
مهدي يزداني خرم
در تمام سال هايي که در جريان مطبوعات، نقد و ادبيات ايران حضور داشته ام، در باب بسيار کسان نوشته ام؛ از نويسندگان فراموش شده سال هاي دهه سي تا نويسندگان و روشنفکران نام آشناي اروپايي. فکر و ذکرم ادبيات بوده و تلاش کرده ام چه به عنوان منتقد و چه در قامت نويسنده تازه از راه رسيده، از آن چيزي بنويسم که فکر مي کنم، نسبت به آن آگاهي دارم. در تمام اين چندسال و علاوه بر تمام آن چيزي که در حول و حوش ادبيات و روشنفکري با آن برخورد داشته ام، يک سوال به شکلي موتيف وار از من پرسيده مي شد - و مي شود - «شما با محمدرضا يزداني خرم، نسبتي داريد؟» اين پرسش خارج از متن هميشه من را به اين فکر مي انداخت که جامعه ادبي را به ورزش چه کار. آن هم نه يک ورزشکار مثلاً فوتبال يا کشتي يا... بلکه مديري که پشت پرده سرزمين عضلات و قدرت ها قرار دارد. اوج اين قضيه به روزي بازمي گشت که مثلاً محمدعلي سپانلو اين سوال را از من پرسيد. ميان گفت وگويي که در باب اوضاع نويسندگان بعد از به قدرت رسيدن محمود احمدي نژاد داشتيم و بعد از اينکه واکمن را براي نوشيدن قهوه خاموش کردم... نسبت من با محمدرضا يزداني خرم را کمتر کسي باور مي کند، دليل اش را درست نمي دانم و شايد به همين دليل بود که به درخواست دوستانم پاسخ مثبت دادم تا اين کلمات را بنويسم و کمي از «عمويم» محمدرضا يزداني خرم رئيس سابق و موفق فدراسيون واليبال ايران و رياست فعلي فدراسيون کشتي بگويم. عموي من و اصولاً خانواده من از قديمي ترين خانواده هاي تهران هستند، بچه هاي کوچه سالار در خيابان نواب. کل اين خانواده اعتقادات مذهبي سفت و سختي دارند که همواره و در تمام نسل هايشان با آنها بوده است. عموي من در تمام اين 27سالي که نفس مي کشم و با او آشنا هستم، يکي از عجيب ترين آدم هايي بوده که آنها را درک کرده ام. مردي که در جواني اش عاشق رانندگي و سرعت بوده و انواع مدل هاي «ميني ماينر». چنان عشقي که اغلب دوستان هم محل اش از جمله، «علي کفاشيان»، بارها از رانندگي اش با ميني ماينر سبز در کوچه ها و خيابان هاي پامنار روايت مي کنند. جالب است بدانيد که اين دلبستگي هيچ وقت از بين نرفت و حتي باعث شد او در طول چهل سال به جمع آوري انواع ماشين هاي تزئيني مدل کوچک بپردازد. اگر به خانه اش سري بزنيد با ويترين هايي شيشه يي روبه رو خواهيد شد که در آنها چند هزار ماشين و اتومبيل کوچک تزئيني از انواع مدل ها، از فورد و کاديلاک تا بنز و آئودي، از انواع اتوبوس ها تا ظريف ترين کورسي هاي مسابقه کنار هم پارک کرده اند. کلکسيوني کم نظير که البته کمتر کسي اجازه دارد به آنها دست بزند، اين وجه شاعرانه زندگي عمويم هميشه در کنار روزهاي سخت و آسان مديريت هايش قرار مي گيرد. يادم مي آيد در روزهايي که تازه رئيس فدراسيون واليبال شده بود، کمتر کسي باور مي کرد که در سال هاي بعد اين ورزش به يکي از رشته هايي تبديل شود که مردم بخواهند مسابقات ملي اش را پيگيري کنند. ماجرا از شکست تاريخي ژاپني ها مقابل تيم ايران شروع شد؛ «0-3». آن روز بود که عمويم واقعاً و از ته دل مي خنديد. پسر کوچه سالار البته آدم خونسردي است. عجله در کارش نيست و زود ميدان را خالي نمي کند. در جواني اش انواع هيات هاي مذهبي را برپا مي کرد و مدام هم در اداره ساواک در حال بازجويي بود. البته اين ممارست اش را شايد از پدربزرگ ام به ارث برده باشد که يکي از ياران هميشگي «آيت الله کاشاني» بود. اعتقادي که عمويم نيز به آن اتکا دارد و من به عنوان تنها «مصدقي» اين خاندان بارها و بارها با او بحث و صحبت کرده ام، اما از مسائل برادرزاده و عمو که بگذريم، بايد بگويم که او پله هاي ترقي را به تدريج اما محکم طي کرد. اولين شغل اش مديريت تعميرگاه مرکزي جنرال موتورز بود، در روزهاي حکومت پهلوي. از همان روزها هم بوده که مشي انقلابي پررنگ تري