شنبه، 23 دي 1385 - شماره 1306
   
 
صفحه نخست :: مقالات :: ادبيات
گفت وگوي مگزين ليته رر با «ژان اشنوز»، نويسنده فرانسوي
هميشه خوره نوشتن داشته ام

ترجمه؛ سعيد کمالي دهقان

فرانسه با آن که کم کم دارد از آن دوران طلايي «نويسندگان بزرگ» اش فاصله مي گيرد، امروز تصميم گرفته خلأيي را که با آن روبه رو است، با جذب نويسندگان خارجي پر کند و آنها را تشويق کند که به فرانسه بنويسند. شايد همان کاري که با سينمايش هم دارد مي کند. نويسندگان خارجي در ادبيات امروز فرانسه نقش مهمي ايفا مي کنند. طوري که سه تا از مهم ترين جوايز ادبي امسال فرانسه به غير فرانسوي ها اهدا شد و براي مثال «جاناتان ليتل» امريکايي «گنکور» و «نانسي هوستون» کانادايي «فمينا» را برد. يا آن که مجله ادبي معروف فرانسه «لو مگزين ليته رر» در گزينش ده گفت وگوي برتري که ما بين سال هاي 1996 تا 2006 با نويسندگان تاثيرگذار جهان انجام داده، هفت مصاحبه با نويسندگان خارجي را انتخاب کرده و گفت وگو با «ژان اشنوز» جزء يکي از آن سه مصاحبه با نويسندگان فرانسوي است، در حالي که در انتخاب نويسندگان برتر همين مجله در سال هاي قبل کمتر مي توان نامي از يک نويسنده خارجي پيدا کرد.

«ژان اشنوز» سال 1947 در فرانسه به دنيا آمد و در رشته «مهندسي عمران» و «علوم اجتماعي» تحصيل کرد. سال هاي زيادي را براي روزنامه «اومانيته» مطلب نوشت و اولين کتابش را به نام «نصف النهار گرينويچ» در سال 1979 منتشر کرد. تا حالا دوازده رمان نوشته و بيش از ده جايزه ادبي را از آن خود کرده است. در سال 1983 جايزه «مديسي» براي کتاب «شروکي» به او اهدا شد و سال 1999 به خاطر «من مي روم» جايزه «گنکور» برد. «راول» جديدترين رمان «اشنوز» ژانويه 2006 منتشر شده است و براي نوشتن اين کتاب از ماجراهاي سال هاي پاياني زندگي «موريس راول» آهنگساز فرانسوي اپراي معروف «بولرو» بهره برده و بيشتر به تور موسيقي «راول» به امريکا توجه کرده است. محور اصلي گفت وگويي که پيش رو داريد درباره رمان «راول» است. «ژان اشنوز» درباره نوشتن اين کتاب مي گويد؛«دو بار شروع کردم به نوشتن زندگي «راول» و هر دوبار هم کار را نيمه رها کردم، تا آن که عزمم جزم شد و تصميم گرفتم که فقط به «راول» فکر کنم. از کودکي موسيقي اش را گوش مي دادم و شيفته اش بودم. اوايل فقط مي خواستم به تور امريکاي «راول» بپردازم و بعد تصميم گرفتم کل زندگي اش را روايت کنم و البته با فرم بيوگرافي هم نمي توانستم کنار بيايم. غير از کتابي هم که «مارسل مارنا» درباره زندگي «راول» نوشته، بيوگرافي خوب ديگري از او وجود نداشت. من هم به آن بخش از زندگي او که «راول» تور امريکا را شروع کرد خيلي علاقه مندم، دوره يي که از سال 1928 شروع مي شد و تا زمان مرگ «راول» يعني سال 1937 ادامه پيدا مي کرد. نکته قابل توجه اين بود که مجبور بودم بين واقعيت و افسانه مانور بدهم و گاهي رمانتيک و گاهي هم جدي باشم. بايد با وقايع بازي مي کردم (مثلاً برخلاف چيزي که نوشته ام، «راول» هيچ وقت «ژان اوبري» را نديده) و البته به کليت ماجرا هم وفادار بمانم (مثلاً يک بار با «کنراد» ديدار کرده)، و حتي المقدور سراغ رمان تاريخي هم نروم.»

همان طور که گفتيد اوايل فقط مي خواستيد به ماجراي تور امريکاي «راول» اشاره کنيد، اين تصميم به اين خاطر بود که سفر کردن از موضوعات مورد علاقه شماست؟

بي شک همين طور است. اما ماجرا فقط به اين علاقه ختم نمي شود. سال هاي پاياني زندگي «راول» تراژيک و پر از رمز و راز است. «راول» در آن زمان حسابي معروف و خوش قيافه و در عين حال تنها و سرخورده بود و زندگي تاريک و غمناکي داشت. همين ويژگي هاي متناقض بود که مرا جذب و شخصيت را رمانتيک مي کرد.

