چهارشنبه، 23 اسفند 1385 - شماره 1354
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
خريد از ته دنيا

ولي الله خليلي

پاساژ بهشت يا باغچه. پاساژي که به قول بهزاد يکي از فروشنده هاي آن «ته دنيا است براي خريد کردن».پاساژي روباز که در آن نه از مغازه خبري هست، نه از ويتريني و نه جايي براي پرو لباس. اينجا نقش مانکن ها را هم خيلي از فروشنده ها خود بازي مي کنند.

پيرمرد 70 ساله يي که سه تا از دندان هايش طلا است و کلاه شاپويي به سر دارد و خود را «اکبرپلنگ» معرفي مي کند يکي از همين مانکن هاي متحرک است. او که 6 لباس (پيراهن راه راه، پيراهن با چهارخانه هاي سفيد، جليقه بافتني مشکي رنگ، کت سورمه يي و کتي خاکستري و پالتو قهوه يي بلند) به تن کرده تا به گفته خود مشتري ها «تن خور» لباس هاي او را خوب ببينند، مي گويد؛ «اينجا پاساژ بدبخت ها و بي پول ها براي خريد کردن است. »

در باغچه مغازه ها گوني و پارچه هايي است که روي زمين پهن شده اند. هر کسي زودتر به اينجا برسد جاي بهتري براي برپا کردن مغازه خود پيدا مي کند؛ پاساژي که هر روز به جز جمعه ها تعطيل است کار خود را از ساعت شش صبح شروع مي کند.

پاساژي که در اصل حياط يک کاروانسراي قديمي در وسط بازار مولوي است و سال ها است به محل فروش انواع و اقسام وسايل دست چندم به خصوص لباس تبديل شده. وسط حياط پر از کوپه و تپه هاي بلند و کوتاهي است که از لباس هاي روي هم ريخته تشکيل شده.

لباس هاي رنگارنگ که رنگ خود را در طول زمان از دست داده اند .لباس هاي مچاله و گوله شده که روي هم به فروش مي رسند. اينجا براي خريد لباس بايد در بين لباس هايي که روي هم ريخته شده اند، لباس مورد نظر را پيدا کرد.

خيلي از لباس ها پارگي و زدگي دارند. مثل چادري که صغرا 700 تومان مي فروشد و روي آن پنج سوراخ ديده مي شود.

خيلي از لباس ها هم در مرور زمان پوسيده شده اند. لباس هايي که برخي از آنها مثل کت خاکستري که سر آستين هايش رفته، در زمان جنگ جهاني دوم دوخته شده است. روي آستر اين کت که بر دوش پسر جواني است در کنار مارک نوشته «paris1943 ». يعني اين کت 63 سال پيش و زماني که هيتلر فرانسه را اشغال کرده بود دوخته شده است.

اصلي ترين ويژگي که باغچه يا پاساژ بهشت را از ديگر پاساژ ها براي خريد متمايز مي کند ارزان بودن لباس هاي اينجا است؛ ويژگي که مرد ميانسالي که سبيل ندارد و خود را «محمد سبيل» معرفي مي کند و از فروشنده هاي باغچه است آن را «خريد مفتي» مي خواند.

در باغچه مي توان انواع و اقسام لباس هاي زير زنانه و مردانه در رنگ هاي مختلف را با قيمت 50 تا 100 تومان، انواع و اقسام شلوار و دامن را با قيمت 600 تا 1500 تومان، کاپشن را از دو هزار تا 5 هزار تومان، کت را از 1500 تا 3 هزار تومان، انواع و اقسام لباس هاي بچگانه را از 200 تا دو هزار تومان و انواع کيف ها و کفش هاي مختلف را از 400 ،500 تومان تا 5 هزار تومان مي توان خريد.

البته لباس هاي دسته دوم با مارک هاي معروف در باغچه نسبت به لباس هاي ديگر خيلي گران تر است. گاهي قيمت اين اجناس تا 10 ،20 هزار تومان هم مي رسد. مثلاً يک جفت کفش دسته دوم با مارک adidasi در باغچه حدود 10 هزار تومان است. صاحب اين کفش مي گويد؛ «همين adidasi در چهارراه استانبول و مغازه هاي شمال شهر کمتر از 200 هزار تومان نيست.»

سه تا شلوار يا دو کيلو سيب زميني «دو کيلو سيب زميني نخر سه تا شلوار ببر». اين جمله يي است که «قربان علي» 50 ساله که زير درخت بزرگ در حياط باغچه بساط کرده فرياد مي زند. او مي گويد؛ «لباس هايي که اين جا به فروش مي رسد دورريزها و لباس هاي کهنه يي است که دوره گردها از محله ها و نقاط مختلف شهر به خصوص شمال شهر جمع مي کنند يا از در خانه ها مي خرند.»

او که به گفته خود «روزي 8 ،7 هزار تومان کاسبي مي کند»، مي گويد؛ «مشتري هاي ما صاحبان کارخانه هايي هستند که خرده پارچه لازم دارند و دوره گردهايي هستند که لباس در محله هاي جنوبي و حاشيه شهر تهران و شهر هاي ديگر مي فروشند و کولي ها، گداها، معتادان و کارتن خواب ها آدم هاي بي پولي هستند که نمي توانند از مغازه ها خريد کنند.»

«صديقه» زن 54 ساله که بعد از يک ساعت اتوبوس سواري خود را از ورامين به باغچه رسانده يکي از همين مشتري ها است. در زنبيل قرمزرنگ او سه تا پيراهن کاموا، دو تا شلوار و دو تکه لباس زير به چشم مي خورد که از باغچه با پرداخت سه هزار تومان خريده است. او مي گويد؛ «با پول کارگري در خانه هاي مردم که نمي توانم براي سه بچه، شوهر مريض و خودم از مغازه لباس نو بخرم.»

او مي گويد بعد از اينکه لباس ها را به خانه مي برد چند بار خوب با آب جوش و تايد مي شويد تا خوب تميز شود و بعد مي پوشند. او چادر مشکي سر خود را نشان مي دهد و مي گويد؛ «از همين جا،500 تومان خريدم.»

«مشهدي محرم» هم که 10 سال است با فروش لباس هاي دست دوم در محله هاي ورامين، قرچک، شوش، امام زاده هاشم و شهر ري به قول خود يک لقمه «نان بخور و نمير» به خانه مي برد از ديگر مشتري هاي اينجا است. او مي گويد؛ «بعد از اينکه از اينجا لباس مي خرم آنها را در خانه تعمير مي کنم. پارگي ها را مي دوزم و رفو مي کنم و بعد چند برابر قيمتي که اينجا خريده ام مي فروشم.»او شلواري را که اينجا هزار تومان مي خرد بعد از تعمير و اتو تا 2 هزار تومان و پيراهني را که اينجا 500 تومان مي خرد تا هزار تومان به فروش مي رساند.

البته باغچه يا پاساژ بهشت تنها محل فروش لباس نيست. اينجا مي توان دست دوم هر آن چيزي که در يک خانه براي زندگي لازم است پيدا کرد. از ريش تراش و پرده و پتو و کتاب دست دوم گرفته تا لوازم برقي از جمله تلويزيون و چرخ گوشت. در اينجا حتي مي توان با 2 تا 3 هزار تومان در بين خرت و پرت هايي که به فروش مي رسد دندان هاي مصنوعي هم پيدا کرد. البته بورس اصلي باغچه همان لباس دست دوم است.