پيدا کرده و تلاش داشته نقش خود را با تاسيس انواع هيات هاي مذهبي و صندوق هاي قرض الحسنه ايفا کند. جالب است بدانيد که عمويم، ساعت ها فيلم 8 ميلي متري از تظاهرات هاي مختلف دوران انقلاب دارد. او شيفته فيلمبرداري بود، شايد شيفته فيلمسازي هم... جواني اش البته ساعت هاي ديگري را نيز تجربه کرده بود، بازي واليبال پنجشنبه ها، کوهپيمايي اطراف حرم امامزاده داوود جمعه ها و کشتي گرفتن هاي دور از چشم پدربزرگم در باشگاه دخانيات. شايد به همين دليل بود که در مصاحبه يي گفته؛ «من با کشتي بيگانه نيستم، از خانواده کشتي هستم و هميشه به کشتي علاقه مند بوده ام و دور از چشم پدرم کشتي مي گرفته ام.» در سال هاي اوايل انقلاب عمو به مديرعاملي شرکت پارس خودرو رسيد و چند بار در برنامه ترور گروهک ها قرار گرفت. در يکي از همين ترورها بود که دوست اش اسماعيل صفدري با فداکاري جان، او و ساير افراد گروه را نجات داد و البته به انتقام در خانه اش و به همراه فرزند کوچک اش به آتش کشيده شد. رابطه من برادرزاده و عموي مقتدر و خونسرد از همان سال ها آغاز شد، سال هايي که به مديرعاملي شرکت دخانيات رسيد؛ در دفتري که هواي آسمان هاي اطراف اش هميشه ابري بود. در همان سال هايي که پدرش، پدربزرگم، در ماه رمضان سکته کرد و عمويم آرام به نجاري يي که محل کارش بود رفت. پيکر بي جان را در پشت جيپ آهوي آبي رنگ اش گذاشت، به افطاري يي که همه ما آنجا بوديم آمد، افطار کرد و بعد و در حالي که فشار اين مرگ صورت اش را درهم کرده بود گفت که چه اتفاقي افتاده و پيکر بي جان پدرش پشت ماشين اش است و تند گريست. شايد به همين دليل باشد که او کمتر تحت تاثير جو قرار مي گيرد. در بحبوحه قضاياي فدراسيون کشتي و زماني که در تحريريه روزنامه شرق و بعد هم اعتماد بچه هاي ورزشي از خبرها برايم مي گفتند، مطمئن بودم که عمو شکست نمي خورد. مي گويند او اولين رئيس خارج از خانواده کشتي است و فاصله کشتي و واليبال، فاصله استاديوم واليبال آزادي است تا سالن شهيد افراسيابي؛ آن هم با پاي پياده، اما و با تمام اين اقوال، عمويم به خوبي مي داند که از حداقل امکانات چطور مي تواند به بهترين نتيجه برسد. فعاليت وحشتناک اش را در فدراسيون واليبال تا پاسي از نيمه شب از ياد نمي برم. سکته قلبي، فشارهاي عصبي و تحمل دوري از خانواده، از او مديري ساخته که به قول خيلي ها از جمله مردي مانند محمدعلي سپانلو قابل تحسين است. روز هايي را به ياد مي آورم که خيلي ها همين پرسش را پرسيده اند حسن کامشاد، احمدرضا احمدي، محمد عطريان فر و... مثلاً در کافه شوکا و در جمع اهالي ادبيات و اينکه سابقه مديريت يک چهره ورزشي مي تواند از او هويتي مثبت بسازد. به قول دوستان و همکارانش که مي گويند «کاش ايران مانند او بيشتر داشت» مرد خونسرد خانواده ما چنان با اعتقاداتش به اين قضيه نگاه مي کند که در نوع خود بي نظير است. عموي من عاشق ايران است و اغراق نمي کنم اگر بگويم هر شکست تيم هاي واليبال او را تا چه اندازه غمگين مي کرد. شايد به همين دليل بود که کارش در کشتي با طلا شروع شد در مسابقات آسيايي دوحه. در روزهايي که همه مي گفتند او نمي تواند مدير ورزشي مانند کشتي باشد من با شناختي که از او داشتم، مطمئن بودم که «مي تواند» و اين نه از سر اتفاق بلکه به اعتقادات عميق مذهبي اش برمي گردد که اگر نتواند کاري را انجام دهد از آن مي گذرد و البته از کشتي نگذشت. تعصب اش به ايران را دوباره در شبي ديدم که ميهمان ما بود. شبي که خبر تعليق فوتبال اعلام شده بود و عمو خيلي ناراحت بود و در يکي از معدود بارها، برايم از برخي اشتباه ها و بي لياقتي ها مي گفت. اين اعتقادات از او مردي «خاص» ساخته. مردي که شايد با برادرزاده اش اختلاف هايي فکري داشته باشد، اما بارها و بر سر يک سفره با او گفته، خنديده و نگران آينده و روزگار کاري اش بوده است. 
