پنج شنبه، 24 اسفند 1385 - شماره 1355
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: ورزش
رازي که نبايد مي دانستيد
خانه يي در ستارخان

اميرحسين ناصري

1- جلسه دو ساعته منصور پورحيدري، جواد زرينچه و امير قلعه نويي ساعت 7 عصر به پايان رسيد. پورحيدري و قلعه نويي راهي منزل شدند و زرينچه به ساختمان صداوسيما در خيابان ولي عصر رفت. لحظاتي تا آغاز برنامه 90 باقي بود. عادل فردوسي پور پرسيد؛ «چي شد جواد جان؟»، «تموم شد، فردا تو کنفرانس مطبوعاتي اعلام مي شه. من و امير بازوهاي چپ و راست منصورخان مي شيم، منصورخان هم سرمربي. امروز تا ساعت 7 جلسه داشتيم و برنامه دوساله داديم.»

2- کنفرانس مطبوعاتي آغاز شد. پورحيدري، قلعه نويي، زرينچه و نصرالله عبداللهي پشت ميز در کنار قريب نشستند. لحظه معرفي سرمربي جديد تيم استقلال رسيد. پورحيدري تکاني به خودش داد، کمر راست کرد و عينک را از روي چشم برداشت. قريب اما شوک عجيبي به او وارد کرد؛ «سرمربي جديد، آقاي اميرقلعه نويي هستن که...» رنگ رخسار سه نفر ديگر تغيير کرد اما فرقي هم نداشت؛ «آقايان پورحيدري، زرينچه و عبداللهي به عنوان مشاوران فني باشگاه فعاليت خواهند کرد...»

3- آنها اشتباه کردند. پورحيدري به منزل رفت تا شب ناآرامي را پشت سر بگذارد. زرينچه به برنامه 90 رفت تا با خوش خيالي اش شب را سپري کند اما امير قلعه نويي لحظات پرکاري را پشت سر گذاشت. کسي نمي داند در جريان مکالمات تلفني ساعت 11 شب چه اتفاقي رخ داد و جلسه نيمه شب دوشنبه و ساعت بامدادي سه شنبه چگونه سپري شد اما نتيجه اش کاملاً مشخص بود، امير قلعه نويي در يک برنامه ريزي چند ساله به صندلي سرمربيگري استقلال رسيد و بر آن تکيه زد.

طناب شاهين براي صعود

پسر دوم خانواده يي در خاني آباد اردشير بود؛ 1342. برايش شناسنامه گرفتند؛ «اردشير قلعه نويي، فرزند محمد، تاريخ تولد؛ 1342، ش ش 4431» خانواده يي پرجمعيت يعني 7 خواهر و برادر به علاوه پدر و مادر، جمعاً 9 نفر.پدرش يک «ولوو» داشت و با آن کار مي کرد و خرج زندگي خانواده پرجمعيت اش را تامين مي کرد اما روزهاي تقريباً عادي خيلي دوام پيدا نکرد. اردشير 7 ساله بود که خبر دادند پدرش فوت کرده.

از سيزده سالگي شروع کرد به کارکردن. روزي 50 تومان حقوق مي گرفت. در کنارش فوتبال را نبايد فراموش کرد.

اردشير لارودي و ابوطالب اولين کساني بودند که او را براي تيم هاي پايه يي راه آهن انتخاب کردند و بعد ناصر ابراهيمي، نخ را گرفت و او را به تيم بزرگسالان راه آهن برد. او در سال 1360 به تيم ملي جوانان دعوت شد که نمايش قابل قبولي هم از خود ارائه کرد اما چند ماه بعد، قسمت يک طور ديگر به حمايت از او برآمد. ناصر ابراهيمي در اسفند 1360 از راه آهن به شاهين رفت. ابراهيمي از ميان تمام بازيکنان نخبه يي که در راه آهن داشت تنها امير قلعه نويي را به شاهين برد. شاهين ملي پوشان زيادي در آن روزها داشت، نادر فريادشيران، دينورزاده، نصرالله عبداللهي، صادقي، حميد مجدتيموري و علي حيدري از اين جمع بودند.

سال اول و دوم فعاليت ابراهيمي در شاهين پرتنش بود. او سال 63 شاهين را رها کرد و رفت و جاي خود را براي مدت کوتاهي به محراب شاهرخي سپرد. او نيز بعد از چند ماه جاي خود را به نصرالله عبداللهي داد. در اين سال ها شاهين جوان شده بود. پس از خداحافظي صادقي و رفتن دينورزاده، اردشير 22 ساله به عنوان کاپيتان تيم انتخاب شد.او اواسط ليگ سال 66 پس از پيروزي

2 بر صفر برابر پرسپوليس، شاهين را ترک کرد و به السد قطر رفت.

حرکت به سمت استقلال

زمستان 1367 او به تهران بازگشت و اين بار آدرس باشگاه استقلال در دستش بود. پاي ميز قرارداد نشست و با رقمي حدود 150 هزار تومان پيراهن آبي را بر تن کرد. اولين بازي اردشير به عنوان بازيکن استقلال در تاريخ 19/12/1367 مقابل پرسپوليس رقم خورد. اين بازي که در مرحله يک چهارم نهايي جام حذفي برگزار مي شد به پنالتي کشيده شد و امير پنالتي اش را از دست داد. در تيم آن روز استقلال به جز قلعه نويي، يکه، اردستاني و شکورزاده ديگر نفراتي بودند که سابقه بازي در شاهين را داشتند. اما اين بازيکن خلاق تا پايان دوره بازيگري اش تنها 19 بازي ملي را در کارنامه ثبت کرد که اتفاقاً 18 بازي آن در سن 30 سالگي به بعد رخ داد. امير اولين بار توسط ناصر ابراهيمي در سال 1364 به تيم ملي «ب» دعوت شد.

او در ارديبهشت ماه سال 1365 همراه تيم ملي به چين سفر کرد و اولين بار پيراهن تيم ملي الف را بر تن کرد اما تا سال 1372 هيچ گاه مجدداً به تيم ملي فراخوانده نشد يعني 21/6/1372 ديدار ايران - بوسني هرزگوين که با سرمربيگري علي پروين انجام شد. در کارنامه قلعه نويي تنها يک گل زده آن هم به کويت ديده مي شود.

در سالار دره چه گذشت

او در سال 1368 دچار مصدوميت شديدي شد. قلعه نويي دو مرتبه مصدوميت جدي را تجربه کرد که يک بار آن در سال 1373 بود؛ «اولين باري که او را ديدم سال 1368 بود. نازي آباد، کوچه اشرف، پلاک 3، يک خانه 40-30 متري. زانوي امير ايراد داشت و من به منزلشان رفتم تا حالش را بپرسم.» کاظم اوليايي آن روزها به عنوان مدير ورزشي باشگاه منصوب شده بود. اواخر سال 1369 و اوايل 1370، استقلال خود را آماده حضور در رقابت هاي جام باشگاه هاي آسيا مي کرد؛ «قرار بود براي بازي ها برويم بنگلادش، تصميم گرفتيم پيش از سفر اردويي در يکي از نقاط ايران برگزار کنيم که به لحاظ شرايط آب و هوايي نزديک به بنگلادش باشد.» به اين ترتيب سالاردره مازندران براي برپايي اردو انتخاب شد. اردوي 20 روزه استقلالي ها در سالاردره بدون حاشيه نبود و اتفاقاً، اميرقلعه نويي در بطن وقايع اردو قرار داشت. صادق ورمزيار آن روزها را چنين به ياد مي آورد؛ «شاهرخ مجدداً از پرسپوليس به استقلال بازگشته بود. او قاعدتاً کاپيتان تيم مي شد اما چنگيز و قلعه نويي معتقد بودند او تعصب استقلالي ندارد و نبايد کاپيتان شود.» دسته بندي آغاز شد. قلعه نويي با چنگيز ارتباط بيشتري داشت. اين دو در همان موقع شرکت واردات و صادراتي را با مشارکت همديگر تاسيس کرده بودند؛ «بله، محل شرکت شان هم در خيابان طالقاني بود.» اين شراکت يک سال هم دوام نياورد ولي در دوره اردويي سالاردره موجب تشکيل يک گروه براي گرفتن بازوبند کاپيتاني شد؛ «وقتي شاهرخ حضور داشت به دليل هم پست بودن، جاي امير تنگ مي شد و او را در سايه قرار مي داد. البته ما يکي دو روز بعد، از درگيري بين شاهرخ بياني و امير قلعه نويي مطلع شديم.» کاظم اوليايي نيز درگيري هاي سالاردره را تاييد مي کند؛ «در آن اردو نفرات اضافي داشتيم که بايد حذف مي شدند. 4 ، 5 نفر روي لبه تيغ بودند به همين دليل دسته بندي شد. يادم مي آيد يک شب تا ساعت 2 بعد از نيمه شب جلسه داشتيم که اگر اقدام به موقع پورحيدري نبود، تيم از هم پاشيده مي شد.»

نقش سوناي زعفرانيه در پيشرفت امير

اين مورد آخرين باري نبود که امير قلعه نويي تيم را به چند دستگي کشيد. سال 1372، پس از رفتن نسل قديم استقلال، نوبت به همدوره يي هاي ژنرال جديد استقلال رسيد که ميان خود کاپيتاني را تقسيم کنند؛ «بعد از قهرماني در جام باشگاه هاي آسيا، امير به ايجاد موقعيت براي خودش اقدام کرد. او روابط عمومي خوبي داشت و روحيه نفر اول بودنش در رسيدن به بازوبند کاپيتاني بي تاثير نبود.»

مدير استقلال رسيدن با بازوبند را ماحصل يک فعاليت با برنامه ريزي عنوان کرد. اما صادق ورمزيار سابقه بيشتري از امير در استقلال داشت. او از 12 سالگي و در تيم هاي پايه يي عضو تيم استقلال بود. رفع اين مانع براي امير کار چندان سختي به نظر نمي رسيد؛ «او فکر همه جا را کرده بود. مي دانست مي تواند به راحتي من را از سر راه بردارد. طرح دوستي با من ريخت و با هم خيلي نزديک شديم. سال 72 بود. بازوبند کاپيتاني به من رسيد اما من جلوي همه آن را به قلعه نويي دادم. ديدم او بزرگتر از من است و در فضاي دوستي، درست نيست من بازوبند را ببندم.» در همين دوران يکي از بزرگترين اتفاقات زندگي امير قلعه نويي به وقوع پيوست. محمدجواد ايرواني، رئيس هيات مديره باشگاه و قائم مقام وزارت کشاورزي، راه ورود قلعه نويي به نزديکي اش را باز گذاشت. به اعتقاد برخي از مطلعان، آشنايي و قرابت قلعه نويي با ايرواني در سوناي مشهوري در خيابان زعفرانيه اتفاق افتاد؛ «رفاقت ها نقش داشت. سونايي بود که اتفاقاً کاپ قهرماني ما در جام باشگاه هاي آسيا در آنجا نگهداري مي شد. هنوز هم آن کاپ آنجاست. اين سوناي مشهور محل ديدارهاي کاپيتان تيم با رئيس هيات مديره بود.» عده يي معتقدند قلعه نويي اخبار تيم را در ديدارهايش با ايرواني در سونا به اطلاع او مي رساند.

