يكشنبه، 8 بهمن 1385 - شماره 1319
   
 
صفحه نخست :: مقالات :: انديشه
مارکس، وبر، مانهايم
سه روايت «از خودبيگانگي»

حسين فراستخواه

اليناسيون (Alienation) را که به ترجيح خويش، گاه « از خودبيگانگي» و گاه «با خودبيگانگي» ترجمه مي کنيم، مفهومي است که بر آثار شمار بسياري از متفکران و انديشمندان جديد، تأثير گذاشته است. از اين ميان، سه تن به صورت برجسته تري با اين مفهوم روياروي شده اند؛ مارکس که زندگي، زمانه و آثارش ميانه سده نوزدهم را از آن خود ساخته است. وبر که از وجوه قابل توجهي پلي است ميان انديشه سده نوزده و بيست و مانهايم، که با پايان وبر، شروع مي شود و ما را به دهه هاي اخير قرن بيستم رهنمون مي شود. با يک حساب سرانگشتي، اين سه تن، چيزي در حدود يکصد سال از تاريخ جديد را دربر مي گيرند. به علاوه اينکه، جنگ ها، انقلاب ها و بحران هاي اجتماعي و اقتصادي آن دوره را تجربه کرده اند. هرچند ميان ديدگاه هاي اين سه انديشه ورز وزين، ناهمانندي هايي از حيث نوع نگاه به مقوله «با خودبيگانگي» ديده مي شود، ليک همساني هاي موجود نيز به قدري هست که يک بررسي تطبيقي ميان آراي شان را مقدور و ممکن سازد. هر سه انديشمند، سرچشمه با خودبيگانگي را در ساختارهاي اجتماعي، اقتصادي و سياسي جامعه مدرن جست وجو کرده اند. همين طور چنين به نظر مي رسد که در باب سرشت با خودبيگانگي و شکل هايي که به خود مي گيرد نيز، اتفاق نظر دارند. چه بسا نقطه افتراق ديدگاه هاي اينان را بايد در عاملي که فکر مي کنند افزايشگر پديده با خودبيگانگي است، جست و کاويد؛ عاملي که کانون تأملاتشان بر آن متمرکز مي شود. في المثل مارکس بر اقتصاد سرمايه داري تاکيد کرده است ولي وبر به رغم آگاهي از وجود چنين عاملي، بر آن بود که اقتصاد - چنان که گويند- عامل اصلي نيست، بلکه عقلانيت و فرآيند بوروکراتيزه شدن اند که بار گناه از خودبيگانگي جوامع مدرن را بر دوش مي کشند، در ديگر سو، مانهايم چونان مارکس، سرچشمه با خودبيگانگي را در کمبود کنترل توليد کننده بر «کار»هاي خود مي دانست، هرچند که همچون وبر، او نيز به نتايج ناشي از عقلاني سازي (Rationalization) و اينکه چگونه به اليناسيون ره مي برد، پي برد. اما نبايد فراموش کرد که هرکدام از اينان، مسأله را در برهه تاريخي و اجتماعي خاص خودشان مورد مطالعه قرار داده اند و تحليلگر اوضاع زمانه خويش بوده اند. چنان که وقتي مارکس تنها مي توانست در باب جامعه «به تمامي با خويش بيگانه»، انتراع و تفکر کند، وبر و مانهايم تقريباً در چنان جامعه يي مي زيستند. مانهايم در زمانه و عصري زندگي مي کرد که مردم تازه متوجه مسأله مي شدند و به دنبال پاسخي براي آن بودند و او مي توانست با استفاده از نظريه ارزش اضافي نسبت به دست و پا کردن رهيافتي براي گريز از اين آفت، مردم را خوشبين سازد. اما مارکس در برداشت خود از جامعه يي عاري از با خودبيگانگي، کاملاً آرمان گرايانه و اتوپيايي برخورد مي کرد. اين درحالي بود که وبر در بستر زمانه و اجتماع خود، هرگز نمي توانست پاياني بر اين پديده نوظهور متصور شود،

