
حسن محمودي
علي اکبر محلوجيان نويسنده سريال تلويزيوني زيرتيغ در کارنامه کاري خود فيلمنامه چند سريال پرمخاطب و موفق از جمله پدرسالار و روزگار جواني را دارد. محلوجيان نويسندگي را با نوشتن داستان کوتاه در اوايل دهه شصت آغاز کرد که چندتايي از آنها در مجله کيهان فرهنگي به چاپ رسيد. نوشتن براي راديو را اين نويسنده در نيمه دوم دهه شصت آغاز کرد. نمايشنامه نويسي راديويي را او در کلاس هاي خسرو حکيم رابط فرا گرفت و به اين کار مشغول شد. محلوجيان نوشتن و بازنويسي سي چهل فيلمنامه تلويزيوني و سريال را در کارنامه کاري اش دارد که به قول خودش هنوز مردم او را به عنوان نويسنده سريال پدرسالار به ياد دارند. محلوجيان، متولد 1328 و معلم بازنشسته آموزش و پرورش، در نوشته هايش به شدت به واقعيت و بازنمايي آن وفادار است. چيزي که به عنوان يکي از مهم ترين مولفه هاي زيرتيغ با کارگرداني موفق محمدرضا هنرمند و بازي هاي خوب بازيگراني چون آتيلا پسياني، فاطمه معتمدآريا، هوشنگ توکلي و پرويز پرستويي ديده شد. محلوجيان يک بار ديگر به مانند پدرسالار و روزگار جواني اين شانس را به دست آورد که تيم حرفه يي فيلمنامه اش را بسازند. علي اکبر محلوجيان فيلمنامه نويس پدرسالار و زيرتيغ بخشي از وجود و تجربه اش را براي جان گرفتن آدم هاي سريال زيرتيغ گرو گذاشته است. اين موضوع را به عينه در گفتار و رفتارش مي توان دريافت. او آدم هاي روزگارش را بخوبي مي شناسد و اين چيزي است که در فيلمنامه نويسان تلويزيوني کمتر مي توان سراغ گرفت.
زيرتيغ از کجا شروع شد؟
با اسلامي تهيه کننده سريال زيرتيغ از قديم آشنا بودم. قرار بود چند طرح با هم کار کنيم که هيچ کدام به سرانجام نرسيد. تا اين که قرار شد براي ماه رمضان سه سال پيش سريالي بسازند و من فيلمنامه اش را بنويسم. سي قسمت 30 دقيقه يي نيز نوشته شد. گفتند اين کار خيلي خوب درآمده و مي تواند تماشاگر هفتگي داشته باشد. فيلمنامه را به محمدرضا هنرمند دادند و هنرمند وقتي آن را خواند گفت انگار اين طرح براي من نوشته شده.
يعني 30 قسمت کار را نوشته بوديد که به دست هنرمند رسيد؟
بله تمامش نوشته شده بود. منتها هنرمند گفت به جاي هر قسمت 30 دقيقه يي، 45 دقيقه ساخته شود که با اين اوصاف تعليق ها بنابر زمان بندي جديد جابه جا شد. اگر منظورتان اين است که کارگردان چقدر در کار نوشتن دخالتي داشته است بايد بگويم کار از قبل نوشته شده بود. ولي نزديک چهارصد دقيقه حذف شد. اين کار را نيز به خود من سپردند.
حذفيات به چه صورت بود؟
چندتايي قصه فرعي حذف شد. طوري که لطمه يي به کار نخورد. يک مقداري ديالوگ ها را حذف کرديم. از شخصيت طاهر و ديالوگ هايش در آورديم و يک مقدار از شخصيت هاي فرعي که در زندان بودند.
يکي از انتقادهايي که منتقدان مطرح کردند از همين زاويه بود که آدم ها، کارهايشان در برخي قسمت ها مدام تکرار مي شود. شايد آنها دنبال همين قصه هاي فرعي مي گشتند.
آنها نظر خودشان را دارند و يک مقدار نيز سليقه يي است. اين که مي گويند بر صحنه هاي درام خيلي تاکيد شده، اين طور نيست. صحنه هاي عزاداري را اگر مي توانستيم مقداري کم مي کرديم، اما زير پوست عزاداري چيزهاي ديگري وجود دارد که در قسمت هاي بعدي به کار مي آيد. مثلاً آن صحنه تشييع جنازه را اگر نداشتيم نمي توانستيم محمود را از زير تابوت بکشيم بيرون. وقتي يک قاتلي زير تابوت مقتول را بگيرد، اين چه جور آدمي مي توانست باشد. يا مناسباتي که زن عمو با رضا دارد، حساب شده بود و اين جور نبود که بخواهيم از مردم گريه بگيريم.
