پنج شنبه، 24 اسفند 1385 - شماره 1355
   
 
صفحه نخست :: سالنامه :: سرآغاز
رقيبان باز آمدند

طرح جلد سالنامه

بهاري ديگر

حالا چند ماهي است که از رفتن عمران صلاحي مي گذرد. مردي که خبر مرگ اش هنوز هم براي اهالي ادبيات تازه است و دردآلود... عمران و بهار دو هستي بودند گره خورده درهم و همين رابطه دروني باعث شد بخش عمده يي از سروده هاي عمران در حال و هواي بهار هم باشد. مثل شعرهاي کوتاه زير که براي اولين بار منتشر مي شوند. شعرهايي از سال هاي دور که در آغاز کتاب سال «اعتماد» مي خوانيد، يادآور چهره مردي خجالتي است که مقدر نشد بهار ديگري را ببيند. اما عمران در کنار ماست با همان لبخند هميشگي اش، با کلمات اش و با يادش سال 86 را آغاز مي کنيم. شايد با افروختن شمعي لاغر... از خانواده عمران صلاحي ممنون ايم، به خصوص از پسرش «ياشار» که اين شعرهاي منتشر نشده را در اختيار ما قرار داد تا بهار را با «عمران» آغاز کنيم.

---

در قلمرو عشق

1

باغ پرميوه من،

ميهمانم کن

به اناري که ترک خورده ز شيريني



2

شکوفه مي دهد اين شاخه در بهار تنت



3

ستاره ها در شب

و نقره ها در مخمل

مراغه - 5/2/52

---

دفتر من

دفتر من در وسط

باد ورق مي زندش تند و تند

باد چه بي حوصله ست

باد؟ نه، بي حوصله من بوده ام،

مراغه - 6/4/51

---

سفيد

بهار

شکوفه مثل برف

و برف مثل شکوفه

زمستان



کلاغ

اداي بلبل را درمي آورد

در باغ



نشسته ده در مه

و مه نشسته به ده

زمين سفيد سفيد و زمان سفيد سفيد...