روايت يکم؛ مارکس

مارکس، اليناسيون را «بيگانگي» (Estrangement) و «بيگانه بودن با خويش» (Entfremdung) معني مي کند و آن را فراق انسان از فرآورده خويش، از خويشتن خويش، جامعه خويش و سرشت خويش مي داند. در نگاه مارکس، اليناسيون، فرومايگي شخصيت و تهي کردن انسان از انسانيت خويش است. نخستين دغدغه هاي فکري در باب نظريه باخودبيگانگي، در حوزه نوشتارهاي آغازين او ديده مي شود. هرچند که رد پاي اين نظريه مهم، در کارهاي اخيرش نيز حک شده است. کساني بر اين باورند که نظريه با خودبيگانگي مارکس، از جمله مسائلي بود که تمام عمر، وي را مشغول خود ساخت. حتي مي گويند که اين نظريه، نقشي محوري در اثري همچون «سرمايه» بازي مي کند. ديدگاه ديگري هست که ايده سوسياليسم را به پروانه يي ماننده مي کند، که از پيله اليناسيون رهيده است.

نکته يي که در خصوص مارکس، جالب توجه مي نمايد اين است که او در همان نوشته هاي نخستين اش، به تمام ابعاد و جنبه هاي اليناسيون پرداخته و از اين حيث، تعريف نسبتاً جامع و مانعي از مفهوم باخودبيگانگي به دست داده است. چنان که گفته شد، وي به بيگانگي انسان از فرآورده خويش، از خويشتن خويش، از انسان هاي ديگر و از گونه و نوع خويش توجه داشته و آن را در دستگاه فکري خود ملحوظ داشته است. از اين رو، نظريات بعدي، به نوعي نتوانسته اند از دايره تئوريک مارکس فراتر روند و همواره در نظرپردازي هاي خويش به او ارجاع داده اند. نظريه با خودبيگانگي مارکس، ريشه در فلسفه سرشت بشري و کار (نيروي کار) او دارد. از اين رو براي درک نظريه او، ابتدا بايد به اين دو ايده نگريست. مارکس مفهوم سرشت بشري يا همان طبيعت انساني را از هگل برگرفته و به تبعيت از او، «فرآورده» (محصول) را نقطه آغاز قلمداد مي کند. از نگاه او توليد به مثابه «فعاليت مستقيم وجود فردي» (direct activity of individuality) ، منجر به بازتوليد خود فرد مي شود. به عبارتي ديگر، اشياي توليد شده و فرآورده، در واقع نمود بيروني کار و نيروي کار اوست. مارکس در دست نوشته هاي اقتصادي- فلسفي نيز مي نويسد که وقتي کار فرد تبديل به شيء (ابژه) مي شود، وجود خارجي به خود مي گيرد و آنگاه او بازتابي از خويش را در شي ء توليد شده مشاهده مي کند. بشر تبديل به واقعيتي شيء گونه براي خود مي شود تا از اين رهگذر به ادراک خويش تن دهد. به بياني ديگر، از طريق اشياي توليد شده، بشر به تأييد، تصديق و درک فردانيت خويش نائل مي شود. توليد به اين معنا، نقشي محوري در برداشت مارکس از سرشت بشري بازي مي کند. مارکس همچنين در بشر دو ويژگي جوهري ديگر مي بيند. او مي گويد که بشر همچنين يک «زندگي اجتماعي» (Social Life) و يک «زندگي نفساني» (Sensuos Life) دارد. او در پاسخ به «جهان نفساني بيرون» است که اشيا را توليد مي کند. در مورد حواس، مارکس فقط به حواس پنجگانه بسنده نمي کند؛ زيرا اين حواس تنها براي تأمين «نيازهاي خام» به کار مي روند و معناي مضيقي دارند. او دريافت که پرورش حواس پنجگانه کار تمام تاريخ گذشته بود. آنچه مارکس با عنوان «حواس انسان اجتماعي» از آن ياد مي کند، در واقع چيزي است شبيه به «گوش موسيقايي» يا چشمي که به زيبايي شکل ها حساس است. اينها به عبارتي ديگر، «حواس معنوي» انسان هستند که با ورود در کارکردهاي بشري، توانايي خود در خرسندي و سعادت بشر را تاييد و تصديق مي کنند. آدمي براي انسان شدن نيازمند پرورش اين نيازهايش بود. از نگاه مارکس، انسان ايده آل بايد استعداد ادراک زيبايي شناختي داشته باشد. مارکس اين پرورش حواس را تنها مبين شخصيت فرد نمي بيند، بلکه آن را عاملي در اجتماعي شدن او نيز مي داند. چرا که انسان بودن براي مارکس به معناي اجتماعي بودن است. همچنين آدمي تنها از طريق فرآورده خود نيست که به وادي انسانيت گام مي گذارد، بلکه با معاشرت با ديگر انسان ها اين فرآيند تکميل مي شود. مارکس همچنين توجه ويژه يي به کار (نيروي کار) قائل است. کار فعاليتي است که فرآورده از خلال آن بيرون مي آيد و فرصتي به فرد مي دهد تا خود را بازيابد؛ کمک مي کند تا کارمايه هاي روحي و جسمي بشر، توسعه پيدا کند. مارکس کار را به مثابه بخشي از فعاليت زندگي بشر مي داند. کار چيزي بيش از وسيله امرار نيازهاي معيشتي و مادي است؛ از نگاه مارکس، کار در نوع خود «غايتي» است. از همين روست که او خواسته تا کار را آزاد و داوطلبانه بداند. در چنين رهيافت و برداشتي از سرشت بشري و کار، کليد نظريه «با خودبيگانگي» مارکس نهفته است. پس نيروهايي که عليه تجلي آزاد سرشت بشري عمل مي کنند يا آنها که نيروي کار را وادار مي کنند تا صرفاً به عنوان وسيله امرار معاش انسان تلقي شود، عاملان اصلي بيگانه شدگي هستند.