تلاش براي برکناري پورحيدري

بدبيني منصور پورحيدري به کاپيتانش هر روز بيشتر مي شد، اگرچه او سعي داشت اين مساله پنهان بماند. دومين مصدوميت شديد قلعه نويي باعث خانه نشيني و به تبع آن افت او شده تا زمينه براي خداحافظي يا کنار گذاشتن کاپيتان تيم استقلال آماده شد؛ «مصدوميت شديد باعث شد امير زودتر از ديگر فوتباليست ها عمر فوتبالش به سر آيد. سال 1374 يا 75 پورحيدري تصميم گرفت در ديداري که برابر پرسپوليس داشتيم از او در ترکيب اصلي استفاده نکند، او بلافاصله از موضوع مطلع شد و به من و رئيس هيات مديره (آقاي ايرواني) مراجعه کرد ولي پورحيدري زير بار نرفت.» پرويز مظلومي دستيار پورحيدري در آن روزها شرح اتفاق را اينگونه تکميل کرد؛ «آن بازي را يک بر صفر باختيم. امير نيمه دوم به زمين فرستاده شد ولي به طور مشخص در خدمت تيم نبود و به اصطلاح داخل زمين راه مي رفت. اين مساله به خاطر درگيري دوباره قلعه نويي و شاهرخ بياني هم بود. او حتي با پورحيدري پرخاشگرانه برخورد کرد.» استقلال بازي هاي آسيايي را پيش رو داشت. تيم پير استقلال که در ليگ هم نتايج خوبي نگرفته بود به مرحله نهايي جام باشگاه هاي آسيا صعود کرده بود؛ «منصور مي گفت تيم براي مسابقات ليگ پير است. براي فصل آينده بايد جوانگرايي کنيم ولي فعلاً به اين نفرات احتياج داريم.» اوليايي اگرچه در برابر اين ابهام که قلعه نويي با صحبت هايش با ايرواني و اعضاي هيات مديره، رفتن پورحيدري را تسريع بخشيد، سکوت مي کند اما پيرامون گفت وگوهايش با هيات مديره مي گويد؛ «به هيات مديره گفتم منصور بماند. آنها نپذيرفتند. من گفتم استعفا مي دهم تا مدير ديگري او را تغيير دهد.» پرويز مظلومي هم برگ ديگري را به ياد مي آورد؛ «ما در جريان کامل اتفاقات بوديم. مي دانستيم جلسات هيات مديره تشکيل مي شود ولي فرصت خواستيم که اگر در جام باشگاه هاي آسيا نتيجه نگرفتيم برويم. در اين ميان ما براي انجام يک بازي با ابومسلم بايد به مشهد مي رفتيم. آن زمان اغلب سفرهاي تيم با اتوبوس انجام مي شد ولي امير بدون اطلاع ما با هواپيما به مشهد رفت. باز هم در آن بازي منصور تصميم گرفت امير را از نيمه دوم به ترکيب اضافه کند که البته باز هم در نيمه دوم امير فقط در ميانه زمين راه رفت. پس از پايان بازي باز هم او تيم را همراهي نکرد و با هواپيما به تهران بازگشت. او و ادموند اختر که توسط منصور کنار گذاشته شده بودند کار را تمام کردند.» در چنين روزهايي قلعه نويي تلاش خود را براي تغيير سرمربي به حداکثر رساند. او براي جلب همکاري به همبازيانش رو آورد که اتفاقاً يکي از آنها صادق ورمزيار بود؛ «يک روز پيشنهاد داد که اگر بيايي و با من هماهنگ بشوي ما منصورخان را برمي داريم و دو نفري تيم را اداره مي کنيم. ولي من گفتم که منصورخان مثل پدرم مي ماند. 12 ،13 ساله بودم که زير بال و پرم را گرفت. خب او رفت و من هم به خاطر رفاقت اين مساله را با کسي در ميان نگذاشتم.»

در اولين تمرين پس از بازي ابومسلم - استقلال، بازيکنان متوجه اتفاقاتي شدند ولي در پايان زمان تمرين بود که مظلومي و پورحيدري در جريان قرار گرفتند؛ «در حين تمرين ديديم بين بچه ها پچ پچ مي شود. ما خبر نداشتيم که باشگاه منصورخان را تغيير داده. او پس از پايان تمرين به من گفت که به بچه ها بگو فردا تمرين ريکاوري داريم. اوليايي به من نزديک شد و گفت آقاي مظلومي بگذاريد فردا استراحت کنند بعد تصميم بگيريم. اين گونه شد که ما هم متوجه تغييرات شديم.» به اين ترتيب منصور پورحيدري برکنار شد و جاي خود را به ناصر حجازي داد اما مساله يي که در هاله يي از ابهام باقي مانده است اين است که توماري که گفته مي شود با تلاش قلعه نويي در جهت مخالفت با پورحيدري امضا شد، صحت دارد يا خير،

سفر به آلمان

آمدن ناصر حجازي هم در بهبود موقعيت قلعه نويي تاثيري نداشت و او بلافاصله باب مخالفت با ناصر حجازي را گشود که تا برکناري حجازي ادامه داشت. قلعه نويي که ديگر، بازنشستگي را پذيرفته بود در پي چاره يي براي رسيدن به صندلي مربيگري استقلال برآمد؛ «20 روز تمام از 8 صبح تا 6 بعدازظهر در دفتر من مي نشست و مدام تکرار مي کرد که من به حقم در استقلال نرسيدم.» و اين آغاز رفاقت نزديک ابراهيم طالبي و امير قلعه نويي بود. همين رفاقت بود که به حضور قلعه نويي بر سر تمرينات تيم بايرلورکوزن منتهي شد؛ «روزي که رودي فولر به ايران آمد امير از من خواست که مدتي به لورکوزن برود و بر سر تمرينات باير حاضر شود.برايش ويزا گرفتم و او را به آنجا فرستادم. مدتي گذشت و او گفت که دلش براي همسر و فرزندش تنگ شده. من هم براي آنها ويزا گرفتم. وقتي دوره حضور او تمام شد به من گفت مي تواني به آقاي کريستف دام بگويي يک کاغذ بنويسد که من در اين مدت سر تمرينات باير لورکوزن بوده ام؟ من با جلب نظر «دام»، نامه يي را نوشته و دادم تايپ شد و دام آن را امضا کرد. اينکه مي گويند من در کلاس مربيگري بايرلورکوزن شرکت کرده ام صحت ندارد چون باشگاه ها کلاسي براي تدريس مربيگري ندارند.» در اين زمان قلعه نويي توسط يکي از دوستانش در پرتيراژترين روزنامه کشور با کرباسچي- شهردار وقت تهران- آشنا شد و به اين ترتيب او مدتي به عنوان مشاور شهردار يکي از مناطق تهران مشغول به فعاليت بود. اين جمله معروف را بسياري از قلعه نويي شنيده اند که «من از کرباسچي ياد گرفتم با آدم هاي بزرگ کار کنم.» با بازگشت قلعه نويي از آلمان فتح الله زاده به او پيشنهاد مديريت تيم هاي پايه يي استقلال را داد؛ «جواب داد که نه، مي خواهم از بزرگسالان شروع کنم.» به همين دليل مديرعامل جديد باشگاه حکم «مشاور مديرعامل» را به نام او امضا کرد.

کودتاي سياه

از امير قلعه نويي خبر چنداني طي اين سال ها در مطبوعات ورزشي منتشر نمي شد تا زماني که بحث برکناري ناصر حجازي به ميان آمد. هرچند برکناري ناصر حجازي به تحريک عده يي از درون باشگاه و با جوسازي از روي سکوهاي تماشاگران در استاديوم آزادي صورت گرفت اما نمي توان ردي از امير قلعه نويي در اين جريانات يافت. ناصر حجازي برکنار شد و جاي خود را دوباره به منصور پورحيدري داد. ابراهيم طالبي نقل قول جالبي از پورحيدري دارد؛ «يک روز از پورحيدري پرسيدم چرا شما از امير استفاده نمي کنيد؟ او جواب داد که هر کسي با امير کار مي کند بايد دو پاسبان بگيرد که وقتي برمي گردد پشت سرش کودتا نشده باشد.» در طول اين مدت امير قلعه نويي مربيگري در تيم هاي برق تهران و کشاورز را تجربه کرد ولي هيچ کدام تجربه چندان خوشايندي براي او به حساب نيامدند. با اين حال پس از مدتي، زمان رفتن مجدد پورحيدري از استقلال فرا رسيد. فردي که آغاز و پايان دوره بازي قلعه نويي در استقلال در زمان سرمربيگري او اتفاق افتاد. استقلال در اولين دوره برگزاري ليگ برتر در نزديک ترين حالت ممکن براي رسيدن به جام قهرماني قرار داشت. استقلال در آخرين ديدار بايد در انزلي به مصاف ملوان مي رفت که حتي يک تساوي هم حکم قهرماني را به نام استقلال امضا مي کرد. پرويز مظلومي دستيار پورحيدري در آن بازي بود؛ «دو روز پيش از اينکه برويم انزلي در پيست داوديه تمرين مي کرديم. «پ» بازيکن بزرگي بود که پس از بازگشت از آلمان به صلاحديد پورحيدري روي نيمکت نشسته و اين موضوع او را به شدت ناراحت کرده بود. روز تمرين ولي الله صالح نيا- بدنساز تيم- به من گفت که فلان بازيکن گفته داغ قهرماني را به دل اينها مي گذاريم. من به پورحيدري مساله را منتقل و تاکيد کردم که شرايط عادي به نظر نمي رسد ولي منصور هميشه آدم خوش بيني بود و اين حرف را نشنيده گرفت. وقتي بازي شروع شد فهميدم که شرايط مناسب نيست ولي ديگر کاري نمي شد کرد.» استقلال داغ قهرماني را بر دل پورحيدري گذاشت و نيمه شب همان ديدار و بامداد فرداي آن روز جلسه فوق العاده يي در باشگاه استقلال تشکيل شد.

دعوت به خانه يي در ستارخان

با رفتن منصور پورحيدري، علي فتح الله زاده براي بار دوم ابراهيم طالبي را فراخواند- او يک بار پس از رفتن حجازي با زرينچه، مربيان تيم شدند- و مربيگري استقلال را به او سپرد؛ «فتح الله زاده گفت که يکي از اين چهار نفر را بياور. چنگيز، بيژن طاهري، جواد زرينچه و امير قلعه نويي، چهار نفري بودند که مديرعامل باشگاه به من پيشنهاد داد. هرچند بسياري من را از اين کار منع کردند ولي امير انتخاب من به عنوان همکار بود. او پس از پيشنهاد من گفت که مي خواهم هميشه با هم کار کنيم.» پيش از ديدار نيمه نهايي جام حذفي استقلال برابر فجر سپاسي شيراز اتفاق جالبي در جريان يکي از تمرينات استقلال رخ داد؛ ديدم امير به همراه پاشازاده بر سر تمرين حاضر شد. من به آن موضوع توجه خاصي نشان ندادم. اما شب پيش از بازي من، امير و چراغپور در حال چيدن ترکيب بوديم که امير خواست پاشازاده جاي خرمگاه در ترکيب قرار بگيرد. از او پرسيدم چرا؟ معمولاً به ترکيب تيم برنده دست نمي زنند و اين خواست او برايم سوال بود. او تنها پاسخ داد که فقط به خاطر من.» اما پس از قهرماني، تداوم حضور براي قلعه نويي از هر چيز ديگري بااهميت تر به نظر مي رسيد، کمااينکه او تلاش هاي بسياري براي حفظ موقعيت به دست آمده داشت. «بعد از قهرماني زنگ زد و گفت به آدرسي که داد بروم. آدرس متعلق به خانه يي در ستارخان بود. سرظهر رسيدم آنجا، ساعت يک بعدازظهر بود. يادم مي آيد براي ناهار پيتزا سفارش داده بودند. در آن جلسه آقايان ل.، ک.، ق.، هـ و چند نفر ديگر(بزرگان مطبوعات ورزشي) حضور داشتند. صحبتشان را اينگونه آغاز کردند که اگر ما بخواهيم، يک نفر مربي تيم ملي مي شود و اگر نخواهيم، نمي شود. ما تشکيلات داريم. وقتي مي آييد داخل تصميم گيرنده نيستيد. ما قرارداد، بازيکن و تيم را تعيين مي کنيم. البته شما ضرر نمي کنيد. من پيشنهاد آنها را نپذيرفتم و از آن خانه خارج شدم اما امير همراه آنها ماند.»

آمدن کخ با اصرار قلعه نويي

علي فتح الله زاده، طالبي و قلعه نويي را به دفترش فراخواند؛ «من نمي توانم تيم را به شما بدهم. يا بايد اصغر شرفي سرمربي باشد يا يک مربي خارجي بياورم.» هر دو پذيرفتند که در کنار يک مربي خارجي کار کنند و کانديداي سرمربيگري استقلال نام آشنايي بود، رولند کخ. مذاکرات اوليه با توفيق سپري شد و حضور کخ تقريباً قطعي به نظر مي رسيد. اما فتح الله زاده حس مي کرد در صورت آمدن کخ و به دليل نزديک بودن او با طالبي، امير قلعه نويي فراموش شده و مسائل ناخوشايندي رخ دهد؛ «کخ مربي بزرگي بود ولي مي دانستم امير کنار مي ماند ولي ما لطمه مي خوريم. رفتم دوبي و به دوستم آقاي نورايي گفتم او يک مربي طراز اول از هلند را براي مذاکره به دوبي آورد و ما به توافقات اوليه هم رسيديم. رفتيم قراردادش هم 40 درصد پايين تر از کخ بود. از دوبي به امير زنگ زدم و پيشنهاد کردم با اين مربي به توافق برسيم. او گفت که نيم ساعت ديگر به من پاسخ مي دهد. بعد از نيم ساعت او زنگ زد که حاج آقا يا کخ يا هيچ کس. من آن مربي را رد کردم و کخ را به استقلال آوردم.» کخ آمد و دوره جديدي در استقلال آغاز شد؛ «همان فکري که مي کردم شد. قلعه نويي بيکار شد و ما لطمه خورديم.» امير قلعه نويي در جلسات معارفه شرکت نکرد. وقتي از او دليل خواستند گفت؛ «باغ کردان بودم. کار داشتم.» مردي که هميشه دوست داشت نفر اول باشد به حاشيه رانده شده بود و اين آغاز مشکلات جديد استقلال بود؛ «راه مي رفت و به فارسي ناسزا مي گفت. يک روز در حضور من و يکي دو نفر ديگر گفت که کاري تان نباشد. 3 ، 4 هفته ديگر طول نمي کشد. خودم تيم را دستم مي گيرم.» قلعه نويي پاييز سال 81 در مصاحبه يي مفصل با روزنامه ابرار ورزشي عليه کخ جبهه گيري رسمي کرد و اين پايان داستان همکاري او با کخ بود؛ «کخ بسيار عصباني شد. اردويي در کرج داشتيم که در طول اردو هم او دل به کار نمي داد. تلاش ما بي نتيجه ماند. او رفت و مشکلات ما تازه آغاز شد.»

