شنبه، 30 دي 1385 - شماره 1312
   
 
صفحه نخست :: مقالات :: ادبيات
گفت وگوي روزنامه لوموند با جان آپدايک
در يک قدمي دنياي قشنگ نو
ترجمه ؛ سميرا قرائي

جان آپدايک حالا ديگر نويسنده سن و سال داري است، اما هنوز دست از کار کردن برنداشته. آخرين رمان او «تروريست» همين چند ماه پيش در امريکا منتشر شد که سروصداي فراواني به پا کرد. ظاهراً آقاي آپدايک برخلاف باقي نويسندگاني که امريکايي ها را در جريان 11 سپتامبر 2001 مظلوم جلوه داده اند اين بار تروريست داستان را مظلوم جلوه داده. مساله بحث برانگيز است، اما ظاهراً آپدايک بلد است چطور از پس ماجرا برآيد. آپدايک در کارنامه خود انواع و اقسام فعاليت هاي حرفه يي را در زمينه نوشتن تجربه کرده. او منتقد قهاري هم هست، اما آنچه آپدايک را در طول اين سال ها آپدايک کرده داستان هاي کوتاهي است که به زندگي پرجزئيات و پرپيچ وخم زوج ها مي پردازد. گفت وگوي لوموند را با اين نويسنده بخوانيد.



نزديک به نيم قرن است که يکي از ناظران بسيار دقيق زندگي معاصر امريکايي هستيد. آيا فکر مي کنيد انتخابات اخير امريکا و حضور دموکرات ها در کنگره ، نقطه عطف تعيين کننده يي براي سياست امريکا محسوب مي شود؟

اين را فقط خدا مي داند، من نمي دانم. صادقانه بگويم از اين انتخاب بسيار خوشحال شدم، اما اين را هم اضافه کنم که مخالف سرسخت بوش نبوده ام، به نظرم اين انتخابات بيشتر قانع کننده مي آيد.

قانع کننده؟

بسيار خوشحال خواهم شد - همان گونه که در تمام زندگي ام بوده ام - که اگر در سال 2008 يک دموکرات به کاخ سفيد راه پيدا کند. برنامه هاي اقتصادي بوش به نظرم غيرمنطقي مي آيد و از اين نظر هم متنفرم که ديوان عالي امريکا که در حال حاضر جمهوري خواهان به آن نفوذ کرده و آن را از حالت بي طرفي خارج کرده اند، مي تواند روزي سقط جنين را ممنوع کند. اما در مورد عراق نمي دانم، قطعاً خوشحال مي شدم اگر اين قتل عام خونين اتفاق نمي افتاد. فکر مي کنم ايده حمله به عراق به شکل فاجعه باري سرسري انجام شد.

فکر مي کنيد امريکا در دهه گذشته بسيار تغيير کرده است؟

بله، عميقاً تغيير کرده. نخست آن که چيزي را تجربه کرده که من اسم اش را «جمهوري خواهي انقلابي» مي گذارم. تمام هم و غم جمهوري خواهان بر مبناي مفهوم اين واژه تبديل شده بود به جنگ کوچکي براي سبک کردن ساز و کارهاي مالياتي و سياسي يک «دولت فربه»، ابر قدرتي که از زمان تاسيس ايالات متحده باعث نگراني بسياري از هموطنان من شده است. امروزه تمام اين اميدهايي که نسبت به بهبود اوضاع وجود داشت، به نااميدي تبديل شده است و راي دهندگان دوباره به نامزدهاي «چپ» علاقه پيدا کرده اند؛ «چپي» که در حال حاضر به قيمت هزاران معاهده و توافق نامه به حيات خود ادامه مي دهد. در مورد ساختار کلي زندگي امريکايي جاي هيچ شکي نيست که ما آن شور و شوق فوق العاده مان را از دست داده ايم، احساس اين که در يک قدمي يک «دنياي قشنگ نو» و مدام در حال تغيير و تکاپو هستيم. جواني ما افسرده و غم انگيز به نظر مي رسد؛ خود را بسيار درگير فرزندانش کرده و تفکر راديکال چنداني ندارد. مخلص کلام آنکه شکوفايي معنوي ما، که با رشد چشمگير چين و هند آميخته شده، ما را مبدل به انگلستان ديگري خواهد کرد.

