پنج شنبه، 24 اسفند 1385 - شماره 1355
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: داستان
پاره يي از يک داستان
تپانچه، آري تپانچه،

محمود دولت آبادي

مردي که اين سوي آب، در دامنه البرزکوه، سر در سوداي سخن داشت، نخستين بار تپانچه را به معناي يک سيلي دريافته بود، تپانچه يي که به صورتش نواخته شد. اين نخستين درک بود از مفهوم تپانچه. از آن پس ديري نپاييد که معنا تغيير يافت و جاي جا خواند يا شنيد که تپانچه در معناي Revelver به کار مي رود و آنچه هفت تير ناميده مي شود هم مي تواند حامل چنان معنايي باشد. کوچک و نقلي آن را دست آرتيست مدرن سينما ديده بود، و بزرگ و سنگين و دراز آن را به دست ابزار فاتحانً روزگاران پيش ديده بود که بيخ کمر آويخته مي شد، راست بر ران راست و بعضاً بر ران چپ هم و... تفنگ سرپر. تفنگ حسن موسا، برنو... و نام هايي در همين حدود مجموعه يي بود که به ذهن خاليً اين تن تحميل شده بود، و ذهن از فرآيند اين مجموع، فهمي که يافته بود اين بود که از وقتي آن گلوله سربي ساخته شد با دستگاهي که بتوان آن را شليک کرد و انساني ديگر را کشت، آدمي به عدد تبديل شد و ديگر به دشواري مي توان کسي را «شخص» ناميد. و ديگر اينکه نمي توان سخن از جوانمردي، شفقت و آدميت به ميان آورد؛ زيرا اين ابزار جديد مي تواند به چيزها و کساني شليک بشود که شناخته نيستند و اسم شان فقط «هدف» است.

هم در جواني، ايامي که امتحان دبيرستان شبانه را مي گذرانيد - امتحان بزرگسالان - مردي حدوداً پنجاه ساله را در جلسات امتحاني مي ديد که با تکان عصبي ابروهاي زبر و پرپشتش خواسته - ناخواسته کلاه دوره دارش به حرکت درمي آمد، پيش مي آمد و پس مي رفت. همان مرد، که کت و شلوار و جليقه به تن مي کرد در آن گرماي تابستان، تپانچه يي هم به کمر داشت که بال نيم تنه اش - منطقاً بايد پوشيده مي داشت آن را در يک محيط آموزشي - امتحاني. اما آن مرد پاکوتاه و خپله نه فقط کوششي نمي داشت براي پنهان داشتن سلاح کمري اش، بلکه هر از گاهي به شيوه يي نمايشي دست مي برد به جيب شلوارش تا نمود پيدا کند آن سلاح که او بسته داشت به کمر، که لابد قصدش ايجاد رعب بود در ميان آموزگاراني که جلسات امتحاني را اداره و برگزار مي کردند. هم چنين در ميان شاگردان مدارس شبانه که مبادا تقلب هاي آشکار او را ببينند و شايد به زبان بياورند،

فرض مي توان کرد که حدود بيست سال بعد از آن، اين راوي با صراحت تمام آنچه را سلاح گرم ناميده مي شود به چشم ديد. آن هم دو - سه نوع آن. يک سلاح خودکار هم بود. مسلسل، او نشانده شد روي صندلي پيکان ميان دو جوان، و چون چشمش افتاد به چالي جاپاي صندلي جلو، بي پروا درآمد گفت؛ «تعقيب سيدرشيد آمده بوديد؟، خب يک تلفن مي زديد خودم مي آمدم،» جوان بودند؛ راننده هم جوان بود. جوابي نداشتند بدهند و حالا مي توان تصور کرد که اجازه ي گفت وگو نداشتند. مامور بودند و همان کاري را بايد مي کردند که به آنها واگذار شده بود و همان عبارتي را بايد تکرار مي کردند که به آنها ديکته شده بود. چنان که چون از پله هاي طبقه دوم ساختمان اداره پايين آمد به پندار آنکه ارباب رجوع - مهمان هستند؛ و دست برد جلو به سلام و خوشامد، يکي از دو جوان گفت؛ «فقط دو دقيقه با شما کار داريم استاد،» و ديگري ادا کرد «بله، فقط دو دقيقه،» نمي خواهم به داستان آن دو دقيقه بپردازم، چون از روايت اصلي دور مي شويم - پس، اين مرد نگاه کرد زير داشبورد اتومبيل و سلاح کمري ديگري ديد گذارده شده روي دو - سه نسخه کتاب دوم - سوم دبيرستان. دسته ي سلاح سياه بود. بله، و کتاب ها... «درس هم مي خوانيد؟ لابد هم شبانه؟،» بله، فقط يک «بله» و ديگر هيچ. سر چهارراه، تا اتومبيل بپيچد به چپ، طرف مرکز شهرباني و البته همان نقطه کوري که به نام «کميته ضدخرابکاري» شناخته مي شد، اين شخص گفت «به اين ترتيب اجازه مي دهيد سيگار بخرم؟» بله، بفرماييد، يکي شان هم همراه نشد. فقط ايستاد کنار درً باز اتومبيل، و سپس در راه بيش از دو عبارت بر زبان نيامد، آن هم نه از جانب اين مرد، بلکه آنها.

«اجازه مي دهيد؟ سرتان را بيندازيد پايين، ببخشيد... با همين شال گردن خودتان روي چشم هاي تان...»

و ديگر وقت پياده شدن از اتومبيل، عبور از در آهني و راه برده شدن به دست هاي يکي از همان دو جوانً مراقب، هم او درً گوشي پچپچه کرد «نگران نباشيد استاد، او را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است.» که به راستي دلداري بود؛ زيرا اين راوي يقين يافته بود که واقعه جدي است و قدم گذاشته - گذاشته شده - در دهليزي که ظاهراً مشکل آن با دقيقه حل نمي شود. چنين هم بود. در آن نقطه کور، بازجويي ديده شد و آمد پيشواز اين راوي، سلاح کمري اش را دور انگشت ها چرخان مي داشت و انگار مثل آرتيست هاي سينماي کابويي، با آن بازي يا تمرين مي کرد و يقين که خود و سلاحش را به رخ مردي مي کشيد که - من بودم - و جخ رسيده بود به اتاق سيماني انبارمانند که به محض ورود، جوانً همراه، شال گردن را از روي چشم ها برداشته بود. متهم اش را تحويل داده و عرض کرده بود؛ «فرمايشي نداريد قربان؟» نداشت. قدش بلند بود، بيني اش کشيده و اندکي کج و صورتش البته عصبي و تکيده با چانه يي تيز که بعد دانست به چه نام صدايش مي زنند.

باري... آن دو دقيقه به دو سال انجاميد، در طول آن دو سال، مشخصاً نام تپانچه، هفت تير، مسلسل، نارنجک، باروت و از اين دست حرفي زده نمي شد و به متهماني که با سلاح دستگير شده بودند، گفته مي شد «فلزي. فلاني فلزي است.» مگر يک مورد خاص که بعد از آشکار شدن پرونده نقل شد، «اسلحه م بيخ کمرم بود و کپسول سيانور زير دندانم. بعد از هفته ها آوارگي... بالاخره رفتم خانه. کپسول زير دندان غذا مي خوردم تو قهوه خانه ها. آن روز صبح هم کپسول بود. پيش از آنکه برسم در خانه، لحظه يي ماندم به هواي بستن بند کفشم. و طرف کوچه را پاييدم. هيچ نشان و علامت مشکوکي نديدم. حس نکردم. کوچه خلوتً خلوت بود. خيلي خلوت. صبح بود، نيش آفتاب. ساکت، خلوت و ساکت. ناگهان دلهره آمد. دچارش شدم. خواستم برگردم نمي شد. نمي دانم چرا؟ آخه جلوي در خانه بودم، يک خانه ي قديمي... حياط داشت. يک حوض کوچک هم وسط حياط بود، بند کفشم را مثلاً بستم، بار ديگر دست گذاشتم روي اسلحه م و کپسول را هم آماده... جاش دادم بين دو تا دندان کرسي و... بالاخره کليد انداختم در را باز کردم، پا گذاشتم تو راهرو... در را پشت سرم نبستم؛ لنگه در را پيش کردم. زانوهام... زانوهام بي اختيار مي لرزيدند. لرزه شان از تو بود، گرسنگي و کم غذايي و بدغذايي... آره... ضعيف شده بودم؛ اما لرزه هاي زانوهام... نه، از ضعف نبود. به خودم سعي کردم قوت قلب بدهم... سعي کردم و از دهانه راهرو يک راست رفتم طرف حوض. خستگي شديد... اما نرفتم طرف در اتاق خودم در را باز کنم و بيفتم روي جام. رفتم طرف حوض. گفتم آبي به دست و صورتم بزنم و خودم را سرپا نگه دارم. يعني به هوش باشم. سر زانوهاي شلوارم را گرفتم بالا که آب لب پاشوره ترشح نکند و نشستم. دست بردم تو آب حوض، آب را شوراندم و دودستي آب برداشتم پاشيدم رو صورتم و ديگر... نمي دانم چه جور دست ها و انگشت هايي بود که مثل چنگک گير انداخته شد به دهانم و فکين مرا به شدت از هم باز کرد، بازً باز، حس کردم دو طرف تا بيخ گوش هام جر خوردند. گوش هام... حس کردم کر شدند و تا مغز سرم تير کشيد درد و فقط مي فهميدم که دستي که با آن يکي فرق مي کرد زبانم را گرفته و با انگشت هاش تو دهنم مي چرخد پي کپسول و شنيدم که گفت قورتش داده مادر... و من صداي افتادن اسلحه کمري ام را شنيدم روي کف حياط وقتي پاهام را گرفته بودند و سر به پايين نگه داشته بودند و لگد مي زدند توي شکم ام تا بالا بيارم. دست هام به زمين نمي رسيدند و نمي دانم چند نفر بودند، اما مخصوصاً دست هام را نگرفته بودند تا بيشتر تقلا کنم، تقلا کنم که پنجه هام برسند به زمين که نمي رسيدند، و لگدها... لگدها... لگدها... نفهميدم، ديگر هيچ نفهميدم و در تمام آن مدت که نمي دانم يک دقيقه بود يا يک قرن، فقط يک بار توانستم از خدا بخواهم، با همه ي وجودم از خدا بخواهم که کپسول حل شده باشد. اما به سادگي حل نمي شد، نبايد حل مي شد. اين جوري ساخته شده بود که زود حل نشود. چون مي شد که پانزده -بيست روز زير زبان بماند و دوام بياورد. درست شده بود براي آنکه زير دندان بشکني اش و هنوز در حيرتم که آنها چه جور و با چه سرعتي ريختند روي سرم، چند نفر بودند و چه جوري توانستند به من... چه جوري توانستند مجال يک فک برهم زدن را هم به من ندهند، پيش از آن اقلاً هزار بار تمرين کرده بودم. تمرين... تا عادتم بشود. اما در آن لحظه لابد، درست پيش از آنکه فکم بالا برود و بخواهد فرود بيايد آن دو تا چنگک انگشت ها... خون به کله و چشم هام فشار آورد، طوري که گفتم مغزم و چشم هام يکجا ترکيدند که شنيدم، صدايي شنيدم که گفت «اينهاش، آکًٌ آک،» انداختنم روي کف - مثل يک نعش - و همه شان سر خم کرده بودند طرف کف آن دستي که کپسول را با دستمال کاغذي پاک کرده بود از زرداب و هر چيز ديگري که از دل و روده من بيرون ريخته بود. تخت کفش يکي را حس مي کردم روي قفسه سينه ام و صداهايي مي شنيدم که در کاسه ي سرم قاطي شده بودند و در آن ته تهاي کله ام يک فکر روشن بود، و آن اينکه شکنجه، چقدر زير شکنجه تاب خواهم آورد؟ چند روز يا چند ساعت؟، و يکي شان حتماً همان لحظه اول دويده و اسلحه ي کمري مرا برداشته بود،»

