سه شنبه، 17 بهمن 1385 - شماره 1325
   
 
صفحه نخست :: مقالات :: كتاب
گفت وگوي مگزين ليته رر با «خورخه لوئيس بورخس» درباره مجموعه داستان«الف»
کابوس هاي نويسنده بزرگ

ترجمه؛ سعيد کمالي دهقان

ماهنامه ادبي «مگزين ليته رر» به مناسبت چهلمين سال انتشارش، ويژه نامه يي را در آخرين ماه سال 2006 منتشر کرد که گلچيني بود از گفت وگو هاي مجله با نويسندگان بزرگ دنيا در طول چهل سال فعاليتش و درباره معروف ترين اثرشان. گفت وگو با «خورخه لوئيس بورخس» هم در هفتاد و دومين شماره «مگزين ليته رر» که ژانويه 1973 انجام شده بود، منتشر شده و حال براي دومين بار در اين ويژه نامه به چاپ رسيده است. محور اصلي اين گفت وگو کتاب «الف و داستان هاي ديگر» است و «بورخس»، که آدم باحوصله و شوخ طبعي است، به سوالات پاسخ مي دهد و هر از چند گاهي هم با يک «نه؟» گفتن، دنبال تاييد گرفتن حرف هايش از مصاحبه کننده است.

---

«بورخس» خود درباره «الف» مي گويد؛««الف» تقليدي نامحسوس از دانته است. دلم مي خواست «آرژنتينو دانيه ري» را خيلي ساده درست مثل «ويرژيل»، که شخصيت با نمک و مضحکي دارد، خلق کنم. حتي نام «بئاتريس» را تغيير ندادم و خودم را جاي دانته نشاندم ... بعدش حس کردم که اين کارم حسابي مسخره مي شود غبورخس مي خنددف و البته يک چيزي را هم بايد بگويم، که مطمئنم بي شک هيچ چيز درباره اش نمي دانيد. نام هايي که در داستان هايم استفاده کرده ام همه نام هاي اشخاص واقعي اند. اغلب، افراد خانواده ام. کلي اسم تو خانواده ما وجود دارد و من هم ازشان استفاده کردم. مادرم از اين کار خوشش نمي آمد، فکر مي کنم که بيشتر مي ترسيد از اين کار. البته اسم خودش را هم استفاده کرده بودم. خيلي هم دلم مي خواست از آدم هايي که مي شناختم در داستان هايم کاريکاتور خلق کنم. ( البته با تغيير اسمشان). «کارلوس آرژنتينو دانيه ري» داستان «الف» هم واقعاً وجود دارد، يکي از دوستانم است. البته کمي غلو کردم و کمي مسخره تر نشانش دادم. اما در کل خودش بود. مادرم اين کار را بدجنسي مي دانست، اما در کل چيز خاصي نبود، آنقدر ها هم معلوم نبود و اتفاقاً خود دوستم از داستان خوشش آمد و کلي تبريک گفت.»

منتقد ها هم بويي نبردند از اين ماجرا؟

نه. هيچ کس به اين موضوع توجهي نکرد. چون او هم آنقدر ها آدم مهمي نبود، شاعر بزرگي نبود که.

از کدام داستان بيشتر خوشتان مي آيد؟

فکر کنم که داستان «جنوب» باشد؛ چون درباره زندگي شخصي ام بود، نه؟ کلينيک، جراحي مغز... اينها ماجراهايي است که واقعاً برايم پيش آمده. سرم را عمل کردند، درست بالاترين نقطه اش را دست بزنيد، دست بزنيد غبورخس دستانش را روي موهايش مي کشدف همين جا، همين برآمدگي. باور کنيد، خيلي وحشتناک بود. هر وقت از جاده يي رد مي شدم که در مسيرش کلينيکي بود، راهم را کج مي کردم و از مسير ديگري مي رفتم.