مراغه- 21/10/51

---

ياد تو

غنچه

در هواي بهار، بالغ شد

در هواي بهار، ياد تو بود

عطر

در اتاقم گشوده چتر

ياد تو، از هميشه عريان تر

تهران - 10/12/55

سال 85 سال پيامبر اعظم
محمد(ص) صداي سکوت

احمد غلامي

شايد رعب انگيزترين لحظه زندگي پيامبر زماني بوده که اين آيه را جبرئيل بر او نازل کرده است؛ يا ايها المدثر؛ اي جامه بر سر کشيده، قم فانذر؛ برخيز خلق را بيم کن از دوزخ و به توحيد خوان. گفته اند پيامبر در روز دوشنبه وقتي چهل سال و شش ماه و هشت روز سن داشت به پيامبري مبعوث شد. پس از مدت ها گوشه نشيني و عزلت در غار حرا. حرا، غاري است که بر اثر فرو ريختن سنگ ها به وجود آمده و ارتفاع آن به اندازه يک قد متوسط آدمي و فضايش به اندازه يي است که يک نفر مي تواند در آن بخوابد. غار در جهتي قرار گرفته که وقتي کسي در آن مي نشيند يا دراز مي کشد کعبه را به وضوح مي بيند. اين گوشه نشيني، انزوا و سکوت بي پايان در جوار خانه خدا براي پيامبر روزهاي سرنوشت سازي است. خانه يي که ابراهيم آن را بنا نهاد تا نماد يکتاپرستي و تعبد باشد. در آن سکوت وهم انگيز غار در مرز ميان آدمي زميني و الهي پيامبري زاده مي شود که قرن ها صدايش در تاريخ طنين دارد. در يکي از همين گوشه گيري ها و تفکر در غار حرا بود که جبرئيل امين بر پيامبر نازل شد و نخستين وحي خدا را فرود آورد. به نقل از يکي از احاديث، پيامبر مي گويد؛ «من خفته بودم که جبرئيل پاره يي از ديبا که کتابي در آن بود به من آورد. پس گفت؛ بخوان، گفتم؛ خواندن نتوانم. پس مرا فشاري داد که پنداشتم آن مرگ است. آنگاه رهايم ساخت و گفت؛ بخوان، گفتم؛ خواندن نتوانم. پس مرا فشاري داد که پنداشتم آن مرگ است و رهايم کرد. پس گفت بخوان، گفتم؛ خواندن نتوانم. باز مرا فشاري داد که پنداشتم آن مرگ است و آنگاه رهايم ساخت. پس گفت؛ بخوان، گفتم؛ چه بخوانم؟ اين سخن نگفتم جز اينکه مبادا آنچه به من گذشت بازگردد. پس از آن گفت؛اقرا باسم ربک الذي خلق...» روايتي ديگر اينگونه است هنگامي که جبرئيل بر پيامبر نازل مي شود وحشت تمام وجود حضرت را مي گيرد. وحشتي عظيم که بند بند تن اش را مي خواهد از هم بگسلد. او در جواب جبرئيل مي گويد؛ «انا رجل امي، ندانم خواند ندانم نبشت. جبرئيل گفت؛ اقرا باسم ربک، بگو بسم الله الرحمن الرحيم. من اين بگفتم. از برکت اين نام راحتي در هفت اندام من آمد.» اين آغاز رهايي پيامبر از کالبد خاکي خود است، مگر نه آنکه هر تولدي براي کودکي رعب انگيز است. آمدن از دنيايي و شدن در دنيايي ديگر با امانتي در دل و آن امانت کلام خدا. که سنگيني اش بر دوش محمد(ص) تا پايان عمر رهايش نمي کند. اولين آيه هنگامي بر لبش جاري مي شود که چهل سال و شش ماه و هشت روز سن دارد و او خواندن پيام و کتاب خدا و امانت الهي را تا بيست و سه سال بعد نيز ادامه مي دهد. چرا خدا محمد را برگزيد و کلامش را به امانت به او سپرد؟ وقتي محمد از غار حرا بيرون آمد آن محمد، محمد ديگري بود. آن غار همچون مادري بود که محمد از او دوباره زاييده شد تا آدميت آدمي باقي بماند. تا عشق پايدار بماند. تا راه عاشقي بي مسافر نباشد. محمد مسافر بود. مسافر راه عشق و انسانيت. بي توقف، هميشه در سفر، سفر از خود به خود. از بيرون به درون و از درون به مبداء وجود. او آينه يي شد در برابر خود. در خود، خود را مي ديد. با خود بود تا از خود بي خود شود. به خود فرو مي رفت و نگاه مي کرد تا ببيند و دريابد آنچه را که از خود پنهان مي داشت. مي ديد و مي يافت در خود.