طولاني شدن عزاداري از ديگر انتقادها بود. سه قسمت پشت سر هم ماجراي عزاداري بود.
قسمت ها 36 دقيقه يي پخش شد. در حالي که ما روي 45 دقيقه حساب کرده بوديم و اگر 45 دقيقه پخش مي شد عزاداري ها در دو قسمت تمام مي شد. الان قسمت ها دارد 65 دقيقه يي پخش مي شود. اين کمي به کار لطمه زد. مگر نه اينکه از آنها در آن قسمت هاي عزاداري مناسباتي است که الان داريم بهره بري مي کنيم. اگر رضا مي آيد در دادگاه مي گويد دايي ام اشتباه مي کند و عمو قدرت درست مي گويد، مربوط به همان مناسبت توي عزاداري است.
ابتدا سريال را به نيت هر شب نوشتيد؟
بله. ولي تغيير کرد و قرار شد به صورت هفتگي پخش شود.
قسمت بندي ها نيز تغيير کرد؟
بله. البته محتوا و داستان همان بود.
مي خواهم برسم به اين که سريال هر شبي با سريال هفتگي در فيلمنامه چه فرق هايي پيدا مي کند؟
در سريال هر شبي لزومي ندارد تعليق بزرگي گنجانده شود، چون مخاطب فردا شب نيز آن را مي بيند. ولي در سريال هفتگي بايد يک هفته تماشاچي را نگه داشت و اين طور ساختارش فرق مي کند تا سريالي که عادت مي کنند هر شب تماشايش کنند.
اتفاقاً يکي از ويژگي هاي زيرتيغ به لحاظ ساختاري در همين تاکيد بر تعليق هاي آخرش است که تعمد دارد با يک تعليق تمام شود و مخاطب را تا هفته بعد کنجکاو نگه دارد.
عادت بدي که تماشاگران ما دارند اين است که فکر مي کنند هر قسمت بايد با کاري عجيب و غريب تمام شود و بزنگاهي داشته باشد. در صورتي که اين طور نيست. مثلاً ته يکي از قسمت هاي زيرتيغ اين بود که محمود در زندان مي گويد کاش مداد زندگي نيز ته اش پاک کن داشت. اين جمله خودش کلي حرف دارد. به نظرم يکي از بهترين ديالوگ هاي کار بود. اما تلويزيون تماشاگرش را بد عادت کرده. الان استقبال از سريال هاي هر شبي بيشتر شده است. براي همين بايد پايان سريال هاي هفتگي در هر قسمت به گونه يي باشد که تماشاگر را تا هفته بعد بکشد. مردم ما کم حوصله شده اند.
وقتي داشتي فيلمنامه زيرتيغ را مي نوشتي متوجه تلخ بودنش بودي؟ چرا اين قدر تلخ؟
من کارهاي ديگري نيز کرده ام. خيلي در بند تلخي اش نبودم. البته کاملاً آگاهانه بود. مثل زندگي است. اين آدم ها را دور و بر خودمان مي بينيم. اگر مردم سريال را پسنديده اند براي اين است که دارند به نظاره زندگي خودشان مي نشينند. آينه يي جلويشان گرفته شده تا خودشان را در آن نگاه کنند.
فکر نمي کنيد اين مردم را بايد جايي از اين روزمرگي خودشان بيرون آورد؟
سريال هايي از اين دست که مي گوييد نيز ساخته مي شود. همزمان سريال هايي بودند که سوپرمارکت بودند و مردم نيز مي ديدند. تلويزيون است ديگر. من سعي کردم از واقعيت قصه يي که تعريف مي کردم دور نشوم.
