نوشته هيثرمارکوويچ - ترجمه ؛ عبدالله کوثري
هيثر مارکوويچ استاديار دانشگاه سکويل، نيوبرونسويک است. او تاکنون مقالات بسيار درباره اسکار وايلد و زندگي او منتشر کرده و اکنون نيز در کار نوشتن کتابي در توضيح نظريه وايلد درباره سيما (persona) است.
---
اسکار وايلد زماني که نوشتن سالومه را آغاز کرد هنوز سرخوش و در عين حال خسته از توجه منتقدان به آخرين رمانش، تصوير دوريان گري بود. تابستان سال 1890 براي وايلد فصلي فرساينده بود. دوريان گري در قطع کوچک چاپ شده بود و وايلد در دفاع از رمان نامه هاي فراوان به منتقدان برآشفته نوشته و در کمال بي ميلي به کيفيت اخلاقي در اثر هنري که قبلاً آن را ناسازگار با نيات اخلاقي شمرده بود، اشاره کرده بود. تاکيد روزنامه ها بر اين پرسش که آيا وايلد کرده هاي دوريان گري را مي ستود يا نکوهش مي کرد، توجه مردم را از مساله يي عمده که در رمان نهفته بود، منحرف کرده بود و آن نقد وايلد بود بر تصوير نمادين (ايماژ) و تمنا. در واقع دوريان گري سخت به آن جمال پرستي1 که وايلد در دهه 1890مطرح مي کرد و به گفته ريچارد المان آن را «نه همچون يک کيش، بلکه همچون مشکلي» در نظر مي گرفت، بدبين است. به طور اخص مشکل وايلد با جمال پرستي اين است که او به پيروي از پيتر2 معتقد بود«من»3هم از طريق تجربه جسماني و هم از طريق تجربه ذهني خود را پرورش مي دهد و بيان مي کند و همين امر اين خطر را پيش مي آورد که يا تجربه جسماني يا تجربه ذهني به بهاي ناديده گرفتن آن ديگري ارزيابي شود. جمال پرستي به افراد فرصت مي دهد تا از ابتذال مستتر در فرهنگ خود فراتر روند، اما در عين حال دامنه تجربه فرهنگي ايشان را محدود تر مي کند. به خصوص جمال پرستي اين خطر را به همراه دارد که تمناي جسماني به سبب تلاش فرد در تبديل همه شيوه هاي تجربه ورزي به عمل تامل و تعمق، قدرت خود را از دست بدهد.سالومه در واقع اين نقد بر جمال پرستي را گسترده تر مي کند. سالومه مانند دوريان گري در دام سيماي4 خودافتاده که موضوع تمناست و تصوير زيباشده از خود اوست که پيش چشم مردمان مي نهد. سالومه همچون دوريان گري فقط مي تواند در مقام موضوع تمنا کارکردي داشته باشد، چون از حيث رواني هيچ مجالي ندارد تا در مقام فاعل تمنايي در خود بپرورد. همچنان که فرويد مي گويد غميلف سرکوب شده مي کوشد از زير فشار «من» خلاص شود و راهي به ضمير آگاه بيابد يا خود را از طريق عمل آشکار کند. نتيجه اين رهايي بدون استثنا برهم خوردن توازن نقش ثبات بخش «من» در فرد است. به عبارت ديگر تمناي فرد ماهيت انحرافي مي يابد. در سالومه وايلد تمناي منحرف شده اين شاهدخت را پيش چشم ما مي نهد. (و جالب اين که اين تصوير صادقانه از سالومه هرچند در قياس با دوريان گري از جذابيت سالومه مي کاهد، همدردي ما را بيشتر به او جلب مي کند) در اين بازي دوگانه ستايش تصوير نمادين سالومه و هراس از اين تصوير، دربار هرود قادر نيست آن چيزي را دريابد که سالومه سرکوبش مي کند تا تصوير نمادين خود را فرا بتابد. نتيجه اين که سالومه نيروي برخاسته از سيماي خود را به کار مي گيرد تا همان نظامي را ويران کند که اين قدرت را به او بخشيده است.