تا آنجا که من مي دانم داستان ها را درست بعد از همين عمل بود که نوشتيد؟

بله، اتفاق مسخره يي افتاد. داشتم با عجله مي دويدم که روي پله ها افتادم و با سر خوردم زمين و سرم شکست. مدت زمان زيادي را بستري بودم در... اسمش چه بود؟ در کما. بله، خودش است. وقتي هم که به هوش آمدم ترسم از اين بود که ديگر نتوانم درست و حسابي فکر کنم. مطمئن نبودم که توانايي ذهني ام هنوز سالم است يا نه. چند روز بعد چند تا کتاب انگليسي به دستم رسيد. مادرم خريده بود تا برايم بخواند و حوصله ام سر نرود. اما ترسم از اين بود که نکند هيچ چي نفهمم. يک روزي بالاخره يکي را شروع کرد به خواندن و ناگهان ديد که دارم گريه مي کنم، نگرانم شد اما بهش گفتم که نه، اتفاقي نيفتاده، اتفاق خوش يمني افتاده و ديوانه نشده ام و هنوز عقلم سر جايش است. مي بينيد که حسابي خل شده بودم... بعدش از خودم پرسيدم که هنوز مي توانم بنويسم يا نه. اگر البته اصلاً مي توانستم، تصميم گرفتم که با يک داستان کوتاه شروع کنم چون هيچ وقت ننوشته بودم. به خودم گفتم که اگر هم نتوانستم چيزي بنويسم به خاطر همان مشکل هميشگي است؛ چون نوشتن کار مشکلي است ديگر. نه؟ «پير منارد، نويسنده دن کيشوت» را نوشتم. بد هم نبود. تصميم گرفتم همان ژانر را حفظ کنم. خوشم آمده بود.

کدام يک از داستان هاي ديگرتان اتوبيوگرافي اند؟

تقريباً همه شان همين طورند. خيلي سخت است که آدم در مورد چيزي که به خودش مربوط نيست بنويسد. هميشه آدم درباره مشکلاتش مي نويسد و خب شما بهتر مي دانيد، ادبيات کمک بزرگي است در دنيا. من اين طور فکر مي کنم. چون مثلاً من هم مثل خيلي از آدم هاي دنيا ناراحت مي شوم که به جاي اين که بنشينم و به بدبختي ام فکر کنم (که مثلاً دختري از من خوشش نمي آيد...) مي روم سراغ ادبيات و از موقعيت هاي احساسي ماجرا استفاده مي کنم. مثلاً «فانس يا حافظه» (واقعاً که داستان خسته کننده يي است، مگر نه؟) اين داستان را وقتي نوشتم که مرض بي خوابي داشتم. (اغلب بي خوابي به سرم مي زد و کابوس مي ديدم). هر شب، هر وقت مي رفتم که بخوابم، ترس داشتم که خوابم نبرد. دست خودم نبود، اتاق، خانه، حياط و هر چه که اطرافم بود مي آمد تو ذهنم. آزارم مي داد و زشت و بد ترکيب مي ديدم شان. اگر قرار بود همه تصاويري که در دنيا ديده بودم و چهره همه آدم ها و شکل همه مکان هايي که مي شناختم هميشه در ذهنم بيايد، دنيا خيلي وحشتناک مي شد. براي همين اين داستان را نوشتم، داستان مردي که حافظه بيکران و پيوسته دارد. بعد از مدت کوتاهي بي خوابي ها تمام شد. تمام شدـ چون من سمبل همه بي خوابي هايم را در اين پسر بيچاره «فانس»، پيدا کردم.

اغلب کابوس مي بينيد؟

بله، کابوس مي بينم. هميشه هم يک چيز را مي بينم. خيلي ساده مي شود توضيحش داد. اين جور کابوس ها را از وقتي که ديگر نتوانستم بخوانم، از وقتي که کور شدم مي بينم. اما الان، تقريباً هر شب خواب مي بينم که مي توانم بخوانم، خواب مي بينم که نوشته يي بهم داده اند و من دارم از روي آن مي خوانم. اما وقتي نوشته را مي بينم، نمي توانم آن را بخوانم. وقتي به کلمات نگاه مي کنم، فاصله و تعدادشان زياد و در نهايت محو مي شوند. حروف صامت هم پشت سر هم تکرار مي شوند و نوشته تبديل مي شود به متني بي معني. بدون مفهوم. اين همان چيزي است که هميشه درباره کور شدنم فکر مي کردم، اين خواب ها سيماي علاقه من به خواندن و نوشتن است. البته اين کابوس ها کمي فرق داشتند. مي خواندم، چيزهايي را مي خواندم که مي فهميدم و البته زياد هم معروف نبودند اما قبول مي کردم که دارم مي خوانم. بعدش هنوز بيدار نشده بودم که به خودم مي گفتم نه نمي توانم بخوانم، فقط تصور مي کنم که مي توانم، خواندن چيز ديگري است، خواندن بايد از روي متني حقيقي باشد. اين قدر اين خواب آزارم مي داد تا اينکه کتاب را مي بستم. اما الان گرفتار نوع ديگري از خواب هاي مزاحم شده ام، بايد نوشته يي مبهم را بخوانم، نوشته يي که کلماتش تلوتلو مي خورند و مارپيچي از حروف دارد. کابوس ديگري هم هست. گاهي خواب مي بينم که در «بوئنوس آيرس» گم شده ام. ايستاده ام در تقاطعي از دو خيابان که خوب آنجا را مي شناسم، اما مي دانم و حس مي کنم که گم شده ام. نمي توانم به خانه ام برگردم. اما اين هم دقيقاً همان خواب است. هميشه چيز يکساني است. نه؟ دوستانم هميشه مي گويند که کابوس هايشان هيچ وقت مهم نبوده. در حالي که من هر وقت مي خواهم بخوابم، از دوباره ديدن آن خواب در وحشتم. هميشه و هميشه، همان کابوس. قبلاً همه خواب هايم را براي مادرم تعريف مي کردم، اما بعد از پنج سالگي ديگر اين کار را نکردم. الان او نود و پنج سالش است، کمي دارم سوئيسي حرف مي زنم.1 آخر تحصيلاتم را در سوئيس به پايان رساندم. الان خيلي پير شده، نه؟ اگر کابوس هايم را برايش تعريف کنم، فکر مي کند که حتماً ديوانه شده ام يا اتفاقي افتاده. نه، الان بيشتر او است که کابوس هايش را برايم تعريف مي کند.

