چهارشنبه، 27 دي 1385 - شماره 1310
   
 
صفحه نخست :: گزارش ها :: گزارش اجتماعي
سياه خانه زودتر از نقاط ديگر بم به زندگي بازگشته است
اين خانه سياه نيست

مهسا حکمت

سياه خانه قلمرو ي است که بيشتر خانه هايش پر از کفتر است. بچه هاي اين منطقه بيشتر موتورسواري مي کنند و کمتر به مدرسه مي روند. از 9 سالگي انواع خلاف را شروع مي کنند و از سال ها قبلش مادرهايشان بسته هاي کوچک قهوه يي رنگ را به دست بچه ها مي سپارند تا به خانه مشتري ببرند.

سياه خانه منطقه خلافکاران بم است2. از مناطق قديمي بم و جزء معدود مناطقي که مردم رويش حساس هستند. زماني که اسمش را مي شنوند گوششان تيز مي شود. هرجا که بخواهي بروي مردم آدرس مي دهند اما زماني که اسم سياه خانه را مي شنوند قبل از آدرس دادن علت رفتنت به آنجا را مي پرسند. ساعت 8 شب است، وارد سياه خانه مي شويم، منطقه يي که مي گويند شبيه به دروازه غار تهران است. بهرام رحيمي عضو هيات مديره انجمن حمايت از حقوق کودکان و مسوول واحد آموزشي اين انجمن به عنوان راهنما همراهمان است. او پس از زلزله از طرف ستاد ياري بم (سيب) 10 ماه معلم بچه هاي سياه خانه بوده است. بهرام از ماشين پياده مي شود اما به ما اجازه پياده شدن نمي دهد. علتش را هم نمي گويد. با خود مي گويم «شايد خطرناک است.» قانع مي شوم، از پنجره ماشين به بيرون خيره مي شوم. به خانه هاي ساخته شده نگاه مي کنم خانه هايي که محکم تر و بزرگتر از بقيه خانه هاي بم هستند. بهرام جلوي ماشين پياده راه مي افتد و ما با ماشين پشت سرش. راننده آژانس که در سياه خانه صداي نوار بندري اش را کم کرده بود، مي گويد؛ «کارتان را زود تمام کنيد، برويم، اينجا منطقه خوبي نيست، اگر مي دانستم قرار است سياه خانه بياييد، نمي آمدم.» روبه روي خانه ايستاده ام. بچه ها دور بهرام جمع شده اند و معلمشان را پس از يک سال بغل مي کنند. بهرام بعضي ها را کنار مي کشد، در گوششان حرفي مي زند و بعد صداي خنديدنشان بلند مي شود. جلوي خانه پيکاني آبي پارک شده است. پنجره هاي پيکان را با نواري قرمز تزيين کرده اند. ماشين مال برادر بزرگ خانواده، شهرام است. او 19 سال دارد. يک سال پس از زلزله پدرش بر اثر سکته فوت مي کند. شهرام دو سال است پدر خانه شده است.

از شهرام مي پرسم چگونه هم درس مي خواني و هم خرج خانواده را در مي آوري؟

مي گويد؛ مدت هاست درس نمي خوانم، از پنجم دبستان. علتش را مي پرسم. مي گويد مشکل شناسنامه داشته. (ديگر ادامه نمي دهد.)

از شب يلداي سال 82 مي پرسم، مي گويد؛ «کي يادش هست که من يادم باشد. حتماً مثل هر سال دور هم جمع مي شديم.»

درباره شب يلداي امسال مي گويد؛ «بزرگ ها در خانه نوسازمان جمع شدند و بچه ها در کانکس. از زماني که خانه مان ساخته شده است، کانکس به عنوان خانه مجرديمان است با بچه ها آنجا جمع مي شويم تا صبح مي گوييم و مي خنديم.»

- از شب زلزله بگو.

- من نرما شير بودم صبح آمدم. (با بغض مي گويد)

بهرام مي پرد وسط حرفمان و از خاطراتش مي گويد، از غيرت بچه هاي سياه خانه.

- بچه هاي سياه خانه خيلي غيرتي بودند. کمپ ما سال زلزله پر از دختر و پسر بود. من به بچه هاي سياه خانه گفتم حواستان باشد نگاه چپ به داوطلبان نيندازند. مدتي بعد پسرخاله يکي از داوطلبان به کمپ مي آيد. بچه ها فکر مي کنند يک ناشناس در حال حرف زدن با دختران کمپ است و بعد کتک کاري شروع مي شود بعد از آن هيچ پسر فاميلي به کمپ ما سر نزد.