اگرچه اسکاروايلد سالومه را در سال 1891آغاز کرد، فکر افزودن سهمي به ادبيات ملهم از شخصيت هاي کتاب مقدس که در قرن نوزدهم بسيار گسترش يافته بود، از ديرباز او را به خود مشغول داشته بود. وايلد با تصويرپردازي هاي گوناگون قبلي از شخصيت سالومه آشنا بود، ازجمله با «هرودياس» اثر فلوبر و شعر ناتمام مالارمه با عنوان «هرودياد» ونيز با نقاشي هاي مورو از سالومه که ژ.ک. اويسمانس با توصيف خود آنها را جاودانه کرده بود. اما وايلد از همان آغاز قصد داشت تصويري از سالومه بسازد که با آن نوشته ها و نقاشي ها متفاوت باشد. براي مثال او تصويرهايي را که نقاشاني چون لئوناردو ودورر از اين شاهدخت کشيده بودند کامل نمي دانست. سالومه وايلد با تجسم ادبي اين شخصيت نيز متفاوت است. براي مثال در داستان فلوبر کسي که سالومه را به رقص وا مي دارد و سر يحيي را طلب مي کند هرودياس است. در داستان فلوبر سالومه تنها لعبتکي است در مبارزه هرودياس با هرود بر سر قدرت. وايلد سالومه را در رقصيدن براي هرود صاحب انگيزه مي کند و بدين سان فاعليتي به او مي بخشد که از زمان حذف نام سالومه از ماجراي سربريدن يحياي تعميد دهنده در کتاب مقدس از او دريغ داشته بودند.
درميان تصاويري که از سالومه پرداخته شده بود نقاشي هاي گوستاو مورو و به خصوص تفسير اويسمانس بر آنها بيشتر از هرچيز ديگر بر وايلد تاثير نهاد. بدين ترتيب وايلد از همان آغاز سالومه را از ديدگاه جمال پرستي در نظر آورد. او مي خواست سالومه نماينده همه انگيزه ها و تمناهاي ناگفته دوريان گري باشد. سالومه نه تنها انگيزه هايي را که در دوريان گري نهفته مانده بود آشکارا بيان مي کند، بلکه وايلد به او فرصت مي دهد تا کرده هاي خود را توجيه کند و اين چيزي است که او در مورد دوريان گري عمداً گنگ و ترديدآميز رها مي کند.
در واقع تصوري که وايلد از سالومه دارد سبب مي شود که در قياس با دوريان گري فاعليت محسوس تري به او ببخشد. وايلد در ابتدا قصد داشت نمايشنامه خود را گردن زدن سالومه بنامد، اما بعد تصميم گرفت سالومه را در پايان نمايشنامه بدل به قديسه يي کند. هرچند او اين تصميم را براي بهره گرفتن از ميراث سالومه در مقام زني فتنه گر به کنار نهاد، نشانه هايي از سبک تذکره الاولياوار در نمايشنامه باقي مانده. سالومه وايلد نشانه تلاشي است براي در آميختن جنبه شمايل وار5 اين شاهدخت با سيمايي شکل گرفته براساس روانشناسي. اين آميزه گاه در نمايشنامه جا نمي افتد. نگاه جمال پرستانه و زبان مطنطن نمايشنامه توجه تماشاگر را از شخصيت سالومه منحرف مي کند و او را وامي دارد تا اين زن را تنها به صورت تصويري نمادين ببيند نه شخصيتي صاحب انگيزه. ژان پل ريکلم بعد از برشمردن عقايد منتقدان مختلف مي گويد؛ «هر تفسيري که زبان سالومه را زباني واقع گرا به شمار آورد؛ يعني