پي نوشت؛

1- بورخس در اينجا عبارت «نود و پنج» سال را مثل فرانسوي زبانان سوئيس ادا مي کند و از عبارت معمول «نود و پنج» فرانسوي استفاده نمي کند.

درباره رمان «نزديکي»* حنيف قريشي
مردي که خودش را پيدا نکرد

طلا نژادحسن

اگر به گفته «لوکاچ» که رمان حماسه بورژوازي است، توجه کنيم، به اين مفهوم عام تر دست مي يابيم که رمان در حقيقت تصوير رويارويي فرد با جهان مدرن است. در واقع تقابل و رويارويي فرد با دنياي پيچيده در سامانه رمان به نقد کشيده مي شود.

حنيف قريشي نويسنده پاکستاني در رمان نزديکي در بستر روايي و سيال با تردستي رشک برانگيزي به خوبي به اين هدف نزديک شده است. لحظه حال روايت آغازي است دراماتيک و ورود به داستان را براي خواننده هموار و کشش مند کرده است؛ «امشب غمگين ترين شب زندگي من است. چون دارم مي روم و قرارم نيست که برگردم... فردا صبح وقتي زني که شش سال است با او زندگي مي کنم سر کار رود... خرت و پرت هايم را در چمداني مي ريزم و از خانه بيرون مي زنم.» (ص 9)... چمداني که به اندازه تنهايي من جا دارد... راوي در اين رمان به نقد خود مي پردازد. شکافتن درونيات و ذهنيات يک مرد تا جايي که از مرز صداقت و روراستي مي گذرد. محاکمه و محاکات انساني که رودرروي دنياي درون و برون ايستاده است. بي شک شهامت و اعتماد به نفسي کم نظير و تکان دهنده مي خواهد. حنيف قريشي در يک روايت ساده توام با بازگشت هاي کوتاه و پراکنده توانسته مردي را که در سال هاي پس از جنگ نماينده نسلي گمشده است و در پروسه زماني دهه هاي شصت و هفتاد به تصوير بکشد؛ مردي خود را با محيط بيگانه احساس مي کند و نهايتاً در دهه نود با فضا و موقعيت هاي سياسي نامتجانس و در تعارض است که در شکل گيري اين رخداد درگيري و چالش اين مرد با درونيات و ذهنيات خود بيشترين انگيزه داستاني و در کل پلات داستان شکل مي گيرد. با مرور تمامي لحظه هاي روزمره و کنش هاي ساده سامانه داستان به وقوع مي پيوندد و روابط علت و معلولي رخدادها موذيانه و بدون سروصدا در ذهن خواننده شکل مي گيرد. مرد از سويي اسير روابط و حلقه هاي عاطفي خانواده است و از سوي ديگر ادامه روزمرگي با همسرش براي او غيرقابل تحمل شده است و مي خواهد از اين برزخ بگريزد؛ «دلم مي خواهد حالا به چيزي وفادار باشم يا شخص ديگر، بله به خودم.»