تازگي کتاب «تروريست» را چاپ کرده ايد؛ رماني که به وضوح از حوادث يازده سپتامبر الهام گرفته و ضدقهرمانش يک جوان امريکايي/ عرب است. آيا اکنون زمان رمان هاي سياسي است؟

اميدوارم اين گونه نباشد. تمام رمان هايي که بر دل مشغولي هاي بزرگ زمانه خودشان تمرکز کرده اند در دوره هاي بعد کهنه شده اند. به نظر من رمان نويس بايد پيش از هر چيز مجذوب دنياي کوچکي باشد که زير پوست شهرها در حال جنب و جوش است، بيشتر دنبال بحران هاي کوچک وجودي باشد تا بحران هاي بزرگ سياسي. کتاب هاي من از زندگي هاي شخصي مي گويند و فکر مي کنم سبکم نشان دهنده تلاشي است براي بازگرداندن رنگ ها، ويژگي هاي خاص و حتي مايه هاي سياسي در معناي ريشه شناسانه اش به زندگي عادي.

اگر دل مشغولي زمانه ما تروريسم است، پس چرا به اين ميل تن داديد و خود را جاي «تروريست» داستان گذاشتيد؟

فکر مي کردم در آن حد و اندازه هستم که «آن سوي ديگر» شخصيت تروريست را بفهمم يا دست کم تصور کنم. دوست داشتم از ديد يک جوان عرب به خاطر شرايط زمانه اش به دنيا نگاه کنم. دوست داشتم براي يک بار هم که شده در زندگي ام به عنوان يک رمان نويس، امريکا را نه مانند مدرسه يي که در آن پرورش يافته ام، بلکه به عنوان فاضلابي کثيف و آکنده از فساد و عقده هاي جنسي ببينم.

تقريباً برخلاف تمام نويسندگان پس از يازده سپتامبر، شما از ديدگاه تروريست حمايت مي کنيد؟

بله، مي شود گفت از روي همدلي. تروريستي، بر مبناي منطقي انعطاف ناپذير، مجذوب کشتار دسته جمعي مي شود. او هيولا نيست، احمق هم نيست. من عليه تروريسم ننوشته ام، درباره تروريسم هم ننوشته ام. در واقع، از نقطه نظر تروريستي تنها نوشته ام که به زعم من، شايد حتي موردي کاملاً منحصر به فرد در نوع خودش باشد.

آخرين رمان شما در فرانسه با عنوان «صورت مرا جست وجو کن» چاپ شده که شرح گفت وگوي يک دختر جوان روزنامه نگار با پيرزني نقاش است. آيا فکر مي کنيد اين داستان عميقاً لحن «آپدايکي» شما را در خود حفظ کرده است؟

بله، فکر کنم اين گونه باشد. حال و هوا و ظاهرش که قطعاً اين گونه است. اما آنچه در اين داستان با بقيه داستان هايم فرق دارد، آن است که از منظر زني پنجاه و هشت ساله روايت شده است. در مقام رمان نويس، همواره از خودم مي پرسم از کجا مي داني اين را قبلاً نگفته يي، آن هم بيشتر از يک دفعه؟ خب، در اين کتاب خواسته ام، از زبان اين زن نقاش، دوره يي را نشان دهم که امريکا بر هنرهاي بصري سلطه داشت، سال هاي دهه پنجاه که سال هاي مردسالاري، هرج و مرج و سرزندگي بود. علاوه بر اين آنچه که مرا جذب مي کرد اين بود که در اين سال ها اشتغال به هنر جايگزين اشتغال به مذهب شده بود. نور دروني به روزنه هايي از نور بدل شده بود.

بيست و دو کتاب چاپ کرده ايد. منتقد مجله نيويورکر نيز هستيد. چگونه اين همه مي نويسيد؟

تقريباً هيچ کار ديگري نمي کنم. هيچ وقت دوست نداشته ام درس بدهم و زندگي پدرم را تکرار کنم. ترجيح مي دهم نويسنده بدي باشم تا آنکه اصلاً نويسنده نباشم و هميشه به کار نويسندگي به عنوان يک کار حرفه يي نگاه کرده ام. نويسنده ام. همان طور که برخي دندانپزشک يا دلال بورس هستند. من هم مثل بقيه ساعت کاري دارم، از صبح کار مي کنم تا يک و نيم بعدازظهر و در اين مدت کلي کاغذ سياه مي کنم.

چگونه مقاله و داستان در وجود شما هم زيستي دارند؟

منتقد که همه چيزدان نيست، چيزهايي مي داند و بعد نظريه صادر مي کند. در حالي که داستان نويس به جهاني شکل مي دهد، جهاني که سرپا مي ايستد و با باز شدن قفل هاي متعددش درک مي شود. اين جعبه ابزارها به صورتي مجزا در وجود من هم زيستي دارند.