آن را محملي شفاف براي بيان انديشه هاي شخصيتي پذيرفتني از حيث رواني بداند، تصويري مخدوش از نمايشنامه به ما مي دهد.» اين نگرش نکته يي را که وايلد در اين نمايشنامه مطرح مي کند ناديده مي گيرد و آن هشدار به خواننده است که مبادا سالومه را تنها به صورت تصويري نمادين در نظر آورد. ريکلم هرچند در اين که خواننده را از واقع گرا شمردن سالومه برحذر مي دارد بر حق است، اما اين امکان را ناديده مي گيرد که وايلد نگرش جمال پرستانه را در کنار رئاليسم روانشناختي مي گذارد تا به اين بحث برسد که تماشاگر با ترجيح تاثيرات زبان بر درونمايه نمايشنامه همان اشتباهي را در حق سالومه مرتکب مي شود که دامنگير ساير شخصيت هاي نمايشنامه است که سالومه را چون تصويري نمادين مي شناسند و فاعليت او را ناديده مي گيرند. بدين ترتيب وايلد با بررسي پيامدهاي اين نگرش مخاطب را در ايجاد مشکل اصلي نمايشنامه که همانا ناديده گرفتن خشم و ويرانگري نهفته در سيماي سالومه است مقصر مي شمارد.
سالومه بحثي را که وايلد در دوريان گري مطرح مي کند بار ديگر پيش مي کشد و آن را پيچيده تر مي کند و اين بحث بدين قرار است که وقتي اختيار سيما از دست فرد پنهان شده در پشت آن خارج شود خطر آن هست که تمناي فرد آن سيما را به انحراف کشاند. علاوه بار اين سالومه همچون دوريان گري نشان مي دهد که فرد با خوانش نادرست سيما ممکن است قدرتي براي خود تصورکند که نظم چيزها را برهم بزند. در واقع سالومه صريحاً اراده و تمنا و جست وجوي قدرتي را بيان مي کند که دوريان گري ناگفته مي گذارد. همچنان که کريستوفر ناسار اشاره کرده؛«سالومه قيدوبندهاي دوريان گري را مي گسلد و به هيئت آدمکش بي پروايي ظاهر مي شود.»
شخصيت سالومه نشان مي دهد که سيما براي زن بازيگر اهميت بيشتري دارد.علاوه بر اين جايگاه او در مقام زني که مي تواند «بازي»کند مستلزم آن است که سيمايش مستعد تغييراتي دم به دم باشد.
وايلد بعد از نوشتن سالومه اميدوار بود سارا برنار اين نقش را بازي کند.6 همچنان که ريکلم اشاره کرده بازي زني ميانسال در نقش سالومه تماشاگر را بازمي داشت از اين که نمايشنامه را صرفاً برحسب ظاهر آن تفسير کند. برنار که خود نمونه سيمايي قدرتمند و تاثيرگذار بود در عين حال بر اين بحث وايلد تاکيد مي نهاد که سيماي سالومه چيزي است که در نمايشنامه در قيدوبند مانده و آشکار نمي شود. منطقي است اگر بگوييم تماشاگر با ديدن سالومه نه تنها شخصيت مخلوق وايلد را مي ديد بلکه سالومه نويسندگان و نقاشان پيش از او و نيز سيماي برنار را هم پيش چشم داشت. بدين ترتيب سالومه وايلد در دام سيماي خود افتاده که همانا مظهر زن فتنه گر مدرن است و نمايشنامه وايلد به جاي آن که بازگويي عين داستان کتاب مقدس باشد، بدل به تلاشي براي کشف محدوديت هاي سيما و ارزش نمادين آن مي شود.