ارتباط امير با سکوها

امير پيشنهاد علي شفيع زاده را پذيرفت و سرمربيگري استقلال اهواز را برعهده گرفت اما جو تهران چندان سالم به نظر نمي رسيد. فتح الله زاده تصميم گرفته بود از ميان پورحيدري و حجازي يکي را به عنوان مدير فني معرفي کند؛ «کخ مي گفت حجازي همان کسي است که هر روز در مطبوعات عليه ما مصاحبه مي کند.» به همين دليل پورحيدري که به تازگي از آبادان به تهران برگشته بود به عنوان مدير فني انتخاب شد؛«وقتي منصور آمد، «م.» گفت که اگر منصور بيايد و شما فصل را با کخ به پايان ببريد من به شما جايزه مي دهم.» جريانات خارج از زمين مسابقه خبر از روزهاي خوشي براي کخ نداشت. پيش از ديدار استقلال با ملوان در انزلي، سرمربي آلماني به کشورش سفر کرد. در خلال همين روزها پورحيدري در مصاحبه يي از رفتن کخ گفت که البته چند روز بعد از سوي نصرالله عبداللهي تکرار شد. مساله يي که پس از بازگشت کخ از آلمان از سوي هر دو نفر تکذيب شد. در اينجا بود که قلعه نويي به طور جدي وارد عمل شد و اين بار سکوها را نشانه رفت. يکي از ليدرهاي استقلال که آن روزها با قلعه نويي رابطه نزديکي داشت بعدها و در سال 1384در مصاحبه با روزنامه ايران ورزشي اتفاقات آن روزها را اين گونه افشا کرد؛ «ما هنوز پرينت تلفن هايمان را داريم که نشان مي دهد ايشان و رابط شان حميد محسني چند بار به هر کدام از ما زنگ زده اند. بايد اعتراف کنم تيم کخ را سه نفر بيچاره کردند؛ منزوي که در هيات مديره اخلال مي کرد، قلعه نويي که ما را با وعده هاي پوشالي خام کرد و ما ليدرها که به تيم لطمه زديم. يک هفته قلعه نويي و حميد محسني ما را از اين قهوه خانه به آن رستوران مي بردند و از اينکه اگر تيم را بگيرند چه کارها که نمي کنند. حتي به يکي از بچه ها يک موبايل دادند تا حمايتشان بکند و...

از خيابان ساقدوش تا جنگل هاي نهارخوران

به اين ترتيب کخ از تيم کنار گذاشته شد تا پورحيدري و زرينچه جايگزين او و طالبي شوند. آنها در پايان فصل در جايگاه نهمي قرار گرفتند و اين موقعيت را به کخ نسبت دادند ولي هيچ گاه بيان نکردند روزي که استقلال را تحويل گرفتند اين تيم در رده پنجم قرار داشت با دو بازي کمتر. با پايان فصل و رفتن علي فتح الله زاده قريب جايگزين او شد. قريب براي سرمربيگري استقلال با تني چند از چهره هاي مطرح مذاکره کرد ؛ ناصر حجازي، حسن روشن و منصور پورحيدري. پرويز مظلومي در اين مورد مي گويد؛ «وقتي منصورخان برگشت به من پيشنهاد داد اما من گفتم بعد از اتفاقاتي که در بازي با ملوان در انزلي رخ داد ديگر برنمي گردم. آن روز چهار نفر کانديداي سرمربيگري بودند؛ حجازي، پورحيدري، روشن و قلعه نويي. پورحيدري به توافق کامل رسيده بود ولي مخالفت يکي از اعضاي تاثيرگذار هيات مديره در نهايت به منتفي شدن حضور او منجر شد.» مذاکرات اوليه نشان مي داد که پورحيدري سرمربي بعدي استقلال باشد اما اتفاقات نيمه شب دوشنبه، به معرفي امير قلعه نويي در صبح روز سه شنبه منتهي شد. ابراهيم طالبي از وقايع حاشيه يي آن روزها هنوز به تلخي ياد مي کند؛ «علاوه بر سکوها او ميان بازيکنان نيز نيروهاي خود را داشت. ف.، د.، م.، کساني بودند که بعدها آمدند پيش من براي صلاحيت. مي گفتند که شب هاي بازي جلسه داشتيم و بيشتر کارها زير سر «م.» از قديمي هاي تيم بود.» به اين ترتيب امير قلعه نويي سرمربي تيم شد و از برنامه يي 3 ساله براي قهرماني تيمي که هميشه در کورس قهرماني است سخن گفت. او طي اين مدت بازيکنان بسياري را آورد که بعدها حتي نامشان از ذهن خيلي ها پاک شد و حتي دليلي براي قانع کردن افکار عمومي به زبان نياورد. سبو شهبازيان، فابريسيو، گومز، سعيد لطفي، شاهين خيري، مصطفي اکرامي و بسياري ديگر براي چه به استقلال آمدند و به چه دليل رفتند براي خيلي ها روشن نيست، حتي کسي نمي تواند توضيح دهد که دليل رفتن افرادي چون سامره، نيکبخت واحدي، نوازي و... از استقلال چه بوده است. هرچند دليل اش کاملاً مشخص باشد. تيم استقلال با هدايت او در سال اول مقام نايب قهرماني را کسب کرد. در فصل دوم نيز نايب قهرمان شد اما در ميانه فصل، زمان اختلافات او با سکوها بود. کساني که با او رابطه نزديکي داشتند در بازي با برق شيراز از فروردين 1384 عليه اش شعار دادند و اختلافات تا چند هفته يي ادامه داشت. پس از بازي با برق شيراز در ورزشگاه آزادي که به پيروزي ميلي متري آبي ها ختم شد و حواشي بسياري داشت خبرنگار نزديک به قلعه نويي در ايران ورزشي نوشت؛ «... سپس در رختکن زمزمه شد که اينها پول گرفته بودند تا شعار بدهند، چون اميرخان جيره و مواجب آنها را قطع کرده است، شارژ شده بودند...» آيا امير قلعه نويي جيره و مواجبي پرداخت مي کرده که قطع کرده باشد؟ اين سوالي بود که نتايج شفافي در پي داشت. بلافاصله حجازي و فتح الله زاده از سوي تيم قلعه نويي متهم شدند که به تماشاگران پول داده تا به قلعه نويي ناسزا بگويند، که ناصر حجازي در تاريخ 29/11/84 پاسخ داد؛ «من آدم کوچکي هستم؟ پول مي دهم که معروف شوم؟ اگر دنبال اين قضايا بودم بيشتر از اينها که دارم داشتم. طرف انگشت کوچک من در فوتبال نمي شود. ببينيد چه ثروتي بهم زده است...» هر چند او نام کسي را به زبان نياورد ولي همه مي دانستند که منظور او کيست.

پل رسيدن به تيم ملي

پس از قهرماني استقلال در فصل سوم حضور قلعه نويي، شانس بار ديگر به او رو کرد. مسابقات جام جهاني 2006 و خاتمه همکاري ايران با برانکو، شرايط تازه يي براي بالاتر رفتن قلعه نويي مهيا کرد. براي همه مشخص است که انتخاب امير قلعه نويي، ماحصل خردجمعي نبود. اين يک نظريه است؛ «آقاي ل. با داريوش مصطفوي روابط حسنه يي داشت. او چند نفر را به مصطفوي پيشنهاد کرد که نفر آخر امير قلعه نويي بود ولي مشخص است که امير نفر مورد نظر آقاي ل. است. وقتي افشين پيرواني سه بازي آخر تيم ملي را در صدا و سيما تفسير مي کند و بلافاصله پس از انتخاب قلعه نويي او وارد کادر فني مي شود براي من مسجل مي شود که باند خانه ستارخان نقش غيرقابل انکاري در انتخاب امير داشته.» ولي يک نظريه ديگر هم اين است؛ «آقاي ايرواني از نفوذ بالايي نزد محمود احمدي نژاد برخوردار بوده و هست. حتي نامه يي وجود دارد که رئيس جمهور دستور داده است که براي انتخاب اعضاي هيات مديره استقلال با وي مشورت شود. مطمئنم محمدجواد ايرواني همان فردي است که قلعه نويي را به نيمکت تيم ملي هدايت کرده است.»

پرسش هاي بي پاسخ

اين روزها امير قلعه نويي شرايط بدي را تجربه مي کند. استقلال را دوست ندارد از دست بدهد ولي گويا مجبور است. فشار بيروني عليه او هر روز بيشتر مي شود. او همه حرف ها را به شوخي(،) تعبير مي کند و ترسي از وقايع پيرامونش ندارد. شايد يک روز او مجبور شود پاسخ دهد که انتخاب مسعود اقبالي به عنوان مربي استقلال و سپس حضور بر سر کلاس هاي مربيگري وي ربطي به هم داشته اند يا خير، او امروز در مخمصه سختي گير افتاده است، آيا روزي پاسخ خواهد داد که چرا پس از پايان جام حذفي سال 81 به شاهرخ خسروي زنگ زد و از او خواست سر تمرين تيم، او را تشويق کنند؟

بررسي رفتار و گفتار مربيان تيم ملي در گذشته
چرا آنها گاف نمي دادند

مهدي زعيم زاده

در دنياي امروز يک مربي فوتبال مي تواند به غير از کسب نتايج ضعيف با کارهاي ديگري هم خودش را در مخمصه بيندازد و شرايطي به وجود بياورد که موجي از انتقادات به سمتش سرازير شود. رسانه ها باعث مي شوند تا يک حرف نسنجيده يک مربي بازتاب گسترده يي در جامعه پيدا کند و او را با دردسرهاي بزرگي روبه رو کند و روزگار را آن چنان بر يک مربي سياه کند که کسب بدترين نتايج هم نمي توانست چنين بلايي سرش بياورد. آنچه باعث شد گلن هادل سرمربي انگليسي در جام جهاني 1998 جاي خود را به کوين کيگان بدهد نتايج اين مربي نبود بلکه يک اظهارنظر ناپخته از اين مربي درباره معلولان موجب شد هادل شغلش را از دست بدهد. انگليس و ايران هم فرقي نکند چنين مشکلي مي تواند براي هر مربي يا بازيکني در هر نقطه دنيا به وجود بيايد.

انتشار نزديک به 20 روزنامه ورزشي و سرويس هاي ورزشي روزنامه هاي سياسي و همچنين برنامه هاي تلويزيوني موجب شده که مربيان ديگر مثل گذشته فرصت ويرايش و مضمضه کردن صحبت هايشان را نداشته باشند و همين مساله عاملي شده که شاهد خلق «گاف»هاي عجيب و غريبي از سوي بعضي ها باشيم.

داستان امير قلعه نويي هنوز کهنه نشده، ادبيات نه چندان مودبانه سرمربي تيم ملي و استفاده از کلمات اشتباه از سوي او در برنامه نود 23 بهمن ماه موجب شد که قلعه نويي شديدترين انتقادها را نثار خودش کند. به هر حال براي روزنامه نگاران قابل پذيرش نبود که مربي تيم ملي آن گونه صحبت کند و تا آنجايي که توانستند از او ايراد گرفتند. در همان روزها عده يي تلاش کردند که مشکل به وجود آمده را گردن نود بيندازند و استدلال شان هم اين بود که اگر دست اندرکاران اين برنامه با قلعه نويي تماس نمي گرفتند و او را رودرروي محمد مايلي کهن قرار نمي دادند اين بلوا به پا نمي شد.