---

کشتند، او را هم کشتند. پسين هنگام صدايش زدند. چه بي هنگام؟ همبندها به يکديگر نگاه کردند. گفتند وسايل ات را جمع کن، و بعد گفتند نه، بدون وسايل، و بردند. چه بي وقت، و سکوتً انديشناک در پرتو باريکه آفتابي که مي رفت تا بگذرد از کف به ديوار و تمام شود. ارديبهشت هاي تهران هميشه درخشان است. آن روز هم بود. چندي نگذشت که شنيده شد او را هم در دامن البرزکوه... بر شيب يکي از تپه هاي گياه رïسته، رها شده در محاصره ي لوله هاي فلزي کشته اند. چه جور لفظي و چه بهانه هايي به لفاظي در همان آن شليک مي توانسته انجام گرفته باشد؟ چيزي روشن نمي شود براي هيچ کدام تا مرزً نيست شدن. زيرا چشم ها بسته مانده اند زير چشم بندها و دست ها که قطعاً بسته اند. پس شايد در بارش گلوله ها هر کدام حس مي کند تنها نيست و ديگري، ديگران هم هستند تا در فضاي زندان، زندان ها بپيچد که آنها 9 نفر بوده اند يا هفت نفر به نام و نشان، درست به تعداد هفت روز آفرينش. تمام. اما در کجا و از زبان چه کسي شنيده شد که سر بريده سخن ندارد؟،

چنين بود تصوٌر اين يک از آنچه سلاح کمري - هفت تير يا تپانچه ناميده مي شود؛ اما هنوز شليک آن در ذهن نقش نشده بود. حتي وقتي - زماني طولاني پيش از آن - مردي را ديده بود که از شليک تير خلاص به دکان سلماني آمده بود. خودش گفت که زده و آمده، وقتي مقابل آينه ي دستشويي ايستاده بود به شست وشوي دست ها و صورتش بعد از کوتاه کردن موي سر و تراشيدن ريش. کله يي بزرگ و پرگوشت داشت و گردنش کوتاه و پهن بود، اما نه آن قدر که بشود گفت سرش انگار به شانه هايش چسبيده است. تقريباً اين جور به نظر مي رسيد. شانه هايش به اندازه بود اگر کله اش آنقدر بزرگ و گردنش چندان کوتاه نمي بود؛ و اگر پاهايش کوتاه نمي بود به نسبت بالاتنه اش؛ اما بود. اين جور بود و راه رفتن اش را هم اگر از پشت نگاه مي کردي، پاي چپ اش با يک تاب ملايم قوس برمي داشت و اينها هيچ يک نشان خاصي نمي توانست باشد براي فردي که عملاً از سلاله ي همان ها بود که در تاريخ، آنها را به عنوان «جلاد» مي شناسند، بلي، گفته بود «زدم و آمدم.» و اين که «يکي شان پيش از اعدام خراب کرده بود، اما طيب نه،» زده بود، آمده بود، اصلاح کرده و ريش تراشيده بود و حالا از دکان بيرون مي رفت که برود طرف خانه اش. استاد تقي همان لبخند متناسب شغل اش را بر لب ها داشت وقتي پاسخ او را به خداحافظي مي داد که تا پا به پياده رو بگذارد، بگويد؛ «خويش خانوادگي ما است بي پدر، استوار، استوار علي الابد،» و بپرسد؛ «امروز چندم برج است؟»

بعد از آن نوبت رسيد به انقلاب و صداي شليک ها و گفتند کنار خيابان ها مي فروشند، کلت پانصد تومان. جواب اين بود که نمي خواهم ريختش را ببينم، ريخت هر جور سلاحي را، بعد از آن جنگ آمد...

آوريل در يونان

آندره کدروس

ترجمه؛ رضا سيدحسيني

در شب 21 آوريل 1967 سرهنگ هاي يوناني کودتا کردند.

طي چند ساعت همه کادرهاي سياسي، روشنفکري و سنديکايي کشور از بسترشان بيرون کشيده، به جزاير تبعيد شدند. يانيس ريتسوس (بزرگترين شاعر يونان و يکي از ارجمندترين شاعران مترقي جهان) در همان ابتداي کودتا به وسيله دوستانش آگاه مي شود که تانک ها مرکز شهر را گرفته اند. به او اصرار مي کنند که بگريزد، زيرا خطر يک قتل عام عمومي در پيش است. شاعر امتناع مي کند. او مي داند که تنها سلاحش شعر اوست، نام اوست و اينکه قرباني يا گروگاني باشد. چمدانش را مي بندد و انتظار مي کشد. در ساعت 6 صبح پليس در خانه را مي کوبد... «نقل از کتاب دهليز و پلکان» به نظر مي رسد داستان زير با الهام از همين واقعيت نوشته شده باشد.

کميسر يک دم ترديد کرد. آيا زنگوله يي بالاي در بود که به محض باز شدن در صدا مي کرد؟ در هر حال براي او چه فرقي داشت؟ بايد به ترتيبي ساکنان خانه را بيدار مي کرد.

فقط از پاشنه در صداي خشني برخاست. شن هاي راه باريک زير پايش صدا مي کرد. کميسر متوجه مي شد که بي اختيار دارد پاورچين مي رود. با خود گفت؛ «احمقانه است، کاملاً احمقانه است،» اطرافش را نگريست. در ماه آوريل، در ساعتي که عادتاً شيرفروش دم در خانه مي آيد، آفتاب آتن را گرم مي کند. گل هاي لاله عباسي تازه حقه هاشان را بسته بودند. زنبور عسل هاي سحرخيز، بر بيشه شکفته گل هاي «آزاله» گرم کار بودند. در انتهاي باغ خانه کوچک با پنجره هاي بسته غرق در خواب بود.

دم در ساختمان، کميسر، دست به سوي دکمه زنگ بالا برد، بعد منصرف شد، ناگهان به نظرش رسيد که اين حرکت را صد بار، هزار بار انجام داده است. احساسي که اخيراً پيدا کرده بود مغزش را اشغال کرد؛ «مثل اينکه اين اتفاقات در زندگي ديگري روي مي دهد مثل اينکه خواب مي بينيم...» ولي نه، او پيش از اين هم همين زنگ را در وضعيتي همسان فشار داده بود. با خود گفت؛ «خوب، کارمان را بکنيم،» و دست پيش برد. اما فرصت زنگ زدن نيافت. در، بي صدا باز شد. شاعر در آستانه در ايستاده بود و نيمي از اندامش در تاريکي بود. پيژامه پرچروکي به تن کرده بود و دمپايي هاي کهنه يي به پا داشت. موهاي جوگندمي اش پريشان بود. مانند کسي که دچار ناراحتي کبد يا بي خوابي و يا هر دو باشد زير چشم هايش باد کرده بود.

به ديدن کميسر، شاعر انگشت روي لب گذاشت و زمزمه کرد؛

زنم و دخترکم هنوز خوابند.

کميسر گلويش را صاف کرد و با صداي خفه يي تته پته کرد؛

- من... من... آقاي ريکوس بايد با من بياييد،

شاعر شانه هاي لاغر و خميده اش را باز هم کمي بيشتر خم کرد و گفت؛ - منتظرتان بودم کميسر، چمدانم حاضر است. ولي دلم مي خواهد که بدون بيدار کردن آنها بروم،... اين طوري ناراحتيش کمتر است. متوجهيد؟

- هر طور که شما مايليد، آقاي ريکوس،

- شما بفرماييد پشت ساختمان بنشينيد تا من لباس بپوشم و يادداشت کوچکي براي زنم بنويسم...

کميسر پذيرفت و همچنان که با احتياط راه مي رفت تا سروصدا راه نيندازد، خانه کوچک را دور زد. در زير چفته انگور وحشي، کتش را درآورد و روي يکي از صندلي هاي حصيري که دور يک ميز آشپزخانه چيده شده بود ولو شد. بعد، با حرکتي سريع، کمربندش را که هفت تير خدمتش به آن آويزان بود باز کرد و روي ميز گذاشت. روز داغي در پيش بود و داشت شروع مي شد. روز لعنتي، کار لعنتي، از اينکه مجبور بود ريکوس را دستگير کند ناراحت بود؛ شاعر شهرتش از مرزها گذشته بود و خود کميسر هم چندين شعرش را از بر داشت. همه جا، مثل شاعران فراوان ديگر، اسم اين شاعر هم در فهرست سياه بود. اين بار، اين فهرست را در آخرين لحظه به دست کميسر داده بودند؛ پس از اينکه تلفن استاندار او را از رختخواب بيرون کشيده بود. در اين روزها همه از اوضاع حرف مي زدند... همه مي دانستند؛ نظاميان طرح توطئه يي را در دست اجرا داشتند... باري، وقتي که او در دل شب به کلانتري شتافت، قبلاً تانک ها نقاط حساس شهر را اشغال کرده بودند. سر پيچ هر کوه نظاميان گند دماغ، از او برگ شناسايي مي خواستند. در ميدان کلاتمونوس وقتي که براي پيدا کردن کارت عبور، جيب هايش را مي گشت، يکي از اين دست و پاچلفتي ها نزديک بود او را با تير بزند.

کميسر دستي از پس سر به جلوي موهاي کوتاه سرش کشيد. دختر ريکوس مي توانست چند ساله باشد؟ به ظن قوي تقريباً هفت ساله بود. خود شاعر داشت به شصت سالگي نزديک مي شد... اين سرخ ها که گاه در زندان بودند و گاه در تبعيد اغلب فرصت تشکيل خانواده نداشتند... براي همين خيلي دير ازدواج مي کردند... اغلب فرصت تشکيل خانواده نداشتند... و حال او يک بار ديگر مامور شده بود تا ريکوس را توقيف کند... اين شاعر هم جزء سرخ ها بود. اما چه شاعري،... کميسر از حرفه اش بيزار شده بود. دلش براي بازنشستگي پر مي زد. مدت زيادي هم به موعد بازنشستگي اش نمانده بود. دو سال ديگر بايد تحمل مي کرد،... راستي اين نظامي هاي لعنتي نمي توانستند کودتاي مضحک شان را دو سال عقب بيندازند؟...

اه، وظيفه وظيفه است، حتي به نظرش رسيد که ريکوس لباس پوشيدن را دارد کمي طول مي دهد. مي توانست از اين فرصت استفاده کند؟ و به چاک بزند. غيرممکن بود، معاون کميسر سر کوچه کشيک مي داد و کوچه هم بن بست بود. نه، شاعر از همين جا، از پشت خانه مي توانست فرار کند، به شرطي که به موقع اين کار را کرده باشد. فقط کافي بود که از پرچين بپرد، از ميان باغ هاي همسايه فرار کند و خودش را در شلوغي محله پناهندگان گم وگور کند... آن وقت نه کسي او را مي ديد نه کسي مي شناختش،...

با اين همه شاعر کمي معطل کرده بود، کميسر لبخندي زد. اغلب اتفاق مي افتد که نامه خداحافظي بي اختيار به شعر تبديل شود، خانم ريکوس خيلي جوان و زيبا بود و به نظر مي رسيد که ديوانه وار عاشق شوهرش باشد. مهم نيست که مرد آنها سپيدمو، خميده قد و يا نحيف باشد. مهم اين است که حرف هاي گوش نواز بزند. کميسر به خود گفت؛ «اشکال ندارد. او حال مرا فراموش کرده و دارد يک غزل مي سرايد...»

خش خش خفيف شن ها متوجهش کرد که اشتباه مي کند. شاعر در کنار ساختمان ظاهر شد. صورتش را اصلاح کرده بود و يک دست کت و شلوار فلانل خاکستري پوشيده بود و چمدان مستعملي به دست داشت. چشمان آبيش را به کميسر دوخته بود و آرام قدم برمي داشت تا زن و بچه اش را بيدار نکند.

با صداي آهسته گفت؛

- من حاضرم کميسر،

ناگهان سکوتي مطلق برقرار شد. صداي بال زنبوران عسل به گوش مي آمد. در انتهاي کوچه خري سر گذاشت به عرعر کردن. کميسر آهي کشيد و خواست از جا بلند شود، اما گويي بر اثر سنگيني چيزي ناديدني دوباره سر جايش نشست.

- کمي بنشينيد آقاي ريکوس عجله نداريم.

راست نمي گفت. به هيچ وجه راست نمي گفت، او مي بايستي چندين نفر ديگر را هم دستگير کند. اما گونه يي خستگي بر اندامش عارض شده بود. تن و توش روزگاران گذشته اش کجا رفته بود؟ پيشترها خودش را يکي از ستون هاي جامعه مي دانست. اما زندگي مضحک بود. ديگر پيش نمي رفت، دور خودش مي چرخيد. اين زندگي رفته رفته به گردونه اسب هاي عصاري مي مانست که در آن هميشه عده معيني، عده معين ديگر را تعقيب مي کنند. آري، واقعاً احساس کسي را داشت که تحت تاثير مشروب «کفي» باشد و پس از آشاميدن روحش نسبت به بيهودگي همه چيز حساسيت پيدا کند.