- خب شهرام مي گفتي، خبر داشتي بم زلزله آمده است؟

- بله، نرماشير هم زلزله آمد. صبح من با يک بنز قديمي که داخلش پر از آدم بود براي کمک به بم آمدم. به من گفته بودند خودت را براي ديدن يک فاجعه آماده کن. باورم نمي شد فقط گريه مي کردم و با خودم مي گفتم شايد دروغ باشد. وارد شهر شدم. شهري که با خاک يکسان شده بود. نه کوچه يي داشت، نه خانه يي، نه مغازه يي. بيشتر جاها صاف و هموار بود. به بهشت زهرا رسيدم. داخل خيابان پر از جنازه بود که خانواده هايشان کنارشان زانو زده بودند و گريه مي کردند. مي ترسيدم خانه بروم. بيشتر خانه هاي سياه خانه کاه گلي بود و قديمي. رسيدم، خانه خراب شده بود اما همه زنده بودند.

- براي نجات آدم ها کاري کردي؟

اگر راستش را بخواهيد تنها به يک نفر کمک کردم بعد ديگر نتوانستم (با دست به کانکس روبه رويي اشاره مي کند) نوه آن خانواده بود. پسري که هميشه با برادرم بازي مي کرد. (با دست سياهش اشک هايش را پاک مي کند) ديگر طاقت نداشتم کسي را از زير آوار بيرون بياورم. از صحنه يي که قرار بود با آن مواجه شوم، مي ترسيدم. شهرام ديگر جوابي به سوالاتم نداد. گفت هوا سرد است و مي خواهد خانه برود. چند دقيقه يي رفت داخل. وقتي برگشت صورتش خيس بود. او هم مثل من زماني که گريه مي کند، صورتش را با آب مي شويد تا ديگران متوجه نشوند.

به سراغ پورياي 10 ساله مي روم. کلاس دوم است. يک سال بعد از زلزله به مدرسه نرفته است. سال بعد هم رد شده است. مي گويد؛ «بچه هاي بم کم کم يک سال مدرسه نرفتند.»

مي پرسم در خانواده چند نفر را از دست داده يي؟

مي گويد 373 (کمي مکث مي کند) نه.372 نفر.

با تعجب به شهرام نگاه مي کنم. با سر حرف برادرش پوريا را تاييد مي کند. مي گويد «از طايفه ما 372 نفر رفتند.» پوريا مي گويد؛ «زمان زلزله من خنديدم چون همه جا تکان مي خورد تا اينکه آجري به سرم خورد، ديگر نخنديدم. سرم شکست. ببين (سرش را خم مي کند و با دست محل شکستگي سرش را نشان مي دهد.)

پسري روي کاپوت ماشين نشسته است. مي پرسم کسي را از دست داده يي؟

از کاپوت مي پرد پايين. دستانش را پشتش قفل مي کند. شق و رق جلويم ايستاده است انگار به معلمش درس جواب مي دهد. شروع مي کند و تندتند مي گويد؛ «برادرم. دايي هايم. عمويم. خاله ام. پسرخاله هايم و دختر خاله ام. با دخترخاله ام همبازي بودم. خوابش را نمي بينم اما خواب زلزله را زياد مي بينم.»

- تعريف کن.

- در خواب مي بينم زلزله مي آيد. همه نشسته اند و زنده هستند. زلزله تمام مي شود و همه هنوز دور هم جمع هستند. (پوريا و بچه ها مي خندند) مي پرسم چرا مي خنديد؟ مي گويند؛ «مگر مي شود زلزله بيايد بعد همه کنار هم بنشينند و زنده بمانند؟،»

شيطنت و بزله گويي سبک زندگي بچه هاي سياه خانه شده است. پوريا که عملاً به صورت سردسته بچه ها درآمده است با من حرف مي زند و مي گويد چگونه برادر 12 ساله اش را از زير آوار بيرون کشيده است و من با تعجب به صحبت هايش گوش مي کنم. بچه ها که خنديدند متوجه شدم مرا دست انداخته اند. پس من هم همراه مي شوم و همگي مي خنديم. صدايمان بلند شده است. مادر خانه از پشت پنجره به خنده بچه ها خيره شده است اما خودش لبخند هم نمي زند.

