
پاسخ به رضا اميرخاني، داستان نويس و رئيس انجمن قلم ايران
رئيس، ما شب راحت راحت مي خوابيم،
فيروز زنوزي جلالي
اعتماد؛چندي پيش و بعد از برگزاري مراسم کتاب سال جمهوري اسلامي ايران ، رضا اميرخاني رئيس انجمن قلم ايران در نامه يي که در بسياري سايت ها و روزنامه ها منتشر شد به انتقاد از برخي انتخاب ها و منش هاي حاکم بر اين دوره کتاب سال جمهوري اسلامي در بخش ادبيات داستاني پرداخت.
در جواب اين نامه فيروز زنوزي جلالي و راضيه تجار هريک به صورت جداگانه متن هايي را دراختيار گروه فرهنگي روزنامه اعتماد قرار دادند که در زير مي خوانيد.
رضا اميرخاني، رئيس فعلي انجمن قلم، در نقد و بررسي کتاب سال مطلبي نوشته اند تحت عنوان بسيار تامل برانگيز «همه از ادا درآوردن متنفريم» و مثلاً کاستي هاي داوري کتاب سال وزارت ارشاد اسلامي را در سال جاري با چينشي هدفمند، رقت انگيز و تاسف بار برشمرده اند که حيفم آمد بي پاسخ بماند.
همين جا بگوييم دليل نگارش اين جوابيه پاسخگويي به اميرخاني به عنوان رئيس انجمن قلم است و توقعي که اعضاي انجمن از عنواني چنين دارند تا پخته و سنجيده بگويد و ابا داشته باشد از ارزيابي هايي شتابزده و جهت دار که ماهيت انجمن قلم را زير سوال مي برد و نه اميرخاني به عنوان يک شخص که اگر چنين بود بي گمان حتي کلمه يي در جواب او قلمي نمي شد.
با خواندن عنوان نقد ايشان اول کنجکاو شدم بدانم اين «همه» کيستند و چيستند، همه اينهايي که مثلاً از ادا درآوردن متنفرند. اين گروه متفق و متحد که گويا بنا به مصلحت گردهم آمده اند و ديدم عجب که نويسنده «داستان سيستان» بنا به مصداق تکيه کلام راوي آن کار، که جا و بي جا شعار مي دهد «مومن در هيچ معياري نمي گنجد،» فکر کرده اند لابد بايد مثلاً انتقادشان هم در هيچ معيار نگنجد، و تا بدان جا منورالفکر شده اند که جايي نتيجه گرفته اند؛ «به هر صورت، يک نکته ميان روشنفکران انقلابي(؟،) و ضدانقلاب(؟،) مشترک است، همه ما از ادا درآوردن و دزانفکته(؟،) متفريم.»

و ديدم عجب روزگار غريبي است که رئيس انجمن قلم هم به چنين تفاهم تاسف برانگيزي رسيده است و گويا اينقدر وقت دارد که از حال و احوال همه خلق الله، چه چپ و چه راست باخبر شده بلندگوي اعلام تنفر هر دو جناح به جامعه ادبي شوند، و حيرت ديگر اينکه رئيس انجمن قلم آنچنان آسمان و ريسمان را به هم بافته بودند که حتي گناه انتخاب نشدن رمان «روزگار سپري شده مردم سالخورده» محمود دولت آبادي را که ده دوازده سال قبل به چاپ رسيده است به گردن معاونت فرهنگي امروز در وزارت ارشاد اسلامي انداخته اند،
و چه و چه آنقدر دليل آورده اند تا براي خوشامد غير هم که شده وزارت ارشاد را زير سوال ببرند با اين افترا که؛ اين يک بام و دو هواست، نوعي دورويي و مردم فريبي است و... و...» و واقعاً حيرت کردم که اين رئيس، با همه استعداد عجب کلاف در هم پيچي شده است و همه چيز را بد جور قاطي کرده است و به همين زودي يادش رفته است که همين وزارت ارشاد، به زعم ايشان مشکل دار، که دورو و مردم فريب است لااقل براي انجمن قلم و بقايش چه کارها که نکرده است از واگذاري اعتبار مالي براي برگزاري قلم زرين اش تا... و اين ديگر نهايت...، و بگذريم.