چه چيزي را در «حرفه»تان به عنوان نويسنده دوست داريد؟

هر صفحه خوبي از رمان کيفيتي مشابه يک شعر را دارد. حتي اگر با داستان آشنا نباشيم، همين که با يک پويايي دروني به حرکت درآمده، بايد به خودي خود جالب باشد. البته در اين حرفه بحث ساختن تصاوير به غايت کامل و داستان عالي نيز مطرح است. عاشق ساختن اين دنياهاي متصل به هم هستم.

مي گويند عاشق سالينجر هستيد؛ نويسنده يي که سبک اش با سبک شما بسيار فرق دارد...

بله، چيزي که در داستان هاي سالينجر بسيار دوست دارم اين است که وسط قرن بيستم به دنبال جست وجو هاي اسرارآميز معنوي است. آن جنبه از روايت اش را دوست دارم که از محور اصلي داستان دور مي شود. سالينجر يکي از بزرگ ترين مبدعان نثر مدرن امريکايي است، به ويژه در داستان کوتاه هايش.

يک بار گفته ايد؛ «مي خوانم تا سرقت ادبي کنم.» اين جمله يادآور جمله تي اس اليوت است که مي گويد؛ «شاعران خوب سرقت ادبي مي کنند.» آيا در اين عصر که تا اين حد بنيادگرايي و خشکه مقدسي رايج است و از سرقت هاي ادبي در عذاب، توانسته ايد سرقت ادبي کنيد و اگر کرده ايد از چه کسي؟

معلوم است، بسيار هم کرده ام. اليوت اين جمله را هم مي گويد؛«شاعران بد تقليد مي کنند.» تصاوير را مي دزدم، چون فکر مي کنم هيچ کس به آنها توجه نمي کند. فکر مي کنم در ابتدا همه ما نويسنده ها در جست وجوي يک الگو هستيم. من دنبال پروست، ناباکف و سالينجر بودم. اما وقتي يک بار از آن استفاده کرديم، به دنبال چيز خارق العاده تري مي گرديم که دوست داريم خودمان پيدايش کرده باشيم... آن وقت بايد دنبال يک جاي خوب بگرديم تا پنهانش کنيم. هنر يک فعاليت درون گرايانه است که مي دانيم در آن چه اتفاق افتاده و مي افتد. بايد نوشتار را فقط به خاطر خود نوشتن تجربه کرد. به اندازه کافي بخوانيم تا از آنها حيات بگيريم، همان گونه که پروست مي گويد. و خب در اين مرحله همگي مان دزد هستيم.

در چشم انداز معاصر امريکا، نثر شما ساختاري به غايت عجيب دارد. تيزهوشي شما و البته نوعي انسان گرايي و شور و شوقي غنايي که در اين دوران کم پيدا مي شود. آيا ممکن است خود شما هم به «شخصيتي» تنها و منفرد در قلمرو داستان نويسي امريکا بدل بشويد؟

فکر مي کنم بين سال هاي دهه 60 تا 70 نوعي طنز سياه بر ادبيات امريکا حکومت مي کرد. در نتيجه بيشتر داستان نويسان استاد نوشتن اين سياهي ها شدند. در حالي که نوشتار من سرشار از تجربه لذت و قدرشناسي است، حتي در قسمت هاي سخت و سياه نيز سرخوشي نوشتارم را حفظ کرده ام و اين همان اصلي است که در کتاب هاي من جريان دارد و مرا در امريکا به نويسنده يي واپسگرا تبديل کرده است.

آيا ممکن است در دوره پساتجربي سرخوشي در نوشتار، بازگشتي قدرتمندانه داشته باشد؟

بي صبرانه منتظر اين اتفاقم.
صدسال تنهايي چهل ساله شد

ترجمه؛ جيران مقدم

گابريل گارسيا مارکز کلمبيايي امسال (2007) چهلمين سال چاپ شاهکارش، صدسال تنهايي، را جشن مي گيرد. مارکز به رغم اينکه از برنامه هاي شلوغ و پرجمعيت فرار مي کند ولي اين موضوع سبب مي شود که مجبور به شرکت در چند برنامه بزرگداشت شود، مثل چهارمين کنگره بين المللي زبان اسپانيايي که در ماه مارس در شهر کارتاخنا اينديوي کلمبيا برگزار خواهد شد.