انگار که به موضوع مرگ و خاموشي علاقه منديد و در تمامي رمان هايتان با مرور زمان اشيا هم مثل قهرمان هاي داستان ناپديد مي شوند...

بله، اما در داستان زندگي «راول» با نوع جديدي از ناپديد شدن روبه رو هستيم، «راول» با وجود اين که شهره خاص و عام است کم کم در اجتماع ناپديد مي شود و توانايي هايش هم از بين مي روند. براي همين است که تور امريکايي اش مرا جذب کرد، دقيقاً زماني که بايد بيشتر از هميشه در صحنه باشد، بيشتر از هميشه از آن دوري مي کرد. البته او تورهاي ديگري را هم برگزار کرد اما تور امريکا بود که او را بر قله جلال و شوکت نشاند.

کتاب «راول» بر اساس ساختار خودش پيش مي رود و اين طور نيست که از چند فصل تشکيل شده باشد و فرم رفت و برگشتي دارد مثل کتاب «نصف النهار گرينويچ» يا رمان «شروکي»...

بيشتر ساختاري شبيه فيلم دارد و به بازي ريتم ها، ادغام وقايع، پيشروي از يک طرح کلي و بازگشت به آن مي پردازد. از روايت سينمايي و ريتم هاي موسيقايي در نوشتن اين کتاب خيلي استفاده کرده ام. چيز ديگري که نقش عمده يي در رمان «راول» داشت ماجراهايي است که به سال هاي 28 تا 37 تعلق دارد و خيلي خوب مي شود به آنها پرداخت، مثلاً ديدار هاي «راول» با «والري» و «کنراد» که البته جاي مناسبي در رمان برايشان پيدا نکردم. من زياد هم از اين برداشت خوشم نمي آيد، چرا که رمان مثل يک عضو زنده بدن است که در مواجهه با موقعيتي ممکن است مانند پيوندي يا آن را بپذيرد يا آن را رد کند و اين موضوع به کارکرد منطقي و صحيح اش بستگي دارد.

شما در جرياني هستيد که ابتدايش از «استرن» و «ديد رو» شروع مي شود و انتهايش «رمان نو» است. چه چيزي از اين جريان نصيبتان شد؟

خيلي وقت است که مي شود بي قاعده هم رمان نوشت. همان وقت هايش هم مي شد بي قاعده رمان نوشت. بعد از کتاب «تريسترام شندي» يا «ژاک ً تقديرگرا» تمام قواعد رمان نويسي دگرگون شده است و قواعد کهن ديگر آن جايگاه قبلي را ندارند. بايد بگويم که زياد هم تحت تاثير «رمان نو» نبوده ام. زماني که «پاک کن ها» را مي خواندم، هجده سالم بود و با خودم مي گفتم يالا همين کار را مي شود با اشيا هم کرد. مي شود به اشيايي که علاقه مندم ربطشان داد و همان بلايي را که سر شخصيت ها مي آوريم، سر اشيا هم بياوريم و با آنها مثل مکان و شخصيت هايي که همه جاي رمان هستند، رفتار کرد.

«مانشت» يکي از منابع شما بوده؟ انتشاراتي که کتاب «شروکي» شما را براي چهارمين بار تجديد چاپ کرده است، نامه يي از «مانشت» منتشر کرده که خطاب به شما نوشته شده.

«مانشت» براي من ماجرايي طولاني دارد. هميشه خوره نوشتن داشتم اما آن اوايل يک جور بايد شروع مي کردم. بايد راهي پيدا مي کردم و خواندن راه حل اصلي بود... اواسط سال هاي 1970 بود و همه جا پر بود از آوانگاردها. من هم به اين جريان علاقه داشتم اما با همه ديدگاه هاي مجله «تل کل» موافق نبودم و براي مثال با ايدئولوژي ادبي آن موقع مخالف بودم و بيشتر علاقه ام به رمان هاي جنايي بود. رمان هاي سياه امريکايي را هم مي خواندم. «دشيل همت»، «ريموند چندلر»، «ديويد گوديس» و «دونالد وستليک» و خيلي هاي ديگر. «مانشت» براي من راه حل اصلي بود، دري که به رويم باز شد و بعد از آن به خودم گفتم خب حالا مي شود يک رمان جنايي نوشت. کاري که او با زبان مي کرد براي من ملموس تر از نوشته هاي امريکايي ها بود. البته قبل از «مانشت» يک چيزهايي نوشته بودم، اما کار درست و حسابي يي نبود، تلاش کرده بودم که چيزي بنويسم، متني لااقل. اولين کار جدي ام بعد از او بود و اميدوار بودم که چاپ بشود. خيلي سريع فهميدم که اگر به اين جريان وارد بشوم مي توانم تجربيات جديدي به دست بياورم. طنز و ريتم رمان هاي «مانشت» برايم نقش بزرگي ايفا کردند. مرتب کتاب هايش را مي خواندم و برايش احترام زيادي قائل بودم.

