
پدرام رضايي زاده
Pedram.re@gmail.com
عنوان ها گاهي دست آدم را رو مي کنند؛ کلمات ترسناک، کلمات صريح، کلمات بازيگوش، قبل از آنکه بخواهي حرفي بزني، توضيح بدهي يا چيزي را انکار کني، مشتت را پيش خواننده باز مي کنند. اگر قرار بود دو سال پيش اين يادداشت را بنويسم، بدون شک چيزهاي ديگري مي نوشتم، همراه با ادعاهايي بزرگ شايد و روياپردازي هاي بي حد و اندازه و شايد يادداشتم چيزي مي شد شبيه مدح مطلق فضاي مجازي و خدمات بي پايانش به ادبيات، چيزهاي زيادي در اين دو سال عوض شده اند. وبلاگ ها و سايت هاي ادبي يکي يکي تعطيل مي شوند يا تغيير رويه مي دهند. راستي سايت «قابيل» را يادتان هست؟ وبلاگ «آدم وحوا» آخرين بار کي به روز شده است؟ چرا ديگر خبري از گزارش بازار کتاب در «خوابگرد» نيست و نوک تيز پيکان خوابگرد سمت و سويي ديگر را نشانه گرفته است و يادداشت هاي انتقادي اش معضلات عميق و زيربنايي فرهنگ را در تيررس خود قرار داده اند و ديگر نشاني از «معرفي کتاب» هاي موجز و جذاب اش نيست؟ از زمان فيلتر شدن سايت «دوات» چند بار به آن سرزده ايد؟ همه چيز عوض شده است، همه چيز. فضاي مجازي هم به دنبال آدم هاي حقيقي سرخورده شده است و سياست هاي فرهنگي تازه، که بيش از ديگر شاخه هاي هنر، ادبيات را مورد توجه قرار داده است، هم در پديد آمدن اين فضاي تازه بي تاثير نبوده است. سوال مهم، اساسي و تکراري اما اين است که «چرا ادبيات؟» آنچنان که در اين سال ها ديده ايم، گرايش اهالي ادبيات به فضاي مجازي و سايت ها و وبلاگ ها بيش از ديگر شاخه هاي هنر بوده است، يادداشت هاي اين حوزه بازتاب بيشتري داشته اند و قلم به دستان ظاهراً بيشتر از ديگران اين فضا و آدم ها و قواعدش را جدي گرفته اند و نسبت به اتفاقاتش واکنش نشان داده اند. البته آن سوال اساسي اين بار ادامه يي هم دارد که «چرا ادبيات داستاني و نقد ادبي در وب؟» من از شعر چيز زيادي نمي دانم، شعر مدعيان خاص خودش را دارد که هم شعر را مي شناسند و هم با فضاي حاکم بر سايت ها و وبلاگ هاي مرتبط آشنا هستند. نوشتن از شعر کار آنها و از «اهميت مديريت سايت ها و وبلاگ ها در قالب و چارچوب يک رسانه» نوشتن هم کار آنهايي که رسانه را مي شناسند و فضاي مجازي را هم. آدم هايي مثل سيدرضا شکراللهي يا مديا کاشيگر که پيش از اين در اين باره حرف ها زده اند و تحقيق کرده اند و زياد - و البته دقيق- نوشته اند؛ با اين حال جهت گيري هاي خاصي که مدتي است در فضاي مجازي و خاصه در وبلاگ ها شاهدش هستيم و بعضي رفتارهاي عصبي و غيرقابل پيش بيني و خارج از دايره تعقل، نشان مي دهد که بايد در بعضي باورها و دانسته هايمان درباره اين فضا - که ديگر هيچ کس نمي تواند جدي نگيردش- بازنگري کنيم و بعضي هايشان را از نو تعريف کنيم. آخر همه چيز عوض شده است...