احتمالاً تقصير عادل فردوسي پور بود که ميهمان تلفني برنامه اش احترام طرف مقابلش را نگه نداشت و در جملاتش آن گاف هاي تاريخي را به جا گذاشت. قديمي هاي فوتبال معتقدند اگر در دهه 40 و 50 برنامه نودي وجود داشت و مربي آن برنامه با مربيان وقت تيم ملي هم صحبت مي شد و از آنها انتقاد مي کرد هرگز چنين گاف هايي خلق نمي شد. در واقع مشکل اصلي اينجا است که زمانه تغيير کرده و حرفه يي شدن فوتبال و از بين رفتن يک سري از اصول سبب شده که بين ادبيات و رفتار دسته يي از مربيان کنوني فوتبال ايران با اسلاف آنها در سي، چهل سال پيش فرسنگ ها فاصله باشد. آنهايي که سن شان اجازه مي دهد و با مربيان سابق تيم ملي نشست و برخاستي داشته هرگز چنين گاف هايي را از آنها به ياد نمي آورند و بر اين باورند که شخصيت آن مربيان به گونه يي بوده که به وجود آمدن چنين اشتباهاتي غيرممکن بود.

بد نيست مروري بر احوالات برجسته ترين مربيان تيم ملي در دهه هاي 40 ، 50 و 60 داشته باشيم.

صدقياني؛ تحصيلکرده در بلژيک و ترکيه

حسين صدقياني اولين مربي تيم ملي ايران بين سال هاي 1320 تا 1337 هدايت تيم ملي را برعهده داشت و بعد هم به عنوان سرپرست و مدير در کنار تيم ملي بود. پدرش حاج رسول صدقياني از سران نهضت مشروطه در تبريز بود و صدقياني سال ها در بلژيک فوتبال بازي کرد و در اين کشور و ترکيه تحصيلات عاليه را پشت سر گذاشت، او ترکي و فرانسوي را به خوبي بلد بود و با انگليسي و آلماني هم آشنايي داشت. صدقياني استاد تربيت بدني بود و به همين علت او را استاد صدا مي زدند و در مجموع طرز سلوک را به خوبي بلد بود. از صراحت لهجه صدقياني هم خاطرات جالبي به جا مانده.هنگامي که او سرپرستي تيم ملي را بر عهده داشت و اعضاي تيم ملي ميهمان سفير ايران در هنگ کنگ بودند او براي اينکه از بي توجهي سفارتخانه به تيم ملي فوتبال به نحوي انتقاد کند تا کسي هم دلخور نشود با همان لهجه ترکي شيرين اش خاطره يي از هيتلر و نوع برخوردش با ورزشکاران تعريف کرد و با شوخي و خنده به سفير فهماند که ارزش ورزشکاران از سياستمداران بيشتر است و او را شرمنده کرد.

فکري؛ ليسانسه ادبيات

استاد حسين فکري که در دهه 40 به طور متناوب سرمربيگري تيم ملي را برعهده داشت ليسانسه ادبيات از دانشگاه تهران بود. در واقع شغل اصلي او معلمي محسوب مي شد. مرحوم فکري بسيار ساده و متين حرف مي زد و رفتار مي کرد و در صحبت کردنش هم عادت داشت که با همان لهجه تهراني و به طور ساده و شيرين حرف بزند. اردشير لارودي روزنامه نگار قديمي خاطره جالبي از نوع صحبت کردن فکري نقل مي کند؛ «پس از حضور تيم ملي در المپيک توکيو جشني براي اين تيم ترتيب داده شد بسياري از بزرگان کشور و دستگاه ورزشي در مراسم حاضر بودند و از مرحوم فکري خواستند که بالا بيايد و صحبت کند، او اول معذب بود. در ابتدا از همه خواست که اجازه بدهند او آنطور که بلد است حرف بزند. فکري يک ساعت با همان ادبيات محاوره يي اش صحبت کرد حرف هايش آنقدر شيرين بود که همه مجذوب شدند. بعدها مرحوم فکري سال ها در کيهان ورزشي قلم زد و نويسنده بسيار خوبي بود او در مربيگري هم يک معلم بود و در مجموع به «مربي محوري» اعتقاد داشت.»

تربيت يافتگان دانشکده افسري

محمود بياتي دو دوره هدايت تيم ملي ايران را برعهده داشت. در سال 1347 تيم ايران را براي اولين بار قهرمان جام ملت هاي آسيا کرد و در سال 1351 به همراه تيم ملي در بازي هاي المپيک مونيخ شرکت کرد. بياتي فن بيان بسيار قوي داشت و با همين فن بيان بازيکنان را اداره مي کرد. او تحصيلکرده دانشکده افسري بود. در سال هاي بعد هم بودند مربياني که با داشتن تحصيلات در دانشکده افسري روي نيمکت تيم ملي نشستند، در واقع حضور در تيم پاس بازيکنان آن دوره را در اين ميسر قرار مي داد که در دانشکده افسري مشغول تحصيل شوند و مربياني چون حشمت مهاجراني و حسن حبيبي که در دهه هاي 50 و 60 روي نيمکت ملي نشستند از اين امتياز بهره مند بودند. در اين ميان مهاجراني يک ويژگي برجسته داشت آن هم روابط عمومي عالي او بود.

او مثل يک روانشناس متبحر عمل مي کرد و با رفتار و گفتار معقولانه خود از يک جايگاه قابل تحسين در جامعه فوتبال برخوردار بود. در واقع هيچ گاه حرف نسنجيده و رفتار زننده يي از اين مربيان ديده نشده، حتي اگر بعضي از آنها مثل مرحوم فکري در برخوردهايش با بازيکنان تندي هم مي کردند و گهگاه چند کلمه درشت هم نثار شاگردانشان مي کردند اما در رفتار اجتماعي آنها هيچ ايرادي ديده نمي شد.

از مرحوم رنجبر و ديگر مربيان آن سال هاي تيم ملي هم کسي رفتار يا کلام زشتي به ياد ندارد که در اين ميان بايد به پرويز دهداري اشاره کرد؛ او به راستي معلم اخلاق بود.

دهداري، معلم اخلاق واقعي

آنهايي که از نزديک با پرويز دهداري سروکار داشتند همگي بر اين باورند که دهداري انساني بود از جنس ديگر و کاملاً با بقيه فرق مي کرد. هيچ گاه يک کلمه تند و سخيف از او شنيده نشد. او بيشتر يک مربي ذهني بود تا ضمني. با قدرت سخنوري و شخصيت بالايي که داشت تيمش را اداره مي کرد. مانوس بودن با حافظ و مولوي موجب شده بود که پرويز دهداري به يک سخنور ماهر تبديل شود. او دو دوره مربيگري تيم ملي را بر عهده داشت و در هر دوره هم سياست کاري اش بر پايه نظم و احترام استوار بود. او بيشتر از اينکه بخواهد با مسائل فني تيمش را تجهيز کند با شيريني گفتارش روي بازيکنانش تاثير مي گذاشت و نتيجه هم مي گرفت. دهداري در دوره اول در سال هاي 50 و 51 سرمربي تيم ملي بود و در دوره دوم در دهه 60 اين سمت را بر عهده گرفت. در دهه 60 به دفعات از دهداري خواسته شد که سرمربي تيم ملي شود اما او نپذيرفت تا اينکه در سال 1365 اصرار مسوولان فدراسيون دهداري را مجاب کرد روي نيمکت تيم ملي بنشيند.

او بر اين باور بود که جوان هاي امروزي نمي توانند پيرمردي مثل او را تحمل کنند اما مسوولان فدراسيون اعتقاد داشتند که قدرت جادويي صحبت هاي دهداري باعث خواهد شد که او در يک ملاقات تمامي اين جوان ها را مسحور کند. دهداري بر نظم بسيار تاکيد داشت و همين مورد موجب شد که بين او و بعضي از بازيکنان اختلافاتي هم به وجود بيايد و در آن سو اخلاق و نظم او بستري را فراهم کرد تا بسياري از بازيکنان جوان بتوانند خود را به فوتبال ايران معرفي کنند، بي دليل نيست که تمامي شاگردان دهداري از او به نيکي ياد مي کنند و همواره نام مرد اخلاق به وي اطلاق مي شود؛ مردي که براي اداره تيم ملي بر اين اصول پايبند بود، اول نظم و دوم نظم.

فرهنگ سازي در باشگاه ها

در آن سال ها که اين مربيان بزرگ با چنين منشي هدايت تيم ملي را بر عهده داشتند در تيم هاي باشگاهي هم چنين جوي حاکم بود. در واقع اخلاق مداري در باشگاه ها باعث مي شد که اين جريان به تيم ملي هم سرايت کند. از مکتب باشگاه شاهين و خصوصيات دکتر اکرامي زياد گفته و نوشته شده، او ابتدا تحصيل شاگردانش را مدنظر داشت و فوتبال بازي کردن در اولويت دوم قرار داشت. بازيکنان پاس هم که به طور خودکار وارد دانشکده افسري مي شدند و تحصيلات عاليه را مي گذراندند. دو باشگاه مهم ديگر دارايي و تاج نيز به مسائل فرهنگي توجه داشتند البته نه به اندازه شاهين. اطلاق پيشوند فرهنگي - ورزشي به اين باشگاه ها کاملاً منصفانه بود و در اين ميان راه آهن چون تيمي کارگري بود مثل ديگر باشگاه ها در اين زمينه فعال نبود. به هر حال وضعيت حاکم بر باشگاه ها در آن دوران موجب مي شد که سواد و شخصيت ملاک اصلي انتخاب کاپيتان يا مربي يک تيم باشد و هرگز يک بازيکن کم سواد کاپيتان تيمي مثل شاهين نمي شد. همان طور که در تيم ملي مربيان اخلاق گرا در مسند کار قرار داشتند در باشگاه ها هم چنين مردان بزرگي ديده مي شدند. يکي از آنها مهدي اسداللهي بود، او را بايد باني باشگاه پاس بدانيم. سرهنگ اسداللهي که تحصيلکرده دانشکده افسري بود نظر ويژه يي هم به ادبيات داشت و در کلاس درس بديع الزمان فروزان فر حاضر مي شد و فردي کتابخوان بود. او فرانسه هم را به خوبي مي دانست و نويسنده يي بزرگ و مترجمي زبردست بود و هست. اسداللهي هم از آن دسته مربياني بود که بيش از اينکه تکنيک را مدنظر داشته باشد روي ذهن شاگردانش کار مي کرد و پاسي هاي قديمي همگي به اتفاق از تعاليم استاد اسداللهي به نيکي ياد مي کنند. فرامرز ظلي دروازه بان پاس در آن سال ها ضمن تحسين شخصيت و آقامنشي اسداللهي مي گويد؛ «هميشه يک خاطره از ايشان به ياد دارم آن زمان پاس تيم گردن کلفتي بود و با بزرگاني همچون حبيبي، مهاجراني، ياوري، مناجاتي، شرفي، شاهرخي، ميرزاحسن و... يک روز با يک تيم از شوروي بازي داشتيم تمامي بزرگان تيم مي دانستند که تا وقتي مربي اسم آنها را نخوانده نبايد لباس عوض کنند يک بار يکي از دوستان قبل از اينکه ترکيب تيم اعلام شود لباسش را عوض کرد. آقاي اسداللهي وقتي ترکيب را خواند اثري از اسم ايشان نبود و او از روي سکوها بازي را تماشا کرد تا متوجه شويم که تصميم گيرنده اصلي مربي است جالب اينکه هيچ کس هم از اين رفتارهاي مربي دلخور نمي شد و به خود اجازه نمي داد که واکنش نشان دهد.»

اسداللهي تا همين چند سال پيش در نشريه کيهان ورزشي قلم مي زد. منصور اميرآصفي نيز ديگر مربي است که بايد از او نام برد. جلال طالبي مربي تيم دارايي نيز فردي باسواد و باشخصيت بود که به خوبي اهميت کلام را مي شناخت و از آن استفاده مي کرد. حضور اين مربيان اخلاق گرا در باشگاه ها باعث مي شد که اين ويژگي در تيم ملي به اوج برسد. جعفر کاشاني مدافع سابق تيم هاي ملي، شاهين و پرسپوليس بر اين اعتقاد است که فرهنگ سازي در باشگاه ها عاملي اصلي اين مساله بود تا مربيان بزرگي در راس تيم ملي قرار بگيرند و اين موجب مي شد بازيکنان ملي داراي هويت باشند و حتي لباس پوشيدن آنها تابع يک سري اصول باشد. کاشاني عنوان مي کند هم اکنون در باشگاه هاي بزرگ اروپا مثل رئال مادريد و حتي تيم هاي بسکتبال حرفه يي روي مسائل فرهنگي کار مي شود اما در ايران اين نکته فراموش شده. چرا که اگر روي يک ورزشکار از نظر رواني و شخصيتي کار شود او آمادگي بهتري براي پذيرش کارهاي فيزيکي پيدا مي کند و کار فرهنگي يک بستر مناسب براي انجام کارهاي تکنيکي فراهم مي کند.