پوريا از همسايه کفتربازشان غلام مي گويد؛ «غلام بعد از زلزله اول سنگ ريزه هاي چشمانش را در آورد و بعد سراغ کبوترهايش رفت. بيشتر کبوترهايش مرده بودند. گريه مي کرد و کبوترهايش را به اين طرف و آن طرف پرتاب مي کرد. مدتي بعد فهميد خواهرزاده اش هم مرده است اما براي کبوترانش به اندازه خواهرزاده اش گريه مي کرد.»

- هنوز هم کفتربازي مي کند؟

- صبح بيا ببين. کلي کفتر دارد. هميشه پروازشان مي دهد.

بهرام مي گويد؛ «20 تا از بچه هاي تحت پوشش انجمن حمايت از حقوق کودکان براي ديدن مسابقه ايران و آلمان از طرف شبکه ZDF آلمان به تهران دعوت شدند.»

از مسابقه پرسيدم. شهرام گفت؛ «تا زماني که ايران نباخته بود خوشحال بوديم اما بعد از باختنش ديگر شور و حال نداشتيم.» ابوالفضل در پايان مسابقه گفت؛ «بعد از مسابقه ناراحت بوديم. موقع بيرون آمدن يکي از بچه هاي سوسول تهران به ايوب خورد و ادعا کرد ايوب کيفش را زده است. دعوايمان شد. کتک کاري راه انداختيم. همين. بيشتر توضيح نمي دهم.»

- الان ورزش مي کنيد؟

- بيشتر سوله هايي که به ورزش اختصاص داده شده بود را جمع کردند. يک زمين فوتبال هست که آنجا بازي مي کنيم.

هوا سرد است. مادر شهرام کنار بچه ها ايستاده است. متوجه نشدم کي به جمع ما ملحق شده است. مي روم سراغش و مي پرسم؛ «چرا بچه هايتان ترک تحصيل کردند؟»

- خودشان ادامه ندادند. زلزله که شد يک سال مدرسه نرفتند. همگي عصبي شده بودند. در آن زمان چه کسي به فکر مدرسه و درس بود خانم؟

- موقع زلزله چه کرديد؟

-فقط توانستم بچه ها را بيدار کنم. بچه ها که از خواب پريدند گفتند چرا ما را بيدار کردي که سقف آمد روي سرمان. (سکوت مي کند)

- خب بعدش چه شد؟

- هيچ. دعا کرديم. صلوات فرستاديم. خدا و پيغمبرها و امام ها را صدا زديم. آن لحظه خيلي وحشتناک بود. وقتي از زير آوار آمدم بيرون همه جا برايم ناشناس بود. بعد از زلزله يک سال درون چادر زندگي کرديم. پدر بچه ها پايش ضرب ديده بود. به خاطر عدم رسيدگي از بين رفت.

- بچه ها که گفتند پدرشان سکته کرده است؟

- خانم جان دروغ مي گويند. نمي دانم چرا.

سکوت کردم تا حرفش را ادامه دهد.

- بعد از چادر به اردوگاه رفتيم. براي گرفتن هر کانکس 80 هزار تومان پول داديم. الان هم دو ماه مي شود خانه ساخته شده است. مدتي است کناري ايستاده ام و به بچه ها نگاه مي کنم. بچه هايي که اگر در خيابان مي ديدمشان و نمي شناختمشان راهم را کج مي کردم تا با آنها برخوردي نداشته باشم.

سوار ماشين مي شويم. صورت بچه ها را به ياد مي آورم. بچه ها با خنده هايشان سرما را از ياد مي بردند. پسري با پاي شکسته سوار بر دوچرخه بود. سياه خانه جزء معدود مناطقي است که بچه هايش شور زندگي دارند.

از بهرام تعجب مي کنم که چرا اجازه نداد همسفرهايمان با ما بيايند. ماشين پليس در خروجي سياه خانه ايستاده است. بهرام مي گويد وسايلم را جمع کنم تا نفهمند خبرنگار هستم. با تعجب مي پرسم؛ هميشه پليس مي ايستد؟

مي گويد؛ «زماني که به آنان گزارشي از قاچاق داده شود اينجا مي آيند.» تازه مي فهمم چرا بهرام بچه ها را نياورد.