آفرينش دموکراتيک1
فکر مي کنم بايد با بررسي جريان مدرنيته در ايران و ارتباط تنگاتنگ اش با ادبيات داستاني شروع کنيم و در کنار آن نگاهي هم به دوره انقلاب مشروطه داشته باشيم که به باور من شباهت هايي با وضعيت فعلي جامعه ما دارد. واقعيت اين است که ادبيات داستاني هرگز در نظام ادبي ما جدي گرفته نشده است. اين ادعا را البته در صورتي مي توان پذيرفت که از 60 سال اخير در مقابل سابقه قابل توجه ادبيات در کشورمان صرف نظر کنيم. تا سال هاي پاياني قرن دهم اساساً ما چيزي به عنوان داستان بلند نداريم و داستان هاي کوتاه مان هم غالباً حکايت هاي حکيمانه يي هستند که به دليل پيام هاي اخلاقي شان مورد توجه قرار مي گيرند. چه پيش و چه پس از آن نيز ادبيات داستاني همواره در سايه شعر قرار داشته است. تا آنجا که به خاطر داريم فردوسي را نجات دهنده زبان فارسي دانسته اند و حافظ و مولانا را عامل جهاني شدن ادبيات ما و اين شاعران بوده اند که همواره در توصيف ادبيات مورد استفاده قرار گرفته اند. شايد بتوان يکي از دلايل مورد توجه قرار گرفتن شعر را قابل فهم بودن آن براي افراد عامي دانست و اين موضوع که هر فردي به سادگي مي توانست آن را در حافظه اش بسپارد و به ديگران منتقل کند. مساله ديگر که از اهميت بيشتري برخوردار است، مساله يي است که دکتر حق شناس به آن اشاره مي کند. دکتر حق شناس در معرفي جامعه شعرمحور و جامعه رمان محور از تعابير جالبي استفاده مي کند و معتقد است که جامعه شعر محور جامعه يي است سنتي و قبيله يي؛ حال آنکه جامعه رمان محور و جامعه يي که ادبيات داستاني در آن حرف اول را مي زند، جامعه يي است که رو به آينده دارد و نه به سنت. ضمن اينکه مساله فرديت و احترام به آن را نيز نبايد از نظر دور داشت چرا که اساس رمان و ادبيات داستاني را همين فرديت شکل مي دهد. ضعف ادبيات داستاني در کشور ما هم به دليل حل نشدن مساله فرديت در جامعه ما است و اينکه در زير سطح مدرنيته در ايران يک خلاء بزرگ به چشم مي خورد که موجب مي شود ادبيات داستاني ما آن تعادل و پايداري لازم را نداشته باشد.
جامعه ما مراحل تمدن و فرهنگ را مانند جامعه غربي به شکلي منظم طي نکرده است؛ يعني اگر قرار است با اين نظريه موافق باشيم که هر تحول فرهنگي در يک جامعه از نقاشي آغاز مي شود، به معماري مي رسد و سپس ادبيات آن را تکميل مي کند و در نهايت فلسفه آن را شکل مي دهد، در جامعه ما اين روند دقيقاً معکوس عمل مي کند. يعني ديدگاه و فلسفه از سوي متفکران و روشنفکران با ترجمه وارد کشور مي شود و اين تلاش صورت مي گيرد که به جامعه تزريق شود؛ پس از آن نوبت به ادبيات مي رسد که وظيفه خود را انجام دهد و جالب اين است که ادبيات داستاني، برخلاف آنچه پيش از اين گفتيم، در پذيرش مفاهيم مدرن و به کارگيري آن همواره بر شعر تقدم داشته است.
هدف من از اشاره به اين دوره، بررسي شباهت هايي است که به نظر من ميان سال هاي آغازين برخورد تجدد و سنت در ايران با سال هاي اخير وجود دارد.