جالب اينکه بازيکنان دهه 40 و 50 از اخلاق و شخصيت مربيان خارجي در ايران هم به نيکي ياد مي کنند. کاشاني عنوان مي کند مربياني چون اوفارل و نتو در سطح بالايي از فرهنگ بودند و يک نظم و اصول را بر کل تيم حاکم مي کردند و به بازيکنان شخصيت مي دادند. فرامرز ظلي در مورد رايکوف مي گويد؛ «او يک غيرايراني بود اما بسيار منظم و باشعور بود و در تحول فوتبال ايران بسيار نقش داشت.»

زمانه عوض شده اما...

اينکه انتظار داشته باشيم مربيان کنوني فوتبال ايران هم رفتار و شخصيتي مثل اسداللهي و مرحوم پرويز دهداري داشته باشند چندان با شرايط امروز جامعه و فوتبال جور درنمي آيد و شرايط کاملاً عوض شده و به همين علت نبايد توقع داشت در اين دوره هم مربيان معلمان اخلاق هم باشند. در واقع تفاوت فوتبال حرفه يي امروز و فوتبال آماتور ديروز موجب شده که مسائل فني، حرفه يي و اقتصادي در اولويت قرار بگيرند. اين همان نکته يي است که جعفر کاشاني بر آن تاکيد دارد.

فرامرز ظلي نيز معتقد است که اصولاً تعريف مربي در دهه 40 و 50 به گونه يي ديگر بود؛ «وقتي نام معلم به کسي اطلاق مي شود فرد موردنظر حتماً بايد داراي ذات و شخصيت والايي باشد و در کنار آن مي توانيم مسائل علمي را هم به آن اضافه کنيم که جمع اين دو مي شود يک انسان فرهيخته که نامش مربي مي شود. مربي با معلم فرق مي کند و مربي بايد معلم هم باشد. اين اصولي است که در آن سال ها رعايت مي شد و اگر جوان ها تاريخ را مطالعه کنند با آن آشنا مي شوند اما مشکل ما اين است که جوانان ما تاريخ را دوست ندارند. من الان با 65 سال سن هنوز تحت تاثير تعاليم مربي ام منصور اميرآصفي هستم.»

با اين حال مي توان از مربي هاي تيم ملي توقع داشت که در مکالماتشان از چارچوب ادب خارج نشوند و حداقل «کلهم» را «کل يوم» نگويند. اردشير لارودي در اين باره مي گويد؛ «در تمامي اروپا وقتي يک دوره مربيگري برگزار مي شود در کنار مسائل فني به مربيان نکاتي ديگر هم آموزش داده مي شود، نحوه برخورد با رسانه ها و چگونه صحبت کردن از مواردي است که روي آن تاکيد دارند و مربيان حتماً بايد آن را ياد بگيرند. اينگونه نيست که يک نفر مربي تيم ملي شود ولي درست حرف زدن را بلد نباشد و در واقع حضور در کلاس هاي مربيگري موجب مي شود که مربيان از نظر رفتاري هم در سطح قابل قبولي باشند و به ندرت چنين رفتارهايي که بعضي اوقات ما از مربيانمان مي بينيم از مربيان سطح بالاي اروپايي ديده مي شود.» حجم وسيع رسانه ها باعث شده که ديگر مربي فرصت ويرايش صحبت هايش را نداشته باشد. مربيان دهه 60 تيم ملي ايران هرگز به اندازه مربي امروز تيم ملي تريبون در اختيار نداشتند و نمي توانستند خودشان را عرضه کنند تا مورد نقد قرار گيرند. از برنامه هاي زنده تلويزيوني خبري نبود و نهايتاً چند هفته نامه ورزشي وجود داشت که مربيان براي مصاحبه کردن با آنها از فرصت کافي براي فکر کردن برخوردار بودند و حتي مي توانستند از اطرافيان خود هم براي بهتر صحبت کردن کمک بگيرند و معمولاً خود روزنامه نگاران هم اظهارنظرهاي مربيان تيم ملي را ويرايش شده به چاپ مي رساندند و در برنامه هاي تلويزيوني هم که زنده نبود فرصت چنين کاري وجود داشت. اما هم اکنون امير قلعه نويي هر روز با ده ها خبرنگار و دوربين روبه رو است که به او فرصت هيچ گونه ويرايشي نمي دهند و آماده اند که «واو به واو» حرف هاي او را بلافاصله به اطلاع مخاطبان برسانند و اشتباهاتش را بزرگنمايي کنند. اينجاست که کار يک مربي سخت مي شود و اگر فردي فن بيان خوبي نداشته باشد بايد خود را آماده روبه رو شدن با مشکلات ريز و درشت کند. به همين دليل بود که علي پروين کمتر حاضر مي شد با خبرنگاران هم کلام شود. به دفعات تصوير او را در حال فرار کردن از دست دوربين هاي تلويزيوني ديده ايم. او که مي دانست سخنور ماهري نيست و احتمال دارد در صحبت هايش اشتباهي داشته باشد سعي مي کرد کمتر خود را در چنين موقعيتي قرار دهد. پروين هرگز در يک برنامه زنده تلويزيوني حاضر نشده و مصاحبه کردن با او کار دشواري است. در واقع مصاحبه کردن با پروين يکي از افتخارات مهم خبرنگاراني است که با اين اسطوره فوتبال ايران رابطه خوبي دارند. پروين اين ويژگي را از همان ابتدا با خود داشت و کمي منزوي بود و تمامي رسانه ها و مردم هم اين اخلاق پروين را پذيرفته اند. شايد به همين دليل است که حتي يک مصاحبه چندکلمه يي او هم به دل مي نشيند و بينندگان با ولع خاصي آن را نگاه مي کنند. اين در حالي است که در فوتبال امروز دنيا حاضر شدن در کنفرانس خبري بعد از بازي جزء وظايف هميشگي مربيان است و به همين علت مربيان در تلاشند از نظر فن بيان و رفتار اجتماعي هم در سطح بالايي قرار داشته باشند. حسن روشن يکي از چهره هاي ماندگار فوتبال ايران شخصيت يک مربي را با سطح فني او در ارتباط مي داند؛ «در دهه 50 که ما فوتبال بازي مي کرديم بدون اينکه فيفا و AFC فدراسيون را تحت فشار قرار دهند اکثر مربيان کلاس ديده بودند و داراي مدرک مربيگري بودند. در آن سال ها يک دوره کلاس مربيگري از سوي آقاي دتمار کرامر در ايران برگزار شد و مربيان بزرگي از جمله آقاي مهاجراني در آن کلاس دوره ديدند. اينطوري نبود که مثل الان يک دوره صوري برگزار شود و بعد هم به مربيان مدرک بدهند و بعد مدرس دوره برود در ليگ دستيار شاگردش بشود.» گوش راست استثنايي تاج سابق ادامه مي دهد؛ «در آن سال ها باشگاه هاي ايران پر از مربيان بزرگ بود، مربياني که براي بازيکنانشان پدر هم بودند. رايکوف وقتي مي ديد يک بازيکن مشکل روحي دارد پيگير مي شد. اگر با همسرش اختلاف داشت مي رفت و حلش مي کرد. اگر مشکل مالي داشت به طور شفاف طوري که حرف و حديثي پيش نيايد براي برطرف شدن مشکل بازيکن اقدام مي کرد. مربيان بر اساس قانون مي آمدند مربي تيم ملي و باشگاه هاي بزرگ مي شدند و مثل الان نبود که با رابطه و به علت دوست بودن با فلان مسوول به چنين پست هايي برسند و طبيعتاً مشکلاتي که هم اکنون پيش مي آيد در آن دوره هرگز ديده نشد.» اين همان نکته يي است که فرامرز ظلي هم روي آن تاکيد دارد؛ «اشکال ما اين است که کوچک ها را در جاي بزرگ ها قرار مي دهيم.» بايد پذيرفت درست صحبت کردن و رفتار کردن توقع خيلي زيادي نيست.

د هگانه فوتبال در سال خوک

مهدي حدادپور

1- معروف ترين متولدين سال خوک

در سال خوک، مردان معروف بسياري به دنيا آمده اند که مرور نام آنها خالي از لطف نيست. ابتدا به سراغ آخرين بازمانده سال خوک قرن گذشته مي رويم که يک ماه قبل به رحمت خدا رفت. حسن سادات گوشه متولد سال 1290 بود که اگر تا نوروز زنده مي ماند نهمين سال خوک زندگي خود را تجربه مي کرد. بعد از او بايد از متولدين سال 1302 حرف بزنيم که معروف ترين آنها شادروان زنده ياد استاد حسين فکري است. سومين سال خوک به 1314 مي رسد که در اين سال غلامحسين نوريان هافبک سابق تيم ملي متولد شد. اما در سال 1326، ستاره هاي متولد سال خوک تعدادشان بيشتر است که در ميان آنها مي توانيم به منصور رشيدي و صفر ايرانپاک دو ستاره خوزستاني فوتبال ايران اشاره کنيم. از جمع ستارگان فوتبالي سال 1338، بايد به ناصر محمدخاني اشاره کنيم که از همه نامدارتر است ضمن آنکه فرهاد کاظمي هم متولد سال خوک است. يک گام به پيش برويم تا متولدين دوره بعد سال خوک را با هم مرور کنيم که در اين ميان بايد به نام مرداني چون خداداد عزيزي و عليرضا منصوريان اشاره کنيم. فريدون فضلي هم متولد سال خوک است. در آخرين نسل فوتبالي هاي متولد سال خوک بايد به سراغ متولدين سال 1362 برويم. مرداني که امسال 24 ساله مي شوند و در اين ميان بايد از نفراتي چون مجتبي جباري، خسرو حيدري، ميثم بائو و... حرف بزنيم. در مجموع هم اگر بخواهيم حساب کنيم در بين متولدين سال خوک، نفراتي مثل خداداد عزيزي و ناصر محمدخاني از بقيه معروف تر هستند.

2- خوک با فوتبال ما چه کرده است

جالب است بدانيد که در فوتبال ما، سال خوک در يک نکته مشترک بوده و آن هم آنکه فوتبال، بعد از يک دوره تلخ ناکامي در اين سال حيات تازه و دوباره يي را آغاز کرده است. از سال 1326 آغاز مي کنيم که طي آن فوتبال ايران اولين گل رسمي و ملي خود را توسط اميرمسعود برومند به ثمر رساند. به سال 1338 برويم. تيم ملي فوتبال ما در سال 1337 در بازي هاي آسيايي 1951 توکيو شکست بسيار سخت و تحقيرآميزي را برابر حريفان خود پذيرفته بود اما در سال 1338 نتايج خوبي در مسابقات جام ملت هاي 1960 آسيا در دور مقدماتي گرفت. تا سال 1350 پيش مي رويم. در سال 49 فوتبال ما از دور اول رقابت هاي آسيايي بانکوک حذف شده بود اما در سال 50 فوتبال ما احيا شد و بعد از قهرماني در جام بين المللي کوروش به يک قدمي صعود به مسابقات المپيک 1972 مونيخ رسيد. دو دوره بعدي سال خوک در فوتبال ما يک نقطه مشترک دارند. در اين دو دوره فوتبال ملي تعطيل بود اما مسابقات باشکوه تهران و ليگ کشور در سال هاي 62 و 74 باعث شد که اساس تيم ملي فوتبال به نيکي و درستي براي نسل آينده پي ريزي شود. ترکيب دو تيم ملي بسيار قدرتمند فوتبال در سال هاي 63 و 75 که آينده فوتبال ملي ايران را تضمين کرد، در واقع از همين سال هاي مورد نظر، ساخته شد.

