
کوروش آزادي
مفهوم روشنفکري و مفهوم دموکراسي، ليبراليسم، سوسياليسم، حقوق بشر و مفاهيمي از اين دست، در غرب زاده شده اند. بنابراين اگر قرار باشد به صورت دقيق مورد بازشناسي قرار بگيرند، لزوماً مي بايست به زادگاه، شرايط زيست و خاستگاه اجتماعي و تاريخي آنها توجه شود. من البته در اين نوشتار تصميم ندارم به يک پژوهش تاريخي يا اجتماعي دست بزنم. بلکه عمدتاً مساله روشنفکري را از يک موضع مفهومي (Conceptual) و منطقي (Logician) مورد بررسي قرار داده و در پايان يک نتيجه گيري اجتماعي خواهم داشت. اين بررسي از آن جهت مورد توجه قرار مي گيرد که در حوزه مسائل فلسفي و سياسي - اجتماعي ايران، همواره اين پرسش وجود داشته است که آيا روشنفکري مي تواند با نوعي ايدئولوژي گرايي اعم از اسلامي يا مارکسيستي يا حتي ناسيوناليستي همراه باشد يا خير. به بيان روشن تر آيا عبارت روشنفکري مضاف، مثل روشنفکري اسلامي يا روشنفکري مارکسيستي مثل فلسفه اسلامي يا فلسفه کمونيستي مي تواند داراي «معنا» باشد يا نه؟
براي ارائه يک بحث مفهومي و کمتر کارکردگرايانه ابتدا لازم مي دانم به بررسي چند مفهوم که به نحوي با اين بحث ارتباط پيدا مي کند، بپردازم. در يک بحث علمي، پرداختن به مفاهيم و تعاريف الزامي است. يکي از اين کلمات، Ration به مفهوم اوليه «جيره » و «جيره بندي» است. گفته شده است که در فرهنگ يوناني براي شمارش و جيره بندي کردن از کلمه «ريشن» استفاده مي شده است. اين کلمه البته داراي مشتقاتي است، از جمله «راشيونال» (Rational) به مفهوم «عقل» و «خرد» يا (Rationalist) به مفهوم «اصالت عقل» در مقابل اصالت مکاتب ديگر. يا کلمه Reason که به مفهوم دليل يا ارائه برهان است. به نظر مي رسد کلمه Reason با Ration هم خانواده باشد. آنچه از اين بررسي لغوي به دست مي آيد، مي تواند اين باشد که اصولاً بين محاسبه اعم از حسابگري به مفهوم شمارش يا به مفهوم نوعي راهيابي به يک هدف از روي اصولي معين و اهتمام به عقل گرايي، نوعي رابطه معنايي وجود داشته باشد يا حداقل در فرهنگ يونانيان بين اين امور نسبتي برقرار بوده است. پس مي توان عنصر عقلانيت را به عنوان يک امر نسبت دهنده (Ratio) بين مفهوم و امر واقع (Fact) در نظر گرفت. براي اينکه ذات عقل گرايي با نوعي حسابگري در تلازم است. در واقع عقل مي تواند موجودي واقعيت گرا باشد. کلمه ديگري که به اين بحث ارتباط پيدا مي کند، «اينتلکت» به مفهوم «روشنايي»، «شهود باطني» و «روشنفکري» است. در کنار اين کلمه، «اينترنال» Internal به مفهوم «دروني - باطني»، «اينتنشن» Intention به مفهوم «خيال» و کلمه «اينچويشن» Intuition به مفهوم «درک مستقيم» يا «بصيرت» است. از بررسي اجمالي مفاهيم بالا نيز اين معنا مستفاد مي گردد که گويا عقل گرايي با نوعي روشنايي دروني همراه است نه اينکه ابتدا، درون روشن شده و پس از آن، عقل و خرد را روشن مي سازد، بلکه بين خردگرايي و ذات عقلانيت با روشنايي نوعي ملازمه وجودي برقرار است. به اين معنا Intuition يا بصيرت در پناه Intellect به دست مي آيد و Intellect نيز ذاتي عقل است. البته در اين جا، يک بحث ديگري نيز مطرح مي شود و آن، اينکه، ذات عقل چيست. آيا امري اکتسابي است يا فطري يا قراردادي. من نمي خواهم سطح بحث را از اين وضعيت به سطح ديگر يعني مباحث «ذات گرايانه» substancetic يا به اصطلاح «ناشناختني» تقليل بدهم. صرفاً مي خواهم جامعيت بحث در ذهن خواننده گرامي باقي بماند تا در ادامه، امکان نتيجه گيري بهتري باشد. براي اينکه برخي مکاتب، شهود عقلاني را به يک امر «فرا انساني» ارجاع داده و تعاريف ديگري مثل «لوگوس» يا «عقل کل» يا «مثïل» Idea را پايه عقل به مفهوم Ration قرار مي دهند يا اينکه شهود باطني را مقدم بر عقل محاسبه گر يا به تعبير خودشان «عقل جزيي» مي دانند که هيچ کدام از اين مباحث، اينک مدنظر من نيست.
