در آستانه آغاز قرن بيست و يکم وقتي نطق نويس کاخ سفيد براي کلينتون نوشت قرني که از اين لحظه آغاز مي شود قرن خبرغاطلاع رسانيف است که آزادي انسان بدان وابسته است، نه نويسنده و نه گوينده آن تصوري نداشتند که آنچه راجر فرادي از آن اطلاعي به دست آورده همه ماجرا نيست. همه ماجرا براي کساني در يک سال قبل هم قابل تصور نبود. اما اينک شمايي از آن در برابر چشم هاست. انسان که از ابتداي خلقت در طلب آزادي خود بود، ده سال بعد از انقلاب انفورماتيک، دريافته است که آن چه را ايدئولوژي ها، اقتصاد، سياست، جنگ ها و صلح ها، ادبيات و فلسفه به او ندادند - يا چنانش ندادند که بتوان گفت آزاد شده است - اينک از گذر وسايل تازه که به هر انسان امکان داده که جهان را از خود باخبر کند، در دسترس است. علي خورشيد آزاد شد در 19 سالگي و از همان شهر خودشان در اطراف کراچي. او با دوربين يک بارمصرفي که پدرش ده سال قبل برايش خريده بود خودش را به جهان رساند. رفت نشست کنار دريا و از جزر عکس گرفت و گذاشت در سايت فليکر و شد علي خورشيد. سايت فليکر درست شده است براي آنکه هر کس عکسي دارد بگذارد آن جا. و تا به حال 320 ميليون عکس آن جاست که 200 تايش مال علي است. ليلا دختر 15ساله کسي نمي داند کجا زندگي مي کند. گفته اند مريلند امريکا. گفته اند و ثابت نشده که نيمه لبناني است. به هر حال مسلمان است. نشست جلو دوربين کوچکش و همه آن چه را در طول اعصار و قرون جوانان و به خصوص دختران از عالم پنهان مي دارند و گاه به دردها و گرفتاري و بيماري هايي مبتلايشان کرده گفت. گفت. گفت. تا سرانجام آن را در يوتيوب گذاشت و هزاران نفر آن را ديدند. فردايش آنان هزاران بودند. همه همديگر را پيدا کردند. ديگر رازي نمانده است. حالا ليلا براي دختران جوان پيروش همان جايي نشسته که کرتا اسکات کينگ بيوه مارتين لوترکينگ که هم امسال مرد. خانم کينگ 30 سال پيش از نزديک ديد رويايي را که همسرش در سر داشت و چون آن را با يک ميليون نفر که در واشنگتن گرد آمده بودند در ميان گذاشت، قرباني آزادي حقوق سياهان شد. ابرانسان همان است که گفته بودند تئوري تاريخ براي او نوشته شده و فيلسوف اسکاتلندي توماس کارلايل نوشت تاريخ جهان چيزي نيست جز بيوگرافي او، بيوگرافي آدم هاي بزرگ. اما ليو گروسمن در بررسي احوال سال 2006 نوشت اين تئوري آسيبي جدي ديد با آن چه در اين سال رخ داد. آدم هاي بزرگ، ابرانسان ها نه، بلکه انسان هاي عادي دارند تاريخ جهان را مي سازند، از وقتي که آزادي اطلاعات به سراغشان رفته است. تاريخ بدون انسان هاي بزرگ، با همين آدميان که ما هستيم اما با خبر. وقتي از ديگران خبر مي گيريم و زماني که به عالم از خود خبر مي رسانيم. و وقتي بقچه دلمان را باز مي کنيم کسي از آن سوي آن سوي دنيا جواب مي دهد و دستي دراز مي شود به سويمان. فرد مانسون مي گويد من که نمي توانستم روي صندلي چرخدار بتهوون بشوم، من که نمي توانستم به کسي بگويم که شکل موسيقي ديگري در سرم دارد دنگ دنگ مي کند. اما همين که در وبلاگم نوشتم و صداهايي که در ذهنم بود را درآوردم و هي بام بام بام کردم، و آن را گذاشتم روي يکي از سايت هاي عمومي، در يک روز 50هزار صدا برايم آمد که مانند صداي خودم بود. امروز همه اينها با منند و داريم يک موسيقي خلق مي کنيم. به هيچ کدامشان نگفته بودم که من روي صندلي چرخدارم. وقتي هم گفتم فرقي نمي کرد ديگر. مردان سال
مجله معتبر تايم دو ماه پيش که مي خواست بنا به سنت آدم سال را انتخاب کند، مثل همه سال هاي معاصر ده ها گروه تخصصي را به خدمت گرفت که انتخاب خود را بفرستند. انتخاب ها گشت و گشت تا سرانجام نه رامسفلد انتخاب شد و نه پاپ، نه احمدي نژاد و نه هيچ شخصيت مثبت و منفي ديگري. حتي انتخاب يک شهر غمثل نيويورک يا سويل اسپانيا هر کدام به دليليف قانع کننده نبود. پيشنهاد شد که مانند خيلي از سال ها که يک گروه و يا اعضاي يک حرفه - مانند ورزشکاران و يا ماموران نجات نيويورک - مردان سال شدند، امسال هم روزنامه نگاران انتخاب شوند. هيچ کدام آني نبود که ذهن نوگراي مديران تايم را جواب بدهد تا زماني که يکي پيشنهاد کرد مردم جهان. عجب پيشنهاد عجيبي. هميشه يکي از مردم جهان بوده است. يعني چي. پيشنهاددهنده توضيح داد، يعني انسان را انسان آزاد کرد. انسان وقتي در آيينه رسانه ها خود را ديد، به شرافت انسان پي برد. انگار يکي به او گفت که نگاه کن پشت هر پنجره، زير هر چراغي که روشن است يکي مانند تو نشسته. و چنين بود که تايم صفحه شفافي مانند آيينه روي جلد شماره اول سال 2007 خود چاپ کرد و نوشت انسان سال؛ تو يعني همان که خود را در آيينه نگاه مي کند. يعني سالي که مردم قدرت گرفتند. قدرت از افسانه و ابرانسان گرفته شد و داده شد به زميني، به احمد از بغداد که در وبلاگش نوشت وبلاگر کلي از افسران نيروي زميني امريکا که در خط اول جبهه هم لپ تاپش را برده وبلاگري مي کند. براي اول بار در تاريخ دو طرف يک جنگ با هم حرف زدند. تو مي خواهي مرا بکشي. هر دو از هم پرسيدند. و هر دو جواب دادند نه. مصطفي طباطبايي نژاد در کتابخانه دانشگاهشان در لس آنجلس کار داشت که مامور حفاظت از وي کارت خواست و بعد هم او را مجبور کرد که محل را ترک کند. آمد بگويد چرا، دست هاي بزرگ پليس پشت گردن او را گرفت.
کشان کشانش بردند. پليس امريکا در طول عمر آن کشور ميليون ها بار چنين کرده است، حتي کشتن به خطا. اما اين بار دانشجويان به دفاع از اين دانشجوي ايراني برخاستند. کار به عذرخواهي رئيس پليس و فرماندار کشيد و مطرح شدن موضوع در سطح جهان و در کنگره حتي. چرا که يکي از دانشجويان امريکايي وقتي که مصي را پليس مي کشيد با موبايل خود اين صحنه را ضبط کرد و بعد هم گذاشت در يوتيوب. يوتيوب همان سايتي است که هر کس فيلمي دارد مي تواند در آنجا بگذارد. 11ماه پيش سه تا جوان حدود 20سال به فکرشان رسيد که چنين سايتي بسازند. امسال اين سايت را يک ميليارد و 65 ميليون دلار فروختند. در حالي که هر روز 65 هزار ويدئو در آن گذاشته مي شود و در سال گذشته ده ميليون به اين سايت سر زدند و حالا رسيده است به 100ميليون بازديدکننده در روز.
بنيادگذاران اين سايت، سه همکلاس بودند چاد، استيو و جواد که کار را با 38 دلار شروع کردند. دو سه ماه بعد جواد تنها مسلمان جمع از بقيه جدا شد. استيو و چاد ادامه دادند تا امروز که بدون يوتيوب جهان چيزي کم دارد. بنيادگذاران اين سايت بيشترين راي را براي انتخاب به عنوان مردان سال 2006 داشتند.
اين دو جوان همه نامزدهاي ديگر را کنار زده بودند براي انتخاب به عنوان مرد سال از جمله لاکشمي ميتال سلطان فولاد جهان، چاوس، احمدي نژاد، آنگلا مرکل، کيم جونگ ايل، شينزو آبه و پوتين روساي دولت هاي ونزوئلا، ايران، آلمان، کره شمالي، ژاپن و روسيه، نومحافظه کاران ساکن کاخ سفيد يعني بوش، چني و رامسفلد، خانم پلوسي و تيم دموکرات ها که برنده انتخابات مياندوره يي امريکا شدند، مقتدا صدر جنگاور عراقي، شهروندان عراق، پاپ بنديکت، محمد يونس برنده جايزه نوبل و بانکدار فقيران بنگلادش و فدرر و تايگر وود تنيسور و گلف باز مشهور جهان. گرچه خود بنيانگذاران يوتيوب هم برگزيده نشدند و جايشان به ديگري داده شد اما انتخاب مجله تايمز به اندازه زيادي اشاره به کاربران يوتيوب داشت.
بعد از آن چه
همين 25سال پيش روان شناس بزرگ تهراني، وقتي اسماعيل شاهرودي غآيندهف شاعر را با روان پريشانش معالجه مي کرد، کتاب نجومي به او داده بود که مقداري آمار و ارقام در آن بود. آينده مي خواند و مدام رو به خود مي گفت اسماعيل مورچه هم نيستي، دلت يک ذره هم نيست. شاعر از راه دانستن مسافت هاي آسماني، کهکشان هاي کشف شده، راه شيري، منظومه شمسي، فرضيات آفرينش زمين و زمان مي رسيد به اندازه خود. اين که اگر چند سال نوري بروي تازه به اولي مي رسي، و هر سال نوري يعني چي، و با چه سرعت در چه زمانش مي توان پيمود. آينده مي گفت غدکتر با دادن آن کتاب نجومف مي خواد بگه هيچي ام نيستي، وقت ساعت را تلف نکن. اما دکتر با تجربه بهش گفته بود مي خواستم بهت بگم چقدر آدميزاد بزرگ است که اينها کشف اوست و تو مغزش اين همه جا دارد... اما ديگر اين مطايبه براي ذهن به هم ريخته شاعر پريشان احوال زيادي بود که سرگردان مي گفت خب بعدش چي.
نقشه گوگل، پديده غريبي است که در سالي که گذشت ميليون ها انسان را به کار انداخت تا خانه دوست و خانه خود را جست وجو کنند. خانه را مشخص مي کني، در محله يي، بعد از محله به شهر، شهر را در ميان کشور پيدا مي کني. و چون لختي به آن خيره ماندي، باز هم دوربين را بالاتر ببر تا کشور، کشور را در منطقه، آن را در قاره. از قاره به کره زمين برس. حالا اين کره خاکي را در ميان منظومه شمسي بنگر و از آن جا به کهکشان. با فشار انگشت روي موشک، از خانه دوست کنده مي شوي و مي روي.
کاري که نقشه گوگل مي کند. بازي غريبي است با مغز انسان که اينک کارکردش کوچه به کوچه، رگ به رگ، براي علم شناخته شده است. علم خوب مي داند که حساب از کدام کوچه گذر مي کند و عشق از کدام منطقه مغز مي گذرد. وسواس از کجا مي آيد و تعصب کجا لانه دارد. عکس هر کدام از اينها را گرفته اند. عکسش به همان تصوير خانه دوست در کهکشان مي ماند. در حالي که در سراسر جهان، اکثر مردم جهان در کار زندگي روزانه خودند؛ درگير جنگ ها و صلح ها، مردن و به دنيا آمدن، ازدواج کردن و طلاق دادن. پيوستن و از هم گسستن، فراز و فرود. همان عامل که خانه دوست را در نقشه کهکشان مي يابد. مغز را موج به موج مي شناسد، رگ به رگ مي گردد. دي ان اي کشتگان 23 سال پيش را بررسي مي کند و قاتلان آنان را مي شناسد، همان که دارد دکمه يي مي سازد که عواطف و احساسات و سلايق و تمايلات هر کس بر آن ثبت شدني است، با تحول يکي از بخش ها، يکي از ريزبخش هاي علوم، تحولي بزرگ ظاهر شده است که انگار ديگر آپوکاليپس. که ترجمه اش کرده اند آخرالزمان. اما اين همه تازه نيست. نزديک 200سال است که قطار علم به راه افتاده، نزديک به 200 سال است که لحظه يي متوقف نمي شود. اما تفاوت اين بار در جايي ديگر است. اين بار با انقلابي در وسايل خبررسان، پيشرفت هاي علمي، اختراعات و اکتشافات مخصوص آنها نمي مانند که کاربردشان را مي شناسند. بلکه به محض تولد همگاني هستند.