3- اتفاق هاي خوب بعد از سال جام جهاني

فوتبال ما در دو دوره گذشته يي که تجربه حضور در مسابقات فوتبال جام جهاني را داشته، روزگار بسيار خوبي را در سال آينده اين رقابت ها به چشم ديده است. سال 1357 اولين حضور ما در مسابقات فوتبال جام جهاني رقم خورد. در جام جهاني صاحب يک مساوي و دو باخت شديم اما در سال بعد از جام جهاني يعني سال 1358 به رغم آنکه مدت بسياري را در دوران تعطيلي فوتبال به سر برده و چند نفر از فوتباليست هاي رده اول ملي مثل حسن روشن، دانايي فرد، حسن نظري، آندرانيک اسکندريان، ابراهيم قاسم پور، حسن نايب آقا، محمد صادقي، غفور جهاني و... را نداشتيم موفق شديم به المپيک 1980 مسکو صعود کنيم. با اين حال فوتبال ايران به تابعيت از سياست خارجي وقت دولت، مسابقات المپيک 1980 مسکو را تحريم کرد و هيچ گاه شرکت در مسابقات المپيک 1980 مسکو نصيب فوتبال ما نشد. اما دوره بعدي فوتبال ما به سال 1377 برمي گردد که صاحب يک برد و دو باخت در مسابقات جام جهاني فوتبال شديم. بعد از اين حضور در نيمه دوم سال 77 و سال 78 صاحب موقعيت هايي شايسته در فوتبال ملي بوديم. در نيمه دوم سال 77 در بازي هاي آسيايي 1998 بانکوک عنوان قهرماني را تجربه کرديم و در سال 78، هرچند در عرصه تورنمنت هاي رسمي در جداول حاضر نبوديم اما در عرصه بازي هاي دوستانه صاحب نتايج شايسته يي شديم که از جمله آنها مي توان به کسب تساوي برابر تيم هاي ملي فوتبال ژاپن، امريکا و دانمارک اشاره کرد. جالب است بدانيد که سه سال بعد در جام جهاني 2002 هر سه تيم مورد اشاره وارد مرحله دوم مسابقات شدند و دو تيم از سه تيم يعني امريکا و دانمارک به مرحله يک چهارم نهايي رقابت ها صعود کردند تا معلوم شود که در آن سال برابر حريفان نتايج شايسته يي گرفته ايم.

4- نوروزهاي خوب ملي در فوتبال ايران

فوتبال ملي ما سه بار در نوروز جدي ترين مصاف هاي خود را برابر حريفان داشته که اشاره يي اجمالي بر هر سه ديدار خالي از لطف نيست. اين توضيح ضروري است که در هر سه دوره مورد نظر فوتبال ملي ما روزگار خوبي را برابر حريفان خودش سپري کرده است. اما اولين بار در فروردين سال 1356 بود که تيم ملي براي شرکت در جشن 75 سالگي تولد باشگاه رئال مادريد به کشور اسپانيا سفر کرد و در حضور سانتياگو برنابئو، در ورزشگاه سانتياگو برنابئو ابتدا به مصاف تيم ملي فوتبال آرژانتين رفت. دانيل برتولي در دقيقه 14 دروازه ايران را گشود. اين گل از روي يک ضربه پنالتي به دست آمد که به اعتقاد خيلي ها، ناعادلانه بود اما بازي بسيار خوب بازيکنان ايران باعث شد که کار در پايان مساوي شود. محمد صادقي در دقيقه 80 دروازه آرژانتين را گشود و بازي دو تيم يک، يک شد اما در ضربات پنالتي، آرژانتين، ايران را شکست داد. لوئيز کارني گليا که سه بار با رئال مادريد قهرمان اسپانيا شده بود بعد از اين بازي به سراغ مسوولان تيم ملي آمد و عنوان کرد حاضر است با يک صد هزار دلار سرمربي اين تيم پديده شود. هاو لا نژ رئيس فدراسيون جهاني فوتبال هم اعلام کرد ايران ستودني است و پنالتي عجولانه بود. آرديلس بهترين بازيکن تيم ملي آرژانتين هم گفت؛ برابر ايران معجزه ما را نجات داد. آنها در حفظ توپ عالي بودند اما حيف که شوت زدن در چارچوب دروازه را نمي دانستند. اما دو روز بعد تيم ملي فوتبال با پيروزي برابر تيم المولوديه الجزاير تيم سوم اين تورنمنت شد. بعد از 21 سال در نوروز سال 77 هم به فوتبال گرم بوديم. تيم ملي فوتبال لحظه تحويل سال نو خود را در بين دو نيمه ديدار دوستانه برابر تيم نانت فرانسه در اين شهر گذراند. ايران با پيروزي دو بر يک برابر اين تيم که روي دو گل سيروس دين محمدي رقم خورد، روزگار خوبي را سپري کرد. دو روز بعد اما تيم ملي ايران که براي انجام سه ديدار تدارکاتي به فرانسه رفته بود در سومين ديدار خود برابر تيم گويئن کمپ فرانسه مغلوب شد. بعد از 6 سال فوتبال ايران ديدارهاي خود را در مسابقات مقدماتي جام جهاني 2006 آلمان برابر دو حريف يعني ژاپن و کره شمالي در نوروز برگزار مي کرد. حريف ابتدايي ژاپن بود که روز 5 فروردين 83 به ايران با حساب دو بر يک باخت. روز 10 فروردين هم به کره شمالي رفتيم و حريف را دو بر صفر برديم و در يک قدمي صعود به جام جهاني قرار گرفتيم.

5- روزگار سياه يک در ميان جام ملت ها

سالي که مي آيد، سال برگزاري مسابقات فوتبال جام ملت هاي آسيا است. مسابقاتي که مدت ها است روي خوش خود را به فوتبال ايران نشان نداده است. جام ملت هاي آسيا دوره چهاردهم خود را در چهار کشور جنوب آسيا سپري مي کند و براساس قاعده تلخي که در 30 سال اخير در پيش گرفته ايم يک دوره در ميان بايد ناکام باشيم و يک دوره در ميان بايد سوم شويم، طلسمي که اين بار بايد هر طور شده آن را بشکنيم. دقت کنيد. در سال 1980 به عنوان سوم جام ملت هاي آسيا رسيده ايم. در سال 1984 به ديدار رده بندي رسيديم اما با باخت به تيم ملي کويت چهارم شديم. در سال 1988 در اين مسابقات به عنوان سوم رسيديم اما در سال 1992 به تيم ملي ژاپن باختيم و از صعود به دور نيمه نهايي رقابت ها بازمانديم. سال 1996 بار ديگر در اين رقابت ها به مقام سوم رسيديم اما در سال 2000 به دنبال باخت به تيم ملي کره جنوبي از دور رقابت ها کنار رفتيم. به سال 2004 رسيديم که بار ديگر در اين رقابت ها به عنوان سوم مسابقات فوتبال جام ملت هاي آسيا رسيديم و اگر قرار بر تکرار تلخ تاريخ باشد بايد بگوييم که اين بار نوبت آن است که از دور رقابت هاي جام ملت هاي آسيا حذف شويم اما با تمام وجود آرزو داريم که اين اتفاق تلخ عملي نشود.

6- فوتبال هميشه تعطيل در نوروز سال هاي خوک

يک قاعده کلي در نوروز تمام سال هاي خوک حکايت از آن دارد که در اين سال ها فوتبال هميشه در ايام نوروز تعطيل بوده و براي اولين بار است که قرار شده تنور فوتبال در ايام نوروز داغ داغ باشد. در سال 1326 که اصلاً خبري در عيد نوروز نبود. در سال 1338 هم اوضاع همين طور بود. در سال 1350 هم نه تيم ملي نوروزي داشتيم و نه ليگ نوروزي، هر چه بود تعطيلي بود و سکوت. اوضاع در سال هاي 1362 و 1374 هم به همين منوال بود، اين در حالي است که از سال 74 به بعد که فوتبال نوروزي تعطيل بود در تمام سال هاي ديگر تا امروز هميشه گرم فوتبال در ايام نوروز بوده ايم. به خصوص در سال هاي اخير که حتي در روزهاي اول و دوم نوروز هم بازي داشته ايم. مثل سال گذشته که روز دوم عيد نماينده فوتبال کشورمان يعني صباباتري به مصاف حريف خود در مسابقات سوپرليگ قهرمانان آسيا يعني تيم الکرامه سوريه رفت و موفق نشد اين حريف را در خانه شکست دهد و با شکست دو، يک از اين حريف روزگار سختي را سپري کرد.

7- دو داربي نوروزي براي الصاق به خاطره ها

اما داربي هاي سنتي پايتخت هم دو بار با تعطيلات نوروز پيوند خورده است که يک پيروزي خوب براي پرسپوليس و يک تساوي ثمره کار دو تيم بوده تا در اين عرصه پرسپوليس، موفق تر به نظر برسد. روز 5 فروردين سال 1351 پرسپوليس و استقلال در جريان ليگ دوم منطقه يي روبه روي هم قرار گرفتند. پرسپوليس در دور رفت بازي ها، با 6 برد و يک باخت پيشتاز مطلق رقابت ها شده بود. سرخپوشان در بازي رفت هم موفق شده بودند تيم استقلال را با نتيجه چهار، يک در روز 15 بهمن سال 50 شکست دهند. اين بار ديدار دو تيم را بار ديگر پرسپوليس مي برد و اين بار دو، صفر و با دو گل صفر ايرانپاک و حسين کلاني. اما جالب است بدانيد که برد چهار، يک پرسپوليس برابر تيم فوتبال استقلال، اولين برد اين تيم در تاريخش بوده است. پرسپوليس در پايان رقابت هاي ليگ دوم منطقه يي موفق شد با 13 برد و يک باخت، صاحب بيلان عملکردي عالي و بسيار شايسته شود. اما پرسپوليس و استقلال، يک بار هم روز 7 فروردين سال 1366 به مصاف هم رفتند. اين بازي در هفته دوم مسابقات فوتبال باشگاه هاي تهران و بين دو تيمي انجام مي شد که ستاره هاي بسياري را از دست داده بودند. پرسپوليس محمد پنجعلي، حميد درخشان، شاهرخ بياني، علي پروين و ناصر محمدخاني را در اختيار نداشت و استقلال بي بهره از وجود ناصر حجازي، سعيد مراغه چيان، رضا رجبي، رضا احدي، شاهين بياني و عبدالعلي چنگيز بود. اين بازي در پايان با تساوي بدون گل به پايان رسيد و تماشاگران حاضر در ورزشگاه از حضورشان در اين عرصه به واقع پشيمان شدند.

8- مربيان ملي فوتبال در سال خوک

سال هاي 1302 و 1314 فوتبال ملي نداشتيم تا بخواهيم سرمربي ملي داشته باشيم، بنابراين از سال 1326 شروع مي کنيم که سرمربي فوتبال ملي کشورمان در اين سال مرحوم حسين صدقياني بود. 12 سال بعد يک مجاري اسم و رسم دار و بااعتبار به نام فرانس مساروش مسووليت هدايت فني تيم ملي فوتبال را در مسابقات مقدماتي جام ملت هاي آسيا در کرالاي هندوستان بر عهده داشت. مساروش از مربيان بزرگ و بنام کشور مجارستان و يکي از بهترين مربيان شرق اروپا بود. در سال 1350 يعني در پنجمين سال خوک قرن، مرحوم پرويز دهداري هدايت تيم ملي فوتبال را بر عهده گرفت. تيم ملي فوتبال در مسابقات جام کوروش کبير تحت هدايت زنده ياد پرويز دهداري عنوان قهرماني را به دست آورد اما در ششمين سال خوک قرن، تيم ملي سرمربي نداشت چراکه بازي هاي ملي فوتبال در سال 62 تعطيل بود و فدراسيون فوتبال هم در آستانه تغيير و تحولات بود. از انتهاي سال 62، محمود ياوري به تيم ملي فوتبال آمد و سرمربيگري اين تيم را بر عهده گرفت. در سال 74، اوضاعي کاملاً مشابه با سال 1362 داشتيم، فوتبال دوران انتقالي را سپري مي کرد و تيم ملي در اين دوران تعطيل بود و بنابراين سرمربي تيم ملي در اين سال نداشتيم اما از روزهاي پاياني سال، محمد مايلي کهن سرمربي تيم ملي فوتبال کشورمان شد. بايد ديد بعد از مرحوم حسين صدقياني، فرانس مساروش، پرويز دهداري، محمود ياوري و محمد مايلي کهن ششمين سرمربي تيم ملي در سال خوک چه کسي است.

