شنبه، 23 دي 1385 - شماره 1306
   
 
صفحه نخست :: مقالات :: انديشه
مفهوم روشنفکري

کوروش آزادي

مفهوم روشنفکري و مفهوم دموکراسي، ليبراليسم، سوسياليسم، حقوق بشر و مفاهيمي از اين دست، در غرب زاده شده اند. بنابراين اگر قرار باشد به صورت دقيق مورد بازشناسي قرار بگيرند، لزوماً مي بايست به زادگاه، شرايط زيست و خاستگاه اجتماعي و تاريخي آنها توجه شود. من البته در اين نوشتار تصميم ندارم به يک پژوهش تاريخي يا اجتماعي دست بزنم. بلکه عمدتاً مساله روشنفکري را از يک موضع مفهومي (Conceptual) و منطقي (Logician) مورد بررسي قرار داده و در پايان يک نتيجه گيري اجتماعي خواهم داشت. اين بررسي از آن جهت مورد توجه قرار مي گيرد که در حوزه مسائل فلسفي و سياسي - اجتماعي ايران، همواره اين پرسش وجود داشته است که آيا روشنفکري مي تواند با نوعي ايدئولوژي گرايي اعم از اسلامي يا مارکسيستي يا حتي ناسيوناليستي همراه باشد يا خير. به بيان روشن تر آيا عبارت روشنفکري مضاف، مثل روشنفکري اسلامي يا روشنفکري مارکسيستي مثل فلسفه اسلامي يا فلسفه کمونيستي مي تواند داراي «معنا» باشد يا نه؟

براي ارائه يک بحث مفهومي و کمتر کارکردگرايانه ابتدا لازم مي دانم به بررسي چند مفهوم که به نحوي با اين بحث ارتباط پيدا مي کند، بپردازم. در يک بحث علمي، پرداختن به مفاهيم و تعاريف الزامي است. يکي از اين کلمات، Ration به مفهوم اوليه «جيره » و «جيره بندي» است. گفته شده است که در فرهنگ يوناني براي شمارش و جيره بندي کردن از کلمه «ريشن» استفاده مي شده است. اين کلمه البته داراي مشتقاتي است، از جمله «راشيونال» (Rational) به مفهوم «عقل» و «خرد» يا (Rationalist) به مفهوم «اصالت عقل» در مقابل اصالت مکاتب ديگر. يا کلمه Reason که به مفهوم دليل يا ارائه برهان است. به نظر مي رسد کلمه Reason با Ration هم خانواده باشد. آنچه از اين بررسي لغوي به دست مي آيد، مي تواند اين باشد که اصولاً بين محاسبه اعم از حسابگري به مفهوم شمارش يا به مفهوم نوعي راهيابي به يک هدف از روي اصولي معين و اهتمام به عقل گرايي، نوعي رابطه معنايي وجود داشته باشد يا حداقل در فرهنگ يونانيان بين اين امور نسبتي برقرار بوده است. پس مي توان عنصر عقلانيت را به عنوان يک امر نسبت دهنده (Ratio) بين مفهوم و امر واقع (Fact) در نظر گرفت. براي اينکه ذات عقل گرايي با نوعي حسابگري در تلازم است. در واقع عقل مي تواند موجودي واقعيت گرا باشد. کلمه ديگري که به اين بحث ارتباط پيدا مي کند، «اينتلکت» به مفهوم «روشنايي»، «شهود باطني» و «روشنفکري» است. در کنار اين کلمه، «اينترنال» Internal به مفهوم «دروني - باطني»، «اينتنشن» Intention به مفهوم «خيال» و کلمه «اينچويشن» Intuition به مفهوم «درک مستقيم» يا «بصيرت» است. از بررسي اجمالي مفاهيم بالا نيز اين معنا مستفاد مي گردد که گويا عقل گرايي با نوعي روشنايي دروني همراه است نه اينکه ابتدا، درون روشن شده و پس از آن، عقل و خرد را روشن مي سازد، بلکه بين خردگرايي و ذات عقلانيت با روشنايي نوعي ملازمه وجودي برقرار است. به اين معنا Intuition يا بصيرت در پناه Intellect به دست مي آيد و Intellect نيز ذاتي عقل است. البته در اين جا، يک بحث ديگري نيز مطرح مي شود و آن، اينکه، ذات عقل چيست. آيا امري اکتسابي است يا فطري يا قراردادي. من نمي خواهم سطح بحث را از اين وضعيت به سطح ديگر يعني مباحث «ذات گرايانه» substancetic يا به اصطلاح «ناشناختني» تقليل بدهم. صرفاً مي خواهم جامعيت بحث در ذهن خواننده گرامي باقي بماند تا در ادامه، امکان نتيجه گيري بهتري باشد. براي اينکه برخي مکاتب، شهود عقلاني را به يک امر «فرا انساني» ارجاع داده و تعاريف ديگري مثل «لوگوس» يا «عقل کل» يا «مثïل» Idea را پايه عقل به مفهوم Ration قرار مي دهند يا اينکه شهود باطني را مقدم بر عقل محاسبه گر يا به تعبير خودشان «عقل جزيي» مي دانند که هيچ کدام از اين مباحث، اينک مدنظر من نيست.