تحول در عالم اطلاع رساني است که دارد آزادي انسان را از زاويه يي که پيش از اين قابل پيش بيني نبود تامين مي کند. دکتر عبدالکريم سروش فيلسوف ايراني سال گذشته در يک سخنراني در لندن از قول يکي از نويسندگان ايراني نقل کرد که نوشته است با پديدار شدن هر مرحله از زندگي بشر، مرحله پيشين تمام مي شود و کنار گذاشته مي شود. دکتر سروش با رد اين نظر گفت اصلاً چنين نيست، نظريه ها و يافته هاي ذهن بشر سال ها مي ماند، نظريه هاي تازه مي آيد، باز قديمي ها هم هستند و به زندگي ادامه مي دهند و هواداران خود را دارند. بنابراين تمدن بشري خطي و پلکاني نيست که از پله يي که گذشتي به پله بعد رفته يي. در يک زمان گاه همه نظريه ها درکارند. بر اساس اين استدلال معتبر، گرچه رسانه هاي امروز، در سالي که گذشت سرنوشت اطلاعات، و سرنوشت بشر را به هم ريختند، اما از زندگي گذشته هم فاصله نگرفتند. هنوز خبرنگاران حرفه يي بيش از بقيه حرفه ها کشته دادند. گزارش سازمان مدافع حقوق بشر نشان مي دهد که روزنامه نگاران هنوز بيش از ديگر حرفه ها در خطرند، خطر تعصب ها و خطر فشارهاي حکومتي و در عين حال خطر ناشي از وظيفه حرفه يي که آنها را به عنوان شاهد مجبور مي دارد که در صحنه هاي خطر حضور داشته باشند، همراه فلسطيني ها فرار کنند، از مقابل لوله تانک اسرائيلي و در همين حال چه عجب اگر گلوله يي که گفته مي شود با شناخت و تعمد هدف گرفته عکاس و خبرنگاري را سرشکافته و کشته باشد. چه اگر مانند فرانک گاردنر خبرنگار کارشناس بي بي سي با انفجار طالباني ها، خونين افتاده باشد روي زمين جده و به زبان عربي از عابران هراسان کمک خواسته باشد. گاردنر نيمه فلج اينک روي صندلي چرخدار نشسته و کارش را با شدتي تمام دنبال مي کند، اما کاوه گلستان همکار وي نه. امسال بار ديگر در سالگرد روزي که کاوه که داشت فيلمي از منطقه کردستان تهيه مي کرد و به شتابي که داشت براي ضبط لحظه هاي ناب، روي مين رفت و درگذشت، شاگردان وي در تهران با گذاشتن جلسه يي يادش را زنده داشتند. و در سالي که گذشت قتل آنا پوليتکوسکايا روزنامه نگار مدافع حقوق بشر جامعه روسيه را تکاني سخت داد. هرگز اين همه آدم در روز روشن در مسکو گرد نيامده بودند تا عليه ولاديمير پوتين تظاهرات کنند. آنا جرم کمي نداشت. در ماجراي چچن کارها کرده بود و آخرين کتابش روسيه پوتين، افشاگري ها داشت درباره قدرت طلبي و مافياي کرملين.
خبرهاي بد
جهاني که انسان درش آزاد شد چون باخبر شد، اما چندان جهان سبزي براي همگان نيست. پستچي هميشه خبر خوش نمي آورد. از جمله تناقض هاي جهان پيش رو يکي هم اين است که در اين جهان که ديگر آن جهان قهرمانان نيست، پوپوليست ها هنوز زندگي دارند، انتخاب مي شوند، بر دوش هاي مردم و بر فريادها و شعارهايشان حکومت مي کنند. اين پوپوليست ها نيازي غريب به رسانه هايي دارند که آنها را تبليغ کنند و در ميان مردم نشان دهند و فرياد و شعارهاي مردم را چند برابر کنند. اما رسانه ها ديگر بنا به طبيعتي که دارند، رکاب نمي دهند مگر به مردم، فقط به مردم. پس چاوس نه با رسانه هاي آزاد مي تواند زيست و نه بدون آن. تناقضي است در حکومت هايي که به سبک ماقبل تاريخ با فريادهاي شعاري قهرمانان زندگي مي کنند، زماني رسانه در خدمتشان بود اما اينک رسانه ها بلاي جانشان هستند. آنان ناگزيرند حسرت کاسترو را بخورند که در زماني مي زيست که هشت، نه ساعت از تنها تلويزيون کوبا سخنراني مي کرد و مردم گوش مي کردند. حالا صدها کانال تلويزيوني برنامه هايي پخش مي کنند که کوبايي ها حتي ده دقيقه هم به سخنراني کسي گوش نمي کنند. کاسترو شانس داشت چون به زمان قهرماني وي، او در بيرون از کوبا قهرمان بود و در درون کوبا مي توانست با سانسور و ايجاد محدوديت زبان ها ببندد بي آنکه به تصوير جهاني اش آسيبي بخورد. چرا که در نيمه دوم قرن بيستم، جوانان را تصوري کافي بود، به خيال خود رهرو راهي مي شدند. اما امروز دنياي واقعيت ها، دنياي اطلاع و خبر جاي تصور و ذهنيت براي اهل سياست نمي گذارد. آنان برهنه در برابر آفتاب تموز مي نشينند. سايباني از وهم و افسانه بر سرشان نيست. کاسترو آخرين موجود افسانه يي از دنياي پيشين است. جاي او جايي است که به کساني که حسرتش را مي خورند تعارف نخواهد شد.
ال گور معاون بيل کلينتون در تمام هشت سالي که جاي خود را به ديک چني داده، همه کوشش خود را همسو با دنياي نو و رسانه هاي مدرن به مبارزه براي جلوگيري از انهدام زمين اختصاص داده است. نهادي که برپا داشته، شبکه تلويزيوني و اينترنتي که تدارک ديده و سخنراني هايي که مي کند همه از وي چهره يي جهاني ساخته است. وقتي در مراسم تقسيم جايزه اسکار دوربين ها ال گور را ديدند که با همسرش در ميان هنرپيشگان وارد سالن شد. به ياد آوردند که فيلمي که درباره گرمايش زمين تهيه کرده تاکنون چند جايزه برده است اما کسي گمان نداشت که ال گور فراخوانده مي شود و او نيز برنده جايزه اسکار اعلام مي شود. اما يک روز بعد از آنکه جايزه را به خانه برد بت ال گور را دنياي مدرن شکست. فيلمي در شبکه هاي اينترنتي چرخيد که خانه وي را نشان مي داد و قبض گاز و برقش را. يادمان باشد که فيلم وي که آوازه جهاني برايش آورد درباره صرفه جويي در مصرف بود. خانم هاي شيک و پولدار نشان داده مي شدند که بعد از تماشاي فيلم ال گور دستکش به دست دارند سطل زباله خود را تقسيم مي کنند تا با بازگرداني زباله ها از مصرف بيشتر سوخت جلوگيري شود. خانم ها شروع کرده اند به کارهايي که قبلاً تصورش نمي شد چرا که ال گور به موثرترين وسايل به آنها فهماند که دارند با کره زمين که تنها دارايي بشر است چه مي کنند. اما با همين فيلم کوچک، قهرمان حفاظت از محيط زيست متهم به رياکاري شد. معلوم شد مرگ خوب است اما براي همسايه. صرفه جويي همه بکنند به جز من. اين را يک برنامه ساز تلويزيوني گفت و نظرسنجي ها نشان داد که ال گور که قهرمان رسانه هاي جديد بود قرباني شد.
فيلم گرفته شده توسط موبايل يکي از حاضران در اتاق اعدام صدام حسين، هم به صداي هق او وقتي که چارپايه از زير پايش در مي رود، هم صداي شعاري زنده باد مقتدا در تاريخ مي ماند. فيلمي که ميليون ها نفر آرزو داشتند که يکي از لحظه خودکشي هيتلر برمي داشت. گيرم در مورد هزاران تني که در 30 سال قدرت صدام در عراق اعدام شدند فيلمي چنين باقي نيست. در آن زمان تلفن هاي همراه نبود که دوربين داشته باشد و اگر هم داشت در بغداد نبود. چنان که تا صدام بود نه وبلاگي بود و نه اينترنتي. صدام حسين اولين ديکتاتور جهان نيست که به سرنوشتي گرفتار مي آيد که هزاران در انتظارش بودند، اما تنها کس از آنهاست که دوربين موبايل اعدامش را جاودانه کرده است. همان صحنه يي که باعث شد فرزندان رعنا دختر کوچک صدام تلويزيون هاي خانه شان را بسته اند تا مادرشان آن را نبيند. کيست که نداند آن همه کشتار که در اردوگاه ها و پشت پرده شدني است از آن جاست که فرض بر اين است که شاهدي نيست. اگر هست هم جرات بازگو کردن ندارد. کاري که رسانه ها دارند مي کنند همين است که قاتلان را دست مي لرزاند. شانزده سال گذشته از زماني که ديويد دياس يک بناي انگليسي به دختربچه ها تجاوز کرد. آن روز همان طور که دخترک گريه مي کرد يک سکه دو پوندي در دستش گذاشت و گفت اين راز کوچولوي من و تواست. ديويد همان روزها دخترک ديگري را در ساختماني قديمي به دام انداخت و پس از تجاوز اين بار فقط انگشت اش را روي بيني خود گذاشت و به دخترک گفت ساکت. حالا دادگاهي در شمال انگليس دارد ديويد را محاکمه مي کند. دختران بزرگ شده اند و نامشان اعلام نمي شود. اما قاضي مريلين گفته آنها به شدت ترسيده اند. از يادآوري صحنه هم ابا دارند و همه اين سال ها اين راز را با درد در سينه نهفته اند.
ديويد که به دام افتاده و 17سالي زندان در انتظار اوست، در حقيقت بايد لعنت بفرستد به اينترنت. اگر اينترنت نبود کجا فاش مي شد که بليت لاتاري او برده، آن هم چندين ميليون پوند، و کجا دختراني که حالا خانم هايي شده اند مي فهميدند آنکه آتش به جانشان زد که بود.
و سخن آخر
شمايل انسان آينده. انسان سال آينده از همين روزها و در آخرين روزهاي سال 85 تصوير شده است. بعضي ها مي گويند آره اما به عمر ما نمي رسد. عجب حرفي ؛ پس معلوم مي شود شتاب قرن بيست و يکم را اندازه نگرفته ايد. ديگر حالا آن موقعي نيست که بعد از 500 سال از اختراع شيشه در چين به ايران رسيد. ديگر ماشين نيست که هشت سال بعد از ساخته شدن، يک دستگاهش را با گاري و سردست براي شاه ايران و دو سال بعدش براي سلطان مسقط بردند. اما حالا کسي جرات کند و سرش را به درآورد و بگويد. بيل گيتس که دنياي آينده را بشارت داده است. همان که فاصله گاراژ خانه پدري را تا زماني که ده ميليون دلار اول را ساخت در هشت سال طي کرد و از آن زمان تا وقتي مرد ثروتمند جهان شد و ماند، چهار سال وقت گذاشت. اين بيل گيتس که فرقش با ژول ورن اين است که مي گويد و مي شود، سال ها هم لازم نيست، اين بيل گيتس پس چرا دارد از همه کارهايش کناره مي گيرد و دسترسي به اينترنت را براي بچه هايش محدود کرده است؛ فقطه دو ساعت و نيم در روز. و خودش هم دارد به طور کلي از بازرگاني و شرکت مايکروسافت کناره مي گيرد. مي رود تا خود را وصف امور خيريه کند از سال آينده. جوابش آسان نيست.
انسان تلاش مي کند که آزاد شود. اين مقدس ترين تلاش انسان در همه زمين و همه زمان بوده است. هر کس آزادي را در جايي و به تعريفي مي بيند، يکي در نوشتن، يکي در ساختن، يکي در گفتن، يکي در جمع ثروت، يکي در ميان محرومان، يکي در آموختن پزشکي تا دردي تسلي دهد، يکي در شاعري تا نشان از جهاني ديگر دهد، يکي در جست وجوي قدرت تا بتواند عده ديگري را آزاد کند، يکي در شناخت راز آسمان ها و خلقت، يکي در جست و جوي گذشته بشر، ديگري در هوس شناخت آينده... اما چندان که در اين کار به اوج رسيد. آن وقت است که در حسرت انسان ساده و صميمي به جست وجو برمي آيد. و مي خواند دلدار همين جاست بياييد، بياييد. و همين زمان است که با سرود قرون سرخپوست ها همنوا مي شود و رودخانه را خواهر خود مي بينند، ابر را مادر و چشمه ساران و آهوان را همه خانواده خود مي خوانند. آزادي و هواي پاک را براي همه مي خواهند.