اما پاساژ بهشت به جز مغازه هاي سيار فروش لباس و وسايل ديگر داراي بخش هاي جانبي هم هست که مهم ترين آنها کافي شاپ اينجا يا قهوه خانه باغچه است. قهوه خانه يي که دور حياط جاي گرفته و مثل کافي شاپ در پاساژهاي شمال شهر محل استراحت، قرار گذاشتن و خوردن چاي و چيزهاي ديگر است. قهوه خانه يي با سه رديف صندلي هاي پلاستيکي، ديوارهايي با کاشي هاي سفيد جرم گرفته و سماورهاي بزرگ که در حال جوش هستند. در اينجا چاي 75 تومان و چاي و سيگار 125 تومان است. در اين قهوه خانه مي توان فروشنده ها، خريدکنندگان باغچه و افراد قوزکرده يي را که در حال چرت زدن هستند و چند سانتي بيشتر تا اينکه سرشان به روي ميز بخورد فاصله نمانده، ديد. قهوه خانه خيلي وقت ها محل جوش خوردن و مذاکره در مورد معاملات و فروش اجناس پاساژ است؛ پاساژي که با نزديک شدن عقربه ساعت به سه بعدازظهر انگار توفاني از جمع کردن لباس ها از روي زمين در آن به پا مي شود. فروشندگان مشغول جمع کردن مغازه هاي پارچه يي خود از روي زمين مي شوند و گرد و خاک به هوا مي رود و خريدکنندگان هم سعي مي کنند با زدن آخرين چانه ها لباس مورد نظر را بخرند. لباس ها و وسايل که فروخته نشده اند کم کم در گوني هاي بزرگ سفيد و زرد جا خوش مي کنند. براي خارج شدن از اينجا بايد خروجي را که 200 تومان است به يکي از ماموران شهرداري که جلوي در اصلي پاساژ ايستاده داد. شهرداري منطقه 12 پنج سال است که با نظارت به کار اين پاساژ اقدام به ساماندهي باغچه کرده است.

يکي از ماموران شهرداري که جلوي در ايستاده و دوست ندارد نامش در گزارش آورده شود، مي گويد؛ «در اين جا روزي 5 ، 6هزار نفر تردد دارند و حداقل 2 ، 3 هزار نفر از اينجا نان مي خورند.»

پيک هاي بهاري از اعماق تاريخ مي آيند

آرزو رسولي

«يه پيرمرد توپولي/ ريشش سفيد، لپش گلي/ شلوار قدک، ترمه قبا/ گيوه ابريشم به پا/ اسب سفيد سوار بود/ پشتش يه کوله بار بود/ چي تو اون انبونه/ خدا خودش مي دونه» .(منوچهر نيستاني)

در داستان ها و باورهاي ايراني، در نخستين روز بهاري سر و کله پيرمردي با کوله باري در دست پيدا مي شود که پيام آور بهار است و در کوله بارش هديه هايي است براي کودکان. کودکان هر سال در انتظار عمونوروز و دريافت هديه يي از او به سر مي برند؛

«بايد برم در بزنم/ به بچه ها سر بزنم/ گشت بزنم تو کوچه ها/ عيدي بدم به بچه ها/ صحرا رو سبزه زار کنم/ باغï پر از بهار کنم/ شکوفه بارونش کنم/ از گل چراغونش کنم» .(منوچهر نيستاني)

او وقتي مي رسد، اسپند در آتش مي ريزد و با خود بوي خوش مي آورد.

طبق باورهاي مردمي، پيرزني هست که عاشق عمونوروز است.

او هر سال به هنگام عيد خانه را آب و جارو مي کند، خود را بزک مي کند، چاي و شيريني را آماده مي کند و در انتظار آمدن عمونوروز مي نشيند. اما پيش از آمدن عمونوروز به خواب مي رود. عمونوروز که مي آيد، دلش نمي آيد پيرزن را بيدار کند. بوسه يي بر پيشاني او مي زند، چايش را مي خورد و مي رود. به اين ترتيب، پيرزن و عمونوروز هيچ گاه همديگر را نمي بينند. پيرزن را نماد ننه سرما تعبير کرده اند و مي گويند اين دو نبايد همديگر را ببينند وگرنه دنيا به آخر مي رسد.

باور عمونوروز با داستان هاي حاجي فيروز و ميرً نوروزي گره خورده است. شايد بنياد همه اينها به عيد اîکيتو و ازدواج مقدس بازگردد. عيد اکيتو همتاي بين النهريني عيد نوروز است که بنيان آن ازدواجي مقدس بوده است؛ ازدواجي ميان الهه و شاه. شايد اين ازدواج مقدس بعدها به عشق ميان پيرزن و عمونوروز تغيير شکل داده است و شايد هم صورت ايراني داستان چنين بوده است.

در اينجا و در بررسي حاجي فيروز در ادامه مقاله، بنيان اين داستان ها را در داستان هاي بين النهريني مي جوييم. اين به آن معنا نيست که ايرانيان عيد خود و باورها و آداب و رسوم خود را از بين النهرين گرفته باشند. اينجا مساله فقط شباهت هاي فرهنگي و اعتقادي ميان مردم اين دو سرزمين است و چون از بين النهرين باستان مدارک بيشتري موجود است، ما به ناچار براي بررسي اعتقادات مردمان بومي سرزمين ايران پيش از مهاجرت آرياييان به اين سرزمين، به اسناد بين النهرين توسل مي جوييم. در ايران، آثاري به جا نمانده، تنها يک سنت شفاهي و زنده است که اين باورها و آيين ها را حفظ کرده است، مانند پيک نوروزي که به حاجي فيروز شهره شده است.

بنابر اساطير بين النهرين، ايشتîر، ايزدبانوي باروري و زايش، هبوط مي کند و به جهان زيرين (جهان مردگان) سفر مي کند. براي او ديگر بازگشتي نيست. پس از فرو شدن ايشتر، زايش و باروري بر زمين باز مي ايستد. خدايان در صدد چاره جويي بر مي آيند و سرانجام موفق مي شوند آب زندگي را به دست آورند و بر ايشتر بپاشند. اما طبق قانون سراي مردگان، ايشتر بايد جانشيني برگزيند تا او را به جاي خود به جهان زيرين بفرستد. ايشتر شوهر خود، دوموزي، را که از بازگشت او ناخشنود است، برمي گزيند. جامه سرخ به تن دوموزي مي کنند، روغن خوشبو به تنش مي مالند، ني لاجوردٍنشان به دستش مي دهند و او را به جهان زيرين مي کشانند. دوموزي ايزد نباتي است که با رفتنش به جهان زيرين گياهان خشک مي شوند. پس چاره چيست؟ خواهر دوموزي نيمي از سال را به جاي برادرش در سرزمين مردگان به سر مي برد تا برادرش به روي زمين بازآيد و گياهان جان بگيرند. بالا آمدن دوموزي و رويش گياهان همزمان با فرا رسيدن بهار و نوروز ما ايراني هاست. در آن هنگام که دوموزي به همراه مردگان بالا مي آيد و سال نو آغاز مي شود، ايرانيان نيز به استقبال فٍرîوîهٍرهاي مردگان مي روند و براي روان هاي مردگان که به خانه و کاشانه خود بازگشته اند، مراسم ديني برگزار مي کنند. همزمان با اين آداب و رسوم، حاجي فيروز با جامه يي سرخ و چهره سياه و دايره زنگي در دست، فرا رسيدن بهار را نويد مي دهد. آيا اين جامه سرخ حاجي فيروز همان جامه سرخي نيست که بر تن دوموزي کرده اند و وي به هنگام بازگشت به جهان زندگان آن را هنوز بر تن داشته است؟ آيا چهره سياه حاجي فيروز نشان از تيرگي جهان مردگان ندارد؟ و آيا دايره زنگي او و ني لبکي که همراه با او مي نوازد، همان ني و سازي نيست که به دست دوموزي داده اند؟

تغيير ني لبک دوموزي به دايره زنگي حاجي فيروز، شايد حاصل دگرگوني ابزار موسيقي طي زمان باشد يا شايد همتاي ايراني دوموزي در شکل قديمي اسطوره هم با دايره زنگي به جهان زيرين مي رفته و سپس بازمي گشته و با نواختن آن، آمدن خود را خبر مي داده است. خبر مسرت بخشي که در قالب شعرهاي حاجي فيروز باقي مانده است؛ «حاجي فيروزم/ سالي يه روزم».