راستش دلم بدجور سوخت بابت اين همه تقابل و تناقض رفتار و گفتار رئيس و... و گفتم به من چه، لابد وزارتي با اين همه تشکيلات و آن مديريت فرهنگي - که در توانايي و دانش ادبي اش در اين پست هيچ شک ندارم - خودشان بهتر از من مي دانند که به اين همه ناروايي ها و فرصت طلبي ها و دلنوازي هاي بي مرز چگونه پاسخ بدهند و شايد هم نخواهند اينقدر خودشان را کوچک کنند که وارد گفت و نگفت هايي چنين سست شوند که در حد و اندازه شان نيست چرا که اگر هر اهل قلمي با اندکي تعمق و باريک بيني مطلب انتقادآ ميز رئيس را از جايزه کتاب سال بخواند زود متوجه تناقض گويي هايي مي شود و بعد تاسف خوردم براي خودم و انجمن قلم و اعضاي متواضع و خاموشش که بايد شاهد انتقادي چنين خام دستانه باشند آن هم از کسي که عنوان رئيس انجمن را يدک مي کشد و لابد بايد بسيار معقول تر و سنجيده تر از اينها عمل کند که اينجا نه پاي خودش که پاي آبروي انجمن قلم در ميان است. واقعاً در اين مثلاً نقد حرف حساب رئيس چيست؟
آيا مي خواهد وزارت ارشاد را زير سوال ببرد يا از اميرحسن چهلتن دفاع کند؟ - چون فکر مي کند جواب وزارت ارشاد به او يک رسوايي است(؟،) - يا دنبال تسويه حساب هاي ديگر است؟ دلش براي ادبيات داستاني اين مملکت سوخته يا بنا به عادت دنبال بسيار احسنت هاي محتمل ديگر، حال از هر جناح
معلوم الحال است؟ راستي مي شود همه را با هم داشت رئيس؟، و...
و اما جز اين گفت و نگفت ها آنچه که در ملغمه نقد رئيس به نوعي به شخص من - به عنوان سر داور کتاب سال - و ساير همکارانم در اين دوره مربوط است و نيز مقصود از اين جوابيه. اينکه بسيار حيرت کردم از توهين هايي تا اين حد صريح و بي ملاحظه از طرف ايشان به داوران کتاب سال. آن هم با عباراتي چون «داوران غيرمتعدل و غيرکارشناس،» که «حقوق چر بشان را مي گيرند،»
و اين حرف که «هيچ کدام از دو داور پيشنهادي انجمن در ميان هيات داوران حضور نداشتند» گويا رئيس يادشان رفته است چه کساني را از انجمن قلم معرفي کرده بودند و سرانجام کارشان چه شد و چرا؟، و نيز لابد بازنمي دانند که اکثر داوران کتاب سال جوشيده و کوشيده از دل انجمن قلمي هستند که متاسفانه فردي چون خودشان و با تهمت هايي از اين دست، از بد روزگار مثلاً رياست اش را به عهده دارند، و نمي دانند اينها، بيشتر از همان دست نويسندگاني هستند که قبل ترها چه در انتخاب کتاب سال انجمن قلم و چه در جشنواره سيدحسن نصرالله با احترام به داوري خوانده بودشان و در معرفي شان با عباراتي چنان پرطمطراق از قدر و منزلت شان ياد کرده بود، گفتم عجب، ناگهان چه شد که آن داوران و آن استادان بي بديل تبديل شدند به داوراني غيرمتعدل و غيرکارشناس؟، بالاخره بايد دم خروس را باور کنيم يا قسم ...جناب رئيس را؟ مگر همين رئيس نبودند که مي گفتند نظر داوران هر چه که باشد برايم محترم است؟ پس چه شد که چنين بي پرده در جامعه ادبي به آنان توهين مي کنند؟ واقعاً اسم اين تناقض تاسف بار را چه مي توان گذاشت؟ آيا رئيس يک انجمن نبايد بسيار پخته تر از اينها عمل کند؟ اين حرف غيرمعقول، تبخترآميز؛ «چرا رمان شطرنج با ماشين قيامت امسال در مقابل کار نه چندان داستاني آقاي بيگدلي راي نمي آورد؟» خبر از کدام استحاله زودهنگام مي دهد رئيس؟ نکند مي خواهيد توانايي تان را در عرضه قضاوت ادبي و نقد به رخمان بکشيد؟ اگر اين ادعا را داريد خب بسم الله اين گوي و اين ميدان، يا لابد فکر مي کنيد مي توانيد به گروه کارشناسان کتاب سال چنين حرفي را حقنه کنيد؟، آيا اين حرف توهين به نظر جمع نيست رئيس؟ آن هم کارشناساني که سرنخ شان - متاسفانه - به همان انجمني برمي گردد که مثلاً شما رياست اش را به عهده داريد؟، با اين احوال ساير اعضاي انجمن قلم در موردتان چه فکر مي کنند؟ اينکه من مي گويم بايد اين اثر باشد و لاغير که عين ديکتاتوري ادبي است؟ نيست مگر؟ مي شود بفرماييد اين من ديگر کيست رئيس؟ اين حرف را با کدام پشتوانه ادبي مي زنيد؟ نه برادر رئيس، درست برعکس تاکيد راوي داستان سيستان اتفاقاً مومن اگر مومن باشد بايد که در تعريف بگنجد،
بايد آنقدر مقبول باشد که در تعريف جامعه ادبي بگنجد، البته اگر که واقعاً مومن باشد، و بدان که تواضع اولين شرط کار است و نه تبختر و گردن زدن، نه چون من مي گويم، برادر، رئيس آرام، لطفاً کمي آرام تر، چون در اينجا ديگر حرف، حرف دفتر و قلم است و نفس حقيقت ، نان به مصلحت هم قرض نمي دهند رئيس، لااقل فکر کنيد که داوران کتاب سال سن و سالي بيشتر از شما دارند و مويي در عرصه دفتر و قلم سفيد کرده اند و متاسفانه - چه درست چه غلط - منصوب اند به همان انجمن قلم شما، و بعد، اين چه يقيني است که با صراحت مي گوييد؛ «به گمانم بايستي بررسي شود که چرا جريان نقد بسيار ضعيفي(؟،) اين چند ساله به اسم انقلاب با همه آثار خوب مستعدان عرصه ادبيات و انقلاب اسلامي مخالفت مي کند؟» آيا واقعاً فکر مي کنيد اعضاي انجمن قلم جزء اين جريان خيالي و فرضي شمايند رئيس؟ خب اگر اين طور است چرا عذرشان را نمي خواهيد؟ اعضايي چنين نامطمئن به چه درد انجمن قلم مي خورند؟ شما که خوب حکم مي دهيد و روابط عمومي تان هم حرف ندارد. شما که رابطه هاي نامحدودي داريد، پس چرا معطليد رئيس؟ و آيا واقعاً فکر مي کنيد دليل بالا نيامدن رمان شطرنج با ماشين قيامت اين است که؛ «اين جريان در بالا آمدن امثال ...، بازنشستگي خود را مي بيند؟» کدام جريان و کدام بازنشستگي؟ باز که غيرمعقول قضاوت کرديد، بايد بيشتر بخوانيد رئيس، قطعيت اين حرف از کجا به شما ثابت شده است؟ آيا اين حرف توهيني مستقيم به اهل قلم نيست؟ به آنهايي که به اندازه عمر شما خوانده اند و نوشته اند و بايد حرمت شان را نگاه داشت؟
و لطفاً بگوييد اين رمان کذا که مي گوييد چه برتري هايي بر چهار آثار گزينش شده ديگر دارد؟ آيا توان مقايسه شان را با هم داريد؟ اگر داريد بسم الله رئيس، از دست اتفاق من بسيار پيشتر از اينها رمان مورد ادعايتان را در ادبيات داستاني نقد کرده ام و فکر مي کنم در برابر نقدهاي بسيار تندي که بر آن شده است و آن را سفت و سخت کوبيده اند بسيار منصفانه تر است، چون هم به جنبه هاي مثبت، هم منفي اش اشاره کرده ام که از تکرارشان پرهيز مي کنم. واقعاً اين است آن ادبيات ديني و اسلامي که حق اش را خورده اند رئيس؟