در جامعه سرمايه داري، که دغدغه اصلي مارکس است، «با خودبيگانگي» از سه عامل تغذيه مي شود؛

يکم؛ در صورت وجود مالکيت خصوصي

دوم؛ دگرديسي کار بشر به کالا

سوم؛ توسط نظام تقسيم کار

به خاطر نظام مالکيت خصوصي، شيء توليد شده توسط کارگر به ديگري تعلق مي يابد. او براي شخص ديگري توليد مي کند و هيچ کنترلي بر فرآيند توليد يا فرآورده ندارد. از همين رو نمي تواند خود را در فرآورده خويش بازيابد بلکه خود را انکار مي کند. فرآورده با او بيگانه مي شود. او بيشتر احساس بيچارگي مي کند تا خوشوقتي، بدين ترتيب نمي تواند کارمايه هاي جسمي و ذهني خود را بسط و توسعه دهد. به لحاظ جسمي به ستوه مي آيد و به لحاظ ذهني پست و فرومايه مي شود و کار و فرآورده با او بيگانه مي شود. در نظام سرمايه داري، کارگر به مثابه گونه ديگري از سرمايه تلقي مي شود و در مقام يک سرمايه، ارزش او بسته به عرضه و تقاضا است. چنين آدمي نه تنها به يک کالا تقليل مي يابد، بلکه او از خصايص انساني محروم شده و با خود بيگانه مي شود. فرآيند تقسيم کار نيز در دستگاه فکري مارکس يکي از عواملي است که به اليناسيون دامن مي زند. مارکس در «سرمايه» به سه گونه دستي، صنعتي و کارخانه يي توليد اشاره مي کند و تمايزهاي بين آنها را وامي کاود. در نظام کارخانه يي توليد، آدمي به تمامي از انسانيت خويش بيگانه مي شود. در نظام توليد دستي، کارگر در حکم فرآورده خويش است و تقسيم کار بسيار خردي در آن وجود دارد. در نظام صنعتي، تقسيم کار تشديد و تقويت مي شود ولي همچنان مبتني بر تقسيم کار موجود در سيستم توليد دستي است. اما در سيستم کارخانه يي که مبتني بر ماشين آلات است، از سوي ديگر کارگر تبديل به ضميمه ماشين مي شود و در آن واحد، فرآيند اتوماسيون، او را به برده ماشين بدل مي کند. از آنجا که نظام کارخانه يي توليد به شدت مبتني بر تقسيم کار است، کارگر نمي تواند در شئونات مختلف توليد مشارکت و مداخلت جويد و تنها در بخش خاصي از فرآيند توليد حق مداخله و فعاليت دارد؛ چيزي که در عصر جديد چاپلين نيز به تصوير کشيده شده است. مارکس گمان مي کند که تمام اين شرايط نهايتاً منجر به با خودبيگانگي کل اجتماع مي شود. پس به طور کلي مفهوم اليناسيون در نزد مارکس ريشه در واماندگي بشر و کمبود کنترل او بر اشيايي که خودش آفريده دارد. باخودبيگانگي براي او به اين معني است که آدمي خود را به مثابه کنشگر خويش تجربه نکند.