ريشه عمونوروز را هم بايد در همين داستان و ازدواج مقدس شاه با الهه جست وجو کرد. شاه به زيرزمين فرستاده مي شود و بانو را به روي زمين مي آورند تا سبزه و گل سبز شود. در واقع، اين مراسم نوعي قرباني کردن شاه بوده است.

اما با گذشت زمان، تصوير شاه در قالب عمونوروز به پيرمردي بدل گشته که شايد نمادي از پير زمانه شده باشد و هر سال با آمدن خود گذشت زمان را هم يادآور مي شود. نمي دانيم باور کوله بار پر از تحفه او براي کودکان از گذشته وجود داشته يا اين باور بعدها در مورد او، شايد در تلفيق با بابانوئل اروپاييان، به وجود آمده است. اما مي دانيم که هنوز هستند بسياري خانواده هاي ايراني که شب عيد هدايايي از طرف عمونوروز بالاي سر کودکان خود مي نهند و آنها را با اين باور کهن سرزمين ايران آشنا مي کنند.

به هر حال، در مقايسه تحليلي با اساطير بين النهرين درمي يابيم که مراسم نوروز و پيک هاي بهاري ريشه يي بسيار کهن در اين سرزمين دارند و بازمانده اقوام ديرينه سالي هستند که پيش از مهاجرت آرياييان به فلات ايران زندگي مي کردند و آثاري از روزگاراني مقدم بر هزاره اول پيش از ميلاد از خود به يادگار گذاشته اند. تمدن هاي سيلک و جيرفت شاهدان خوبي بر اين گفته اند.

اما چگونه است که اين سنت هاي کهن نوروزي و از آن جمله حاجي فيروز با نام ها و مناسبت هاي گوناگون در طول تاريخ اين سرزمين حفظ شده اما مشابه اين آيين ها در بين النهرين (عراق کنوني) با آن همه سند و مدرک به فراموشي سپرده شده است؟ اين را ديگر بايد در ويژگي فرهنگ ايراني جست وجو کرد و از طرفي، گواه ديگري بر بومي بودن و مردمي بودن اين سنت هاست. چون تنها سنت ها و آيين هايي که از دل مردم جوشيده باشد، مي تواند اين چنين در ادوار مختلف دوام بياورد و هر چند نامش تغيير کند، باقي بماند.

نوروز در 10 گوشه آسيا
گروه فرهنگ؛ شايد آداب در هر سرزميني رنگي داشته باشد اما همگي بوي نوروز مي دهند و از آمدن بهاري ديگر سخن مي گويد.

پاکستان

«نوروز» پاکستان را «عالم افروز» مي نامند. به معناي روز تازه رسيده که با ورود خود جهان را روشن و درخشان مي کند.پاکستاني ها به سالنماي نوروز اهميت خاصي مي دهند. به همين علت گروه ها و دسته هاي مختلف ديني و اجتماعي در صفحات اول تقويم هايشان به توضيح نوروز و ارزش و اهميت آن مي پردازند و اين تقويم را در پاکستان «جنتسري» مي نامند.

از آداب و رسوم عيد نوروز ميان مردم پاکستان مي توان به خانه تکاني، پوشيدن لباس نو، تهيه انواع شيريني مثل «لدو» ، «گلاب حامن»، «رس ملايي»، «شکرپاره»، «کريم رول» و... اشاره کرد.پاکستاني ها بر اين باورند که مقصد اصلي نوروز، اميدواري و در امن و صلح و آشتي نگه داشتن جهان اسلام و عالم انسانيت است.

افغانستان

چهارشنبه پس از آغاز سال، روزي است که زنان افغان هرات دسته جمعي به باغ نسوان مي روند. در اين روز زنان طناب به شاخه هاي درختان مي بندند و روي آن تاب مي خورند. بساط غذا و چاي و قليان هم در اين روز به راه است. مردان نيز براي خود مراسمي دارند. به امامزاده هاي اطراف شهر مي روند يا در کوه و دشت اردو مي زنند.در شهر هرات زنان و دختران تا سه روز از خانه بيرون نمي آيند و از مهمانان پذيرايي مي کنند.

باغ نسوان در هرات در اين روز تنها مختص زنان است و به اين روز جشن نوروزي زنان مي گويند. زنان در اين روز مقداري از کرم ابريشم را داخل کيسه پارچه يي ريخته و به گردن مي آويزند و معتقدند که اين پيله بر اثر گرما و عرق بدن جان مي گيرد. روز چهارم آن را روي درخت توت مي گذارند تا با خوردن برگ درختان رشد کند.

آذربايجان

آذربايجاني ها فرزندان خود را که در نوروز به دنيا آمدند با دو اسم نوروز و بايرام صدا مي زنند و مردم از چله کوچک، خود را براي استقبال از عيد نوروز آماده مي کنند.

مراسم نوروز در آذربايجان کمابيش شبيه آن چيزي است که ما در ايران برگزار مي کنيم. برخي روستانشينان اين کشور سفره هفت سين مي گسترند و همه مردم اين کشور مراسم چهارشنبه سوري را برگزار مي کنند اما مردم اين کشور مراسم سيزده به در ندارند.

تاجيکستان

نوروز در تاجيکستان عيد بزرگ است. مردم اين کشور به خصوص بدخشانيان تاجيک خانه تکاني مفصلي دارند. بنابر يک رسم ديرينه پيش از نوروز بانوي خانه وقتي خورشيد به اندازه يک سر نيزه بالا آمد، دو جارو را که رنگ سرخ داشت و در فصل پاييز از کوه جمع آوري کرده اند و تا جشن نوروز نگاه داشته اند در جلوي خانه راست مي گذارند. چون رنگ سرخ براي اين مردم رنگ پيروزي و نيکي است. پس از طلوع آفتاب هر خانواده يي سعي مي کند هر چه زودتر وسايل خانه را بيرون آورده و يک پارچه قرمز را بالاي سردر ورودي خانه بياويزد. پس از تحويل سال تنها زن خانه است که بايد وارد خانه شود و اسباب و اثاثيه را داخل خانه چيده و با باز کردن در و پنجره هواي بهاري را که حامل برکت و شادي است وارد خانه کند. مراسم نوروز با نام زن در اين کشور عجين شده است.

قرقيزستان

عيد نوروز در قرقيزستان تنها يک روز آن هم روز اول يا دوم فروردين است که اين هم به 29 يا 30 روزه بودن اسفند مربوط است. اگر اسفند 29 روز باشد، مراسم عيد نوروز اول فروردين و اگر 30 روز باشد دوم فروردين برگزار مي شود.در اين روز پختن غذاهاي معروف قرقيزي مثل «بش بارماق»، «مانته»، «بورسک» و «کاتما» مرسوم است که به رايگان بين حاضران در مراسم جشن نوروز توزيع مي شود.