براي توصيف کتاب هايتان از اصطلاح «رمان جغرافيايي» استفاده مي کنيد و شخصيت هايتان هميشه در حرکتند و از هند به مالزي و از زمين به هوا مي روند، اما سفري در کار نيست و بيشتر از آن که صحبت از رماني فرمي باشد با يک رمان ضدفرم روبه روييم.

دلم نمي خواهد مثل قديمي ها سفر کنم و يک جا لنگر بيندازم. دوست دارم گشتي کوتاه بزنم و براي همين شخصيت هاي داستان هايم هميشه در حرکتند و حرکت در رمان براي من عنصر تعيين کننده يي است. زماني به اين نوع کار مي گفتم «رمان هاي با کارکردهاي دوگانه»، کارکردهاي دوگانه در عبارات، ساختار و فضاي داستان.

مي گوييد که کتاب هايتان مثل ماشين هستند و هر کس که کتاب هايتان را بخواند ريتم و کارکرد آن را درک مي کند. اما کتاب هاي «من مي روم» و «يک سال» دو سوي يک واقعيت هستند.

«يک سال» بر اساس يک سيستم است؛ شخصيتي که تصور مي شود زنده باشد در حالي که مرده و شخصيت ديگري که تصور مي شود مرده باشد در حالي که زنده است. همان چيزي که شيفته اش بودم و باعث شد که کتاب را بنويسم. انتشارات «مينويي» برايم دو، سه نامه نوشت و گفت که از قسمت هايي از کتاب خوشش آمده اما با موقعيت هاي غيرقابل پيش بيني و کارکردهاي دوجانبه شخصيت ها و مرگ و زندگي شان نمي تواند کنار بيايد. از عکس العمل شان خوشم آمد و تصميم گرفتم در کتاب بعدي ام کمي از ابهامات کم کنم و اما قسمت هايي را هم سفيد بگذارم و دلايل به وجود آوردن موقعيت ها را بيان نکنم. روايت هاي «يک سال» و «من مي روم» کاملاً مستقل اند و «من مي روم» آن چيزي است که در غياب قهرمان «يک سال» مي گذرد. اما کمي هم ابهام در داستان باقي گذاشته ام.

شخصيت هايي را انتخاب مي کنيد که هويت و شخصيت گنگي دارند، بيشتر وقتشان صرف ناپديد شدن و تغيير شکل و فرار از خود مي شود. از آن جا که به مبحث نويسنده «فرا مدرن» علاقه منديد، آيا شخصيت هاي شما انعکاس انسان هاي امروزي اند؟

رمان هاي من چيزي غير از آن چه هستند انعکاس نمي دهند. اصلاً نمي خواهم در کتاب هايم مسائل سياسي يا اجتماعي را بيان کنم، اگر هم در اين زمينه ها حرفي براي گفتن داشته باشم خب مي روم مقاله يا رساله مي نويسم. رمان براي من مثل ماشين مي ماند. هميشه مي گويند در ادبيات دو قطب داريم، يکي «زولا» و ديگري «ريموند راسل» که البته من دومي را ترجيح مي دهم. رمان هايم مباحث اجتماعي روز را هم در بر مي گيرد؛ چون به غير از «راول» بقيه را در زماني روايت مي کنم که دارم آن را مي نويسم. پروژکتور رمان هاي من روي همه چيز نشانه مي رود و مي شود تمام روز را از روزنه پنجره آن ديد، مثل تلويزيون که مي شود خيلي چيزها را گذرا نشان داد.

تمام شخصيت هايتان سرخورده، عزادار عشق و گوشه گير هستند، چرا؟

بله، همين طور است، اما خودم هم دليلش را نمي دانم. شايد چون تنها از اين راه مي توانم حرفم را بزنم. به هر حال کنترلش دست خودم نيست. وقتي رمان مي نويسم احساس مي کنم همه چيز را بايد سر جاي خودش قرار بدهم و اين اجتناب ناپذير است؛ چون در غير اين صورت نمي شود رمان نوشت. بعد از نوشتن رمان «درياچه» همين حس بهم دست داد و احساس کردم که فقط داستان زندگي آدم هاي سرخورده را روايت مي کنم. البته اين موضوع ربطي به زندگي شخصي من هم ندارد و تلاش کردم که يک جوري دست از اين کار بکشم، اما نتيجه اين شد که در رمان هاي بعدي ام شخصيت ها تنهاتر شدند.