از بهرام مي پرسم منطقه ديگري مثل سياه خانه در بم وجود دارد؟ (مي خندد) بعد از زلزله زمين هاي پشت سياه خانه را مجاني به عده يي دادند. آنها هم با قيمت کم به مردم فروختند. اسم آنجا الان گداخانه است. قبل از زلزله هم دو منطقه به نام پشت رود و اسفيکان وجود داشت که مثل سياه خانه بود با مشکلاتي کمتر. حساسيت روي سياه خانه بيشتر از مناطق ديگر است شايد به خاطر اسمش. اسمي که سال ها قبل زماني که مردمش در ارگ کارگري مي کردند براي اين منطقه گذاشته شده بود. در آن زمان مردم اينجا خلاف کار نبودند، تنها سياه چرده بودند. سياه خانه زماني اسمش ماندگار شد که مردم رو به خلاف آوردند.

يلدا در خانه کودک شوش

علي اميرقلي

لباس هايشان نو و قشنگ نبود؛ ولي شاد بودند، حداقل حالا؛ حالا بايد فراموش مي کردند که چقدر آرزو داشته اند و برآورده نشده است؛ بايد فراموش مي کردند حسرت نداشتن لباس هاي قشنگ و اسباب بازي هاي جديد را و فقط بايد شادي مي کردند. شادي و فقط شادي و با هم يک صدا مي خواندند... عمر ما کوتاهست، چون گل صحراست، پس بياييد شادي کنيم...

کودکان کار و خيابان دروازه غار و شوش صبح شب يلدا گردهم آمده بودند تا شادي کنند.

مسوولان خانه کودک شوش تمام توان و همت خود را براي برگزاري اين جشن گذاشته بودند. همه چيز آماده بود از انار، آجيل شب يلدا، آب نبات چوبي و کادوهايي مناسب با فصل سرما براي بچه ها. بسته هايي که درون آنها کلاه، دستکش و جوراب بود.

مراسم و جشن توسط خود بچه هايي که در خانه کودک شوش بودند ترتيب داده شده بود. تئاتر، سرود، نمايش ننه سرما و موسيقي زيبايي که توسط يکي از کودکان کار و خيابان اجرا شد.

مسوولان خانه کودک درباره علت برگزاري جشن مي گويند؛ هدف اصلي ما از برگزاري اين جشن در وهله اول شاد کردن کودکان بوده است. کودکان اين مرکز به علت مشکلات خانوادگي و محروميت هايي که دارند نمي توانند شب چله را مانند خيلي هاي ديگر در کنار خانواده جشن بگيرند. براي همين تصميم گرفتيم امروز با کمک خودشان براي شب چله جشني برگزار کنيم.

درباره منابع مالي برگزاري جشن مي گويند که کليه هزينه هاي اين مرکز توسط کمک هاي مالي اعضا و داوطلبان و خيرين تامين مي شود و اصولاً ما هيچ منبع مالي ديگري براي تامين هزينه هاي خود نداريم. نه کمکي از بهزيستي مي گيريم، نه از کميته امداد و نه از هيچ نهاد، سازمان و ارگان ديگري. تنها کمکي که به ما شده است ساختمان اينجا است که از سوي شهرداري منطقه 12 در اختيار ما قرار گرفته است. اينجا قبلاً محلي براي نگهداري نخاله هاي شهرداري منطقه 12 بوده است. در واقع خانه کودک امروز تا چند سال پيش، زباله داني شهرداري منطقه 12 بوده است. وقتي اين ساختمان را به ما تحويل دادند فاقد حداقل امکانات بود. ما اينجا را با کمک داوطلبان به صورت محل فعلي در آورديم. اگر چه خود بهتر از هر کسي مي دانيم که شرايط فعلي ما نيز فاصله زيادي تا حداقل ها دارد.

ميان بچه ها ننه سرما دارد براي بچه ها از شب يلدا مي گويد از اينکه اين طولاني ترين شب سال است و از خواب مانده هميشگي اش به هنگام آمدن عمو نوروز در هنگام تحويل سال. نه نه سرما مي گويد؛ «کلي کار دارم آخر زمستان که بدون برف و سرما نمي شود. بايد باد را به دنبال برف ها بفرستم تا آنها را بياورد.» بعد از ننه سرما نوبت يکي از کودکان ساززن دوره گردي رسيد که من و شما هر روز آنها را در کوچه و خيابان مي بينيم و شايد با دادن اندکي پول از کنارشان عبور مي کنيم.