مي ديد و مي زدود در خود. مي ديد و اصلاح مي کرد در خود. مي ديد و حفظ مي کرد در خود. مي ديد و مي ترسيد از خود و دوباره مي رسيد به خود. اقرا باسم ربک الذي خلق... او به بودن راضي نبود. به شدن مي انديشيد. براي شدن راهي نبود و نيست جز در خود تامل کردن و رها شدن از کالبد خاکي. او خلوت نشين غار حرا شد، چرا که نمي خواست در ميان بت ها و بت پرستان روزگار تصوير خود را گم کند و صداي هشداردهنده درون اش را در ازدحام و هياهوي زيستن نشنود. پيامبر خلوت نشين حرا آنقدر در خود تامل و تفکر کرد تا از آنچه هست به آنچه مي تواند بشود آگاهي يابد. چرا خداوند در آن هنگامه بت پرستي امانت خود (قرآن) را به محمد سپرد. شايد چون بزرگترين صداي زندگي محمد(ص) در هياهوي گمراهي و گمراهاني که بي تقوا سخن مي گفتند، صداي سکوت بود و در همين سکوت بود که هزاران هزار آواي شايسته و بايسته يي شنيد. سخت است دريچه هاي بيرون را به روي خود بستن و به حفره هاي درون نگاه کردن و به آواي درون گوش سپردن. با تحمل اين سختي و مشقت بود که محمد به مقامي رسيد که شايسته دريافت سروش الهي شد. او وجود خود را در اين خلوت نشيني ها صيقل داد تا به يکدستي و هماهنگي با نظام آفرينش رسيد و در همين بود که شنيد؛ اقرا باسم ربک الذي خلق... پيامبر خود را وانهاد در سکوت و تاريکي غار، قدم به راهي گذاشت که مقصدش رسيدن به خود والا و خداي تعالي بود. گويي او در همان سکون و سکوت، دوباره متولد شد و در همان سکوت زيستني تازه را آغاز کرد. هستي شکل تازه در چشم و جان دريافت و آوايي تازه در گوش جان او برانگيخت. آوايي برتر و بالاتر و بلندتر از هر صدايي. گويي او جز اين آوا ديگر صدايي نمي شنيد و براي شنيدن اين آوا بود که مي بايست هميشه در سکوت و آرامش و صلح دروني به سر برد. و اين شد که صداي او هيچ گاه فراتر از اين آواي خوش آهنگ درون نمي رفت. در هيچ ورق از تاريخ زندگي او فرياد و ناسزا و توهيني شنيده نمي شود. در هيچ لحظه از زندگي اش ظلم و کينه و حسادت و انتقام جويي شکل نگرفت. هر چه بود خوبي و مهر و ملايمت بود. مگر نه آنکه پيامبر عشق، مسيح مژده آمدنش را داده بود؟ محمد همان بود که بايد مي بود و همان شد که شد. سفر او از غار حرا آغاز شد و تا بودن جهان باقي است. محمد مسافر بود؛ مسافري بي توقف که در هيچ منزلگاهي شب نماند اما هر کجا رفت نماي امانت الهي را که به او سپرده بودند در آنجا کاشت و رفت. همه روزها، همه هفته ها، همه ماه ها و همه سال ها به نام اوست. نام او محمد نيست. نامش رسول عشق است و نام همه سال ها محمد.

رعب انگيز لحظه يي که وحي بر پيامبر نازل شد در اين نکته نهفته است که بار سنگيني بر دوش محمد نهاده شد. بار هدايت آدمي، آدمي خاکي که اسير دنيا است. دنيايي فريبنده و فريبا. مگر نه آنکه فرشتگان آسمان آدميان را سرزنش کردند به معصيت. خداي تعالي ايشان را گفت؛ «چندين سرزنش مکنيد آدميان را به گناه که اگر آن شهوت و هواي تن که در آدميان بنهاده ام در شما بنهادمي، از شما همان گنه آمده که از ايشان؛ خواهيد که بدانيد فراترين خويش را اختيار کنيد تا من ايشان را به طبع آدمي گردانم و به زمين فرستم تا عجايب ببينيد.» به حکم خداوند سه فرشته را برگزيدند. عزا، عزايا و عزازيل. از ميان فرشتگان عزازيل فهميد خود را نمي تواند از معصيت دور نگه دارد. پشيمان شد و استغفار کرد و به آسمان بازگشت.

عزا و عزايا به زمين آمدند و آلوده به گناه شدند، ميان مردم حکم به ناحق کردند، شراب خوردند و آدم کشتند و قصد حرام کردند و نام خدا را از دست دادند.

اينگونه است که وقت نداي حق از زبان جبرئيل نازل مي شود و مي گويد؛ يا ايها المدثر... محمد(ص) بند بند تن اش مي لرزد و مي فهمد باري بر دوش او نهاده خواهد شد که حمل اين بار بسيار سخت تر از هزاران بار سنگ بر دوش بردن بر غار حراست. از اين روست که خود را در شولاي خود مي پيچيد که شايد اين بار را مردي ديگر، آدمي ديگر يا فرشته يي ديگر بر دوش کشد، اما تکليف محمد همان است که جبرئيل مي گويد؛ اقرا... و اين همان آغاز راه است. براي مسافري که بازنمي گردد مسافري که از سفري به سفر ديگر مي رود، تا پايان سفرش آسمان و معراج باشد.