روايت دوم؛ وبر

کساني مثل نيس بت (Nisbet) معتقدند که معناي امروزين اليناسيون، مأخوذ از آثار و نوشته هاي وبر، دورکيم، توکويل و امثال ايشان است. هرچند نتوان چنين ادعايي را به تمامي پذيرفت، اما ترديدي هم نيست که وبر هم افزايي شاياني در فهم معناي با خودبيگانگي در جامعه مدرن به دست داده است. وبر نيز چونان مارکس، نيروهاي مولد اليناسيون را در جامعه غربي يافته است؛ ليکن برخلاف مارکس، تأکيدش بر نيروهاي اجتماعي و سياسي است تا شرايط و وضعيت اقتصادي جامعه. از نظرگاه وبر، جامعه مدرن غربي حاصل همکنشي نيروهايي چون سرمايه داري، دموکراسي و بوروکراسي است و همه اينها، نيروي «عقلاني سازي» را تشکيل مي دهند و خود ضميمه آن به شمار مي روند؛ اينها عوامل به هم مرتبطي هستند که به رشد يکديگر کمک مي کنند. بوروکراسي و دموکراسي به رغم اينکه در برابر هم قرار گرفته اند، اما رابطه ديالکتيکي ميان آنها به پايايي و توسعه هر دو مي انجامد. وبر موکداً معتقد است که بوروکراسي، طريقي عقلاني از زندگي را بسط مي دهد و چنين فرآيندي است که در نهايت، نگراني هايي در مورد آينده بشر و باخودبيگانگي وي پديد مي آورد.

وبر عقلانيت را به دو گونه شکلي و ماهوي تقسيم کرد و بر اين نکته انگشت گذاشت که عقلانيت ماهوي صرفاً قابل ارزيابي بر اساس محاسبات شکلي نيست و نسبتي نيز با ارزش هاي مطلقي که بر آن مبتني شده، دارد. از اين رو، عقلانيت ماهوي در مقايسه با نوع ابژکتيو شکلي اش، درکاربست خود سوبژکتيوتر عمل مي کند. نتيجتاً تمام ارزش ها و احساسات انسان قرباني عقلانيت گشته و امروز بشر با روحي پوچ و تهي تنها رها شده است. وبر نظريه با خودبيگانگي را از باژگونگي عقلانيت استنتاج مي کند. وبر مشخصه وضعيت زمان مدرن را افسون زدايي از جهان مي داند و از همين روست که بسياري از ارزش هاي متعالي بشر از ميان اجتماع رخت بربسته و دست فرو شسته است. از اين رو بشر، ناگزير به تسلي از طريق عرفان يا روابط شخصي روي آورده و بسنده مي کند. وبر همچنان به پرسش از ثمرات روند افسون زدايي از جهان مي پردازد و در پاسخ به اين پرسش خود مي گويد که بشر ممکن است از زندگي «خسته» شود اما از آن هرگز «سير» نمي شود. انسان روزگار گذشته، مي توانست از زندگي اشباع و سير شود، اما انسان مدرن چنين قابليتي ندارد. سرچشمه هاي معنا براي او بيکران نيست.