الف- تا پيش از ورود صنعت چاپ به ايران ادبيات شفاهي بر جامعه حاکم است و آثار مکتوبي هم اگر وجود دارند در اختيار خانواده هاي اشراف و دولتمردان هستند. اما با ورود صنعت چاپ از يک طرف ما با افزايش کمي نويسندگان مواجه مي شويم، که خود منجر به تنوع و تکثر ديدگاه ها مي شود و از طرف ديگر با تغيير وظيفه ادبيات و پذيرش عامه مردم به عنوان حاميان جديد ادبيات روبه رو مي شويم. اينجا است که براي اولين بار مفهوم دموکراسي ادبي از سوي متفکران مطرح مي شود که البته تا به امروز هم به نتيجه نرسيده است ، در سال هاي اخير هم ظهور وبلاگ ها اين امکان را براي هر علاقه مندي فراهم کرده است تا آثار خود را در معرض داوري ديگران قرار دهد. اگر در دهه 60 و 70 نويسندگان جوان براي ورود به جامعه ادبي مجبور به حضور در حلقه هاي ادبي و پيروي از قواعد حاکم بر آن بودند که گاه آنان را در ورطه تکرار مفاهيم گذشته گرفتار مي ساخت، با ظهور وبلاگ ها اين امکان به وجود آمد تا نسل جوان بدون نياز به تاييد شدن از سوي پدرخوانده هاي ادبي و بدون محدوديت هايي که نسل هاي پيشين در اين حلقه ها با آن مواجه بودند، به خلق و نشر آثار خود بپردازد. اين آفرينش دموکراتيک البته تنها به ادبيات خلاقه محدود نمي شود و نقد ادبي را نيز شامل مي شود.
ما برخلاف غرب هرگز در کشورمان جريان نقد نداشته ايم و کاري هم اگر صورت گرفته در حقيقت حرکتي فردي به شمار آمده است. به رغم تنوع نشريات ادبي و صفحاتي که در سال هاي اخير در روزنامه ها به ادبيات اختصاص يافته است نيز متاسفانه به ندرت شاهد ظهور يک جريان مستقل، سالم و منصف در نقد ادبي بوده ايم. شايد اشتباه نباشد اگر بگوييم که حتي در سال هاي اخير نيز اين حلقه هاي ادبي بودند که بر کار نقد تاثير گذاشته و گاه حتي آن را هدايت کرده اند. وبلاگ ها اما به دليل ذات دموکراتيک شان، قابليت آن را دارند که در درازمدت به نوعي جريان نقد را هدايت کنند يا دست کم بر آن تاثير بگذارند، آن چنان که امروز هم ديگر هيچ نويسنده يي از کنار يادداشتي هرچند کوتاه بر کتابش، در اين فضا نمي گذرد.
ب- ادبيات مشروطه به نوعي ادبيات انکار است و به نفي گذشته مي پردازد. زيبايي شناسي در آن مورد توجه قرار نمي گيرد و آنچه اهميت دارد، مساله ايده است. از طرفي اولين تلاش هايي که در زمينه ادبيات داستاني صورت گرفت، از اسلوب سفرنامه نويسي پيروي مي کرد. جالب است که در اروپا نيز عصر تجدد با رمان «دن کيشوت» که ساختاري سفرنامه وار دارد و نشان دهنده تصميم نويسنده براي خروج از انزوا و حضور در اجتماع است، آغاز مي شود. با نگاه کوتاهي به وبلاگ ها مي توان به سادگي ردپاي سفرنامه نويسي را به شکلي امروزي تر در آنها دنبال کرد که مثال ساده اش خاطره نويسي و يادداشت هاي روزانه يي است که هرکدام به نوعي يک سفرنامه امروزي به شمار مي آيند.
گمان مي کنم وبلاگ ها در معني بخشيدن به مفهوم فرديت و در نهايت شکل گيري بستر رشد ادبيات مدرن در کشورمان مي توانند تاثيرگذار باشند.
ج- در زمان مشروطيت با ظهور تجدد، نهضت دموکراسي ادبي با هدف ساده فهمي زبان شکل گرفت به اين معني که از زبان فاخر به سوي يک زبان ساده و قابل فهم حرکت کرد و امروز تکرار اين مساله در وبلاگ ها بلاي جان نويسندگان شده است تا جايي که اگر يک وبلاگ نويس بيش از حد در وبلاگ ها به زبان اهميت دهد مورد توجه قرار نمي گيرد و اين موضوع شايد در درازمدت منجر به فراگير شدن زباني ساده، سطحي و فاقد ارزش شود.
