
ترجمه؛ جيران مقدم
گابريل گارسيا مارکز کلمبيايي امسال (2007) چهلمين سال چاپ شاهکارش، صدسال تنهايي، را جشن مي گيرد. مارکز به رغم اينکه از برنامه هاي شلوغ و پرجمعيت فرار مي کند ولي اين موضوع سبب مي شود که مجبور به شرکت در چند برنامه بزرگداشت شود، مثل چهارمين کنگره بين المللي زبان اسپانيايي که در ماه مارس در شهر کارتاخنا اينديوي کلمبيا برگزار خواهد شد.
نوشتن صدسال تنهايي در سال 1965 و در مکزيک به نويسنده الهام شد. آن طور که خودش تعريف مي کند مشغول سفر با خانواده اش بوده که در ارتفاعات کوئرناباکا بدبياري باعث شده از ادامه سفر منصرف شود. يکي از فرض هايي که تحليلگران آثار او براساس بخشي از کتاب صدسال تنهايي در نظر مي گيرند اين است که يک گله حيوان وحشي جاده را بند آورده اند، ماشين او خراب شده و مجبور شده به خانه اش، در مکزيکوسيتي، بازگردد. حقيقت ماجرا هرچه که باشد، اتفاق نظر بر اين است که ژانويه 1965 زمان شکل گيري نخستين بارقه هايي بوده که منجر به نوشتن نخستين شاهکار او شده است؛ «فصل اول چنان در ذهنم آماده بود که مي توانستم همانجا در جاده کوئرناباکا آن را لغت به لغت به يک ماشين نويس ديکته کنم.» ماريو بارگاس يوسا، دوست قديمي و همپاي او در گروه ادبي «Boom»، بعدها تعريف کرد که «گابو» هجده ماه خود را داخل استوديوي منزلش در مکزيکوسيتي حبس کرده بوده تا صدسال تنهايي را بنويسد؛ «البته با يک ذخيره حسابي کاغذ و سيگار.»
بارگاس يوسا مي گويد مارکز در اين مدت از مرسدس بارچا، همسرش، خواسته بود که به هيچ عنوان مزاحم او نشوند؛«به خصوص به خاطر مسائل مربوط به امور خانه».
البته در اين مدت او مي توانست روي کمک دوستان هميشگي اش حساب کند، کساني مثل آلوارو موتيس نويسنده، شاعر و مقاله نويس کلمبيايي که از روز دوم جولاي 1961 که مارکز به مکزيکوسيتي رفته بود لحظه يي او را در مشکلاتش تنها رها نکرده بود، اين بار هم هنگام نوشتن اثر به کمک او آمد و با معرفي پدرو پارامو، اثر خوان رولفوي مکزيکي، به او کمک کرد تا بر سردرگمي که در انتخاب زبان روايي اثر داشت غلبه کند. علاوه بر موتيس، کارلوس فوئنتس مکزيکي و خوليو کورتاسار آرژانتيني نخستين کساني بودند که دست نوشته هاي اوليه گابو را ديدند. هر سه آنها از اولين خطوط اين احساس را داشتند که دوستشان مشغول خلق اثري جاودان است، اثري که نه تنها روايتگر داستان خانواده بوئنديا در خلال چند نسل که داستان تمام امريکاي لاتين است؛ «سال ها بعد، مقابل جوخه اعدام، سرهنگ آئورليانو بوئنديا عصر دوردستي را به ياد آورد که پدرش او را براي شناختن يخ برده بود.»
اواخر سال 1966 انتشارات آرژانتيني «امريکاي لاتين»، با شک و ترديد متن تايپي اثر را پذيرفت و در سال 1967 آن را چاپ کرد. رمان در چند هفته اول، فقط در بوئنوس آيرس پايتخت آرژانتين پانزده هزار نسخه فروخت. تاکنون سي ميليون نسخه از اين کتاب به فروش رسيده و به سي و پنج زبان ترجمه شده است.