ترکيه

نوروز در ترکيه برخلاف آذربايجاني ها مردم ترکيه در نگه داشتن جشن نوروز کوشا نبوده اند. چند سالي که از تاسيس جمهوري در اين کشور گذشت هنوز مردم جشن مي گرفتند. اما رفته رفته ترک هاي ترکيه سال نو خود را سال نو مسيحيان قرار داده و نوروز تنها در بخش هايي از اين کشور زنده ماند.

قزاقستان

مردم قزاقستان بر اين باورند که در نوروز ستاره هاي آسماني به نقطه ابتدايي مي رسند. همه جا تازه مي شود و روي زمين شادماني برقرار مي شود. قزاق ها نيز چون ايرانيان نوروز را سرآغاز سال خود مي شمارند. در شب سال نو بر بالاي در خانه ها دو عدد شمع روشن مي کنند. مسابقات معروفي نيز در اين کشور برپا مي شود که از آن جمله مي توان به «قول توزاق» اشاره کرد که بين گروه هاي مرد و زن برگزار مي شود. بنا بر اعتقاد قزاق ها، اگر برنده اين مسابقه زن باشد سالي خوب و پربرکت و اگر مرد باشد، سالي نامساعد در پيش خواهد بود.

هند

جشن «هولي» همان جشن نوروز در ميان هنديان است. اين جشن براي مدت پنجاه روز در فصل بهار تمام فعاليت هاي منطقه براج در هند را تحت الشعاع خود قرار مي دهد. هولي هنديان همچون خود بهار پر از رنگ است. بسياري از مردم هند و نقاط ديگر جهان براي تماشاي اين جشن به براج سفر مي کنند. در ايام نوروز در اين منطقه همه چيز با روح هولي آميخته است. در معابد هر روز از گولال و پودر رنگي براي استحمام مذهبي خدايان استفاده مي شود.

عراق

دوازده سال است که کردهاي عراق به خود مختاري نسبي دست يافته اند. صبح روز عيد مراسم نوروزي در پاي کوه «مامه يار» در سليمانيه با به صدا درآوردن طبل هاي بزرگ و شرکت هزاران نفر است. در اين روز شخصي که شبيه به اوست دست نوه دختري اش را گرفته به طور سمبليک از مزار خارج مي شود و هلهله به راه مي افتد. سپس پير براي جوانان دعا کرده و برايشان آرزوي خوشبختي مي کند.
توصيه هاي سفر
- قبل از انجام سفر نسبت به شرايط مقصد از هر نظر اعم از زيست محيطي و مقررات منطقه اطلاعات کافي کسب کنيد. اين اطلاعات در سفرهاي داخلي و خارجي شامل شرايط آب و هوايي، مقررات گمرکي، نيروهاي خدماتي، انتظامي، بهداشتي و ساير امکانات است.

- براي انتخاب مقصد و شرايط مسافرت از تجربه و مشورت کارکنان مجرب و صديق دفاتر خدمات مسافرتي معتبر که داراي مجوز رسمي از سازمان متبوع هستند بهره مند شويد.

- هنگام عقد قرارداد در مسافرت هاي داخلي و خارجي مفاد قرارداد را به دقت مطالعه کنيد و در صورت مشاهده هرگونه ابهام از کارمند ذي ربط توضيح کافي بخواهيد.

- طبق دستورالعمل مربوطه نرخ گشتي هاي داخلي و خارجي براساس نوع خدمات و توافق في مابين مسافر و دفتر اعمال مي شود و شايسته است مسافر محترم پس از کسب اطلاع کامل و با در نظر گرفتن تمامي جوانب نسبت به انتخاب خود اقدام کند.

- نظر به اينکه اکثر هتل هاي معتبر داراي سايت اينترنتي هستند، توصيه مي شود با مراجعه به سايت هاي مربوطه اطلاعات کافي از امکانات و خدمات هتل يا مراکز اقامتي مورد نظر کسب کنند.

- به هنگام ترک محل اقامت مدارک شناسايي شخصي، شماره تلفن و آدرس محل اقامت را همراه داشته باشيد.

- مشخصات خود را علاوه بر روي چمدان در محل مناسبي در داخل چمدان نيز بچسبانيد.

- در صورت بروز هرگونه مشکل در خارج از کشور مطمئن ترين مکان براي مراجعه، سفارت جمهوري اسلامي ايران در آن کشور است.

- آدرس و تلفن نمايندگي هاي جمهوري اسلامي ايران را هميشه همراه داشته باشيد.

- از مشارکت در حمل اثاثيه و چمدان افرادي که نمي شناسيد به شدت خودداري کنيد.

- در صورت سفر به کشورهاي حاشيه خليج فارس، ليست داروهاي ممنوع را از دفاتر مسافرتي بخواهيد و در صورت اجبار به همراه داشتن داروي ممنوع، نسخه پزشک را همراه داشته باشيد.

- در حد امکان براي پرداخت هزينه ها از کارت هاي اعتباري استفاده و سعي کنيد، نقدينگي همراهان به اندازه مورد نياز و در حداقل ممکن باشد.

- در صورتي که شخصاً اقدام به اخذ ويزا مي کنيد مستقيماً به سفارت مورد نظر مراجعه و در غير اين صورت از خدمات مربوطه در دفاتر مسافرتي معتبر بهره گيري و از ارتباط با افراد واسطه و غيرمسوول جداً پرهيز کنيد.

- به اشخاص بدون يونيفورم و کارت شناسايي در فرودگاه ها و ترمينال ها که در ظاهر به قصد کمک يا کنترل مدارک و در باطن با نيت ديگري به شما نزديک مي شوند مطلقاً اعتماد نکرده و از ارائه وسايل همراه خود به خصوص گذرنامه و مدارک جداً خودداري کنيد.

- حين سفر حتي الامکان از مصرف شيريني هاي تر و خامه دار خودداري کنيد.

در صورت خريد لواشک يا بسته هاي آلوچه و تنقلات مورد علاقه کودکان حتماً به پروانه ساخت آنها توجه کنيد.

- اگر از کنسرو استفاده مي کنيد بايد توجه داشته باشيد کنسرو به صورت باد کرده، زنگ زده و نشتي نباشد و هنگام مصرف حتماً به مدت 15 دقيقه جوشانده شود.

- از سالاد الويه و خوراکي هايي مانند دل، جگر، مرغ، مغز و زبان که زود فاسد مي شوند خودداري کنيد.

- به قرار گرفتن کارت سلامت معتبر رستوران در معرض ديد و داشتن کارت سلامت داراي اعتبار براي همه کارکنان اماکن تهيه و توزيع مواد غذايي توجه کنيد.

- به سفارش وزير راه و ترابري، حتماً بليت خود را از آژانس ها يا نمايندگي هاي فروش بليت تهيه کنيد و به هيچ وجه بليت نوروزي خود را از بازار سياه نخريد، زيرا اگر بليت را از بازار سياه تهيه کنيد، نمي توانيد با هواپيما يا قطار به سفر نوروزي برويد.
مسافران نوروزي اصفهان با SMS اطلاعات هتل ها را دريافت مي کنند
اعتماد؛ مدير فناوري و ارتباطات سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري استان اصفهان گفت؛ «مسافران نوروزي که قصد سفر به اصفهان را دارند، براي دريافت خدمات الکترونيکي و دريافت اطلاعات کلمه «isfachto» را از طريق SMS به شماره 30002337003333 ارسال کنند.