درباره ايزابل آلنده و رمان زورو
چيزي بين رابين هود، پيترپن و چه گوارا

ترجمه؛ جيران مقدم

همه ما زورو، قهرمان افسانه يي داستان هاي پرشمار و فيلم هاي هاليوود را مي شناسيم. اما کمتر کسي است که با ريشه هاي تاريخي - فرهنگي اين قهرمان لاتين آشنا باشد. رمان زورو اثر ايزابل آلنده (سال 2005) داستان ديه گو دلاوگا و چگونگي تبديل شدن او به اين شورشي چست و چابک و مدافع فرودستان را تعريف مي کند. رواني داستان از هم سويي فکري ميان نويسنده و قهرمان اثر خبر مي دهد و از سوي ديگر درگيري هاي ذهني ويژه يي را به نمايش مي گذارد که محصول مشکلات و چالش هاي دروني قهرمان اثر است که ميان دو فرهنگ متضاد ومتعارض رشد کرده است. ديه گو دلاوگا فرزند يک نظامي اسپانيايي است که همچون تمام فاتحان امريکاي لاتين تبديل به ارباب آريستوکرات در سرزمين جديد شده است. از سويي ديگر، مادر او سرخپوستي مبارز است و مادربزرگ مادري اش شمن داناي قبيله که به او جادو و رموز سرخپوستان را مي آموزد. او در محلي زاده شده که امروز کاليفرنيا ناميده مي شود و از کودکي شاهد ظلمي است که مهاجران اروپايي و فاتحان تازه به امريکا رسيده بر بوميان منطقه روا مي دارند. حتي خود او نيز به خاطر دورگه بودن گه گاه دچار مشکلاتي مي شود. در نوجواني، از آنجا که فرزند مردي اروپايي است و مثل تمام فرزندان اشراف بايد تربيتي برگزيده دريافت کند، به بارسلونا فرستاده مي شود. به بارسلونايي که در دوران روشنگري ميان درگيري هاي سياسي، نظرات آزادي خواهانه و مفاهيم نو مثل برابري، جوي شديداً تب زده دارد. اولين درس هاي شورش را از معلم شمشيرزني اش ياد مي گيرد؛ کسي که با چنان مهارتي شمشير زني را به او مي آموزد که او را افسانه مي کند. سپس به کاليفرنيا بر مي گردد و به اداره زمين هايش مي پردازد. اما عدالت جويي اش او را تبديل به قهرمان نقابداري مي کند که با شمشيري در دست از اسب وفادارش تورنادو پايين مي پرد تا عدالت را برقرار کند و همه جا نشان زد (z) معروف خودش را بر جاي مي گذارد.

در کنار زورو، برناردوي سرخپوست حضور دارد که حرف نمي زند، البته آن طور که هميشه ديده ايم لال نيست، بلکه شاهد کشته شدن مادرش به دست فاتحين بوده است و پس از آن ديگر حرف نمي زند؛ «برناردو براي من همان نقش دلقک شاه لير را دارد؛ يعني در فضا کنتراست ايجاد مي کند، منتهي اينجا نقش ها برعکس است. هر چه زورو تسکين دهنده و سرگرم کننده است، برناردو تراژيک است.»

زورو فرشته عدالتي است که بلد است چطور آدم ها را سرگرم کند. مثل هميشه، ايزابل آلنده طوري راجع به قهرمانان اثرش حرف مي زند، انگار آدم هاي واقعي هستند؛ «تا آنجا که مي دانم، من و زورو با هم هيچ وجه مشترکي نداريم. جز اينکه هر دو تلاش مي کنيم تا از عدالت حمايت کنيم. آهان... هر دو ما ژست هاي تئاتري داريم. من عاشق تئاترم و از لباس مبدل پوشيدن خيلي خوشم مي آيد. کاملاً مي توانم خودم را در لباس زورو مجسم کنم.» در تمام رمان، عدالت يکي از لغات کليدي است. زورو، به دنبال عدالت است و از ضعفا حمايت مي کند. آيا اين کتاب سياسي است؟ «نه، اين کتاب سرگرم کننده است.» گرچه بسياري از منتقدين ادبي چندان با اين حرف آلنده موافق نيستند و بر اين باورند که آلنده در اين اثر به زورو زندگي دوباره بخشيده است. او مثل هميشه احساسات را با آگاهي هاي سياسي گسترده اش ترکيب کرده تا زورو را به آفريده يي مدرن تبديل کند. غناي لغوي متن در کنار غناي محتوايي سبب شده خواننده کاملاً دليل و فضاي زاده شدن چنين قهرماني را دريابد و زورو محبوب است؛ چون تلاش نويسنده بر اين بوده که نشان دهد هر زن يا مردي بايد براي دستيابي به عدالت مبارزه کند. در عين حال، آلنده در کنار اين بعد، از عرفان و فولکلور سرخپوستي و سنت هاي کهن استفاده کرده و همين جزييات، زورو را تبديل به قهرماني زنده کرده است. او ديگر نه آن قهرمان توخالي و جذاب کميک استريپ هاي امريکايي و نه آن بت خسته کننده هميشگي زورو است. او مردي است که شرايط به مبارزه وادارش مي کنند. مردي پيچيده، دل رحم، رمانتيک و بعضي وقت ها مثل همه آدم هاي ديگر بي معني. آلنده در اين اثر کاري بسيار بيشتر از نوشتن يک افسانه نو درباره يک قهرمان کهنه انجام داده است.

