
ترجمه؛ سعيد کمالي دهقان
فرانسه با آن که کم کم دارد از آن دوران طلايي «نويسندگان بزرگ» اش فاصله مي گيرد، امروز تصميم گرفته خلأيي را که با آن روبه رو است، با جذب نويسندگان خارجي پر کند و آنها را تشويق کند که به فرانسه بنويسند. شايد همان کاري که با سينمايش هم دارد مي کند. نويسندگان خارجي در ادبيات امروز فرانسه نقش مهمي ايفا مي کنند. طوري که سه تا از مهم ترين جوايز ادبي امسال فرانسه به غير فرانسوي ها اهدا شد و براي مثال «جاناتان ليتل» امريکايي «گنکور» و «نانسي هوستون» کانادايي «فمينا» را برد. يا آن که مجله ادبي معروف فرانسه «لو مگزين ليته رر» در گزينش ده گفت وگوي برتري که ما بين سال هاي 1996 تا 2006 با نويسندگان تاثيرگذار جهان انجام داده، هفت مصاحبه با نويسندگان خارجي را انتخاب کرده و گفت وگو با «ژان اشنوز» جزء يکي از آن سه مصاحبه با نويسندگان فرانسوي است، در حالي که در انتخاب نويسندگان برتر همين مجله در سال هاي قبل کمتر مي توان نامي از يک نويسنده خارجي پيدا کرد.
«ژان اشنوز» سال 1947 در فرانسه به دنيا آمد و در رشته «مهندسي عمران» و «علوم اجتماعي» تحصيل کرد. سال هاي زيادي را براي روزنامه «اومانيته» مطلب نوشت و اولين کتابش را به نام «نصف النهار گرينويچ» در سال 1979 منتشر کرد. تا حالا دوازده رمان نوشته و بيش از ده جايزه ادبي را از آن خود کرده است. در سال 1983 جايزه «مديسي» براي کتاب «شروکي» به او اهدا شد و سال 1999 به خاطر «من مي روم» جايزه «گنکور» برد. «راول» جديدترين رمان «اشنوز» ژانويه 2006 منتشر شده است و براي نوشتن اين کتاب از ماجراهاي سال هاي پاياني زندگي «موريس راول» آهنگساز فرانسوي اپراي معروف «بولرو» بهره برده و بيشتر به تور موسيقي «راول» به امريکا توجه کرده است. محور اصلي گفت وگويي که پيش رو داريد درباره رمان «راول» است. «ژان اشنوز» درباره نوشتن اين کتاب مي گويد؛«دو بار شروع کردم به نوشتن زندگي «راول» و هر دوبار هم کار را نيمه رها کردم، تا آن که عزمم جزم شد و تصميم گرفتم که فقط به «راول» فکر کنم. از کودکي موسيقي اش را گوش مي دادم و شيفته اش بودم. اوايل فقط مي خواستم به تور امريکاي «راول» بپردازم و بعد تصميم گرفتم کل زندگي اش را روايت کنم و البته با فرم بيوگرافي هم نمي توانستم کنار بيايم. غير از کتابي هم که «مارسل مارنا» درباره زندگي «راول» نوشته، بيوگرافي خوب ديگري از او وجود نداشت. من هم به آن بخش از زندگي او که «راول» تور امريکا را شروع کرد خيلي علاقه مندم، دوره يي که از سال 1928 شروع مي شد و تا زمان مرگ «راول» يعني سال 1937 ادامه پيدا مي کرد. نکته قابل توجه اين بود که مجبور بودم بين واقعيت و افسانه مانور بدهم و گاهي رمانتيک و گاهي هم جدي باشم. بايد با وقايع بازي مي کردم (مثلاً برخلاف چيزي که نوشته ام، «راول» هيچ وقت «ژان اوبري» را نديده) و البته به کليت ماجرا هم وفادار بمانم (مثلاً يک بار با «کنراد» ديدار کرده)، و حتي المقدور سراغ رمان تاريخي هم نروم.»
همان طور که گفتيد اوايل فقط مي خواستيد به ماجراي تور امريکاي «راول» اشاره کنيد، اين تصميم به اين خاطر بود که سفر کردن از موضوعات مورد علاقه شماست؟
بي شک همين طور است. اما ماجرا فقط به اين علاقه ختم نمي شود. سال هاي پاياني زندگي «راول» تراژيک و پر از رمز و راز است. «راول» در آن زمان حسابي معروف و خوش قيافه و در عين حال تنها و سرخورده بود و زندگي تاريک و غمناکي داشت. همين ويژگي هاي متناقض بود که مرا جذب و شخصيت را رمانتيک مي کرد.