به گزارش روابط عمومي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري استان اصفهان «محمد آکوچکيان» افزود؛ «همچنين مسافران نوروزي مي توانند در هر ساعت از شبانه روز هر گونه پيشنهاد، انتقاد و يا شکايتي را با استفاده از SMS به شماره 30002337003333 ارسال کنند تا سريعاً به آن رسيدگي شود.»

او افزود؛ «همچنين مسافران نوروزي چنانچه داراي تلفن همراه با قابليت نصب نرم افزار هستند مي توانند با مراجعه به پايگاه اينترنتي www.isfachto.ir نرم افزار سلام ميراث را دانلود کنند.»

آکوچکيان تصريح کرد؛ «مسافران نوروزي پس از نصب اين نرم افزار روي گوشي تلفن همراه به اطلاعات هتل ها، مهمان پذيرها، بناهاي تاريخي، موزه ها، فروشگاه هاي صنايع دستي و ستاد نوروزي سازمان استان اصفهان دسترسي خواهند داشت.»
نوروز در مولوي
با اينا زمستونو سر مي کنم

هژير پلاسچي

چهارراه مولوي کيپ کيپ است. سرشار از صداي بوق و همهمه. سرشار از دمه. يکي از معدود منطقه هاي پايتخت بزرگ که مي تواني در آن دست هايت را توي جيب بگذاري و درست از وسط چهارراه ضلع جنوب شرقي را به شمال غربي بدوي. هيچ کس براي تو بوق نمي زند، البته بوق مي زند اما نه براي تو. هيچ کس تو را فحش نمي دهد، البته فحش مي دهد اما نه تو را. خيابان آنچنان بسته شده است، درست در ساعت پنج عصر که تو و حضور غيرمدني تو در وسط چهارراه هيچ اتفاق خاصي محسوب نشود.

اين همه شلوغي اما محصول عيد نوروز است. عيدانه پيشاپيش سال نو به مردمي که بازارشان رونقي مي گيرد اين شب ها. کمي آن سو تر از چهارراه، در ضلع غربي بازارچه «امين السلطان» دهان باز مي کند. بازارچه يي که جوان ترها آن را به نام «بازار افغان ها» مي شناسند و ميانسال ها سعي مي کنند نام کمي قديمي تر «بازار دباغ ها» را بر زبان بياورند. تنها «حاج رسول» پارچه فروش کهنسال است که مي داند در زمان قجرها و شاهزاده هايش اين بازارچه محل معتبري بوده به نام «بازار امين السلطان».

«بازار امين السلطان» بعد از سقوط قاجاريه به دليل ازدحام دباغ ها در آن به بازار دباغ ها مشهور مي شود و اين روزها آن را بازار افغاني ها مي خوانند و طبيعي است که اين نام مربوط به ازدحام افاغنه باشد. به راستي وقتي وارد بازار مي شوي مي تواني حضور قاطع کشور همسايه را حس کني. افغاني هايي که بي صدا پشت دخل مغازه هاي انگشت شمارشان نشسته اند و البته بيشتر از آن مانند هميشه سر به زير و صبور و کاري با بارهاي بزرگ بر دوش از رو به رويت مي گذرند.

بازارچه امين السلطان ولي هنوز رنگي از سنت دارد. عطاري هاي خوشبو با بوي زنجبيل و کاکوتي و زردچوبه و دارچين هنوز فضاي کوچک بازارچه را که سر ديگرش با فاصله کمي از خيابان «صاحب جمع» سر در مي آورد، آکنده اند. اينجا هنوز مي توان از بازاري هايي سراغ گرفت که «حاجي» مانده اند. بازاري هايي که «حاج رسول» يک مدل نمونه وار آن است. شکمي برآمده، لباسي رنگ و رو رفته که حکايت از فقر نمي کند بر تن، يک کلاه پشمي روي سر، ته ريش اصلاح شده با ماشين ريش تراشي، تسبيح دانه درشت در دست و انگشتر عقيق که سبز آن رجحان دارد، روي انگشت. دقت زيادي هم لازم نيست که جلوي روي حاج آقا چرتکه را ببيني. يک بازاري تمام عيار. حاج رسول در سر تکان دادنش تأسفش را نشان مي دهد از اينکه بازار لابد ديگر مثل قديم ها نيست.

و راست گفته است حاج رسول، اين بازار دارد تغيير چهره مي دهد. حتي حاج رسول راست مي گويد که ديگر کسي از تهراني هاي قديم براي خريد به بازار امين السلطان نمي آيد، اين را مي شود از قيافه مشتري ها هم فهميد. اين را مي شود از تي شرت هاي پانصد توماني البته با مارک «نايک» و «پوما» فهميد. مي شود فهميد تنها کسي اين تي شرت ها را مي خرد که وقتي آن مارک تقلبي که نشاني است از قريحه خوش و ذوق ايراني بعد از يکي ـ دو بار شست وشو پاک شد هم تي شرت را تا زماني که روي تنش تکه تکه شود، بپوشد.

شهرام يکي از همين لباس فروشي ها دارد. سنت خانوادگي، مغازه داري در همين بازار بوده است. شهرام هم به اصرار پدر مغازه را در اختيار گرفته اما شغل سنتي پدر را ادامه نداده است. او مي گويد؛ «پدرم عطاري داشت. اما عطاري ديگر صرف ندارد. اين دو ـ سه عطاري هم که باقي مانده، مي بينيد که فروشنده هايش سن بالايي دارند. اين مغازه ها هم وقتي به پسرهاي اين افراد برسد يا مي فروشند يا مانند من به اکثريت بازار مي پيوندند.» آنچه که شهرام به عنوان اکثريت بازار از آن صحبت مي کند، لباس فروشي هاست و درست همين لباس فروشي ها نقطه پيوند اين بازار با خريد عيد نوروزند. لباس هايي که از بندر مي آيند، از جنوب. بخشي هم از کردستان و بخش ديگري در همين تهران توليد مي شوند و در زيرزمين هاي غايب از نظر مارک پوما و نايک مي خورند.

حرف هاي «محمدآصف» هم بايد شنيدني باشد با آن چشم هاي تنگ و ريش ذوزنقه يي. از کابل آمده، وقتي جنگ خاک افغانستان را به توبره مي کشيد. بيست و يک سال پيش؛ «وقتي آمدم هيچي نداشتم. کارگر ساختمان شدم. جان کندم تا به اينجا رسيدم.» محمدآصف خودش مي گويد جان کنده اما اين «جان کندن» ها وقتي به جايي رسيده که برادر کوچکترش هم با مبلغ

قابل توجهي به تهران مي آيد از هراس جنگ. حالا اين مغازه اجاره يي آنقدر کوچک است که لازم نباشد هر دو برادر هر روز در مغازه باشند؛ «هر روز يکي به نوبت مي آيد توي مغازه.» زندگي به سختي مي گذرد.

خيابان صاحب جمع که يک سرش به چهارراه مولوي مي رسد و سر ديگرش به «قبر امام جمعه» ختم مي شود نيز پر است از همان هياهوي خريد. اين قبر امام جمعه هم حکايتي دارد. مقبره امام جمعه تهران در عصر ناصرالدين شاه قاجار که داماد شاه بوده و دشمن مشروطه. بنا اما مي شود زيارتگاه و محل نذر و نياز تا سال هاي پس از انقلاب که در مقبره را مي بندند و سازمان ميراث فرهنگي هم بنا را ثبت مي کند. اينها را البته جوان ها و ميانسال هاي مغازه دار خيابان صاحب جمع نمي دانند. اينها را مانند بازار امين السلطان مردي مي داند که موهايش را در همين خيابان و پشت دخل بازار سفيد کرده. «حاج رضا»ي حبوبات فروش تنها مغازه داري است که در سراسر خيابان صاحب جمع از حکايت قبر امام جمعه خبر دارد.