نوشتن کتاب از نقطه يي عجيب شروع شده. موسسه صاحب شخصيت زورو، ايزابل آلنده را انتخاب مي کند تا کتابي درباره اين شخصيت بنويسد. ايزابل نه علاقه يي به اين کار داشت و نه برايش جذاب بود؛ «قراردادي امضا کرده بودم براي انجام کاري که هيچ وقت به ذهنم خطور نکرده بود. اولش فکر مي کردم اين کاري نيست که توانايي انجامش را داشته باشم. اما بعد عاشق شخصيت کتابم شدم و کتاب را نوشتم و تمام کردم. من عاشق زورو هستم. عکسش را همه گوشه و کنار خانه گذاشته ام و گه گاهي از خودم مي پرسم خوب نيست آدم همسر مردي مثل زورو باشد؟» نويسنده با لحني نيمه شوخي و نيمه جدي به اين نکته اشاره دارد که علاقه اش به زورو سبب بروز مشکلات خانوادگي شده است؛ «يک جورهايي زورو را جايگزين همسرم کرده ام.»

کتاب، که عنوان وسوسه کننده «ريشه هاي افسانه زورو» را بر خود دارد، اولين رماني است که درباره اين شخصيت نوشته مي شود؛ «صاحبان قهرمان نقابدار تا به حال با شخصيت شان تلويزيون، سينما، تئاتر و مجلات کميک را منفجر کرده اند اما اين کتاب اولين کتاب در اين حيطه است.» در اين اثر، مثل آثار نخستين اش، آلنده ترکيب واقعيت و فانتزي را براي پاسخ به اين پرسش به کار مي گيرد که چگونه کودکي به نام ديه گو دلاوگا، متولد کاليفرنيا، به يک شخصيت مثل زورو تبديل مي شود. وجه افسانه يي اثر، زورو را ترکيبي از پيترپن، رابين هود و چه گوارا در نظر مي گيرد و وجه واقعگراي آن به عنوان پسري دورگه حاصل پيوند ميان سرخپوستان و اروپاييان، مثل بسياري از کتاب هاي ديگر او. مخاطبان اين اثر هم جوانان هستند. «به محض اينکه فکر مي کنم مخاطب جوان دارم، عشق عجيبي نسبت به مخاطب احساس مي کنم، چون جوان ها خيلي پرتوقع اند، اما در عين حال ذهن بازي دارند. آنها اين توانايي را دارند که بفهمند جهان جاي بسيار رازآلودي است که در آن هر چيزي مي تواند اتفاق بيفتد، جايي که براي جادو، احساسات بد و خوب فضا وجود دارد.»

آلنده مي گويد ارزش ادبيات امريکاي لاتين چنان در امريکا فزاينده است که بسياري از ناشران معروف مثل هارپر کالينز - ناشر اثر آلنده - يک بخش جدا براي نويسندگان اسپانيايي زبان دارند. «در امريکاي لاتين قهرماناني مثل زورو که بتوانند تاريخ را بدون مرگ و خشونت تغيير دهند کم هستند. من شخصيت اثرم را بيشتر شبيه پيتر پن خلق کردم تا چه گوارا، با روحي ماجراجو. و گرچه آفريدن يک قهرمان مرد برايم کار سختي بود، اما در عين حال جالب و چالش مهمي در ادبيات بود. »

آلنده درباره اثر خود نظر جالبي دارد؛ «قهرماني کار بي اجر و مزدي است که هميشه به يک مرگ زودهنگام ختم مي شود. براي همين بسياري از قهرمان ها متعصب هستند، يا کساني هستند که گرايش به مرگ دارند. قهرمانان کمي هستند که روحي شاعرانه و طبعي جذاب داشته باشند. اصلاً بگذاريد راحت بگويم؛ هيچ کس مثل زورو نيست.»