اينجا چه اتفاقي افتاده است؟
واقعيت اين است که اينجا هيچ اتفاق خوشايندي نيفتاده است و از تمامي پتانسيل هاي فضاي مجازي و وبلاگ ها - که پيش از اين ذکر شد - شايد تنها سوء استفاده شده باشد. اينجا ديگر بحث طغيان وبلاگ ها و کنار زدن رسانه هاي قديمي نيست، حرف، حرف اخلاق است و اصولش، حرف دانش است و آگاهي و شعور. مثالم کليشه يي است و تکرار مکررات، اما حقيقت دارد که تعداد سايت هاي ادبي فعالي که توليد مطلب کنند و کارشان انتشار مجدد يادداشت ها و گفت و گو ها و داستان هاي پيش از اين منتشر شده نباشد، از انگشتان يک دست هم کمتر است و هربار که پاي صحبت مسوولان شان مي نشيني حرف از خستگي و بيهودگي و تعطيلي به ميان مي آيد و «دزدي» که اين روزها عجيب باب شده است و ديوار وبلاگ ها و سايت هاي ادبي کوتاه تر از هميشه مي نمايد. نسل ما اگر در هيچ کجاي اين زندگي شانس نياورده باشد، دست کم بايد از زيستن در چنين دوره يي راضي و خوشحال باشد. دوره يي که شهرت با کمترين زحمت به دست مي آيد و به سادگي بدل از موفقيت مي شود و جاي آن را مي گيرد. روزنامه ها و مطبوعات، اين روزها پر هستند از جوان هاي هم سن و سال من
- و چه بسا جو ان تر که ما در مقابل شان پيرمرد به حساب مي آييم- که صفحه مي بندند و حريف مي طلبند و کسي را هم بنده نيستند. شکايتي نيست اگر هر کس برجايي بنشيند که شايستگي و لياقتش را دارد و کوتوله ها ميدان دار نشوند و غول ها خانه نشين. اما «کپي برداري» هاي عيني از يادداشت ها و نقدهاي ادبي سايت ها و وبلاگ هاي ادبي و انتشار مجددشان در روزنامه ها و هفته نامه ها بي آنکه نشاني از نام نويسنده شان مانده باشد، غير از آنکه دست و دل نويسندگان و منتقدان را بلرزاند و وسوسه شان کند که آثار منتشر نشده شان را در اختيار سايت هاي ادبي نگذارند، چيزهايي هم درباره پرنسيپ و شرافت و جايگاه بعضي آدم هاي اين نسل به ما مي گويد، البته نزديک گوشمان،
وضعيت داستان کوتاه در فضاي مجازي هم که مشخص است. از طرفي به دليل سرعت و نحوه برخورد مخاطب با آثار منتشر شده در فضاي وب و محدوديت هاي اين فضا، يافتن نقدي اصولي و فني در پاي آثار داستاني مذکور تقريباً غيرممکن است و از طرف ديگر آزادي بي حد و اندازه اين فضا به بعضي دوستداران و علاقه مندان واقعي ادبيات داستاني اجازه مي دهد تا داستان منتشر شده را بي کم وکاست، به نام خودشان در جشنواره هاي داستاني کشور شرکت دهند، در چنين فضاي بيماري است که «دوات» دوست داشتني ماه ها است فيلتر شده است و ديگر آن برد سابق را ندارد، «قابيل» را تعطيل کرده اند و «لوح» هم سرنوشتي مشابه دوات پيدا کرده است با اين تفاوت که اين يکي را فيلتر نکرده اند و تنها تغييراتي در آن داده اند. در اين برزخ فقط مي مانند سايت هايي مثل «ماندگار» و «جن و پري» و «مرور» و «قفسه» که هنوز با جديت به راهشان ادامه مي دهند (و البته آخري کتابخانه يي است ارزشمند) و يکي دو سايت ديگر که هنوز زود است درباره ماندگاري و اثرگذاري شان حرف بزنيم.
