
ژرژ باتاي
ترجمه؛ امير احمدي آريان
کافکا مي توانست بين رسوايي هاي کودکانه اما بي خطر بوالهوسي و شوخ طبعي، و خلق و خوي والا يکي را انتخاب کند. اين هر دو راه بي اعتنايي به همه چيز است، در هيچ کدام به شادي موعود، و تلاش براي نيل به اين شادي، که به ازاي کار و تلاش و اقتداري جوانمردانه وعده داده شده است، وقعي نهاده نمي شود. او انتخاب کرد، و بر اين انتخاب پاي فشرد. هر چند نياموخت خود را انکار کند و تسليم سازوکار شغلي بي اجر و مزد شود، اما مي دانست چطور اين شغل را شرافتمندانه انجام دهد. او بوالهوسي مهارناپذير قهرمانانش، کودکي و سربه هوايي، رفتار شرم آور و دروغ هاي آشکارشان را انتخاب کرد. خلاصه اين که او جهاني غيرعقلاني مي خواست، جهاني رها از رده بندي، تا بتواند دست نيافتني بماند و وجودي خلق کند که تنها در لحظه فرا رسيدن مرگ ممکن مي شود.
او در راه اين هدف قاطع بود و با هيچ چيز سازش نمي کرد، و اجازه نمي داد هيچ يک از ارزش هاي والاي اين انتخاب دگرگون يا لوث شود. او هرگز با جدي گرفتن چيزي که هيچ امکاني براي والا بودن نداشت، از مسيرش منحرف نشد. هوي و هوس هايي که قيد و بند قانون و اقتدار بر پايشان باشد، چيزي بيش از حيوانات وحشي درون قفس باغ وحش هستند؟ کافکا حقيقت را حس کرد، مي دانست که بوالهوسي اصيل نيازمند ناخوشي و آشفتگي است. همان طور که موريس بلانشو درباره او مي گويد، برتري با کنش است؛ «هنر(هوس) هيچ مزيتي بر کنش ندارد.»
جهان، ملک طلق آناني است که ارض موعود برايشان در نظر گرفته شده، و در اين راه نيروها را گردهم مي آورند و مي جنگند تا به هدف برسند. کافکاي ساکت و مستأصل، هرگز عليه اقتداري که امکان زيستن را بر او تنگ کرد نايستاد، و به اشتباه رايج رقابت تحت فشار اقتدار، گردن ننهاد.
اگر مردي که زماني تمام محدوديت ها را پس زده بود در اين رقابت حاضر و پيروز شود، مثل هر انسان ديگر تبديل مي شود به همان آدم هايي که زماني بر او محدوديت ها را اعمال کرده بودند. هوس هاي کودکانه، متعالي و محاسبه ناپذير هرگز به پيروزي منجر نمي شوند.
والا و برتر بودن تنها در شرايطي ممکن است که کسب قدرت دغدغه نباشد. کسب قدرت دغدغه کنش است، همان اولويت آينده بر زمان حال و اولويت ارض موعود است. نجنگيدن در برابر دشمني ظالم خود کار دشواري است، به معناي پذيرفتن پيشنهاد مرگ است. نجات يافتن بدون خيانت به خود نيازمند نبردي بي امان، زاهدانه و دردناک است؛ تنها شانس به رخ کشيدن اين خلوص هذيان وار، گره نزدن آن با منطق و تطابق ندادن آن با سازوکارهاي کنش است. اين خلوص مي تواند تمام قهرمانان اين راه را به باتلاق گناهي سخت بکشاند.
آيا کسي کودک تر و خاضع تر از ک. در قصر يا يوزف ک. در محاکمه وجود دارد؟ به قول کاروژ اين شخصيت دوگانه «که در هر دو کتاب تکرار مي شود، به شکلي سرسختانه، ديوانه وار و محاسبه ناپذير پرخاشگر است، سرگشته هوس هاي خويش است و به مرد کور لج بازي مي ماند. چشم او به گشاده دستي مقامات حاکم بي رحم است. او مثل شجاع ترين مردان بي بندوبار است که در وسط سالن هتل (آن هم هتل محل اقامت مقامات)، در وسط مدرسه، در حضور وکيل و حتي در دادگاه عالي عدالت، دست به هر کاري مي زنند».
در داستان داوري پسر پدر را تحقير مي کند، اما پدر مطمئن است که نابودي کامل، کشنده و ناخواسته اقتدارش بي مجازات نخواهد ماند. مردي که خود عامل بي نظمي است، سگ هاي وحشي اش را آزاد کرده و جايي براي پنهان کردن آنان نمي يابد، خود اولين قرباني آنان خواهد بود، و سگ ها به سرعت او را تکه تکه خواهند کرد.
بدون شک، اين سرنوشت تمام انسان هاي والاست.
والا بودن با انکار خويش (حتي محاسبه يي کوچک بر اين امر گواهي مي دهد؛ تنها کاسه ليسي و تملق، و اولويت بخشيدن به ابژه محاسبه در برابر لحظه حال است که باقي مي ماند)، يا در آن لحظه کوتاه مرگ است که مي تواند باقي بماند. مرگ تنها ابزار نجات يافتن از زوال والايي است. تملق در مرگ جايي ندارد، هيچ چيز در مرگ جايي ندارد.
پي نوشت؛
بخشي از مقاله باتاي درباره کافکا در کتاب زير؛
George Bataille, Literature and Evil, London, Marion Boyars, 1985