تهران انار ندارد

سيداميرحسين مهدوي

بعدازظهر يکي از پنجشنبه هاي همين ماه فرصتي شد تا به ابتکار امير پوريا- منتقد سينما-مستند «تهران انار ندارد» را در جمعي ده - پانزده نفره و با حضور کارگردان تماشا کنيم. تمرکز مسعود بخشي سازنده اين مستند کم نظير بر موضوع «تهران» به عنوان عامل و نماد همه دغدغه هاي ايراني شگفت انگيز بود. به استثناي موضوع انرژي هسته يي، تهران تنها موقعيتي است که در پنج حرف همه مسائل ملي را نمايندگي مي کند. چه، دسته يي از شکاف ها و معضلات به اعتبار اهميت تهران ملي شده اند و برخي نشانه ها سياستگزاري ملي را در حدود يک شهر توضيح مي دهند. به جز پديده دختران فراري، قتل هاي ناموسي و روابط پنهاني در گستره اجتماعي شهر و گراني و ترافيک و تراکم در زيست اقتصادي مردم، سال 85 موضوع منازعات سياسي را نيز پس از يک سال وقفه به تهران منتقل کرد. به دنبال انتخابات نهم رياست جمهوري که با نيرويي گريز از مرکز و پرقدرت، زمين بازي رقابت را از تهران خارج کرد، انتخابات 24 آذر دوباره تهران را در مقام ترازوي وزن کشي سياسي کشور نشاند. همانقدر که راي گيري 27 خرداد 84 نگاه سياست ورزان مقيم پايتخت را به بيرون شهر کشاند، نتايج انتخابات آذر گذشته در سراسر کشور تعميم آرايش 15 نفر اول تهران بود. در انتخابات گذشته رياست جمهوري راي تمامي نامزدها به طرز باور نکردني حامل باري غير از انتخاب هاي سياسي بود. رخدادي که حتي در دوره هشتم به رغم رقابت نه نامزد از يزد، خوزستان، تهران، اصفهان، مازندران و... روي نداد و سيماي با اقتدار نامزدي که هر سه جزء نامش نماد و حجت رسول رحمت بود با فاصله يي معنادار خود را به رخ کشيد. صدر تا ذيل نتايج دور نهم همه بار قومي داشت. گويا مردم ايران در توافقي نانوشته عزم کرده بودند شکاف هاي طايفگي را ترجيح داده و از شکاف سنت / مدرنيته و دموکراسي / اقتدارطلبي فعلاً صرف نظر کنند. گرچه اولويت هايي چون تمايل به سبک زندگي متفاوت، علاقه به مشارکت سياسي و تحکيم سرمايه داري خارج از دولت در آراي دهک هاي فرادست و طبقه متوسط شهري کمابيش قابل رديابي بود اما اکثريت، سو به شکاف هاي فرعي گرفت و نتيجه آن شد که شد. راي قاطع محسن مهرعليزاده در سه استان آذري زبان (شکاف آذري / فارس)، حصول نيمي از آراي محمدباقر قاليباف در خراسان (شکاف تهراني/همشهري)، راي اول مهدي کروبي در13 استان با تاکيد همزمان بر پايگاه قومي- مردمي و شعار مردم انگيز هر ايراني 50 هزار تومان (شکاف مرکز / پيرامون)، راي اول مصطفي معين در سيستان و بلوچستان با حمايت مولوي عبدالحميد که نه در شهر محل فعاليت سياسي و تحصيل که در زادگاه وي نيز روي نداد (شکاف سني / شيعه) و آراي شانه به شانه اکبر هاشمي بهرماني و محمود احمدي نژاد در متن و حاشيه شهرهاي بزرگ و صنعتي (شکاف فرادست / فرودست) به شدت قطب تهران را در معادلات سياسي تضعيف و توجه را به شهرستان ها جلب کرد. چنانکه به دنبال آن بارها به نهادهاي معتبر سنجش افکار خرده گرفته شد که چرا با نديدن روستا و کم ديدن حاشيه ها آراي کروبي و احمدي نژاد را پيش بيني نکردند و در انتخابات اخير رها کردن شميران و کار روي اسلامشهر، ترجيع بند برنامه ريزي همه ستادها شد. اما در انتخابات 24 آذر، تهران به مانند هميشه چهره موثر سياسي خود را نمايش داد و رïل دماسنج سياسي کشور را بار ديگر از آن خود کرد. البته با تاکيد بيشتر بر موضوع حاشيه هاي غرب و جنوب و شرق پايتخت که از اصلي ترين سرفصل هاي «ملي شده» تهران و مساله مشترک مرکز و کشور است.

