
مهسا حکمت
سياه خانه قلمرو ي است که بيشتر خانه هايش پر از کفتر است. بچه هاي اين منطقه بيشتر موتورسواري مي کنند و کمتر به مدرسه مي روند. از 9 سالگي انواع خلاف را شروع مي کنند و از سال ها قبلش مادرهايشان بسته هاي کوچک قهوه يي رنگ را به دست بچه ها مي سپارند تا به خانه مشتري ببرند.
سياه خانه منطقه خلافکاران بم است2. از مناطق قديمي بم و جزء معدود مناطقي که مردم رويش حساس هستند. زماني که اسمش را مي شنوند گوششان تيز مي شود. هرجا که بخواهي بروي مردم آدرس مي دهند اما زماني که اسم سياه خانه را مي شنوند قبل از آدرس دادن علت رفتنت به آنجا را مي پرسند. ساعت 8 شب است، وارد سياه خانه مي شويم، منطقه يي که مي گويند شبيه به دروازه غار تهران است. بهرام رحيمي عضو هيات مديره انجمن حمايت از حقوق کودکان و مسوول واحد آموزشي اين انجمن به عنوان راهنما همراهمان است. او پس از زلزله از طرف ستاد ياري بم (سيب) 10 ماه معلم بچه هاي سياه خانه بوده است. بهرام از ماشين پياده مي شود اما به ما اجازه پياده شدن نمي دهد. علتش را هم نمي گويد. با خود مي گويم «شايد خطرناک است.» قانع مي شوم، از پنجره ماشين به بيرون خيره مي شوم. به خانه هاي ساخته شده نگاه مي کنم خانه هايي که محکم تر و بزرگتر از بقيه خانه هاي بم هستند. بهرام جلوي ماشين پياده راه مي افتد و ما با ماشين پشت سرش. راننده آژانس که در سياه خانه صداي نوار بندري اش را کم کرده بود، مي گويد؛ «کارتان را زود تمام کنيد، برويم، اينجا منطقه خوبي نيست، اگر مي دانستم قرار است سياه خانه بياييد، نمي آمدم.» روبه روي خانه ايستاده ام. بچه ها دور بهرام جمع شده اند و معلمشان را پس از يک سال بغل مي کنند. بهرام بعضي ها را کنار مي کشد، در گوششان حرفي مي زند و بعد صداي خنديدنشان بلند مي شود. جلوي خانه پيکاني آبي پارک شده است. پنجره هاي پيکان را با نواري قرمز تزيين کرده اند. ماشين مال برادر بزرگ خانواده، شهرام است. او 19 سال دارد. يک سال پس از زلزله پدرش بر اثر سکته فوت مي کند. شهرام دو سال است پدر خانه شده است.
از شهرام مي پرسم چگونه هم درس مي خواني و هم خرج خانواده را در مي آوري؟
مي گويد؛ مدت هاست درس نمي خوانم، از پنجم دبستان. علتش را مي پرسم. مي گويد مشکل شناسنامه داشته. (ديگر ادامه نمي دهد.)
از شب يلداي سال 82 مي پرسم، مي گويد؛ «کي يادش هست که من يادم باشد. حتماً مثل هر سال دور هم جمع مي شديم.»
درباره شب يلداي امسال مي گويد؛ «بزرگ ها در خانه نوسازمان جمع شدند و بچه ها در کانکس. از زماني که خانه مان ساخته شده است، کانکس به عنوان خانه مجرديمان است با بچه ها آنجا جمع مي شويم تا صبح مي گوييم و مي خنديم.»
- از شب زلزله بگو.
- من نرما شير بودم صبح آمدم. (با بغض مي گويد)
بهرام مي پرد وسط حرفمان و از خاطراتش مي گويد، از غيرت بچه هاي سياه خانه.
- بچه هاي سياه خانه خيلي غيرتي بودند. کمپ ما سال زلزله پر از دختر و پسر بود. من به بچه هاي سياه خانه گفتم حواستان باشد نگاه چپ به داوطلبان نيندازند. مدتي بعد پسرخاله يکي از داوطلبان به کمپ مي آيد. بچه ها فکر مي کنند يک ناشناس در حال حرف زدن با دختران کمپ است و بعد کتک کاري شروع مي شود بعد از آن هيچ پسر فاميلي به کمپ ما سر نزد.