از عقلانيت که بگذريم، دغدغه وبر در باب باخودبيگانگي، در بحث او از بوروکراسي صراحت بيشتر مي يابد. به عقيده او، بوروکراسي بهترين عامل عقلاني سازي بود. بوروکراسي در هر شأن و ساحتي از زندگي که وارد مي شود آن را عقلاني مي کند. وبر نخستين عالم اجتماعي بود که بر کنج تاريک مخاطرات بوروکراتيزه کردن جهان نور تاباند. بوروکراسي با بي اعتنايي اش به ارزش هاي فردي، بشر و روابطش با ديگر انسان ها را مکانيزه مي کند و اليناسيون را در مناسبات اجتماعي و فردي تلقيح مي کند. وبر همچنين به جنبه ديگري از اليناسيون يعني «ناتواني» (Powerlessness) اشاره مي کند. در تحليل او، ناتواني در دو جهت عمل مي کند. نخست، فرد بوروکرات است که در رابطه اش با سازمان، کاملاً ناتوان به نظر مي رسد. او نه مي تواند سيستم را تغيير دهد و نه مي تواند از آن خارج شود يا از آن رو بگرداند. او مثل يکي از دندانه هاي چرخ دنده ماشين است؛ تنها مي تواند کاري را که براي او تعريف شده انجام دهد. (نظر مارکس را بنگريد) وبر چنين انساني را مهره بي ارزشي مي داند که به تمامي وابسته ماشين است. دوم اينکه توده و رعيت، به طور مساوي در برابر دستگاه بوروکراسي ناتوان هستند. وبر مي خواهد بگويد که هم فرد و هم توده، در هر دو حالت، محبوس قفس آهنيني به نام بوروکراسي هستند و هيچ کدام نمي توانند براي از ميان بردنش کاري از پيش ببرند،

روايت سوم؛ مانهايم

نظريه مانهايم درباب باخودبيگانگي، تلفيقي از مارکس و وبر است. او نيز مثل مارکس در نوشته هاي آغازين حيات فکري اش به مقوله مورد بحث پرداخت و نوشته هاي آخرش، يادآور کارهاي وبر و مارکس متأخر است؛ در اينجاست که موضوع اليناسيون در انديشه وي بسيار عميق مي شود ولي وضوح و صراحت چنداني ندارد. مانهايم در نوشته هاي نخستين اش با عنوان «جستارها» (Essays) نظرپردازي فراگير و بسيطي در باب با خودبيگانگي ارائه مي دهد. انسان «کار» توليد مي کند که نشاني است از سرشت آفرينشگر او؛ اما زمان که مي گذرد، اين «کارها» توسط قوانين خودشان حکومت مي شوند. آنها تبديل به ابژه هاي فرهنگ مي شوند. طي فرآيند تاريخي، وقتي اين «کارها» در قالب دين، هنر، علم، دولت و سبک حيات اجتماعي، به انسان هاي ديگر منتقل مي شوند، گسست ميان آفرينشگر (توليد کننده) و ابژه ها (اشيا) عريض تر مي شود. تکرار اين فرآيند، در نهايت منجر به بيگانگي کارها از آفرينندگان شان مي شود. فرهنگ است که آنچه بايد فرد انجام دهد را به او ديکته مي کند و بشر تنها به يک بازيگر مبدل مي شود. در ديدگاه مانهايم، بيگانگي فرد از فرآورده خويش و نيز بيگانگي وي از خويشتن خويش به صورت واضحي بسط مي يابد و از اين حيث بسيار به ديدگاه مارکس شباهت دارد. اما ديدگاه بنيادي مانهايم اين است که فرد و فرهنگ متقابلاً به يکديگر وابسته اند و در سايه يکديگر مناسبات توليد خود را شکل مي دهند. دغدغه اساسي مانهايم مردمي اند که فرهنگ مي سازند؛ يعني متفکران و روشنفکران. يعني آيا مانهايم مي خواهد اليناسيون را به اين عامل نسبت دهد؟