در نمايشنامه سالومه ماه استعاره يي براي فضاي تهي مانده بر بوم غنقاشيف و نيز براي خود سالومه است. در اينجا نيز مثل تصوير دوريان گري ماه هر معنايي را که بيننده به آن نسبت مي دهد پذيرا مي شود. در نمايشنامه ماه به گفته غلام هرودياس «زني مرده» است، از ديد نارابوت سوري «شاهدختي» است و در چشم هرود «زني ديوانه» است و به گفته خود سالومه «دوشيزه يي»است. اين توصيفات ماه تا حدي اشتياق بينندگان مختلف را براي سالومه آشکار مي کند. اما به شکلي خاص تر اين توصيفات نشان مي دهد که تمناي اين بينندگان چگونه وضعيت ذهن هريک را مي سازد. براي مثال«زن مرده»از نگاه غلام هرودياس از يک سو بيانگر لحظه پيشگويي اوست (حاکي از مرگ قريب الوقوع سالومه يا نارابوت) و از سوي ديگر نشانه حسادت اوست چراکه نارابوت را واله و حيران سالومه مي بيند. تصويري که هرود از ماه دارد، «زن ديوانه»، برتمناي مهارناشدني او براي سالومه استوار است7. در واقع اشتياق سرکش او در هواي سالومه در نهايت به آنجا مي کشاندش که با عملي ديوانه وار به سالومه قول بدهد درصورت برآوردن تمنايش غرقصيدنف هرچه را طلب کند به او خواهد داد. تصوير سالومه از ماه، «سکه کوچک» و «دوشيزه»، آنگاه که در چارچوب منظر هرود قرار گيرد، نشانه آگاهي سالومه است به اينکه جسمش دست کم براي هرود ارزش مبادله با چيزي را داراست.

نکته جالب اين است که تنها شخصيتي که در ماه چيزي جز تصوير ماه نمي بيند هرودياس است که بر هرود مي خروشد که «ماه چون ماه است». هرودياس با خودداري از تفسير ماه نشان مي دهد که نمي خواهد به اهميت دخترش براي اين مردان اعتراف کند و در عين حال تاکيدي مي نهد بر هشدار خود به هرود که «بيش از آنچه شايست به سالومه مي نگرد.» (بجاست اگر توجه کنيم که غلام هرودياس نيز آزرده است از اين که مرد محبوبش «بيش از آنچه شايست به سالومه مي نگرد»). سالومه آشکارا خطري براي هرودياس است، زيرا اين احتمال هست که روزي بر تخت مادرش تکيه دهد. بنابراين درچشم هرودياس سالومه از آنجا که شوق انگيز است اين قدرت را دارد که جايگاه هرودياس را غصب کند. بدين سان رابطه سالومه با ماه، قدرتي را که آن زن ديگر در دربار دارد تهديد مي کند. همين تهديد است که او را از مادرش دور مي کند.
بدين ترتيب سالومه از همان آغاز جايگاه زني را مي يابد که سيمايش تجسم زيبايي شمايل وار و در عين حال موضوع تمناي جنسي است و ديگر هيچ. از ديدگاه وايلد اين ايراد براين موقعيت وارد است که سالومه خود اراده يي و تمنايي دارد، اما به سبب موقعيت خود در نمايشنامه هيچ مفري براي ابراز آن ندارد. هانا ب. لوئيس مي گويد؛«سالومه موقعيتي چاره ناپذير دارد و علتش اين است که شخصيت هاي نمايشنامه با هم تباني کرده اند تا او را از ابراز فاعليت باز دارند. سالومه که موضوع نگريستن شده است همچون چيزي بي جان و بي حرکت نگه داشته مي شود. اما اگر سالومه را همچون شيئي غموضوعيف در نظر بگيريم گمراه کننده است. از آنجا که سالومه نمي تواند قدرت خود را در خلق سيماي خود آشکار کند ناکامي و بيزاري اش او را به جست وجوي راه هاي ديگر براي قدرت نمايي مي کشاند. وايلد به ما هشدار مي دهد که سيما نه بي جان است و نه بي جنبش، سيما توش و تواني از خود بر مي آرد که اگر صرف تکامل خودش نشود ممکن است از راه هايي خطرناک و ويرانگر بيرون بزند. کرده هاي سالومه از آن روي تباهي آور مي شود که توان محدود اين زن در ابراز اراده اش قدرت او را به انحرا ف مي کشد.