با تعميم يکي از مفاهيم اقتصادي بيشتر از ديگر تشبهات سياسي، فرهنگي مي توان تهران را در قامت شهري مهم تر از يک پايتخت تصوير کرد.

تراکم و حاشيه

بودجه کل شهرداري تهران امسال از مرز 2500ميليارد تومان عبور کرده و قاليباف وعده داده تا پايان شوراي سوم آن را به سه برابر رقم فعلي برساند. پانزده سالي مي شود که بند ناف هزينه هاي اين شهر از دولت بريده شده و به جز مواردي معدود نظير وام هاي کم بهره براي خريد تاکسي و اتوبوس يا بودجه مترو،دخل و خرج شهر با شهروندان است. همچون کشور که قاعدتاً درآمدي جز ارزش افزوده حاصل از کار ايرانيان ندارد. البته اين قاعده در ايران ما با استثنايي مواجه است. ساکنان اين سرزمين پيش از تولد در نقطه مقابل اهالي برزيل که بدهکار به دنيا مي آيند با طلب از ثروت پدري پا به زمين مي گذارند.

ذخاير هيدروکربوري مام ميهن ايراني ها را از خلق ارزش براي تامين معاش کشور بي نياز ساخته و دولت را در نقش «مدير فروش» اين ثروت پدري تثبيت کرده است. انتظار گزافي است که اهالي پايتخت به عنوان زيرمجموعه يي از اين جامعه 70 ميليوني در مورد شهر خود رفتار اقتصادي متفاوتي داشته باشند. بعيد است آنها که در قالب واحد ملي به مصرف تقريباً رايگان آب و گاز و بنزين خو گرفته اند و با پديده ماليات مانوس نيستند، در مورد شهر کار ديگري کرده و حاضر به پرداخت هزينه هاي آن باشند. اما تهران از ثروت پدري و منابع زيرزميني بهره يي نبرده است. علاوه بر اين دولت که در ندادن هزينه ها و الزام به خودگرداني شهر فدرالي عمل مي کند در مورد بهره برداري از معادن و مراتع، ملي است و آنها را در رديف انفال هزينه مي کند. بنابراين اهالي تهران در صورت بهره مندي از اين دست منابع نيز همچون مردم مسجدسليمان و لاوان از هزينه کرد آن محروم بودند. زرخيزترين نقاط کشور، کم برخوردارترين مناطق سرزمين اند چه رسد به اين قريه شمالي شهر ري که جز اشجاري که ديگر نيستند و کوه هايي که سد عبور ابرهاي صفحات شمالي اند چيزي براي بچه هاي خود به ارث نگذاشته است. شهرداري تهران در دوره نوين خود (پس از جنگ) خواست دولت براي استقلال مالي را بي هيچ اما و اگري لبيک گفت. «ما را به خير تو اميد نيست، شر مرسان» شعار ناگفته و استراتژي نانوشته پنج شهردار انتصابي و انتخابي پايتخت در 17سال گذشته بوده است. چشم پوشي سخاوتمندانه از هزينه هاي هنگفت تحميلي دولت بر تهران و از سوي ديگر رهايي شهر از ضوابط شهرسازي توافقي است که دو طرف دولت و شهرداري به جبر يا انتخاب به آن تن داده اند.

