چهارشنبه، 18 بهمن 1385 - شماره 1326
   
 
صفحه نخست :: مقالات :: ويژه‌فيلم‌فجر
برداشت اول
براي داريوش مهرجويي...

عطاء الله مهاجراني

مي خواستم درباره سينما؛ با نگاه به 40 ماهي که وزير فرهنگ بودم بنويسم. مثل يک نمايشگاه نقاشي تابلو ها در برابرم قرار دارند. تابلوي فيلم ها، سينماگران و منتقدان؛ مخالفان... گفت وگويي با سينما گران؛ نويسندگان سينمايي... داشتم. روزنامه مي خواندم، نوشته بود يک روزنامه نگار جوان اهل کردستان پنج سکه طلايي را که جايزه گرفته بود، به کودکان کرد تقديم کرد... به سيف الله داد معاون سينمايي زنگ زدم، گفتم؛ ببين مي تواني بهمن قبادي را پيدا کني. دو برابر سکه هايي را که به کودکان کرد داده، به او اهدا کنيم...

سينماگري به دفترم آمد. يک شاخه گل رز قرمز مخملي درشت معطر دستش بود. گفت اين يک شاخه گل يادتان مي ماند، حق با آقاي ليالستاني بود. نه تنها آن شاخه گل يادم مانده است، بلکه عطر همان گل در مشامم زنده است...

کيميايي خودنويسش را به من داد. گفت رمان بنويس... وقتي رفت کارتابل را از روي ميزم به کناري سراندم، کارتابل روي زمين افتاد...

اينها همه بماند. مي خواهم چند سطري درباره مهرجويي بنويسم. براي من مهرجويي در سينما مثل شجريان در موسيقي است. با کارنامه شگفت انگيز بيست فيلم سينمايي در فاصله نزديک به 40 سال عمرکاري، به قول حافظ؛

که اي صوفي شراب آن گه شود صاف/که در شيشه بماند اربعيني

پس از اربعيني کار و تلاش و انديشه؛ علي سنتوري- تا آنجا که مي توانم با شناختي که از مهرجويي و کار او دارم؛ داوري کنم- مي تواند يا مي توانست اتفاق مهمي در سينماي ايران باشد. اگر تيتراژ فيلم «گاو» را به ياد بياوريد. در تيتراژ آمده بود؛ سنتور؛ داريوش مهرجويي،

حال پس از 38 سال مهرجويي «علي سنتوري» را ساخته است.

در برخي فيلم هاي پراهميت مهرجويي؛ فرد در برابر قساوت اقتدار

فرو مي ريخت. اقتدار لازم نيست لزوماى در شکل سياسي آن تفسير شود. مي تواند وجهي فلسفي نيز داشته باشد يا وجهي اجتماعي. دايره مينا و آقاي هالو و پستچي و گاو نمونه هاي اين رويکردند. هميشه دوست داشتم مهرجويي فيلمي بسازد که فرد قرباني قساوت نشود. در برابر قساوت بايستد. مشد حسني که به جاي آن که گاو شود برود بگردد و کشنده گاوش را پيدا کند. مثل تنگسير چوبک- نادري. به گمانم علي سنتوري بايستي چنين فيلمي باشد. ترانه فيلم با صداي چاووشي نيز همين را مي گويد.

اگر چه هيچ کس نيومد/ سري به تنهايي ات نزد

اما تو کوه درد باش/ طاقت بيار و مرد باش

مهرجويي کمتر خودش را تکرار کرده است. همانگونه که فيلم «گاو» سرفصل تازه يي براي سينماي ايران شد. به اعتبار انديشه يي که پشتوانه فيلم هاي مهرجويي است. به اعتبار اين که او بيش از هر سينماگر ديگر ايراني از ادبيات داستاني ايران و جهان بهره مي گيرد. در پس فيلم هاي او نيز فيلمنامه هايي که او نوشته مي توان نام هاي نويسندگان بزرگ ايران و جهان را سراغ گرفت...

سينماگري که با فلسفه و نقاشي و موسيقي آشنا است، چنان که مدتي پيش در نامه يي به بهانه سانسور چهل تکه از هامون نوشته بود. بار ديگر دچار نظارت شده است.