نوشتن صدسال تنهايي در سال 1965 و در مکزيک به نويسنده الهام شد. آن طور که خودش تعريف مي کند مشغول سفر با خانواده اش بوده که در ارتفاعات کوئرناباکا بدبياري باعث شده از ادامه سفر منصرف شود. يکي از فرض هايي که تحليلگران آثار او براساس بخشي از کتاب صدسال تنهايي در نظر مي گيرند اين است که يک گله حيوان وحشي جاده را بند آورده اند، ماشين او خراب شده و مجبور شده به خانه اش، در مکزيکوسيتي، بازگردد. حقيقت ماجرا هرچه که باشد، اتفاق نظر بر اين است که ژانويه 1965 زمان شکل گيري نخستين بارقه هايي بوده که منجر به نوشتن نخستين شاهکار او شده است؛ «فصل اول چنان در ذهنم آماده بود که مي توانستم همانجا در جاده کوئرناباکا آن را لغت به لغت به يک ماشين نويس ديکته کنم.» ماريو بارگاس يوسا، دوست قديمي و همپاي او در گروه ادبي «Boom»، بعدها تعريف کرد که «گابو» هجده ماه خود را داخل استوديوي منزلش در مکزيکوسيتي حبس کرده بوده تا صدسال تنهايي را بنويسد؛ «البته با يک ذخيره حسابي کاغذ و سيگار.»

بارگاس يوسا مي گويد مارکز در اين مدت از مرسدس بارچا، همسرش، خواسته بود که به هيچ عنوان مزاحم او نشوند؛«به خصوص به خاطر مسائل مربوط به امور خانه».

البته در اين مدت او مي توانست روي کمک دوستان هميشگي اش حساب کند، کساني مثل آلوارو موتيس نويسنده، شاعر و مقاله نويس کلمبيايي که از روز دوم جولاي 1961 که مارکز به مکزيکوسيتي رفته بود لحظه يي او را در مشکلاتش تنها رها نکرده بود، اين بار هم هنگام نوشتن اثر به کمک او آمد و با معرفي پدرو پارامو، اثر خوان رولفوي مکزيکي، به او کمک کرد تا بر سردرگمي که در انتخاب زبان روايي اثر داشت غلبه کند. علاوه بر موتيس، کارلوس فوئنتس مکزيکي و خوليو کورتاسار آرژانتيني نخستين کساني بودند که دست نوشته هاي اوليه گابو را ديدند. هر سه آنها از اولين خطوط اين احساس را داشتند که دوستشان مشغول خلق اثري جاودان است، اثري که نه تنها روايتگر داستان خانواده بوئنديا در خلال چند نسل که داستان تمام امريکاي لاتين است؛ «سال ها بعد، مقابل جوخه اعدام، سرهنگ آئورليانو بوئنديا عصر دوردستي را به ياد آورد که پدرش او را براي شناختن يخ برده بود.»

اواخر سال 1966 انتشارات آرژانتيني «امريکاي لاتين»، با شک و ترديد متن تايپي اثر را پذيرفت و در سال 1967 آن را چاپ کرد. رمان در چند هفته اول، فقط در بوئنوس آيرس پايتخت آرژانتين پانزده هزار نسخه فروخت. تاکنون سي ميليون نسخه از اين کتاب به فروش رسيده و به سي و پنج زبان ترجمه شده است.

صدسال تنهايي، نگاهي ديگر

صدسال تنهايي گشاينده دري ميان ادبيات امريکاي لاتين و خواننده غيراسپانيايي زبان است؛ دري که در سوي ديگر آن آثار نويسندگان بزرگي چون بورخس، رولفو و کورتاسار قرار داشت. اثر مارکز باعث جهاني شدن ادبيات امريکاي لاتين شد و از اين رو، عنوان جادوي ادبيات امريکاي لاتين را به خود اختصاص داد. اما اين جادو نه فقط جهان خارج از اثر که محتواي آن را نيز در بر مي گيرد. در واقع، يکي از مهمترين ارزش هاي صدسال تنهايي نوع نگاه آن است به جادو و شگفتي. رنسانس اروپايي، منطق و انسان محوري را مطرح مي کند و جهان جادو، در مقابل آن حيات از عناصر فرهنگ عامه به ويژه فولکلور روستايي مي گيرد.