در اين نمايشنامه وايلد تاکيد بسيار بر عمل نگريستن نهاده و از اين روي نمايشنامه تا حد زيادي تقابلي است ميان خطرات نگريستن بيش از آنچه شايست و نگريستن کمتر از آنچه بايست. برد باکنل8 مي گويد؛ «در اين نمايشنامه هيچ کس نيست که به نوعي درگير نوعي رابطه ميان چشم و موضوع نگريستن نباشد. از آنجا که اين رابطه به صورت خودشيفتگي در مي آيد (رابطه يي که در آن موضوع نگريستن يعني سالومه بدون استثنا شکل تمناي نگرنده را به خود مي گيرد) زياده روي در نگريستن به تباهي مي انجامد که نمونه اش هم خودکشي نارابوت است و هم قتل نابخردانه يحيي به فرمان هرود. نگريستن به سالومه در هر مدت زماني به تباهي فرد به دست تمناي خودش مي انجامد. براي مثال سالومه با وعده نگاهي در آينده نارابوت را به اجراي خواسته خود وامي دارد و نارابوت خود را مي کشد چون تاب تحمل اين را ندارد که سالومه به شخص ديگري نگاه کند. نگاه کردن به سالومه تلاشي است براي تصاحب سالومه و تبديل سالومه به چيزي که هر کس که به او مي نگرد چنانش مي خواهد. بنابراين سيماي سالومه نرمش پذير يا شکل پذير است، تصويري که او فرامي تابد بنا بر تمناي آنان که با او روبه رو مي شوند تغيير مي کند. اما رابطه سالومه با سيماي خودش به واسطه ادراکات شخصيت هاي ديگر تکه تکه مي شود. از آنجا که او را چون موضوع تمنا مي بينند تنها اعمالي از او بر مي آيد که از تمنا ريشه مي گيرد.
بديهي است که در اين ميان تنها شخصيتي که سرسختانه از نگريستن به سالومه پرهيز مي کند يحيي است. يحيي را اغلب همچون شخصيتي گفتاري در نظر مي گيرند نه شخصيتي ديداري. اگرچه اين نگرش تا اندازه يي درست است، يحيي در واقع بيش از آنچه تصور مي شود حساسيت تصويري دارد. او به زبان تصاوير سخن مي گويد، پيشگويي اش درباره فرارسيدن مسيح نقاشي با کلمات است؛«فرزند انسان فراز آمده است. اسب - آدميان در رود پنهان شده اند و پريان دريايي از آب به درآمده و زير برگ هاي جنگل خفته اند.» از اين گوياتر، آنگاه که يحيي روي خطاب به درباريان هرود مي کند زبانش باز هم توصيفي تر مي شود. زبان جمال پرستانه يحيي او را به مردان دربار هرود پيوند مي دهد،خاصه با شخص هرود و تا حدي کمتر با غلام هرودياس. او هرودياس و همچنين سالومه را برحسب دارايي مالي ايشان برآورد مي کند و در همين جاست که يحيي درباره سالومه خطا مي کند و خطاي او همان خطاي هرود است. او از آنجا که قادر نيست سالومه را جز به صورت موجودي دنياپرست ببيند، آن شور وخشمي را که پشت اعمال سالومه نهان است نمي بيند. بدين ترتيب بر واکنش اين شاهدخت در برابر خود وقعي نمي نهد.