انگار که به موضوع مرگ و خاموشي علاقه منديد و در تمامي رمان هايتان با مرور زمان اشيا هم مثل قهرمان هاي داستان ناپديد مي شوند...
بله، اما در داستان زندگي «راول» با نوع جديدي از ناپديد شدن روبه رو هستيم، «راول» با وجود اين که شهره خاص و عام است کم کم در اجتماع ناپديد مي شود و توانايي هايش هم از بين مي روند. براي همين است که تور امريکايي اش مرا جذب کرد، دقيقاً زماني که بايد بيشتر از هميشه در صحنه باشد، بيشتر از هميشه از آن دوري مي کرد. البته او تورهاي ديگري را هم برگزار کرد اما تور امريکا بود که او را بر قله جلال و شوکت نشاند.
کتاب «راول» بر اساس ساختار خودش پيش مي رود و اين طور نيست که از چند فصل تشکيل شده باشد و فرم رفت و برگشتي دارد مثل کتاب «نصف النهار گرينويچ» يا رمان «شروکي»...
بيشتر ساختاري شبيه فيلم دارد و به بازي ريتم ها، ادغام وقايع، پيشروي از يک طرح کلي و بازگشت به آن مي پردازد. از روايت سينمايي و ريتم هاي موسيقايي در نوشتن اين کتاب خيلي استفاده کرده ام. چيز ديگري که نقش عمده يي در رمان «راول» داشت ماجراهايي است که به سال هاي 28 تا 37 تعلق دارد و خيلي خوب مي شود به آنها پرداخت، مثلاً ديدار هاي «راول» با «والري» و «کنراد» که البته جاي مناسبي در رمان برايشان پيدا نکردم. من زياد هم از اين برداشت خوشم نمي آيد، چرا که رمان مثل يک عضو زنده بدن است که در مواجهه با موقعيتي ممکن است مانند پيوندي يا آن را بپذيرد يا آن را رد کند و اين موضوع به کارکرد منطقي و صحيح اش بستگي دارد.
شما در جرياني هستيد که ابتدايش از «استرن» و «ديد رو» شروع مي شود و انتهايش «رمان نو» است. چه چيزي از اين جريان نصيبتان شد؟
خيلي وقت است که مي شود بي قاعده هم رمان نوشت. همان وقت هايش هم مي شد بي قاعده رمان نوشت. بعد از کتاب «تريسترام شندي» يا «ژاک ً تقديرگرا» تمام قواعد رمان نويسي دگرگون شده است و قواعد کهن ديگر آن جايگاه قبلي را ندارند. بايد بگويم که زياد هم تحت تاثير «رمان نو» نبوده ام. زماني که «پاک کن ها» را مي خواندم، هجده سالم بود و با خودم مي گفتم يالا همين کار را مي شود با اشيا هم کرد. مي شود به اشيايي که علاقه مندم ربطشان داد و همان بلايي را که سر شخصيت ها مي آوريم، سر اشيا هم بياوريم و با آنها مثل مکان و شخصيت هايي که همه جاي رمان هستند، رفتار کرد.
«مانشت» يکي از منابع شما بوده؟ انتشاراتي که کتاب «شروکي» شما را براي چهارمين بار تجديد چاپ کرده است، نامه يي از «مانشت» منتشر کرده که خطاب به شما نوشته شده.
«مانشت» براي من ماجرايي طولاني دارد. هميشه خوره نوشتن داشتم اما آن اوايل يک جور بايد شروع مي کردم. بايد راهي پيدا مي کردم و خواندن راه حل اصلي بود... اواسط سال هاي 1970 بود و همه جا پر بود از آوانگاردها. من هم به اين جريان علاقه داشتم اما با همه ديدگاه هاي مجله «تل کل» موافق نبودم و براي مثال با ايدئولوژي ادبي آن موقع مخالف بودم و بيشتر علاقه ام به رمان هاي جنايي بود. رمان هاي سياه امريکايي را هم مي خواندم. «دشيل همت»، «ريموند چندلر»، «ديويد گوديس» و «دونالد وستليک» و خيلي هاي ديگر. «مانشت» براي من راه حل اصلي بود، دري که به رويم باز شد و بعد از آن به خودم گفتم خب حالا مي شود يک رمان جنايي نوشت. کاري که او با زبان مي کرد براي من ملموس تر از نوشته هاي امريکايي ها بود. البته قبل از «مانشت» يک چيزهايي نوشته بودم، اما کار درست و حسابي يي نبود، تلاش کرده بودم که چيزي بنويسم، متني لااقل. اولين کار جدي ام بعد از او بود و اميدوار بودم که چاپ بشود. خيلي سريع فهميدم که اگر به اين جريان وارد بشوم مي توانم تجربيات جديدي به دست بياورم. طنز و ريتم رمان هاي «مانشت» برايم نقش بزرگي ايفا کردند. مرتب کتاب هايش را مي خواندم و برايش احترام زيادي قائل بودم.
