(1).jpg)
گروه فرهنگي، محسن آزرم؛«گراهام گرين» يک بار نوشته بود که داستان نويس حرفه اي کسي است که هميشه مشغول نوشتن باشد، يا دست کم اين داستان را در ذهنً خودش بپروراند و آماده نوشتن باشد. داستان نويس هاي زيادي را مي شود سراغ گرفت که مصداقً تکه دوم حرف هاي گرين باشند؛ امٌا نويسنده هايي که مشمولً تکه اوٌلً اين نقلً قول شوند، اندک هستند. «جعفر مدرس صادقي» احتمالاً يکي از معدود نويسنده هايي است که هميشه مشغول نوشتن است. کارنامه جعفر مدرس صادقي، کارنامه پïرباري است؛ چه از نظرً کميت و چه به لحاظً کيفيت. هم داستانً کوتاه مي نويسد، هم رïمان و بينً اين دو نوع، ظاهراً هيچ کدام را ترجيح نمي دهد. براي همين است که وقتي خيلي ها فکر مي کنند کتابً تازه اش قرار است مجموعه اي از داستان هاي کوتاه باشد، يک رïمان منتشر مي کند و زماني که همه چشم به راهً رïمانً تازه او هستند، مجموعه اي از داستان هاي کوتاهش را چاپ مي کند. تازه ترين کتابً جعفر مدرس صادقي، «وقايعً اتفاقيه» است؛ داستان هايي که پيش از اين به صورتً هفتگي، در يکي از روزنامه ها منتشر مي شدند و حالا به شکلً کتاب درآمده و «نشر مرکز» غناشرً کتاب هاي مدرس صادقيف پايانً امسال آن را راهي بازار کتاب کرده است. اين گفت وگو با جعفر مدرس صادقي، به مناسبتً چاپ «وقايع اتفاقيه » انجام
شده است.

محسن آزرم
mohsen.azarm@gmail.com
«گراهام گرين» يک بار نوشته بود که داستان نويس حرفه اي کسي است که هميشه مشغول نوشتن باشد، يا دست کم اين داستان را در ذهنً خودش بپروراند و آماده نوشتن باشد. داستان نويس هاي زيادي را مي شود سراغ گرفت که مصداقً تکه دوم حرف هاي گرين باشند؛ امٌا نويسنده هايي که مشمولً تکه اوٌلً اين نقلً قول شوند، اندک هستند. «جعفر مدرس صادقي» احتمالاً يکي از معدود نويسنده هايي است که هميشه مشغول نوشتن است. کارنامه جعفر مدرس صادقي، کارنامه پïرباري است؛ چه از نظرً کميت و چه به لحاظً کيفيت. هم داستانً کوتاه مي نويسد، هم رïمان و بينً اين دو نوع، ظاهراً هيچ کدام را ترجيح نمي دهد. براي همين است که وقتي خيلي ها فکر مي کنند کتابً تازه اش قرار است مجموعه اي از داستان هاي کوتاه باشد، يک رïمان منتشر مي کند و زماني که همه چشم به راهً رïمانً تازه او هستند، مجموعه اي از داستان هاي کوتاهش را چاپ مي کند. تازه ترين کتابً جعفر مدرس صادقي، «وقايعً اتفاقيه» است؛ داستان هايي که پيش از اين به صورتً هفتگي، در يکي از روزنامه ها منتشر مي شدند و حالا به شکلً کتاب درآمده و «نشر مرکز» غناشرً کتاب هاي مدرس صادقيف پايانً امسال آن را راهي بازار کتاب کرده است. اين گفت وگو با جعفر مدرس صادقي، به مناسبتً چاپ «وقايع اتفاقيه» انجام شده است.
