي»
جاي پاي آب

ياسر نوروزي

«بي بي پيک» نوشته «سهيلا بسکي» مجموعه داستاني است که به تازگي توسط انتشارات نيلوفر به چاپ رسيده است. او در اين مجموعه ديدگاهي فراتر از محدوديت هاي فرهنگي و اجتماعي پيش رو دارد؛ ذهنيتي فارغ از کشمکش هاي جنس دوم. اين بار پاي مرد و زني در ميان نيست که رودرروي هم صف آرايي کنند. تقابلي وجود ندارد و اگر هم تصويري اين چنين ترسيم مي شود هدف چيز ديگري است.

براي بررسي دقيق تر داستان ها را به دو گروه تقسيم مي کنم؛ نخست داستان هاي قصه محور و دوم داستان هايي که فضاسازي در آنها پررنگ تر است. در بخش نخست قصه گويي اهميت بيشتري دارد و داستان ها از انسجام ساختاري بيشتري برخوردارند. براي نمونه مي توان به «سگ قهوه يي»، «مسافر شهسوار» و «دفينه» اشاره کرد. «سگ قهوه يي» ماجراي زوجي است که سگ خود را گم کرده، براي يافتن آن بي تابي مي کنند. چند نقطه از شهر اطلاعيه مي دهند و سرانجام پس از آزار و اذيت فراوان، سگ خود را بازمي يابند. داستان آغاز مي شود، اوج مي گيرد و با پاياني منطقي تمام مي شود. بحث بر سر پايان ناگهاني، مبهم يا قابل حدس نيست. مقصود، حرکتي است همخوان با منطق داستاني. اين انسجام در «مسافر شهسوار» و «دفينه» نيز کم و بيش ديده مي شود که حتي اگر از جذابيت هاي داستاني خالي باشند، به پراکنده گويي متهم نمي شوند. در «مسافر شهسوار» راننده يي تصميم مي گيرد مسافر زني را با وجود کمبود وقت به مقصد برساند. راننده مسافران ديگر خود را پياده مي کند و کل داستان ديالوگ هاي غالباً يک طرفه مرد است که تا مقصد ادامه مي يابد. اين داستان نيز مانند «سگ قهوه يي» ساختار مشخصي دارد و در ابهام بيشتري رها مي شود. ضمن اينکه نسبت به سبک و سياق ديگر داستان ها از ديالوگ هاي بيشتري برخوردار است.

داستان هاي گروه دوم قصه هايي هستند که انسجام روايي داستان در آنها اهميت چنداني ندارد. با تصاويري تکه تکه و يا بسيار محو از شخصيت همراه مي شوند و به روال خطي چندان وقعي نمي نهند. نمونه بارز اين نوع قصه ها «جاي پا» و «بي بي پيک» است. در «بي بي پيک» که نام مجموعه نيز برگرفته از آن است، قرارگرفتن در فضاهاي مختلف، تداعي خاطرات را به همراه دارد. هر تصوير به نوعي با گذشته شخصيت پيوند مي خورد و او را به يک برهه از زندگي اش مي کشاند. مکان هايي که گهگاه عدم ارتباط بين آنها به وضوح به چشم مي خورد و به ايجاد صداهاي متنوع و گاه ناهمخوان مي انجامد. به عنوان نمونه مي توان به فضاي پاريس، خرمشهر، تهران و... اشاره کرد. داستان به همين نحو ادامه مي يابد و مخاطب با نمايي بسيار کلي از شخصيت تنها مي ماند. به نظر مي رسد «بي بي پيک» با وجود حجم بيشتري که نسبت به داستان هاي ديگر مجموعه دارد گنجاي داستان کوتاه نيست. اين جمله به اين معني نيست که اين داستان، خارج از تعريف داستان کوتاه قرار مي گيرد اما به اعتقاد من اگر يکي از جزئيات زندگي شخصيت اصلي مورد بررسي قرار مي گرفت، داستان از انسجام بيشتري برخوردار مي شد.