يکي از مهمترين جنبه هاي وجود سالومه نفرت اوست از محدود شدن به جنبه ديداري خود، خاصه آنگاه که اين جنبه ديداري به تکه هايي صنم وار تبديل مي شود. براي مثال هرود شيفته دهان اوست. آنگاه که سالومه خواست او را انکار مي کند هرود بهانه جويانه بر مادر سالومه خروش مي آورد . در واقع به سالومه مي رساند که اگر رخصت به او بدهد مي تواند قدرت ملکه را به کف آورد. اما اين قدرت محدود است چرا که اين دختر تنها زماني مي تواند به آن برسد که خود را با تمناي هرود سازگار کند... بدين سان هرود اين واقعيت را ناديده مي گيرد که سالومه مي تواند تمنايي داشته باشد و مي تواند قدرت خود را در مقام شاهدخت براي رسيدن به اهدافش به کار گيرد.
سالومه آنگاه که بر اشتياق خود به يحيي تاکيد مي نهد در واقع همان کلام اغواگر هرود و به عبارت ديگر قدرت هرود را به کار مي گيرد.سالومه نيز با همان زبان جمال پرستانه مردان نمايشنامه سخن مي گويد؛«موي تو چون سدر لبنان است....که سايه بر شيران مي اندازند و بر راهزناني که به روز پنهان مي شوند.» پيکر يحيي در چشم سالومه نخست «سوسن هاي کشتزاران است» و سپس «چون پيکرجذاميان» و «چونان گورخانه يي سپيد کرده آکنده از هرچه پليدي» يعني از تصوير زيبايي و برکت به تصوير زشتي و تباهي مي رسد. سخن سالومه درباره موي يحيي نيز به همين گونه است. همه اين تصاوير برگرفته از عهد جديد است و با زندگي و گفته هاي مسيح پيوند دارد.
نکته يي که برخي صاحب نظران به آن اشاره کرده اند اين است که وايلد در اين بخش از نمايشنامه گويي مشکلات رابطه خود با آلفرد داگلس را درخيال داشته که در عين آگاهي به ويرانگري اين رابطه باز بر آن پاي مي فشرده. سالومه آگاه است که شور و شهوت ناپايدار و در عين حال خطرناک است. چندان که شور سالومه افزون تر مي شود جنبه تباهي آور او نيز فزوني مي گيرد و اختيار او بر سيماي خودش (در مقام فاعل تمنا و نه مفعول آن) پيوسته بيشتر مي شود تا آنجا که هرود با نگاه خود سرانجام آن را درهم مي کوبد.
رابطه سالومه و يحيي استوار بر ادراکي انتزاعي است که هريک در انزواي خود به آن رسيده اند. به گفته اليوت گيلبرت «اين نمايشنامه نمونه تمام عياري از انواع خودمداري ها ست» درست همان طور که سالومه اسير تصورغبصريف خود از يحيي است، يحيي نيز پاي بند تصويري غبصريف است که از سالومه دارد. او چون به سالومه مي نگرد فقط هرودياس را مي بيند. آنگاه که سالومه خود را به يحيي معرفي مي کند او فرياد برمي آرد «دورشو اي دختر بابل. مادرت خاک را آکنده از شراب شرارت هاي خود کرده است و غريو گناهانش به گوش خداوند رسيده است.» سيماي سالومه در چشم يحيي حتي خود او نيست، بلکه بازتاب چهره هرودياس است. يحيي حتي اين حق را از سالومه دريغ مي دارد که سيمايي داشته باشد که در آن بازشناختني باشد و اين چيزي است که هرود و درباريانش از سالومه دريغ نمي کنند. تصويري که يحيي از سالومه دارد مبتني بر تصور پيشين اوست. به سخن ديگر آنگاه که يحيي با سالومه رودررو مي شود تصويري که از هرودياس دارد جاي ادراک واقعي او از اين دختر را مي گيرد. همچنان که آستين کوئيگلي دريافته؛«پرهيز يحيي از نگاه به زني زيبا