شاعر پس از اينکه مدتي سرپا منتظر ماند، چمدانش را به زمين گذاشت، بعد يک صندلي حصيري ديگر را معکوس قرار داد و روي آن نشست و پاهايش را از دو طرف آويزان کرد. پرسيد؛

- کميسر، تا حال چند بار مرا اول صبح با خودتان برده ايد؟

کميسر شانه بالا انداخت. ذله مي کرد. به عنوان عذرخواهي زير لب گفت؛

- آخر شما هميشه توي اين محله زندگي مي کنيد.

و بعد ابروهاي پرپشتش را در هم کشيد و توي مغزش حساب کرد؛

- فکر مي کنم که اين دفعه سوم است... نه، دفعه چهارم. اما دفعه آخري مهم نبود، فوراً ولتان کردند.

- ولي اين دفعه جدي است. نه؟ شهر از سرباز پر شده. تمام شب صداي تيراندازي شنيدم،... اين آقايان بالاخره کودتايشان را کردند، همين طور است؟... و حال دارند مرتب مردم را دستگير مي کنند...

شاعر متوجه شد که کميسر گوش نمي کند. گفت؛

- منتظر چه هستيم؟ مثل اينکه دست و دلتان به کار نمي رود؟

کميسر دانه هاي عرق را که در پيشانيش پيدا شده بود با پشت دست پاک کرد؛

- دارم پير مي شوم آقاي ريکوس.

- شايد پير شده باشيد، مثل هر کس ديگر، اما تغيير نکرده ايد.

کميسر محکم اعتراض کرد؛

- چرا، تغيير کرده ام. شماييد که تغيير نکرده ايد، هنوز ول کن آن دوز و کلک هاي سرخ تان نيستيد و حال آنکه کافي است چهار کلمه اعلام کنيد؛ «انکار مي کنم... ديگر در سياست دخالت نخواهم کرد...» اجازه بدهيد بهتان بگويم؛ براي مردي به سن و سال شما... که شاعريد و زن و بچه هم داريد...

شاعر با اندوه گفت؛

- ديديد کميسر؟... شما تغيير نکرده ايد. شما هميشه از من غيرممکن را مي خواهيد... مي خواهيد که شرافتم را بفروشم و در عوض...

کميسر دستش را به علامت اعتراض بلند کرد؛

- عصباني نشويد آقاي ريکوس، ... حرفي بود گفتم... اصرار نمي کنم، نشنيده بگيريد.

با حرکات آهسته و حساب شده شروع کرد کمربندش را که هفت تير به آن آويزان بود دور شکمش که کمي گوشت آورده بود مرتب کند و ادامه داد؛

- چرا، تغيير کرده ام، وقتي که جوان بودم... و يک مفتش عادي دوره متاکساس بودم، همه شما کمونيست ها و سوسياليست ها و هر آنچه با «ايست» تمام مي شد، در نظر من از آلمان ها بدتر بوديد، از انگليس ها بدتر بوديد... عين شياطين بوديد،...

- و حالا؟

کميسر زيرلب غرغر کرد؛

- حالا، با گذشت سال... آدم هاي خوب هستند... و آدم هاي بد... همه عين هم نيستند... و بعدش ... هوم... خودتان مي دانيد. من شعرهاي شما را دوست دارم،...

- حتماً توجه کرده ايد مانوليس که شاعرها طرفدار شما نيستند،

کميسر از اينکه ديد شاعر او را با اسم کوچکش صدا زد و از ساده لوحي آرام و در عين حال طنزآميز او نخست هيجان زده شد. براي آخرين بار مقاومت کرد و با لحن جدي گفت؛

- خوب، خوب، من به آن آدم هاي خيالباف کاري ندارم... ولي شما آقاي ريکوس... شما فرق مي کنيد... آه، خيلي متاسفم، خيلي...

نگاهي به دور و بر خودش انداخت. در اين محله دور از مرکز شهر و در اين باغ، همه چيز بسيار آرام بود ... و اگر...؟ انديشه يي که در مغزش پيدا شده بود، سخت غيرعادي بود اما امکان عملي شدن داشت. البته پاي وظيفه در ميان بود... اما وظيفه در قبال چه کساني؟... اين نظاميان خشن را او حتي نمي شناخت و فهرست سياهي که جاي حکم توقيف را گرفته بود، امضاي سرهنگي را داشت که او اسمش را هم نشنيده بود. نفس زنان گفت؛

- آقاي ريکوس... چطور است که فرارتان بدهم؟... نه براي اينکه از پشت بزنم تان، نه نه،... چه فکر مي کنيد؟ ... براي اينکه واقعاً فرار کنيد، ... کافي است از پرچين به آن طرف بپريد و از وسط باغ ها فرار کنيد... کار تمام است، ... طبعاً لازم مي شود که من خانه تان را بگردم و از زن تان بازجويي کنم و طبعاً بايد به ترتيبي خودم را هم تبرئه کنم، چون معاونم در اين حوالي است، مي فهميد که... فقط دو سال به بازنشستگي دارم...

شاعر نگاه روشنش را به صورت کميسر دوخته بود. آري، اين مانوليس پير تغيير کرده بود، نه، او به هيچ وجه شوخي نمي کرد، حاضر بود که بي هيچ قيد و شرطي شاعر را آزاد کند، ... چه وسوسه يي،... اما شاعر هر چه بيشتر فکر مي کرد، چهره اش گرفته تر مي شد. کميسر با لحني مصرانه پرسيد؛

- خوب، موافقيد؟...

- کميسر، شما مرد خوبي هستيد، ولي هيچ مي دانيد که زندگي در خفا يعني چه؟... نه، حتماً نمي دانيد، ... ماه ها و شايد سال ها آدم تحت تعقيب باشد، دائماً با ترس زندگي کند و همه نزديکانش را و کساني را که پناهش مي دهند به خطر بيندازد... من هم پير شده ام... خسته ام... تازه اگر يک فرد سياسي بودم موضوع فرق مي کرد، ... ولي نه، حالا اصلاً نمي دانم اين به اصطلاح آزادي را بايد چه کارش کنم... خوب، کميسر، همه اين چيزها را فراموش کنيم، من با شما مي آيم،

شاعر از جا برخاسته بود. در چهره او که گذشت سال ها و رنج طولاني استخواني اش کرده بود، تصميم با لبخندي درآميخته بود. کميسر هم که مجذوب شده بود به نوبه خود بلند شد. با لکنت زبان گفت؛

- حالا که اين طور است... حالا که شما... خودتان مي خواهيد... ولي اين درست نيست. شما شاعر بزرگي هستيد... شما خطرناک نيستيد...

شاعر پرسيد؛

- آه، راستي، اين طور فکر مي کنيد؟...

چمدان را برداشت و طوري خم شد که گويي مي خواست بازش کند.

کميسر تحت تاثير اين حرکت قاطع و مصممانه به طور غريزي يک قدم به عقب برداشت و با لحن مشکوکي پرسيد؛

- توي چمدان چه داريد؟...

شاعر که گويي اقناع شده بود سري تکان داد و چمدان را به زمين گذاشت و گفت؛

- کميسر، ترس شما ريشه دارتر از آن است که فکرش را بکنيد، ... مي دانيد توي آن چه دارم؟... شعرهايم،...

شاعر و کميسر مدتي چشم در چشم هم دوختند. از خانه کوچک همسايه صداي نق و نق بچه کوچکي بلند شد. از دوردست غريو شليک تيرهايي برخاست که با رگبارهاي کوتاه مسلسل همراه بود. کميسر که سرش را پايين انداخته بود، بي آنکه متوجه زنداني اش باشد، به سمت در کوتاه باغ روان شد. هر دو طوري راه مي رفتند که تا حد امکان از شن هاي زير پايشان صدايي بلند نشود.

مناظره پايان ناپذير بلبل و مورچه

جواد مجابي

حکايت مورچه و بلبل را که در کتاب هاي درسي خوانده ايد. اگر نخوانده ايد اين بي اطلاعي درازمدت را نمي توان با هيچ توضيح کوتاه مدتي چاره کرد. چون در اين ماجرا مساله زمان به شدت مطرح است. فرض اين است که شما بيست يا چهل سال پيش اين قطعه ادبي را در کتاب دبستاني خوانده ايد و همان موقع قضاوتي پيدا کرده ايد يا به شما القا کرده اند به انکار يا قبول محتواي آن. بعد در درازاي عمر، بارها به هر مناسبتي اين حکايت را به خاطر آورده ايد يا باز شنيده ايد و در آن تاملي کرده و عبرتي اندوخته ايد. با نقل اين مناظره مي خواستم داوري ديگرگوني را هم در انبان کنيد. حالا که آن را نخوانده ايد اين شطحيات را هم نخوانيد چون فايده يي به حالتان ندارد. هدف من شماتت يک باورمندي سهل انگار به ساليان دراز بود و شما خوشبختانه از عيب باورمندي بري هستيد.

- داداش، اينکه نمي شه ما سال دوازده ماه خون دل بخوريم و زحمت بکشيم تا سر سياه زمستونو راحت باشيم اما تو همين طور واسه خودت بچرخي و آواز بخواني.

- لابد اين کارها که مي کني مطابق فطرت و طبيعتت نيست که براي انجامش احساس زحمت مي کني، من براي آواز خواندن، زحمتي حس نمي کنم، با کمال ميل و راحتي اين کار را مي کنم. زحمت و رنجي که تو مي کشي نشانه اين است که براي اين کار ساخته نشده يي.

- اگر ما زحمت نکشيم که کار شوماها پيش نمي ره، زندگيتون تامين نمي شه - نه اينکه خرج ما را شما مي دهيد؟ مفت کيسه تان که حاصل دانه کشي تان مي شود پر کردن انبارتان، چرا منتش را سر ما مي گذاريد؟

- بالاخره اين دنيا رو زحمت ما مي چرخونه.

- البته اين شما هستيد که با حرص و آزتان دنيا را به گند مي کشيد، زياده خواهي در مورچه ها و آدم ها مثل زدني است.

- ببخشين ما که اينجا بشر نيستيم، مورچه ايم و بلبل. (خنده و استهزا)

- آدميزاد نظم مورچه را دارد مگر اينکه بي نظمي عميق بلبل را بفهمد.

- آه از دست شما مورچه ها، واي از اين سنت مورچگي.

- داري توهين مي کني داداش، حالا بلبل بودن از کي شده افتخار؟

- قصدم توهين نبود، اين حق توهم هست که معترض باشي به شرايط خود و ديگران.

- نه آخه تو فقط به بلبل بودن خودت مي نازي، يه آدم بيکاره.

- پاي آدم ها را به ميان نکش.

- خب، عين آدماي بيکاره.

- اين شد يک حرفي. راستش من نه از مورچگي متنفرم، نه به بلبلي افتخار مي کنم اين دو نوع زندگي، دو نوع بينش است به زندگي.

- من اين حرفا سرم نمي شه، فقط اينو مي بينم که شما هميشه خدا مورچه ها و موريانه رو از بالا نگاه کردين.

- من اين بالا هستم طبيعي است، روي شاخه ام. روي شاخه آزادم، شاخه آزادي.

- حالا چرا تشريف نمي آرين پايين که

- همين بالا هم از دست بچه هاي دست به تفنگ و قفس بازها ايمني نداريم.

- پس ما که زير پاي اونا ...؟

- وقتي از سنت مورچگي حرف مي زدم، قصدم کوچک کردن شما نبود. از سنت بلبلي هم به همان اندازه مي ترسم. اما چيزي را که نمي توانم تحمل کنم اين وسط بودن است. خنده آور است وضع مورچه يي که مي خواهد بلبل باشد و در پرواز، يا بلبلي که مي خواهد هم مورچه دانه اندوز باشد هم پرنده آواز. اين موجود جعلي بين زمين و آسمان معلق است، نه اين است و نه آن، تکليفش با خود روشن نيست.

- مثلاً تکليف تو روشنه؟

- بله، خواندن و خواندن در همه عمر، از شاخه يي به شاخه يي در هوا، گاهي هم از بخت بد در قفس افتادن يا به زمستان بي نوايي مردن. يک سرنوشت که به ميل خود اختيار مي کني و حسابت را از سود و زيان روزانه جدا مي کني.

- براي کي مي خوني، براي چي؟

- براي همه، براي تو، براي گل، براي پرنده باز، قفس ساز، براي بهار و زمستان.

- اين کار تو يه انتحاره، که مي دوني خوندن آب و دونه نمي شه.

- حرفت را مي فهمم، اما تو حرف مرا نمي فهمي.

- داداش، باش با هم بريم، بازم که اوج گرفتي.

- ما با هميم، تو سعي مي کني مرا از جنس ديگر بداني، چون مثل تو نيستم.

- اين زندگي که ما داريم اصله، شما چند تا تو اين زندگي ساز مخالف مي زنين.

- ما مي خوانديم، براي خودمان و شما. فقط خودمان را نمي ديديم و حساب انبار را.

يک روز بلبل - مورچه يي که هم بلبل بود هم مورچه، در دشت مورچه خورت، برخورد به موجودي که نه بلبل بود و نه مورچه و در واقع هيچي نبود و اين هيچ نبودن به او از نظر منطقي اين تصور را مي داد که چيزي باشد؛ چون هيچ به منزله عدم است و صرف عدم نبودن، خود نوعي وجود مي تواند باشد. اگرچه به نظر مي رسد که هيچي بودن اندکي بهتر از هيچي نبودن است.

پس اين دو موجود غريب که يکي ترکيب دشواريابي است و يکي ترکيبي است احتمالي، به هم برخوردند. يکي از شمال مي آمد و مي خواست به جنوب غربي برود و اين ديگري (نه هيچ) جايي نمي خواست برود و همين جا ايستاده بود و اين ايستادن طولاني او بود که امکان ديدار و برخوردش را با ديگري و ديگران ميسر مي کرد. نه هيچ را حالا مي توان همه چيز تصور کرد؛ کوهي در ميان دشت، رودي، هوايي ساکن، ابري، گلي و انساني، حتي جن و پري. چيزي که از مايه نبودن امکان باشندگي مي گيرد مي تواند به هر شکلي درآيد.

بلبل - مورچه که ترکيب نادري شده بود از مورچه و يک پرنده هرز ه گرد که تنها هنرش آواز خواندن براي دل خود است آمد جلو. همين جا راوي آواز خواندن بلبل را به خاطر عشق گل انکار مي کند، البته گل هم مي تواند مثل خار يا انواع عنکبوت ها و گوسفندان از آواز او لذت ببرد، مي بينيم که بلبل بيشتر از آنکه روي بوته گل سرخ باشد روي شاخ درخت است اگر در قفس نباشد. - باري اين بلبل ولگرد به محض برخورد به چيزي که مي توانست هر چيز باشد از يک کوه بلند تا يک جن بو داده، تنها کاري که کرد همان بود که هميشه براي ايجاد جاذبه ستايش در ذهن ديگران بدان دست مي زد؛ زد زير آواز آن هم در چهارگاه. (اينجا فعلاً از ويژگي مورچانه يي اين موجود دورگه حرفي نزنيم بهتر است.)

عجيب اين است که مخاطب او - نه هيچي که مي توانست هر چه باشد - خود را به صورت قفسي ساخت، همان دم آدمي شد کنار قفس نشسته به گوش کردن، همزمان به صورت قطره اشکي درآمد روي گونه يي مهتاب رنگ به خاطر يادآوري عشقي نارسيده بدان. مرد بي قرار گريان در گوش بلبل نجوا کرد که؛ طبق سنت ادبي و مشکلات خاص اجتماعي او در حالت عاشقانه يي قرار دارد و فراق را تجربه مي کند. همه مي دانند در روابط بشري عشق مهم است، پس او عاشق شده. اما چون معشوقي در کار نيست و اين کار يک طرفه و در خيال انجام گرفته پس احتمال وصال جسماني ميسر نيست. لاجرم همه اش فراق است و شکايت از دوري از معشوق مثالي با مختصري اشک و آه عارفانه. بلبل به او اشاره کرد که اتفاقاً براي ادامه آوازش به مخاطبي با اين حالت ناکام و محزون بيشتر نياز دارد و او نبايد از اين حالت، «پرشکايت گريان»، به در آيد. براساس اين توافق بود که آنها در برخورد تاريخي شان خود را در يک حالت محزون گريه دار منجمد کردند و قصه شان تا حالا براي ما به يادگار مانده و يک سرمشق ابدي شده است.

مورچه يي را که آواز مي خواند به راديو دعوت کردند نه به خاطر آوازش که آوازي هم نداشت، بلکه به خاطر نوآوري و سنت شکني اش در زندگي موران. او مدت ها بود که دوروبر زندگي و کار بلبل ها کندوکاو مي کرد نه مثل يک محقق، بلکه مثل يک مفتش.

يادداشت هايش نشان مي دهد که وسوسه عمده اش اين بوده که روشن شود؛

چرا بلبل ها آواز مي خوانند؟

چرا از اين هنر استفاده مادي نمي برند، مثلاً کنسرت فردي و جمعي با فروش بليت؟

چرا هيچ مورچه يي در قفس نيست اما بلبل ها در قفس هستند و آيا اسارت مادام العمر آنها نتيجه آواز خواندنشان است يا دلايل امنيتي ديگر دارد که بر مورچه ها معلوم نيست آيا اين ميزان دشمني را که مورچه ها نسبت به بلبل دارند و حاصل حسادت است، مي توان تعميمش داد به ساير موجودات اعم از گوسفندها و گرگ ها و چوپانان و پادشاهان؟

هنر بلبل ها چرا برتر از کار گنجشکان و کلاغ ها است در حالي که آنها هم آواز مي خوانند؟ اگر قناري هم به خاطر آوازش در قفس است مثل بلبل، طوطي ديگر چرا؟ نکند صدا که بلند مي شود قفس هشيار و آماده مي شود، اما عرعر خر و زوزه گرگ و عوعو چي؟

چند نکته ديگر هم در يادداشت هايش بود که طرح آنها آسيب رسان بود به نظم عمومي، عفت عمومي و حماقت عمومي و هر چيز عمومي ديگر که هميشه تاريخ، انگار مستعد و آماده است براي منحرف شدن.

مورچه آنارشيست که مدت ها از عمر گرانبهاي خود را صرف اين مطالعات ناپيدا کرانه کرده بود به جايي رسيد که عملاً هيچ چاره يي برايش باقي نماند جز اين که خود وارد معرکه بشود و با خواندن آواز بلبلي تن به تجربه هاي ناشناخته دهد و ببيند آواز خواندن يعني چي و تا کجا؟ البته کمي دلش شور مي زد که اگر در قفس اسير شد نتواند صاحب دلان را بر سر ذوق آورد، اما در راديو بود که فهميد که او در اين دغدغه ها تنها نبوده است. راديو را مورچه گرفته بود، همه جا سياه و قهوه يي شده بود از مورچه هاي کارگر و اسبي و پردار حتي مورچه هاي آدمخوار. عده يي مثل او دعوت شده بودند هر يک به دليلي و رابطه يي.

ديگران که ديده بودند مورچه ها گهگاه به راهي نامعهود مي روند دنبال آنها راه افتاده بودند. ميدان «صداسازي» پر بود از مورچه هاي نر و ماده، هزاران هزار درهم و برهم، با پارچه نويس ها و پرچم هاي رنگارنگ در دست يعني که «حالا نوبت ماست.»

مورچه آنارشيست که تمامي اعتبارش را در کناره گيري متکبرانه از جامعه مورچه ها و مخالفت با اخلاق ذليل پرور و همسان ساز آنها کسب کرده بود، از اين موقعيت نه تنها سوءاستفاده نکرد و چندي دوروبر ميدان ارگ نماند، بلکه براي ماندگار شدن در تاريخ بلبل ها و رسيدن به تجربه نهايي و دروني، با تمهيدي انتحاري خود را در مسير بلبلي گرسنه قرار داد.

- مي خواهيد با اين ادا و اطوار وانمود کرده که تافته هاي جدا بافته شده اند بلبل ها، روشنفکران و هنرمندان در برابر صفوف فشرده عوام صحنه پرکن؟

- اصلاً اين طور نيست، حالا چرا نوع حرف زدنت عوض شده؟

- آخه شما با همين جور حرف زدن بوده که مارو ترسوندين و از ميدون به در کردين.

- شايد اين طور باشد. شايد هم نه. علت غيظ مورچه يي ات را اول صبحي نمي فهمم.

- يعني اين که يه خط اين وسط کشيدين، اين طرف ماييم و اون طرف شما.

- ما بوديم شما را ترک کرديم يا شما بوديد که ما را طرد کرديد؟

- ديدي بازم قلنبه بافي کردين کدوم ترک، ترک چي؟ اون يکي چي بود؟

- طرد. حالا بگذريم. ما هيچ وقت شما را ترک نکرديم، هدف ما اصلاح امور شما بود، تغيير وضعيت شما، يعني بهتر شدن وضع شما از اين که دچارش هستيد.

- اين به شما چه مربوطه.

- خب، ما مي خواستيم بگوييم که آنها همه شان به شما دروغ مي گويند اما

- اما شما راستشو مي گين؟

- ما مي خواستيم اين وسط خود شما بدانيد چه کسي راست مي گويد و به فکر شماست و چه کسي از شما در جنگ و ماليات و انتخابات بهره برداري مي کند.

- اما همتون از دم تا فرصت کردين تو کاسه ما گذاشتين، با هم چه فرقي دارين؟

- عزيزم تو بحث را از ماجراي مورچه و بلبل مي کشاني به سياست و نقد اجتماعي.

- فکر کردي که مورچه هميشه يه مورچه مي مونه، خلايق ديگه هشيار شدن.

- امروز سرحال نيستي، بگذاريم براي يک روز ديگر.

- حالا که کم مياري؟

- ما مخلص شما هم هستيم اما يک نفر به تو چيزهايي گفته که ذهنت

- اگه هر چي تو بگي من کوتا بيام، اين مي شه گفت وگو؟

- ما هميشه اقليت بوده ايم که

- اقليتي که پدر اکثرشونو درآورده.

- اکثرشونو؟

- اکثرمونو.

- مي تواند برعکس باشد.

- مي تونه برعکس باشه.

- چي؟

- همه چي (مورچه خندان دور مي شود و بلبل حيران به جاي مي ماند.)

***

اتفاق افتاد که بلبل و مورچه به سفري رفتند در سکوت. در جريان راهپيمايي پر از سکوت، ديواره يي روبه روشان سبز شد شفاف که همه چيز از آن ورش پيدا بود؛ يک خرمن حبوبات براي مورچه ديده مي شد و يک باغ درندشت براي بلبل و چيزهاي مشترکي که به درد هردو مي خورد چون جوي و کوه و هواي تميز و مختصري آزادي و رفاه. برنامه آينده يي بود ظاهراً در ديدرس، اما عملاً دور از دسترس. چون نمي توانستند اين دو؛ مورچه با مقاومت صبور مورچگي اش و بلبل با پرواز شيدايي اش از اين ديواره شفاف - که معلوم نبود جنسش چيست اما سخت مقاوم بود - رد شوند. اولين واکنش سنتي آنها - بر اثر جدل و جدالي که سال ها با هم داشتند - اين بود که تقصير رويارو شدن با اين مانع بزرگ را به گردن يکديگر بيندازند. هر يک ديگري را متهم مي کرد که نادانسته يا توطئه گرانه سمت اين بن بست را انتخاب کرده. حتي نزديک بود خوني يا دست کم آبرويي ريخته شود که وارد فاز دوم شدند؛ اينکه چه چاره کنند؟ بلبل گفت؛ چمچاره، من برمي گردم. اما مورچه که به هواي آن کوه و خرمن انبوه، حالي به حالي شده بود انديشيد بايد راهي براي گذشتن باشد و بي توجه به بلبل دست به کار شد.

اول از ديواره رفت بالا و اين عروج عرفاني حدود هفت سده طول کشيد. مي دانيم که سده مورچه يي با سده بلبلي حتي با گاهشماري انسان ها تفاوت هايي دارد. آن بالا مايوس شد چون اين ديواره گويي تا آسمان امتداد داشت. به زمين برگشت و خاک را کند و عميق تر کند تا حس کرد پايه هاي اين ديوار نفوذناپذير انگار در طبقه هفتم جهنم ريخته شده. اين ژرف کاوي طاقت سوز، هشت تا نه قرن طول کشيد. عاقبت پير و فرسوده برگشت به واقعيت ملموس زميني. بلبل که در تمام اين سي قرن مورچه يي، يک ربع چرت بلژيکي زده بود با ديدن مورچه از اعماق نوميدي آمده که روي و مويش خاکستري و سرخ شده بود، به شادي زد زير آواز.

مورچه پرسيد؛ حالا چي کار کنيم؟

بلبل پاسخ داد؛ برمي گرديم و از راه ديگر مي رويم، شايد هم جايي نرويم.

مورچه ناليد؛ من که ديگه عمري واسم نمانده.