آلنده در اين اثر به اوج ساده نويسي در مسير ادبياتش دست يافته است. نويسنده شيليايي که قدم به قدم از سبک باروک «خانه ارواح» شروع کرده در اين اثر به سبکي روان دست يافته که درست مثل داستان هاي ماجراجويانه نخستين وقايع را پشت سر هم و بدون حشو و زوايد تعريف مي کند.

نگاه منتقد
سر آقاي گراس خيلي شلوغ است
ترجمه؛ کتايون بهره مند

سال «گراس» روبه تمام شدن است. الان وقتش رسيده که مترجمان کارشان را روي زندگي نامه او، کتابي به نام پوست پياز، شروع کنند. آنها اين کار را خيلي جدي و همه با هم در يک گردهمايي در «لوبک» انجام خواهند داد. مثلاً در صفحه 446، لغت Onkelehe به معني لغوي «ازدواج عمويي»1. اين ديگر چيست؟ اولين حدس؛ ازدواج وحشي. مترجم دانمارکي مي گويد؛ «ما به آن مي گوييم زندگي مشترک به سبک لهستاني.» جايي ديگر به آن مي گويند ازدواج استکهلمي. فقط در زبان «اسلووني» تکليفمان روشن است. آنها به ازدواج وحشي مي گويند زندگي روي ذرت. اين لغت عاميانه و قديمي است. به زندگي مشترک بين مرد و زني بيوه و بچه هايش گفته مي شود، جوري که اين زن به خاطر از دست ندادن منافعي که از ازدواج اولش شامل حالش مي شود، نمي خواهد دوباره ازدواج کند. تبادل نظر مترجمين هم با مزه است و هم موشکافانه. لغت اصطبل در صفحه 356، منظور اصطبل اسب ها است يا خوک ها؟ لغت «Laufen» در زبان آلماني هم معني راه رفتن مي دهد و هم دويدن، لوبيا - سفيد؟ بزرگ؟ خشک يا تازه؟ از سيگارهاي لاغر و چه مي شود فهميد؟ و بالاخره صداي آقاي «کي»، چيني متفکر هم در مي آيد که انگار تا به حال تمام نکات براي او روشن بوده؛ ببخشيد، مرکب چيني ديگر چيست؟

ما روس ها گذشتمان زياد است

مرکز ابداعات «لوبک»، يک سالن که بيست مترجم از کشورهاي مختلف در آن جمع شده اند. اين مترجم ها اينجا جمع شده اند تا در مورد کتابي که خيلي بي قيد و بند نوشته شده و آنها آن را بين خودشان «پياز» مي نامند، صحبت کنند.

در يک قطب اين گردهم آيي چندزبانه، «هلموت فرايلينگ هاوس» نشسته که سال هاست ويراستار کارهاي گراس است. او مدتي طولاني است که با گراس کار مي کند، پشت اش کمي خميده و شخصيت محکمش او را شبيه گراس کرده است. در قطب ديگر خانم «هيلکه اوسولينگ» منشي گراس و يا بهتر است بگوييم مدير موسسه گراس، مسوول تمام قرار و مدارها و جمع آوري متون او قرار دارد. او يک فرهنگ چهار جلدي «بروک هاوس» سال 1941 جلوي خود گذاشته، براي اينکه شايد توضيحاتي در مورد دوران جنگ گراس لازم شود. او خيلي آرام و دقيق، همانطور که تاکنون اين شرکت را اداره کرده، مطالب اين جلسه را در لپ تاپ خود تايپ مي کند و بعد از اين نشست پنج روزه، نسخه يي از آن را براي همه اعضاي گروه مي فرستد. صفحه 352 «Linsengericht das» 2 به معني عدسي. آيا منظور خود اين غذا است يا به صورت کنايه از آن استفاده شده؟ آيا آن را به چيني هم مي شود ترجمه کرد؟

وقتي که ديگر کار از گشتن پي لغات مي گذرد و موقع تعبير و تفسير فرا مي رسد. کار آقاي «ديتر اشتلتسه» شروع مي شود. او زبان شناس و ناشر آلماني است و در کار خود کاملاً خبره. اين گفت وگوي ادبي حتي براي خود «گراس» هم جالب است. در اين گردهمايي گروهي وفادار به آثار گراس جمع شده اند. بعضي از آنها الان سال هاست که به ترجمه کارهاي او مشغولند. مثلاً آن آقاي پير که در آن گوشه نشسته. او آقاي «اسلاو مير بلاوت» است که کتاب «طبل حلبي» را به لهستاني ترجمه کرده است. کارهاي «گراس» در حال حاضر به 32 زبان ترجمه مي شوند، طبل توخالي به 42 زبان چاپ شده است. کساني که در «لوبک» جمع شده اند اين را فقط وظيفه خود نمي دانند، بلکه به اين حضور افتخار هم مي کنند. از سال 1977 به اين طرف، يعني از زمان چاپ کتاب «کفچه ماهي»، در قراردادهاي «گراس» قيد شده که بنگاه انتشاراتي او بايد يک چنين ملاقات هايي را ترتيب دهد. ناشر او آقاي «گرهارد اشتايدل» قسمتي از اين مخارج را به گردن صاحب امتيازان بين المللي مي اندازد. آنها بايد مخارج سفر مترجم هايشان را به «تراوه» بپردازند. مخارج اقامت را «اشتايدل» مي پردازد و ظهرها هم خوراکي به قيمت