سمت غربي خيابان صاحب جمع رديف آجيل فروشي ها است. شلوغ و پر رفت و آمد. مردم اينجا هنوز نوروز را سفر نمي روند. پس پاکت هاي قهوه يي کاغذي بزرگ را پر از آجيل مي کنند تا بازي ديد و بازديد را با همان آداب و رسومش انجام دهند.

خيابان، پايين تر که مي روي خلوت مي شود. آن پايين مغازه هاي بزرگي است که يا جاروي عمده مي فروشند يا ديگ و ديگچه و يا پشم. و اينها ربطي به عيد ندارد.

سمت شرقي خيابان هم در کنار مرغ فروشي هاي معروف که در آنها مرغ ها را همين طور روي هم رديف کرده اند، مغازه هاي پشت سر هم ماهي قرمز مي فروشند. فايده يي ندارد انگار، هر چقدر هم که بگويند اين ماهي ها ناقل بيماري اند، هر چقدر بگويند اين ماهي ها در تنگ هاي کوچک عمرشان کوتاه مي شود، هر چقدر بگويند اين ماهي هاي قرمز کوچک ربطي به سفره هفت سين ندارند، فايده يي ندارد انگار. ماهي قرمز است که از پشت ديوار شيشه يي تنگ فرياد مي زند انگار و گرفتار «عصمت نابکار آب و بلور» صدايش به جايي نمي رسد. تشت ها رديف بندي شده اند. ماهي ريزتر و لابد مردني تر بايد هم ارزانتر باشند. همين طور که ماهي ها بزرگ مي شوند قيمت هم بالا مي رود. تشت آخر ماهي هايي را در خود جاي داده است که وقتي آنها را مي بيني ياد حوض هاي کاشي قديم مي افتي با آن آبي فيروزه يي که انگار مي ساختند تا اين قرمزي تند روي پس زمينه اش جيغ بزند. انقراض حوض ها اما مشتري اين ماهي را هم کم کرده است. اين را فروشنده ماهي ها مي گويد و البته تذکر هم مي دهد که زندگي اين ماهي ها، بيماري اين ماهي ها و سنت هاي کهن ايراني هيچ کدام ربطي به او ندارد. او مي خواهد شرمنده زن و بچه اش نباشد. همين،

در کنار همه اينها يک تشت هم وجود دارد که ماهي هاي نورچشمي در آن تاب مي خورند؛ ماهي هايي با دم هاي پرچمي افشان و پولک هاي ابلق. آميخته يي از قرمز و سفيد با خال هاي گه گاهي سياه. ماهي ها اما به دور از اين دسته بندي طبقاتي روي آب دنبال نفس تازه مي گردند. جا تنگ است و هوا کم و لابد هواي سياه تهران بزرگ هم آبشش هاي کوچکشان را مي پوکاند و چشم هايشان که انگار هميشه خدا دارد التماس مي کند يا انگار خشمي را در خودشان پنهان کرده اند از بي رحمي آدمي. از اجبار آدمي که ماهي قرمز کوچک را قرباني مي کند تا نان حلال سر سفره اش باشد. چاره يي هم نيست انگار. نمي شود به ماهي فروش ميانسالي که شش بچه قد و نيم قد دارد گفت؛ گرسنه بمان، حتي وقتي مي فهمي آن پشت ها يکي دو لاک پشت با خال هاي زرد درشت دارد که قرار است بازرس اداره بهداشت آنها را نبيند.

از پشت بازار گندم اما همه صداي جيغ پرنده است که مي بارد روي سرت. بازار حيوانات مولوي معروف ترين بازار حيوانات ايران است و گرچه عيد نوروز تغييري در اين بازار ايجاد نمي کند اما حالا که تا مولوي رفته يي سرک کشيدن در اين بازار مي تواند لذت بخش باشد. ديدن کبوترهاي عجيب، مرغ هاي چيني، کبک هاي هراسيده، خروس هاي درشت. ديدن قناري ها و مرغ عشق ها و فنچ ها و طوطي ها، بچه خرگوش ها و همسترها و سنجاب ها جذابيت خودش را دارد. کمي بيشتر که وقت داشته باشي مي تواني به لايه هاي زيرين تر اين بازار هم راه پيدا کني که حالا به لطف حضور چندين باره و ناگهاني نيروي انتظامي، پوشيده تر و پنهان تر شده است. بازار سگ ها و گربه ها و

جوجه تيغي ها و قرقي ها و هرچه که ممنوع باشد و بخواهي خريده باشي.

کنار خيابان بازار پنهان تري هم حضوري جدي دارد. جواناني که ساکي روي دوش دارند و جمعيتي مفصل گرداگردشان حلقه زده اند. اينها مواد آتش بازي براي چهارشنبه سوري و شب عيد مي فروشند. اينجا اما از ترقه هاي پنج ثانيه يي و فشفشه هاي بي خطر و نورافشان هاي بسته يي خبري نيست. هر کدام از اين ساک ها يک بمب متحرک است که مي تواند به راحتي خود جوان فروشنده و چند نفري را که در حوالي اش است پاره پاره کند. کمي که دقت کني مي تواني رابطه يي پنهاني را درک کني. اين بازار سرپايي و مخفي در فاصله يي سيصد متري از چهارراه مولوي قرار دارد که براي کنترل ترافيک پر است از افسران پليس. جوان ها اما همکاراني دارند که تنها کارشان اين است که با چشم هايي تيزبين حواسشان را جمع کنند. حالا مي تواني رمز اين را که اين بازار سرپايي چرا اينقدر سيال است بفهمي. به محض اينکه افسري هوس مي کند پايش را توي خيابان صاحب جمع بگذارد، همکار محافظ، فروشنده ها را خبر مي کند و جمع پراکنده مي شود. حالا آنها جوان هايي هستند شهرستاني که با ساکي بر دوش در خياباني که مرکز خريد عيد نوروز است، قدم مي زنند.

اما چرا اينجا؟ اين سوالي است که محمدرضا جواني که از کرمانشاه آمده تا مواد آتش بازي اش را بفروشد، پاسخ مي دهد؛ «چون بالاشهر اين وسايل ما را نمي خرند. مردم بالاشهر مي ترسند از اينها استفاده کنند.» کلماتي را در جمله اش پنهان کرده است که مي شود فهميد اما لازم نيست حتماً بنويسي. اين بمب متحرک ولي در همين تهران آماده عرضه شده است. محمدرضا تنها از کرمانشاه به تهران آمده که خطر فروش مواد درون ساک را به جان بخرد و بعد با مقدار ناچيزي دستمزد راهي کرمانشاه شود. لابد حالا خانواده محمدرضا منتظرند تا او بازگردد. محمدرضا مي داند که هر لحظه جانش در خطر است. او مي داند يک بمب متحرک محسوب مي شود. مردم اما در خيابان سر به کار خود دارند. مي آيند و مي روند. با دست هاي خالي و پر. براي تماشا و خريد. کسي با کسي کاري ندارد. يکي کودک خردسالش را کنار خيابان سرپا گرفته است تا کليه هاي کودک راحت شود. يکي دارد فلافل ارزان مي خورد که ديگر فقط ترکيبي است از سيب زميني و نان خشک. طوافي ها باقالي و لبو مي فروشند تا سوز کم جان و موذي هوا را با گرمايي اندک فراري دهند. لب ها پر خنده است. هنوز در چهارراه مولوي مردم با اميد شادي اين روزها زمستان بلند را سر مي کنند. بوق و همهمه بيشتر شده است حالا که ساعت هفت بعدازظهر را نشان مي دهد. موتوري هاي بي شمار توي خيابان پرسه مي زنند. خيابان قفل شده است. سربازهاي وظيفه به ياري افسران آمده اند تا شايد بشود اين ترافيک درهم را کنترل کرد. نوروز با سر و صداي بسيار قدم به چهارراه مولوي گذاشته است.