وبلاگ ها اما داستان ديگري دارند و شايد ملغمه يي باشند از فضاي دموکراتيک و ذهن آشفته نسلي شورشي. وبلاگ ها توانايي فوق العاده يي در متوهم ساختن نويسندگانشان دارند. توهم مالکيت رسانه (بي آنکه به قواعد و اصول اخلاقي و حرفه يي اش تن بدهي)، توهم تاثيرگذاري بي آنکه مجبور باشي به کسي توضيح بدهي، توهم آزادي و شکستن کليشه ها، توهم انتقام و... توهم هم ارز بودن رسانه هاي مجازي وقتي تبديل به توهم هم ارز بودن جايگاه و اعتبار نويسندگان وبلاگ ها مي شود، بيشترين ضربه را به سلامت اين فضا و آدم هايش وارد مي کند. همين توهم است که باعث مي شود گستاخي جاي جسارت را بگيرد و جوان بيست ساله يي که جايگاهش را نمي شناسد، خود را هم رديف نويسنده يي چون رضا قاسمي بداند و به خيالش برجاي او بنشيند و اي کاش به همين جا ختم شود و کار به آنجا نکشد که کسي به جست وجوي صراحت در نقد و جسارت، بي آنکه يادداشتش دربرگيرنده ذره يي ارزش ادبي باشد، لمپنيسم ادبي را تبليغ کند و طلايه دار نقد ادبي در فضاي وب شود. گيرم که منتقدان مطبوعاتي به هر دليل محافظه کارند و مهربان، گيرم که ياد گرفته باشند تنها از کتاب هايي بنويسند که ارزشش را دارند و سعي نکنند که با نقدي ويرانگر، وضعيت کتابي را در اين آشفته بازار کتاب آشفته تر کنند؛ گيرم که آزادي فضاي مجازي اين اجازه را به اهالي اش بدهد که محافظه کاري را کنار گذارند و با نام مستعار يا به نام حقيقي چيزي بنويسند درباره کتاب هايي که خوانده اند. آيا نبايد اين فضاي آزاد در مواجهه با مفهومي چون ادبيات، اصولي را بپذيرد و دست کم قالب ها و ضوابط نقد را به عنوان يک دانش رعايت کند؟ گرچه تصور من اين است که محدوديت هاي اين فضا مجال خلق چنين نقدي را به نويسنده اش نمي دهد و جست وجوي وبلاگ هاي ادبي در پي آن، جست وجويي باطل خواهد بود و اگر هم نقدي با چنين ويژگي هايي نوشته شود، خوانده نمي شود. به گمانم مهمترين وظيفه وبلاگ هاي ادبي - و به تعبيري، بزرگ ترين لطفي که وبلاگ نويسان
مي توانند به ادبيات داستاني داشته باشند- ارائه يادداشت هايي است که دربرگيرنده نظراتشان (به مفهوم کامنت، در معناي لغوي اش و نه آن چيزي که در پاي يادداشت هاي وبلاگ ها مي بينيم) درباره آثار داستاني است. تجربه نشان داده است که اين «از کتاب ها نوشتن و ادعاهاي بزرگ نداشتن» تاثير فوق العاده يي دارند و طرفداران و مخاطبان زيادي هم. نمونه هاي خوبي از اين يادداشت ها در «خوابگرد»، «آدم و حوا»، «زن نوشت» و «صفحه سيزده» منتشر شده اند و به گمانم يکي از بهترين کارکردهاي وبلاگ هاي ادبي به حساب مي آيند.
فضاي مجازي هنوز تازگي دارد برايمان. هنوز غافلگيرمان مي کند، هنوز مي خنداندمان و هنوز مي تواند سرخورده مان کند. وبلاگ هاي ادبي هنوز مثل اغلب نويسندگان شان جوان اند و بي تجربه، جسورند و گاهي هم گستاخ، مرز مي کشند و مرز مي شکنند و به دنبالش گاهي هم حرمت. گهگاه کسي با نامي جعلي و در وبلاگي بي نام و نشان حمله مي کند به شخصيت و اعتبار و گذشته يک نويسنده و حريم زندگي خصوصي اش را مي شکند. گهگاه لمپنيسم ادبي(چه پارادوکس عجيبي دارد اين ترکيب) جاي نقد روشنگرانه و صريح و علمي را مي گيرد. گاهي...گاهي... انگار هنوز بايد تمرين دموکراسي کنيم و از آفت هايش بترسيم. انگار هنوز اين فضا و پتانسيل ها و قواعدش را نشناخته ايم. نمي دانم، شايد هم فقط بايد اميدوار بود و منتظر ماند؛ منتظر روزي که همه چيز تغيير کند...
پي نوشت؛
* نام رماني است از بيژن بيجاري
1- بخشي از آنچه در اين قسمت آورده ام، حاصل دست نوشته هايي است که از کلاس هاي صدسال داستان نويسي حسن ميرعابديني در سال 78 نگاه داشته ام.