شايد بتوان گفت يکي از دلايل دور شدن از روال خطي روايت و يا گم شدن روند منطقي قصه در برخي از داستان ها، اشتياق نويسنده به توصيف باشد. «بسکي» اين اشتياق را در هيچ يک از داستان ها پنهان نمي کند و کوچکترين بهانه براي ايجاد فضا او را به اين سمت مي کشاند. به عنوان مثال در «جاي پا»، شخصيت با قرار گرفتن در يک موقعيت ارزيابي مي شود و عدم اطلاع از گذشته او مخاطب را وادار مي کند تنها و تنها به ديالوگ ها و توصيفات اکتفا کند؛ «پشت در دريا نيست. دريا پيدا نيست.

صداي آرام و ملاطفت بار موج هاي کوتاه، از پس پرده يي از غبار نور سپيده دم که فرومي نشيند، و غبار نم آب که به آسمان مي رود، مي آيد. خورشيد هنوز برنيامده...» اين امر در برخي قصه ها موجب تقويت فضا مي شود و در برخي موارد نيز شروع داستان را تبديل به يک مقدمه کاملاً بدون وجه مي کند. توصيفاتي که گاه پايان بندي ها را نيز به يک موخره انشايي تبديل مي کنند که «مسافر شهسوار» نمونه روشني بر اين مدعاست.

در مجموع بايد گفت توصيف هاي شاعرانه نويسنده در بسياري از داستان ها با فضاي کلي داستان مطابقت داشته است. به عنوان مثال در «سگ قهوه يي» که نياز به يک زبان کاملاً ساده احساس مي شود، از اين توصيفات خبري نيست و در مقابل در «جاي پا» اين گونه جملات فراوان به چشم مي خورد.

گذشته از مسائل ساختاري، فضاي به دور از هياهوي «بسکي» ستودني است. بي عدالتي هايي که براي برخي نويسندگان زن، به کالايي تبديل شده، در داستان هاي او جايي ندارد. او فارغ از اين مسائل به داستان ها مي پردازد و کليشه هاي بازگفته هيچ گونه اهميتي براي او ندارد و اگر هم جايي اشاره يي مي رود، با جزيي نگري از گزند کلي گويي مصون مانده است.
عناوين اين صفحه
راوي مصائب آدم هاي تنها
جاي پاي آب
انتشار مجموعه يي از مقالات و يادداشت هاي نيما يوشيج
ترجمه اشعار فروغ و آتشي به زبان انگليسي
کشف فيلمنامه يي از ويليام فاکنر
بلقيس سليماني و قصه هاي ميني مال

انتشار مجموعه يي از مقالات و يادداشت هاي نيما يوشيج
همزمان با سالروز تولد نيما يوشيج، مجموعه يي از مقالات و يادداشت هاي او منتشر شد. به گزارش ايسنا، اين کتاب با عنوان «نيما يوشيج؛ درباره هنر و شعر و شاعري» توسط زنده ياد «سيروس طاهباز» گردآوري شده است. «طاهباز» در مقدمه اين کتاب آورده است؛ آنچه در اين کتاب از مجموعه آثار نيما يوشيج آمده است، نوشته هاي مستقل اوست درباره هنر و شعر و شاعري، غير از آنچه در نامه ها و دفتر يادداشت هاي روزانه او در اين زمينه آمده است. از مقدمه کتاب کوچک سرباز چاپ شده در سال 1304 تا دو نوشته از حرف هاي همسايه به تاريخ فروردين 1334 که آخرين يادداشت ها است در اين زمينه همه در اين کتاب آمده است. اين کتاب را انتشارات نگاه منتشر کرده و سرفصل هاي آن عبارتند از؛ «سال شمار زندگي و آثار نيما يوشيج»، «نمونه هايي از دست نوشته هاي نيما»، «ارزش احساسات در زندگي هنرپيشگان»، «مقدمه خانواده سرباز»، «حرف هاي همسايه»، «نامه به شين پرتو»، «مقدمه آخرين نبرد، شعرهاي اسماعيل شاهرودي (آينده)»، «يادداشت براي مجموعه شعر منوچهر شيباني»، «شعر چيست»، «از يک مقدمه درباره جعفرخان از فرنگ آمده»، «يک ديدار» و...