کار کودک ساز زن که تمام شد پيشش رفتم. اسمم محمد است و 8 سال دارم. 3 سال است که دارم ساز مي زنم تا شايد بتوانم خرج خودم را در بياورم. وقتي ازش پرسيدم امروز اومدي اينجا پول گرفتي؟ با ناراحتي جواب داد؛ نه، من اينجا رو دوست دارم و براي پول اينجا ساز نمي زنم و با ناراحتي از کنارم رفت.

جشن تمام مي شود و مسوولان خوراکي ها را ميان بچه ها توزيع مي کنند. انار، آجيل شب يلدا و آب نبات چوبي و ميوه هايي را که يکي از خيريني که براي جشن دعوت شده بود با خود آورده بود.

به سراغ يکي ديگر از مسوولان خانه کودک شوش مي روم و از مشکلات و نيازهايشان مي پرسم. در جواب مي گويد بزرگترين مشکل ما مشکل مالي است. در حال حاضر 500 هزار تومان به داروخانه يي که داروهاي بچه ها را از آنجا تهيه مي کرديم بدهکاريم و کلي هم بدهي به مراکز مختلفي که کودکان و خانواده هايشان را براي درمان به آنجا مي فرستيم داريم.

- بچه ها مي گويند که مدرسه ما را آموزش و پرورش تعطيل کرد، جريان چيست؟

- تا سال گذشته (تابستان 84) يک مدرسه از طرف آموزش و پرورش بعدازظهرها در اختيار ما قرار داشت که از آن براي آموزش بچه ها استفاده مي کرديم و اجاره آن را به آموزش و پرورش مي پرداختيم. در ضمن تهيه کتاب و دفتر و نيروي انساني براي تدريس هم بر عهده خودمان بود. در حقيقت آموزش و پرورش براي استفاده از مدرسه يي که بعدازظهرها تعطيل بود از ما پول مي گرفت،،، و هيچ امکاناتي نيز در اختيار ما قرار نمي داد که همان را نيز به بهانه اينکه اين کار شما خلاف قانون است از ما گرفتند.

پايان مراسم يلدا بود که مهتاب کرامتي سفير يونيسف به خانه کودک آمد و پاي درددل مسوولان خانه نشست تا شايد بتواند گرهي از مشکلات آنان باز کند.

در حياط ساختمان انجمن هياهو برپاست. هدايا را ميان بچه ها تقسيم مي کنند. بچه ها هم شادي مي کنند. جشن تمام شد و بچه ها رفتند.

لباس هايشان نو و قشنگ نبود؛ ولي شاد بودند. حداقل حالا؛ حالا بايد فراموش مي کردند که چقدر آرزو داشته اند و برآورده نشده است؛ بايد فراموش مي کردند حسرت نداشتن لباس هاي قشنگ و اسباب بازي هاي جديد را و فقط بايد شادي مي کردند. شادي و فقط شادي و با هم يک صدا مي خواندند... عمر ما کوتاهست، چون گل صحراست، پس بياييد شادي کنيم...

خاطره هاي ماندگار بم

حامد فرمند

سه سال پيش، زماني که از ارگ قديم بم، بيرون مي آمدي، روبه رويت يک خانه باغ مي ديدي و کنارش چند خانه کهنه و گلي ديگر. اگر امسال سري به ارگ زده باشي، موقعي که مي خواستي پا از آن بيرون بگذاري، در مقابلت، ديواره هاي باغي تخريب شده مي ديدي و در انتهاي باغ مخروبه، کارگرهايي که مشغول ساخت خانه يي تازه اند. سه سال پيش اگر از مغازه يي در بم مي خواستي خريد کني، هر خياباني را که انتخاب مي کردي، پر بود از مغازه هاي مختلف. از خود ارگ، ده دقيقه پياده روي داشتي تا خودت را به يکي از خيابان هاي مرکزي شهر برساني و آنجا از مصالح ساختماني تا مواد غذايي و از لوازم عکاسي تا تعميرگاه اتومبيل ديده مي شد. امسال اما اگر از خيابان مقابل ارگ به سمت شهر بروي، تعدادي مغازه در کانکس، توجه ات را جلب مي کنند. کانکس ها، رنگ و رو رفته و کهنه اند، مغازه ها، اندکي رونق دارند و مغازه دار ها سرشان با مشتري هاي گاه و بيگاه گرم است. کانکس ها البته در تمام شهر به خصوص در مرکز آن ديده مي شوند. سه سال پيش زماني که مي خواستي، آدرس کوچه يي منتهي به يکي از خيابان هاي اصلي بم را پيدا کني، کافي بود آدرس ات را به يکي از مغازه دارهاي دور و اطراف نشان بدهي تا از همان جا که هستي با اشاره دست، راه کوچه و پلاک و طبقه ساختماني را که مي خواهي نشانت دهند.