مي خواهم از يادداشتً شما در چاپً جديدً «قسمتً ديگران» شروع کنم. در آن يادداشت نوشته بوديد که هيچ داستاني، حتا بعد از چاپ، براي شما تمام نمي شود و اگر بخواهيد يک بار ديگر چاپش کنيد، حتماً دستي در آن نوشته مي بريد. ظاهراً خيلي از نويسنده ها بعد از چاپ شدن يک داستان، مي گويند که کارشان تمام شده است و بايد بروند سراغ داستان بعدي. چه طور مي توانيد با نوشته اي که مالً سال ها قبل است، دوباره رابطه برقرار کنيد؟ اين درجه از وابستگي به يک نوشته، اثري روي داستان هاي بعدي شما ندارد؟ هيچ وقت شده که موقع نوشتن داستاني تازه، به فکر يکي از داستان هاي قديمي بيفتيد و آن داستان را از نو بنويسيد؟
هر داستاني، خوب که فکرش را مي کنم، مي بينم ادامه ي داستان قبلي است. نويسنده از اول تا آخر فقط يک داستان مي نويسد. هر کتابي که چاپ مي کند، فصلي از همان يک داستان است. به ظاهر ممکن است داستان هايي که مي نويسد هيچ ربطي به هم نداشته باشند. درست مثل اين که هر روزي در زندگي هر آدمي با روزهاي قبلي يا بعدي فرق مي کند، يا هر ماهي، يا هر فصلي، يا هر سالي. اما همه ي اينها يک زندگي بيشتر نيست. همان طور که ياد يک روز يا يک ساعتي از يک روز همچنان زنده مي ماند و با تو هست، يک داستان هم همچنان با تو هست و هيچ وقت تمام نمي شود. و خب، معلوم است که وقتي که مي خواهي چاپش کني، يک دستي به سر و گوشش مي کشي. اما اين به معني دوباره نويسي نيست. تغييراتي که من توي داستان هاي قسمت ديگران داده ام، همه در حد حک و اصلاحات است. بارها اتفاق افتاده است که توي چاپ دوم بعضي از داستان ها تغييراتي انجام داده ام. به اين دليل که بعد از چاپ اول يک نکته هايي به نظرم رسيده است که تا قبل از چاپ به نظرم نمي رسيد. هر کتابي توي هر مرحله اي صورت تازه اي پيدا مي کند و توي هر صورتي ايده هاي تازه اي به آدم مي دهد؛ تا قبل از حروفچيني يک صورت، بعد از حروفچيني يک صورت، بعد از صفحه بندي يک صورت، توي اوزاليد يک صورت، بعد از چاپ يک صورت، و توي هر صورتي چيزهايي کشف مي کني که پيشتر نديده اي. اما از چاپ دوم به بعد، اتفاق تازه اي نمي افتد. مي تواني رضايت بدهي که يک تيري است که از کمانت در رفته است و کاري به کارش نداشته باشي.
از آن جا که «قسمتً ديگران» را بيست سال بعد از چاپً اوٌلش، تجديدً چاپ کرديد، ممکن است به صرافتً چاپً تازه اي از «بچه ها بازي نمي کنند» (اوٌلين مجموعه داستاني که در سالً 1356 منتشر کرديد) و رïمانً «نمايش» هم بيفتيد؟ ممکن است در چاپً تازه ي اين دو کتاب هم تغييري بدهيد؟
شايد. چون که هر دوتا کتاب خيلي بدموقع چاپ شدند و ناشر درست و حسابي هم نداشتند. يعني خودم چاپشان کرده بودم. اما البته اگر بخواهم دوباره چاپشان کنم، بايد يک اصلاحاتي انجام بدهم که خيلي وقت مي گيرد. پروژه هاي جديد مجال نمي دهند که برگردم سراغ اين کارها. اما تا دير نشده، بايد فرصتي پيدا کنم و روي هر دوتا کار کنم. يک کتاب ديگر هم که بايد براي چاپ بعدي آماده اش کنم ناکجاآباد است. سفر کسرا هم همين طور. بالون مهتا هم همين طور.
در «من تا صبح بيدارم»، مثلً خيلي از داستان هاي ديگرً شما، فضايي وîهمي هست که نمي شود هيچ جوري از دستش در رفت. به نظرم اين فضا، همان واقعيتي است که در زندگي عادي و روزمره هم مي شود با آن طرف شد و شکستش داد، يا که مغلوب شد و باخت. دو چيز توي اين رïمان هست که خيلي خوب از آب درآمده است. اولي منطقً «بازي» است که اساساً در آن بخش پينگ پïنگ به وضوح ديده مي شود و آن يکي هم وîهم هست. داستان بيش تر از آن که پïر از واقعيت باشد، پïر از وîهم است. موقع نوشتنً اين داستان، نيازي به واقعيت نمي ديديد، يا اين که مي خواستيد از دستش فرار کنيد؟
چرا فرار کنم؟ هيچ دليلي نمي بينم که فرار کنم. چون که از هر طرفي هم که فرار کني، يک واقعيت ديگري جلوي چشمت سبز مي شود که به همان اندازه ي واقعيت قبلي واقعيت دارد و بايد با اين يکي هم دست و پنجه نرم کني. اما توي همين واقعيتي که از همه طرف ما را محاصره کرده است و اين همه يکنواخت و تکراري به نظر مي رسد، يک چيزهايي هست که ما با نگاه اول نمي بينيم. شايد من دنبال اين چيزها بوده ام. بامزه اينجاست که همه ي چيزهايي که ما اسمشان را وهمي و تخيلي و فانتزي مي گذاريم به همه ي چيزهايي که اسمشان را واقعيت مي گذاريم متصل اند و حتا گاهي وقت ها هيچ فرقي با آنها ندارند. اين فضايي هم که شما اسمش را وهمي مي گذاريد براي خودش يک واقعيتي دارد که با آن واقعيتي که عادت کرده ايم فقط کمي فرق دارد و فرقش هم اين است که به اين يکي عادت کرده ايم و به آن يکي عادت نکرده ايم يا از کنار آن يکي فقط عبور کرده ايم و ناديده اش گرفته ايم يا روي بعضي نکته ها درنگ نکرده ايم. ما عادت داريم که از روي همه چيز عبور کنيم و برنمي گرديم نگاه کنيم ببينيم چي بود. بچه ها درنگ بيشتري مي کنند. چون که دوست دارند بازي کنند. بزرگترها معمولا حوصله ي بازي کردن ندارند يا بازي کردن را زيادي جدي مي گيرند و آن قدر جدي مي گيرند که ديگر بازي نيست. خيلي چيزها هست، خيلي بازي ها هست، که در کودکي ناتمام مي ماند و شايد بعدها، توي يک فرصت ديگري، ادامه پيدا کند و يک نتيجه اي بدهد. من با اين به قول شما «منطق» بازي خيلي دوست دارم بازي کنم. يکي از مشغله هاي ذهني من بوده است از سال ها پيش، از همان زماني که اولين داستان هاي خودم را مي نوشتم، و هنوز هم هست.
«ديدار در حلب» ظاهراً با کارهاي ديگرتان فرق دارد. اين فرق را مي شود توي همه چي داستان ديد؛ مثلاً در نثري که انتخاب کرده ايد و جمله هاي بلندي که گاهي يک صفحه ي کتاب شده اند. البته اين فقط يک جنبه ي داستان است و جنبه ي مهم تر، شخصيت پردازي و روندً داستان گويي است. مي دانم که اگر بپرسم ايده ي نوشتن همچو داستاني از کجا به فکرتان رسيد، پاسخي نمي دهيد، بنابراين سئوالم را اين طور مطرح مي کنم که انگار خواسته ايد يک داستانً «به روز» بنويسيد و خوب که فکر مي کنم، مي بينم در سال هاي نه چندان دور، «شاه کليد» را هم در کارنامه تان داريد که احتمالاً باز به همين دليلً به روز بودن، درست وحسابي ديده نشد.

به هيچ وجه قصد نداشتم يک داستان به روز بنويسم. اصلاً من بلد نيستم به روز بنويسم. اما خب، چيزهايي که دور و برمان اتفاق مي افتد، يعني همان وقايع اتفاقيه، لابد روي هر آدمي تاثير مي گذارد و روي هر چيزي که آدم مي نويسد تاثير مي گذارد. ما همگي، چه دلمان بخواهد و چه دلمان نخواهد، توي وقايع اتفاقيه زندگي مي کنيم. دست خودمان نيست. اما من هيچ وقت به اين دليل که يک موضوعي داغ است و باب روز است چيزي ننوشته ام. من کار خودم را کرده ام و گاهي از قضا انتشار کتاب مصادف بوده است با يک ماجرايي که يک شباهتي به موضوع کار من داشته است. اما اين فقط يک شباهت ظاهري بوده و يک انگيزه ي ديگري پشت ماجرا بوده که برمي گشته است به خيلي وقت پيش و هيچ ارتباط مستقيمي به ماجرايي که همين يکي دو سال پيش اتفاق افتاده نداشته است. درست به همين دليل، همه ي آنهايي که به خاطر موضوع به سراغ اين دوتا داستان رفته بودند سرخورده شدند، چون که آن چيزي را که دنبالش مي گشتند توي اين داستان ها پيدا نکردند. يا اين که سرخورده شدند، يا اين که دچار سوء تفاهم شدند. جناب منتقدي که يکي از همکارهاي شما هم هست، نوشت نويسنده شتابزده عمل کرده است. چون که خيال مي کرد من به دليل جذابيت موضوع دست به اين کار زده ام تا کتاب را بموقع به دست خواننده برسانم. اين منتقد گرامي، در نهايت شتابزدگي، به اولين استنباط ممکن و دم دست ترين تصور ممکن چسبيد تا به اين ترتيب هم خيال خودش را راحت کند و هم خيال خواننده هاي روزنامه را. همان اولين تصوري که ممکن بود براي هر رهگذري فقط با ديدن اسم کتاب پيش بيايد. يکي از کارهاي هر منتقدي فکر مي کنم اين است که با همين اولين تصورات و سوءتفاهم هاي ساده لوحانه دربيفتد، نه اين که تحت تاثير آنها باشد. من که فکر مي کنم در اغلب مواقع منتقدين از خواننده هاي معمولي خيلي عقب ترند و به همين دليل است که نمي توانند هيچ تاثير مثبتي بگذارند. فقط به سوء تفاهم ها دامن مي زنند و خوانندگان محترم را سردرگم مي کنند. فقط همين کار را خوب بلدند.
«آب و خاک» را فکر مي کنم پيش از «ديدار در حلب» نوشته باشيد، هرچند احتمالاً زماني منتشرش کرده ايد که مثل هر داستانً ديگري بارها بازنويسي شده است. شيوه اي که براي داستان گويي در «آب و خاک» انتخاب کرده ايد و هر فصلً رïمان را به يکي از آدم ها اختصاص مي دهيد، به نظرم، يک جور شگردً سينمايي است.
اين هم يکي از شباهت هاي داستان نويسي با سينماست. داستان نويسي مدرن البته، نه حکايت نويسي. توي داستان هميشه هر ماجرايي را که مي خوانيد جلوي چشمتان مي بينيد، هميشه يک دوربيني وجود دارد و هميشه بايد معلوم باشد که اين دوربين کجاست و از کجا داريم به واقعه نگاه مي کنيم. توي حکايت نويسي، فقط تعريف مي کنيم که ملکشاه سلجوقي در کدام شهر به دنيا آمد و با کي ازدواج کرد و در چه تاريخي به پادشاهي رسيد و در چه تاريخي او را کشتند و خواجه نظام الملک را کجا کشتند و کي کشتند و کي کشت، اما در داستان نويسي، شما همه ي اين اتفاقات را بايد به چشم ببينيد. من هميشه سعي مي کنم همه چي را نشان بدهم. تعريف هم اگر مي کنم، مال اين است که يک اطلاعات مفيدي بدهم که براي تماشا کردن اين صحنه اي که دارم نشان مي دهم به درد مي خورد. فقط براي همين. اگر جايي را سراغ داريد که دوربين از دست من افتاده است لطفا به من بگوييد. اما توي اين داستان، قضيه يک کمي با داستان هاي ديگر فرق مي کند. توي اين داستان، فصل به فصل، دوربين دست به دست مي شود و توي هر فصلي، مقيد مانده ام به ديدگاه يکي از آدم هاي داستان. اين شگردي بود که توي يک داستان ديگر هم زده بودم. توي اولين رماني که نوشتم. همان رمان نمايش که اسمش را برديد. يک ماجرايي بود که فصل به فصل از ديد آدم هاي درگير در ماجرا ادامه پيدا مي کرد و توي هر فصلي دوربين پشت سر يکي از آنها بود - همان که توي اين فصل و توي اين قسمت ماجرا بيشتر از ديگران دخيل بود. سنگيني ماجرا روي هر کس که بود، از ديد او داستان را دنبال مي کرديم. اما هيچ کس اشاره اي به اين مطلب نکرد. البته هيچ نقدي در باره ي آن کتاب چاپ نشد. فقط يکي بود که نقد نبود، فقط فحش داده بودند. اما به هر حال، دوستاني هم که کتاب را خوانده بودند و اظهار نظرهايي مي کردند، ديدم هيچ التفاتي به اين قضيه نکرده بودند. اين بود که در مورد آب و خاک فکر کردم شايد بهتر باشد که تاکيدي بکنم بر ماجرا. هر فصلي با اسم يکي از کاراکترها شروع مي شود و اسم طرف با حروف سياه چيده شده است تا کاملا معلوم باشد که موضوع از چه قرار است.
سه کتابً آخري که منتشر کرده ايد، رïمان هستند و شما علاوه بر اين ، نويسنده ي داستان ً کوتاه هم هستيد. مجموعه داستان وقايع اتفاقيه از دل داستان هايي درآمده که يک سال تمام در يکي از روزنامه ها مي نوشتيد. اين نوشتن هفتگي و منظم چه جور تجربه اي بود؟ بعيد است که دستي به سر و گوش آنها نکشيده باشيد. ولي مي خواهم از زبان خودتان بشنوم که چه چيزهايي در مرحله ي روزنامه به کتاب تغيير کرده است؟
خب، معلوم است که يک تغييراتي داده ام. ولي فقط در حد همان دستي به سر و گوش مطلب کشيدن بوده است. هيچ چي را زير و رو نکرده ام. چون که دلم نمي خواست دست به ترکيب حال و هواي اين داستان ها بزنم. اما اين وقايع اتفاقيه تجربه ي خيلي محشري بود براي من. توي روزنامه ي شرق درست يک سال طول کشيد. اما سابقه اش برمي گردد به سالها پيش. روزنامه نگاري مي کردم. تمرين نوشتن. ترجمه، نقد کتاب، خبرنويسي، گزارش نويسي. اما مشغله ي اصلي و کاري که بيشتر از هر کار ديگري جدي مي گرفتم داستان نويسي بود که تازگي ها شروع کرده بودم. يکي دوتا داستان اين طرف و آن طرف، توي ضميمه ي ادبي آخر هفته هاي روزنامه، توي ماهنامه ي رودکي، توي پيک جوانان، چاپ کرده بودم. اما سه چهار برابر آن چه که چاپ مي کردم پاره مي کردم مي ريختم دور. تحت تاثير