ترجمه اشعار فروغ و آتشي به زبان انگليسي
گزيده يي از اشعار «فروغ فرخزاد» و «منوچهر آتشي» به زبان انگليسي ترجمه مي شود. به گزارش ايسنا، مترجم اين اشعار رضا پرهيزگار است، که اکنون در حال انتخاب شعرهايي از مجموعه هايي چون «آهنگ ديگر»، «آواز خاک»، «وصف گل سوري»، «گندم و گيلاس»، «زيباتر از شکل قديم جهان»، «چه تلخ است اين سيب» و «حادثه در بامداد» از منوچهر آتشي است و ظاهراً قصد دارد از مجموعه هاي ديگر اين شاعر هم شعرهايي را انتخاب و ترجمه کند. پرهيزگار در مورد دشواري ترجمه اشعار آتشي به زبان انگليسي گفته است؛ «زبان شعر آتشي زباني سخت است و به اين دليل به سختي مي توان آن را ترجمه کرد، چرا که در شعر آتشي از اصطلاحات بومي زياد استفاده شده است.» اين مترجم که پيش از اين هم شعرهايي از زنده ياد آتشي را به انگليسي برگردانده قصد دارد گزيده يي از اشعار فروغ فرخزاد را نيز به اين زبان برگرداند. به گفته پرهيزگار اين اشعار، شامل اشعار تاکنون ترجمه نشده «فروغ فرخزاد» خواهد بود.


کشف فيلمنامه يي از ويليام فاکنر

«جيل فاکنر» دختر «ويليام فاکنر» - نويسنده بزرگ امريکايي - اين روزها از کشف نوشته يي منتشر نشده از خالق «خشم و هياهو» خبر داده است. به گزارش فارس، اين نوشته يک فيلمنامه است که «فاکنر» آن را در سال 1930 براي هاليوود نوشته و ظاهراً به سال هاي همکاري اين نويسنده با «هاليوود» باز مي گردد. سال هايي که شرح گوشه هايي از آن در کتابي که با عنوان «فاکنر در دره مرگ» به فارسي هم برگردانده شده، آمده است. همکاري و دوستي فاکنر با «هاوارد هاوکز» کارگردان مشهور امريکايي و خالق فيلم هايي چون «صورت زخمي» و «ريو براوو» و... در آن سال ها مشهور است، حاصل اين دوستي، فيلمنامه هايي است که «فاکنر» برخي از آنها را براي «هاوکز» مي نوشت، که از جمله آنها مي توان به فيلمنامه «داشتن و نداشتن» اشاره کرد که براساس رمان «همينگوي» نوشته شده بود و «فاکنر» نيز در نگارش اين فيلمنامه همکاري داشت. از «فاکنر» آثار فراواني به فارسي برگردانده شده که از آن ميان مي توان به «گور به گور»، «برخيز اي موسي»، «آبشالوم، آبشالوم»، «تسخيرناپذير» و... اشاره کرد. او نويسنده يي بود که نوشتن را حاصل عرق ريزان روح آدمي مي دانست و در خطابه مشهور خود به هنگام دريافت نوبل ادبيات، به اين موضوع اشاره کرد و همچنين به اينکه «انسان سرانجام پيروز خواهد شد».



بلقيس سليماني و قصه هاي ميني مال
بلقيس سليماني از نويسندگاني است که با رمان «بازي آخر بانو» مورد توجه برخي منتقدين و محافل ادبي قرار گرفت، چنانکه اين رمان در جايزه مهرگان ادب امسال، جزء رمان هاي راه يافته به بخش نهايي بود و مورد تقدير داوران اين جايزه قرار گرفت. به گزارش مهر، سليماني پس از انتشار اولين رمان خود اکنون قصد دارد قصه هاي ميني مال خود را در کتابي منتشر کند. اين کتاب شامل 65 قصه ميني مال از اين نويسنده خواهد بود، که سليماني گويا در حال آماده کردن شان براي انتشار است. از سليماني، پيش از «بازي آخر بانو» کتاب هايي چون «همنوا با مرغ سحر» و «سخن با ترازو» منتشر شده بود، که اولي به هنر و زيبايي از ديدگاه افلاطون و دومي به نقد ادبيات جنگ اختصاص داشت.


روزنامه اعتماد
faranamlogo