من مي خواهم از اين بررسي مفهومي، چنين نتيجه گيري کنم که اصولاً همگان پذيرفته اند که ذات عقل بانوعي روشنايي همراه است. به همين دليل کلمه «روشنفکر» مترادف با Intellectual در نظر گرفته شده است و يکي از مفاهيم اصلي Intellect نيز «روشنايي» است. اين روشنايي البته اضافه بر عقل نيست. بلکه مساوي با عقل است. عقلي که در اينجا از آن سخن گفته مي شود، يک عقل رئال يا واقع گراست. براي اينکه عقل مطلق فاقد مفهوم است. عقل مطلق همان چيزي است که «افلاطون» از آن به ايده تام نام مي برد که خلق کننده «مïثïل» است. در واقع يک امر فرضي است. اگر چنين امر مطلقي وجود داشته باشد، از دسترس يک بحث مفهومي - منطقي، بيرون است، حتي در اين جا سخن از عقل مجرد نيز نيست. سخن از عقلي است که در فرآيند شکل گيري ذهن به وجود مي آيد. پس اين عقل که روشنايي و روشنگري از ذات آن برمي خيزد نه يک مفهوم کلي و مطلق است و نه يک مفهوم مجرد و انتزاعي. بلکه اين مفهوم از عقلانيت معطوف به واقعيت بوده و به اين لحاظ يک مفهوم انضمامي است. مضمون و محتواي آن از واقعيت به دست مي آيد. روش آن نيز همان «دليل گرايي» است. در واقع ابزار کار اين نوع از عقلانيت، منطق است. پس به لحاظ محتوا و به لحاظ روش نتيجه گيري، مي بايست از دو ويژگي برخوردار باشد. واقع گرا و منطقي باشد. محتواي خود را از امور معين و قابل فهم و استناد بگيرد و به لحاظ روش نتيجه گيري، بر اصولي استوار باشد. منطق البته يک امر تقريباً پذيرفته شده در بين همه افکار و مکاتب است. در واقع روش هاي منطقي به اين دليل که با صورت و ظاهر انديشه سروکار دارند و نه اينکه تعيين کننده محتواي آن باشند، در بين همگان مشترک است. بنابراين محتواها مي بايست به شکلي قابل ارائه باشد که با «نرم»هاي پذيرفته شده، هماهنگ باشد. اما از آنجا که عقل نه يک امر انتزاعي و نه يک مفهوم مطلق و کلي و بلکه يک امر نسبي است و محتواي آن از زمينه هاي اجتماعي و تاريخي به دست مي آيد، بنابراين مي تواند متفاوت باشد. آنچه اهميت دارد اين است که منابع ارجاعي آن معين و تعريف شده باشد. عقل روشنگر يا روشنفکري مي تواند محتواي خود را از منابع و مفاهيم ديني و ايدئولوژيک گزينش کند. هر اندازه اين محتواها، معين، تعريف شده و واقع بينانه تر باشد و در عين حال در يک قالب صحيح و منطقي ارائه شود، ميزان روشنگري آن نيز بيشتر خواهد بود. روشنفکري ديني به دنبال عقلاني سازي مفاهيم و اصول ديني است. به همين دليل فعاليت خود را روشنفکري مي داند. روشنفکري «مارکسيستي» به دنبال ارائه محتواهاي فلسفه خود است. براي مثال از «آگاهي طبقاتي» سخن مي گويد. اينکه «آگاهي طبقاتي» در متن فلسفه «مارکس» از چه مفهومي برخوردار است و آيا عملاً و منطقاً رسيدن به چنين امري ممکن است يا خير به محتواي اين فلسفه مرجوع است. ولي روشنفکري مارکسيستي نمي تواند از امري به نام «آگاهي طبقاتي» و ارائه فرآيند وصول به آن منتزع باشد.