من مي خواهم از اين بررسي مفهومي، چنين نتيجه گيري کنم که اصولاً همگان پذيرفته اند که ذات عقل بانوعي روشنايي همراه است. به همين دليل کلمه «روشنفکر» مترادف با Intellectual در نظر گرفته شده است و يکي از مفاهيم اصلي Intellect نيز «روشنايي» است. اين روشنايي البته اضافه بر عقل نيست. بلکه مساوي با عقل است. عقلي که در اينجا از آن سخن گفته مي شود، يک عقل رئال يا واقع گراست. براي اينکه عقل مطلق فاقد مفهوم است. عقل مطلق همان چيزي است که «افلاطون» از آن به ايده تام نام مي برد که خلق کننده «مïثïل» است. در واقع يک امر فرضي است. اگر چنين امر مطلقي وجود داشته باشد، از دسترس يک بحث مفهومي - منطقي، بيرون است، حتي در اين جا سخن از عقل مجرد نيز نيست. سخن از عقلي است که در فرآيند شکل گيري ذهن به وجود مي آيد. پس اين عقل که روشنايي و روشنگري از ذات آن برمي خيزد نه يک مفهوم کلي و مطلق است و نه يک مفهوم مجرد و انتزاعي. بلکه اين مفهوم از عقلانيت معطوف به واقعيت بوده و به اين لحاظ يک مفهوم انضمامي است. مضمون و محتواي آن از واقعيت به دست مي آيد. روش آن نيز همان «دليل گرايي» است. در واقع ابزار کار اين نوع از عقلانيت، منطق است. پس به لحاظ محتوا و به لحاظ روش نتيجه گيري، مي بايست از دو ويژگي برخوردار باشد. واقع گرا و منطقي باشد. محتواي خود را از امور معين و قابل فهم و استناد بگيرد و به لحاظ روش نتيجه گيري، بر اصولي استوار باشد. منطق البته يک امر تقريباً پذيرفته شده در بين همه افکار و مکاتب است. در واقع روش هاي منطقي به اين دليل که با صورت و ظاهر انديشه سروکار دارند و نه اينکه تعيين کننده محتواي آن باشند، در بين همگان مشترک است. بنابراين محتواها مي بايست به شکلي قابل ارائه باشد که با «نرم»هاي پذيرفته شده، هماهنگ باشد. اما از آنجا که عقل نه يک امر انتزاعي و نه يک مفهوم مطلق و کلي و بلکه يک امر نسبي است و محتواي آن از زمينه هاي اجتماعي و تاريخي به دست مي آيد، بنابراين مي تواند متفاوت باشد. آنچه اهميت دارد اين است که منابع ارجاعي آن معين و تعريف شده باشد. عقل روشنگر يا روشنفکري مي تواند محتواي خود را از منابع و مفاهيم ديني و ايدئولوژيک گزينش کند. هر اندازه اين محتواها، معين، تعريف شده و واقع بينانه تر باشد و در عين حال در يک قالب صحيح و منطقي ارائه شود، ميزان روشنگري آن نيز بيشتر خواهد بود. روشنفکري ديني به دنبال عقلاني سازي مفاهيم و اصول ديني است. به همين دليل فعاليت خود را روشنفکري مي داند. روشنفکري «مارکسيستي» به دنبال ارائه محتواهاي فلسفه خود است. براي مثال از «آگاهي طبقاتي» سخن مي گويد. اينکه «آگاهي طبقاتي» در متن فلسفه «مارکس» از چه مفهومي برخوردار است و آيا عملاً و منطقاً رسيدن به چنين امري ممکن است يا خير به محتواي اين فلسفه مرجوع است. ولي روشنفکري مارکسيستي نمي تواند از امري به نام «آگاهي طبقاتي» و ارائه فرآيند وصول به آن منتزع باشد.

