
گروه اجتماعي؛ «شمع سنتي تحريف شده است. براي همين آن را ممنوع کرديم.» اين را سرگرد «فتح الله يزدان عاشوري» مسوول نيروهاي انتظامي حاضر در ميدان مادر (محسني) مي گويد. خيابان هاي منتهي به ميدان را بسته اند. از 500 متري ميدان به اين طرف ماشين ها اجازه ورود ندارند. از اتوبان که بخواهي با ماشين به ميدان برسي بايد منطقه را بشناسي و مانند راننده هاي تاکسي هاي تلفني از کوچه پس کوچه ها راه پيدا کني. ترافيک تهران هم خوب چيزي است. به درد همين روزها مي خورد که راه هاي مخفي شهر را بشناسي. «يزدان عاشوري» مي گويد؛ «از ساعت 19، نيروها در محل مستقر شدند و خيابان ها را بستيم.»
از او مي پرسم؛ «در همه محله هاي تهران اين کار را انجام داده ايد؟» «نه، در اين منطقه کلانتري از ما درخواست کرد چنين برنامه يي را اجرا کنيم.» «چند نفر نيرو براي امشب آماده باش هستند؟» «نيروها همه از خود منطقه هستند و نيرويي از خارج منطقه وارد نشده است.» در کوچه هاي منتهي به ميدان بيش از ماشين هاي شخصي، ماشين هاي نظامي است که پارک شده است. از همان سر کوچه دستور مي دهند؛ «خانم ها از جنوب خيابان، آقايان از شمال». با نرده خيابان ها را جدا کرده اند. جمعيت زيادي جمع نشده است. مثل سال هاي گذشته نيست. ميدان به دو نيم شده است؛ آقايان در شمال، خانم ها در جنوب. خانم ها به شمال زل زده اند. در شمال قرار است يکي سخنراني کند. هنوز نيامده است. بعضي ها حوصله شان سر رفته است. پيرمردي در شمال رو به جنوب نشسته است. چند مامور به او نزديک شدند. يکي از آنها گفت؛ «پدر جان، دوستت آن سمت نشسته است. پاشو.» «يزدان عاشوري» از موفقيت طرح امسال مي گويد؛ «امسال چهارمين سال است که طرح جداسازي در ميدان مادر اجرا مي شود. سال اول هم من مسوول بودم. آن سال نتوانستيم خوب طرح را اجرا کنيم. در سال هاي بعد از سازمان فرهنگي و هنري شهرداري کمک خواستيم تا برنامه هايي براي مردم اجرا کنند. امسال ولي خيلي خوب پيش رفت. مي بينيد اين جداسازي چقدر خوب اجرا شد؟» در همان نزديکي ها چند خانم دور هم جمع شده اند و حرف مي زنند. يکي از آنها از تجربه کربلا رفتنش مي گويد. از شلوغي و ازدحامي که آنجا بود.
شمع بي شمع
«يزدان عاشوري» مي گويد؛ «امسال مردم اجازه ندارند شمع روشن کنند.» «چرا؟» «براي اينکه سنتي تحريف شده است.» يکي از اهالي محله گلايه مي کند. از وضعيت پيش آمده ناراحت است و فکر مي کند به آنها اهانت شده است؛ «امسال حتي ما صداي يک دسته را هم نشنيديم. اين هم از امشب که نمي گذارند شمع روشن کنيم. اين چه کاري است که مي کنند؟» پسرک هشت ساله يي که در جبهه شمال دور ميدان شمع روشن کرده، شمع هايش را از دست مي دهد. دورتر از ميدان، در جبهه غرب، به سمت خيابان شريعتي، پياده رو زيبا شده است. شمع هايي که در ميدان روشن نشده اند، به اينجا آمده اند و روي لبه باغچه هاي پياده رو نشسته اند. چهار تا دختر هستند. يکي از آنها امسال اولين سالي است که براي مراسم شام غريبان به ميدان مادر (محسني) مي آيد. از ديدن پليس ها نگران شده است. سه تاي ديگر سال هاي قبل هم آمده اند. به او دلداري مي دهند و مي گويند؛ «چيز مهمي نيست. کاري با ما ندارند.» اما او مي ترسد. يکي از آنها مي گويد؛ «ديشب هم همين طور پليس ها بودند.»
«امشب قرار است ساعت 10 همه بروند خانه شان.» اين را «يزدان عاشوري» مي گويد. تا آن زمان يک سخنراني داريم. بعد نوحه سرايي. شايد تعزيه هم داشته باشيم.» شام غريبان است. ميدان مادر. از ميدان دور مي شوم. همقدم با دو خانم. يکي ميانسال و ديگري مسن. خانم مسن مي گويد؛ «بايد اينها را از هم جدا مي کردند. دستشان درد نکند.» خانم ميانسال مي گويد؛ «چرا؟ آمده اند براي امام حسين عزاداري کنند. کار خلافي که نمي کنند؟»