بلبل طعنه زد؛ تو عمري نداشتي که چيزي از آن

چنين شد که آنها يکي دل شکسته، ديگري بي خيال برگشتند از راه سکوت درهم شکسته. درست موقعي که آنها پشت بوته هاي تمشک از نظر پنهان شدند ديواره بلند گذرناپذير آرام آرام برچيده شد از بالا و پايين. چيزي که باعث حيرت ناظر اين واقعه گرديد اين بود که مورچه يي و بلبلي ديگر از طرف کوه و خرمن مي آمدند به سمت بوته تمشک و نمي توانستند به هيچ تمهيدي از ديواره بلوريني که روبه رويشان بالا رفت عبور کنند.

***

بلبلي بر شاخه و مورچه يي زير درخت به يک منظره چشم دوخته بودند مدتي مديد. اين نگاه هاي دوگانه، به يک دختر کوچولو خيره بود که در پناه يک بوته گل يخ رها شده بود. به خاطر احساسات بشردوستانه همين قدر توصيف کافي است.

- چه کسي اين دختر هفت، هشت ساله را اين جا رها کرده بود؟

- آيا نگاه هاي خيره ما دوتا (بلبل و مورچه) به خاطر مشکل گشايي اين بچه است يا فضولي يا خداي نکرده...؟

- بهتر است بگوييم جنبه بشردوستانه دارد.

- آيا اين بچه سرراهي است؟ اما اين جا که راه نبود وسط بيابان بي عابر.

- احتمال دارد اين طفل معصوم، صبح از رختخواب درآمده، بي اطلاع پدر و مادرش راه افتاده و آمده اينجا.

- اين جا دو فرض مطرح مي شود؛ يا اين بچه دچار اختلال رواني است. يا مثلاً پدر و مادر نداشته و زير دست نامادري خشن جفاکار بوده و فرار را برقرار

- اصلاً چرا نامادري، اين خيلي تکراري است. بگوييم يک مادربزرگ خشن جفاکار.

- مادربزرگ ها اين صفات ناپسند را نداشته اند دست کم در قصه هاي عاميانه مان.

- حالا اين جا داشته باشيم و اين طفل معصوم از دست غرغرها و خرده فرمايش ها...

- حالا اين بچه به هر دليلي اين جا است چه کنيم. چه مي شود کرد؟

- يکي از راه هاي شناخته شده ادبي اين که برايش دلسوزي کنيم و شرح مصائب.

- يکي اين که به پليس خبر بدهيم و اين به عهده توست که صداي رسايي داري.

بلبل گفت؛ در اين فصل گل يخ، بهتر است پيش از هر اقدامي برايش پيرهني تهيه کنيم که سرما نخورد. مورچه حکيمانه افزود؛ اين پيشنهاد هم مفيد است.

بلبل رفت و از جايي (مثلاً از بند رخت خانه يي دهقاني در آن حوالي) پيراهني آورد و دم دست دخترک انداخت. دخترک لباس را پوشيد بي آنکه تشکر کند از مورچه يي که نمي ديد و بلبلي که مي ديد. (بعضي رفتار مردم را نه با عقل مي سنجند نه با احساسات خام) بلبل گفت؛ مداخله ما در کار آدميان تا اين حد کافي است.

مورچه گفت؛ اگر رنگ اين پيراهن بنفش يا ارغواني بود با اين گل هاي زرد بهتر جور مي آمد (بلبل خنديد.)

مورچه گفت؛ اگر کمي پايين پيرهنش چين داشت قشنگ تر نبود؟ (سکوت بلبل)

مورچه گفت؛ تو که پيراهن برايش آوردي، کلوچه يي هم برايش مي آوردي. اصلاً مي رفتي خانه پدر و مادرش يا نامادري جفاکار يا آن مادربزرگ سنگدلش را پيدا مي کردي، آن وقت مي دانستيم با آنها چه کار کنيم. اگر حتم داشتم مادربزرگ سنگدلش اين کار را کرده مي رفتم و مي افتادم توي بستوي شيره اش که ديگر رغبت نکند ماست و شيره بخورد.

در روزي پربرف، وقتي ويژه نامه، «رنجبران زمستان» منتشر شد ديده شد که شرح عکس مورچه و بلبل، جايشان عوض شده است. اهالي صبور جنگل با تعجب مشاهده کردند که خلاف تمامي ديده ها و شنيده هاشان در يک سند تاريخي؛ بلبل شده است مورچه و اين يکي هم بنا به روايت مستند تبديل به بلبل گرديده. اين واقعه در نيمه ماه برف عجيب تر بود.

مورچه از اين ماجرا- که زندگي معصوم رنجبرانه اش با حيات هوسمندانه موجودي عشرت پرست در هم شده- چنان برآشفت که علاوه بر فرستادن تکذيب نامه به ويژه نامه زمستاني، به مراجع صالحه حتي زندان هاي معتبر و تيمارستان هاي شناخته شده هم شکايت برد. البته شماتت هم لانگان در اين امر موثر تر از اراده شخصي اش بود که ته دلش چندان هم از اين اختلاط نژادي بدش نيامده بود.

از بلبل هيچ واکنشي ديده نشد، نه در خلوت رفقا، نه در معرض افکار عمومي. اين بي تفاوتي يا به تعبير منابع آگاه تغافل رندانه، مايه تحريک خبرنگار زمستاني سمجي شد تا آن دوشيزه تازه کار اما خوش صدا، با صرف وقت بسيار و به هم زدن اوقات فراغت استاد، وقتي براي مصاحبه بگيرد.

مورچه رنجبر در ابتداي مصاحبه خواست که استاد مقداري از شرح احوال شخصي را براي خوانندگان علاقه مند بيان کند.

بلبل مقدمتاً گفت؛ اين مساله يي است مربوط به تکنولوژي، سابقاً کمتر اتفاق مي افتاد. خبرنگار گفت؛ از ويژه نامه ما و بيشتر از خود شما که در اين کار گناهي نداريد شکايت، بلبل گفت؛ اين مساله يي است که حاصل يا بهتر بگوييم محصول رشد تکنولوژي بوده خبرنگار حرف او را قطع کرد و گفت؛ اين چه ربطي به تکنولوژي دارد جناب استاد؟

بلبل گفت؛ اگر شما دقت کنيد مي بينيد که فهم اين قضايا ربط دارد به تکنولوژي.

- همين روزها ممکن است براي موضوعي بي اهميت به مراجع صالحه احضار شويد.

- رشد بي رويه تکنولوژي يعني همين.

- انگار شما نمي خواهيد امروز گفت وگو کنيد يعني

- پس اين چيست که ما مي کنيم؟ چه گفت وگويي مهمتر از طرح مباحث تکنولوژيک؟

- من يک وقت ديگر مزاحم مي شوم.

- امروز مهمترين مساله يي که من و شما، نه فقط من و شما بلکه اکثر مورچگان بلبل شده و بلبل هاي مورچه نما، اصلاً چرا محدود کنيم به اين منطقه، تمام جهان که نيازمند تکنولوژي مدرن و اشاعه آن بين ساکنان جنگل. وقتي که اين گفت وگو بي نتيجه در «رنجبران زمستان» منتشر شد به رغم مساعي کارگران فني چاپخانه باز هم زير عکس بلبل نوشته شده بود؛ اين مورچه است که دفاع مي کند.

يک مورچه فرصت طلب نسبتاً باهوش که بنا به خوي مورچگي اش ذوق عالي راهبردي در آزمندي و دانه اندوزي داشت به فکر اين افتاد که در عالم هنر نيز طبع آزمايي کند و به شيوه بلبلان مدتي به عاشقي و آواز و حيراني روزگار بگذراند. در واقع جمع اضداد را آسان تر از آن يافت که پيشينيان به صورت کتبي و شفاهي مورچگان خام طمع را از آن خطر برحذر کرده بودند.

حاصل کار اين شد که در مرحله استغناي هنري و حيراني ناشي از عاشقي، مورچه هاي رقيب و دزدان دانا، فرصت را غنيمت شمردند و انبار حبوبات اين موجود شيدا را خالي کردند و دار و ندارش را بردند. مقصود از ندار، همانا عقل سليمي است که احتمالاً آن جاه طلب تناقض طلب از کف داده بود.

مورچه هنرجو اگر چه نتوانست آواز بخواند و آن مقدار زنجموره اش که فقط به گوش مورچه ها مي رسيد هنرنمايي شمرده نمي شد، دست کم اين فايده را داشت که مورچه بفهمد آواز خواندن چه پايه و مايه يي مي خواهد که او ندارد و نمي تواند داشته باشد. البته اين مورچه متمرد به خاطر عدول از سنن مورچگي از جامعه موران محافظه کار طرد شد.

سماجت مورچه ها مثل زدني است دست کم از موقعي که اميرتيمور سفاک، مورچه ها را سرمشق جهانگشايي ابلهانه اش قرار داد و دستور داد مشاهداتش درباره آن مورچه (که صدبار کوشيد برود بالاي ديوار و فرو افتاد و باز بالا رفت) را در کتاب هاي درسي کودکان بنگارند تا اسباب عبرت ديگران شود، اگرچه آخرين اتفاق آن روز که له کردن مورچه سمج بين شست و سبابه اش باشد در قصه نيامده بود. آخر اميرتيمور نه رقيب را مي توانست تحمل کند و نه مراد و سرمشق را.

باري، مورچه سمج کوشيد به هر قيمتي و مرارتي، به عنوان هنرمند مشهور شود حتي اگر هنري نداشته باشد. براي اين کار علاوه بر تبليغات گسترده در زمينه استعداد هنري خارق العاده اش در نشريات مورچه يي کوشيد در ماهنامه هاي هنري و ادبي دنياي بلبل ها نيز رسوخ کند و اين کارها را به ياري دوستان بانفوذش در باغ بلبل ها به صورتي عامه پسند انجام داد و شهرتش دست کم روي کاغذ تثبيت شد اگرچه پاره يي از بلبل هاي خشمگين ضدابتذال مترصد بودند که کي اين موجود جاه طلب خود را بر لبه ديوار آشکار خواهد کرد.

اين همان مورچه يي است که بين شست و سبابه اميرتيمور له شد در پايان يک روز پرمشغله که به هواي رفتن به باشگاه هاي فرهنگي و نمايشگاه هاي هنري بلبلان سعي داشت به بالاي ديوار صعود کرده و از آنجا به سرشاخه درختي که بلبلي در آن جا آشيان داشت سر بزند.

اينک اين دريا و اين کشتي و من

مي شد وضعيت دشوار آن مورچه را بر برگي شناور روي آب زردرنگ بدبو حدس زد. بيم غرق شدن در آب و بدتر از آن خفه شدن در آن بوي عفن، آن هم در روزي آفتابي با وزش نسيم، تقلاي عجيبي در ارکان جانور برانگيخته بود به قصد رهايي که به علت نبودن فضاي مناسب براي اين نوع عمليات نوعي به خود پيچيدن تعبير مي شد. همين وزش ملايم نسيم- که تعبيري شاعرانه مي تواند باشد- در اين معرکه نقش قتالي داشت و کار نجات يابي يا کمک رساني را به مراتب دشوار کرده بود.

خوانندگان صفحه حوادث که از موهبت مورچه بودن بي نصيب اند چگونه مي توانند وضعيت دشوار بلازده يي را دريابند که در دنياي مورچگي اش شبنمي برايش توفان است. شايد کمتر جانوري مگر در ابعاد مورچگي بتواند حدس بزند آن زاري هاي مورانه و وسوسه هاي مرگ آلود از چه مصيبت جانکاهي نشات مي گرفت.

راوي اين قضيه مورچه يي است گذرنده زير بار سنگين معاش روزمره.

با ديدن همنوع بي چاره ام در آن مشقت و بلا نوعي همدلي شفاف در خود احساس کردم اما اين احساس خيلي زود همان طور که بي مقدمه آمده بود بي نتيجه زائل شد و نتوانستم به ياري آن مظلوم بشتابم، چرا که سنگيني باري که به لانه حمل مي کردم مجالي براي کار ديگر از جمله ياري رساني به من نمي داد. اما پس از عبور از حاشيه آن مهلکه نتوانستم از ولوله پرسش هاي غريبي که در سرم دور مي زد خود را در امان نگاه دارم.

گاو ها لحظه يي که بار مثانه شان را بي اختيار خالي مي کنند آيا به فکر موجوداتي آسيب پذير در سطح پايين تر از سطح هيکل شان به ويژه ارتفاع مثانه شان هستند؟

اما مورچه هايي را هم مي توان شماتت کرد و مقصر شناخت که به هواي سرگرمي هاي ياوه يي چون قايقراني بر آب و پيشاب، بر هر برگي سوار مي شوند و بي باکانه مي تازند رو به مهلکه. اين يک لحظه هوسراني از نظر اخلاقي قابل دفاع نيست.