چون سالومه مي تواند نشانه کاهش توان در جايي باشد، نشانه ضعف و در عين حال نشانه قدرت.» يحيي درعين آن که اسير آن آب انبار تاريک و نمور است آرمانگرايي نيز پرده يي پيش چشمش کشيده است. او با پرهيز از نگاه کردن به سالومه درواقع خود را در ساختار پدرسالار دربار هرود که سالومه را از تصوير خودش محروم کرده شريک مي کند. بدين ترتيب آنگاه که سالومه سر يحيي را طلب مي کند اين عمل او را بايد بر دو چيز حمل کنيم؛ نفرت از تمناي هرود نسبت به خودش و نفرتي عام تر برخاسته از اين که همواره به صورت مفعول نگريسته مي شود... اما اين بخشش هرود به يک معني نشانه شکست سالومه است که نمي تواند اراد ه خود را بر يحيي تحميل کند. بخشش هرود آشکار مي کند که تنها قدرتي که در اختيار سالومه است قدرتي است که به واسطه موقعيت او در مقام موضوع تمنا به دست مي آيد. بنابراين طلب سريحيي حمله يي دوگانه است، نخست حمله به يحيي براي پرهيز از نگريستن به او در مقام يک فرد و نه به صورت بدکاره يي درباري و حمله به هرود براي استمرار بخشيدن به موقعيت مفعولي او به منظور ارضاي اشتياق خود. از نظر سالومه خودداري اين دو مرد از اين که فاعليت او را بپذيرند سرانجام او را به طلب سريحيي مي کشاند.
مرگ سالومه که در نمايشنامه به کوتاهي برگزار شده، در نهايت ما را به روش ترديدآميز وايلد در تصوير کردن اين شاهدخت رهنمون مي شود. وايلد سالومه را همچون تمنايي مهارناپذير ترسيم مي کند و در عين حال انگيزه چنين تمنايي را به او مي بخشد. در پرتو اين ترديد و دودلي، مرگ سالومه بيش از آن که بادافره کرده هاي او باشد، پيامد اين کرده ها مي نمايد. سالومه مي ميرد، زيرا مثل دوريان گري سيمايي که مهارش برداشته شود ديگر بازداشتني نيست. همچنان که اطوار رياکارانه دوريان گري با هتي مرتون در دم مرگ رفتار تبهگن اين مرد را به اثبات مي رساند، تک گويي نهايي سالومه نيز بازگويي تمنايش را کامل مي کند. اما سالومه نيز مانند دوريان گري مي داند که تمناي مهار بريده دقيقاً به معناي آن است که اين تمنا هرگز برآورده نخواهد شد. از اين روست که مي گويد «نه سيلاب ها و نه رودها عطش مرا تسکين نمي دهند» تمناي سالومه که خود را از قيد محدوديت هاي تحميلي سيمايش رهانيده است سرانجام خود او را نيز تباه مي کند.
پانوشت ها؛----------------------------------
1-aestheticism
Pater-2از استادان دانشگاه آکسفورد که تاثير فراوان بر افکار وايلد نهاد.
3- ego
4- persona اين اصطلاح به معناي آن جنبه از شخصيت است که به ديگران نشان داده مي شود يا به ادراک ديگران مي رسد، در برابر اين اصطلاح نقاب نيز نهاده اند.
5- iconic
6- سارا برنار اين نقش را پذيرفت و مقدمات اجرا را هم فراهم کرد اما دربار انگلستان به اين بهانه که نمايش شخصيت هاي کتاب مقدس بر صحنه ممنوع است از اجراي سالومه جلوگيري کرد. تفصيل ماجرا در کتابي درباره زندگي و آثار اسکار وايلد که انتشارات هرمس به زودي با ترجمه من منتشر خواهد کرد، بيان شده است-م.
7- به عقيده من اين زن ديوانه در واقع تصوير خود سالومه است در پايان نمايشنامه آنگاه که کور از عشق و کين سر يحيي را طلب مي کندم.
8- Brad Bucknell