به اين معنا روشنفکر آزاد، به کسي گفته مي شود که محتواي مفهومي کار خود را از ايدئولوژي اخذ نکرده باشد. اين تيپ از روشنفکري به عنوان يک متد، معتقد است که عمل روشنفکري با جهت گيري هاي ايدئولوژيک در تضاد اصولي قرار دارد. به همين دليل تلاش مي کند محتواي مفهومي خود را از واقعيت هاي اجتماعي يا امور علمي و عيني اخذ کند. بنابراين «ابژه» روشنفکر آزاد، پيش از آنکه يک اعتبار ايدئولوژيک و از پيش معتبر باشد بر امور عيني و ملموس اتکا دارد. به همين دليل است که کار روشنفکري يک کار آزاد تلقي مي شود و به همين دليل همواره با منافع مکاتب، دولت ها و طبقات برتر، در چالش مي افتد و بالمآل، روشنفکر آزاد همواره با طبقات فرودست و محرومان و عقب رانده شدگان، هماهنگ مي شود. نه اينکه روشنفکري با محروم گرايي ملازمه ذاتي دارد، بلکه روشنفکر آزاد، به اين دليل که هيچ تعهدي به هيچ نوع ايدئولوژي يا طبقه و حکومتي ندارد، عملاً در مسيري قرار مي گيرد که عمل او در خدمت فقرا و رانده شدگان قرار مي گيرد.

در شرايطي که توده ها يا حتي طبقات فرودست و فقرا، از يک نوع ايدئولوژي خاص دفاع مي کنند اما روشنفکر به تعهد فکر و انديشه اش، مجبور است مفاهيمي را مورد نقد و بررسي قرار بدهد که از محتوا و شکل عقلاني برخوردار نيستند، همين توده ها در مقابل آن روشنفکر صف آرايي خواهند کرد. در اينجا، روشنفکر آزاد با روشنفکر ايدئولوژي گرا، در يک تعهد مشترک قرار مي گيرند. به همين دليل ممکن است حتي روشنفکر ديني يا ايدئولوژيک بيش از يک روشنفکر آزاد و مستقل يا روشنفکر «سکولار» مورد حمله و اذيت قرار بگيرد. چون روشنفکر ايدئولوژيک براي عقلاني سازي مفاهيم ايدئولوژي، خود را متعهد و مسوول مي داند.