جادوها، طلسم ها و وردها بخشي از فرهنگ عامه را در بر مي گيرند که ريشه در قرون وسطي دارد و در دوران هاي مختلف قوياً مورد حمله قرار گرفته است

- ابتدا توسط تفتيش عقايد، سپس توسط روشنگري قرن هجدهمي و بالاخره توسط پوزيتيويسم علمي. اما، علاقه به جادو و جهان مبهم، اينجا و آنجا در فرهنگ و ادبيات امريکاي لاتين که آميزه يي از اسطوره هاي سرخ پوستي و اوراد و طلسم هاي جادوگران است به چشم مي خورد.

رمان مدرن امريکاي لاتين نيز براساس همين تاريخ و فرهنگ بنا شده است و سرشار از ارجاعاتي به دنياي جادوگري است. الخوکارپانتيه، ميگل آنخل آستورياس وخورخه لوييس بورخس از نوع بدوي آن و کورتاسار از نوع شهرنشين شده آن در آثارشان استفاده بسياري کرده اند.

اما مارکز با کمي تجديدنظر در ديدگاه به نتايج شگرف و تکان دهنده يي دست يافته است. جهان جادو را در مقابل جهان حقيقي قرار داده است، ملکيادس، که جواني اش را گويي با اکسيري باز يافته است، دندان هاي مصنوعي اش را از دهان خارج مي کند تا به مخاطبان شگفت زده اش نشان دهد؛ جادو، در شرايطي، چيزي جز حقه بازي نيست.

اورسولا، شخصيت مرکزي اثر، زني که سمبل ارتباط با جهان واقعيات است در مقابل جست وجوها و شکست هاي شوهرش در پي کيميا، مي داند که هيچ کيميايي نجات بخش نخواهد بود، چون در ماکوندو، اين روستاي افسانه يي «همينطور زنده زنده مي پوسيم». مرده ها نيز همانند زنده ها بي هدف پرسه مي زنند. مرده هايي که وحشتناک نيستند بلکه موجوداتي هستند که مي توان با آنها حرف زد. براي بسياري از شخصيت ها مثل آئورليانو که «شم کيمياگري» دارد، عجيب نيست که مردگان کنار زنده ها حضور داشته باشند يا حتي ملکيادس - نيمه پيامبر نيمه کولي - از جايي پيدايش بشود. چرا که جهان زندگان نيز کمتر از جهان مردگان شگفتي در خود ندارد. آئورليانو تريسته کشف مي کند شبحي که در خانه يي متروک زندگي مي کند، ربکاي از ياد رفته است که سال ها پيش با کيسه يي حاوي استخوان هاي پدر و مادرش و ميل مفرط به خوردن خاک به خانواده بوئنديا در ماکوندو ملحق شده است.

مارکز در صدسال تنهايي نشان داده است که شگفتي ها و روزمرگي ها مي توانند کنار هم زندگي کنند و از طريق زباني به يادماندني و جذاب ناممکن را ممکن مي کند و حقيقتي شاعرانه مي آفريند.

اکو و آخرين کتابش در مورد ترجمه
بهتر بيان کنيم، نه جور ديگر

ترجمه؛ کتايون بهره مند

«اومبرتو اکو»ي مترجم، که همين روزها 75ساله مي شود، يک کتاب عالي در مورد ترجمه نوشته است.

يک خبرنگار فرهنگي آلماني پس از چاپ اين کتاب در ايتاليا آن را قابل ترجمه خواند. اما او اشتباه مي کرد. به هر حال اين کتاب توسط «بورکهارت کروبر» به آلماني ترجمه شد. خود «اکو» تاکنون فقط دو کتاب ترجمه کرده است. تجربه ديگرش ترجمه هاي رمان هايي بوده که خودش نوشته و سومين چيزي که به تجارب او افزوده افق ديد او به عنوان يک خواننده و قدرت نفوذ او به عنوان يک نشانه شناس در پديده زبان است.همان طور که نام کتابش گوياي آن است و نظر همه مترجمين نيز همين است، نمي شود همه چيز را با همان لغات در زبان ديگري ترجمه کرد. «اکو» توجهش را به راه حل اين مساله معطوف کرده و اينکه چه بايد کرد تا مفهوم اصلي نوشته تغييري پيدا نکند. اين مساله در مورد ضرب المثل ها کاملاً قابل درک است. مثلاً ضرب المثل انگليسي؛ «itشs raining catsand dogs» «از آسمان سگ و گربه مي بارد» بايد کاملاً با لغات ديگري ترجمه شود. آلماني آن مي شود؛ «Es schvttet wie aus Eimern» «سطل سطل باران مي بارد». اگر بخواهيم به معناي لغت به لغت پايبند باشيم، عدم وفاداري کاملاً معلوم مي شود. فقط يک لغت سر جاي خودش باقي مانده. «es» - «it». و اين نشان مي دهد که ترجمه لغت به لغت چقدر بي معني مي شود. اين قضيه موقعي مشکل تر مي شود که مسائل فرهنگي هم به آن اضافه شود؛