9- قدرقدرت هاي باشگاهي در سال خوک

اگر بخواهيم در اين عرصه هم به نوبت عمل کنيم، بايد بگوييم که سال خوک امسال به استقلال تعلق دارد. براي توضيح بيشتر نقبي به تاريخ مي زنيم و به مقايسه مي پردازيم. در سال 1350 تيم فوتبال پرسپوليس حاکم بلامنازع مسابقات ليگ در ايران بود. 12 سال بعد اين تيم استقلال بود که در مسابقات فوتبال باشگاه هاي تهران عنوان قهرماني را به دست آورد. 12 سال بعد بار ديگر نوبت تيم فوتبال پرسپوليس تهران بود. پرسپوليس موفق شد در مسابقات فوتبال ليگ پنجم حرفه يي تيم هاي فوتبال رقيب را پشت سر گذاشته و عنوان قهرماني را در مسابقات فوتبال ليگ کشور به دست آورد. اگر به نوبت باشد، حالا نوبت تيم فوتبال استقلال است که اين دوره از سهم فوتبال را به خودش اختصاص دهد.

10- پنجمين رئيس فدراسيون سال خوک

در آخرين بخش بد نيست روساي فدراسيون فوتبال را هم در سال خوک مورد بررسي و ارزيابي قرار دهيم. فوتبال ايران در ادوار مختلف سال خوک تنها چهار رئيس داشته و بايد ببينيم پنجمين رئيس فوتبال سال خوک چه کسي است. در سال 1326 دکتر علي کني رئيس فدراسيون فوتبال کشورمان بود. او مردي بود که از روز 12 اسفند سال 1325 در فدراسيون فوتبال ايران رسماً کار خودش را آغاز کرد. دومين نفر مصطفي مکري بود که زمام امور فوتبال ايران را در سال 1338 در دست داشت. رئيس جوان فدراسيون فوتبال، 12 سال بعد در حالي که تبديل به يک مدير 50 ساله شده بود بار ديگر زمامدار امور فوتبال در ايران شد. مرد بعدي، بهروز صحابه بود که در سال 62 هدايت فدراسيون را بر عهده داشت. صحابه رئيس گذشته فدراسيون فوتبال، بازيکن قديمي تيم پاس تهران بود اما سال 74 که در واقع آخرين سال خوک به شمار مي رود، داريوش مصطفوي رئيس فدراسيون شد. حالا بايد ببينيم پنجمين رئيس فدراسيون سال خوک چه کسي است.

وقت خداحافظي کاپيتان رسيده است
از بيلبوردها بالا نرفت

مهدي رستم پور

تابستان 83 اردوي المپيک آتن برقرار بود. مدير تبليغات شرکت توليدي (...) در خوابگاه گلف مجموعه ورزشي انقلاب با عليرضا حيدري قرار داشت تا پيرو مذاکرات مقدماتي، قرارداد نهايي را امضا کنند. کاپيتان تيم ملي کشتي آزاد براي پوشيدن کت و شلوار توليدي شان و حضور بر روي بيلبوردهاي عريض بزرگراه، حاضر نبود از مبلغ مورد نظر خودش کوتاه بيايد. رقم پيشنهادي حدود 50 ميليون تومان بود اما حيدري از 80 پايين تر نمي آمد. مدير تبليغات گفت حتي با محمدرضا گلزار هم روي مبلغي در همين حدود توافق شده، آن وقت شما 80 ميليون مي خواهي؟ حيدري انگار پاسخ را در آستينش آماده داشت. گفت گلزار هواداران زيادي دارد اما ورزشکار ملي را طيف هاي گسترده تري دوست دارند. از هواداران خود گلزار گرفته تا فرض کن يک بسيجي که ممکن است به گلزار علاقه يي نداشته باشد. يعني آنهايي که به تيپ هايي مثل گلزار هيچ علاقه يي ندارند و تعدادشان هم در جامعه بسيار زياد است، به امثال حيدري علاقه مند هستند و دوستش دارند.دلايل زيادي کنار هم قرار گرفتند تا حيدري از داربست هاي فلزي نگه دارنده بيلبوردهاي بزرگ تبليغاتي بالا نرود. آنچه خوانديد فقط يکي از دلايل بود. در حقيقت همان تفاوت هاي «تيريپ گلزاري» با «تيريپ ورزشکار ملي» که حيدري روي آنها تاکيد مي کرد، باعث مي شدند تا دست او هرگز براي امضاي قرارداد نهايي گرم نشود، اما مهم ترين نکته در اين ماجرا اين بود که بعد از دهه 50 او اولين کشتي گيري بود که با چنين پيشنهاد اغوا کننده يي از سوي صاحبان سرمايه و کالا مواجه مي شد. حالا حيدري فراتر از يک کشتي گير صرف بود؛ چهره فتوژنتيک، فيزيک بدني اعجاب انگيز که گويا هنرمندي چيره دست از سنگ تراشيده اش، چشم هاي نافذ، بروبازوي اساطيري و البته تسلط به کلمه. حيدري با مطالعاتش حالا ديگر يک سخنور به تمام معنا شده. تحصيلات در رشته حقوق را هم بدجور جدي گرفته. مي خواهد وکالت کند. وکيل يک صد کيلوگرمي مورد نظر ما شاخصه هاي فراواني براي تحت تاثير قرار دادن قضات و مسير پرونده هاي قضايي دارد.زورآباد از محلات مشهور کرج است. ناحيه يي فقيرنشين که سال هاي کودکي عليرضا آنجا سپري شده. پدرش را خيلي زود از دست داد. چهار برادر هستند؛ سعيد، مجيد، وحيد با عليرضا و يک خواهر. عليرضا روحياتش را از مادري مقاوم به ارث برده که براي بزرگ کردن فرزندانش سختي کشيد و مشقات فراواني را از سر گذراند. اين حيدري آشنا و تنومند، پانزده سال قبل نوجواني لاغراندام بود که دنده هايش از زير پوست بيرون زده بودند. او سال 70 در المپياد دانش آموزان کشور به ميزباني مشهد، در وزن 51 کيلوگرم کشتي گرفت و اوت شد. عليرضا رضايي در همان مسابقات قهرمان 95 کيلوگرم شد. حيدري سال بعد در 65 کيلوگرم مدال برنز نوجوانان کشور را گرفت اما سال بعدش در مسابقات جوانان کشور به ميزباني مهاباد باز هم راه به جايي نبرد و حذف شد. سال بعد يعني سال 73 در رقابت هاي قهرماني اميدهاي کشور در 74 کيلوگرم به پژمان درستکار باخت. تنومند شدن حيدري و شکوفايي دوران قهرماني اش ماجرايي خواندني دارد که احتمالاً هنوز جايي هم عنوان نشده.او سال 1373 با مصدوميتي شديد مواجه مي شود. چند وقتي از انجام تمرينات کشتي باز مي ماند. توي حياط خاکي خانه شان، داخل دو قوطي خالي روغن نباتي سيمان مي ريزد و با يک لوله قطور آنها را به هم متصل مي کند تا هالتري درست کرده باشد، حيدري دوران مصدوميت را با همين هالتر ابداعي خاص فقرا، تمرينات بدنسازي را انجام مي دهد و بدن او استعداد خيره کننده اش در افزايش حجم عضلاني را بروز مي دهد. حيدري هيکلي خارق العاده پيدا مي کند، به کشتي برمي گردد و يازده سال متمادي در ايران به هيچ حريفي نمي بازد.کاپيتان حالا به خط آخر دوران قهرماني اش رسيده. متولد 1354 است، مديريت تالار پذيرايي که خشت به خشت آن را خودش گذاشته بر عهده دارد. براي احداث اين تالار پذيرايي که در کرج شهرت فراواني دارد، چند سال با کفش گچي و پيراهن سيماني به اردوي تيم ملي مي آمد. علاقه يي به کانديداتوري در انتخابات مختلف و پيروي از برادران خادم يا عليرضا دبير ندارد. هنوز رسماً از دنياي کشتي خداحافظي نکرده. منصور بزرگر اصرار مي کند همين حالا کفش هاي کشتي ات را بياويز و سرمربي تيم ملي شو. حيدري بدش نمي آيد يکي دو سالي هدايت تيم ملي را بر عهده بگيرد اما اين را هم نمي پذيرد که بالاي سر مربي يک مدير تيم هاي ملي هم باشد، تنها اختلاف او با منصور برزگر همين است. به همين خاطر شايد يک سال ديگر هم کشتي بگيرد. کارشناسان کشتي مي گويند او ظرفيت کسب حداقل يک مدال جهاني ديگر را دارد و اگر کوچينگ اشتباه در مسابقات جهاني 2006 نبود، عليرضا حيدري اينک فقط يک مدال با فرو ريختن رکورد تعداد مدال که در اختيار غلامرضا تختي است فاصله داشت.