سال نو، سال آزادي انسان، سال انسان بر شما مبارک باد.
سارکوزي رئيس جمهور آينده
بر اساس يک نظر سنجي که اخيراً منتشر شد، «نيکلا سارکوزي» نامزد رياست جمهوري فرانسه با به دست آوردن 5/53 درصد آرا در انتخابات فرانسه رقيب خود «سگولن رويال» از حزب سوسياليست را شکست خواهد داد. به گزارش خبرگزاري فرانسه از پاريس موسسه نظر سنجي «آيپسوس» که اين نتايج را اعلام کرد، همچنين افزود؛ خانم رويال که مي خواهد نخستين رئيس جمهوري زن فرانسه باشد 5/46 درصد آرا را به دست خواهد آورد. نظرسنجي ديگري نشان مي دهد که اين دو نامزد انتخاباتي در انتخابات ماه هاي آوريل و مه رقابت نزديکي دارند. اين نظرسنجي حاکي است سارکوزي در نخستين دور انتخابات 32 درصد آرا و رويال 25 درصد آرا را به دست خواهند آورد و «فرانسيس بايرو» با 18 درصد در مکان سوم قرار دارد. نظرسنجي آيپسوس نشان مي دهد که ژان ماري لوپن رهبر دست راستي هاي فرانسه با به دست آوردن 5/12 درصد آرا در مقام چهارم قرار مي گيرد. نخستين دور انتخابات رياست جمهوري براي روز 22 آوريل برنامه ريزي شده است و در صورتي که نامزدهاي انتخاباتي اکثريت را کسب نکنند، انتخابات در اين کشور در روز ششم مه انجام مي شود.
ميزان مشارکت مسلمانان
آماري که اخيراً و در آستانه برگزاري انتخابات رياست جمهوري فرانسه منتشر شده، درصد راي دهندگان مسلمان در اين انتخابات را حدود چهار درصد واجدان شرايط ذکر کرده است. بنابراين آمار در انتخابات سال 2005ميلادي فرانسه (همه پرسي قانون اساسي اروپايي) شمار مسلماناني که با دريافت کارت هاي انتخابات در اين همه پرسي شرکت کردند، حدود سه درصد مجموع راي دهندگان بود. شمارش معکوس
اولين دور انتخابات رياست جمهوري فرانسه در 22 آوريل سال جاري ميلادي برابر با دوم ارديبهشت 86 و دور دوم نيز روز ششم ماه مه 2007 (16 ارديبهشت) آينده برگزار خواهد شد. انتخابات مجلس ملي فرانسه نيز تقريباً يک ماه بعد از انتخابات رياست جمهوري و در تاريخ هاي 10 و 17 ماه ژوئن سال 2007 (20 و 27 خرداد 86) برگزار مي شود. دوره رياست جمهوري فعلي 17 ماه مه و دوره نمايندگان 19 ژوئن 2007 به پايان مي رسد و بعد از اين تاريخ رئيس جمهور و نمايندگان جديد رسماً کار خود را آغاز خواهند کرد. فرانسه در سال 2002 ميلادي مدت رياست جمهوري را با برگزاري همه پرسي از 7 سال به 5 سال تقليل داد تا بتواند انتخابات مجلس و رياست جمهوري را همزمان برگزار کند.
پس از فيدل“
همه چيز براي مخالفين حکومت کوبا يک بار ديگر از روز 23ژوئن 2001 آغاز شد. آناني که پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي ديگر اعتقادي به بقاي حکومت کوبا نداشتند و براي سرنگوني کاسترو لحظه شماري مي کردند اين بار به اميدي تازه دل خوش کردند. ماجرا از يک گردهمايي در منطقه «کوتورو» واقع در حومه «هاوانا» آغاز شد. روز خوبي بود و مردم زيادي براي شنيدن سخنان کاسترو گرد هم آمده بودند. فيدل نيز در يونيفورم کامل نظامي اش شاداب و سر حال به نظر مي رسيد. همه چيز مثل سابق بود و مستمعين خود را براي شنيدن يکي از همان سخنراني هاي مشهور چندين ساعته فيدل آماده کرده بودند. سخنراني همانگونه که انتظار مي رفت آغاز شد اما چندي نگذشت که به يک باره اوضاع مزاجي چريک پير منقلب شد، صدايش به لرزه افتاد و ناگهان بر زمين افتاد. يکي از اولين کساني که به سرعت خود را به او رساند پسرش آنتونيو فارغ التحصيل رشته پزشکي ورزشي بود. اولين کسي هم که به سرعت بر شوک خود غلبه کرد و ميکروفن را به دست گرفت فيليپ پرز وزير امور خارجه بود. وزير جوان مورد علاقه کاسترو بلافاصله جمعيت در حال جنب و جوش را به آرامش فراخواند و با توسل به شعار کليشه يي «زنده باد فيدل، زنده باد رائول» نشان داد که فيدل بيش از هر زمان ديگري نيازمند آرزوي سلامتي است.با انتشار خبر بيماري کاسترو، کوبايي هاي در تبعيد، خصوصاً ساکنان «فلوريدا» عجولانه بر طبل شادي کوبيدند و از آغاز دوره جديد، دوره بدون فيدل سخن گفتند، اما گذشت زمان به خوبي نشان داد که نه تنها در آن زمان بلکه حتي در شرايط فعلي که کاسترو پس از يک عمل جراحي پيچيده روده، پس از 47 سال به طور کلي از حکومت فاصله گرفته و زمام امور را به برادر کوچک ترش رائول سپرده، نمي توان ساده لوحانه از پايان قريب الوقوع «عصر فيدل» سخن گفت. شرايط حاکي از آن است که پس از مرگ کاسترو نيز به اين زودي ها تغيير و تحولات عمده يي در شيوه حکومت پديد نخواهد آمد. رائول کاسترو خود در مراسمي به صراحت گفته است؛ «عدول از مسير سوسياليسم در کوبا، امري ناممکن است. البته ما براي رسيدن به جامعه يي عدالت محور و انساني تلاش خواهيم کرد ولي حتي در صورت نبودن فيدل نيز ايده و الگوي وي پابرجا خواهند ماند.» با وجود اين سخن گفتن از مرگ کاسترو و به پايان رسيدن دوران زمامداري اين پيرمرد 80 ساله موضوعي نيست که بشود به سادگي از کنار آن گذشت. کاسترو در حال حاضر باسابقه ترين رئيس دولت در جهان است. تنها ملکه اليزابت دوم و پادشاه تايلند هستند که سابقه يي بيش از او دارند منتها با اين تفاوت که اين دو رياست دولت و حکومت را همزمان بر عهده ندارند. از زمان آغاز بيماري کاسترو و انتقال اختيارات به رائول، درگوشه و کنار کشور از مرگ فيدل پير صحبت مي شود. حتي در محافل نزديک به قدرت به طور جدي در خصوص جانشين وي بحث و تبادل نظر مي شود؛ «صحبت از مرگ کاسترو ديگر يک موضوع ممنوعه به شمار نمي رود.»
در مسير قدرت
دکتر «فيدل الخاندروکاسترو روز» تا رسيدن اين مرحله ماجراهاي بسياري را از سر گذرانده است. او که متولد 13 اوت 1927در منطقه ماياري در کوباست تحصيلات مقدماتي خود را در مدارس يسوعي آغاز کرد و آموزش هاي بعدي را در دبيرستان هاي پيشرفته تر پي گرفت. پس از آن وارد دانشگاه هاوانا شد و تحصيلات آکادميک را در رشته حقوق آغاز کرد. پدرش يک مهاجر اسپانيايي و مالک مزارع نيشکر بود؛ نکته يي که بعدها کاسترو از آن به بدي ياد کرد و پدر خود را يک استثمارگر خواند.وکيل جوان خيلي زود مجذوب دنياي سياست شد. شخصيت کاريزماتيکش از او چهره يي شاخص در ميان دانشجويان ساخته بود به طوري که در دهه 40 به نمايندگي دانشجويان برگزيده شد. از ابتداي تاسيس شاخه «جوانان انقلابي» ((Juventud Revolucionaria در حزب خلق کوبا(Partido del Pueblo Cubano) در سال 1947عضو اين شاخه شد. حزب مذکور بعدها به حزب «Orthodoxe Partei» تغيير يافت و کاسترو نيز در سال 1952از سوي همين حزب نامزد حضور در انتخابات مجلس شد، اما هرگز نتوانست وارد مجلس شود. کودتاي باتيستا مسير سياسي کشور را به طور کل تغيير داد و کاستروي جوان نااميد و خشمگين، در اولين حرکت بزرگ سياسي اش طعم شکست را چشيد. شايد او در آن هنگام نمي دانست اين تنها شکستش نخواهد بود. فيدل پرانگيزه که قصد نداشت به اين سادگي ها ميدان را خالي کند، خيلي زود طرحي براي سرنگوني باتيستا آماده کرد. در 26 ژوئيه 1953يک گروه نظامي به سرکردگي فيدل کاستروي جوان با حمله به دو پادگان نظامي قصد داشتند با همان شيوه يي که باتيستا به قدرت رسيده بود وي را سرنگون کند. اما عمليات با شکست مواجه شد و کاسترو پس از دستگيري محاکمه شده و به 15 سال حبس محکوم شد. در جريان همين محاکمه بود که آن جمله به ياد ماندني را گفت؛ «تاريخ مرا تبرئه خواهد کرد.» اما مدت اقامت او در زندان چندان طول نکشيد و دو سال بعد در پي فرمان عفو عمومي آزاد شد.بلافاصله پس از آزادي از زندان به مرکز ثقل جنبش هاي انقلابي بدل شد، گروه هايي که به نبرد مسلحانه اعتقاد داشتند و جز سرنگوني باتيستا نمي خواستند. از اين پس زندگي کاسترو مسيري تازه يافت و او به يکي از ارکان مبارزه مسلحانه عليه باتيستا تبديل شد. 26 ساله بود که به جنگجويان «سييراماسترا» پيوست و در همان سال با «چه گوارا» آشنا شد؛ مردي که بعدها نقش مهمي در زندگي اش ايفا کرد. «آزادي» آرزوي هر دو آنها بود و در انديشه هايشان جز خوشبختي و سعادت براي مردم چيز ديگري موج نمي زد. آنها کوبا را «داود» عصر حاضر مي دانستند که در مقابل «جالوت» زمانه (امريکا) قد علم کرده است. کاسترو مي خواست از کوبا الگويي براي تمامي انقلابيون سراسر جهان بسازد؛ بوليوي، پرو حتي آنگولا و موزامبيک. در هر کجاي دنيا که جنبش آزادي خواهانه يي شکل مي گرفت بي شک حضور معنوي کاسترو و «چه» در آنجا احساس مي شد.بسياري از کارشناسان ريشه تفکرات کاسترو را به سرگذشت او در سنين کودکي و جواني مرتبط مي دانند. مادرش کارگري ساده در يک مزرعه نيشکر بود و فيدل فرزند ناخواسته او و ارباب مزرعه؛ فرزندي که تا 18 سالگي نام پدر را بر خود نداشت و تازه در اين سن از نام پدري «کاسترو» به جاي نام خانوادگي مادرش «روز» استفاده کرد. حضور در مدرسه يسوعيان، تحصيلات دبيرستاني در مدارس متحول شده آن دوران و بالاخره تحصيلات دانشگاهي در هاوانا باعث شد که او هم با درد و رنج مردم فقير کشورش از نزديک آشنا شده و هم از بينش کافي براي انديشيدن به راه برون رفت از اين وضعيت برخوردار شود. گرچه تاکنون سعي بسياري براي پنهان نگه داشتن تاريخچه زندگي کاسترو در دوران کودکي صورت گرفته ولي شايد همين اندک هم بتواند ما را در درک کينه او از امريکا و ديگر قدرت هاي استثماري ياري دهد.به هر حال انقلابي جوان در سال 1956 نبرد نهايي خود را عليه حکومت باتيستا آغاز کرد و به همراه چه گوارا در راس يک نيروي نظامي چريکي مجدداً حمله يي را به کوبا ترتيب داد. اين بار نيروهاي مهاجم از تجربه و توانايي بيشتري برخوردار بودند و به رغم حمايت هاي امريکا از ارتش باتيستا توانستند در بهار سال 1959وي را از کشور فراري دهند.