البته مي توان به خاکي بودن کوچه هاي ده هم ايراد گرفت. در مقايسه با کوچه هاي آسفالت شده. آن بالاسري ها بيشتر از اين پايين تري ها مقصر به نظر مي رسند.

اما من هم که به بهانه بي ربط باربري، آن بيچاره را رها کردم سزاوار لقب خودخواه بي رحم هستم. اگرچه نمي توانستم او را به هيچ صورتي نجات بدهم مگر اين که خودم هم در زحمت بيفتم و با او غرق شوم. اين کار تخصص مي خواهد.

در همين اثنا که اين بي اعتناي نادم با عذابي جانکاه به لانه مي رسيد، آن پريشان حواس بر برگ توت مانده، به کرانه هاي نجات از غرقاب جانوري نزديک مي شد و از اين که تغيير مسير نسيم او را به ساحل امن رانده، حالا ديگر از بخت ناسازگار خود- به خاطر سازگاري محيط جوي-آنقدرها هم گله مند نبود.

امان از اين بلبلان

براي بلبلي ظريف و خوش نژاد، کمتر اتفاق مي افتد که صوت زيبايي نداشته باشد اما بلبل مورد اشاره ما نه فقط از موهبت آوازخواني بي بهره بود بلکه صدايي خراشيده و لحني زاغ مانند داشت که ترجيح مي داد عيبش حتي در خلوت هم آشکار نشود. در جمع بلبلان چنان شهرت يافته بود که او به دليلي رمز آميز- احتمالاً بي وفايي معشوق- روزه سکوت خود را نمي شکند. آرام آرام سکوت مديدش مايه استهزاي بلبلان جوان طناز گرديد.

واپسين واکنش بلبل بي نوا کناره گيري از شاخساران نزديک به چمنزار و گل بوته ها بود با تظاهر به رنجشي سخت از بخت سعي کرد به هر زحمتي شده خود را به بالاترين شاخسار برساند که تنها کلاغ ها در آن ارتفاع فرصت حضور و همهمه داشتند.کلاغان از اين که بلبلي خلاف عادت در ارتفاع چناران به جوار آنها لانه گرفته اول ناراحت شدند بعد که ديدند قصدش هنرنمايي و فخرفروشي مرسوم نيست و اصولاً هنرمند متين و خودداري است نه فقط تنهايش نگذاشتند بلکه در جشن هاي کلاغي دعوتش کردند حتي اصرار کردند که در محفل انس آنها گاهي آوازي بخواند. او هر بار متواضعانه خموش ماند و البته عذرخواهي اش از بابت سرماخوردگي و درد چينه، در جيغ و ويغ جوجه کلاغ هاي هياهوگر رقاص به درستي شنيده نمي شد.

چنار کهن، مهمان پذير دوازده کلاغ پير و تعدادي جوجه کلاغ شرور بود که هياهوي سرسام انگيز صبح و غروب باغ از اين شاخساران انبوه مايه مي گرفت. هيچ معلوم نشد طي هم لانگي طولاني آن زمستان و بهار بلبل تبعيدي چه حيله يي يا استدلالي در کار کرد که به تدريج هياهوي ساکنان آن چنار کم و کمتر شد و به حد سکوت رسيد. البته شنيده شد او چند بار در مذمت غوغاسالاري و خودنمايي صوتي، براي کلاغ ها سخنراني کرده بوده.

بلبلان باغ، از سکوت غريب فضا استفاده کردند، هر صبح و شام صوت دلنشين خود را بيشتر وسعت و عمق بخشيدند چنان که صداي زاغ آزارشان تا ارتفاع سرشاخه هاي بلند رسيد و خموشان چنار را در لانه هاشان به خشمي حسودانه مبتلا کرد. غرابان متغير از اين آزار صوتي توطئه آميز، در جمع مشورتي به چاره جويي برخاستند که اين بي ادبي را تلافي کنند. البته شنيده شد که بلبل مودب نيز در پيدا شدن راه حل نهايي به سهم خود کوشا بوده.

صد و اندي بلبل پرکنده و منقار شکسته و مجروح سينه، که به هنگام برگزاري کنسرت عظيم بهاره مورد هجوم بي سابقه کلاغ هاي خشمگين قرار گرفته بودند هرگز ندانستند چرا حسن همجواري با غرابان، بي سببي به اين نتيجه خشونت بار گراييد.

البته شنيده شد که... هر چند عاقل به شايعه يي غرض آلود اهميتي نمي دهد.

قصه هاي پندآموز پست مدرن

جيمز تاربر

ترجمه؛ کاوه ميرعباسي

موشي که به روستا رفت

روزي روزگاري موشي شهري بود که روز يکشنبه به ديدن موشي روستايي رفت. قايمکي در قطاري چپيد که موش روستايي گفته بود سوارش شود، غافل از اينکه يکشنبه ها اين قطار در بدينتگتون توقف نمي کرد. همين شد که موش شهري نتوانست در بدينتگتون پباده شود و اتوبوسي را بگيرد که تا تقاطع سيبرت مي رفت، يعني همان جايي که قرار بود موش روستايي به استقبالش بيابد. خلاصه موش شهري از ميدلبورگ سردرآورد و سه ساعت آنجا علاف شد تا قطاري ديگر رسيد و او را به جاي اولش برگرداند. وقتي بالاخره با هزار مکافات خودش را به بدينتگتون رساند، خبردار شد آخرين اتوبوسي که به تقاطع سيبرت مي رفت پيش پايش از ايستگاه راه افتاده بود، پس دنبالش دويد و دويد و دويد تا عاقبت به آن رسيد و داخلش پريد و تازه آن وقت فهميد اين اتوبوس اصلاً مقصدش تقاطع سيبرت نبود بلکه در جهت عکس آن مي رفت و از پلزهولو و گروم مي گذشت تا به محلي به اسم ويمبربي برسد. موقعي که بالاخره اتوبوس نگه داشت، موش شهري اول حسابي زير رگبار خيس شد و بعد فهميد آن وقت شب ديگر هيچ اتوبوسي به هيچ خراب شده يي نمي رفت. موش شهري آب کشيده چند تا فحش چارواداري آب نکشيده نثار ارواح پدر و مادر کسي کرد که از فوايد سفر گفته بود، و بعد پاي پياده به شهر برگشت.

نتيجه اخلاقي؛ اگه فکر کردي جاهاي ديگه بهتره، کور خوندي، جاي خودت محشره.

دختر کوچولو و گرگ

يک روز بعدازظهر، يک گرگ گنده گوشه جنگلي تاريک منتظر نشسته بود تا دختر کوچولويي که يک سبد پر از خوراکي براي مادربزرگش مي برد گذرش به آنجا بيفتد. بالاخره دختر کوچولويي سروکله اش پيدا شد که سبدي پر از خوراکي دستش بود. گرگ پرسيد؛ «اين سبد را واسه مادربزرگت مي بري» دختر کوچولو جواب داد بله، براي مادربزرگش مي برد. آن وقت گرگ سوال کرد منزل مادربزرگش کجا بود و دختر کوچولو هم بهش آدرس داد و گرگ وسط درخت ها غيبش زد.

وقتي دختر کوچولو در خانه مادربزرگش را باز کرد، ديد يک نفر شب کلاه به سر و پيراهن خواب به تن روي تخت دراز کشيده. هنوز از فاصله بيست و پنج فوتي تختخواب جلوتر نرفته بود که متوجه شد کسي که آنجا خوابيده مادربزرگش نيست بلکه گرگ بدجنس است، چون گرگ حتي با شب کلاه همانقدر به ننه بزرگ آدم شباهت دارد که شير متروگلدين ماير به چارلي چاپلين. دختر کوچولو نه گذاشت و نه برداشت و فوراً يک هفت تير اتوماتيک از سبدش بيرون کشيد و با شليک يک گلوله دخل گرگ را آورد.

نتيجه اخلاقي؛ ديگه گذشت اون زمون، که دختر کوچولوها گول مي خوردن آسون.

دو بوقلمون

يکي بود يکي نبود، دو تا بوقلمون بودند، يکي پير و يکي جوان. بوقلمون پير از خيلي سال قبل گردن کلفت محله بود و هميشه باد به غبغب مي انداخت و بوقلمون جوان خيال داشت جايش را بگيرد. بوقلمون جوان به رفقايش گفت؛ «همين روزها اين کله پوک عتيقه را مي فرستم وردست باباش.» رفقايش گفتند؛ «حتماً درب و داغونش مي کني؛ جو حتماً درب و داغونش مي کني.» چون جو يک مقدار ذرت گيرش آمده بود و به آنها سور مي داد. بعد رفقا رفتند سراغ بوقلمون پير و تمام حرف هاي بوقلمون جوان را گذاشتند کف دستش. بوقلمون پير گفت؛ «حالا بهش نشون مي دهم دنيا دست کيه،» و يک مقدار ذرت به مهمان هايش تعارف کرد. مهمان ها گفتند؛ «حتماً درب و داغونش مي کني، داک، حتماً درب و داغونش مي کني.»

يک روز بوقلمون جوان رفت به پاتوق بوقلمون پير و موقعي رسيد که او گرم لاف زدن بود و از پهلواني هايش در دعواها مي گفت. بوقلمون جوان گفت؛ «با يک مشت همه دندوناتو مي ريزم توي دهنت.» بوقلمون پير پرسيد؛ «خودت تکي يا شوهرعمه ات هم اومده هواتو داشته باشه؟» بعد واسه همديگر شاخ و شانه کشيدند و دور هم چرخيدند تا فرصت مناسب براي حمله پيدا کنند. همان موقع، مزرعه دار صاحب بوقلمون ها رسيد و بوقلمون جوان را گرفت و با خود برد و گردنش را کند.

نتيجه اخلاقي؛ جووناي خام وقتي پخته بشن، لاي چلو سر سفره برده مي شن.

ببري که آدميت آموخت

روزي روزگاري ببري بود که از باغ وحشي در ايالات متحده فرار کرد و به جنگل برگشت. ببر در ايام اسارت خيلي چيزها درباره طرز رفتار آدم ها ياد گرفته بود و خيال داشت شيوه هاي آنها را براي زندگي در جنگل به کار ببندد. اولين روز ورودش به منزل، با شيرکوهي ملاقات کرد و گفت؛ «لازم نيست که من و تو دنبال شکار برويم؛ ترتيبي مي دهيم که حيوان هاي ديگر سوروسات مان را جور کنند.» شيرکوهي پرسيد؛ «چه جوري همچي کاري مي کنيم؟» ببر گفت؛ «عين آب خوردن، من و تو به همه مي گيم خيال داريم با هم مبارزه کنيم و هر کي مي خواد مسابقه رو ببينه بايد يک گراز تازه شکار شده بياره . بعدش الکي با هم درگير مي شيم بدون اينکه به همديگه آسيب بزنيم. مسابقه که تموم شد، تو مي توني بگي يک استخوان پنجه ات توي روند دوم شکست و من هم مي گم در روند اول يک استخوان پنجه ام شکست. آن وقت قرار يک مسابقه برگشت را مي ذاريم و حيوونا مجبور مي شن باز واسمون گراز وحشي بيارن.» شيرکوهي گفت؛ «گمون نکنم اين کلک بگيره.» ببر گفت؛ «خاطرت جمع، خوب هم مي گيره. فقط هر جا رسيدي بگو حتماً برنده مي شي. چون من پهلوون پنبه ام و به يک فوت بندم. من هم به همه مي گم محاله ببازم چون تو پهلوون پنبه يي و به يک فوت بندي؛ اين جوري حيوونا مشتاق مي شن مسابقه را ببينند.»

پس شيرکوهي دوره افتاده و همه جا گفت حتماً برنده مي شود چون ببر، پهلوون پنبه است و ببر هم هر جا نشست گفت امکان ندارد ببازد چون شيرکوهي، پهلوان پنبه است. شب مسابقه رسيد در حالي که ببر و شيرکوهي از گرسنگي رمق نداشتند، چون اصلاً دنبال غذا نرفته بودند، دلشان مي خواست مبارزه هرچه زودتر تمام بشود تا سراغ گرازهاي وحشي تازه شکارشده يي، که خيال مي کردند تمام حيوانات براي تماشاي مسابقه خواهند آمد، بروند و شکمي از عزا دربياورند. اما ساعت مسابقه رسيد و از حيوانات خبري نشد. روباهي برايشان استدلال کرده بود؛ «من قضيه را اين جوري مي بينم؛ اگه شير کوهي حتماً برنده مي شه و اگه ببر محاله بازنده بشه، پس لابد به تساوي مي رسند و هيچي کسل کننده تر از تماشاي مسابقه يي نيست که مساوي تموم بشه، به خصوص اگه جفت حريف ها هم پهلوون پنبه باشن.» همه حيوانات متوجه شدند اين حرف چقدر منطقي بود و قيد تماشاي مسابقه را زدند. وقتي نيمه شب رسيد و براي ببر و شيرکوهي شکي نماند که هيچ حيواني نمي آيد و در نتيجه از گراز وحشي و سورچراني هم خبري نيست، با غضب به جان هم افتادند. هر دوي شان به قدري آش و لاش بودند و گرسنگي چنان ضعيف شان کرده بود که يک جفت گراز وحشي که آن اطراف مي پلکيدند به آنها حمله بردند و خيلي آسان آنها را کشتند.

نتيجه اخلاقي؛ اگه مي خواهي زندگي کني به شيوه آدما، از حالا بگو وامصيبتا،

پــــل

فرزانه کرم پور

پيرمرد استکان چاي را توي نعلبکي گذاشت و رفت پشت پنجره رو به پل نشست. يادش نرفت که قبل از نشستن، چراغ را خاموش کند. اين طوري طرف شک نمي کرد که ديده شود. به عقربه هاي ساعت شب نما نگاه کرد. هنوز دير نکرده بود. هر چهار شب بين يازده و نيم تا دوازده پيداش مي شد. شب اول آمد تا نزديکي پنجره بعد برگشت وسط پل چند لحظه ايستاد و از همان راهي که آمده بود برگشت. شب دوم از پله ها بالا آمد، با نگاهي به اطراف روسري اش را برداشت و نشست روي کف آهني و تکيه داد به نرده ها. به نظر مي آمد که گريه مي کند. بعد از يک ساعت از جا بلند شد و خود را تکاند و رفت. شب سوم نيم ساعتي وسط پل ايستاد و او زنش را صدا کرد که بيايد و ببيند. پيرزن گفت؛ فکر مي کنه خودشو بکشه يا نه؟،

پرسيد؛ از کجا دوني؟

- پيداس. اين وقت شب بالاي پل عابر پياده جاي گردش و تفريح نيس. تنهام هست...

- من هم همين فکرو کردم اما ترسيدم بگم مسخره ام کني.

پيرزن از اتاق بيرون رفت و صداش از راهرو شنيده شد؛ بگير بخواب. يادت رفته دکتر چي گفت؟،

شب چهارم سراپا سپيدپوش از پله ها بالا آمد. بي لحظه يي درنگ وسط پل ايستاد. تا کمر خم شد روي نرده ها. بعد ايستاد و پاکت سفيدي را از جيب لباسش بيرون کشيد و آن را روي کف پل زير کيفش گذاشت. پا روي اولين رديف لوله هاي فلزي گذاشت و يک پا را بلند کرد و آن طرف پل ميان محل برخورد دو تا از لوله ها بند کرد. او پيشاني را به شيشه چسبانده بود و فکر مي کرد الان است که قلبش بايستد. حتي وقتي دهان باز کرد که زنش را صدا بزند، انگار زبانش ورم کرده و به کام چسبيده بود. زن جوان لحظه يي روي نرده نشست و سرش را بين دست ها گرفت و دوباره پا را از روي نرده ها رد کرد، کيف و نامه را برداشت و رفت.

صبح ماجرا را براي زنش تعريف کرد و پيرزن بعد از هورت کشيدن چاي گفته بود؛ امشب دوباره برمي گرده که کارو تموم کنه. کاش مي شد براش کاري کرد.

از صبح به اين جمله فکر کرده و نقشه کشيده بود. به همين دليل هم وقتي قرار شد پيرزن براي کمک به يکي از دخترهاشان که مهمان داشت به خانه او برود، خوشحال شد. به ساعت نگاه کرد و از کنار پنجره به پياده رو دقيق شد که شايد زن را ببيند. روي اولين پاگرد ايستاده بود. با همان لباس هاي ديشب. مرد استکان را روي لبه پنجره گذاشت و شروع کرد به پوشيدن لباس هايي که آماده روي تخت گذاشته بود. زن آخرين پله ها را طي مي کرد که او از در آپارتمان بيرون رفت و در آخرين لحظه برگشت و عصاش را به دست گرفت و در آينه قدي نگاه کرد. با عصا جدي تر به نظر مي رسيد. با آسانسور پايين رفت. آهسته در اصلي ساختمان را باز و بسته کرد، طوري که صداش توجه کسي را جلب نکند به خصوص زن جوان را. پله هاي پل با دو قدم فاصله از در اصلي آپارتمان وسط پياده رو کار گذاشته شده بود. پا روي پله ها گذاشت و اول نفس عميقي کشيد و شروع به بالا رفتن کرد. دکتر گفته بود؛ فقط با آسانسور. پله برات سمه، روي پاگرد نفسش به شماره افتاد. به بالا نگاه کرد. زن ديده نمي شد. چند بار نفس عميق کشيد و به نظرش رسيد، پله ها تمامي ندارند. وقتي پا روي کف پل گذاشت، فکر کرد صداي خس خس نفس هاش را زن مي شنود. با دست آزادش سينه اش را مالش داد و چند لحظه ايستاد تا توانست زن را ببيند که روي پل نشسته و پاهاش رو به خيابان آويزان است. عصازنان جلو رفت. زن هنوز از حضور بيگانه يي سراپا سياه پوش آگاه نبود. مثل شب قبل کيف و نامه را روي کف پل گذاشته بود. دست ها را از دو طرف مثل بال باز کرد. مرد در جا ايستاد. زن دست ها را دوباره به نرده ها گرفت. پيرمرد جلو رفت و با صدايي که سعي مي کرد نلرزد، گفت؛ شب به خير. زن يکه خورد و سربرگرداند. باد موهاش را روي نيمي از صورتش پريشان کرد. به طرف او برگشت و لب هاش بي صدا تکان خورد. مرد نزديک تر رفت؛ نترس آمده ام کمکت کنم. پنج شبه که مي خواي خودتو خلاص کني. مگر نه؟

زن زير پا را نگاه کرد؛ تو کي هستي؟

- چه فرقي مي کنه؟

با نوک عصا به دست هاي زن اشاره کرد؛ بايست روي لبه. مثل پرنده يي که مي خواد پرواز کنه، دست ها را به دو طرف باز کن و من از پشت سر با يک تکان خلاصت مي کنم. شروع کن. آماده يي؟

پيرمرد خود را پشت سر زن رساند. زن روي نرده ها نشسته و انگشت هاش دور ميله ها چفت بود. سرش را به طرف او چرخاند؛ پرسيدم کي هستي؟

مرد خود را کنار کشيد، طوري که زن نتواند ببيندش؛ کسي براي کمک. يک متخصص در همين زمينه،

زن يکي از پاها را از روي نرده رد کرد. مرد قدمي عقب رفت؛ نه. اين طوري نه. بگذار نشانت بدهم.

و به طرف زن رفت. زن به سرعت پاي ديگر را هم از روي نرده ها رد کرد. بي نگاهي به مرد سياهپوش روي کف پل پريد. کيف و نامه را برداشت و به طرف پله ها دويد. پيرمرد کنار نرده ها ايستاد. صداي دانه هاي باران روي سقف پل، تاپ تاپ کفش هايي که روي پله هاي فلزي مي کوبيد و ضربان قلبش که آرام شده بود، هم زمان به گوش مي رسيد...

چوب دستي

کوبو آبه

ترجمه؛ جلال بايرام

بعدازظهر دم کرده يکشنبه يي در ماه ژوئن... پشت بام فروشگاه بزرگ از جمعيت موج مي زد، ايستگاه و خيابان هاي پايين، پس از ريزش باران، پف کرده و متورم مي نمود. آن بالا، در گوشه يي که يک نفر تازه آن را ترک کرده بود و فقط هم يک نفر توي آن جا مي گرفت، خودم و دو پسرم را جا داده بودم، محلي بود بين هواکش و راه پله، ولي بچه هايم، با اينکه بلندشان کرده بودم تا بتوانند از روي نرده تماشا کنند، از دل و دماغ افتاده بودند و من خودم هم در برابر وسوسه نگاه کردن به پايين تسليم شده بودم. ولي آن پايين چيز خيلي خاصي براي ديدن نبود؛ کساني هم که خود را از نرده آويخته بودند بيشترشان بزرگسال بودند. بچه ها که مي دانيد؛ علاقه شان را خيلي زود از دست مي دهند و براي رفتن به خانه آدم را ذله مي کنند، جوري که والدين آنها مثل وقتي که مزاحمي، ضمن کار، موي دماغ شان شده باشد، تشري به آنها مي زنند و بعدش باز با حالتي خواب آلوده چانه هاي خود را به طرف نرده مايل مي کنند.

جزء ناچيزي از اين تمايل به احساس گناهشان برمي گردد، ولي نه به آن مفهوم که بشود انکارش کرد، فکر مي کنيد بشود؟ من فقط داشتم روز روشن خواب مي ديدم، همه اش همين و مطمئن هستم چيز خاصي هم روي ذهنم سنگيني نمي کرد، چيزي که خيلي مهم باشد و احساس شود که يادآوري بعدي اش مبرم است. خيال مي کنم دستخوش حساسيتي عجيب و غريب بودم؛ و اين شايد نتيجه دم کردگي و رطوبت هوا بود و بچه هايم هم که داشتند اعصابم را خراب مي کردند.

در همين لحظه پسر بزرگترم، جوري که انگار چيزي او را از کوره در کرده باشد، جيغ زد؛ پدر، بي اختيار روي نرده خم شدم، سعي کردم از آن صداي گوش خراش دوري کنم. حرف از خم شدن مي زنم، اما راستش حرکتي در کار نبود و فقط ژست آن را گرفتم و باورم نمي شود که به واقع خودم را به خطر انداخته باشم. با اين همه ناگهان توي فضا شناور شدم و بعدش صداي پسرم را شنيدم که جيغ زد پدررر، و ديگر در حال سقوط بودم.

مطمئن نيستم قبل سقوط يا در اثناي آن بود که تبديل شدنم به تکه يي چوب را درک کردم. چوب دستي يي نه زياد کلفت و نه زياد نازک اما صاف و خوش دست و به طولي حدود يک متر. پدررر، جيغ آخري پرواز کنان به سويم آمد. در ميان عابران که توي پياده رو در هم وول مي خوردند، شکافي پديدار شد و من معلق زنان اصابت به آن نقطه را هدف قرار دادم. به محض برخورد با پياده رو ترک ناجوري وجودم را شکستني کرد و پس از کمانه کردن از روي درخت گينکو، سراپا مرتعش، در جوي خيابان فرو رفتم.

شاهدان خشمگين به پشت بام ساختمان، جايي که بچه هاي کوچک رنگ ورو باخته ام بي حرکت روي نرده خم شده بودند، چشم دوختند. کشيک دم در فروشگاه براي اطمينان از اينکه حق آنها کف دست شان گذاشته مي شود، کار نگهباني اش را رها کرد و خودفروشانه به طرف جاهاي پنهان در فروشگاه بزرگ رفت. خشم مردم دم افزون بود، تهديدکنان مشت تکان مي دادند. لاجرم مدتي در همان وضع، پخش زمين، دور از توجه و فرو رفته توي گودال، باقي ماندم.

سرانجام دانش آموزي نزديک من آمد، مردي با ظاهر آموزگارها به اتفاق شاگرد ديگري که اونيفورم دانش آموزان را پوشيده بود پسرک اولي را همراهي مي کردند. پسرها دوقلووار، هم قد و هم قيافه بودند، کج کلاه جلف شان هم شبيه بود. آموزگارشان با قامتي بلند و سبيل هايي سپيد و عينکي ته استکاني، مردي بسيار متشخص و سرزنده مي نمود.

دانش آموز اولي از زمين بيرونم کشيد و با لحني تاسف آميز گفت؛ «حتي تکه يي چوب اگر از چنان ارتفاعي روي زمين ناجوري بيفتد جان مي بازد.»

آموزگار لبخند زنان گفت؛ «ببينم.» مرا از دست شاگرد گرفت، سبک سنگين ام کرد؛ «فکر مي کردم سبک تر باشد، نمي شود توقع خيلي زيادي داشت، البته حتي تکه يي چوب هم مي تواند ماده مناسبي براي تحقيق شما دو نفر باشد. راستش را بخواهيد اين درست همان چيزي است که براي اولين تمرين عملي تان احتياج داريد. پيشنهاد مي کنم که فکرهاي مان را روي هم بريزيم و ببينيم از مطالعه و معاينه اين تکه چوب چه چيزي مي شود آموخت.»

آموزگار به راه افتاد و مرا، مثل چوب دستي يي خيزراني، تق تق جلو پاهاي خود به زمين زد و دور شد، آن دو شاگرد هم به دنبالش. از مردم دور شدند. رفتند توي محوطه يي که رو به روي ايستگاه بود ولي چون ديدند همه نيمکت ها اشغال شده، به رديف، روي باريکه يي از چمن نشستند. آموزگار مرا دودستي بالا گرفت و توي نور سر تا پايم را ورانداز کرد. تازه آن وقت متوجه چيز عجيبي شدم. به نظرم دانش آموزها هم درست همان وقت متوجه آن شدند چون به فاصله ناچيزي از هم گفتند؛ «استاد... سبيل تان...» سبيلي که پشت لبش بود مصنوعي به نظر مي رسيد، نسيم طرف چپ سبيل او را تکان مي داد چون کنده شده بود. آموزگار سري تکان داد و با بزاق دهانش آن را چسباند. بعد جوري که انگار هيچ اتفاقي نيفتاده چرخيد به سمت شاگردها و گفت؛ «خب، مي خواهم ببينم از اين تکه چوب چه استنتاجي مي کنيد. درباره جزو جزو آن تصميم بگيريد، بعد به تحليل مفروضات خود بپردازيد و سعي تان اين باشد که حکم مناسبي درباره اش صادر کنيد.»

از شاگردها آن که سمت راست نشسته بود مرا برداشت، موشکافانه از زواياي مختلف نگاهم کرد و آخرش در ضمني که مرا در حلقه انگشت هاي خود پس و پيش مي برد گفت؛ «قبل از هرچيز مشاهده مي کنم که اين چوب دستي داراي يک سر است و يک ته. سرش در اثر تماس فراوان با دست چرک است، اما انتهاي ديگرش حسابي ساييده شده. به نظرم همين ها مشخص مي کند که چوب دستي مورد مطالعه مان مثل يکي از اين تکه چوب هاي معمولي نيست که کنار جاده مي بينيم. به نظرم ابزار يا آلتي است که کسي آن را براي هدف مشخصي به کار مي برده. به علاوه معلوم مي شود که بدجوري ازش کار کشيده اند؛ پر از زخم و خراش است. با اين همه هيچ گاه دورش نينداخته اند، کسي مدام ازش بهره کشي کرده، اين همه نشان مي دهد که در زمان حيات موجودي ساده لوح و بي ريا بوده.»

آموزگار ميان حرف شاگردش گفت؛ «چيزي که مي گويي در اصل درست است، اما به نظرم خيلي احساساتي شده يي.» حال شاگرد سمت چپ لب به سخن گشود؛ با صدايي زمخت، جوري که انگار زور مي زد خط فکري آموزگارش را دنبال کند گفت؛ «به عقيده من اين چوب دستي بايد به کلي بي مصرف و به دردنخور بوده باشد. خب، مي خواهم بگويم که وجودش تهي از هر نوع پيچيدگي است. خيلي رو مي خواهد که يک چوب دستي معمولي هوس کند که يکي از ابزارهاي دست بشر محسوب شود. شوخي نمي کنم، حتي بوزينه ها هم قادرند يک چوب دستي را به کار ببرند.»

شاگرد اولي به اعتراض گفت؛ «ولي آن روي سکه اين است که چوب دستي را مي توان بنيادي ترين ابزار دست بشر در نظر گرفت و خود اين حقيقت که وسيله اختصاصي يي نيست دامنه کاربري اش را بسي گسترده تر مي کند. چوب دستي مي تواند عصاي مرد کور باشد، يا به تربيت حيواني بپردازد يا مثل شاهين ترازو وزن زيادي تحمل کند، يا وسيله حمله به دشمنان باشد.»

«متاسفانه با نظر تو که چوب دستي يي بتواند در نقش عصا کوري را راهنمايي کند موافق نيستم. به نظرم اين خود کور است که از چوب دستي براي هدايت خود استفاده مي کند.» «بي ريايي که گفتيم شايد معني اش همين است.»

«شايد. اما يک نکته فراموش نشود؛ همان طور که جناب استاد، چنان دلشان بخواهد مي توانند با اين چوب دستي مرا بزنند، من هم مي توانم آن را براي زدن ايشان به کار ببرم،»

اين حرف آموزگار را به قهقهه انداخت؛ «اين خيلي سرگرم کننده است، آدم شاهد بگومگوي دوتا نخودي باشد که هنوز سر از غلاف در نياورده اند. گيرم هر دوي شما در حقيقت داريد با جمله هاي متفاوت يک حرف مي زنيد. جان کلام هر دوتان هم اينکه مرد حاضر در اينجا پيشتر يک چوب دستي بوده و مي گوييد دانستن اين مطلب کل چيزي است که نياز داريم و اين را راه حلي درست و حسابي براي مساله مي دانيد. خلاصه آنچه به واقع درباره اين چوب دستي مي خواهيد بگوييد اين است که پيش از اين هم فقط يک تکه چوب بوده است.»

دانش آموز اولي که نگران بود مبادا مجبور به عدول از عقيده خود شود ملتمسانه گفت؛ «مگر نبايد براي اين حقيقت که او توانسته چنين چوب دستي يي باشد مزيتي خاص در نظر گرفت؟ من همه جور آدمي در اتاق نمونه هايمان ديده ام، ولي هيچ گاه چوب دستي يي بين آنها نديده ام، حتي يک مورد. پس بايد پافشاري کنم که با نمونه کميابي از بي ريايي ناب و بسيط مواجه هستم...»

آموزگار پاسخ داد؛ «خوب، به صرف اينکه شيء خاصي در اتاق نمونه هايمان نبوده ما را ملزم نمي کند که آن را کمياب بدانيم. راستش را بگويم بعضي وقت ها چيزهاي مختلفي را به اين دليل حفظ نمي کنيم چون آنهارا خيلي پيش پا افتاده مي دانيم. به عبارت ديگر بايد مواردي را به حساب آورد که ضروري نمي دانيم توي اتاق مطالعه وقت خود را صرف آنها کنيم؛ چون به نظرمان پيش پا افتاده اند.»

هر دو دانش آموز ناگهان سربلند کردند و جوري به جنب و جوش مردم در اطراف خود نظر دوختند که انگار در اين کار با هم تباني کرده اند. آموزگار خنديد و گفت؛ «منظورم اين نبود که همه اين آدم ها روزي به يک مشت چوب دستي تبديل مي شوند. وقتي از پيش پا افتاده بودن بعضي از اشيا سخن گفتم منظورم اشاره به کيفيت آنها بود. رياضيدان ها را در نظر بگيريد؛ ديگر برايشان مهم نيست که درباره مشخصات مثلث بحث کنند چون احتمال مي دهند که تحقيق بيشتر نتواند به کشف تازه يي منجر شود. در مورد چوب دستي هم قضيه به واقع همين است.» آموزگار پس از مکثي کوتاه گفت؛ «در ضمن بچه ها، بالاخره خودتان چه حکمي صادر مي کنيد؟»

دانش آموز اولي با صدايي مشوش پرسيد؛ «مگر مجبوريم يک همچين تکه چوبي را به کيفر برسانيم؟»

آموزگار رو به شاگرد سمت چپ پرسيد؛ «نظر تو چيست؟» «البته که مجبوريم. کارمان تنبيه مردگان است. مادامي که هستي مان برقرار است چاره يي جز مجازات آنها نداريم.»

«بسيار خوب، فکر مي کنيد مقتضي ترين حکم چه باشد؟» دانش آموزها، در خود فرو رفته، به تفکر درباره مساله پرداختند. آموزگار با نوک من زمين را مي خراشيد، مشغول کشيدن چيزي بود .اولش طرحي کشيد که مبهم بود و هيچ معني نمي داد، بعد دو تا ساق پا و دو تا بازو به آن افزود و کم کم آن را به شکل هيولايي درآورد. ولي بي درنگ آن را خط خطي کرد و از شکل انداخت. وقتي تصوير هيولا محو شد از جا برخاست، به چيزي در آن دور دست ها چشم دوخت، زير لب گفت؛ «خوب ديگر، هر سه فرصت فراوان داشتيم. پاسخ مساله از فرط سادگي مشکل مي نمايد. در اين باره در يکي از درس هايم بحث کرده ام و مطمئن هستم که هر دو به ياد مي آوريد... آيا صحبت از آنهايي نبود که حکم شان مورد قضاوت قرار نمي گيرد؟»

دو دانش آموز هم صدا جواب دادند؛ «بله، به ياد داريم.»

«در اين ديار دادگاه ها مجبورند فقط درباره درصد معيني از نوع بشر داوري کنند. اما قضاوت امثال ما بايد فراگير و درباره همه آدم ها باشد، دست کم تا وقتي اشخاصي از جنس انسان هاي فناناپذير در بين مان نباشد. وليکن ما متاسفانه گروه کوچکي هستيم در برابر خيل عظيم ساکنان زمين و اگر روزي روزگاري لازم بشود که درست به همين نحو درباره جميع مردگان قضاوت کنيم، يقين بدانيد که از فرط خستگي نابود مي شويم. البته کساني هم هستند که خوشبختانه بنابر مصلحتي به ما امکان مي دهند تا اساساً بدون صدور فتوا، درباره شان حکم کنيم...»

«نمونه بارزش همين چوب دستي.»

آموزگار لبخندزنان رهايم کرد. افتادم روي زمين، داشتم مي غلتيدم که آموزگار چکمه اش را روي من گذاشت و در ادامه گفت؛ «پس نتيجه مي گيريم که رها کردن اين تکه چوب در همين نقطه بهترين مجازاتي است که مي توانيم برايش در نظر بگيريم. اطمينان دارم که سرانجام کسي او را بر مي دارد تا برايش کار عصا را بکند. همان طور که وقتي زنده بود ازش استفاده مي کردند.»

يکي از دانش آموزان، مثل اينکه ناگهان چيزي به ياد آورده باشد، گفت؛ «فکري ام که آيا اين چوب دستي، وقتي به بحث ما گوش مي کرد، افکار جالبي هم توي سرش بود يا نه،»

آموزگار نگاه محبت آميزي به چهره او انداخت اما چيزي نگفت. به جاي صحبت، قدم زنان، دور شد تا حرکتش نشاني بر ختم جلسه باشد. از هر چيز که بگذريم دانش آموزها انگار هنوز نگرانم بودند، چون ضمن رفتن چند مرتبه به پشت سرشان، به جايي که افتاده بودم، نگاه کردند، اما جمعيت آنها را بلعيد و از نظر محو شدند.

عابري با نواختن تيپايي مرا از مسير خود کنار زد. آن طرف تر توي زميني که پس از باران هنوز نرم بود فرو رفتم. پدر، پدر... پدررر، جيغي که به وضوح شنيدم و به صداي بچه هايم شبيه بود، اما طنين خيلي متفاوتي داشت. هزاران بچه نظير بچه هاي خودم توي جمعيت بود و علاوه بر بچه هاي خودم کودکان ديگري، به هر تعداد که فکرش را بکنيد پيدا مي شدند که پدران خود را به فرياد فرا بخوانند... و اين مطلقاً متضمن هيچ چيز عجيبي نيست.

بي چتر و کلاه زير باران

علي اصغر شيرزادي

بله، آخرهاي پاييز بود که به دنبال يک قضيه نسبتاً ساده يا نوعي اتفاق تا حدي عادي، کار و شغل دلپذيرمان را در روزنامه «فلان» از دست داديم. ماجرا در واقع از چند ماه پيشتر ريشه بسته بود؛ و ما غافل از آن، روز به روز بيشتر گردن مي خمانديم و سرمان را مي دزديديم تا مثل خيلي وقت هاي ديگر، بحران فروکش کند و بلا از بالاي سرمان بگذرد. از وسط هاي تابستان که دستگاه فسقلي آب سردکن نقص فني پيدا کرد و کسي براي تعميرش انگشتي هم تکان نداد و بعد که - بدبختانه- موتور کولر هم سوخت و داغان شد و مجبور شديم پنجره هاي بزرگ دو اتاق تو در توي تحريريه را - تا ريزش نخستين باران هاي خزان- به روي گرما و غبار و پشه ها باز بگذاريم، بحران ادامه يافت. خبرنگارها، گزارشگران و نويسندگان ميانسال که آشکارا لاغر شده بودند و بيشتر وقت ها، به خصوص در ساعت هاي پايان کار چشم هايشان دودو مي زد و بفهمي نفهمي تلوتلو مي خوردند، يکي بعد از ديگري ا