روايت برادرزاده جوان از عمو ي سالخورده

مهدي يزداني خرم

در تمام سال هايي که در جريان مطبوعات، نقد و ادبيات ايران حضور داشته ام، در باب بسيار کسان نوشته ام؛ از نويسندگان فراموش شده سال هاي دهه سي تا نويسندگان و روشنفکران نام آشناي اروپايي. فکر و ذکرم ادبيات بوده و تلاش کرده ام چه به عنوان منتقد و چه در قامت نويسنده تازه از راه رسيده، از آن چيزي بنويسم که فکر مي کنم، نسبت به آن آگاهي دارم. در تمام اين چندسال و علاوه بر تمام آن چيزي که در حول و حوش ادبيات و روشنفکري با آن برخورد داشته ام، يک سوال به شکلي موتيف وار از من پرسيده مي شد - و مي شود - «شما با محمدرضا يزداني خرم، نسبتي داريد؟» اين پرسش خارج از متن هميشه من را به اين فکر مي انداخت که جامعه ادبي را به ورزش چه کار. آن هم نه يک ورزشکار مثلاً فوتبال يا کشتي يا... بلکه مديري که پشت پرده سرزمين عضلات و قدرت ها قرار دارد. اوج اين قضيه به روزي بازمي گشت که مثلاً محمدعلي سپانلو اين سوال را از من پرسيد. ميان گفت وگويي که در باب اوضاع نويسندگان بعد از به قدرت رسيدن محمود احمدي نژاد داشتيم و بعد از اينکه واکمن را براي نوشيدن قهوه خاموش کردم... نسبت من با محمدرضا يزداني خرم را کمتر کسي باور مي کند، دليل اش را درست نمي دانم و شايد به همين دليل بود که به درخواست دوستانم پاسخ مثبت دادم تا اين کلمات را بنويسم و کمي از «عمويم» محمدرضا يزداني خرم رئيس سابق و موفق فدراسيون واليبال ايران و رياست فعلي فدراسيون کشتي بگويم. عموي من و اصولاً خانواده من از قديمي ترين خانواده هاي تهران هستند، بچه هاي کوچه سالار در خيابان نواب. کل اين خانواده اعتقادات مذهبي سفت و سختي دارند که همواره و در تمام نسل هايشان با آنها بوده است. عموي من در تمام اين 27سالي که نفس مي کشم و با او آشنا هستم، يکي از عجيب ترين آدم هايي بوده که آنها را درک کرده ام. مردي که در جواني اش عاشق رانندگي و سرعت بوده و انواع مدل هاي «ميني ماينر». چنان عشقي که اغلب دوستان هم محل اش از جمله، «علي کفاشيان»، بارها از رانندگي اش با ميني ماينر سبز در کوچه ها و خيابان هاي پامنار روايت مي کنند. جالب است بدانيد که اين دلبستگي هيچ وقت از بين نرفت و حتي باعث شد او در طول چهل سال به جمع آوري انواع ماشين هاي تزئيني مدل کوچک بپردازد. اگر به خانه اش سري بزنيد با ويترين هايي شيشه يي روبه رو خواهيد شد که در آنها چند هزار ماشين و اتومبيل کوچک تزئيني از انواع مدل ها، از فورد و کاديلاک تا بنز و آئودي، از انواع اتوبوس ها تا ظريف ترين کورسي هاي مسابقه کنار هم پارک کرده اند. کلکسيوني کم نظير که البته کمتر کسي اجازه دارد به آنها دست بزند، اين وجه شاعرانه زندگي عمويم هميشه در کنار روزهاي سخت و آسان مديريت هايش قرار مي گيرد. يادم مي آيد در روزهايي که تازه رئيس فدراسيون واليبال شده بود، کمتر کسي باور مي کرد که در سال هاي بعد اين ورزش به يکي از رشته هايي تبديل شود که مردم بخواهند مسابقات ملي اش را پيگيري کنند. ماجرا از شکست تاريخي ژاپني ها مقابل تيم ايران شروع شد؛ «0-3». آن روز بود که عمويم واقعاً و از ته دل مي خنديد. پسر کوچه سالار البته آدم خونسردي است. عجله در کارش نيست و زود ميدان را خالي نمي کند. در جواني اش انواع هيات هاي مذهبي را برپا مي کرد و مدام هم در اداره ساواک در حال بازجويي بود. البته اين ممارست اش را شايد از پدربزرگ ام به ارث برده باشد که يکي از ياران هميشگي «آيت الله کاشاني» بود. اعتقادي که عمويم نيز به آن اتکا دارد و من به عنوان تنها «مصدقي» اين خاندان بارها و بارها با او بحث و صحبت کرده ام، اما از مسائل برادرزاده و عمو که بگذريم، بايد بگويم که او پله هاي ترقي را به تدريج اما محکم طي کرد. اولين شغل اش مديريت تعميرگاه مرکزي جنرال موتورز بود، در روزهاي حکومت پهلوي. از همان روزها هم بوده که مشي انقلابي پررنگ تري پيدا کرده و تلاش داشته نقش خود را با تاسيس انواع هيات هاي مذهبي و صندوق هاي قرض الحسنه ايفا کند. جالب است بدانيد که عمويم، ساعت ها فيلم 8 ميلي متري از تظاهرات هاي مختلف دوران انقلاب دارد. او شيفته فيلمبرداري بود، شايد شيفته فيلمسازي هم... جواني اش البته ساعت هاي ديگري را نيز تجربه کرده بود، بازي واليبال پنجشنبه ها، کوهپيمايي اطراف حرم امامزاده داوود جمعه ها و کشتي گرفتن هاي دور از چشم پدربزرگم در باشگاه دخانيات. شايد به همين دليل بود که در مصاحبه يي گفته؛ «من با کشتي بيگانه نيستم، از خانواده کشتي هستم و هميشه به کشتي علاقه مند بوده ام و دور از چشم پدرم کشتي مي گرفته ام.» در سال هاي اوايل انقلاب عمو به مديرعاملي شرکت پارس خودرو رسيد و چند بار در برنامه ترور گروهک ها قرار گرفت. در يکي از همين ترورها بود که دوست اش اسماعيل صفدري با فداکاري جان، او و ساير افراد گروه را نجات داد و البته به انتقام در خانه اش و به همراه فرزند کوچک اش به آتش کشيده شد. رابطه من برادرزاده و عموي مقتدر و خونسرد از همان سال ها آغاز شد، سال هايي که به مديرعاملي شرکت دخانيات رسيد؛ در دفتري که هواي آسمان هاي اطراف اش هميشه ابري بود. در همان سال هايي که پدرش، پدربزرگم، در ماه رمضان سکته کرد و عمويم آرام به نجاري يي که محل کارش بود رفت. پيکر بي جان را در پشت جيپ آهوي آبي رنگ اش گذاشت، به افطاري يي که همه ما آنجا بوديم آمد، افطار کرد و بعد و در حالي که فشار اين مرگ صورت اش را درهم کرده بود گفت که چه اتفاقي افتاده و پيکر بي جان پدرش پشت ماشين اش است و تند گريست. شايد به همين دليل باشد که او کمتر تحت تاثير جو قرار مي گيرد. در بحبوحه قضاياي فدراسيون کشتي و زماني که در تحريريه روزنامه شرق و بعد هم اعتماد بچه هاي ورزشي از خبرها برايم مي گفتند، مطمئن بودم که عمو شکست نمي خورد. مي گويند او اولين رئيس خارج از خانواده کشتي است و فاصله کشتي و واليبال، فاصله استاديوم واليبال آزادي است تا سالن شهيد افراسيابي؛ آن هم با پاي پياده، اما و با تمام اين اقوال، عمويم به خوبي مي داند که از حداقل امکانات چطور مي تواند به بهترين نتيجه برسد. فعاليت وحشتناک اش را در فدراسيون واليبال تا پاسي از نيمه شب از ياد نمي برم. سکته قلبي، فشارهاي عصبي و تحمل دوري از خانواده، از او مديري ساخته که به قول خيلي ها از جمله مردي مانند محمدعلي سپانلو قابل تحسين است. روز هايي را به ياد مي آورم که خيلي ها همين پرسش را پرسيده اند حسن کامشاد، احمدرضا احمدي، محمد عطريان فر و... مثلاً در کافه شوکا و در جمع اهالي ادبيات و اينکه سابقه مديريت يک چهره ورزشي مي تواند از او هويتي مثبت بسازد. به قول دوستان و همکارانش که مي گويند «کاش ايران مانند او بيشتر داشت» مرد خونسرد خانواده ما چنان با اعتقاداتش به اين قضيه نگاه مي کند که در نوع خود بي نظير است. عموي من عاشق ايران است و اغراق نمي کنم اگر بگويم هر شکست تيم هاي واليبال او را تا چه اندازه غمگين مي کرد. شايد به همين دليل بود که کارش در کشتي با طلا شروع شد در مسابقات آسيايي دوحه. در روزهايي که همه مي گفتند او نمي تواند مدير ورزشي مانند کشتي باشد من با شناختي که از او داشتم، مطمئن بودم که «مي تواند» و اين نه از سر اتفاق بلکه به اعتقادات عميق مذهبي اش برمي گردد که اگر نتواند کاري را انجام دهد از آن مي گذرد و البته از کشتي نگذشت. تعصب اش به ايران را دوباره در شبي ديدم که ميهمان ما بود. شبي که خبر تعليق فوتبال اعلام شده بود و عمو خيلي ناراحت بود و در يکي از معدود بارها، برايم از برخي اشتباه ها و بي لياقتي ها مي گفت. اين اعتقادات از او مردي «خاص» ساخته. مردي که شايد با برادرزاده اش اختلاف هايي فکري داشته باشد، اما بارها و بر سر يک سفره با او گفته، خنديده و نگران آينده و روزگار کاري اش بوده است. 

عموي من چنين شخصيتي است. مردي که در نهايت شکلي از «تنهايي» در ساختار زندگي اش ديده مي شود، بس که چه در خانواده و چه در مشغله هاي کاري اش ناچار بوده نقش آدم اول را بازي کند. جالب است بدانيد که همين فشارها است که او را وامي دارد مرتب و اغلب تنها به مزار پدرش سر بزند. اين مرد سنتي زماني فکرم را خيلي به خود مشغول کرد که دايره محبوبيت اش از خانواده ورزش بيرون رفت و بارها ديدم که آدم هايي دور و دور از ورزش به احترامش و از سر محبت برايش سلام مي فرستند... در اين روزها که رياست فدراسيون کشتي را به دست آورده، ديگر کمتر و کمتر از دوري اش به کشتي خواهيم شنيد. چون يادم نمي رود آن زماني را که مي گفتند «ارتباط او با واليبال چيست » که البته ارتباطش را خوب فهميدند همان آدم ها، اما از اينها گذشته قصه من و عمويم، من و يکي از بهترين مديران دو دهه گذشته ايران، چيزي فراتر از اينها است. کم همديگر را مي بينيم اما در همان ديدارها هم او مي گويد و من مي شنوم و گاهي هم من مي گويم و او مي شنود. اما در تمام اين گفت و شنودها يک نکته مهم را فهميده ام و آن اين که با وجود هم شکل نبودن مسير اين عمو و برادرزاده ، شکست نخوردن و ممارست را مي توان به اصل مهم زندگي تبديل کرد و در ضمن ضداخلاق هم نبود. اين متن قرار نيست ستايش نامه من باشد از عمويم، بلکه تنها تلاش ام در نوشتن اين سطرها اين بوده که به زواياي شخصي فرد موفقي اشاره کنم که اگر بخواهد کاري را انجام دهد انجام مي دهد و البته هميشه هم از دريچه اعتقادش اين روند را نگاه مي کند. اويي که مدير بند پ براي دريافت اعتبارهاي دولتي ورزش است. هيچ گاه از اين قدرت براي اعمال فشار بر برخي مديران استفاده نکرده. کسي که لحظاتي قبل از عمل بسيار خطرناک جراحي قلب اش، من را خواست و گفت؛ «مهدي هميشه خدا را به ياد داشته باش، هميشه» و من در آن لحظه متعجب شدم از اين همه اعتقاد و خم شدم و صورت اش را بوسيدم. داستان عموي چاق و خونسردم هنوز ادامه دارد. او نمي خواهد از قهرمان بودن دور شود و شايد به همين دليل بود که در مقابل چندي از کشتي گيران المپيک ديده صاحب طلا گفت؛ «اگر ديگران قهرمان کشتي هستند، من قهرماني مديريت دارم» که از قضا اين نوع قهرماني و اين نوع مبارزه به او نزديک تر است، زيرا عموي فردگراي من ساخته شده براي مبارزه هايي تن به تن مانند کشتي... مردي که با ميني ماينرهاي سبزرنگ اش در کوچه هاي پامنار رانندگي مي کرد، حالا پير شده. دوستان اش هم همين طور. علي کفاشيان را مي گويم، اويي که بيش از چهل و اندي سال است با عمويم رفاقت دارد و رفاقت شان فراتر از پست هاي مديريتي است که آنها را نزديک هم مي نشاند. عمويم پير شده اما باز هم آماده و مهياست که ساختار نو ديگري را برافرازد. او روز 6 اسفند با راي قاطع و در ميان بهت اکثريتي که مي انديشيدند دورانش به محاق خواهد رفت و در مقابل انواع ائتلاف ها با سي و چند راي به رياست فدراسيون کشتي رسيد. هفده سال واليبال و حالا کشتي. اما قصه عمو و برادرزاده هنوز هم ادامه دارد. يزداني خرم سالخورده و يزداني خرم جوان.

نيمکت هايي که جايي براي سياهان ندارند

سيمون آستين - ترجمه؛ امير صدري

يک ضرب المثل قديمي انگليسي مي گويد؛ «در جام حذفي شانس همه يکي است، بين صدرنشين دسته اول با تيم آخر دسته سوم فرقي نيست.» انگليسي ها جدا از اين مساله، به اين نکته هم مباهات مي کنند که در فوتبال آنها هيچ تفاوتي ميان بازيکنان نژادهاي مختلف، با رنگ پوست ها و گويش هاي مختلف وجود ندارد، اما آمار جديدي که منتشر شده نشان مي دهد که حداقل روي نيمکت ها مساوات وجود ندارد.

آمار زير مساله را مشخص مي کند؛

- کمتر از يک درصد مربيان 92 تيم ليگ برتر، دسته اول، دوم، سوم و چهارم انگلستان سياهپوست هستند. (اين در حالي است که در مجموع 20 درصد بازيکنان اين تيم ها سياهپوست هستند.)

- تنها دو مدير باشگاه - پل اينس مدير مکلزفيلد و کيت کورل مدير تورگاي - سياهپوست هستند.

- تنها دو نفر از نه مربي سياهپوست تحصيلکرده انگليسي که مدارک بالاي فوتبال دارند در حال حاضر در ليگ هاي مختلف شغلي دارند.

- از سال 1992 به بعد هيچ گاه يک مربي سياهپوست انگليسي تيمي در ليگ برتر را هدايت نکرده، البته ژان تيگانا سرمربي فولام و رود گوليت سرمربي چلسي و نيوکاسل بوده اند اما آنها انگليسي نبودند.

گارت کروکس مهاجم سابق تاتنهام و مشاور فوتبال انجمن مبارزه با نژادپرستي انگلستان مي گويد؛ «فوتبال بايد از خودش خجالت بکشد، باورکردني نيست که فقط اينس و کورل از ميان سياهپوستان مي توانند يک تيم را اداره کنند.» سوبريکواتر از دانشگاه ورويک که تحقيقات زيادي در مورد مربيان و مديران سياهپوست فوتبال انگلستان انجام داده، مي گويد؛ «نظر کلي اين است که فرصت هايي که در اختيار يک مربي سفيدپوست قرار مي گيرد در اختيار همتاي سياهپوست او قرار نمي گيرد.»

او با اشاره به روي کين و پل اينس مي گويد؛ «آنها دوتا از بهترين هافبک هاي وسط دوران خود بودند و هر دو کاپيتان تيم هاي ملي کشورهاي خود شدند، تقريباً هم به فاصله يي کم فوتبال را کنار گذاشتند، اما روي کين بلافاصله با يک پيشنهاد خوب روبه رو شد در حالي که پل اينس در نهايت مجبور شد به مکلزفيلد برود، آيا اين به خاطر اين بود که روي کين و پل اينس متفاوت به نظر مي رسند؟»

نکته جالب ديگري که اين محقق به آن اشاره مي کند اين است؛ «در ميان بازيکنان هم وض