کشف درون خود به چالشي تعريف شده ميان آنچه هست و آنچه مي خواهد باشد مي انجامد و در نهايت او نمي تواند «خود» گمشده اش را پيدا کند. از يک سو زنش را مي بيند که هيچ کاستي در وجودش نمي يابد ايرادي بر او وارد نيست. زني از طبقه متوسط پايين «جايي که فقر و تظاهر را با هم دارد» با هوش و سختکوش است بدون هيچ احساس درماندگي؛ «سوزان هميشه از مقام و شأن خود آگاه بود... به نظر مي رسد اين منم که گير کردم.» (ص 59) مضموني که پشت اين متن ساده کمين کرده است خواننده را وادار به پرسش هايي مي کند؛ اين مرد با کدام نيروي معارض دست و پنجه نرم مي کند؟ اين چيست که مثل خوره به جانش افتاده و او را وادار به فرار مي کند؟ فرار از فضايي که به شدت به اشيا و آدم هاي آن وابسته است. مي خواهد بگريزد اما بند بند وجودش در دام عاطفي فرزندانش گير کرده است. «هميشه قبل از خواب به آنها فکر مي کنم و حالا دارم آنها را ترک مي کنم» (ص 80) در بستري سيال ميان گذشته و آينده، تنهايي عريان خود را در سرنوشتي محتوم و تحميلي واگويه مي کند در يک فلاش فوروارد نوستالژي بچه هايش را بعد از جدايي تصوير مي کند؛ «وقتي که از خواب بيدار مي شوند آن مرد آنها را در آغوش مي گيرد شايد هم کم حوصله باشد و به آنها تو سري بزند تا آن موقع من ديگر غريبه ام. پسرم اين شب را ديگر به ياد ندارد.» (ص 81 ) فرديت محتوم آدم ها و از هم پاشيدن خانواده در يک سلسله روابط کاملاً پيچيده، در عين حال ساده روزمره در پلاتي که ميان کميت رخدادها و ذهنيت داستان و تبلور انگيزه ها نهايت تناسب و سازگاري برقرار است به نمايش درمي آيد.مردي که همه چيز را از صافي وجود خودش مي بيند و همه را به جز خود در تعيين سرنوشت محتومش بي تقصير مي داند. مردي که به هيچ وسيله يي نتوانسته گور خالي رابطه را ميان خود و همسرش پر کند و زندگي خود و فرزندانش را نجات دهد. در واگويه هاي ساده در کمال خونسردي، بي رحمانه و بي پروا، خودش را محکوم مي کند. تنهايي او در ميان انبوه آدم ها حتي در کنار خانواده اش در همين رخدادها با سخاوت هرچه تمام در اختيار خواننده قرار مي گيرد. «او و بچه ها خوابيده بودند، مي نشستند و به صداي خيابان گوش مي دادند و مي ديدم که چقدر حسرت نوازش و مهرباني را دارم.» (ص 44) آرزوهاي کوچک که در عين حال به وسعت تمامي زندگي است؛ «چه مي شد اگر از خواب بيدار مي شد و مي گفت عاشق من است. ولي نه او هرگز چنين کاري کرده، نه من.» (ص 62) مضموني که پشت اين متن کوتاه خواننده را صدا مي زند اشاره يي به آرزوهاي انسان امروز است که تا اين حد کوچک است و دور از دسترس. همانطور که خودش اقرار مي کند مثل بيشتر آدم ها، اسير گذشته اش است. در عين حال که معتقد است؛ «هر روز فقط يک بار زندگي مي کند.» (ص 44) پس به خود حق مي دهد که جدايي زير يک سقف را به آخر برساند. شايد اقرار به توانايي هاي همسرش دليل اصلي استيصال اوست؟»... لذت مي بردم، از مهارت و توانايي اش در غلبه بر مشکلات... دلم مي خواست نصف قدرت او را داشتم. من خودم را هميشه درمانده احساس مي کردم... و به او رشک مي بردم.» (ص 27) در پلاتي که اندوهي گنگ، بي صدا و آرام آهسته آهسته در رگ داستان جريان مي يابد، تزلزل و بحران را در زندگي اين مرد به حس در مي آورد. آيا رسيدن به يک آرامش در کنار همديگر هم روياست؟ در روزگار تکنيک زده ارتباطات، اين ارتباط بين آدم ها است که هر روز کمتر مي شود؟ يکي از انگيزه هاي پلات داستان بيان اسارت انسان تيزبين و ريزبين است در چنگال اندوه. آيا هرچه بيشتر بداني و بيشتر ببيني سهمت از رنج بيشتر است؟ «از کي رابطه من و سوزان بد شد؟ وقتي که چشمانم را باز کردم. وقتي که تصميم گرفتم و خواستم ببينم.» (ص 36 )در عين حال که به حقوق از دست رفته اش واقف است؛ «نتوانستم آنطور که مي خواستم زندگي کنم.» (ص 64) به شدت اسير محکوميت است؛ «بعد از اينکه من بروم همه چيز نابود خواهد شد. زني ميانسال با دو بچه که سرمايه يي هم ندارد.» (ص 53) آدم است سرگشته به دنبال هويت گمشده اش. اسير زمان و مکان است و از اين دو بن بست گريزي برايش ممکن نيست؛ «نمي خواهم خودم را به بازي هاي زندگي وابسته کنم.» (ص 60) مي خواهد خودش را با لذت هاي ساده مشغول کند اما نمي تواند لذت هايي مثل داستان گفتن براي کودکانش، پاسخ دادن به پرسش هايشان، حمام کردن شان، سرگرداني روحي و شخصيتي او با اين لذت ها مهار نمي شود. مي رود تا زندگي مجردي را در کنار دوستي تجربه کند که قرينه او است. ويکتور مرد ميانسالي که ترک زن و فرزند کرده و تنها زندگي مي کند؛ «خودم را مجبور مي کنم که به لذت هاي يک مرد مجرد در لندن فکر کنم.» (ص 17) رابطه علت و معلولي کشمکش اصلي داستان همان بحران هويت است که «چرايي» اصلي تمام رخداد هاي آن است. فروپاشي خود و هم نسلانش را در گرايشات و افکار به وضوح و صادقانه رو مي کند، با اين کار پرده ميان خود و مخاطبش را فرو مي افکند؛ «من مدتي مارکسيست بودم اگرچه الان ديگر فرقي بين مارکسيست، گرامسيست، لنينيست، هگليست، و مائوييست نمي دانم، آن زمان يک انتخاب آنقدر مهم بود که تفاوت بين دار زدن يا تيرباران کردن يک نفر اهميت داشت.» (ص 40) هيچ استعاره يي در تصوير ذهنياتش رخ نمي نمايد گويي ابايي از عريان کردن شخصيت ها در برابر راوي ندارد؛ «آخرين نسلي بوديم که از کمونيسم دفاع کرد... به نظر مي رسد بيشتر دوستان من وقت خود را با خواب ...، روانکاوي مي گذرانند يا با تلفن صحبت مي کنند.» (ص 56) اگرچه گاه حضورش را در سطور داستان پررنگ مي بينيم؛ «جاه طلبي بدون تخيل احمقانه است.» (ص 27) اما فرصت سفيدخواني را از خواننده نمي گيرد، خصوصاً در پايان بندي داستان. گاه اين بحران هويتي تمايل به نيست گرايي دارد؛ «دارم درباره صحبت نکردن، کاري نکردن، نخواستن و رها شدن از خويشتن حرف مي زنم.» (ص 44) پناهگاه ديگرش پس از گريز از واقعيت، «عشق» است، آن چيزي که ناگزير تا آخرين لحظه به آن دل بسته است و اميد، اين گريزگاه اجتناب ناپذير انسان. نينا زني که «حدود هشت يا نه ماه پيش بود من و نينا با عجله همديگر را ملاقات کرديم قبل از اينکه با سوزان غهمسرشف برويم خانه.» (ص 64)