اما روشنفکر آزاد اگر بخواهد صرفاً به مباني روشنفکري متعهد باشد، الزاماً از هيچ طبقه يا گروه حتي فقرا و محرومان نيز حمايت نخواهد کرد. براي اينکه از مفهوم روشنفکري، الزام اجتماعي به دست نمي آيد، بلکه صرفاً الزامات علمي و عقلاني به دست خواهد آمد. مگر اينکه روشنفکر آزاد بخواهد در کنار کار روشنفکرانه اش به نوعي تعهد اخلاقي و انساني پايبند باشد. تاريخ روشنفکري البته با نوعي الزام اخلاقي و انسان گرايانه همراه بوده است. اما از عمل روشنفکري به معناي فلسفي و منطقي آن، حتي الزام اخلاقي نيز به دست نمي آيد. پس روشنفکر آزاد، صرفاً به مباني خودش ملزم است. اين مباني از محتواهاي علمي و صورت منطقي قابل استنتاج است. بنابراين روشنفکر آزاد، کسي است که بيش از هر کس به شناخت دقيق و علمي از واقعيات تاريخي - اجتماعي ملزم است تا به مباني ايدئولوژيک يا حتي اخلاقي. اين بحثي است که ظرفيت بسط و توسعه دارد. به شرط اينکه خواننده گرامي با نقد علمي خود، عملاً نويسنده را با پرسش هاي جدي روبه رو سازد تا مجبور شود مفاهيم موردنظر خود را بيش از اين در معرض نقادي بيشتر قرار بدهد.

يادگار
نوشيروان کيهاني زاده

اظهارات مشابه دو رئيس جمهور امريکا به فاصله 41 سال

ليندن جانسون رئيس جمهوري وقت امريکا 12 ژانويه سال 1966 اعلام کرد نيروهاي اين کشور تا پايان کار کمونيست ها در ويتنام باقي خواهند ماند. «تاريخ» نشان داد که چنين نشد؛ آنان رفتند و کمونيست ها ماندند. جانسون با اين سياست، شمار نظاميان امريکايي در ويتنام را به بيش از نيم ميليون رسانيد که 58 هزار تن از آنان کشته شدند. اين روزها مفسران و روزنامه نگاران امريکايي اظهارات دهم ژانويه 2007 (11 ژانويه به وقت تهران) جرج بوش در قبال عراق را از قماش گفته ليندن جانسون در 12 ژانويه 1966 (41 سال پيش) دانسته اند،

معيار تعيين اهميت نشريه

12 ژانويه سال 1971 برگزيدگان ناشران و سردبيران روزنامه ها و مجله هاي کشورهاي صنعتي (اصطلاحاً پيشرفته) و نمايندگان مديران آژانس هاي آگهي تجاري در پايان نشست سه روزه خود اعلام کردند به اين نتيجه رسيده اند که اهميت يک نشريه (روزنامه و مجله) را نبايد بر پايه تک فروشي (تيراژ) آن قرار داد، بلکه اين اهميت از اين پس بر اين اساس تعيين خواهد شد که چه کساني نشريات (رسانه هاي چاپي) را مي خرند و مي خوانند، و روزنامه و مجله يي مهمتر به شمار خواهد رفت که شمار خوانندگانش در ميان معاريف، سياستمداران، دولتمردان، روشنفکران و طبقه متوسط جامعه بيشتر باشد. بنابراين؛ داشتن تيراژ چندميليوني از راه انتشار مطالب و تصاوير جنجال برانگيز عامه پسند (اخبار جنايي، خانوادگي، هنري و...) و يا چاپ آگهي هاي دو سه سطري کلاسه شده (نيازمندي ها) عامل به دست آوردن اهميت نبايد به حساب آورده شود. طبقه کم درآمد جامعه روزنامه را براي اعلانات کلاسه شده (نيازمندي ها) و خبرهاي جنايي و گهگاه ورزشي و هنري و يا به «دليل يک جنجال خبري روز» مي خرد و به اعلانات تجاري و مطالب و خبرهاي ديگر توجه نمي کند، زيرا که در آنها براي خود نفعي نمي بيند و نيز به سبب غلظت انشاي مطالب و به کار بردن واژه هاي نامانوس، درکشان برايش دشوار است.