پيروزي
انقلاب پيروز شده بود و اين بار نوبت انقلابيون جوان بود که آرمان هايشان را در کشور پياده کنند. باتيستا در طول چندين سال حکومت در کوبا کارنامه اقتصادي قابل قبولي از خود بر جاي نگذاشته بود. در زمان پيروزي انقلاب در سال 1959 شکاف ميان فقير و غني در کشور به شدت افزايش يافته بود. بيش از 71درصد از زمين هاي قابل کشت کشور در اختيار چند شرکت بزرگ بود و 28 شرکت معظم چيزي حدود 83درصد از مزارع نيشکر را در اختيار داشتند.70 درصد از 800 هزار زارع کوبايي فاقد زمين بودند و بخش عمده يي از آنان تنها به صورت کارگران فصلي در مزارع کار مي کردند. شکر 80 درصد کل صادرات کوبا را تشکيل مي داد که از اين ميزان بيش از دوسوم آن راهي ايالات متحده مي شد. امريکايي ها با پرداخت بهايي بالاتر از بهاي بازارهاي جهاني به کوبا، عملاً در تک محصولي شدن اقتصاد کوبا نقش عمده يي ايفا کرده بودند زيرا با توجه به بهاي بالاي نيشکر، کشاورزان کوبايي علاقه يي به توليد ديگر محصولات از خود نشان نمي دادند. در آن زمان توليدات کوبا حدود 11درصد کل توليد نيشکر جهان را تشکيل مي داد. اين کشور در سال 1952 با توليد 7 ميليون تن شکر به رکوردي قابل توجه دست يافته بود. اهميت اين رقم آنجا آشکار مي شود که بدانيم توليد شکر کوبا در سال 1850تنها 200 هزار تن بوده است.انقلابيون در آغاز راه بسيار موفق عمل کردند. ترديدي وجود ندارد که ميانگين وضع زندگي مردم کوبا در دوران حکومت کاسترو تا مدت هاي مديد بسيار بهتر و بالاتر از اوضاع زمان باتيستا بود. «جزيره نيشکر» سال ها به کشوري نمونه در ميان کشورهاي جهان سوم بدل شد و اخباري که از هاوانا به گوش مي رسيد روياي رسيدن به يک مدينه فاضله واقعي را در دل هر آزادي خواهي در گوشه و کنار جهان زنده مي کرد. پس از انقلاب اميد به زندگي در ميان مردم کوبا از 50 به بيش از 70 سال رسيد و نرخ بيسوادي به 4درصد کاهش يافت. وضع بهداشت عمومي بسيار مطلوب شد و تقريباً 95درصد از روستاها از نيروي برق بهره مند شدند. فيدل برنامه هاي اقتصادي خود را در سه سرفصل عمده طرح ريزي کرده بود؛ بخش اول اصلاحات کشاورزي بود. که مي بايست از اين پس بار اصلي توسعه را بر دوش بکشد. بخش دوم دولتي سازي شاخه هاي مهم اقتصادي کشور بود و مرحله آخر نيز کاهش نرخ بيکاري. روابط منحصر به فرد هاوانا و مسکو و کمک هاي اقتصادي قابل توجهي که از اتحاد جماهير شوروي به کوبا سرازير مي شد، دست کاسترو را براي پيشبرد اهداف اقتصادي اش کاملاً باز گذاشته بود.اما اين تنها يک روي سکه بود؛ «مدل کوبا» همچون ديگر مدل هاي اقتصادي کمونيستي يک ايراد بزرگ داشت؛ نفي فرديت و آزادي افراد. همين موضوع باعث شد که بخش قابل توجهي از جوانان کوبايي از کشور مهاجرت کنند. مقصد آنها عمدتاً ايالات متحده خصوصاً «فلوريدا» بود. کاسترو به هيچ وجه تاب تحمل دگرانديشان را نداشت. او نه تنها مخالفان سياسي خود را روانه زندان ها کرد بلکه براي معتادان، همجنس بازان و بزهکاران اجتماعي اردوگاه کار اجباري ساخت. از سوي ديگر کشور به مرور با مشکلات ديگري هم روبه رو شد؛ جيره بندي مواد غذايي عمدتاً کفاف نياز مردم را نمي داد و مشکل مسکن به يکي از جدي ترين دغدغه هاي جوانان بدل شد. خانواده ها عمدتاً در خانه هاي اجاره يي دولتي سکني داده مي شدند، که بسيار قديمي بوده و نياز به بازسازي فوري داشت. تلاش هاي دولت نيز براي ساخت مجتمع هاي مسکوني جديد با توجه به رشد روزافزون تقاضا ناکام ماند. با سقوط آلنده در شيلي، هاوانا منزوي تر از قبل شد. سياست هاي غلط اقتصادي از يک سو و ماشين آلات فرسوده کشاورزي از سوي ديگر توليد نيشکر را با مشکلات جدي روبه رو کرده بود. کار به جايي رسيد که سطح توليد نيشکر به ميزان قبل از انقلاب رسيد. در يک مقطع کوبا براي انجام تعهداتش در قبال مسکو مجبور شد از برزيل شکر خريداري کند. که البته بهاي آن را نيز با همان نفتي که از روس ها گرفت پرداخت کرد. عامل سرنوشت ساز ديگر در معادلات حياتي کوبا وجود يک همسايه بزرگ در مرزهاي شمالي بود. فيدل از همان آغاز با اين همسايه قدرتمند سر ناسازگاري گذاشت. تنفر او از امريکا صرفاً به خاطرات دوران کودکي يا انديشه هاي ضدامپرياليستي اش مربوط نمي شد. اين احساس ريشه در باورها و غرور امريکاي لاتيني او داشت. شايد اگر امريکايي ها قدري بيشتر به علاقه زياده از حد کاسترو به «سيمون بوليوار» توجه مي کردند خيلي زودتر متوجه اين تنفر مي شدند. کاسترو نيز چون بوليوار در فکر اتحاد کشور هاي امريکاي لاتين بود. کوبا نفت نداشت اما در ونزوئلا چاه هاي نفت فراواني وجود داشت. هاوانا همچنين از توان کافي براي توليد محصولات غذايي مورد نياز خود برخوردار نبود اما آرژانتين مي توانست منبع تهيه گوشت و شيلي نيز منبع تهيه غلات آن باشد. کشورهاي امريکاي لاتين در کنار هم مي توانستند به قدرتي بزرگ بدل شوند در حالي که هيچ کدام از آنها به تنهايي در مقابل امريکا شانسي نداشتند. تبديل شدن اين کشورها به کلني امريکا به هيچ وجه با تاريخ پرغرورشان سنخيت نداشت.با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و قطع کمک هاي مالي خارجي، اوضاع از اين هم بدتر شد. نفت ارزان قيمت و ديگر يارانه هايي که روس ها در اختيار کوبا مي گذاشتند بخش عمده يي از نيازهاي جزيره را تامين مي کرد و موتور نيمه جان صنعت اين کشور را به حرکت مي انداخت. با پايان يافتن اين حمايت ها، سياست هاي اقتصادي کاسترو نيز به آخر خط رسيد و او چاره يي جز تن دادن به يک رشته اصلاحات اقتصادي نداشت. احياي صنعت توريسم و صدور مجوز براي فعاليت شرکت هاي مختلط (شرکت هايي با سرمايه هاي مشترک داخلي و خارجي) از جمله اولين نشانه هاي اين تغيير مسير بود.در اين ميان البته دوستاني هم پيدا شدند که به ياري انقلابي پير برخيزند. هوگو چاوس با دادن نفت ارزان قيمت به هاوانا عملاً تا حدي جاي مسکو را پر کرد. او همواره از حاميان جدي کاسترو بود و هنوز هم يکي از نزديک ترين دوستان فيدل به شمار مي رود. هاوانا نيز در مقابل با اعزام پزشک، مربيان ورزشي و استادان دانشگاه به ونزوئلا و پذيرفتن بيماران اين کشور در بيمارستان هاي خود بخشي از هزينه ها را جبران مي کرد. دوستان آسياي جنوب شرقي نيز دوست ديرينه را فراموش نکردند. توريست هاي چيني با سفرهاي بسيار به جزاير خوش آب وهواي کوبا در رونق صنعت توريسم کوبا نقش عمده يي ايفا کردند. سفرهاي متعدد کاسترو به آسيا نيز عمدتاً در راستاي تامين اهداف اقتصادي صورت گرفت. اما شکي وجود ندارد اين کمک ها به هيچ وجه کافي نبوده و نيستند. اقتصاد کوبا بيمارتر از آني است که چنين راه حل هايي بتواند آن را درمان کند. در اين ميان اوضاع فرهنگي کشور نيز به هيچ وجه مطلوب نيست. جوانان تحصيلکرده به هيچ وجه از اوضاع حاکم راضي نيستند. آنها خواستار برقراري ارتباط با جهان خارجند اما در مقابل چيزي جز محدوديت بر سر راهشان قرار ندارد. قشر تحصيلکرده حتي به ندرت مي تواند شغلي در خور تحصيلاتش بيابد. «لوموند ديپلماتيک» طي گزارشي از وضعيت فرهنگي کوبا مي نويسد؛ «به رغم انکار صاحبان قدرت، جلوگيري از پخش اطلاعات از سوي رسانه ها همچنين محدوديت هاي اعمال شده براي دسترسي به اينترنت روز به روز بيشتر و غيرقابل تحمل تر مي شود. آشکار است که خرابي شبکه ها و تعداد معدود سرانه دسترسي به تلفن که معادل 6/37 درصد است دسترسي به اينترنت را دشوار مي کند. علاوه بر اين دولت امريکا آشکارا اذعان کرده از امواج اطلاعات براي برکناري حکومت کوبا استفاده مي کند. با اين حساب براي هاوانا راهي جز کنترل اتصال به شبکه باقي نمي ماند. حکومت گران تصميم گرفته اند با موارد غيرقانوني با قاطعيت برخورد کنند. منظور از موارد غيرقانوني استفاده از فيلترهاي اينترنتي است. اين موضوع را وزير اطلاعات و ارتباطات رسماً اعلام کرده است.»
وارث کاسترو
اکنون در چنين شرايطي بايد ديد رائول کاسترو براي آينده چه برنامه هايي در سر دارد. او که در حال حاضر قائم مقام کاسترو است و به موجب قانون سال 1992پس از وي رسماً به جايگزيني اش برگزيده خواهد شد، از هم اکنون با حضور در صحنه هاي سياسي کشور سعي در تثبيت جايگاه خود دارد. کارشناسان معتقدند، تا زماني که فيدل زنده است نمي توان به صراحت گفت که آيا وي از جذبه کافي براي هدايت کشور برخوردار است يا خير. رائول تاکنون در مقام وزير دفاع، نقش موثري در حفظ و تثبيت حکومت هاوانا ايفا کرده است. ارتش کوبا را تنها ارگان موثر و کارآمد حال حاضر اين کشور مي دانند. او و حزب کمونيست جزء معدود تکيه گاه هاي کاسترو در شرايط فعلي هستند. مي توان انتظار داشت که کوبا تحت حکومت رائول اصلاحات اقتصادي جديدي را تجربه کند. کارشناسان و مشاورين نزديک وي به خوبي به اين نکته واقفند که نمي توان مردم کشور را مدت زيادي در فقر و محروميت نگاه داشت. البته محتمل بودن اصلاحات اقتصادي بدين معنا نيست که رائول در ديگر ارکان کشور نيز دست به اصلاحات خواهد زد. «برگشت ناپذير بودن سوسياليسم» در کوبا که به موجب قانوني با همين عنوان در سال 2002 به تصويب رسيده بدين معناست که هاوانا در آينده نزديک شاهد اصلاحات سياسي نظير آزادي زندانيان دگرانديش و کاهش اعمال کنترل بر شهروندان نخواهد بود.علاوه بر رائول و حزب کمونيست يک عامل تاثير گذار ديگر نيز در سرنوشت آتي کوبا وجود دارد؛ «هوگو چاوس». او که پس از کسب رياست جمهوري ونزوئلا توانست با ارسال نفت ارزان قيمت تا حد زيادي جاي خالي اتحاد جماهير شوروي را براي هاوانا پر کند، اکنون به يکي از نزديک ترين دوستان و حاميان رهبري اين کشور تبديل شده است. در سايه کمک هاي برادرانه چاوس بود که کوبا توانست سختي هاي «دوران ويژه پس از جنگ سرد» را پشت سر گذاشته و حتي افق هاي اميد بخشي را نيز پيش رو ببيند. دلايل دوستي ميان فيدل و چاوس تنها به مشترکات ايدئولوژيک ميان اين دو ختم نمي شود؛ کاراکاس سياست خارجي کوبا و سرسختي کاسترو در مقابل امريکا را مي ستايد و از اين موضوع بهره برداري هاي بسياري مي کند. علاوه براين در بيوگرافي چاوس و کاسترو نکات مشترک بسياري وجود دارد؛ از تلاش نافرجام براي کودتا گرفته تا تحمل زندان و حتي علاقه به ورزش بيسبال. هر چند که در شخصيت هاي محبوب آنها تفاوت ديده مي شود. يکي از ستايشگران خوزه مارتي است و ديگري سيمون بوليوار را قهرمان خود مي داند؛ اما بدون شک دشمن هر دو آنها يکي است؛ امريکا.