سرانجام در کنار نينا هم سرگشتگي و سرگرداني اش ساماني نمي يابد به دنبال «خودش» به قدري آواره است که حتي ديدار نينا را، کسي که «حضورش همه چيز را تغيير مي داد» پس از ترک خانواده اش به بعد موکول مي کند. «بعدي» که قطعيت ندارد. گويي مخاطب در سفيدخواني هاي سرانجام داستان اين ترانه را از زبان راوي مي شنود؛ «عشق ديروز بازي ساده يي به نظر مي رسيد اما امروز احتياج به جايي دارم که پنهان شوم.»1 قوي ترين بخش رمان خوداتهامي و نقد خودش است که آرام و بي سروصدا، قطره قطره در رگ داستان تزريق شده است در رابطه با فرزند کوچکش وقتي پوشکش را عوض مي کند؛ «مچ پايش را گرفتم مثل اينکه بخواهم آويزانش کنم مثل اينکه بخواهيد لاستيک يک ماشين در حال حرکت را عوض کنيد... پوشکش را آنقدر محکم بستم که نتواند تکان بخورد... و نوشيدني با شيرش قاطي کردم.» (ص 78) و در نهايت درماندگي او در رها کردن خانواده که ناگزير از آن است همه جا همراه با اوست وقتي براي آخرين بار کنار کودکش خوابيده «مانده ام کي دوباره در کنار هم خواهيم خوابيد؟» (ص 183)