درباره کافکا

ژرژ باتاي
ترجمه؛ امير احمدي آريان


کافکا مي توانست بين رسوايي هاي کودکانه اما بي خطر بوالهوسي و شوخ طبعي، و خلق و خوي والا يکي را انتخاب کند. اين هر دو راه بي اعتنايي به همه چيز است، در هيچ کدام به شادي موعود، و تلاش براي نيل به اين شادي، که به ازاي کار و تلاش و اقتداري جوانمردانه وعده داده شده است، وقعي نهاده نمي شود. او انتخاب کرد، و بر اين انتخاب پاي فشرد. هر چند نياموخت خود را انکار کند و تسليم سازوکار شغلي بي اجر و مزد شود، اما مي دانست چطور اين شغل را شرافتمندانه انجام دهد. او بوالهوسي مهارناپذير قهرمانانش، کودکي و سربه هوايي، رفتار شرم آور و دروغ هاي آشکارشان را انتخاب کرد. خلاصه اين که او جهاني غيرعقلاني مي خواست، جهاني رها از رده بندي، تا بتواند دست نيافتني بماند و وجودي خلق کند که تنها در لحظه فرا رسيدن مرگ ممکن مي شود.

او در راه اين هدف قاطع بود و با هيچ چيز سازش نمي کرد، و اجازه نمي داد هيچ يک از ارزش هاي والاي اين انتخاب دگرگون يا لوث شود. او هرگز با جدي گرفتن چيزي که هيچ امکاني براي والا بودن نداشت، از مسيرش منحرف نشد. هوي و هوس هايي که قيد و بند قانون و اقتدار بر پايشان باشد، چيزي بيش از حيوانات وحشي درون قفس باغ وحش هستند؟ کافکا حقيقت را حس کرد، مي دانست که بوالهوسي اصيل نيازمند ناخوشي و آشفتگي است. همان طور که موريس بلانشو درباره او مي گويد، برتري با کنش است؛ «هنر(هوس) هيچ مزيتي بر کنش ندارد.»

جهان، ملک طلق آناني است که ارض موعود برايشان در نظر گرفته شده، و در اين راه نيروها را گردهم مي آورند و مي جنگند تا به هدف برسند. کافکاي ساکت و مستأصل، هرگز عليه اقتداري که امکان زيستن را بر او تنگ کرد نايستاد، و به اشتباه رايج رقابت تحت فشار اقتدار، گردن ننهاد.

اگر مردي که زماني تمام محدوديت ها را پس زده بود در اين رقابت حاضر و پيروز شود، مثل هر انسان ديگر تبديل مي شود به همان آدم هايي که زماني بر او محدوديت ها را اعمال کرده بودند. هوس هاي کودکانه، متعالي و محاسبه ناپذير هرگز به پيروزي منجر نمي شوند.

والا و برتر بودن تنها در شرايطي ممکن است که کسب قدرت دغدغه نباشد. کسب قدرت دغدغه کنش است، همان اولويت آينده بر زمان حال و اولويت ارض موعود است. نجنگيدن در برابر دشمني ظالم خود کار دشواري است، به معناي پذيرفتن پيشنهاد مرگ است. نجات يافتن بدون خيانت به خود نيازمند نبردي بي امان، زاهدانه و دردناک است؛ تنها شانس به رخ کشيدن اين خلوص هذيان وار، گره نزدن آن با منطق و تطابق ندادن آن با سازوکارهاي کنش است. اين خلوص مي تواند تمام قهرمانان اين راه را به باتلاق گناهي سخت بکشاند.

آيا کسي کودک تر و خاضع تر از ک. در قصر يا يوزف ک. در محاکمه وجود دارد؟ به قول کاروژ اين شخصيت دوگانه «که در هر دو کتاب تکرار مي شود، به شکلي سرسختانه، ديوانه وار و محاسبه ناپذير پرخاشگر است، سرگشته هوس هاي خويش است و به مرد کور لج بازي مي ماند. چشم او به گشاده دستي مقامات حاکم بي رحم است. او مثل شجاع ترين مردان بي بندوبار است که در وسط سالن هتل (آن هم هتل محل اقامت مقامات)، در وسط مدرسه، در حضور وکيل و حتي در دادگاه عالي عدالت، دست به هر کاري مي زنند».