براي توصيف کتاب هايتان از اصطلاح «رمان جغرافيايي» استفاده مي کنيد و شخصيت هايتان هميشه در حرکتند و از هند به مالزي و از زمين به هوا مي روند، اما سفري در کار نيست و بيشتر از آن که صحبت از رماني فرمي باشد با يک رمان ضدفرم روبه روييم.
دلم نمي خواهد مثل قديمي ها سفر کنم و يک جا لنگر بيندازم. دوست دارم گشتي کوتاه بزنم و براي همين شخصيت هاي داستان هايم هميشه در حرکتند و حرکت در رمان براي من عنصر تعيين کننده يي است. زماني به اين نوع کار مي گفتم «رمان هاي با کارکردهاي دوگانه»، کارکردهاي دوگانه در عبارات، ساختار و فضاي داستان.
مي گوييد که کتاب هايتان مثل ماشين هستند و هر کس که کتاب هايتان را بخواند ريتم و کارکرد آن را درک مي کند. اما کتاب هاي «من مي روم» و «يک سال» دو سوي يک واقعيت هستند.
«يک سال» بر اساس يک سيستم است؛ شخصيتي که تصور مي شود زنده باشد در حالي که مرده و شخصيت ديگري که تصور مي شود مرده باشد در حالي که زنده است. همان چيزي که شيفته اش بودم و باعث شد که کتاب را بنويسم. انتشارات «مينويي» برايم دو، سه نامه نوشت و گفت که از قسمت هايي از کتاب خوشش آمده اما با موقعيت هاي غيرقابل پيش بيني و کارکردهاي دوجانبه شخصيت ها و مرگ و زندگي شان نمي تواند کنار بيايد. از عکس العمل شان خوشم آمد و تصميم گرفتم در کتاب بعدي ام کمي از ابهامات کم کنم و اما قسمت هايي را هم سفيد بگذارم و دلايل به وجود آوردن موقعيت ها را بيان نکنم. روايت هاي «يک سال» و «من مي روم» کاملاً مستقل اند و «من مي روم» آن چيزي است که در غياب قهرمان «يک سال» مي گذرد. اما کمي هم ابهام در داستان باقي گذاشته ام.
شخصيت هايي را انتخاب مي کنيد که هويت و شخصيت گنگي دارند، بيشتر وقتشان صرف ناپديد شدن و تغيير شکل و فرار از خود مي شود. از آن جا که به مبحث نويسنده «فرا مدرن» علاقه منديد، آيا شخصيت هاي شما انعکاس انسان هاي امروزي اند؟
رمان هاي من چيزي غير از آن چه هستند انعکاس نمي دهند. اصلاً نمي خواهم در کتاب هايم مسائل سياسي يا اجتماعي را بيان کنم، اگر هم در اين زمينه ها حرفي براي گفتن داشته باشم خب مي روم مقاله يا رساله مي نويسم. رمان براي من مثل ماشين مي ماند. هميشه مي گويند در ادبيات دو قطب داريم، يکي «زولا» و ديگري «ريموند راسل» که البته من دومي را ترجيح مي دهم. رمان هايم مباحث اجتماعي روز را هم در بر مي گيرد؛ چون به غير از «راول» بقيه را در زماني روايت مي کنم که دارم آن را مي نويسم. پروژکتور رمان هاي من روي همه چيز نشانه مي رود و مي شود تمام روز را از روزنه پنجره آن ديد، مثل تلويزيون که مي شود خيلي چيزها را گذرا نشان داد.
تمام شخصيت هايتان سرخورده، عزادار عشق و گوشه گير هستند، چرا؟
بله، همين طور است، اما خودم هم دليلش را نمي دانم. شايد چون تنها از اين راه مي توانم حرفم را بزنم. به هر حال کنترلش دست خودم نيست. وقتي رمان مي نويسم احساس مي کنم همه چيز را بايد سر جاي خودش قرار بدهم و اين اجتناب ناپذير است؛ چون در غير اين صورت نمي شود رمان نوشت. بعد از نوشتن رمان «درياچه» همين حس بهم دست داد و احساس کردم که فقط داستان زندگي آدم هاي سرخورده را روايت مي کنم. البته اين موضوع ربطي به زندگي شخصي من هم ندارد و تلاش کردم که يک جوري دست از اين کار بکشم، اما نتيجه اين شد که در رمان هاي بعدي ام شخصيت ها تنهاتر شدند.