اگر امسال سري به شهر بم زده باشي، وقتي مي خواستي آدرسي را بيابي، اولين مغازه دار کمي فکر کرده بعد راهنمايي ات مي کند که سوار تاکسي شوي و نام خيابان اصلي را به راننده بگويي. اما وقتي هم که راننده درست سر کوچه پياده ات کرد، نمي دانستي از کجا بايد شروع کني، آخر، کوچه هاي بم فقط راه هاي خاکي درندشتي هستند که يک سويشان به باغ هاي بي ديوار ختم مي شود و سوي ديگرشان به خانه هايي که به صورت پراکنده و بي نظم، اين سو و آن سو قرار گرفته اند. کنار هر خانه و دور و اطراف هر باغ، مي تواند کوچه يي باشد که به دنبال آني.

سه سال پيش که مي خواستي در کوچه يي از پس کوچه هاي بم، دنبال آدرسي بگردي، کافي بود پلاک خانه ها را از نظر بگذراني، در بزني، خودت را معرفي کني و داخل شوي. اگر امسال سري به بم زده باشي و خواسته باشي دوستي را در خانه يا محل کارش پيدا کني، احتمالاً به تو پلاک محل اقامتش را نداده است. اگر هم داده باشد، پيدا کردن پلاک از ميان خرابه ها و لابه لاي نخل هاي افتاده، کار ساده يي نبوده است. احتمالاً رنگ آبي يا خاکستري سقف کانکس، نشاني بهتري براي پيدا کردن مکان مورد نظر خواهد بود. اما مشکل اينجاست که کوچه هاي بم پر است از اين کانکس ها؛ پس بايد خدا خدا کني، کسي دور و اطرافت باشد که نشاني از دوست يا قوم و خويشت داشته باشد. سه سال پيش اگر مي خواستي به منزل دوست و آشنايي در بم سري زده باشي، از در، وارد حياط خانه و بعد از آن، وارد خانه يي کاهگلي مي شدي. امسال اگر هوسي به سرت زده بود که سري هم به بم بزني و مي خواستي در خانه يي اقامتي داشته باشي، از روي ويرانه هاي ديوار باغ که مي گذشتي، در خانه آلومينيومي را که مي زدي، مي توانستي وارد تک اتاق خانه شوي؛ تک اتاقي که اگر صاحب آن، وضع خوبي نداشت، اهدايي هاي سازمان بهزيستي آن را پر کرده بود و اگر وضع صاحبش بد نبود، حاصل دسترنج سه سال اخيرش. اگر صاحبخانه، اوضاعش کمي ميزان تر بود، حتماً دو کانکس کنار هم داشت تا در خانه يي يک خوابه زندگي کند. آن سوي حياط خانه، درست روبه روي کانکس، يا مخروبه هاي خانه - باغ قديمي خودنمايي مي کرد يا پي کنده شده خانه تازه که هنوز به بالا رفتن اسکلت خانه هم نينجاميده است. سه سال پيش که به شهر بم مي رفتي، اگر هواي بهشت زهرا به سرت مي زد و سر مزار آشنا و ناآشنايي مي رفتي، قبرستاني بزرگ مي ديدي با قبرهايي پراکنده، مانده از سال هاي دور و نزديک. اگر امسال، باز هم هوس کرده باشي که در راه بازگشت از بم، سري هم به بهشت زهرا بزني، قطعه هاي بزرگ و مرتبي را مي بيني که روي تمام سنگ قبرهايش يک تاريخ مرگ حک شده؛ 4 دي ماه 1382.

بم، دي ماه امسال، سومين سال زلزله را پشت سر گذاشت. بمي ها، خاطره زلزله را همه جوره نگه داشته اند. کسي علاقه يي به ترک ماترک زلزله ندارد؛ شهر خاک گرفته، کوچه هاي خاکي، باغ هاي مخروبه، خانه هاي ويران، کانکس هاي اهدايي بعد از زلزله، روان هاي ناآرام، همه از دي ماه 1382 مانده اند.