در داستان داوري پسر پدر را تحقير مي کند، اما پدر مطمئن است که نابودي کامل، کشنده و ناخواسته اقتدارش بي مجازات نخواهد ماند. مردي که خود عامل بي نظمي است، سگ هاي وحشي اش را آزاد کرده و جايي براي پنهان کردن آنان نمي يابد، خود اولين قرباني آنان خواهد بود، و سگ ها به سرعت او را تکه تکه خواهند کرد.

بدون شک، اين سرنوشت تمام انسان هاي والاست.

والا بودن با انکار خويش (حتي محاسبه يي کوچک بر اين امر گواهي مي دهد؛ تنها کاسه ليسي و تملق، و اولويت بخشيدن به ابژه محاسبه در برابر لحظه حال است که باقي مي ماند)، يا در آن لحظه کوتاه مرگ است که مي تواند باقي بماند. مرگ تنها ابزار نجات يافتن از زوال والايي است. تملق در مرگ جايي ندارد، هيچ چيز در مرگ جايي ندارد.

پي نوشت؛

بخشي از مقاله باتاي درباره کافکا در کتاب زير؛

George Bataille, Literature and Evil, London, Marion Boyars, 1985

شخصيت ويرانگر

والتربنيامين
ترجمه؛اميد مهرگان


براي هرکس ممکن است پيش آمده باشد که وقتي به زندگي اش واپس مي نگرد به اين نکته پي برد که کمابيش تمام الزامات و تقيدهايي که او در روند زندگي از سر گذرانده است، ريشه در منش آدمياني داشته است که ديگران جملگي در مورد «شخصيت ويرانگر»شان متفق القول بوده اند. اين فرد سرانجام روزي، شايد از سر تصادف، به اين واقعيت برخواهد خورد، و هرچه شوک و ضربه وارد بر او قوي تر باشد، لاجرم بخت وي براي بازنماييً شخصيت ويرانگر بيشتر خواهد بود.

شخصيت ويرانگر فقط يک شعار سراغ دارد؛ جا بازکردن، و فقط با يک فعاليت آشناست؛ روبيدن غو کنارزدنف. نياز او به هواي تازه و فضاي باز از هر نفرتي نيرومند تر است. شخصيت ويرانگر، جوان و سرزنده و شاد است، زيرا ويرانگري، با روبيدن ردپاهاي سن و سال، آدمي را جوان مي سازد؛ او شادي مي کند، زيرا هر نوع کنارزدن و دورانداختني به معناي تقليل يا چه بسا امحاي شروط غو قيودف آدمي است. ولي آنچه از همه بيشتر در تحقق اين تصويرً آپولوني سهم دارد، بصيرت نسبت به اين نکته است که جهان تا چه پايه سهل و ساده مي گردد آنگاه که شأن ويرانگري اش به محک گذاشته مي شود. اين شأن و شايستگي همان بند يا علقه يي است که هر آنچه را وجود دارد دربرمي گيرد و وحدت مي بخشد. اين منظره يي است که به شخصيت ويرانگر، صحنه يي براي نمايش عرضه مي کند که واجد ژرف ترين هارموني است. شخصيت ويرانگر به هنگام کار همواره سرحال و زنده است. اين طبيعت است که ضرباهنگ او را تعيين مي کند، دست کم به طور غيرمستقيم، زيرا او از طبيعت پيشي مي گيرد. در غير اين صورت، خودً طبيعت عمل ويرانگري را برعهده خواهد گرفت. شخصيت ويرانگر هيچ تصوير غيا تصورف الهام بخشي پيش چشم ندارد. نيازهاي او اندک است، و ناچيز ترين شان نياز به دانستن اين است که چه چيز جاي آنچه را او ويران کرده است، خواهد گرفت. پيش از همه، حتي براي لحظه يي، آن فضاي خالي، آن مکاني که شيء در آنجا قرار داشته است، قرباني در آنجا زيسته است. بي شک بايد کسي پيدا شود که به اين فضا نياز داشته باشد بي آنکه آن را انباشته و پïر سازد.