Kaffee، cafژ، caffe و coffee به نظر مي آيد که همه با هم مترادفند. در تئوري بله، ولي در عمل خير؛ «caffe» قهوه ايتاليايي را مي شود انداخت بالا و رفت ولي با «kaffee» قهوه آلماني به هيچ وجه نمي شود اين کار را کرد؛ چون در اين صورت هم دهانمان مي سوزد و هم معده مان. از آن گذشته uncaffe «يک قهوه» به زبان ايتاليايي، به آلماني مي شود «ein Espresso» يک اسپرسو.اکو با کمک ترجمه يکي از کارهاي «کامو» به نام «طاعون» يک مشکل بزرگ ديگر را تشريح مي کند. در اين کتاب حيوانات خاصي نقش اساسي دارند، در زبان ايتاليايي به آنها مي گويند «topo» که معني موش هم مي دهد.به آن موش هايي که طاعون را انتقال مي دهند در آلماني «die Ratte» مي گويند. در زبان ايتاليايي به هر دوي آنها مي گويند topo. بالاخره و بالاجبار در ترجمه اين لغت به ايتاليايي از لغت rafto کمک گرفته شده که معني آن صحيح است ولي خيلي تخصصي است و با اين نوع متن هماهنگ نيست.هر کسي که تا به حال ترجمه کردن را تجربه کرده، هنگام خواندن اين مثال و مثال هاي ديگر به علامت تاييد سر تکان مي دهد. اکو نتيجه مي گيرد که مترجمان هنگام برخورد با چنين مواردي مجبور به تصميم گيري هاي مشکلي هستند. در بعضي موارد نمي دانند که آيا بهتر است به اصل وفادار بمانند يا به ترجمه. آيا مي شود هنگام ترجمه چيزي را حذف کرد و به جاي آن چيز گوياتري را گذاشت يا نه.

اکو پيشنهاد مي کند که انتخاب هوشمندانه باشد به اين صورت که وفاداري به متن وسواس گونه را کنار بگذاريم و تصميم بگيريم که چه قسمت هايي را مي توانيم حذف کنيم؛ به طوري که مفهوم صحيح را از دست ندهيم و اينکه چه قسمت هايي بايد حفظ شود. برگرديم به کتاب «طاعون» کامو. اگر کسي لغت «rafto» را انتخاب کند، کمي از «رمان» به سمت کتاب تخصصي منحرف مي شود- آيا اگر اين متن تحمل اين خرده سنگ را داشته باشد مي شود اين ريسک را کرد؟ اگر برعکس کتاب کامو موضوع کتاب ارتباطي به طاعون نداشته باشد، آن قدرها هم مهم نيست که خواننده به جاي يک موش ناقل طاعون موش کوچکي را مجسم کند، با خيال راحت مي شود از لغت «topo» استفاده کرد.«تصميم گيري» يکي از موارد مورد بحث کتاب «اکو» است. به اين ترتيب که «اکو» در اين کتاب نقش مترجم را به عنوان شخصي مستقل قوي مي کند، شخصي که بايد تابع متن اصلي باشد و در عين حال برده وار پيرو آن نباشد.به طور کلي مترجم ادبي بعد از خواندن اين کتاب خودش را بهتر مي شناسد، چون اکو در اين کتاب مسائل را طوري توضيح داده است که براي مترجمان قابل درک باشد.اين کتاب به هيچ وجه يک کتاب تخصصي عامه پسند نيست. براي بعضي ها خيلي بي محتوا و براي ديگران زياده از حد سنگين است. با اين وصف آيا بايد آن را رد کرد؟ برعکس؛ همه ما اجازه داريم که قسمتي از کتابي را نخوانيم، اين مساله را دست کم از زماني که «دانيل پناکس» حقوق خوانندگان را ليست کرده مي دانيم. اينکه در مورد يک متن توضيحاتي داده شود و سعي شود با مثال و تجزيه و تحليل آن را بيان کرد که ضرري ندارد. اين جوري ممکن است اگر قسمتي از تئوري درست درک نشده، با چند مثال روشن شود. شايد باز هم نه. کمي توضيح اضافه براي نشانه شناسان هم ضرري ندارد. به مرور زمان علم ترجمه شاخه شاخه شده، ولي هيچ کدام از اين شاخه ها در عمل ثمري نداده اند. بزرگ ترين نقطه قوت اين کتاب در اين است که خود را در چارچوب قرار ندهيم. در پاورقي بحث بين مترجم و نويسنده درج شده است. اينکه بگوييم اين کتاب نظريه جديدي در مورد ترجمه ارائه کرده غير از تبليغ چيز ديگري نيست. ولي يک چيز را نمي شود نفي کرد؛ اکو يک کار علمي در مورد ارتباط بين «تئوري» و «عمل» با استفاده از تجربيات شخصي اش در کار ترجمه کرده و آن را در يک گفت وگوي غيرآکادميک ارائه داده. در عين حال چاپ آلماني آن مثالي است براي يک ترجمه ايده آل. «بورک هارت کروبر» يک بار ديگر دانش و توانش را نشان مي دهد و خواننده آلماني براي پولي که مي پردازد چيزي بيشتر از اصل ايتاليايي آن گيرش مي آيد؛ «سخن آخر» و خواندني. «کروبر» اطلاعاتي در مورد داستان به وجود آمدن اين ترجمه مي دهد و همين طور اين شانس که توانسته با نويسنده اين کتاب در مورد تصميم هايي که خود او سال ها پيش در مورد ترجمه گرفته بود بحث و گفت وگو کند. اين پاورقي ها به درک بهتر اصل کتاب کمک مي کنند. در بعضي قسمت ها هم با تشويق خود نويسنده در متن تغييراتي داده شده که ترجمه آن را شيرين تر کرده است. اين مساله نشان مي دهد که ترجمه «صحيح» تغييري لازم، مجاز و ثمربخش از اصل است. بنابراين همه چيز را مي شود بهتر بيان کرد ولي نه به گونه يي ديگر.