عموي من چنين شخصيتي است. مردي که در نهايت شکلي از «تنهايي» در ساختار زندگي اش ديده مي شود، بس که چه در خانواده و چه در مشغله هاي کاري اش ناچار بوده نقش آدم اول را بازي کند. جالب است بدانيد که همين فشارها است که او را وامي دارد مرتب و اغلب تنها به مزار پدرش سر بزند. اين مرد سنتي زماني فکرم را خيلي به خود مشغول کرد که دايره محبوبيت اش از خانواده ورزش بيرون رفت و بارها ديدم که آدم هايي دور و دور از ورزش به احترامش و از سر محبت برايش سلام مي فرستند... در اين روزها که رياست فدراسيون کشتي را به دست آورده، ديگر کمتر و کمتر از دوري اش به کشتي خواهيم شنيد. چون يادم نمي رود آن زماني را که مي گفتند «ارتباط او با واليبال چيست » که البته ارتباطش را خوب فهميدند همان آدم ها، اما از اينها گذشته قصه من و عمويم، من و يکي از بهترين مديران دو دهه گذشته ايران، چيزي فراتر از اينها است. کم همديگر را مي بينيم اما در همان ديدارها هم او مي گويد و من مي شنوم و گاهي هم من مي گويم و او مي شنود. اما در تمام اين گفت و شنودها يک نکته مهم را فهميده ام و آن اين که با وجود هم شکل نبودن مسير اين عمو و برادرزاده ، شکست نخوردن و ممارست را مي توان به اصل مهم زندگي تبديل کرد و در ضمن ضداخلاق هم نبود. اين متن قرار نيست ستايش نامه من باشد از عمويم، بلکه تنها تلاش ام در نوشتن اين سطرها اين بوده که به زواياي شخصي فرد موفقي اشاره کنم که اگر بخواهد کاري را انجام دهد انجام مي دهد و البته هميشه هم از دريچه اعتقادش اين روند را نگاه مي کند. اويي که مدير بند پ براي دريافت اعتبارهاي دولتي ورزش است. هيچ گاه از اين قدرت براي اعمال فشار بر برخي مديران استفاده نکرده. کسي که لحظاتي قبل از عمل بسيار خطرناک جراحي قلب اش، من را خواست و گفت؛ «مهدي هميشه خدا را به ياد داشته باش، هميشه» و من در آن لحظه متعجب شدم از اين همه اعتقاد و خم شدم و صورت اش را بوسيدم. داستان عموي چاق و خونسردم هنوز ادامه دارد. او نمي خواهد از قهرمان بودن دور شود و شايد به همين دليل بود که در مقابل چندي از کشتي گيران المپيک ديده صاحب طلا گفت؛ «اگر ديگران قهرمان کشتي هستند، من قهرماني مديريت دارم» که از قضا اين نوع قهرماني و اين نوع مبارزه به او نزديک تر است، زيرا عموي فردگراي من ساخته شده براي مبارزه هايي تن به تن مانند کشتي... مردي که با ميني ماينرهاي سبزرنگ اش در کوچه هاي پامنار رانندگي مي کرد، حالا پير شده. دوستان اش هم همين طور. علي کفاشيان را مي گويم، اويي که بيش از چهل و اندي سال است با عمويم رفاقت دارد و رفاقت شان فراتر از پست هاي مديريتي است که آنها را نزديک هم مي نشاند. عمويم پير شده اما باز هم آماده و مهياست که ساختار نو ديگري را برافرازد. او روز 6 اسفند با راي قاطع و در ميان بهت اکثريتي که مي انديشيدند دورانش به محاق خواهد رفت و در مقابل انواع ائتلاف ها با سي و چند راي به رياست فدراسيون کشتي رسيد. هفده سال واليبال و حالا کشتي. اما قصه عمو و برادرزاده هنوز هم ادامه دارد. يزداني خرم سالخورده و يزداني خرم جوان.