پي نوشت؛1- گروه بيتلز، دهه شصت

*نزديکي، «حنيف قريشي» ترجمه؛ نيکي کريمي، انتشارات توفيق آفرين، چاپ اول- 1383

در حاشيه «راهنماي فيلم روزنه»
پيامي در بطري

محسن آزرم
mohsen.azarm@gmail.com
راهنماي فيلم روزنه
جلد سوم، بخش دوم؛ 2000 - 1996
زير نظر؛ بهزاد رحيميان
ناشر؛ روزنه کار
چاپ اول؛ 1385

در همه دنيا کتابي هايي پيدا مي شود که «راهنماي فيلم» نام دارند و همان طور که از نامشان پيداست، قرار است کمکي باشند براي همه آنهايي که به جست وجوي فيلم دل خواهشان برآمده اند، مي خواهند از چند و چون فيلمي که پيش تر ديده اند و به مذاق شان خوش آمده، يا از ديدنش پشيمان هستند، سردرآورند. راهنماي فيلم، ظاهراً کتابي است که به کار همه مي آيد و اين همه، کساني هستند که فيلم ها را مي بينند و تصويري يا ديالوگي از يک فيلم (مثلاً) در خاطرشان مي ماند و زماني که به يک کتاب راهنماي فيلم مراجعه مي کنند، مي خواهند بدانند که آن فيلم از نظر اعتبار هنري هم صاحب درجه و اعتباري هست، يا نه. چنين است که عمومي بودن هر کتابي که نام بامسماي راهنماي فيلم را بر پيشاني خود دارد، کار را براي نويسنده اش (نويسنده هايش) دشوار مي کند. هيچ بعيد نيست که فيلمي محبوب و مردم پسند، در آن کتاب راهنماي فيلم، بي ارزش محسوب شده باشد و فيلمي که (مثلاً) تماشاگراني اندک داشته، در صدر بنشيند و قدر ببيند. راهنماي فيلم هايي که در فرنگ منتشر مي شوند، در کنار نظرهاي کوتاهي که براي هر فيلم مي نويسند، ستاره(ها)، يا دايره سياهي را هم در نظر مي گيرند تا مکمل آن نظر کوتاه باشد و خواننده يي که حوصله خواندن آن نظرها را ندارد، از روي ستاره(ها)، يا دايره سياه، بفهمد که نويسنده راهنماي فيلم، چه نظري درباره فيلم ها دارد. اين سنتي است که ظاهراً در بين فرنگي ها طرفداران زيادي دارد. اما شش سال پيش که جلد اول «راهنماي فيلم روزنه» منتشر شد، «بهزاد رحيميان» در مقدمه اش نوشت که اين راهنماي فيلم، اهل ستاره دادن و دايره سياه نيست و هر نظري درباره فيلم، خبر از ارزش و درجه فيلم مي دهد. چنين بود که نخستين تفاوت بزرگ راهنماي فيلم روزنه به چشم آمد. اما تفاوت ها به همين ختم نمي شد؛ اين کتاب محصول کار يک نفر نيست، کاري است گروهي و نويسندگان هر مدخل (هر فيلم) معمولاً درباره فيلم هايي نوشته اند که دوست شان دارند، يا به نظرشان نکته هايي در فيلم هست که بايد به آن اشاره شود.

تفاوت ديگر راهنماي فيلم روزنه، با نمونه هاي ديگرش، بي شک، برمي گردد به اين که بسياري از مدخل ها، نقدهايي فشرده هستند. نويسنده مدخل که مي داند فرصت و صفحه زيادي در اختيار ندارد، همه آن چيزهايي را که لازم است خواننده راهنماي فيلم بداند، در قالبي فشرده غکپسول وارف در اختيارش مي گذارد. از اين منظر، راهنماي فيلم روزنه، کتابي است که بيشتر به کار منتقدان سينما مي آيد و هرچند بهره بردن از ايده هايي که در آن مدخل ها آمده، ظاهراً کار درستي نيست، به آن ايده ها مراجعه مي کنند و با بسط دادنشان، نقد/ مقاله يي کامل را پديد مي آورند.