کاسترو در دفاع از سوسياليسم و متهم کردن امريکا همواره از نفوذ کلام بالاي خود استفاده کرده است در حالي که چاوس در اين راه از يک ابزار موثر ديگر نيز برخوردار است؛ منابع بيکران نفت. او با اين ابزار نه تنها کشورهايي نظير بوليوي و آرژانتين را به ياراني قابل اعتماد براي خود بدل کرده بلکه با خريد هاي نظامي چند ميلياردي دوستي مسکو را نيز به دست آورده. در اين ميان نمي توان از نقش دوستان ديگري در اين سوي جهان نيز غافل شد. دوستاني نظير محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور کشورمان که در امريکاستيزي يد طولايي دارد.نفوذ چاوس در کوبا به حدي است که مي توان گفت اين کشور در حال حاضر دو رئيس جمهور دارد، کاسترو و چاوس و اين حقيقتي است که نديده گرفتن آن براي رائول مي تواند بسيار گران تمام شود. وضعيت اقتصادي حال حاضر کوبا به گونه يي نيست که بتوان به سادگي از کمک هاي اقتصادي کاراکاس چشم پوشي کرد. برخي معتقدند که چاوس لايق ترين وارث ايدئولوژيک کاستروست زيرا او علاوه بر مزيت جوان تر بودن از ثروت نفت نيز برخوردار است. عامل ديگري که مي تواند موقعيت رائول را به خطر بيندازد وجود مرد قدرتمند ديگري به نام «کارلوس داويلا»، قائم مقام شوراي حکومتي و دبير اجرايي هيات وزيران است. او که «شخص سوم» هرم قدرت کوبا شناخته مي شود، از جايگاه و موقعيت ويژه يي در ميان مردم و حتي اپوزيسيون برخوردار است. داشتن 56 سال سن و مبري بودن از خطاهاي حکومت طي چند سال گذشته، از او شخصيت مورد قبولي هم براي طرفداران و هم براي مخالفان حکومت ساخته است. برخي معتقدند رائول تنها رياست يک دولت انتقالي را برعهده خواهد داشت و دگرگوني هاي اساسي توسط کارلوس صورت خواهد گرفت.هرچه که هست دولت جديد بايد طي مدت کوتاهي به موفقيت هاي اقتصادي قابل قبول دست يابد که البته ساده ترين و مطمئن ترين راه در اين ميان الگو برداري از اقتصاد چين و بازگشايي درهاي اقتصاد است. اما از سوي ديگر چنانچه اصلاحات اقتصادي با اصلاحات سياسي و اجتماعي همراه نشود در همان ابتداي مسير با مانع بسيار بزرگي به نام ايالات متحده مواجه خواهد شد. شکي نيست که امريکا به عنوان بزرگترين قدرت اقتصادي منطقه تاثير بسزايي در سياست هاي اقتصادي هاوانا دارد. حتي در حال حاضر و به رغم تمامي تحريم هاي موجود حجم مبادلات ميان دو کشور را حدود يک ميليارد دلار تخمين مي زنند. چنانچه دولت آتي نخواهد خواست هاي واشنگتن را در اعمال اصلاحات آتي در نظر بگيرد بدون شک بايد در انتظار معضلات جدي پرشماري باشد.فيليپ پرز در جريان حادثه 23 ژوئن علاوه بر دو شعار زنده باد فيدل زنده باد رائول شعار ديگري را نيز تکرار کرد؛ «يا مرگ يا وطن». بله رهبران انقلابي خواهند مرد اما اين انقلاب است که بايد همچنان به مسير خود ادامه دهد.
رائول کاسترو
رائول کاسترو متولد ژوئن 1931در شهر ساحلي بيران کوباست. او نيز همچون فيدل تحصيلات مقدماتي را در مدارس يسوعيان گذراند. فيدل از همان دوران کودکي به برادر کوچکش توجهي خاص داشت و بر امر تحصيل او نظارت مي کرد. رائول نيز در جريان کودتاي نافرجام 26ژوئيه 1953در کنار برادر بود و هم پاي وي به 15 سال حبس محکوم شد، اما يک سال و نيم بعد در پي فرمان عفو عمومي از زندان آزاد و به مکزيک تبعيد شد. يک سال و نيم بعد به همراه فيدل و 81 تن از يارانش به کوبا بازگشت تا نبرد مسلحانه عليه حکومت باتيستا را آغاز کند. رائول يک ماه پس از پيروزي انقلاب کوبا يعني در بهار 1959 به رياست ارتش کوبا منصوب شد و تاکنون نيز در همين سمت باقي مانده است. فيدل برادر کوچک را تندروتر از خود مي داند. او در جايي گفته است؛ «پشت سر من کساني قرار دارند که بسيار راديکال تر از من هستند.»
نگاهي به وضعيت بوش و انتخابات آينده امريکا
تنها در خانه
عباس فتاح زاده
پيروزي دموکرات ها در انتخابات کنگره امريکا را مي توان آغاز رسمي روند منزوي شدن و تنهايي جرج بوش دانست. او در سياست هاي مختلف خود شاهد رشد مخالفت ها در درون امريکاست و حتي سخنراني هايش برايش مشکل ساز مي شود. به خصوص سخنراني ساليانه وي که در اوايل سال 2007 صورت گرفته چنان بحث برانگيز شد که يک نشريه اروپايي با الهام از نام فيلم مشهور و پرفروش «تنها در خانه» اين عنوان را به عنوان لقب بوش مورد استفاده قرار داد. حتي با همين نام مقاله يي نيز در نشريه ياد شده به چاپ رسيد. بوش قهرمان کودک فيلم تنها در خانه توصيف مي شود که داخل خانه يا کشور خود گير افتاده است.
دموکرات ها و حتي بسياري از هم حزبي هاي وي در حزب جمهوريخواه حرف هايي را نظير آنچه او در سخنراني ساليانه اش ذکر کرد، به باد انتقاد مي گيرند. اما اين «کودک تنها» دست از سياست هاي اشتباه خود برنمي دارد. به خصوص در مورد سياست هاي وي در عراق او کاملاً تنهاست. وقتي براي ايراد سخنراني ساليانه خود به کنگره رفت دموکرات ها با وجود خشم خويش از او استقبال کردند. حتي خانم نانسي پلوسي رئيس کنگره گفت؛ «ما هميشه صميمانه از رئيس جمهور استقبال مي کنيم.» مطابق سنت امريکا هر سال سخنراني ساليانه رئيس جمهور که از آن تحت عنوان سخنراني «موقعيت ملت» ياد مي شود بايد نمايش وجود وحدت در امريکا باشد. اما وقتي که بوش در بخش دوم سخنراني خويش به موضوع عراق رسيد اختلافات و تنهايي فزاينده وي به خوبي آشکار شد. او تاکيد کرد که اگر امريکا در عراق شکست بخورد، آينده وحشتناکي پديد مي آيد. اما نمايندگان دموکرات و بسياري از جمهوريخواهان با چهره هاي درهم به وي مي نگريستند. درست فرداي اين سخنراني دوستان حزبي بوش به همراه دموکرات ها در قالب کميسيون روابط خارجي به آماده سازي قطعنامه يي عليه ارسال نيروهاي جديد به عراق پرداختند. شايد بوش هنوز هم فکر مي کند که با وجود تمامي اين مخالفان مثل قهرمان داستان تنها در خانه خواهد توانست بر سايرين پيروز شود، اما در عالم واقعيت هاي سياسي بعيد بتوان چنين خيال پردازي را تصور کرد. حداقل از زمان پيروزي دموکرات ها در انتخابات ماه نوامبر (آبان گذشته) چنين تصوري نمي تواند پذيرفتني باشد. در طول سخنراني بوش در کنگره نانسي پلوسي در مقام رئيس جلسه در کنار ديک چني از جايگاه بالاتري به رئيس جمهور مي نگريستند و دوربين هاي تلويزيوني دائماً چهره هاي آنها را به تماشاگران ميليوني خود نشان مي دادند. حتي برخي «اين بالاتر بودن» را نشانه سير نزولي و خاتمه کار بوش دانستند. نانسي پلوسي در مقام مخالف سرسخت جنگ عراق صراحتاً مي گويد که کنگره ديگر نمي گذارد سياست هاي خارجي امريکا به دست کاخ سفيد هدايت شود. حتي باراک اوباما، چهره سياهپوست که به عنوان نامزد رياست جمهوري دموکرات ها مطرح شده، پس از سخنراني بوش گفت؛ «هيچ تغيير مشي يي در مورد عراق نديدم و حرف هاي بوش هيچ چيز جديدي که بتواند مردم امريکا را متقاعد سازد، نداشت.» اگر مي شد در حرف هاي رئيس جمهور درمانده چيزي ديد آن هم بحث نگراني از گرم شدن زمين بود. تاکيد وي بر کاهش مصرف بنزين تا سال 2017 تنها يک چشم انداز تئوريک و نه چندان عملي بود. او در ژانويه 2009 کاخ سفيد را ترک مي کند و ارائه برنامه يي ده ساله براي ديگران چندان چيز مورد توجهي نبود. تازه چند روز پس از سخنراني مذکور سيل انتقادات از سوي خودروسازان بزرگ امريکا سرازير شد.
آنها تقريباً همگي متفق القول بودند که پيشنهاد رئيس جمهور چندان عملي و واقع گرايانه نيست. بوش در واقع تلاش دارد با طرح موضوعات سياسي داخلي به اصطلاح به جلو فرار کند و اعتماد ديگران را به دست آورد. اما ديگر کنگره به اين راحتي مطيع نمي شود. سناتور جيم وب مي گويد؛ «اين کشور چهار سال سوءمديريت را در جنگ عراق تحمل کرد، اما حالا بايد به آن پايان داده شود.» امروز هر دو جناح امريکا نگرانند که در صورت پيروزي نامزد آنها در انتخابات رياست جمهوري، فرد پيروز با ورود به کاخ سفيد در سال 2008 با ميراثي فاجعه بار در زمينه عراق روبه رو شود. سناتور اوباما و سناتور کلينتون که نامزد دموکرات ها هستند در اين مورد درست همان طور فکر مي کنند که رقبايي نظير سناتور جان مک کين در ميان جمهوريخواهان. حرف هاي بوش و عملکردش واقعاً آنها را مي ترساند.
تغيير آب و هواي بوش
بوش در سخنراني ساليانه خود به بحث تغييرات آب و هوايي و وضعيت جو اشاره داشت. برخي از جمله نويسنده هفته نامه آلماني «دي سايت» آن را نشانه «تغييرات جو سياسي پيرامون جرج دبليو بوش» خواندند. مدت ها است که تغيير موقعيت و جايگاه رئيس جمهور امريکا تقريباً قطعي شده است. از زمان سخنراني ساليانه وي به اعتقاد نويسنده دي سايت «نوعي تحول جوي» نيز روي داده است. او اکنون به «چالشي براي بشريت» بدل شده است. بوش و همراهان اصلي وي از زمان به قدرت رسيدن در سال 2001 راه درازي را پيموده اند. ناظران فراموش نمي کنند که ديک چني معاون رئيس جمهور صرفه جويي در مصرف انرژي را يک کار نادرست مي دانست. حتي برخي مقامات امريکايي مي کوشيدند بحث هاي علمي مربوط به گرم شدن زمين را دچار آشفتگي و اختلال سازند. اساساً «سياست هاي انرژي» براي جرج بوش به اين معني بود که بايد نفت بيشتري پمپاژ کرد. يک سال پيش طي سخنراني ساليانه مربوط به سال 2006 به يکباره وي با گفتن عباراتي نظير اينکه امريکا به نفت معتاد شده است، همگان را غافلگير و متعجب کرد. اين سخنراني پيامد سياسي چنداني نداشت. مدتي بعد واشنگتن به يکباره حيوان خرس قطبي را در ليست گونه هاي تهديد شده جانوري قرار داد. دولت امريکا دليل چنين اتفاقي را کاهش محدوده زندگي اين حيوان به سبب گرم شدن کره زمين و آب شدن يخ هاي قطبي ذکر کرد. حالا هم که بوش سعي مي کند به روش هاي دانشمندان براي کاهش مصرف سوخت نزديک شود. او در سخنراني اخير خويش ليستي از ايده هاي جديد براي توليد انرژي هاي پاک ارائه داد. او اين روش ها را راهي براي مقابله با چالش جهاني تغييرات آب و هوايي خوانده و براي اولين بار عملکرد بشر را سبب چنين رويدادي دانسته است. رئيس جمهور قصد دارد مصرف بنزين امريکا را ظرف ده سال 20 درصد کاهش دهد.