به اين معنا روشنفکر آزاد، به کسي گفته مي شود که محتواي مفهومي کار خود را از ايدئولوژي اخذ نکرده باشد. اين تيپ از روشنفکري به عنوان يک متد، معتقد است که عمل روشنفکري با جهت گيري هاي ايدئولوژيک در تضاد اصولي قرار دارد. به همين دليل تلاش مي کند محتواي مفهومي خود را از واقعيت هاي اجتماعي يا امور علمي و عيني اخذ کند. بنابراين «ابژه» روشنفکر آزاد، پيش از آنکه يک اعتبار ايدئولوژيک و از پيش معتبر باشد بر امور عيني و ملموس اتکا دارد. به همين دليل است که کار روشنفکري يک کار آزاد تلقي مي شود و به همين دليل همواره با منافع مکاتب، دولت ها و طبقات برتر، در چالش مي افتد و بالمآل، روشنفکر آزاد همواره با طبقات فرودست و محرومان و عقب رانده شدگان، هماهنگ مي شود. نه اينکه روشنفکري با محروم گرايي ملازمه ذاتي دارد، بلکه روشنفکر آزاد، به اين دليل که هيچ تعهدي به هيچ نوع ايدئولوژي يا طبقه و حکومتي ندارد، عملاً در مسيري قرار مي گيرد که عمل او در خدمت فقرا و رانده شدگان قرار مي گيرد.
در شرايطي که توده ها يا حتي طبقات فرودست و فقرا، از يک نوع ايدئولوژي خاص دفاع مي کنند اما روشنفکر به تعهد فکر و انديشه اش، مجبور است مفاهيمي را مورد نقد و بررسي قرار بدهد که از محتوا و شکل عقلاني برخوردار نيستند، همين توده ها در مقابل آن روشنفکر صف آرايي خواهند کرد. در اينجا، روشنفکر آزاد با روشنفکر ايدئولوژي گرا، در يک تعهد مشترک قرار مي گيرند. به همين دليل ممکن است حتي روشنفکر ديني يا ايدئولوژيک بيش از يک روشنفکر آزاد و مستقل يا روشنفکر «سکولار» مورد حمله و اذيت قرار بگيرد. چون روشنفکر ايدئولوژيک براي عقلاني سازي مفاهيم ايدئولوژي، خود را متعهد و مسوول مي داند.
اما روشنفکر آزاد اگر بخواهد صرفاً به مباني روشنفکري متعهد باشد، الزاماً از هيچ طبقه يا گروه حتي فقرا و محرومان نيز حمايت نخواهد کرد. براي اينکه از مفهوم روشنفکري، الزام اجتماعي به دست نمي آيد، بلکه صرفاً الزامات علمي و عقلاني به دست خواهد آمد. مگر اينکه روشنفکر آزاد بخواهد در کنار کار روشنفکرانه اش به نوعي تعهد اخلاقي و انساني پايبند باشد. تاريخ روشنفکري البته با نوعي الزام اخلاقي و انسان گرايانه همراه بوده است. اما از عمل روشنفکري به معناي فلسفي و منطقي آن، حتي الزام اخلاقي نيز به دست نمي آيد. پس روشنفکر آزاد، صرفاً به مباني خودش ملزم است. اين مباني از محتواهاي علمي و صورت منطقي قابل استنتاج است. بنابراين روشنفکر آزاد، کسي است که بيش از هر کس به شناخت دقيق و علمي از واقعيات تاريخي - اجتماعي ملزم است تا به مباني ايدئولوژيک يا حتي اخلاقي. اين بحثي است که ظرفيت بسط و توسعه دارد. به شرط اينکه خواننده گرامي با نقد علمي خود، عملاً نويسنده را با پرسش هاي جدي روبه رو سازد تا مجبور شود مفاهيم موردنظر خود را بيش از اين در معرض نقادي بيشتر قرار بدهد.