بيش تر راهنماي فيلم هاي فرنگي، محصول کار يک نفر هستند و زماني که (مثلاً) بفهميم نويسنده کتاب، از فيلمي خوشش نمي آيد، مي توانيم حدس بزنيم که از ساخته بعدي همان فيلمساز هم خوشش نيامده است، چراکه درواقع صورت تکامل يافته فيلم قبلي است. اما راهنماي فيلم روزنه، عملاً، فرصت چنين پيش بيني هايي را از ما گرفته است. گاهي، مجموعه فيلم هاي يک کارگردان، بين چند منتقد (مدخل نويس) تقسيم شده و هر منتقدي، به روش و اسلوب خود، درباره فيلم ها نظر داده است. بسياري از مدخل هاي راهنماي فيلم روزنه، نظر شخصي منتقدها هستند، بي آن که کتاب، از اين منظر آسيبي ببيند. راهنماي فيلم روزنه، فعلاً، به روزترين و کامل ترين منبعي است که هر شيفته سينمايي مي تواند نسخه يي از آن را در کنار خود داشته باشد. خاصيت هر راهنماي فيلمي اين است که مي شود آن را در هر زماني و با هر نيتي، باز کرد و خواند. راهنماي فيلم روزنه هم چنين است. نيازي نيست که حتماً به جست وجوي فيلمي خاص باشيم، تا يکي از جلدها را بگشاييم و به آن فيلم برسيم. مي شود هر جلدي را گشود و صفحه به صفحه، با فيلم ها پيش رفت.

قرار اوليه بهزاد رحيميان اين بود که فيلم هاي مهم (و البته در دسترس) تاريخ سينما را از 1895 (سالي که سينما پديد آمد) تا 2000 (آغاز هزاره يي جديد) به چاپ برساند، اما از آنجا که کتابي هايي مثل راهنماي فيلم را پاياني نيست، جلد ديگري هم به راهنماي فيلم روزنه اضافه شده که فيلم هاي 2001 تا 2006 را در بر مي گيرد. واقعيت اين است که کتاب هايي از اين دست، هميشه بايد در دسترس باشند و به رغم وجود موهبتي به نام اينترنت، هنوز مراجعه به کتاب هاي راهنماي فيلم، لذتي بسيار دارد. در بخش دوم جلد سوم (2000-1996) تقريباً همه آن فيلم هايي را که بخشي از خاطره سال هاي نه چندان دور ما هستند، مي شود يافت. فيلم هايي که خوب يا بد، در دسترس هر تماشاگري بوده اند و ساعت هايي از عمرش به ديدن آنها گذشته است. احتمالاً اگر دي وي دي غشگفتي روزگار ماف پديد نمي آمد و فيلم ها به سرعت برق و باد در دنيا ديده نمي شدند، خواندن هر صفحه از راهنماي فيلم روزنه، فقط آتش حسرت را در دل خواننده هايش روشن مي کرد. اما حالا هر خواننده يي مي تواند فيلم مورد علاقه اش را انتخاب کند و ببيند، يا بعد از تماشايش نظر انتقادي و البته کوتاه هر مدخل نويس را بخواند و ببيند که با آن نوشته موافق است يا نه.

راهنماي فيلم روزنه، کتابي است که هم به کار تماشاگران معمولي سينما مي آيد، هم به کار منتقدهايي که زندگي شان در سينما (و از راه سينما) مي گذرد. بايد دعا کنيم که فيلم هاي 2006 به بعد هم، کم کم کنار گذاشته شوند و دو سه سال بعد، جلد ديگري از راهنماي فيلم روزنه، به بازار بيايد.

عناوين اين صفحه
کابوس هاي نويسنده بزرگ
مردي که خودش را پيدا نکرد
پيامي در بطري
ايدز،تهوع و سارتر
نويسنده مستعار
حرف جديدي در ادبيات آفريقا

ايدز،تهوع و سارتر

انتشارات Philippe» «Picquier در فرانسه به انتشار کتاب هاي نويسندگان کشورهاي شرق معروف است و تا به حال چندين کتاب از چيني به فرانسه ترجمه و منتشر کرده. جديدترين کتابي که توسط اين انتشارات راهي بازار کتاب فرانسه شده رماني است به نام Le Rگve» «du Village des Ding نوشته «Yan Lianke» نويسنده پنجاه ساله چيني که برنده معروف ترين جوايز ادبي چين همچون «Lu Xun» و «Lao She» است. کتاب داستان دهکده «هنان» است که ساکنانش ايدز گرفته اند. آخرهاي پاييز است و کسي در خيابان هاي ده رفت و آمد نمي کند، نه آدم ها و نه حتي حيوانات. داستان از زبان پسر دوازده ساله يي روايت مي شود که خودش توسط اهالي شهر مسموم شده و خيلي وقت است که مرده. لوموند درباره کتاب جديد «يان ليانک» مي گويد؛ «اين کتاب داستان حيوانات کوچک است، آدم هاي بي گناه و آدم هاي گناهکار که ولع خوردن دارند و حسودند و قاتل. داستان کتاب آدم را ياد «تهوع» ژان پل سارتر مي اندازد.» «يان ليانک» مي گويد؛ «خشم و هوس از مهمترين موضوعات مورد علاقه من است.» راوي داستان کتاب قبلي او هم کودکي است که مرده و ظاهراً اين به خاطر نوستالژي مردم چين به کودکان مرده است. کتاب جديد «ليانک» در چين توقيف شده و حکومت مرکزي دلش نمي خواهد که حرفي از دهکده هايي زده شود که افراد زيادي در آن به ايدز مبتلايند و تعدادشان هم کم نيست. اين کتاب 332 صفحه دارد و ژانويه 2007 توسط انتشارات «Philippe Picquier» با ترجمه «Claude Payen» منتشر شده و 20 يورو قيمت دارد.