او مي گويد اين کاهش معادل سه چهارم کل نفت وارداتي کشورش از خاورميانه است. «صرفه جويي در مصرف بنزين» در زبان امريکايي ها و فرهنگ آنها به معناي صرف نظر کردن از هيچ چيزي نيست. به هيچ وجه ممنوعيت استفاده از خودرو در روزهاي يکشنبه نظير آنچه که قبلاً در اروپا وجود داشت، در امريکا پذيرفتني نيست. محدود کردن صنايع و به تبع آن کاهش رشد اقتصادي هم در ميان امريکايي ها جايي ندارد. نمي توان از بوش انتظار داشت که برخلاف معيارهاي کاپيتاليستي عمل کند. امريکايي ها در واقع قصد دارند با استفاده از کاپيتاليسم به مقابله با پيامدهاي صنعتي شدن بپردازند. در اين راه از فناوري هاي جديد استفاده مي شود. قرار است در امريکا قبل از اروپا نيروگاه هاي زغال سنگ تقريباً بدون آلودگي و ضايعات شروع به کار کنند.
خورشيد، باد، انرژي هسته يي، خودروهاي هيبريدي، موتورهاي ديزلي داراي سوخت بيولوژيکي، اتانول، سوخت حاصل از بازيافت زباله و نمونه هاي ديگر بايد بخشي از جايگاه نفت و گاز را بگيرند. اما حرف هايي که جرج بوش زده چقدر در ميان مردمش پذيرفتني هستند. براساس نظرسنجي روزنامه واشنگتن پست و شبکه تلويزيوني اي بي سي نيوز تنها 27 درصد امريکايي ها از سياست هاي رئيس جمهور در زمينه تغييرات آب و هوايي حمايت مي کنند.
هم اکنون تقريباً تمامي کانديداهاي مطرح براي انتخابات رياست جمهوري امريکا پيشنهادهايي براي جلوگيري از آلودگي هوا و تغييرات آب وهوايي دارند. زيرا مردم خواهان کاري در اين زمينه هستند. کنگره جديد امريکا که توسط دموکرات ها اداره مي شود طي دو هفته اول کاري خويش چهار پيش نويس قانوني جهت کاهش توليد گازهاي آلاينده تهيه کرد. اساساً کار در اين زمينه به ابزاري براي جذب آرا و محبوبيت بدل شده است. بوش هم که اکثريت پارلمان را در جناح مخالف خود مي بيند، از ايده هايي حمايت مي کند که در ميان نمايندگان مي توانند اکثريت آرا را به دست آورند. اغلب پيشنهادهايي که در مورد بهبود وضعيت آب و هوا و بهداشت مطرح مي شوند، مورد پسند دموکرات ها قرار مي گيرند. قوانين مهاجرتي نسبتاً آزادانه نيز در ميان دموکرات ها مقبول هستند و به رغم مخالفت هاي هم حزبي هاي جمهوريخواه بوش راي آورده و تبديل به قانون مي شوند. خلاصه آنکه رئيس جمهور مجبور است افکاري را که در کنگره اکثريت دارد دنبال کند و در اين راه چندان نظرات جمهوريخواهان اهميت ندارد.
جنگ با واقعيت ها
دنيا پيچيده شده و با آنکه واقعيات امروز همان واقعيات گذشته هستند ولي تشخيص آنها به مراتب دشوارتر شده است. طبيعي است که جرج بوش چندان خوشش نمي آيد رويدادهاي سال 2003 را به ياد بياورد.
در آن زمان او 16 کلمه مشهور را بر زبان آورد که بعداً معلوم شد همگي نادرست بوده اند. صدام حسين ديکتاتور عراق به هيچ وجه تلاش نکرد که در آفريقا اورانيوم بخرد و ادعاي بوش در اين زمينه نادرست بود. بوش در سخنراني ساليانه 2007 هم دوباره نام آفريقا را بر زبان آورد، اما اين بار موضوع مربوط به اورانيوم و سلاح اتمي نمي شد بلکه بحث بر سر دارو و بيمارستان ها بود- چه خوب، چه خوب که در اين مورد واقعيت ها را راحت تر مي توان تشخيص داد. به اعتقاد يک تحليلگر سياسي در واشنگتن جرج بوش ظاهراً در جنگ با واقعيات است. مطابق رسم سخنراني ساليانه رئيس جمهور او بايد شهرونداني را که در طول سال گذشته خدماتي به کشورشان انجام داده اند به پشت تريبون و در کنار خويش دعوت کند. پس از آن کل کنگره و حتي کل ملت به تشويق و تحسين اين «قهرمان جديد» مي پردازند. اين بار قرعه به نام ديکمبه موتومبو يک ستاره بسکتبال با اصليت آفريقايي افتاد. او با قد 220 سانتي متري خويش در ميان تشويق نمايندگان کنگره درست کنار همسر کوتاه قد رئيس جمهور ايستاد. بعد بوش چنين شرح داد؛ «ديکمبه موتومبو در آفريقا در ميان فقر و بيماري بزرگ شد. او با کمک يک بورس تحصيلي به دانشگاه جرج تاون رفت تا پزشکي بخواند. اما در آنجا جان تامپسون، مربي بسکتبال، ديکمبه را ديد و آينده وي را شکل ديگري رقم زد. ديکمبه ستاره ليگ بسکتبال و يک شهروند امريکايي شد. اما او هيچ گاه زادگاهش را فراموش نکرد و هيچ گاه از ياد نبرد که بايد آنچه را به دست آورده با ديگران تقسيم کند. حالا او در حال ساخت بيمارستان جديدي در شهر زادگاه خويش است. يک دوست در مورد اين انسان خوش قلب مي گويد؛ «موتومبو معتقد است که خدا به وي امکان انجام کارهاي بزرگ را داده است. حالا ما خوشحاليم که اين فرزند کشور کنگو را شهروند ايالات متحده بناميم.» حرف هاي بوش به نظر جذاب مي آمدند و تعداد کلمات در اين عبارت هم بيشتر از آن 16 کلمه مشهور و دردسرساز بودند. اما چند روز بعد اين حرف ها ديگر جذاب به نظر نمي رسيدند. خانم کارن تراورس، خبرنگار شبکه ABC که در گذشته در روزنامه دانشجويي دانشگاه جرج تاون کار مي کرد، دريافت که موتومبو براي تحصيل پزشکي به جرج تاون نيامده بلکه براي يادگيري زبان آمده بود. قبل از آنکه ثبت نام کند 9 زبان مختلف را صحبت مي کرد. او همچنين از خانواده يي فقير نيامده بود، بلکه خانواده اش جزء طبقه متوسط در شهر کينشازا بودند و حتي او در آنجا به مدرسه يسوعي ها (فرقه يي از مسيحيت) مي رفت. در جرج تاون نيز مربي بسکتبال دانشگاه وي را کشف نکرد، بلکه موتومبو خود عضو تيم ملي جوانان کشورش بود. يک دلال و واسطه امريکايي بازي وي را ديد و از آن فيلم گرفت. بعد نوار ويدئويي بازي را براي مربي دانشگاه جرج تاون فرستاد. آنچه جرج بوش شرح داد داستاني لطيف بود آن طور که خودش مي خواست؛ روياي امريکايي، سرزمين مردم خوش قلب و مهاجران خداترس و نيکوکار. البته بخشي از آن درست بود. ديکمبه موتومبو به راستي سزاوار تحسين بود. بازي در امريکا او را ثروتمند ساخت و بخشي از ثروتش را به نيازمندان آفريقايي بخشيد. او از احترام زيادي هم برخوردار است. اما داستان بوش نشان مي دهد که در کاخ سفيد واقعيت ها آن طور که جذاب تر هستند، پذيرفته مي شوند- شايد هم آن طور که منافع بيشتري دارند.
دموکرات ها و کابوس هيلاري در هاليوود
درست در آستانه برگزاري مراسم اسکار که چندي پيش صورت گرفت، اتفاقي در هاليوود افتاد که حداقل در ظاهر چندان ربطي به اين رويداد بزرگ سينمايي نداشت. ولي در عالم سياست معناي مهمي مي توانست داشته باشد. اين اتفاق نشان داد که اگرچه جرج بوش نقش کودک داستان فيلم تنها در خانه را بازي مي کند، اما در اردوگاه جناح رقيب نيز شباهت هايي به چشم مي خورد. در ميان دموکرات ها اتفاقاتي در حال وقوع است. هاليوود اين بار نه بر سر تصاحب پرده هاي سينما بلکه بر سر تصاحب قدرت سياسي در ميان دموکرات ها عرصه يي را برپا کرده است. در اين عرصه درست مثل عالم سينما چهره هاي مشهور و ستاره هاي رسانه يي فراوان ديده مي شوند. چند روز پيش از مراسم اسکار ديويد جيفن، غول بزرگ هاليوود، به همراه استيون اسپيلبرگ و جفري کاتزنبرگ مالکان استوديوي فيلمسازي دريم ورکز مهماني بزرگي را در بورلي هيلز برگزار کردند. در اين مهماني که در خانه شخصي ديويد جيفن برپا شد، ستاره هاي هاليوود همگي آمده بودند تا پول هايشان را به پاي سوپراستار جديد بريزند؛ باراک اوباما.
اين مهماني براي کمک به تامين مبارزات انتخاباتي کانديداي جديد رياست جمهوري دموکرات ها برگزار شد. هر کدام از مهمانان مبالغي را در پايان مراسم به اين کانديدا پرداختند. اين شب نه به دليل آنکه توانست 3/1ميليون دلار کمک گرد آورد مهم بود، بلکه حرف هايي که صاحبخانه در حضور مهمانان به ستون پرداز روزنامه نيويورک تايمز زد از همه چيز مهم تر بود. جيفن چنين گفت؛ «از زمان جنگ ويتنام هيچ گاه دنيا اين قدر از امريکا نااميد نشده بود.
من فکر نمي کنم که ديگر يک شخص کاملاً حزب گرا بتواند نظر مردم را به دست آورد و آنها را متحد سازد. هر چقدر هم که زيرک و باهوش باشد نخواهد توانست. آيا مگر ما کسي زيرک تر از هيلاري کلينتون هم داريم؟... اوباما انسان را تحت تاثير قرار مي دهد. او نه از خانواده اشرافي بوش است و نه از خانواده اشرافي کلينتون.» جيفن که سال ها جزء بزرگ ترين حاميان مبارزات انتخاباتي بيل کلينتون بود، آن شب در مورد مردي که 18 ميليون دلار از ثروتش را طي سال هاي گذشته به او بخشيده بود، چنين گفت؛ «يک آدم بي ملاحظه که به دشمنانش مقدار زيادي مهمات و مواد منفجره داده است.» وي تاکيد داشت که نمي توان باور کرد «بيل کلينتون ظرف شش سال گذشته فرد ديگري شده باشد». بعد هم عبارت زير را در مورد خانواده کلينتون بر زبان آورد؛ «هر کسي ممکن است در عالم سياست دروغ بگويد. اما اين زن و شوهر آنقدر راحت دروغ مي گويند که آدم نگران مي شود.» در اينجا اين سوال مطرح مي شود که آيا آنچه يک مالک ثروتمند استوديوي فيلمسازي مي گويد اهميت دارد؟ اغلب ناظران به اين سوال پاسخ مثبت مي دهند. در سيستم انتخاباتي امريکا در درجه نخست روز انتخابات مهم است و پس از آن نظرسنجي هاي اوليه در اين زمينه. در ميان حزب دموکرات ها علاوه بر دو مورد مذکور نظر دست اندرکاران هاليوود هم ضلع سوم از مثلث پيروزي را تشکيل مي دهد. علت آن است که در امريکا هيچ نهاد يا قشري به اندازه غول ها و تهيه کنندگان هاليوود از دموکرات ها حمايت نمي کند. هر کس بتواند حمايت قطعي آنها را به دست آورد در مبارزات انتخاباتي پيروز است. لذا عدم وفاداري و رويگرداني چهره هاي سمبليک هاليوود از هيلاري کلينتون براي وي خطرناک و حتي فاجعه بار مي تواند باشد. ستون پرداز نويسنده نيويورک تايمز مي نويسد؛ «از زمان اسکارلت اوهارا (قهرمان داستان فيلم مشهور بربادرفته) هيچ کس به اندازه باراک اوباما نتوانسته در هاليوود چنين نمايش موفقي داشته باشد. اکنون در هاليوود با الهام از شخصيت کارتوني بامبي به آقاي اوباما عنوان اوبامبي را داده اند.» اين ستاره جديد به راحتي جنگ عراق را اقدامي اشتباه مي خواند در حالي که هيلاري کلينتون از جمله نمايندگاني بود که به اين جنگ و حمله به عراق راي مثبت داد. ديويد جيفن به موضوع اصلي مبارزات انتخاباتي آينده اشاره مي کند و مي گويد؛ «اگر بگوييم در مورد جنگ عراق اشتباه کرده ايم دنيا به هم نمي ريزد و کار خارق العاده يي هم انجام نداده ايم ولي خانم هيلاري کلينتون از گفتن چنين حرفي ابا دارد.» هيلاري کلينتون معمولاً در پاسخ به سوال هاي خبرنگاران و اطرافيانش پيرامون جنگ عراق موضع گيري خاصي نمي کند.