نکند شما هم مثل بعضي ها فکر مي کنيد هر نويسنده يي مي تواند منتقد هم باشد؟ يا نکند فکر مي کنيد با ... زد و بندي داريم؟ خير رئيس، من شفاف تر از اين حرف ها هستم و تا به حال نان مصلحت نخورده ام و بالکل اهل اين جور بده بستان ها نيستم رئيس، اينکه بيايم براي پيشبرد کارم مجيز هر کس و ناکس را بگويم، و حتي بعد اين همه سال نوشتن، بلد نيستم جا و بي جا تبليغ مصلحتي کنم، نمي دانم چطور بايد دم رئيس ها را ديد رئيس، بلد هم نيستم براي ايجاد رابطه و حفظ موقعيتم شرف و وجدانم را بفروشم و حق ديگري را ضايع کنم، نشنيده ايد هر جا حرف ناحقي زده اند اول معترض شان بوده ام رئيس؟
معيار ما در اين گزينش فقط و فقط فاکتورهاي داستان نويسي معاصر بوده است و بس. درونمايه يي ساق و سالم. داشتن نثري به قاعده و مضموني خوش نشسته در اثر بي ضرب و زور و تناقض گويي و روشنفکرنمايي. هر چند با عيب هايي، مثل تمام آثار ديگر دنيا، معيارمان اينها بودند. شفاف و روشن. حتي اگر «اندکي سايه» هم نبود کارهاي ديگر و اصلح تري نسبت به رمان موردنظرتان بودند که انتخاب شوند رئيس.
ما که ظاهربين نيستيم و معيار که فقط جنگ نيست. نشستيم و خوانديم و گفتيم بايد وجدانمان معيار باشد و بس و بايد از اين جناح بندي ها، دست محبت بر سر دوست کشيدن ها و تاختن به مثلاً غير اجتناب کنيم تا حقي ضايع نشود. پيه اين دست از نامهرباني ها و تهمت و توهين ها را هم از قبل به تنمان ماليده بوديم رئيس، پس چه باک از امثال نقدهايي چنين توهين آميز و پريشان چون مثلاً نقدتان و آن ديگران که بخواهند بگويند يا نگويند؟، حالا بگوييد ما غيرمعتدل و غيرکارشناس هستيم، چه باک رئيس، ما به اين چيزها عادت داريم و حتي حيرت نمي کنيم اگر ببينيم در جايي به نام شهيد، درست در آخرين مرحله کتاب موردنظرتان - با اينکه جزء کتاب هاي راه يافته به مرحله نهايي نيست - ناگاه از کلاه جادو بيرون مي آيد و بهش جايزه مي دهند،
مي بينيد جو ادبي مان را رئيس؟ آدم نبايد انگشت حيرت به دندان بگيرد؟، اين خيلي بد است رئيس اگر که حتي به نام شهيد سياست بازي پيشه کنيم و عرصه يي چنين پاک را اين طور زير سوال ببريم، کجاي کاريم رئيس؟ چرا دم به دم مي گوييم چرا وزارت ارشاد به کتاب سال جايزه نمي دهد، بفرماييد اين هم از کتاب سالمان. پنجاه سکه داد و از رئيس انجمن قلم بافراستي چون شما توهين هم شنيد، انصاف است؟ ... و... اما ما فکر مي کنيم آدم بايد... با خدا و خلوت و وجدانش راحت باشد؛ و طوري از ديو تنش بيرون بيايد که بتواند جواب خودش را در تنهايي هايش به خودش بدهد، آدم - حال در هر قضاوتي - بايد بتواند با صراحت تمام بدون دودوزه بازي مطمئن به خودش بگويد «درست اش همين بود،» تا بتواند راحت بخوابد، راحت راحت، و با وجداني آسوده، که اگر توانست ديگر باقي اش کشک است رئيس، و من تا به حال اين طور خوابيدم، رئيس، ياد گرفته ام اين طور بخوابم، و مطمئنم اينهايي که شب تو جاشان هي غلت و واغلت مي زنند اگر توان محاکات داشته باشند و خوب کند و کاو کنند مي بينند که يک جاهايي بدجور با خودشان و وجدانشان مشکل دارند رئيس،