آيا اين بار همان بختک که بر قهرمانان فيلم هاي مهرجويي فرود مي آمد حال که ديده؛ مضمون فيلم ديگر شکنندگي فرد در برابر جامعه را تاب نمي آورد از زاويه يي ديگر سر بر آورده است؟

انگار حکايت همچنان باقي است. حکايت اهل فرهنگ و اهل ارشاد. به گمانم اگر علي سنتوري در جشنواره اکران هم نشود مهمترين فيلم سال سينماي ما و فراتر تاريخ سينماي ما خواهد بود تا بار دگر روزگار چون شکر آيد.
برداشت دوم
بي مهري

فريدون جيراني

سال 53 آذرماه جشنواره فيلم تهران گوزن ها نمايشي جنجالي داشت در تالار وحدت و سينماي پارامونت. ما دانشجويان آن دوره فيلم را در سينماي پارامونت ديديم و گيج و مبهوت و شيفته بيرون آمديم. در آن سال فکر مي کرديم کيميايي جايزه کارگرداني مي گيرد اما نگرفت. آن سال خيلي پکر شديم. سال 54 آذرماه در جشنواره فيلم تهران غزل به نمايش درآمد. قرار بود با غزل جنجال گوزن ها و کيميايي سياسي از ذهن ما خارج شود که خارج نشد. در آن سال تصور جايزه براي کيميايي نداشتيم که جايزه هم نگرفت. سال 61 بهمن ماه در نخستين جشنواره فيلم فجر خط قرمز نمايشي جنجالي داشت. در سالن سينماي مرحوم شهر فرنگ روي پله نشستيم و فيلم کيميايي را ديديم. رخشان بني اعتماد هم روي پله نشست و فيلم را ديد. خيلي هاي ديگر هم روي پله نشستند فيلم را ديدند. در آن سال فکر مي کرديم خط قرمز چند جايزه بگيرد اما در آن سال به هيچ فيلمي جايزه ندادند.

نسخه تک پاره شده «تيغ و ابريشم» شلوغ ترين فيلم جشنواره سال65 بود. شيشه هاي سينماي بهمن (کاپري سابق) موقع نمايش فيلم شکست. قرار نبود فيلم مورد توجه قرار بگيرد. بازي خوب فرامرز صديقي که بهترين بازي دوران سينمايي او است ديده نشد که قرار بود ديده نشود. سال سرب، سالي بود که فکر مي کرديم ديگر يخ ها آب مي شود و کيميايي روي سن مي رود و جايزه مي گيرد. محمود کلاري روي سن رفت و به خاطر فيلمبرداري فيلم سرب جايزه گرفت. با «دندان مار» نسل بعد از ما، دوباره کيميايي سرزنده و به روز گوزن ها را در بسياري از صحنه هاي فيلم ديد و شيفته شد. همه فيلم را پسنديدند.

نظرها به هم نزديک بود و همه معتقد بودند تا آن لحظه و در بين فيلم هاي کيميايي، فيلم هاي ساخته شده او در پس از انقلاب بهترين است. اما اين بهترين هم از چشم داوران جشنواره بهترين نبود و کيميايي سرزنده ما مورد توجه قرار نگرفت. از دندان مار تا رئيس کيميايي هر فيلمي ساخته است به جشنواره رفته است. منهاي فرياد و حکم که به جشنواره نرسيدند و اکران شدند. هر فيلمي هم که به جشنواره داده است شلوغ ترين و پرتماشاچي ترين فيلم جشنواره بوده است.

اما همه اين فيلم ها مورد بي مهري قرار گرفته اند. بي مهري از همه جوانب. براي کيميايي شايد گرفتن جايزه مهم نباشد، اما هميشه اين سوال پس ذهن ما وجود داشته است که چطور مي شود فيلمساز شاخصي مثل کيميايي در همه اين سال ها با اين تعداد فيلم استحقاق گرفتن جايزه نداشته است. سوالي که هنوز جوابش را نگرفتيم.