زيرتيغ برآمده از زندگي مردم کوچه و بازار است. مردمي که دور و بر ما زندگي مي کنند و با آنها آشناييم. اين خلق دوباره زندگي که چيزي از خود آن کم ندارد، يکي از مهم ترين ويژگي هاي سريالي است که شما فيلمنامه اش را نوشته ايد. مي خواهم بپرسم اين درک صحيح و درست از زندگي را چطور به دست آورده ايد؟
چطوري بگويم. فکر مي کنم هر آدمي يک قصه است. قصه برخي نوشته مي شود، قصه برخي آدم ها نيز خوانده مي شود. همه آن قصه هايي نيز که نوشته مي شود، خوانده نمي شود الزاماً. اين در ديالوگ هاي زيرتيغ هم بود که از سريال درآورده شد. مي خواهم بگويم اين آدم هاي معمولي که از کنارشان رد مي شويم، چقدر آدم هاي پري هستند، ولي ما از آنها شناختي نداريم و بهشان اهميتي نمي دهيم. اوس محمود آدم درستي است، با اين که قتل انجام داده، همه مي خواهند اين ماجرا به گونه يي ديگر تمام شود و مي گويند عمو قدرت قاتل است. مخاطب نمي خواهد اوس محمود قاتل باشد، چون اوس محمود آدم درستي است. مخاطب دلش براي زندگي دوست داشتني اوس محمود مي سوزد. خود من نيز يک آدم رئال هستم. بعد هم زيرتيغ حاصل بيست سال رئال نويسي من است. نمي شود يک دفعه من تصميم گرفته باشم اين طوري بنويسم و از کار در بيايد.
پنج قسمت به پايان سريال مانده و مي گويند آخر سريال زيرتيغ لو رفته و عمو قدرت قاتل است.
همه شان اشتباه تا حالا پيش بيني کرده اند و اصلاً اين چيزي که مي گويند نيست. به نظرم اين نشان مي دهد که کار درست است.
اتفاقاً برخي خيلي جدي گرفته بودند که چرا آخر سريال لو رفته است و از پايان آن حراست نشده؟
کي فکرش را مي کرد خسرو از زندان فرار کند و بيايد به اوس محمود پناه بگيرد.
البته کار به گونه يي است که تماشاگر را کنجکاو ماجرا مي کند و به سمت حدس و گمان مي کشاند.
خب بايد در کار همدلي تماشاگر را نيز مدنظر داشت. هم بايد تماشاگر را شريک کني و خيلي هم نبايد آن را شريک ماجرا کرد چون اگر ماجرا را درست حدس بزند، کار لطمه مي بيند. بايد ترکيبي از اين دو را داشت.
در کارنامه شما دو نقطه عطف بزرگ وجود دارد به نام هاي پدرسالار و زيرتيغ. اين در حالي است که شما در سريال تا غروب نيز به همين منوال نوشته ايد. اما تا غروب اصلاً ديده نشد و به قول خودتان هنوز مردم شما را با عنوان نويسنده پدر سالار مي شناسند. چه اتفاقي در اين ميان افتاده است؟ منظورم تيم سازنده است.
زيرتيغ واقعاً يک اتفاق بود نه براي فيلمنامه اش. البته فيلمنامه به لحاظ اصولي درست بود اما همه اش فيلمنامه نبود. کار تيم درستي داشت. کارگردان درستي داشت و همين طور تهيه کننده. کارگردان و تهيه کننده يي که آدم ها را مي شناختند. موقعي که اسلامي فيلمنامه را مي خواند مي گفت اين معتمدآرياست، اين پرستويي است. کم تهيه کننده يي داريم که اين طور باشد. اغلب به دنبال اين هستند که تهش برايشان يک چيزي بماند با کم خرج کردن. حق هم دارند.مي خواهند طوري خرج کنند که برايشان چيزي بماند. اما اين جا برعکس بود، فکر کنم اسلامي قرض هم به بار آورد سر اين کار. يا هنرمند واقعاً مايه گذاشت. او هم آدم ها را ديد و مايه گذاشت. من يک چيزي مي نويسم به نام فيلمنامه و از نظر من درست است. بعد کارگردان آن را مي سازد. اين کارگردان بايد انديشه اش را بر انديشه من اضافه کند. اغلب اين اتفاق نمي افتد. اگر من چيزي را که مي نويسم پنجاه درصدش در بيايد خدا را شکر مي کنم. دو بار اين اتفاق برايم افتاده. يکي پدرسالار است و ديگري روزگار جواني. اما در قلب من نشد. با آن که لبخنده براي خودش ادعاهايي داشت. من زندگي را آن طور نمي ديدم. و او جور ديگري مي ديد و اينها با هم مچ نشد.