0¹ ميليون تومان براي استقبال از مهمانان نوروزي شوش


ايسنا؛ کمپ نوروزي از سمت ورودي انديمشک به شوش براي پذيرايي از مهمانان نوروزي آماده شده است.

احمد هادي نژاد، شهردار شوش، اظهار داشت؛ کمپ نوروزي محل استقرار مهمانان در مساحت ²/´ هکتاري بهسازي شده و آماده پذيرايي از مهمانان نوروزي است.

وي افزود؛ در اين کمپ 60 تخته چادر با هماهنگي هلال احمر به مهمانان تحويل داده شده و نيروهاي امنيتي نيز امنيت لازم براي مسافران و گردشگران را تامين مي کنند.

هادي نژاد يادآور شد؛ سکوهايي نيز براي استقرار مهمانان در پارک ها و محوطه هاي يادمان شهدا نصب شده اند.شهردار شوش با اشاره به اينکه بروشور و تابلوهايي براي راهنمايي مسافران در سطح شهر نصب شده اند، افزود؛ به منظور آشنايي مسافران با مکان هاي تاريخي، سياحتي و گردشگري شوش بيلبوردهاي تبليغاتي در ايستگاه هاي اتوبوس درون شهري و تاکسي نصب شده اند.

هادي نژاد تصريح کرد؛ براي استقبال از ميهمانان نوروزي 90 ميليون تومان صرف بهسازي شهرستان شوش شده است.
حال و هواي نوروز در خيابان وليعصر
اشرافيت عاريتي
خيابان وليعصر يا لااقل بخشي از خيابان وليعصر که از ابتداي فاطمي به ميدان وليعصر مي رسد و نبض تجاري خيابان در آن مي زند، تو را ياد يک اشرافيت عاريتي مي اندازد؛ يک رنگ و لعاب تقلبي. گاهي زشت و منزجرکننده مانند پوشيدن «فراگ» با کلاه نمدي و گاهي جذاب و چشم نواز مانند خوردن «بيف استروگانوف» توي کاسه ميبد.

اين خيابان ديگر ربطي به آن خيابان پرخاطره کهنسال با درخت هاي قطور و جوي هاي پرآب ندارد. حالا درون جوي آب پر است از آشغال و موش هاي درشت و درخت هاي پير وليعصر، زير سايه مدام تبر هيچ خاطره عاشقانه يي را در خود پنهان نمي کنند. خيابان وليعصر اما هنوز نمادي از زيست انسان ايراني است. آونگي ميان سنت و مدرنيسم که با کمي دقت نشانه هايي از پست مدرنيسم را هم در خود حمل مي کند.شايد اصلاً به خاطر همين باشد که در وليعصر امسال نشاني از شور و شعف خريد عيد نوروز نمي بيني. جمعيت البته بسيار است اما به ندرت کسي را پيدا مي کني که جنسي خريده باشد که به نوروز مربوط شود. جماعت عادتي شده جلد خيابان وليعصر مانند همه بعدازظهرهاي سراسر سال براي گشتن و ديدن و ديده شدن به خيابان آمده اند.

صاحبان فروشگاه ها بيشتر جواناني اند که به لطف جيب پرپول پدر پشت دخل هاي مدرن نشسته اند تا گذران اوقاتي کنند و روزگار به بطالت نگذرد. غلامرضا يکي از همين جوان هاست که در محاصره کفش هاي نوک تيز و پاشنه بلند زنانه اش، با جمعي از فروشندگان مغازه هاي بغلي پشت کامپيوتر جمع شده اند و فيلمي را که معلوم نيست چيست، نگاه مي کنند؛ آن هم در شلوغ ترين ساعت وليعصر. همه شاکي اند و ناراحت. غلامرضا مي گويد؛ «بازار هر سال بدتر از پارسال مي شود. انگار مردم خريد نمي کنند.» اما شهاب که در همسايگي لباس زنانه مي فروشد نظر ديگري دارد. به نظر او مردم خريد مي کنند اما کسي از خيابان وليعصر خريد نمي کند؛ «آنهايي که براي خريد پول دارند ترجيح مي دهند از مغازه هاي بالاشهر خريد کنند. آنهايي هم که پول ندارند توان خريد از مغازه هاي وليعصر را ندارند.»

چند مغازه پايين تر مردي که هم ميانسال است و هم مغازه اش شلوغ، راضي تر به نظر مي رسد. مغازه لباس فروشي محمد همه جور لباسي دارد و آنقدر شلوغ است که سه دختر جوان فروشنده بايد يک ريز بدوند. روي ويترين مغازه پر است از کاغذهاي باريکي که روي آنها نوشته شده؛ «حراج نکرده ايم، ارزان مي فروشيم.» مرد صاحب مغازه پشت ميزي نشسته است و در حالي که پول را از مشتري ها مي گيرد و توي کشوي ميز مي ريزد، مغازه را هم مي پايد. او معتقد است؛ «وضعمان اينقدرها هم خوب نيست چون جنسمان را ارزان تر از مغازه هاي ديگر مي فروشيم و سودش هم کمتر است. اما به هر حال اين طوري بيشتر مي فروشيم. شکر خدا پول اجاره مغازه و حقوق فروشنده ها را درمي آورم. شرمنده خانواده هم نمي شوم.»تنها آجيل فروشي اين تکه خيابان هم بازار پررونقي دارد اين روزها. مغازه يي دودهنه و بزرگ که پر است از چيزهايي که دلت را به مالش مي اندازد. آجيل هايي که حتي خواندن نامشان دشوار است و البته پرداخت مبلغ شان دشوارتر. رنگ هاي دويده در هم پفک هندي ها و آجيل هاي اعلا از توي سبدهاي حصيري پشت ويترين را چراغان کرده اند. اين مغازه هم البته با مشتري هاي سنتي اش سرپا مانده. مشتري هايي که مانند صاحب آجيل فروشي به خيابان وليعصر عادت کرده اند.خيابان وليعصر اما به همين تکه محدود نمي شود. پايين تر در تقاطع ميان چهارراه وليعصر و خيابان جمهوري بورس لباس بازار خوبي دارد. اين را مي شود از قيافه هاي بشاش فروشندگان که جمعيت در مغازه هايشان موج مي زند فهميد. اينجا مي توان حس کرد که عيد نوروز دارد مي آيد.مغازه هايي که بيشترشان تخفيف ويژه نوروز مي دهند و مشتري ها را داخل مغازه مي کشانند. فروشندگاني که با حوصله هي تي شرت ها و شلوارهاي مختلف را روي پيشخوان شيشه يي پهن مي کنند و با لبخند و حوصله مشتري را راضي مي کنند که براي شب عيدش خريد کند. آن بالاتر ولي همچنان سوت و کور است. اين صداي سکوت را مي توان از پشت هياهوي جمعيتي که به عادت راهي وليعصر شده اند، شنيد. جماعتي که هنوز چهره خيابان وليعصر را بزک مي کنند. بزکي که همه مي دانند عاريتي است.
بازار گرم رشت در شب هاي سرد زمستان...
سيدايمان ضيابري

آخرين جنب وجوش هاي سال کهنه و فعاليت بازاري هاي شهري که شهر باران هاي نقره يي است و در طول تاريخ، جولانگاه سم اسب هاي کوچک جنگلي و دکتر حشمت ها بوده و همانند هر نقطه ديگرش از سبزه ميدان گرفته تا اسب آبي گلسار و بقعه خواهر امام، ريشه در دل زمان دارد، حداقل براي کساني که دنبال چند لقمه نان حلال هستند، بهترين فرصت براي يک گردهمايي تجاري مردمي به سبک عهد قاجار است...