چپ گرايان در حزب دموکرات و ثروتمندان هاليوود نمي توانند او را به خاطر اين کارش ببخشند. همين امر عامل گرايش آنها به فرد ضدجنگي نظير اوباما شده است. اهميت حرف هاي ديويد جيفن در اين امر نهفته است که آنچه او مي گويد افکار بسياري از اعضاي حزب دموکرات در حال حاضر محسوب مي شود. خانواده کلينتون به اين حرف ها واکنش تندي داشته اند. جيمز کارويل، رئيس سابق برنامه هاي انتخاباتي بيل کلينتون، حرف هاي مذکور را چنين تفسير کرده و پاسخ داده است؛ «اين آدم هاي پولدار بهتر است به فيلم ساختن شان بپردازند و اصلاً حرف نزنند.» طبيعي است که چنين حرف هايي را عليه بزرگان هاليوود زدن، نمي تواند بر تعداد دوستان خانواده کلينتون بيفزايد. دستپاچگي اطرافيان اين خانواده به خوبي نشان مي دهد که کانديداتوري اوباما کلينتون ها را آشفته و حتي به نوعي درمانده ساخته است. کل استراتژي هاي آنها زير سوال برده شده و مبارزات انتخاباتي شان با يک بحران شروع شده است. در چنين شرايطي دودستگي در ميان دموکرات ها مي تواند به نفع جناح رقيب و جمهوريخواهان تمام شود. اما جمهوريخواهان نيز که با سياست هاي جنگ طلبانه بوش وضعيت مناسبي ندارند. پس بالاخره چه کسي پيروز نبرد قدرت بر سر تصاحب کاخ سفيد خواهد بود. شايد بدنامي بوش براي جمهوريخواهان آنقدر بزرگ باشد که دموکرات ها با وجود دودستگي و «بحران هاليوودي» باز هم پيروز ميدان باشند. بايد منتظر ماند و ديد.
آينده عراق چندان اميدوارکننده نيست
خانه يي از آتش و مه
فرزانه سالمي
در روزگاري نه چندان دور اصطلاح «باتلاق عراق» براي توصيف وضعيت مستاصل و پيچيده امريکا و عراق مورد استفاده بود. در آن زمان رسانه هاي منتقد امريکايي تنها راه نجات از اين باتلاق را شکل گيري ساختار دموکراتيک در عراق و خروج سريع نيروهاي نظامي امريکا از اين کشور مي دانستند. اما حالا ديگر «باتلاق» هم براي توصيف اوضاع پيچيده عراق کفايت نمي کند. بحران عراق به شکل کلافي سردرگم درآمده که هر روز بيشتر گره مي خورد و به همراه خود، خشونت و درگيري هاي جديدي را به منطقه تزريق مي کند. «عراق» واقعيت امروز است؛ و چشم انداز فرداي آن هم بسيار تيره تر از قبل به نظر مي رسد. هر بار که آمار دهشتناک از تلفات غيرنظاميان از عراق و يا اخبار مربوط به اختلاف ها و تنش هاي سياسي و قومي در اين کشور مورد توجه قرار مي گيرد، هيچ تصوير ديگري غير از خانه يي که در آتش و دود مي سوزد و در عين حال، فضايي مبهم و تيره و تار دارد، به ذهن متبادر نمي شود؛ خانه يي از آتش و مه.اين روزها اما به جاي آنکه اصل قضيه- يعني بحران عراق- در محافل بين المللي مورد توجه باشد اختلاف نظر سياستمداران امريکايي در مورد عراق به خبر اول رسانه هاي جهان تبديل شده است. عراق مي سوزد؛ و همزمان بحث خروج شماري از نيروهاي انگليسي از عراق و نيز تقويت جايگاه نيروهاي امريکايي در اين کشور مورد توجه قرار مي گيرد. حتي موضع گيري در خصوص عراق به يک برگ برنده و تعيين کننده در مبارزات انتخاباتي- و به خصوص رقابت هاي آينده رياست جمهوري امريکا- تبديل مي شود.
شرايط فعلي حاکي از آن است که نيروهاي نظامي امريکا مدت زماني بسيار بيشتر از آنچه پيشتر تصور مي شد را در عراق خواهند گذراند زيرا در ميانه جدال و بحث دموکرات ها و جمهوريخواهان امريکايي در خصوص خارج کردن نيروهاي نظامي امريکا از عراق، دولت بوش عملاً برنامه هايي را مورد توجه قرار داده که نقش طولاني مدت و عميق تري را به نيروهاي نظامي امريکا در عراق اختصاص مي دهد. اين مدت شايد پنج سال، يا شايد هم ده سال باشد. اما در آن زمان، ديگر جرج بوش رئيس جمهور امريکا نيست و شايد به همين جهت هم هست که دموکرات هاي امريکايي سعي دارند به هر طريق ممکن، در مقابل سياست هاي جديد او در مورد عراق مقاومت کنند.نکته قابل توجه در سياست هاي جديد امريکا در قبال عراق اين است که رويکرد ژنرال پتروس فرمانده جديد اين نيروها کاملاً با سياستي که از سوي ژنرال کيسي- فرمانده سابق نيروهاي امريکايي در عراق - در پيش گرفته شده بود متفاوت است. ژنرال کيسي در تلاش بود که آموزش نيروهاي عراقي را به طور همزمان با فراهم کردن زمينه خروج اين نيروها از عراق مورد توجه قرار دهد. براساس برنامه هاي او تا سال 2008 حضور حدود شصت هزار نيروي نظامي امريکا در چهار پايگاه بزرگ در عراق مورد توجه قرار مي گرفت و اين نيروها چندان وارد قلب مناقشه عراق نمي شدند. اما براساس برنامه هاي ژنرال پتروس حدود 160 هزار نيروي امريکايي در صدها پايگاه کوچک در بغداد و ساير نقاط عراق مستقر مي شوند و در قلب مناقشه، فعاليت مي کنند.پيش از اين بحث آموزش و به کار گرفتن نيروهاي نظامي عراقي براي برقراري امنيت و مقابله با شورش ها در عراق به طور جدي مورد توجه قرار داشت اما فرماندهان نيروهاي نظامي امريکا در عراق ديگر علاقه يي به تقويت نيروهاي پليس و ارتش عراق نشان نمي دهند و تاکيد دارند که نيروهاي عراقي نتوانسته اند در اين راستا موفق عمل کنند و حالا زمان آن فرا رسيده که نيروهاي امريکايي در موارد حساس امنيتي به شکل ديگري وارد عمل شوند.برخي از کارشناسان امور نظامي معتقدند که چنين رويکردي مي تواند در عراق موفق باشد اما خطري که چنين استراتژي را تهديد مي کند اين است که در امريکا عزم و اراده سياسي لازم براي اجراي موفقيت آميز چنين برنامه يي وجود ندارد و تنها مساله يي که اکنون براي افکار عمومي امريکا اهميت يافته است، خروج هر چه سريع تر نيروهاي نظامي اين کشور از عراق است.
ماه گذشته نيز که رابرت گيتس وزير دفاع امريکا در مقابل کميته خدمات تسليحاتي سنا حاضر شد، با سوالات متعددي در خصوص جدول زماني فعاليت نيروهاي نظامي امريکا و خروج آنها از عراق مواجه شد و پس از آن نيز برخي از کارشناسان امور نظامي در امريکا تلويحاً به اين مساله اشاره کردند که هر برنامه موثري براي مقابله با تشديد خشونت ها و شورش ها در عراق، شايد حتي به بيش از ده سال زمان نياز داشته باشد.
به اين ترتيب ظاهراً نيروهاي نظامي امريکا دقيقاً به نقطه اول حضورشان در عراق بازگشته اند و بايد از صفر شروع کنند. اما اينکه چنين سياستي مي تواند موثر واقع شود يا خير، جاي پرسش زيادي دارد.در همين حال از آنجا که انتقادات داخلي نسبت به عملکرد دولت امريکا در عراق به بالاترين حد خود رسيده است، دولت اين کشور برنامه هايش در اين خصوص را با احتياط بيشتري نسبت به قبل دنبال مي کند؛ و در عين حال سعي دارد از انجام هرگونه مقايسه و تشبيه اوضاع فعلي با شکست هاي امريکا در ويتنام اجتناب کند. اما اصرار شديد مقامات دولت جرج بوش بر اينکه موقعيت عراق را نمي توان با اصطلاح «جنگ داخلي» توصيف کرد نيز باعث شده که اين انتقادات شکل گسترده تري به خود بگيرند. اين مساله در شماره اخير مجله امريکايي معتبر «فارن افرز» نيز به وضوح مورد بررسي قرار گرفته است. «جيمز فيرون» استاد علوم سياسي دانشگاه استنفورد در اين مقاله مي نويسد؛ هر روز خشونت ها در بغداد و نقاط ديگر عراق فزوني مي يابد و همزمان با اين رويداد مقامات امريکايي جدال لفظي بزرگي را براي تعيين اينکه عراق دچار جنگ داخلي شده يا نه، به راه انداخته اند.دلايل دولتمردان امريکايي براي فرار از اطلاق عنوان «جنگ داخلي» به وضعيت عراق، غيرمنتظره و عجيب نيست. پذيرش وجود جنگ داخلي در عراق از سويي باعث مي شود که کاخ سفيد وادار به پذيرش ناکامي هاي بزرگ خود در سال هاي اخير شود و راهي براي توجيه استراتژي و تصميم گيري هاي نادرست خود پيدا نکند. از سوي ديگر نيز اين مساله مطرح مي شود که چرا دولت امريکا با علم به وجود جنگ داخلي در عراق بر ادامه حضور نيروهاي نظامي امريکا در اين کشور اصرار مي ورزد؟ شکي نيست که طرح اين مساله واکنش شديد افکار عمومي امريکا را به دنبال خواهد داشت.اما آيا اين جدال لفظي چيزي از ابعاد مناقشه خطرناک عراق کم مي کند؟ واقعيت آن است که وضعيت عراق کاملاً حاکي از شکست سياست هاي امريکا در سال هاي اخير است. مسائلي که به عنوان اهداف سياسي دولت امريکا از حمله به عراق و اشغال اين کشور مطرح مي شدند- يعني ايجاد يک حکومت باثبات و دموکراتيک- در عمل برآورده نشدند؛ و چنين اهداف غيرواقعي چه با افزايش نيروهاي نظامي امريکا در عراق و چه با کاهش آنها هم شرايط بهتري نخواهند يافت. حتي توصيه هاي مطرح شده در گزارش گروه تحقيق عراق موسوم به گروه بيکر- هميلتون هم در اين راستا نمي توانند کارساز باشند.
اگر قرار باشد تمام گزينه ها را در اين خصوص مورد توجه قرار دهيم، بايد ديدگاه وسيع تري در مورد استراتژي امريکا در عراق داشته باشيم. حتي اگر براساس برنامه هاي جديد نظامي امريکا شمار نيروهاي اين کشور در عراق افزايش يابد و کاهش نسبي خشونت ها در بغداد يا شهرهاي ديگر را به دنبال داشته باشد و فرصت خوبي را براي رايزني در خصوص تقسيم قدرت در دولت عراق فراهم کند، باز هم نمي توان به کاهش ابعاد مناقشه خشونت آميز عراق اميد بست. چنين مناقشه يي را نمي توان با معاهدات معمولي تقسيم قدرت به نقطه پايان رساند؛ بلکه سال ها طول مي کشد تا تعادل قدرت در چنين فضايي برقرار شود و گروه هاي مختلف قومي با امتيازگيري از يکديگر از خشونت دست بردارند. چنين شرايطي اصلاً به وضع فعلي عراق شباهتي ندارد و به همين جهت است که در سال هاي اخير هيچ يک از سياست هاي امريکا در عراق موفقيت آميز نبوده و در عين حال کلاف سردرگم عراق را پيچيده تر هم کرده است.