- خب شهرام مي گفتي، خبر داشتي بم زلزله آمده است؟
- بله، نرماشير هم زلزله آمد. صبح من با يک بنز قديمي که داخلش پر از آدم بود براي کمک به بم آمدم. به من گفته بودند خودت را براي ديدن يک فاجعه آماده کن. باورم نمي شد فقط گريه مي کردم و با خودم مي گفتم شايد دروغ باشد. وارد شهر شدم. شهري که با خاک يکسان شده بود. نه کوچه يي داشت، نه خانه يي، نه مغازه يي. بيشتر جاها صاف و هموار بود. به بهشت زهرا رسيدم. داخل خيابان پر از جنازه بود که خانواده هايشان کنارشان زانو زده بودند و گريه مي کردند. مي ترسيدم خانه بروم. بيشتر خانه هاي سياه خانه کاه گلي بود و قديمي. رسيدم، خانه خراب شده بود اما همه زنده بودند.
- براي نجات آدم ها کاري کردي؟
اگر راستش را بخواهيد تنها به يک نفر کمک کردم بعد ديگر نتوانستم (با دست به کانکس روبه رويي اشاره مي کند) نوه آن خانواده بود. پسري که هميشه با برادرم بازي مي کرد. (با دست سياهش اشک هايش را پاک مي کند) ديگر طاقت نداشتم کسي را از زير آوار بيرون بياورم. از صحنه يي که قرار بود با آن مواجه شوم، مي ترسيدم. شهرام ديگر جوابي به سوالاتم نداد. گفت هوا سرد است و مي خواهد خانه برود. چند دقيقه يي رفت داخل. وقتي برگشت صورتش خيس بود. او هم مثل من زماني که گريه مي کند، صورتش را با آب مي شويد تا ديگران متوجه نشوند.
به سراغ پورياي 10 ساله مي روم. کلاس دوم است. يک سال بعد از زلزله به مدرسه نرفته است. سال بعد هم رد شده است. مي گويد؛ «بچه هاي بم کم کم يک سال مدرسه نرفتند.»
مي پرسم در خانواده چند نفر را از دست داده يي؟
مي گويد 373 (کمي مکث مي کند) نه.372 نفر.
با تعجب به شهرام نگاه مي کنم. با سر حرف برادرش پوريا را تاييد مي کند. مي گويد «از طايفه ما 372 نفر رفتند.» پوريا مي گويد؛ «زمان زلزله من خنديدم چون همه جا تکان مي خورد تا اينکه آجري به سرم خورد، ديگر نخنديدم. سرم شکست. ببين (سرش را خم مي کند و با دست محل شکستگي سرش را نشان مي دهد.)
پسري روي کاپوت ماشين نشسته است. مي پرسم کسي را از دست داده يي؟
از کاپوت مي پرد پايين. دستانش را پشتش قفل مي کند. شق و رق جلويم ايستاده است انگار به معلمش درس جواب مي دهد. شروع مي کند و تندتند مي گويد؛ «برادرم. دايي هايم. عمويم. خاله ام. پسرخاله هايم و دختر خاله ام. با دخترخاله ام همبازي بودم. خوابش را نمي بينم اما خواب زلزله را زياد مي بينم.»
- تعريف کن.
- در خواب مي بينم زلزله مي آيد. همه نشسته اند و زنده هستند. زلزله تمام مي شود و همه هنوز دور هم جمع هستند. (پوريا و بچه ها مي خندند) مي پرسم چرا مي خنديد؟ مي گويند؛ «مگر مي شود زلزله بيايد بعد همه کنار هم بنشينند و زنده بمانند؟،»
شيطنت و بزله گويي سبک زندگي بچه هاي سياه خانه شده است. پوريا که عملاً به صورت سردسته بچه ها درآمده است با من حرف مي زند و مي گويد چگونه برادر 12 ساله اش را از زير آوار بيرون کشيده است و من با تعجب به صحبت هايش گوش مي کنم. بچه ها که خنديدند متوجه شدم مرا دست انداخته اند. پس من هم همراه مي شوم و همگي مي خنديم. صدايمان بلند شده است. مادر خانه از پشت پنجره به خنده بچه ها خيره شده است اما خودش لبخند هم نمي زند.
پوريا از همسايه کفتربازشان غلام مي گويد؛ «غلام بعد از زلزله اول سنگ ريزه هاي چشمانش را در آورد و بعد سراغ کبوترهايش رفت. بيشتر کبوترهايش مرده بودند. گريه مي کرد و کبوترهايش را به اين طرف و آن طرف پرتاب مي کرد. مدتي بعد فهميد خواهرزاده اش هم مرده است اما براي کبوترانش به اندازه خواهرزاده اش گريه مي کرد.»