اين بازار هميشه خيس و گل آلود که با 14 کاروانسراي طاقدار و معروفش بيشتر به بازار ماهي فروشان معروف است را در روزها و شب هاي باقي مانده به نوروز، حتي اگر قصد خريد کردن و تهيه مايحتاج شب عيد نداشته باشيد، بايد ببينيد که چه ولوله و غوغاي خاصي دارد و از بچه هاي پنج - شش ساله يي که با چشمان پرالتهاب، دنبال تنگ هاي بلورين ماهي قرمز مي گردند تا پيرمردهاي تکيده هشتادساله يي که بساط آجيل و پسته شان هميشه سال برپاست، در آن چه روحي زنده مي کنند.

از پيرمردي که سلامت کولي هاي سياه و نيمه جاندارش را براي همگي فرياد مي زد تا جواني که دسته هاي ترب (Torob) فرنگي به دست، شور و التهاب روزهاي نزديک به عيد را از صدايش مي شد فهميد، همگي در پي آن بودند که توشه يي بي غل وغش ببندند براي سيزده روزي که تولدي دوباره است.

مرد ميانسالي اوايل بازار، دکه سبزي فروشي دارد. با رويي گشاده، چاق سلامتي مي کند و دعوتم به يک فنجان چاي گرم را مي پذيرد و پاسخ هايم را مي دهد؛ استقبال مردم از سبزي امسال بي نظير بوده و خانم هاي خانه دار براي طبخ انواع غذاها از جمله قورمه سبزي و ترش تره و سبزي پلو با ماهي اين روزها حسابي خريد مي کنند.

خودش را محمدرضا رضاپور معرفي مي کند و مي گويد؛ ساعت اوج خريد مردم از 5 عصر به بعد است که بچه ها هم ديگر از شيفت هاي صبح و ظهر مدرسه برگشتند و فراغت خانواده ها براي خريدي راحت و بي دردسر کاملاً زياد مي شود.

يک خداحافظي دوباره گرم و چند قدم بالاتر، يک مغازه خواربارفروشي قديمي که البته انگار صاحب اصلي اش آنجا نيست و پسرش را دم حجره گذاشته تا امور را رو به راه کند.

پسر که خود تقريباً 30 و اندي ساله به نظر مي رسيد، خودش را معرفي نکرد اما ما که نام پدرش را مي دانستيم، اول سال نو را به خوانندگان صحبت هايش تبريک مي گويد و بعد اضافه مي کند؛ قيمت اجناس کمافي السابق همان مشکل ها را دارد. مردم از قيمت ها ناراضي اند و ما نيز ناچاريم کالاها را با اين قيمت عرضه کنيم. متاسفانه تعيين کننده قيمت کالاهايي مثل آجيل يا مغز گردو ما نيستيم و به همين دليل هم بازار مثل سال قبل زياد خوب نيست. اميدواريم توفيري حاصل شود و اتفاقي جديد بيفتد.

بوي انواع عطريات گياهي و چاي تازه دم کشيده که تقريباً پاي ثابت همه غرفه ها و مغازه هاست به اضافه بوي برنج تازه هاشمي و پنير «سياه ميزگي» با هم قاطي شده اند و بوي واقعي يک خواربارفروشي وسط شهر رشت را به مشام مي آورند.

بالاتر که رفتيم، بساط پرزرق و برق ماهي قرمز فروشي را پيدا کرديم که هم سبزه هاي ماش و عدس و گندم داشت و هم يک آکواريوم بزرگ پر از ماهي هاي قرمز و طلايي. از يک راسته بازار گذشتم و وارد يک راسته ديگر شدم که سراي ميوه فروش هاست. از ميان چهره هاي خسته و ناراضي از فروش، يکي را که مهربان تر و خوشحال تر به نظر مي رسيد پيدا کردم و رفتم سراغش. تقوي، ميوه فروشي که سيب و پرتقال مي فروشد اينطور مي گويد؛ فروش ميوه فعلاً رونق زيادي نداشته چون مردم تا چند روز مانده به عيد، دنبال سبزي و گوشت و لباس هستند و بازار ميوه تقريباً در اوج سال نو يعني يکي، دو روز مانده به سال تحويل داغ مي شود. البته عامل موثر بر استقبال مردم، قيمت بالاي ميوه هم هست که به ميل ما زياد و کم نمي شود و به صاحبان کاروانسراها و باغداران و وزارت بازرگاني بستگي دارد.

عدالت را رعايت کردم و پس از کمي گشت و گذار، سراغ يک ماهي فروش تقريباً قديمي رفتم که مرغ پاک شده هم جديداً مي فروشد و بازارگردهاي قديمي رشت هم او را مي شناسند. تقي محمودي، در مورد وضعيت استقبال مردم و قيمت ها اينطور مي گويد؛ با توجه به تورمي که وجود دارد، قدرت خريد مردم بسيار پايين آمده به ويژه صنف ماهي فروشان که فعلاً وضع اصلاً خوبي ندارند. اين روزها هم بيشتر براي جلب رضايت اهالي خانواده، به پوشاک و کفش توجه مي شود و البته شرايط جوي هم طوري نيست که بشود در مقياس خوب ماهي گرفت و بايد منتظر پيله چله ماند. خريد مرغ زنده هم به دليل قيمت هاي بالاي کشتارگاه زياد شده و اينطوري است که کار و کاسبي ما فعلاً کساد است،

در طول مسير هم يکي دو نفر مشتري را که حال و حوصله صحبت کردن داشتند پيدا کردم. مهندس غلامرضا حکيميان بعد از خريد مقدار ميوه مورد نياز، اينطور گفت؛ قبلاً عيد که مي شد، همگي به فکر خريد گسترده در مقدار فراوان مي افتادند و سرگرم امور مخصوص سال نو مي شدند اما حالا ديگر فقط خانواده هاي با وضع اقتصادي متوسط يا متوسط رو به بالا هستند که اين قدرت را دارند و وضع اقتصادي فعلي باعث شده که هر کسي، قدرت خريد مايحتاج عيدش را نداشته باشد. براي دور هم جمع شدن و احساس کردن گرماي زندگي زير يک سقف بزرگ به نام وطن نيازي نيست راه دوري برويد. بهانه هاي قشنگي مثل عيد زياد پيدا مي شوند،
عناوين اين صفحه
خريد از ته دنيا
پيک هاي بهاري از اعماق تاريخ مي آيند
نوروز در 10 گوشه آسيا
توصيه هاي سفر
مسافران نوروزي اصفهان با SMS اطلاعات هتل ها را دريافت مي کنند
با اينا زمستونو سر مي کنم
0¹ ميليون تومان براي استقبال از مهمانان نوروزي شوش
اشرافيت عاريتي
بازار گرم رشت در شب هاي سرد زمستان...

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام