

جواد مجابي
حکايت مورچه و بلبل را که در کتاب هاي درسي خوانده ايد. اگر نخوانده ايد اين بي اطلاعي درازمدت را نمي توان با هيچ توضيح کوتاه مدتي چاره کرد. چون در اين ماجرا مساله زمان به شدت مطرح است. فرض اين است که شما بيست يا چهل سال پيش اين قطعه ادبي را در کتاب دبستاني خوانده ايد و همان موقع قضاوتي پيدا کرده ايد يا به شما القا کرده اند به انکار يا قبول محتواي آن. بعد در درازاي عمر، بارها به هر مناسبتي اين حکايت را به خاطر آورده ايد يا باز شنيده ايد و در آن تاملي کرده و عبرتي اندوخته ايد. با نقل اين مناظره مي خواستم داوري ديگرگوني را هم در انبان کنيد. حالا که آن را نخوانده ايد اين شطحيات را هم نخوانيد چون فايده يي به حالتان ندارد. هدف من شماتت يک باورمندي سهل انگار به ساليان دراز بود و شما خوشبختانه از عيب باورمندي بري هستيد.
- داداش، اينکه نمي شه ما سال دوازده ماه خون دل بخوريم و زحمت بکشيم تا سر سياه زمستونو راحت باشيم اما تو همين طور واسه خودت بچرخي و آواز بخواني.
- لابد اين کارها که مي کني مطابق فطرت و طبيعتت نيست که براي انجامش احساس زحمت مي کني، من براي آواز خواندن، زحمتي حس نمي کنم، با کمال ميل و راحتي اين کار را مي کنم. زحمت و رنجي که تو مي کشي نشانه اين است که براي اين کار ساخته نشده يي.
- اگر ما زحمت نکشيم که کار شوماها پيش نمي ره، زندگيتون تامين نمي شه - نه اينکه خرج ما را شما مي دهيد؟ مفت کيسه تان که حاصل دانه کشي تان مي شود پر کردن انبارتان، چرا منتش را سر ما مي گذاريد؟
- بالاخره اين دنيا رو زحمت ما مي چرخونه.
- البته اين شما هستيد که با حرص و آزتان دنيا را به گند مي کشيد، زياده خواهي در مورچه ها و آدم ها مثل زدني است.
- ببخشين ما که اينجا بشر نيستيم، مورچه ايم و بلبل. (خنده و استهزا)
- آدميزاد نظم مورچه را دارد مگر اينکه بي نظمي عميق بلبل را بفهمد.
- آه از دست شما مورچه ها، واي از اين سنت مورچگي.
- داري توهين مي کني داداش، حالا بلبل بودن از کي شده افتخار؟
- قصدم توهين نبود، اين حق توهم هست که معترض باشي به شرايط خود و ديگران.
- نه آخه تو فقط به بلبل بودن خودت مي نازي، يه آدم بيکاره.
- پاي آدم ها را به ميان نکش.
- خب، عين آدماي بيکاره.
- اين شد يک حرفي. راستش من نه از مورچگي متنفرم، نه به بلبلي افتخار مي کنم اين دو نوع زندگي، دو نوع بينش است به زندگي.
- من اين حرفا سرم نمي شه، فقط اينو مي بينم که شما هميشه خدا مورچه ها و موريانه رو از بالا نگاه کردين.
- من اين بالا هستم طبيعي است، روي شاخه ام. روي شاخه آزادم، شاخه آزادي.
- حالا چرا تشريف نمي آرين پايين که
- همين بالا هم از دست بچه هاي دست به تفنگ و قفس بازها ايمني نداريم.
- پس ما که زير پاي اونا ...؟
- وقتي از سنت مورچگي حرف مي زدم، قصدم کوچک کردن شما نبود. از سنت بلبلي هم به همان اندازه مي ترسم. اما چيزي را که نمي توانم تحمل کنم اين وسط بودن است. خنده آور است وضع مورچه يي که مي خواهد بلبل باشد و در پرواز، يا بلبلي که مي خواهد هم مورچه دانه اندوز باشد هم پرنده آواز. اين موجود جعلي بين زمين و آسمان معلق است، نه اين است و نه آن، تکليفش با خود روشن نيست.
- مثلاً تکليف تو روشنه؟
- بله، خواندن و خواندن در همه عمر، از شاخه يي به شاخه يي در هوا، گاهي هم از بخت بد در قفس افتادن يا به زمستان بي نوايي مردن. يک سرنوشت که به ميل خود اختيار مي کني و حسابت را از سود و زيان روزانه جدا مي کني.
- براي کي مي خوني، براي چي؟
- براي همه، براي تو، براي گل، براي پرنده باز، قفس ساز، براي بهار و زمستان.
- اين کار تو يه انتحاره، که مي دوني خوندن آب و دونه نمي شه.
- حرفت را مي فهمم، اما تو حرف مرا نمي فهمي.
- داداش، باش با هم بريم، بازم که اوج گرفتي.
- ما با هميم، تو سعي مي کني مرا از جنس ديگر بداني، چون مثل تو نيستم.
- اين زندگي که ما داريم اصله، شما چند تا تو اين زندگي ساز مخالف مي زنين.
- ما مي خوانديم، براي خودمان و شما. فقط خودمان را نمي ديديم و حساب انبار را.
يک روز بلبل - مورچه يي که هم بلبل بود هم مورچه، در دشت مورچه خورت، برخورد به موجودي که نه بلبل بود و نه مورچه و در واقع هيچي نبود و اين هيچ نبودن به او از نظر منطقي اين تصور را مي داد که چيزي باشد؛ چون هيچ به منزله عدم است و صرف عدم نبودن، خود نوعي وجود مي تواند باشد. اگرچه به نظر مي رسد که هيچي بودن اندکي بهتر از هيچي نبودن است.
پس اين دو موجود غريب که يکي ترکيب دشواريابي است و يکي ترکيبي است احتمالي، به هم برخوردند. يکي از شمال مي آمد و مي خواست به جنوب غربي برود و اين ديگري (نه هيچ) جايي نمي خواست برود و همين جا ايستاده بود و اين ايستادن طولاني او بود که امکان ديدار و برخوردش را با ديگري و ديگران ميسر مي کرد. نه هيچ را حالا مي توان همه چيز تصور کرد؛ کوهي در ميان دشت، رودي، هوايي ساکن، ابري، گلي و انساني، حتي جن و پري. چيزي که از مايه نبودن امکان باشندگي مي گيرد مي تواند به هر شکلي درآيد.
بلبل - مورچه که ترکيب نادري شده بود از مورچه و يک پرنده هرز ه گرد که تنها هنرش آواز خواندن براي دل خود است آمد جلو. همين جا راوي آواز خواندن بلبل را به خاطر عشق گل انکار مي کند، البته گل هم مي تواند مثل خار يا انواع عنکبوت ها و گوسفندان از آواز او لذت ببرد، مي بينيم که بلبل بيشتر از آنکه روي بوته گل سرخ باشد روي شاخ درخت است اگر در قفس نباشد. - باري اين بلبل ولگرد به محض برخورد به چيزي که مي توانست هر چيز باشد از يک کوه بلند تا يک جن بو داده، تنها کاري که کرد همان بود که هميشه براي ايجاد جاذبه ستايش در ذهن ديگران بدان دست مي زد؛ زد زير آواز آن هم در چهارگاه. (اينجا فعلاً از ويژگي مورچانه يي اين موجود دورگه حرفي نزنيم بهتر است.)
عجيب اين است که مخاطب او - نه هيچي که مي توانست هر چه باشد - خود را به صورت قفسي ساخت، همان دم آدمي شد کنار قفس نشسته به گوش کردن، همزمان به صورت قطره اشکي درآمد روي گونه يي مهتاب رنگ به خاطر يادآوري عشقي نارسيده بدان. مرد بي قرار گريان در گوش بلبل نجوا کرد که؛ طبق سنت ادبي و مشکلات خاص اجتماعي او در حالت عاشقانه يي قرار دارد و فراق را تجربه مي کند. همه مي دانند در روابط بشري عشق مهم است، پس او عاشق شده. اما چون معشوقي در کار نيست و اين کار يک طرفه و در خيال انجام گرفته پس احتمال وصال جسماني ميسر نيست. لاجرم همه اش فراق است و شکايت از دوري از معشوق مثالي با مختصري اشک و آه عارفانه. بلبل به او اشاره کرد که اتفاقاً براي ادامه آوازش به مخاطبي با اين حالت ناکام و محزون بيشتر نياز دارد و او نبايد از اين حالت، «پرشکايت گريان»، به در آيد. براساس اين توافق بود که آنها در برخورد تاريخي شان خود را در يک حالت محزون گريه دار منجمد کردند و قصه شان تا حالا براي ما به يادگار مانده و يک سرمشق ابدي شده است.
مورچه يي را که آواز مي خواند به راديو دعوت کردند نه به خاطر آوازش که آوازي هم نداشت، بلکه به خاطر نوآوري و سنت شکني اش در زندگي موران. او مدت ها بود که دوروبر زندگي و کار بلبل ها کندوکاو مي کرد نه مثل يک محقق، بلکه مثل يک مفتش.
يادداشت هايش نشان مي دهد که وسوسه عمده اش اين بوده که روشن شود؛
چرا بلبل ها آواز مي خوانند؟
چرا از اين هنر استفاده مادي نمي برند، مثلاً کنسرت فردي و جمعي با فروش بليت؟
چرا هيچ مورچه يي در قفس نيست اما بلبل ها در قفس هستند و آيا اسارت مادام العمر آنها نتيجه آواز خواندنشان است يا دلايل امنيتي ديگر دارد که بر مورچه ها معلوم نيست آيا اين ميزان دشمني را که مورچه ها نسبت به بلبل دارند و حاصل حسادت است، مي توان تعميمش داد به ساير موجودات اعم از گوسفندها و گرگ ها و چوپانان و پادشاهان؟
هنر بلبل ها چرا برتر از کار گنجشکان و کلاغ ها است در حالي که آنها هم آواز مي خوانند؟ اگر قناري هم به خاطر آوازش در قفس است مثل بلبل، طوطي ديگر چرا؟ نکند صدا که بلند مي شود قفس هشيار و آماده مي شود، اما عرعر خر و زوزه گرگ و عوعو چي؟
چند نکته ديگر هم در يادداشت هايش بود که طرح آنها آسيب رسان بود به نظم عمومي، عفت عمومي و حماقت عمومي و هر چيز عمومي ديگر که هميشه تاريخ، انگار مستعد و آماده است براي منحرف شدن.
مورچه آنارشيست که مدت ها از عمر گرانبهاي خود را صرف اين مطالعات ناپيدا کرانه کرده بود به جايي رسيد که عملاً هيچ چاره يي برايش باقي نماند جز اين که خود وارد معرکه بشود و با خواندن آواز بلبلي تن به تجربه هاي ناشناخته دهد و ببيند آواز خواندن يعني چي و تا کجا؟ البته کمي دلش شور مي زد که اگر در قفس اسير شد نتواند صاحب دلان را بر سر ذوق آورد، اما در راديو بود که فهميد که او در اين دغدغه ها تنها نبوده است. راديو را مورچه گرفته بود، همه جا سياه و قهوه يي شده بود از مورچه هاي کارگر و اسبي و پردار حتي مورچه هاي آدمخوار. عده يي مثل او دعوت شده بودند هر يک به دليلي و رابطه يي.
ديگران که ديده بودند مورچه ها گهگاه به راهي نامعهود مي روند دنبال آنها راه افتاده بودند. ميدان «صداسازي» پر بود از مورچه هاي نر و ماده، هزاران هزار درهم و برهم، با پارچه نويس ها و پرچم هاي رنگارنگ در دست يعني که «حالا نوبت ماست.»
مورچه آنارشيست که تمامي اعتبارش را در کناره گيري متکبرانه از جامعه مورچه ها و مخالفت با اخلاق ذليل پرور و همسان ساز آنها کسب کرده بود، از اين موقعيت نه تنها سوءاستفاده نکرد و چندي دوروبر ميدان ارگ نماند، بلکه براي ماندگار شدن در تاريخ بلبل ها و رسيدن به تجربه نهايي و دروني، با تمهيدي انتحاري خود را در مسير بلبلي گرسنه قرار داد.

- مي خواهيد با اين ادا و اطوار وانمود کرده که تافته هاي جدا بافته شده اند بلبل ها، روشنفکران و هنرمندان در برابر صفوف فشرده عوام صحنه پرکن؟
- اصلاً اين طور نيست، حالا چرا نوع حرف زدنت عوض شده؟
- آخه شما با همين جور حرف زدن بوده که مارو ترسوندين و از ميدون به در کردين.
- شايد اين طور باشد. شايد هم نه. علت غيظ مورچه يي ات را اول صبحي نمي فهمم.
- يعني اين که يه خط اين وسط کشيدين، اين طرف ماييم و اون طرف شما.
- ما بوديم شما را ترک کرديم يا شما بوديد که ما را طرد کرديد؟
- ديدي بازم قلنبه بافي کردين کدوم ترک، ترک چي؟ اون يکي چي بود؟
- طرد. حالا بگذريم. ما هيچ وقت شما را ترک نکرديم، هدف ما اصلاح امور شما بود، تغيير وضعيت شما، يعني بهتر شدن وضع شما از اين که دچارش هستيد.
- اين به شما چه مربوطه.
- خب، ما مي خواستيم بگوييم که آنها همه شان به شما دروغ مي گويند اما
- اما شما راستشو مي گين؟
- ما مي خواستيم اين وسط خود شما بدانيد چه کسي راست مي گويد و به فکر شماست و چه کسي از شما در جنگ و ماليات و انتخابات بهره برداري مي کند.
- اما همتون از دم تا فرصت کردين تو کاسه ما گذاشتين، با هم چه فرقي دارين؟
- عزيزم تو بحث را از ماجراي مورچه و بلبل مي کشاني به سياست و نقد اجتماعي.
- فکر کردي که مورچه هميشه يه مورچه مي مونه، خلايق ديگه هشيار شدن.
- امروز سرحال نيستي، بگذاريم براي يک روز ديگر.
- حالا که کم مياري؟
- ما مخلص شما هم هستيم اما يک نفر به تو چيزهايي گفته که ذهنت
- اگه هر چي تو بگي من کوتا بيام، اين مي شه گفت وگو؟
- ما هميشه اقليت بوده ايم که
- اقليتي که پدر اکثرشونو درآورده.
- اکثرشونو؟
- اکثرمونو.
- مي تواند برعکس باشد.
- مي تونه برعکس باشه.
- چي؟
- همه چي (مورچه خندان دور مي شود و بلبل حيران به جاي مي ماند.)
***
اتفاق افتاد که بلبل و مورچه به سفري رفتند در سکوت. در جريان راهپيمايي پر از سکوت، ديواره يي روبه روشان سبز شد شفاف که همه چيز از آن ورش پيدا بود؛ يک خرمن حبوبات براي مورچه ديده مي شد و يک باغ درندشت براي بلبل و چيزهاي مشترکي که به درد هردو مي خورد چون جوي و کوه و هواي تميز و مختصري آزادي و رفاه. برنامه آينده يي بود ظاهراً در ديدرس، اما عملاً دور از دسترس. چون نمي توانستند اين دو؛ مورچه با مقاومت صبور مورچگي اش و بلبل با پرواز شيدايي اش از اين ديواره شفاف - که معلوم نبود جنسش چيست اما سخت مقاوم بود - رد شوند. اولين واکنش سنتي آنها - بر اثر جدل و جدالي که سال ها با هم داشتند - اين بود که تقصير رويارو شدن با اين مانع بزرگ را به گردن يکديگر بيندازند. هر يک ديگري را متهم مي کرد که نادانسته يا توطئه گرانه سمت اين بن بست را انتخاب کرده. حتي نزديک بود خوني يا دست کم آبرويي ريخته شود که وارد فاز دوم شدند؛ اينکه چه چاره کنند؟ بلبل گفت؛ چمچاره، من برمي گردم. اما مورچه که به هواي آن کوه و خرمن انبوه، حالي به حالي شده بود انديشيد بايد راهي براي گذشتن باشد و بي توجه به بلبل دست به کار شد.
اول از ديواره رفت بالا و اين عروج عرفاني حدود هفت سده طول کشيد. مي دانيم که سده مورچه يي با سده بلبلي حتي با گاهشماري انسان ها تفاوت هايي دارد. آن بالا مايوس شد چون اين ديواره گويي تا آسمان امتداد داشت. به زمين برگشت و خاک را کند و عميق تر کند تا حس کرد پايه هاي اين ديوار نفوذناپذير انگار در طبقه هفتم جهنم ريخته شده. اين ژرف کاوي طاقت سوز، هشت تا نه قرن طول کشيد. عاقبت پير و فرسوده برگشت به واقعيت ملموس زميني. بلبل که در تمام اين سي قرن مورچه يي، يک ربع چرت بلژيکي زده بود با ديدن مورچه از اعماق نوميدي آمده که روي و مويش خاکستري و سرخ شده بود، به شادي زد زير آواز.
مورچه پرسيد؛ حالا چي کار کنيم؟
بلبل پاسخ داد؛ برمي گرديم و از راه ديگر مي رويم، شايد هم جايي نرويم.
مورچه ناليد؛ من که ديگه عمري واسم نمانده.
بلبل طعنه زد؛ تو عمري نداشتي که چيزي از آن
چنين شد که آنها يکي دل شکسته، ديگري بي خيال برگشتند از راه سکوت درهم شکسته. درست موقعي که آنها پشت بوته هاي تمشک از نظر پنهان شدند ديواره بلند گذرناپذير آرام آرام برچيده شد از بالا و پايين. چيزي که باعث حيرت ناظر اين واقعه گرديد اين بود که مورچه يي و بلبلي ديگر از طرف کوه و خرمن مي آمدند به سمت بوته تمشک و نمي توانستند به هيچ تمهيدي از ديواره بلوريني که روبه رويشان بالا رفت عبور کنند.
***
بلبلي بر شاخه و مورچه يي زير درخت به يک منظره چشم دوخته بودند مدتي مديد. اين نگاه هاي دوگانه، به يک دختر کوچولو خيره بود که در پناه يک بوته گل يخ رها شده بود. به خاطر احساسات بشردوستانه همين قدر توصيف کافي است.
- چه کسي اين دختر هفت، هشت ساله را اين جا رها کرده بود؟
- آيا نگاه هاي خيره ما دوتا (بلبل و مورچه) به خاطر مشکل گشايي اين بچه است يا فضولي يا خداي نکرده...؟
- بهتر است بگوييم جنبه بشردوستانه دارد.
- آيا اين بچه سرراهي است؟ اما اين جا که راه نبود وسط بيابان بي عابر.
- احتمال دارد اين طفل معصوم، صبح از رختخواب درآمده، بي اطلاع پدر و مادرش راه افتاده و آمده اينجا.
- اين جا دو فرض مطرح مي شود؛ يا اين بچه دچار اختلال رواني است. يا مثلاً پدر و مادر نداشته و زير دست نامادري خشن جفاکار بوده و فرار را برقرار
- اصلاً چرا نامادري، اين خيلي تکراري است. بگوييم يک مادربزرگ خشن جفاکار.
- مادربزرگ ها اين صفات ناپسند را نداشته اند دست کم در قصه هاي عاميانه مان.
- حالا اين جا داشته باشيم و اين طفل معصوم از دست غرغرها و خرده فرمايش ها...
- حالا اين بچه به هر دليلي اين جا است چه کنيم. چه مي شود کرد؟
- يکي از راه هاي شناخته شده ادبي اين که برايش دلسوزي کنيم و شرح مصائب.
- يکي اين که به پليس خبر بدهيم و اين به عهده توست که صداي رسايي داري.
بلبل گفت؛ در اين فصل گل يخ، بهتر است پيش از هر اقدامي برايش پيرهني تهيه کنيم که سرما نخورد. مورچه حکيمانه افزود؛ اين پيشنهاد هم مفيد است.
بلبل رفت و از جايي (مثلاً از بند رخت خانه يي دهقاني در آن حوالي) پيراهني آورد و دم دست دخترک انداخت. دخترک لباس را پوشيد بي آنکه تشکر کند از مورچه يي که نمي ديد و بلبلي که مي ديد. (بعضي رفتار مردم را نه با عقل مي سنجند نه با احساسات خام) بلبل گفت؛ مداخله ما در کار آدميان تا اين حد کافي است.
مورچه گفت؛ اگر رنگ اين پيراهن بنفش يا ارغواني بود با اين گل هاي زرد بهتر جور مي آمد (بلبل خنديد.)
مورچه گفت؛ اگر کمي پايين پيرهنش چين داشت قشنگ تر نبود؟ (سکوت بلبل)
مورچه گفت؛ تو که پيراهن برايش آوردي، کلوچه يي هم برايش مي آوردي. اصلاً مي رفتي خانه پدر و مادرش يا نامادري جفاکار يا آن مادربزرگ سنگدلش را پيدا مي کردي، آن وقت مي دانستيم با آنها چه کار کنيم. اگر حتم داشتم مادربزرگ سنگدلش اين کار را کرده مي رفتم و مي افتادم توي بستوي شيره اش که ديگر رغبت نکند ماست و شيره بخورد.
در روزي پربرف، وقتي ويژه نامه، «رنجبران زمستان» منتشر شد ديده شد که شرح عکس مورچه و بلبل، جايشان عوض شده است. اهالي صبور جنگل با تعجب مشاهده کردند که خلاف تمامي ديده ها و شنيده هاشان در يک سند تاريخي؛ بلبل شده است مورچه و اين يکي هم بنا به روايت مستند تبديل به بلبل گرديده. اين واقعه در نيمه ماه برف عجيب تر بود.
مورچه از اين ماجرا- که زندگي معصوم رنجبرانه اش با حيات هوسمندانه موجودي عشرت پرست در هم شده- چنان برآشفت که علاوه بر فرستادن تکذيب نامه به ويژه نامه زمستاني، به مراجع صالحه حتي زندان هاي معتبر و تيمارستان هاي شناخته شده هم شکايت برد. البته شماتت هم لانگان در اين امر موثر تر از اراده شخصي اش بود که ته دلش چندان هم از اين اختلاط نژادي بدش نيامده بود.
از بلبل هيچ واکنشي ديده نشد، نه در خلوت رفقا، نه در معرض افکار عمومي. اين بي تفاوتي يا به تعبير منابع آگاه تغافل رندانه، مايه تحريک خبرنگار زمستاني سمجي شد تا آن دوشيزه تازه کار اما خوش صدا، با صرف وقت بسيار و به هم زدن اوقات فراغت استاد، وقتي براي مصاحبه بگيرد.
مورچه رنجبر در ابتداي مصاحبه خواست که استاد مقداري از شرح احوال شخصي را براي خوانندگان علاقه مند بيان کند.
بلبل مقدمتاً گفت؛ اين مساله يي است مربوط به تکنولوژي، سابقاً کمتر اتفاق مي افتاد. خبرنگار گفت؛ از ويژه نامه ما و بيشتر از خود شما که در اين کار گناهي نداريد شکايت، بلبل گفت؛ اين مساله يي است که حاصل يا بهتر بگوييم محصول رشد تکنولوژي بوده خبرنگار حرف او را قطع کرد و گفت؛ اين چه ربطي به تکنولوژي دارد جناب استاد؟
بلبل گفت؛ اگر شما دقت کنيد مي بينيد که فهم اين قضايا ربط دارد به تکنولوژي.
- همين روزها ممکن است براي موضوعي بي اهميت به مراجع صالحه احضار شويد.
- رشد بي رويه تکنولوژي يعني همين.
- انگار شما نمي خواهيد امروز گفت وگو کنيد يعني
- پس اين چيست که ما مي کنيم؟ چه گفت وگويي مهمتر از طرح مباحث تکنولوژيک؟
- من يک وقت ديگر مزاحم مي شوم.
- امروز مهمترين مساله يي که من و شما، نه فقط من و شما بلکه اکثر مورچگان بلبل شده و بلبل هاي مورچه نما، اصلاً چرا محدود کنيم به اين منطقه، تمام جهان که نيازمند تکنولوژي مدرن و اشاعه آن بين ساکنان جنگل. وقتي که اين گفت وگو بي نتيجه در «رنجبران زمستان» منتشر شد به رغم مساعي کارگران فني چاپخانه باز هم زير عکس بلبل نوشته شده بود؛ اين مورچه است که دفاع مي کند.
يک مورچه فرصت طلب نسبتاً باهوش که بنا به خوي مورچگي اش ذوق عالي راهبردي در آزمندي و دانه اندوزي داشت به فکر اين افتاد که در عالم هنر نيز طبع آزمايي کند و به شيوه بلبلان مدتي به عاشقي و آواز و حيراني روزگار بگذراند. در واقع جمع اضداد را آسان تر از آن يافت که پيشينيان به صورت کتبي و شفاهي مورچگان خام طمع را از آن خطر برحذر کرده بودند.
حاصل کار اين شد که در مرحله استغناي هنري و حيراني ناشي از عاشقي، مورچه هاي رقيب و دزدان دانا، فرصت را غنيمت شمردند و انبار حبوبات اين موجود شيدا را خالي کردند و دار و ندارش را بردند. مقصود از ندار، همانا عقل سليمي است که احتمالاً آن جاه طلب تناقض طلب از کف داده بود.
مورچه هنرجو اگر چه نتوانست آواز بخواند و آن مقدار زنجموره اش که فقط به گوش مورچه ها مي رسيد هنرنمايي شمرده نمي شد، دست کم اين فايده را داشت که مورچه بفهمد آواز خواندن چه پايه و مايه يي مي خواهد که او ندارد و نمي تواند داشته باشد. البته اين مورچه متمرد به خاطر عدول از سنن مورچگي از جامعه موران محافظه کار طرد شد.
سماجت مورچه ها مثل زدني است دست کم از موقعي که اميرتيمور سفاک، مورچه ها را سرمشق جهانگشايي ابلهانه اش قرار داد و دستور داد مشاهداتش درباره آن مورچه (که صدبار کوشيد برود بالاي ديوار و فرو افتاد و باز بالا رفت) را در کتاب هاي درسي کودکان بنگارند تا اسباب عبرت ديگران شود، اگرچه آخرين اتفاق آن روز که له کردن مورچه سمج بين شست و سبابه اش باشد در قصه نيامده بود. آخر اميرتيمور نه رقيب را مي توانست تحمل کند و نه مراد و سرمشق را.
باري، مورچه سمج کوشيد به هر قيمتي و مرارتي، به عنوان هنرمند مشهور شود حتي اگر هنري نداشته باشد. براي اين کار علاوه بر تبليغات گسترده در زمينه استعداد هنري خارق العاده اش در نشريات مورچه يي کوشيد در ماهنامه هاي هنري و ادبي دنياي بلبل ها نيز رسوخ کند و اين کارها را به ياري دوستان بانفوذش در باغ بلبل ها به صورتي عامه پسند انجام داد و شهرتش دست کم روي کاغذ تثبيت شد اگرچه پاره يي از بلبل هاي خشمگين ضدابتذال مترصد بودند که کي اين موجود جاه طلب خود را بر لبه ديوار آشکار خواهد کرد.
اين همان مورچه يي است که بين شست و سبابه اميرتيمور له شد در پايان يک روز پرمشغله که به هواي رفتن به باشگاه هاي فرهنگي و نمايشگاه هاي هنري بلبلان سعي داشت به بالاي ديوار صعود کرده و از آنجا به سرشاخه درختي که بلبلي در آن جا آشيان داشت سر بزند.
اينک اين دريا و اين کشتي و من
مي شد وضعيت دشوار آن مورچه را بر برگي شناور روي آب زردرنگ بدبو حدس زد. بيم غرق شدن در آب و بدتر از آن خفه شدن در آن بوي عفن، آن هم در روزي آفتابي با وزش نسيم، تقلاي عجيبي در ارکان جانور برانگيخته بود به قصد رهايي که به علت نبودن فضاي مناسب براي اين نوع عمليات نوعي به خود پيچيدن تعبير مي شد. همين وزش ملايم نسيم- که تعبيري شاعرانه مي تواند باشد- در اين معرکه نقش قتالي داشت و کار نجات يابي يا کمک رساني را به مراتب دشوار کرده بود.
خوانندگان صفحه حوادث که از موهبت مورچه بودن بي نصيب اند چگونه مي توانند وضعيت دشوار بلازده يي را دريابند که در دنياي مورچگي اش شبنمي برايش توفان است. شايد کمتر جانوري مگر در ابعاد مورچگي بتواند حدس بزند آن زاري هاي مورانه و وسوسه هاي مرگ آلود از چه مصيبت جانکاهي نشات مي گرفت.
راوي اين قضيه مورچه يي است گذرنده زير بار سنگين معاش روزمره.
با ديدن همنوع بي چاره ام در آن مشقت و بلا نوعي همدلي شفاف در خود احساس کردم اما اين احساس خيلي زود همان طور که بي مقدمه آمده بود بي نتيجه زائل شد و نتوانستم به ياري آن مظلوم بشتابم، چرا که سنگيني باري که به لانه حمل مي کردم مجالي براي کار ديگر از جمله ياري رساني به من نمي داد. اما پس از عبور از حاشيه آن مهلکه نتوانستم از ولوله پرسش هاي غريبي که در سرم دور مي زد خود را در امان نگاه دارم.
گاو ها لحظه يي که بار مثانه شان را بي اختيار خالي مي کنند آيا به فکر موجوداتي آسيب پذير در سطح پايين تر از سطح هيکل شان به ويژه ارتفاع مثانه شان هستند؟
اما مورچه هايي را هم مي توان شماتت کرد و مقصر شناخت که به هواي سرگرمي هاي ياوه يي چون قايقراني بر آب و پيشاب، بر هر برگي سوار مي شوند و بي باکانه مي تازند رو به مهلکه. اين يک لحظه هوسراني از نظر اخلاقي قابل دفاع نيست.