منبع؛ دي سايت
عناوين اين صفحه
در يک قدمي دنياي قشنگ نو
صدسال تنهايي چهل ساله شد
اکو و آخرين کتابش در مورد ترجمه
کتابي درباره فلسطين
بهترين هاي ادبيات امريکا
چين در ادبيات

کتابي درباره فلسطين
ايبنا؛ «رنه بکمان»، سردبير مجله نول ابزرواتور، به تازگي کتابي درباره فلسطين چاپ کرده که «ديواري در فلسطين» نام دارد. اين کتاب چندي پيش با همکاري کتابخانه «کاليلا و ديمنا» وموسسه فرانسوي «رابا» و با حضور رنه بکمان، نويسنده و روزنامه نگار، رونمايي شد. در اين مراسم نويسنده درباره کتاب خود به اختصار گفت؛«اين کتاب ثمره تحقيقات زيادي است، من به دنبال درک شرايط حقيقي فلسطين به عنوان يک سرزمين اشغال شده بودم.»

رنه بکمان در سرتاسر اين کتاب نقش يک شاهد را بازي مي کند و سعي مي کند حضور اين ديوار را به عنوان عاملي براي جداسازي فلسطين درک کند. نويسنده سعي مي کند تناقضي را که ساخت اين ديوار به وجود آورده حل کند.

او مي گويد، در حالي که تمام دنيا بر باز کردن محدوديت هاي شهري اصرار دارد، اسرائيل بي توجه به حقوق بين المللي و تعهدات خود در اين زمينه، براي جدايي بين فلسطيني هاي کرانه باختري و اسرائيلي ها از ديوار استفاده کرده است.

تحقيقات بکمان تنها او را به يک نتيجه مي رساند؛ غير از بهانه يي که اسرائيل براي مجامع بين المللي تراشيده دليل ديگري براي وجود آن ديوار هست. اين دليل هيچ ربطي به امنيت ساکنين ندارد، بلکه دقيقاً در جهت افزايش اشغال و گسترده تر کردن مرزهاي اسرائيل است.

بکمان مي گويد اين ديوار براي فلسطيني هايي که در نزديکي آن زندگي مي کنند، مشکلات بسياري درست کرده، آن ها براي دسترسي به زمين خودشان بايد از مقامات اسرائيلي پروانه تردد دريافت کنند. رنه بکمان نويسنده کتاب هاي بسياري است که از جمله مي توان به «پليس هاي جامعه جديد»، «رسانه ها و انسانيت» و«انفجار ماه مه» اشاره کرد.