تا غروب هم همين طور.
آن که هيچ اصلاً. در زيرتيغ همه چيز حساب شده بود.
سر صحنه هم مي ر فتيد؟
خيلي کم. راستش رويم نمي شود زياد بروم. احساس مي کنم شايد کارگردان به عنوان يک مزاحم نگاهم کند. خيلي ها دوست دارند بروند سر صحنه و بگويند منظورم اين است. من فکر مي کنم منظورم را در قصه گفته ام. اگر کارگردان هم آن را نفهميده باشد سر صحنه نيز از دست من کاري برنمي آيد. هنرمند واقعاً همه چيز فيلمنامه را ديده بود و انديشه خودش را نيز به کار اضافه کرد. انتخاب تصوير در ميان صدها معادل، کار کارگردان است.
پيش آمده است که در هنگام تماشاي زيرتيغ احساس کني فيلمنامه را کسي ديگر نوشته است؟
بله. هنرمند با انتخاب هاي درستش اين کار را کرد. مثلاً در صحنه دادگاه که مي خواهند محمود را ببرند يک لحظه احساس کردم که دارم کار کس ديگري را نگاه مي کنم. آن قدر حساب شده و دقيق بود که فکر کردم دارم کار ديگري را تماشا مي کنم. هنرمند با معدل هاي تصويري اش، من را که نويسنده کار بودم و جريان را مي دانستم غافلگير مي کرد.
ريتم مدنظر شما همين بود؟
به نظرم درست بود. از اين لحاظ مي گويم که هنرمند نيز به کار اضافه شده است. اين ماجرا کم اتفاق مي افتاد. بايد عاشق کار بود. اين فقط تکنيک نيست. تکنيک را سر کلاس نيز مي توان آموخت و اينها همه وسيله است. اما هنرمند کار را صيقل داده بود، چيزي که فراتر از تکنيک است.
کدام يک از آدم ها به چيزي که در هنگام نوشتن فکر مي کردي و مدنظر داشتي نزديک تر بود؟ اگر بگويي همه شان را من نمي پذيرم.
دايي خيلي نزديک به آن چيزي است که تصور مي کردم. توکلي براي اين نقش واقعاً مايه گذاشته است. مريم نيز خيلي نزديک بود. معصوميتي که بايد داشته باشد حتي در لحظه پرخاش کردن نيز همراه دارد. سخت است اين حس را درآوردن. معتمدآريا که بازي اش خيلي غريب است. انگار در همان خانه دارد زندگي مي کند. حرکات دستش واقعاً اعجاب انگيز است. مثلاً در صحنه دادگاه دستش را روي سرش گذاشته بود و من آن لحظه مي ديدم که دستش دارد رنج مي کشد. کار معتمدآريا باورکردني نيست. قدرت به گونه يي بازي مي کند که مخاطب از او نفرت دارد. اين نشان قدرت بازي اش است و بازي که از او گرفته شده. معتمدآريا را در صحنه دادگاه در نظر بگيريد که از شوهرش رو مي گيرد، آدم مگر از شوهرش رو مي گيرد. کارگردان از نظر روان شناسي اين آدم را مي شناسد تا آن ميزانسن دربيايد. اين قدرت هنرمند است. سياوش تهمورث در سريال هاي ديگر نيز نقشش را در همين مايه ها بازي مي کند ولي اين جا بازي ديگري از او گرفته شده که مخاطب واقعاً از او متنفر مي شود. اين جا واقعاً بازي اش متفاوت است.
نقدي در روزنامه خود ما چاپ شد از منتقدي که معتقد بود هنرمند در قد و قواره خود در زيرتيغ ظاهر نشده و در کار آب بسته است.
به اين منتقد بايد گفت شما برويد همان سوپرمارکت خودتان را تماشا کنيد. نيازي هم نيست هنرمند را بشناسيد. معلوم است اصلاً هنرمند را نيز نمي شناسيد. هنرمندي که در کار طنز آن قدر خوب کار مي کند و کاکتوس ها را دارد، حالا آمده کار غيرطنزي را با اين قدرت ساخته. پس معلوم است که اين منتقد توانايي هاي هنرمند را نمي شناسد. اين را براي آن نمي گويم که از زيرتيغ انتقاد کرده، بلکه براي اين است که مي گويد هنرمند کارش را بلد نيست و خوب درنياورده يا آب بسته به کار. هنرمند اولين باري است که از يک نويسنده در تلويزيون دارد استفاده مي کند و قرار نيست من به آن نان قرض بدهم. چون در کارهاي بعدي سراغ نوشته هاي خودش مي رود. يا آن منتقد دارد اشتباه مي کند يا بقيه. از آن جايي که فکر نمي کنم همه اشتباه بکنند، بنابراين آن منتقد اشتباه مي کند.