نخست وزيري که در جريان مذاکره سکته کرد

لعل بهادر شستري نخست وزير 61 ساله وقت هند که براي مذاکرات صلح با پاکستان در پي دومين جنگ دو کشور به شوروي (آسياي ميانه) رفته بود در اين روز در سال 1966 در جريان مذاکرات سکته کرد و درگذشت. مساله کشمير که از زمان پيدايش آن (60 سال پيش) باعث سه جنگ تمام عيار ميان هند و پاکستان شده است ريشه دارتر از آن است که با مذاکرات کم عمق که هدف از آنها عمدتاً بهره برداري تبليغاتي و آرام سازي موقت است حل شود. اين مساله را انگليسي ها روي دست دو کشور که عامل تقسيم شبه قاره بودند گذارده اند تا روي آرامش نبينند.

ماندگار



تاريخداني که دست روزولت را رو کرد

«جان تالند» نمايشنامه نويسي که از اواسط عمر تاريخ نگار شد و تاليفات ارزشمندي برجاي گذارده است 11 ژانويه 2004 در 91 سالگي درگذشت. وي در دانشگاه روزنامه نگاري و تاريخ تحصيل کرده بود. وي در تاليفاتش به جاي رونويسي از اسناد و اخبار و نقل کتاب هاي ديگران، از مصاحبه با افراد استفاده کرده و کتاب «خورشيد بالا مي آيد» حاوي صدها مصاحبه با مقامات، ژنرال ها، روزنامه نگاران، معلمان و حتي بانوان خانه دار ژاپني است. تالند که متولد شهر لاکراس ايالت ويسکانسين امريکا بود در کتاب «پرل هاربور» ادعا کرده است که روزولت از قبل، از تصميم ژاپني ها در حمله به پايگاه دريايي امريکا در پرل هاربور (هاوايي) آگاه بود و چون درصدد بود که امريکا را از انزوا خارج و ابرقدرت سازد، بهترين فرصت (بهانه) را براي اين کار (ورود به جنگ جهاني دوم)، حمله غافلگيرانه ژاپني ها به پرل هاربور مي دانست و لذا تا انجام حمله چيزي نگفت و اقدامي نکرد و پس از آن بود که بدون مخالفت داخلي، امريکا را وارد جنگ جهاني دوم کرد و چون کشور ايالات متحده به دور از صحنه هاي اصلي جنگ (اروپا، منطقه مديترانه و خاور دور) بود، آسيب نديد و از ميان ويرانه هاي جنگ به صورت يک ابرقدرت سر برافراشت. به نظر او، ژاپني ها از اوايل قرن بيستم، از ضميمه شدن هاوايي دوردست به امريکا ناراضي بودند و اين موضوع را در مدارس خود ضمن دروس تاريخ به ذهن نوجوانان ژاپني منتقل مي کردند. تالند نوشته است؛ افزايش تعداد ساعات هفتگي تاريخ در مدارس متوسطه ژاپن بود که اين ملت را آماده جانبازي و فداکاري براي ميهن و اجراي تصميمات دولت کرده بود.

روزي که خريد و فروش ارز

در ايران آزاد شد

از بيستم دي ماه 1352، دو ماه و چند روز پس از بالارفتن بهاي نفت خام در سطح جهان که ناشي از تحريم صدور آن از جانب کشورهاي عربي بود و افزايش درآمد ارزي ايران، به تصميم دولت وقت خريد و فروش ارز در ميهن ما آزاد شد و هر کس مي توانست به هر بانک مراجعه کند و تا هر مبلغ که مي خواست به نرخ دلاري هفت تومان خريداري کند و هيچ شرط و محدوديتي در کار نبود که سال ها بعد معلوم شد يک توطئه بوده است که کشور هاي صادرکننده نفت هرگز نتوانند اين درآمد (ارزهاي نفتي) را صرف «توليد درآمد» و از جمله صنعتي شدن خود کنند و ثروتشان به جاي نقصان افزايش يابد. پس از پيروزي انقلاب، شاه در مصاحبه يي اعتراف کرد که يکي از اشتباهات او، آزاد کردن خريد و فروش ارز بود.

www.rooznamak.com
عناوين اين صفحه
مفهوم روشنفکري
يادگار

روزنامه اعتماد
faranamlogo