شهرداري تهران رفتار اقتصادي دولت نفتي بدون نفت را برگزيده است. انتخابي که به لطف ذخاير نفت و گاز دولت فعلاً ناچار به تن دادن به آن نيست. شهرداري شهر را مي فروشد تا آن را اداره کند؛ به همين وضوح و سادگي. اي کاش هر روز ذخاير گاز و نفت در خشکي و دريا کشف شود تا دولت به اين گزينه روي نياورد، چرا که تداوم اداره ايران به شکل فعلي و بدون نفت گزينه ديگري جز فروش منابع کشور باقي نخواهد گذارد.

بيش از هفتاد درصد درآمد تهران از محل عوارض ساخت وساز و فروش تراکم و اجاره فضاهاي شهري تامين مي شود. شهرداري از تعريف متعارف سازمان خدماتي اداره شهر (از محل درآمدهاي شهر) به نهاد مالک شهر تبديل شده و هر فصل با فروش بخشي از آن روزگار مي گذراند. طرفه آنکه نظام انتصابي و دموکراتيک اداره شهر هم کوچکترين تاثيري در اين مساله به عنوان مهمترين پرسش پيش روي حکمراني پايتخت نگذاشته است. چه، هنوز بهترين خاطره اذهان اهالي مربوط به شهرداري انتصابي و بالاترين آمار فروش شهر در کارنامه اولين شهردار انتخابي ثبت است.

اولين شهردار بعد از جنگ، تهران را با هکتارها زمين و حدود يکصدهزار ساختمان تک واحدي تحويل گرفت و شوراي دوم با طرح ارائه مجوز ساخت ابنيه و پنج طبقه در هر 22 منطقه تهران اثر خانه را در تهران پاک کرده و تهران را به يکي از «آپارتمان شهر»هاي جهان تبديل خواهد کرد. ساخت وساز بدقواره و بي رويه در مناطق شمالي و حاشيه نشيني گسترده در جنوب غربي و جنوب، نهمين کلان شهر جهان را به سوي داکا و مکزيکوسيتي (کمي آراسته تر) سوق خواهد داد. الهيه تهران که روزگاري با ويژگي کوچه باغ خاص و زبانزد بود، حالا با خصلت تراکم، قرين است. سازه هايي مرتفع و بدشکل با سيمايي آلوده و ريختي ناموزون در کوچه هاي تنگ، محله هاي مناطق سه و يک را به مواردي ويژه در شهرهاي بزرگ جهان تبديل کرده است. ساخت و ساز انبوه در دامنه هاي البرز و شمال غربي و شرقي تهران براي تامين درآمدهاي شهر چيزي از مفهوم شهرسازي باقي نگذاشته است. ييلاقات شمالي که از مهمترين انگيزه هاي قاجار براي انتخاب پايتخت بودند با ساخت و ساز فراوان به شميران جديد تغيير وضعيت داده اند. بلوار اصلي لواسانات شبيه خيابان آفريقاي سابق و آفريقاي فعلي مشابه خيابان جمهوري در دهه پيش شده است. حاشيه هاي جنوبي و غربي هم وضع بهتري ندارد. انبوه سازي هاي سازماني و تعاوني در منطقه 22، تهران را به آستانه کرج رسانده و شهريار و باغستان که روزگاري منابع تامين نيازهاي باغي و صيفي تهران بودند از تجمع سکنه کرد و آذري زبان در حال انفجار است. باورپذير نيست اما شهريار يک ميليون، شهر قدس سيصدهزار و بخش باغستان يکصدهزار نفر را در خود جاي داده اند. يعني اين روستاهاي کوچک ديروز حالا بيش از اکثر مراکز استان جمعيت دارند. فروش تراکم تا سر حد اشباع تهران ادامه دارد. دولت هم که حاضر است از منابع صندوق ارزي کشور براي تحقق پروژه غيراقتصادي منوريل (موضوع مطالعه رئيس جمهور در مقطع دکتراي ترافيک) اعتبار در نظر بگيرد بر روي اصلي ترين وظيفه حاکميتي يعني تعميم ضوابط استاندارد شهرسازي در شهرها چشم فروبسته است. اخذ ماليات از مصرف بيش از پانزده ميليون ليتر بنزين در روز که عوارض آشکاري براي شهروندان دارد در تهران معلق است و ديگر منابع جاري همچون عوارض نوسازي، تردد و کسب،کماکان سهم اندک خود را در سبد درآمدهاي شهرداري و فهرست هزينه هاي خانوار حفظ کرده اند. شهر به فروش مي رسد تا پارک ها گلکاري شده و خيابان ها رفت و روب شوند؛ همانگونه که نفت خام صادر مي شود تا مخارج آموزشي و صداوسيما و نيروهاي مسلح تامين شود. منطق همان است. فقط تهران علاوه بر انار نفت هم ندارد. نقش سياسي تهران در انتخابات گذشته شوراي تهران و خبرگان رهبري استان تهران را در مقاله صفحات شش وهفت پي بگيريد.