عراق امروز شاهد قدرت گرفتن گروه هاي مختلف شيعه و سني است و گروه هاي مسلح در هر دو طرف اين مناقشه نيز گمان مي کنند با خارج شدن نيروهاي نظامي امريکا از عراق فرصت به دست گرفتن کنترل امور را در اختيار خواهند داشت. اما تا زماني که نيروهاي نظامي امريکا در عراق باقي مانده اند تمام اين اهداف ناکام باقي مي ماند.برخي از کارشناسان معتقدند حمايت کاخ سفيد از دولت عراق در اين راستا تاثيري منفي داشته و باعث تشديد تنش ها در عراق شده است زيرا در شرايط فعلي آن دسته از گروه هاي اهل تسنن عراق که در حکومت ساقط شده صدام حسين وضعيت مطلوبي داشتند و قدرت را به دست گرفته بودند، اکنون شاهد قدرت گرفتن دولت شيعي هستند و در برابر آن مقاومت نشان مي دهند. اين چشم انداز باعث شده که برخي گروه هاي شورشي عملاً براي قدعلم کردن در برابر دولت و ارتش عراق- يعني اکثريت شيعه- به القاعده و برخي کشورهاي عربي متوسل شوند و کلاف سردرگم عراق را بيش از گذشته گره بزنند.به اين ترتيب تا زماني که دولت جرج بوش به حمايت از دولت نوري المالکي نخست وزير عراق ادامه دهد، اهرم فشار مناسبي براي جلب همکاري ساير احزاب و گروه هاي عراقي در اختيار نخواهد داشت؛ در حالي که فاصله گرفتن واشنگتن از تعهد به دولت مرکزي عراق، مي تواند اهرم نظامي و ديپلماتيک خوبي را براي رايزني با تمام گروه ها در اختيار امريکا قرار دهد.
در وضعيت فعلي عراق، منافع گروه هاي شيعه، سني و کرد در عراق به صورت يکسان تامين نمي شود و به همين جهت هم هست که ابعاد بحران عراق به هيچ وجه کاهش نيافته است و به قول برخي از کارشناسان به سمت جنگ داخلي کشانده شده است. براساس تعاريف، «جنگ داخلي» به مناقشه يي خشونت آميز در درون يک کشور اطلاق مي شود که در آن، گروه هاي سازمان يافته يي براي به دست گرفتن قدرت و يا تغيير سياست هاي حکومتي وارد مناقشه شده باشند. در اين تعريف، مشخص نشده که چه سطحي از خشونت در چارچوب جنگ داخلي وجود دارد اما برخي از صاحبنظران علوم سياسي معتقدند کشته شدن حداقل هزار نفر در مناقشاتي از اين دست، مي تواند نشانه وقوع جنگ داخلي باشد.براساس چنين آماري، تاکنون 125 مورد جنگ داخلي از زمان پايان جنگ جهاني دوم در سطح جهان رخ داده است و در حال حاضر نيز حدود بيست جنگ داخلي در جريان است.موج وقوع جنگ هاي داخلي که در دهه 1970 تا حدودي کاهش يافته بود، دوباره از دهه 1990 تاکنون افزايش يافته است و با توجه به تعاريف ارائه شده از جنگ داخلي، عراق را مي توان به وضوح در ليست کشورهايي قرار داد که دچار جنگ داخلي هستند. در سه سال اخير، شصت هزار نفر در عراق جان خود را از دست داده اند و چنين آماري از تلفات، مي تواند مناقشه عراق را در مقام نهمين جنگ داخلي خونين از زمان خاتمه جنگ جهاني دوم قرار دهد.
جنگ داخلي عراق عملاً از سال 2004 آغاز شد و وقوع آن، ناشي از خلاء امنيتي بود که از سوي گروه هاي شورشي اهل تسنن در عراق احساس مي شد. در آن زمان، اين گروه ها خواهان بيرون راندن امريکا و بازپس گرفتن قدرت در عراق بودند. اما اين مناقشه باز هم دامنه پيدا کرد و از سال 2006 و به دليل ورود برخي گروه هاي شبه نظامي شيعه به جريان مناقشه، به وضوح ادامه يافت.مقايسه وضعيت فعلي عراق با اوضاع لبنان در فاصله سال هاي 1975 تا 1976 شايد بتواند چشم انداز بهتري را در اين خصوص به دست دهد و پيش بيني نسبتاً نزديکي نيز از آينده عراق ارائه کند. در سال 1975 تنش ها ميان شبه نظاميان مسيحي و گروه هاي مختلف سازمان آزاديبخش فلسطين بالا گرفته بود. در آغاز اين مناقشات، ارتش لبنان از مداخله خودداري کرد زيرا احتمال از هم پاشيده شدن و بروز اختلافات داخلي در ارتش بسيار بالا بود. اما با ادامه اين مناقشه، ارتش هم به تدريج مداخله کرد و از اين بابت به شدت ضربه هم خورد. بلافاصله لبنان وارد يک دوره طولاني مناقشه شد که در چارچوب آن شبه نظاميان مسيحي، سني، شيعه و نيز سازمان آزاديبخش فلسطين به شدت در آن درگير بودند. مداخلات نظامي اسرائيل و سوريه نيز در اين ماجرا بي تاثير نبود و نهايتاً جاي متحدين هم کاملاً عوض شد و مثلاً سوري ها در کنار گروه هاي مسيحي و در مقابل سازمان آزاديبخش فلسطين قرار گرفتند.
سناريوي مشابهي نيز اکنون در عراق قابل مشاهده است. ماندن يا رفتن نيروهاي نظامي امريکا از عراق دردي از اين مناقشه دوا نمي کند زيرا وضعيت امروزي مناطق جنوب عراق، شباهت زيادي به دوران جنگ داخلي لبنان دارد. در اين چارچوب، قدرت سياسي موثر و متمرکز وجود ندارد و اين قدرت در شهرها و مناطق مختلف عراق پخش و پراکنده شده است. احتمال آن وجود دارد که اين مناطق پس از تحمل يک دوره خشونت آميز از جنگ قومي، به تعادلي برسند که ناشي از همراهي برخي قدرت هاي خارجي هم باشد. اما همزمان درگيري هاي داخلي در ميان گروه هاي قومي مختلف در عراق نيز شدت خواهد يافت و همين مساله، احتمال مداخله کشورهاي همسايه عراق را در اين مناقشات تقويت مي کند.در همين حال بايد به ياد داشت که خاتمه جنگ داخلي معمولاً با پيروزي قاطع نظامي يکي از طرفين مناقشه همراه است و مثلاً 55 جنگ داخلي از سال 1955 و به منظور به دست گرفتن کنترل دولت مرکزي درگرفته اند که 75 درصد از آنها، نهايتاً با پيروزي واضح يکي از طرفين خاتمه يافته اند.درست است که اکثر جنگ هاي داخلي نهايتاً به تقسيم درست قدرت منجر نشده اند، اما اين دليلي بر عدم تلاش و رايزني براي حل بحران عراق از راه هاي صلح آميز نيست. معمولاً در چنين شرايطي، گروه ها و عوامل خارجي هم وارد رايزني و مذاکره مي شوند و افق هاي جديدي در اين خصوص مورد توجه قرار مي گيرد. اما مثلاً اين روش در مورد جنگ داخلي رواندا در سال 1994 موثر نيفتاد و تقسيم قدرت ميان دولت اين کشور و گروه هاي هوتو و توتسي براي خاتمه بحران بي نتيجه ماند.عراق هم مانند بسياري از مناقشات داخلي ديگر، شاهد تناقض هاي فراواني است. مثلاً در عراق، هر دو گروه شيعه و سني از دستيابي طرف مقابل به قدرت هراس دارند و آن را غيرقانوني مي پندارند، اما در عين حال خود نيز خواهان به دست گرفتن قدرت هستند و اين راه را نيز از طريق اعمال زور و خشونت دنبال مي کنند. وقتي چنين مناقشه عميقي با چنين قدرت طلبي و هراسي در جريان است، امضاي معاهده براي تقسيم قدرت ميان گروه هاي قومي و سياسي، نتيجه خاصي به همراه ندارد زيرا به طور عملي قابل اجرا نيست.البته دولت جرج بوش تلاش کرده دولتي در عراق بر سر کار بيايد که ملغمه يي از تقسيم قدرت ميان شيعيان، اهل تسنن و کردها را به نمايش بگذارد، اما واقعيت اينجاست که چنين مساله يي در چارچوب يک مناقشه داخلي در عراق تحقق يافته و در عين حال، مداخله نيروهاي نظامي امريکا براي برقراري امنيت در کنار دولتي که سعي دارد خود را مستقل نشان دهد، تنها باعث کاهش توانايي دولت براي حفظ استقلالش در آينده خواهد شد.
با آغاز سال 2007 اين پرسش به طور جدي مطرح شده که آيا عراق مي تواند به نمونه يي نادر از خاتمه يافتن جنگ داخلي توسط حربه هاي تقسيم قدرت بدل شود؟ اين مساله را بايد از دو ديدگاه مورد بررسي قرار داد؛ اول آنکه هر معاهده تقسيم قدرتي تنها زماني مي تواند موثر و باثبات قلمداد شود که يک دوره درگيري و خشونت، ميزان توانايي نظامي طرفين را مشخص کرده باشد. در چنين شرايطي است که هر يک از طرفين به شناخت کامل از يکديگر مي رسند و مي توانند براي رسيدن به توافق، به رايزني روي بياورند. دومين نکته در اين خصوص، لزوم رسيدن هر گروه به توافق درون گروهي است. اگر هر گروه با مشکلات و اختلاف نظرهاي داخلي مواجه باشد، چگونه مي تواند موضع واحد خود را در برابر گروه ديگر تقويت و در مورد آن رايزني کند؟ مهمترين نمونه ها در اين خصوص را مي توان در تلاش ها براي پايان بخشيدن به مناقشات داخلي در سومالي و بروندي جست وجو کرد، زيرا در اين دو مناقشه، اختلافات داخلي در هر يک از گروه هاي درگير مانع از حصول توافق مي شد. در چنين شرايطي است که اگر يک طرف زودتر بر اختلافات داخلي اش فائق آيد، مي تواند ابتکار عمل را در مذاکرات به دست گرفته و امتياز بگيرد.اما هيچ يک از اين دو مورد نمي تواند با شرايط عراق جفت وجور شود. اول آنکه گروه هاي سني مسلح زيادي در عراق حضور دارند که معتقدند با خروج نيروهاي امريکايي از عراق قادر به بازپس گرفتن کنترل بغداد و ساير نقاط عراق خواهند بود. از سوي ديگر، گروه هاي شيعه عراق نيز معتقدند به دليل برخورداري از اکثريت در عرصه سياسي عراق حق دارند قدرت را در اختيار خود نگاه دارند. حال اگر هر يک از اين دو گروه، به دام اختلافات داخلي بيفتند رسيدن به توافق ميان آنها غيرمحتمل خواهد شد.در مرحله بعد، نمي توان اين نکته را مورد بي توجهي قرار داد که هر دو طيف شيعه و سني در عراق، سطوح مختلف و پراکنده زيادي دارند. مثلاً سياستمداران شيعي عراق حداقل چهار حزب مهم دارند که يکي از آنها حزب ا لدعوه است. ميزان قدرت و نفوذ حاميان مقتدا صدر در عراق نيز به طور کامل مشخص نشده است. گروه هاي اهل تسنن در عراق هم وضع متفاوتي ندارند و همين شرايط، موقعيت حل و فصل بحران ميان اين دو گروه را سخت تر مي کند.اگر نوري المالکي قدرت و نفوذي برابر نلسون ماندلا در آفريقاي جنوبي داشت و يک سازمان حزبي مثل کنگره ملي آفريقا را نيز در کنار خود مي ديد، قطعاً قادر بود دو گروه شيعه و سني را در چارچوب حکومت، اندکي به هم نزديک کند اما چنين شرايطي فراهم نشده است. متاسفانه شايد بتوان گفت راه حل فعلي بحران عراق تشديد آن و رسيدن به نقطه اوج است، يعني جايي که طرفين راه ديگري جز پايان بخشيدن به مناقشه خشونت آميز نداشته باشند. اين درگيري ها در عين حال باعث مي شود ميزان قدرت و توانايي هر دو طرف تا حد زيادي مشخص و راهي