عناوين اين صفحه
اين خانه سياه نيست
يلدا در خانه کودک شوش
خاطره هاي ماندگار بم
سرانه درمان 86 مسير غيرقانوني را طي مي کند
يک ميليون و 300 هزار زن سرپرست خانوار در کشور

سرانه درمان 86 مسير غيرقانوني را طي مي کند
فارس؛ رئيس دفتر سياستگذاري و نظارت بر تعرفه درمان وزارت بهداشت گفت؛ بر خلاف نص صريح قانون بيمه همگاني تعيين سرانه درمان سال آينده بدون نظرخواهي و مصوبه شوراي عالي بيمه، مسير غيرقانوني را طي مي کند. رئيس دفتر سياستگذاري و نظارت بر تعرفه درمان و هماهنگي بيمه يي وزارت بهداشت گفت؛ اين روند غيرقانوني در چند سال گذشته هم تکرار شده بود اما هر سال به ظاهر شوراي عالي بيمه تشکيل مي شد و مصوبه يي داشت و اگرچه در نهايت رقم ديگري به عنوان سرانه درمان در قانون بودجه تصويب مي شد اما امسال حتي صورت ظاهري قانون نيز حفظ نشد.

ابوالحسني ادامه داد؛ بر اساس اطلاعات رسيده دولت سرانه درمان را با 7 درصد افزايش نسبت به سرانه درمان سال گذشته در قانون بودجه 86 تعيين کرده است و اين افزايش ناچيز به هيچ وجه پوشش هزينه هاي بهداشت و درمان مردم و تعرفه هاي خدمات تشخيصي و درماني را نمي دهد و به افزايش بيشتر هزينه هاي سلامت از سوي مردم و نارضايتي هر چه بيشتر جامعه پزشکي در سال آينده منجر مي شود.

وي گفت؛ اين سرانه غيرکارشناسانه حتي به تعطيل شدن و ورشکستگي بيمارستان هاي دولتي منجر مي شود و اگر تاکنون بحث ما در تعيين سرانه درمان و افزايش نسبي آن بهبود کيفي خدمات بهداشتي ـ درماني بود اکنون با اين سرانه ناچيز بحث بودن يا نبودن و موجوديت بيمارستان ها و مراکز درماني و تشخيصي دولتي مطرح است.

وي اضافه کرد؛ اکثر کارشناسان حوزه اقتصاد سلامت معتقدند براي بهبود کيفي خدمات بهداشتي ـ درماني در کشور و رسيدن به اهداف برنامه توسعه چهارم، سرانه درمان بايد به حدود 8500 تومان در سال آينده برسد، نظر وزارت بهداشت هم اين بود که به علت محدوديت هاي منابع، سرانه درمان سال 86 حداقل با افزايش 30 درصدي نسبت به سرانه 3900 توماني امسال تصويب شود اما رشد 7 درصدي سرانه تمام اين محاسبات را به هم زد و آينده تاريکي را براي بخش سلامت کشور ترسيم کرد.

ابوالحسني گفت؛ با اين حساب سرانه درمان سال آينده کمتر از 4300 تومان خواهد بود و اين امر نتايج ناگواري را براي نظام سلامت کشور به وجود مي آورد.

وي افزود؛ علاوه بر اين که روند تعيين سرانه سال آينده خلاف قانون بيمه همگاني است، نقض آشکار ماده 90 قانون برنامه توسعه چهارم نيز هست، بر اساس اين ماده قانوني سهم مردم از هزينه هاي سلامت بايد از حدود 60 درصد کنوني به کم تر از 30 درصد برسد، درصدي از مردم که هزينه هاي کمرشکن سلامت زندگي آنها را نابود مي کند از حدود 3 درصد فعلي به کم تر از يک درصد برسد و شاخص مشارکت عادلانه مردم در هزينه هاي سلامت به 90 درصد برسد اما متأسفانه اين روند تعيين سرانه، همه اين الزامات قانوني را نقض کرد. رئيس دفتر سياستگذاري و نظارت بر تعرفه درمان وزارت بهداشت گفت؛ مي گويند دولت براي افزايش سرانه درمان منابع کافي ندارد چطور در جاهاي ديگر با افزايش ناگهاني منابع مواجه مي شويم اما به بخش سلامت که مي رسد، بودجه نيست؟

ابوالحسني اضافه کرد؛ مساله سلامت مردم در همه جاي دنيا جزء مطالبات اصلي مردم است و در کنار مساله ماليات جزء شعارهاي اصلي نامزدهاي رياست جمهوري است اما متأسفانه هنوز در جامعه ما مساله سلامت و درخواست از دولت براي تأمين نيازهاي اين بخش به مطالبه عام مردم تبديل نشده است.