60/3 يورو پيدا مي شود که همه با کمال ميل به سوي آن مي شتابند. بعد از غذا آقاي «گرف»، ايتاليايي آرام، از يکي از اشتباهاتش در ترجمه کارهاي «گراس» صحبت مي کند. در صفحه 368، او به جايCon mezzidi» «fortund مي نويسد «mezzo fortuna». به جاي «اتو استاپ زدن و رفتن» مي نويسد «سفر کردن».

خود نويسنده تصميم خواهد گرفت که اين اشتباه بايد در چاپ هاي بعدي تصحيح شود يا نه. خود «گراس» هر روز در اين گردهمايي شرکت مي کند و اين ملاقات براي او ارزش فراواني دارد. هر چه ترجمه ها بهتر باشند، شهرت و کتاب او در خارج از کشور پايدارترند. او نمي خواهد چيزي را تغيير دهد. چون در اين صورت ريتم قضيه به هم مي خورد. «گراس» براي اينکه با دقت ترين خواننده هايش بدانند که اصل قضيه چطور پيش مي رود، تمام قسمت ها را يکايک مي خواند و بررسي مي کند. او در اين مورد خيلي تلاش مي کند. او کاملاً بلند و رسا صحبت مي کند و توجه همه را به خودش جلب مي کند. «بوريس چلوب نيکوف» مي گويد؛ در ترجمه کارهاي گراس، سخت ترين قسمت «انتقال پتانسيل برخورد» است نه ريتم آن. نشان دادن آن فقط از طريق ترجمه ممکن نيست، به همين دليل نسخه روسي آن خلاصه زندگي نامه او و يک واژه نامه تخصصي هم دارد. آيا اعترافات او در مورد اس اس به شهرت او در روسيه صدمه خواهد زد؛ گفت وگويي که «اولريش ويکرت» در تابستان با گراس داشته، از يکي از رسانه هاي روسي پخش مي شود و در آن يک همه پرسي تلفني نيز انجام مي گيرد. «شما طرفدار گراس هستيد يا عليه او؟» در ادامه آقاي «چلوب نيکوف» توضيح مي دهد؛ از 3 هزار تماسي که گرفته شد، 95 درصد موافق او بودند. آيا خود او که تا به حال ... تا از کتاب هاي گراس را ترجمه کرده از اين موضوع متعجب نمي شود؟، او مي گويد؛ خب مي دانيد، ما روس ها گذشتمان زياد است. شما آلماني ها هميشه به يک رهبر اخلاقي نياز داريد. رئيس جمهور ما يک جاسوس «کا.گ.ب» است. شما چه انتظاري داريد؟
عناوين اين صفحه
هميشه خوره نوشتن داشته ام
چيزي بين رابين هود، پيترپن و چه گوارا
سر آقاي گراس خيلي شلوغ است
ويليام بويد و جايزه کاستا
زندگينامه سانسور نشده آخرين امپراتور چين
اعاده حيثيت از يهودا

ويليام بويد و جايزه کاستا

ايبنا؛ ويليام بويد، رمان نويس بريتانيايي، در مراسم اعطاي جايزه کاستا به عنوان رمان نويس سال انتخاب شد. اين جايزه ادبي نخستين بار در سال 1971 ميلادي داده شد و فرآيند طولاني انتخاب نويسندگان اش بسيار معروف است. برندگان هر رشته ادبي 9 هزار و 700دلار دريافت مي کنند. اين مسابقه در پنج رشته برگزار مي شود که يکي از برندگان آنها نائل به دريافت 49 هزار دلار مي شود و کتاب اش به عنوان کتاب برگزيده سال انتخاب مي شود. مراسم اعطاي جوايز هفتم فوريه خواهد بود. ويليام بويد، فيلمنامه نويس و رمان نويس مشهور انگليسي، براي کتاب «بي قرار» به عنوان نفر اول در رشته رمان موفق به دريافت جايزه ادبي کاستا شد و کتاب اش به عنوان کتاب سال برگزيده شد. اين کتاب يک ماجراي عاشقانه و يک داستان جاسوسي را در دل حوادث جنگ جهاني دوم با هم پيوند مي زند. ديگر برندگان جايزه کاستا از اين قرارند؛ «استف پني» برنده جايزه رمان اول براي کتاب «مهرباني گرگ ها»، «برايان تامسون» در رشته بيوگرافي براي کتاب «نگهداري از مادر» که خاطرات کودکي او از لندن سال هاي دهه 40 ميلادي است، «جان هاينز» در رشته شعر براي کتاب «نامه يي براي صبر» و «ليندا نيوبري» در رشته ادبيات کودک و نوجوان براي کتاب «نقش بسته بر سنگ».