نويسنده مستعار

«جين آن کرنتز» از نويسنده هاي پرکار رمان هاي عاشقانه امريکايي است. تا به حال نزديک به «شصت» رمان نوشته و شش نام مستعار دارد. کتاب هاي عاشقانه را تحت نام اصلي خود و رمان هاي تاريخي را با نام «آماندا کوئيک» منتشر مي کند و به نوشتن داستان هاي جنايي هم علاقه مند است. براي هر ژانر ادبي که مي نويسد يک نام مستعار انتخاب مي کند تا مخاطبان کتاب هايش با ديدن کتاب بفهمند با چه نوع کتابي طرفند. «جين آن کرنتز» ابتدا کتابدار کتابخانه دانشگاه «دوک» امريکا شد و تحصيلاتش را در تاريخ و کتابداري ادامه داد و اکنون هر روز ساعت هفت صبح نوشتن را شروع مي کند و همينطور بي وقفه مي نويسد. جديدترين کتاب وي «White Lies» نام دارد که جزء پرفروش هاي کتاب اين هفته «نيويورک تايمز» است. کتاب داستان دختري است به نام Clare» «Lancaster که از حواس خارق العاده يي برخوردار است و تشخيص مي دهد که چه کسي دارد دروغ مي گويد. «کلر» براي کمک به مشکلات «اليزابت» با همسرش به «آريزونا» سفر مي کند و درگير ماجرايي جنايي مي شود. تلفيق عشق و جنايت از مشخصه هاي کتاب جديد «کرنتز» است. وي درباره نويسندگي به يکي از نشريات ادبي امريکا مي گويد؛ «من به نوشتن معتادم. مجبورم بنويسم و دست خودم نيست. شش سال زحمت کشيدم تا توانستم اولين کتابم را منتشر کنم و اگر کسي واقعاً عاشق نويسندگي باشد با مشکلات دست و پنجه نرم مي کند و به اين راحتي ها از نوشتن دست نمي کشد.» اين کتاب 384 صفحه يي را انتشارات «Putnam Adult» ژانويه 2007 منتشر کرده است و 22/17 دلار قيمت دارد.



حرف جديدي در ادبيات آفريقا

جديدترين کتاب «هلون هابيلا» نويسنده چهل ساله نيجريه يي Measuring» «Time نام دارد، کتابي که به فاصله کمي پس از انتشار مورد توجه رسانه هاي ادبي به خصوص «گاردين» قرار گرفته است. داستان کتاب درباره دو برادر دوقلوي آفريقايي است که مي خواهند از دهکده شان به هر نحوي که شده فرار کنند و کمي با جهان بيشتر آشنا شوند و شرکت در جنگ تنها راه رهايي آنها از دهکده است. «مامو» بيمار مي شود و برادر ديگر به جنگ مي رود و ماجراهايش را براي برادر بيمار خود مي نويسد. «گاردين» درباره کتاب جديد «هابيلا» مي نويسد؛ «اين کتاب نشان داد که «هابيلا» در ادبيات آفريقا حرف جديدي براي گفتن دارد. مهارتش در پرداخت خوب شخصيت هاي داستان و برجسته کردن وقايع تاريخي، مشکلات قومي و قبيله يي و ماجراهاي سياسي است.» «هابيلا» مي گويد؛ «احساس تنهايي (و نه خود تنهايي) تمام زندگي مرا تحت تاثير قرار داده. هميشه گوشه يي ايستاده ام و ديگران را تماشا مي کنم. جوان تر که بودم، تنهايي مرا به سوي کتاب برد و همين موضوع موجب نجات و رهايي من شد. کتاب مي خواندم تا زمان بگذرد و به جاي آدم هاي معمولي با شخصيت هاي کتاب ها اخت مي شدم.» اين کتاب 272 صفحه يي را انتشارات «W.W.Norton» فوريه 2007 منتشر کرده است و 16/11 دلار قيمت دارد.



روزنامه اعتماد
faranamlogo