- هنوز هم کفتربازي مي کند؟
- صبح بيا ببين. کلي کفتر دارد. هميشه پروازشان مي دهد.
بهرام مي گويد؛ «20 تا از بچه هاي تحت پوشش انجمن حمايت از حقوق کودکان براي ديدن مسابقه ايران و آلمان از طرف شبکه ZDF آلمان به تهران دعوت شدند.»
از مسابقه پرسيدم. شهرام گفت؛ «تا زماني که ايران نباخته بود خوشحال بوديم اما بعد از باختنش ديگر شور و حال نداشتيم.» ابوالفضل در پايان مسابقه گفت؛ «بعد از مسابقه ناراحت بوديم. موقع بيرون آمدن يکي از بچه هاي سوسول تهران به ايوب خورد و ادعا کرد ايوب کيفش را زده است. دعوايمان شد. کتک کاري راه انداختيم. همين. بيشتر توضيح نمي دهم.»
- الان ورزش مي کنيد؟
- بيشتر سوله هايي که به ورزش اختصاص داده شده بود را جمع کردند. يک زمين فوتبال هست که آنجا بازي مي کنيم.
هوا سرد است. مادر شهرام کنار بچه ها ايستاده است. متوجه نشدم کي به جمع ما ملحق شده است. مي روم سراغش و مي پرسم؛ «چرا بچه هايتان ترک تحصيل کردند؟»
- خودشان ادامه ندادند. زلزله که شد يک سال مدرسه نرفتند. همگي عصبي شده بودند. در آن زمان چه کسي به فکر مدرسه و درس بود خانم؟
- موقع زلزله چه کرديد؟
-فقط توانستم بچه ها را بيدار کنم. بچه ها که از خواب پريدند گفتند چرا ما را بيدار کردي که سقف آمد روي سرمان. (سکوت مي کند)
- خب بعدش چه شد؟
- هيچ. دعا کرديم. صلوات فرستاديم. خدا و پيغمبرها و امام ها را صدا زديم. آن لحظه خيلي وحشتناک بود. وقتي از زير آوار آمدم بيرون همه جا برايم ناشناس بود. بعد از زلزله يک سال درون چادر زندگي کرديم. پدر بچه ها پايش ضرب ديده بود. به خاطر عدم رسيدگي از بين رفت.
- بچه ها که گفتند پدرشان سکته کرده است؟
- خانم جان دروغ مي گويند. نمي دانم چرا.
سکوت کردم تا حرفش را ادامه دهد.
- بعد از چادر به اردوگاه رفتيم. براي گرفتن هر کانکس 80 هزار تومان پول داديم. الان هم دو ماه مي شود خانه ساخته شده است. مدتي است کناري ايستاده ام و به بچه ها نگاه مي کنم. بچه هايي که اگر در خيابان مي ديدمشان و نمي شناختمشان راهم را کج مي کردم تا با آنها برخوردي نداشته باشم.
سوار ماشين مي شويم. صورت بچه ها را به ياد مي آورم. بچه ها با خنده هايشان سرما را از ياد مي بردند. پسري با پاي شکسته سوار بر دوچرخه بود. سياه خانه جزء معدود مناطقي است که بچه هايش شور زندگي دارند.
از بهرام تعجب مي کنم که چرا اجازه نداد همسفرهايمان با ما بيايند. ماشين پليس در خروجي سياه خانه ايستاده است. بهرام مي گويد وسايلم را جمع کنم تا نفهمند خبرنگار هستم. با تعجب مي پرسم؛ هميشه پليس مي ايستد؟
مي گويد؛ «زماني که به آنان گزارشي از قاچاق داده شود اينجا مي آيند.» تازه مي فهمم چرا بهرام بچه ها را نياورد.
از بهرام مي پرسم منطقه ديگري مثل سياه خانه در بم وجود دارد؟ (مي خندد) بعد از زلزله زمين هاي پشت سياه خانه را مجاني به عده يي دادند. آنها هم با قيمت کم به مردم فروختند. اسم آنجا الان گداخانه است. قبل از زلزله هم دو منطقه به نام پشت رود و اسفيکان وجود داشت که مثل سياه خانه بود با مشکلاتي کمتر. حساسيت روي سياه خانه بيشتر از مناطق ديگر است شايد به خاطر اسمش. اسمي که سال ها قبل زماني که مردمش در ارگ کارگري مي کردند براي اين منطقه گذاشته شده بود. در آن زمان مردم اينجا خلاف کار نبودند، تنها سياه چرده بودند. سياه خانه زماني اسمش ماندگار شد که مردم رو به خلاف آوردند.