البته مي توان به خاکي بودن کوچه هاي ده هم ايراد گرفت. در مقايسه با کوچه هاي آسفالت شده. آن بالاسري ها بيشتر از اين پايين تري ها مقصر به نظر مي رسند.
اما من هم که به بهانه بي ربط باربري، آن بيچاره را رها کردم سزاوار لقب خودخواه بي رحم هستم. اگرچه نمي توانستم او را به هيچ صورتي نجات بدهم مگر اين که خودم هم در زحمت بيفتم و با او غرق شوم. اين کار تخصص مي خواهد.
در همين اثنا که اين بي اعتناي نادم با عذابي جانکاه به لانه مي رسيد، آن پريشان حواس بر برگ توت مانده، به کرانه هاي نجات از غرقاب جانوري نزديک مي شد و از اين که تغيير مسير نسيم او را به ساحل امن رانده، حالا ديگر از بخت ناسازگار خود- به خاطر سازگاري محيط جوي-آنقدرها هم گله مند نبود.
امان از اين بلبلان
براي بلبلي ظريف و خوش نژاد، کمتر اتفاق مي افتد که صوت زيبايي نداشته باشد اما بلبل مورد اشاره ما نه فقط از موهبت آوازخواني بي بهره بود بلکه صدايي خراشيده و لحني زاغ مانند داشت که ترجيح مي داد عيبش حتي در خلوت هم آشکار نشود. در جمع بلبلان چنان شهرت يافته بود که او به دليلي رمز آميز- احتمالاً بي وفايي معشوق- روزه سکوت خود را نمي شکند. آرام آرام سکوت مديدش مايه استهزاي بلبلان جوان طناز گرديد.
واپسين واکنش بلبل بي نوا کناره گيري از شاخساران نزديک به چمنزار و گل بوته ها بود با تظاهر به رنجشي سخت از بخت سعي کرد به هر زحمتي شده خود را به بالاترين شاخسار برساند که تنها کلاغ ها در آن ارتفاع فرصت حضور و همهمه داشتند.کلاغان از اين که بلبلي خلاف عادت در ارتفاع چناران به جوار آنها لانه گرفته اول ناراحت شدند بعد که ديدند قصدش هنرنمايي و فخرفروشي مرسوم نيست و اصولاً هنرمند متين و خودداري است نه فقط تنهايش نگذاشتند بلکه در جشن هاي کلاغي دعوتش کردند حتي اصرار کردند که در محفل انس آنها گاهي آوازي بخواند. او هر بار متواضعانه خموش ماند و البته عذرخواهي اش از بابت سرماخوردگي و درد چينه، در جيغ و ويغ جوجه کلاغ هاي هياهوگر رقاص به درستي شنيده نمي شد.
چنار کهن، مهمان پذير دوازده کلاغ پير و تعدادي جوجه کلاغ شرور بود که هياهوي سرسام انگيز صبح و غروب باغ از اين شاخساران انبوه مايه مي گرفت. هيچ معلوم نشد طي هم لانگي طولاني آن زمستان و بهار بلبل تبعيدي چه حيله يي يا استدلالي در کار کرد که به تدريج هياهوي ساکنان آن چنار کم و کمتر شد و به حد سکوت رسيد. البته شنيده شد او چند بار در مذمت غوغاسالاري و خودنمايي صوتي، براي کلاغ ها سخنراني کرده بوده.
بلبلان باغ، از سکوت غريب فضا استفاده کردند، هر صبح و شام صوت دلنشين خود را بيشتر وسعت و عمق بخشيدند چنان که صداي زاغ آزارشان تا ارتفاع سرشاخه هاي بلند رسيد و خموشان چنار را در لانه هاشان به خشمي حسودانه مبتلا کرد. غرابان متغير از اين آزار صوتي توطئه آميز، در جمع مشورتي به چاره جويي برخاستند که اين بي ادبي را تلافي کنند. البته شنيده شد که بلبل مودب نيز در پيدا شدن راه حل نهايي به سهم خود کوشا بوده.
صد و اندي بلبل پرکنده و منقار شکسته و مجروح سينه، که به هنگام برگزاري کنسرت عظيم بهاره مورد هجوم بي سابقه کلاغ هاي خشمگين قرار گرفته بودند هرگز ندانستند چرا حسن همجواري با غرابان، بي سببي به اين نتيجه خشونت بار گراييد.
البته شنيده شد که... هر چند عاقل به شايعه يي غرض آلود اهميتي نمي دهد.