اگر قرار بود يک بار ديگر زيرتيغ را بنويسي، همين طور مي نوشتي؟
حقيقتش بهش فکر نکرده ام. زيرتيغ از نظر من تمام شده است.
منظورم اين است که در حين تماشاي کار دلت مي خواست تغييراتي داده بودي يا چيزهايي اضافه مي شد.؟
يک جايي فکر مي کنم سکوتي است که بايد برخي از آدم ها حرف بزنند. مثلاً مثل دايي، يا واکنش رضا را بايد نسبت به دخترعمويش بيشتر مي کرديم و نسبت به دخترعمو، تحريک پذير تر مي شد در حد جزيي به نظرم کل قضيه همين بود.
الان چه کار مي کني؟
دعا به جان شما.
سريالي در دست نداري؟
فعلاً نه.
غير از نوشتن به کار ديگري مشغولي؟
نه.
به صورت حرفه يي در اين سال ها به نوشتن ادامه داده يي؟
نه. من معلم بودم. نوشتن علاقه ام است. به آن معنا حرفه يي نيستم. چيزي بايد من را بگيرد، بعد بنويسمش. سال ها بود طرحي از من در تلويزيون کار نشده بود. کارهايي که مي کردم در واقع طرحش از ديگران بود و من بازنويسي اش مي کردم. مثل آهوي ماه نهم. زيرتيغ را نيز از مدت ها قبل طرحش را داده بودم . نوشته بودمش بعد ارائه دادم.
الان چيزي نوشته يي که کنار گذاشته باشي؟
بله. مي نويسم تا موقعي که بهم بگويند چيزي داري؟
مي خواهم بگويم نويسنده فيلمنامه هايي مانند پدرسالار، روزگار جواني و زيرتيغ بايد آن قدر بماند تا بهش مراجعه شود؟
من سراغ کسي نمي روم. آن قدر مي مانم تا بيايند سراغم. اين چند وقت آن قدر به من از طرف تهيه کننده هاي مختلف زنگ زده اند و طرح هايي را گفته اند که اصلاً به دنياي من نزديک نيستند. چطور مي توانم موقعيتي را بنويسم که به دنياي من نزديک نباشد. نوشتن مکانيکي نيست. برعکسش هست که نويسنده مي رود سر صحنه و همان روز کار را مي نويسد. اين بستگي به توان آن آدم دارد. شايد اصلاً در خلوتش نتواند بنويسد. برخي از قصه ها را بايد در آن فرورفت و نياز به خلوت نويسنده دارد.
قوه قضائيه نيز در کار مشارکت داشت؟
تنها فيلمنامه را داديم خواندند و جداي از مشورت هاي جواد طوسي، مشورت هاي قضايي خوبي دادند که به فيلمنامه کمک کرد.
فکر مي کنيد زيرتيغ بتواند در جامعه تاثير بگذارد که در قصاص ها کمي تامل کنند؟
حتماً اين اتفاق مي افتد. ما تصور خاصي از قاتل يا دزد داريم. در حالي که يک آدم خوب و درست امکان دارد با يک تلنگر ناخواسته قاتل بشود. زنداني ها نيز آدم هاي بدبختي مثل ما هستند که بد آورده اند و اينها در شکم مادرشان قاتل يا دزد نبوده اند. به هرحال قوه قضائيه به ما کمک کرد.
داستان نويسي را ديگر ادامه نداديد؟
مي گويد اگر غم نان بگذارد. زندگي خرج دارد
(با خنده). من عاشق قصه نوشتن هستم. قصه هاي زيادي هم در مجلات چاپ کرده ام و فکر مي کنم در قصه هايم بتوانم حرفي براي گفتن داشته باشم سي چهل داستان هم دارم که کتاب نشده است. چندجايي هم خواستند چاپ کنند که زياد جاهاي معتبري نبود.