زندگينامه سانسور نشده آخرين امپراتور چين

ايبنا؛ نسخه سانسورنشده زندگينامه پو يي، آخرين امپراتور چين که در فيلم کارگردان ايتاليايي، برناردو برتولوچي، جاودانه شد، بالاخره در چين چاپ مي شود. اين کتاب در سال 1964، يعني سه سال پيش از مرگ خالق اش به رشته تحرير درآمد و چيزي نزديک به 160 هزار کلمه آن سانسور شد، به ويژه بخش هايي که امپراتور در زندان به سر مي برد (سال هاي دهه پنجاه). ليو کان، مسوول انتشارات کانزونگ، معتقد است که اين قسمت هاي کتاب جذابيت تاريخي زيادي براي خوانندگان خواهد داشت. او اين بخش هاي کتاب را که تا به حال منتشر نشده در انتشارات اش پيدا کرده است. اين کتاب، در چاپ هاي قبلي اش نزديک به يک ميليون و 900 هزار نسخه فروخته است. پو يي آخرين امپراتور چين طي جنگ جهاني دوم به دست ارتش سرخ به زندان افتاد و در آن جا به خواندن آثار مارکس و لنين پرداخت و دچار تحول فکري شد. او در سال 1960 به نوشتن زندگينامه خود پرداخت و در سال 1967 در حالي که چين درگير انقلاب فرهنگي بود، به خاطر سرطان در شهر پکن درگذشت.



اعاده حيثيت از يهودا

ايبنا؛ «جفري آرچر»، نويسنده و اشراف زاده انگليسي و عضو سابق مجلس بريتانيا، با اندکي سابقه بدنامي، شهادت دروغ و چند سال زندان، قصد دارد از منفورترين شخصيت تاريخ مسيحيت اعاده حيثيت کند. به گزارش ايبنا به نقل از روزنامه انگليسي اينديپندنت، کتاب آرچر با عنوان «انجيل به روايت يهودا» که قرار است در ماه مارس منتشر شود، درصدد ارائه تصويري متفاوت از يهودا است. آرچر در اين کتاب مي کوشد يهودا را به صورت سياستمداري سرد و گرم چشيده نشان دهد که غرضش از فروختن عيسي به رومي ها تنها اجراي بخشي از برنامه درازمدت وي براي راندن اشغالگران رومي از سرزمين هاي يهودي نشين است. اين در حالي است که يهوداي اسخريوطي در متون کهن همواره به عنوان نماد و سمبلي از خيانت شناخته مي شود که مرشد و مراد خود را تنها به بهاي 30 سکه نقره به رومي ها مي فروشد. آرچر که اين کتاب را به طور مشترک با «فرنک مولني»، استاد دانشگاه و محقق متون انجيلي از استراليا، به رشته تحرير در آورده است، ضمن اقرار اين که انتشار کتاب احتمالاً اعتراضات گروه هاي مذهبي افراطي و فرقه هاي تندرو مسيحي را در پي خواهد داشت، تاکيد کرد که اين پيامدها نبايد موجب جلوگيري از بازنگري در برخي ديدگاه هاي سنتي شود. آرچر که در سال 2003، به خاطر حسن رفتار، پيش از پايان دوران محکوميت اش از زندان آزاد شده، در اين کتاب چنين مطرح مي کند که يهودا پس از خيانت به «عيسي»(ع) خود را دار نزده، بلکه با نام مستعار «بنيامين اسخريوطي» به زندگي ادامه داده و بعدها که صاحب فرزندي شده، ماجرا را براي او بازگو کرده و اين داستان به نقل از فرزند يهودا روايت مي شود. در حالي که برخي از کشيش ها و مقام هاي مذهبي انگلستان کتاب آرچر را «ياوه گويي» خوانده اند، «لرد کاري» که پيش از اين اسقف اعظم «کانتربري» بوده، دراين باره گفت؛ «در مقام يک اثر ادبي و داستاني کتاب خوبي است و اميدوارم که بتواند ارتباط مردم را با کتاب مقدس دوباره برقرار کند.» کاري صحت داستان آرچر را رد کرد.



روزنامه اعتماد
faranamlogo