وي گفت؛ اکنون با اين روند تعيين سرانه ديگر کاري از وزارت بهداشت، وزارت رفاه و شوراي عالي بيمه ساخته نيست و همه اميدها به مجلس و کميسيون بهداشت و درمان آن است مگر نمايندگان مجلس بتوانند با تغيير اين سرانه دور از واقعيت، براي نجات نظام سلامت کشور کاري کنند اما چرا گره يي را که با دست قانون و دولت مي توانيم باز کنيم بايد با دندان و از مسير غيرعادي و کمک خواهي از مجلس يا متمم بودجه حل کنيم. وي افزود؛ با اين سرانه درمان خدا مي داند سال آينده چه بر سر سيستم بهداشت و درمان کشور مي آيد، بسياري از بيمارستان هاي دولتي با اين وضع فقط ظاهراً فعاليت خواهند کرد چون دولت به زور اين بيمارستان ها را باز نگه مي دارد و کارکنان اين مراکز مجبورند با حداقل درآمد و بدون دريافت کارانه و مزاياي شغلي با سيلي صورتشان را سرخ نگه دارند و اگر دستور باز بودن اين بيمارستان ها از سوي دولت نبود و وضعيت آنها مشابه بيمارستان هاي خصوصي بود شايد 70 درصد آنها تعطيل مي شدند.

محمدحسن ابوالحسني ادامه داد؛ افزايش 7 درصدي سرانه درمان فقط جبران افزايش هزينه هاي دارويي و تجهيزات پزشکي کشور را مي کند و فکر نمي کنم بيمه ها با اين سرانه زير بار افزايش تعرفه هاي پزشکي بروند نکته يي که به هيچ وجه وزارت بهداشت، سازمان نظام پزشکي و جامعه پزشکي نمي تواند آن را بپذيرد.

وي گفت؛ متأسفانه با اين روند تعيين سرانه درمان سهم مردم از هزينه هاي سلامت از 70 درصد هم بيش تر مي شود، شاخص عدالت در سلامت باز هم پايين تر مي آيد و با وجودي که ديگر شاخص هاي بهداشتي ـ درماني ما قابل مقايسه با کشورهاي موفق است ضعف هزينه کرد دولت در بخش سلامت به افول بيش تر رتبه ما در جهان از نظر شاخص هاي سلامت منجر مي شود. ابوالحسني افزود؛ اين وضعيت چالش بين دولت و سازمان نظام پزشکي را به عنوان حامي بخش خصوصي ارائه کننده خدمات پزشکي هم در تعيين تعرفه هاي پزشکي بخش خصوصي بيش تر مي کند همين الان سازمان نظام پزشکي بر اساس اختيار قانوني خود يکسري نرخ هاي تعرفه را اعلام کرده است و دولت بر اساس يک اختيار قانوني ديگر اين تعرفه ها را لغو کرده و تعرفه هاي گروه کارشناسي 5 نفره را جايگزين کرده است اما واقعاً چند درصد بيمارستان هاي خصوصي تعرفه هاي مصوب دولت را براي بخش خصوصي رعايت مي کنند.

وي گفت؛ معناي اين حرف اين هست که فشار هزينه هاي سلامت بر مردم سال آينده به مراتب بيش تر از امسال مي شود.


يک ميليون و 300 هزار زن سرپرست خانوار در کشور
ايلنا؛ مديرکل دفتر زنان و خانواده بهزيستي اعلام کرد طبق پيش بيني هاي دولت حدود يک ميليون و 300 هزار زن سرپرست خانوار در کشور وجود دارد. پرويز زارعي مديرکل دفتر زنان و خانواده بهزيستي گفت؛ براساس آمار نهايي سال 75، حدود يک ميليون و 37 هزار زن سرپرست خانوار در کشور وجود داشت ولي هنوز آمار جديدتري از اين موضوع در دست نداريم. وي افزود؛ طبق اطلاعات کسب شده به تعداد زنان سرپرست خانوار 263 نفر افزوده شده است. مديرکل دفتر زنان و خانواده بهزيستي يادآور شد؛ اگر از زنان سرپرست خانوار حمايت خوبي صورت نگيرد، مشکلات آنان بسيار حاد خواهد شد.


روزنامه اعتماد
faranamlogo