بکمان براي معرفي کتاب خود به شهرهاي بسياري از جمله تنجه، کازابلانکا و کنيترا و مکناس خواهد رفت.


بهترين هاي ادبيات امريکا

ايبنا؛ «براي يک روز بيشتر» نوشته «ميچ البوم» و «شما و رژيم غذايي» اثر مشترک «مايکل رويزن» و «محمت اوز» به ترتيب در بخش کتاب هاي داستاني و غيرداستاني در صدر فهرست پرفروش ترين کتاب هاي اين هفته امريکا قرار دارند.به گزارش آسوشيتدپرس، بر اساس فهرست کتب داستاني پرفروش هفته، «شکارچي ها» نوشته «دبليو اي بي گريفين»، «کراس» نوشته «جيمز پترسون»، «بعدي» اثر «مايکل کرايتون»،«رقص سايه» نوشته «جولي گاروود»، «ظهور هانيبال» نوشته «توماس هريس»، «جان عزيز» نوشته «نيکلاس اسپارکس»، «گربه يي که شصت تار سبيل داشت» نوشته «ليليان جکسون براون»، «ميراث بولين» اثر «فيليپا گريگوري»، و «پيرترين» نوشته «کريستين پائوليني» به ترتيب پس از کتاب البوم در رده هاي دوم تا دهم قرار گرفته اند.در فهرست کتب غيرداستاني نيز پس از «شما و رژيم غذايي»، «جسارت اميد» نوشته «باراک اوباما» سناتور سياهپوست و کانديداي احتمالي دور بعد انتخابات رياست جمهوري ايالات متحده، «مراقبت مناسب و تقويت پيوند ازدواج» نوشته «لورا اشلسينگر» و «بهترين رژيم غذايي زندگي» نوشته «باب گرين» رده هاي دوم تا چهارم را به خود اختصاص داده اند.
کتاب هايي که بعد از اين به ترتيب اعلام شده اند نيز عبارتند از «مرد بي گناه؛ قتل و بي عدالتي در شهري کوچک» نوشته «جان گريشام»، «راز» نوشته «روندا بيرن»، «اندوخته جيم کرمر» نوشته «جيمز کرمر»، «راه سزار» اثر «سزار ميلان» و «مارلي و من» نوشته «جان گروگن».



چين در ادبيات
ايبنا؛ به منظور معرفي بهتر فرهنگ چين به ساير کشورها، شرکت «نشر و مطبوعات دولتي چين»، مجموعه «ادبيات کلاسيک چين» را به دو زبان انگليسي و چيني در سراسر جهان منتشر مي کند. به گزارش شينهوا، اين مجموعه از 92 جلد تشکيل شده و مشتمل بر 51 عنوان کتاب است که در مقوله هاي شعر، گلچين ادبي، روايات و سرگذشت اشخاص و رمان جاي مي گيرند.

قدمت برخي از اين آثار به بيش از 2500 سال مي رسد.در اين بين، گزين گويه هاي کنفوسيوس که از آثار کلاسيک کنفوسيوسي محسوب مي شود از روي نسخه يي متعلق به سال هاي 457 تا 221 قبل از ميلاد گردآوري و در اين مجموعه منتشر شده است. اين کتاب شامل گفت وگوها، داستان ها و حکايات مربوط به زندگي کنفوسيوس فيلسوف عهد باستان چين است.

رن جيو، سرپرست افتخاري کتابخانه ملي مرکزي چين، در اين باره گفت؛ «اين کتاب ها در حقيقت جوهره اصلي ادبيات کلاسيک چين هستند و در انتشار آنها بهترين دانشگاهيان و محققان چين و بهترين هاي حوزه هاي نشر و ترجمه اين کشور دخيل بوده اند.» زبان دشوار چيني از جمله عواملي بوده است که موجب شده فرهنگ و ادبيات چين تا امروز در ساير نقاط جهان چندان شناخته شده نباشد. اما از سال 1994 دولت چين با به خدمت گرفتن کارشناساني در داخل و خارج از اين کشور به ترجمه آثار برجسته ادبي چين مبادرت کرده و اميدوار است از اين طريق آثار ادبي و فرهنگي چين به نحو ساده تري در دسترس خوانندگان و علاقه مندان فرهنگ اين کشور قرار بگيرد.


روزنامه اعتماد
faranamlogo