شخصيت ويرانگر کارش را انجام مي دهد، فقط از کار خلاقه است که دوري مي کند. او پيوسته بايد در احاطه آدميان و کساني باشد که به اثرگذاريً کارش شهادت مي دهند. شخصيت ويرانگر در حکم يک علامت (signal) است. او درست همان گونه در معرض شايعه قرار دارد که يک نشان سه وجهي، در تماميً وجوه اش، در معرض باد. صيانت از او در برابر شايعه بي معناست. شخصيت ويرانگر هيچ علاقه يي به فهميده شدن ندارد غبنابراين اهل توضيحات اضافه نيستف. او جد و جهد در اين سمت و سو را عملي سطحي مي داند. سوءفهم شدن غيا مورد سوءتفاهم قرارگرفتنف نمي تواند آسيبي به او برساند. برعکس، با آن دسته و پنجه نرم مي کند و به مصاف اش مي رود، درست همچون اوراکل ها غيا معابد وحيف، همان نهاد هاي ويرانگر دولت، که به مصاف اش مي رفتند. وراجي، اين خرده بورژوايي ترينً پديده ها، فقط بدين خاطر شروع مي شود که مردم دوست ندارند مورد سوءفهم قرار گيرند. شخصيت ويرانگر بدفهمي را تحمل مي کند؛ او وراجي را ترغيب نمي کند.

شخصيت ويرانگر، دشمن انسانً جعبه يي (Etui-man) است. انسان جعبه يي به دنبال آرامش و فراغت خويش است، و صندوقچه همان عصاره و مظهر اوست. داخل صندوقچه چيزي نيست مگر ردي از جنس مخمل که او بر جهان ثبت کرده است. شخصيت ويرانگر حتي ردپاهاي تخريب را نيز محو مي کند.

شخصيت ويرانگر در خط مقدم جبهه سنت گرايان ايستاده است. برخي آدم ها چيزها را به مدد دست نيافتني ساختن شان غبه آيندهف انتقال مي دهند و بدين سان حفظ شان مي کنند، برخي ديگر اما وضعيت ها را از اين طريق انتقال مي دهند که آنها را به درد بخور، و لاجرم محو و نابود، مي سازند. اين گروه آخر ويرانگر خوانده مي شوند. شخصيت ويرانگر واجد آگاهيً انسان تاريخي است، انساني که ژرف ترين احساس يا عاطفه او عبارت است از نوعي بدگماني نازدودني نسبت به سير اشياء و امور، و نوعي آمادگي براي اينکه هر لحظه تشخيص دهد که همه چيز دارد خراب مي شود. ازاين رو، شخصيت ويرانگر چيزي نيست مگر خودً اعتماد پذيري.

در نظر شخصيت ويرانگر، هيچ چيز ماندگار نيست. اما درست به همين دليل، او در همه جا راه هايي پيدا مي کند. آنجا که ديگران به ديوارها و کوه ها برمي خورند، همان جا او راهي مي بيند. ولي چون او هرجايي راهي مي بيند، لاجرم مجبور است در همه جا چيزها را از سر راه کنار زند و بروبد. ولي نه هميشه با زوري عريان، بلکه گاهي به ظريف ترين شکل. چون او همه جا راه هايي سراغ دارد، پس همواره خود را در تقاطع ها مي يابد. هيچ لحظه يي نمي داند که لحظه يي بعد با خود چه خواهد آورد. آنچه را وجود دارد او به ويرانه بدل مي سازد، ولي نه به خاطر خود ويرانه، بلکه به خاطر راهي که از ميان آن مي گذرد.

شخصيت ويرانگر را اين احساس زنده نگه نمي دارد که زندگي ارزش ً زيستن را دارد، بلکه اين احساس که خودکشي به زحمتش نمي ارزد.

منبع؛ مجلد دوم از جلد چهارم مجموعه آثار بنيامين، نسخه انتشارات روزکامپ، به تصحيح رولف تيده مان، صص، 396-398

عناوين اين صفحه
سه روايت «از خودبيگانگي»
درباره کافکا
شخصيت ويرانگر

روزنامه اعتماد
faranamlogo