صدسال تنهايي، نگاهي ديگر
صدسال تنهايي گشاينده دري ميان ادبيات امريکاي لاتين و خواننده غيراسپانيايي زبان است؛ دري که در سوي ديگر آن آثار نويسندگان بزرگي چون بورخس، رولفو و کورتاسار قرار داشت. اثر مارکز باعث جهاني شدن ادبيات امريکاي لاتين شد و از اين رو، عنوان جادوي ادبيات امريکاي لاتين را به خود اختصاص داد. اما اين جادو نه فقط جهان خارج از اثر که محتواي آن را نيز در بر مي گيرد. در واقع، يکي از مهمترين ارزش هاي صدسال تنهايي نوع نگاه آن است به جادو و شگفتي. رنسانس اروپايي، منطق و انسان محوري را مطرح مي کند و جهان جادو، در مقابل آن حيات از عناصر فرهنگ عامه به ويژه فولکلور روستايي مي گيرد.
جادوها، طلسم ها و وردها بخشي از فرهنگ عامه را در بر مي گيرند که ريشه در قرون وسطي دارد و در دوران هاي مختلف قوياً مورد حمله قرار گرفته است
- ابتدا توسط تفتيش عقايد، سپس توسط روشنگري قرن هجدهمي و بالاخره توسط پوزيتيويسم علمي. اما، علاقه به جادو و جهان مبهم، اينجا و آنجا در فرهنگ و ادبيات امريکاي لاتين که آميزه يي از اسطوره هاي سرخ پوستي و اوراد و طلسم هاي جادوگران است به چشم مي خورد.
رمان مدرن امريکاي لاتين نيز براساس همين تاريخ و فرهنگ بنا شده است و سرشار از ارجاعاتي به دنياي جادوگري است. الخوکارپانتيه، ميگل آنخل آستورياس وخورخه لوييس بورخس از نوع بدوي آن و کورتاسار از نوع شهرنشين شده آن در آثارشان استفاده بسياري کرده اند.
اما مارکز با کمي تجديدنظر در ديدگاه به نتايج شگرف و تکان دهنده يي دست يافته است. جهان جادو را در مقابل جهان حقيقي قرار داده است، ملکيادس، که جواني اش را گويي با اکسيري باز يافته است، دندان هاي مصنوعي اش را از دهان خارج مي کند تا به مخاطبان شگفت زده اش نشان دهد؛ جادو، در شرايطي، چيزي جز حقه بازي نيست.
اورسولا، شخصيت مرکزي اثر، زني که سمبل ارتباط با جهان واقعيات است در مقابل جست وجوها و شکست هاي شوهرش در پي کيميا، مي داند که هيچ کيميايي نجات بخش نخواهد بود، چون در ماکوندو، اين روستاي افسانه يي «همينطور زنده زنده مي پوسيم». مرده ها نيز همانند زنده ها بي هدف پرسه مي زنند. مرده هايي که وحشتناک نيستند بلکه موجوداتي هستند که مي توان با آنها حرف زد. براي بسياري از شخصيت ها مثل آئورليانو که «شم کيمياگري» دارد، عجيب نيست که مردگان کنار زنده ها حضور داشته باشند يا حتي ملکيادس - نيمه پيامبر نيمه کولي - از جايي پيدايش بشود. چرا که جهان زندگان نيز کمتر از جهان مردگان شگفتي در خود ندارد. آئورليانو تريسته کشف مي کند شبحي که در خانه يي متروک زندگي مي کند، ربکاي از ياد رفته است که سال ها پيش با کيسه يي حاوي استخوان هاي پدر و مادرش و ميل مفرط به خوردن خاک به خانواده بوئنديا در ماکوندو ملحق شده است.
مارکز در صدسال تنهايي نشان داده است که شگفتي ها و روزمرگي ها مي توانند کنار هم زندگي کنند و از طريق زباني به يادماندني و جذاب ناممکن را ممکن مي کند و حقيقتي شاعرانه مي آفريند.