رز و گل محمدي و فرهنگ معين

مهدي سحابي

ياد مادرم به خير، کارش با اسم گل ها خيلي بامزه بود. به همه گل ها و گياهان باغچه يا توي خانه، غير از «گل محمدي» و «حسن يوسف» و دوسه تاي ديگر، اگر سفيد بودند مي گفت «ياس» و اگر رنگ ديگري داشتند مي گفت «لاله عباسي». مي شد فکر کني که يا اسم گل هاي ديگر را نمي شناخت، يا اينکه به گلي قبولشان نداشت. البته چه بهتر، چون اگر قبولشان داشت و مي خواست اسمي رويشان بگذارد معلوم نبود چه اسمي از آب درمي آمد، چون به همه گياهان خانگي هم که گل نداشتند مي گفت «علف» (،) وقتي هم که يکي از همچو گياهاني خيلي قشنگ و بزرگ و باشکوه بود، يا توي هر خانه يي ديده مي شد و خلاصه معلوم بود که پيش مردم ارج و قربي دارد و اسم عام «علف» برايش بس نبود، اسمي را که داشت و همه هم مي دانستند جوري تلفظ مي کرد که مايه آبروريزي گياهه بود. در خانه اش يک «ديفن باخيا» داشت، گاهي که اسمش را به دليلي به زبان مي آورد چنان چيزي مي گفت که من از آن بوته بينواي زبان بسته خجالت مي کشيدم.کساني که مادرم را از نزديک مي شناختند ممکن بود در آن سه چهار اسمي که براي گل ها به کار مي برد مفهوم روشني ببينند. اگر توجه کنيد اسم هايي که گفتم به شخصيت هاي مقدسي مربوطند، دو پيغمبر و اسم سومي که به هر کس ديگري هم که اشاره داشته باشد در هر حال براي او يادآور حضرت ابوالفضل بود، چون مادرم زن بسيار مومني بود. اما اگر اين توضيح را، که حتماً تا اندازه يي معتبر است، قبول مي کردي در توجيه اسم «رز» در مي ماندي. تنها اسم گلي که با يک حالت عجيب و غريبي از بقيه اسم هايي که گفتم متمايز مي شد و علاقه همچو خانمي به همچو گل و اسم شيک و غريبه يي را تعجب آور مي کرد. «رز» يک استثناي واقعي بود و در ذهن و زبان مادرم چنان جاي خاص و برجسته خودش را داشت که اسمش اغلب به گل هاي ديگري هم سرايت مي کرد (،) خيلي از گل هاي ناشناسي که نه آن قدر سفيد بودند که بشوند «ياس» و نه آنچنان رنگ مشخصي داشتند که بشوند «لاله عباسي»، مي شدند «رز» (،) يعني اعتبار «رز» پيش مادرم آن قدر زياد بود که مي شد از آن به حساب هر غريبه ناشناخته گمنامي يک کمي هزينه کرد. «رز» گلي بود که به خاطر گل رويش خيلي گل ها و «علف» هاي ناقابل هم براي خودشان (و همچنين براي مادر من) گل مي شدند.