ترجمه هايي که خوانده بودم، يک چيزهايي مي نوشتم که راضيم نمي کرد، رابطه برقرار نمي کرد. احساس مي کردم ادا توش بود، قرتي بازي و روشنفکربازي توش بود. اما توي روزنامه مجبور بودم يک جور معقولي کار کنم. کار روزنامه تجربه ي خيلي درخشاني بود براي من و خيلي چيزها به من ياد داد. بيشتر گزارش مي نوشتم. گزارش صفحه ي پنج. اولين صفحه ي لايي روزنامه. توي گزارش ديگر نمي شد قرتي بازي درآورد. جاي جنگولک بازي نبود. بايد سرراست و بدون ابهام مي نوشتي. خودتان بهتر مي دانيد. روزنامه جاي تفنن و قرتي بازي نيست. اولين شرط روزنامه نگاري اين است که بايد بتواني ارتباط برقرار کني و ساده و سرراست بنويسي. گزارش هايي که مي نوشتم سرراست و دودوتاچهارتايي بود و ياد گرفته بودم که بدون حواشي و بدون ابهام بنويسم و بپردازم به اصل مطلب. اما توي گزارش هايي که مي نوشتم، کم کم شروع کردم به تقلب و جعل واقعيت. حرف توي دهن مردم مي گذاشتم. آدم هايي درست مي کردم که وجود خارجي نداشتند (نه وجود داخلي داشتند نه وجود خارجي) و از قول آنها حرفهايي مي زدم که خودم دلم مي خواست و به درد گزارشم مي خورد. خود به خود و به طور خيلي غريزي، داشتم برمي گشتم به سمت داستان نويسي، اما اين دفعه با يک نگاه ديگر و يک استنباط ديگر. تا اين که يک ستون هفتگي بود به اسم وقايع اتفاقيه، يکي از دوستان عزيزم که روزنامه نگار باتجربه اي بود و داستان نويس بود باني اين ستون بود و هر هفته يک داستاني براي اين ستون مي نوشت. مسافرتي براي او پيش آمد. ستون چند هفته اي معطل مي ماند. گفت جعفر، حوصله داري اين ستون را ادامه بدهي؟ از خدا دلم مي خواست. چون که توي صفحه ي گزارش هم ديگر جاي من نبود. مي دانستم که کار خودم را خوب انجام نمي دهم. چون که گزارش تا وقتي گزارش بود که مستند بود و عين واقعيت. اما وقايع اتفاقيه داستان بود و داستان يعني جعل واقعيت. داشتي با همان مصالحي کار مي کردي که توي صفحه ي گزارش کار مي کردي، اما با يک دستکاري جزئي يک واقعيت جديدي درست مي کردي که عين واقعيت نبود، تبديل شده بود به داستان. کاري را که دوست عزيزم توي اين ستون مي کرد ديده بودم و ديده بودم که چه جوري مي شود بر اساس اتفاقاتي که دور و برت مي افتد، اتفاقاتي که براي خودت مي افتد يا به چشم خودت مي بيني، يک گزارش شخصي دست اول بنويسي، بروي توي دل يک واقعه اي و همان تجربه ي خودت را و همان چيزي را که خودت مي بيني تعريف کني، و اين با يک گزارش از بيرون و از زاويه هاي مختلف خيلي فرق مي کند. چون که شما اهل سينما هستيد، يک مثال سينمايي مي زنم. مقايسه کنيد آدمي را که با يک دوربين دستي مي رود توي يک واقعه اي و آن تصويرهايي را که خودش مي بيند براي ما ضبط مي کند و خودش هم توي اين واقعه حضور دارد يا اين که همان دور و برها ايستاده است و دارد واقعه را تماشا مي کند، با يک هيئت فيلمبرداري عريض و طويل که با دوربين حرفه يي و با وسايل نورپردازي و دنگ و فنگ کامل مي رود سر صحنه و مي خواهد يک تصوير مستند از بالا و پايين و چپ و راست بگيرد. توي اين فيلم دومي، شما عوامل صحنه را نمي بينيد، اما سنگيني حضورشان را احساس مي کنيد و همه چي را از دور و با فاصله تماشا مي کنيد. اما توي فيلم اولي، آن که با يک دوربين سبک مي رود توي دل ماجرا شما را مي برد يک جاهايي که هيچ کس ديگري نمي تواند ببرد و چيزهايي را به شما نشان مي دهد که فقط با يک دوربين شخصي و سبک مي شود ديد.