برداشت سوم
آقاي کيميايي مي خندد
سروش صحت

غير از چند عکس که مربوط به سال هاي پيش است و بعضي شان آنقدر قديمي است که آقاي کيميايي آنجا ريش و سبيل هميشگي اش را هم ندارد، در هيچ عکس جديدي کيميايي را در حال خنديدن نديده بودم، برعکس تا دلتان بخواهد عکس هاي پر از اخم و تخم از کيميايي ديده ام و طبيعي است که فکر مي کردم آقاي کيميايي از آن آدم هاي بداخلاقي است که هيچ وقت نمي خندد، يا لااقل چند سالي است که نخنديده و حتي لبخند هم نزده است. اما با فيلمي که امير قادري از آقاي کيميايي ساخته معلوم شد که نه تنها آقاي کيميايي مي خندد بلکه زياد هم مي خندد و گاهي آنقدر مي خندد که از فرط خنديدن روي صندلي اش نيم خيز مي شود و تازه حرف هايي مي زند که بقيه را هم مي خنداند. مثل جايي که به عاشق سينمايي که آمده و از او تعريف مي کند آهسته مي گويد از آقاي طوسي و امير قادري هم که کمي آنطرف تر ايستاده اند تعريف کند. در فيلم امير قادري غير از خنده و شوخي هاي آقاي کيميايي، خانه و زندگي آقاي کيميايي را هم مي بينيم، تابلوهايي را که به ديوارهاي خانه اش زده، مبل ها و ميز و صندلي هايش را، ميوه ها و ظرف نباتي را که روي ميز گذاشته و ساکسيفوني را که همان جاهاست و به ديوار تکيه داده است و وقتي آقاي کيميايي مجموعه موسيقي اش را به بچه هاي گروه سازنده فيلم نشان مي دهد و پز مي دهد که از بهترين هاي پاکودولچيا گرفته تا

دو صدائه هاي ويگن و پوران همه را دارد مي فهمم که آقاي کيميايي موسيقي باز هم هست. حتي اگر خنديدن آقاي کيميايي را هم ديده باشيد مطمئنم پيانو زدن او را ديگر نديده ايد و اين يکي ديگر از چيزهايي است که مي توانيد در فيلم ببينيد.

در فيلم امير قادري وقتي آقاي کيميايي مي گويد بعضي از بعدازظهرها سر قبر فاميل هايش مي رود و چون قبر همه به هم نزديک است به قبر 20 نفر سر مي زند و وقتي غمي در صدايش مي آيد و مي گويد؛ «من تنها زندگي مي کنم» از حالتي که به امير مي گويد؛ «باور کن امير به جان خودت، به جان پولاد و...» مي فهميم که آقاي کيميايي تنها است. در فيلم سيگار کشيدن آقاي کيميايي را مي بينيم، نوع سيگار کشيدنش را، اينکه سيگار وينستون لايت مي کشد و اينکه با اين همه سيگاري که مي کشد دندان هاي سفيد و مرتبي دارد و مي بينيم که آقاي کيميايي چطور مي نشيند و اينکه اگر کراواتش موقع نشستن کج شود، توجهي به آن ندارد و آن را صاف و مرتب نمي کند و مگر همين چيزها مهم ترين چيز ها درباره يک آدم نيست؟ خود کيميايي جايي از فيلم مي گويد؛ «من با پرويز دوايي زندگي کردم، با زنش و زن من شب مي رفتيم ساندويچ مي خورديم و پچ پچ مي کرديم.» همين است. زندگي با يک نفر يعني اينکه بتواني با او ساندويچ بخوري و پچ پچ کني. حالا اگر ما نمي توانيم با آقاي کيميايي زندگي کنيم در فيلم مي توانيم زندگي کردن امير قادري را با آقاي کيميايي ببينيم و حدس مي زنم چه کيميايي دوست باشيد، چه نباشيد بعد از ديدن آقاي کيميايي، آقاي کيميايي را دوست خواهيد داشت.
عناوين اين صفحه
براي داريوش مهرجويي...
بي مهري
آقاي کيميايي مي خندد

روزنامه اعتماد
faranamlogo