اينجا هم، براي کساني که مادرم را از نزديک مي شناختند، علاقه اش به «رز» دليل کاملاً روشني داشت، برخلاف آنچه شايد در وهله اول به نظر شما برسد به هيچ وجه اسرار آميز نبود، اتفاقاً يکي از مشخصه هاي اصيل مادرم بود و چيزي که او را بين همه برجسته مي کرد، به نحوي وجه تمايزش با خيلي خانم هاي هم طراز و به اصطلاح «هم دندان» او بود. «رز» نشانه تسامح و تساهل عجيبي بود که آن خدابيامرز داشت. آدمي آن قدر مومن، که از شش سالگي نمازش ترک نشده بود و اين قدر باز و اهل مدارا با هر کسي از هر دين و آييني که بود، که حتي بديهي بود که دين و ايمان چنداني هم نداشت. آن طور که «رز» را دوست داشت و اسمش را با دقت به زبان مي آورد، انگار اذعاني بود در کمال گشاده رويي و آزادگي به اينکه با همه اعتقاداتي که خودش داشت و اصولي که بي چون و چرا به آنها پايبند بود، قبول داشت که اصول و اعتقادات ديگري هم بود که بايد به آنها گردن گذاشته مي شد. نه فقط احترام خشک و خالي، گردن. به همين دليل است که من اغلب فکر مي کنم که اين علاقه او به «رز» نشانه يک جور تجدد اصيل و عميق هم بود، باور به همراهي با حس و حال زمانه در عين دلبستگي به همه چيزهاي سنتي و خودي، قبول اينکه چيزهاي ديگري هم هستند که بايد رفته رفته، خواسته نخواسته با آنها کنار آمد و آنها را خودي کرد. حتي مطمئن ام که پيش خودش اين استدلال را هم نمي کرد که «رز» از خانواده «گل محمدي» و در نتيجه به تعبيري از قوم و خويش هاي دور گل هايي است که دوست داشت و اسمشان را با احترام به زبان مي آورد، نه، به اين چيزها فکر نمي کرد. «رز» را يک اسم و يک گل «خارجي» مي دانست که رفته رفته خودي شده بود، مثل دختر خارجي يي که عروس اين عمه يا آن خاله بود و ديگر عضو کامل و بي چون و چراي خانواده بود، چه مومن، چه «بي نماز» و جالب اينکه هميشه فقط اسم اصلي خارجي اين دخترها را قبول داشت و اسم خودي يي را که رويشان گذاشته بودند نديده مي گرفت. يعني که «رز» رز بود (ياد گرترود شتاين هم به خير) و «گل محمدي» گل محمدي.يک کمي حاشيه رفتم. از مطلبي که مي خواستم بگويم دور شدم. به مضمون دل انگيز تساهل و مدارا رسيدم و به قول معروف خوش خوشانم شد و يادم رفت که چرا بحث خصوصي مادرم و اسم گل ها را پيش کشيده بودم. من هم مثل او «رز» را به اصطلاح پل ارتباطي کرده بودم و مي خواستم با استفاده از گل رويش به مضموني در زمينه ديگري گريز بزنم.در پاريس، جاي شما خالي، در يک گل فروشي منتظر بودم که نوبت به من برسد. (مي گوييد باز هم که بحث گل است، نه، يک کمي صبر داشته باشيد.) مشتري خانم ميانسالي بود و يک دسته گل ترکيبي مي خواست، از آنهايي که چندين و چند گل را با هم دسته مي کنند و به نظر من از بقيه انواع دسته گل قشنگ تر است. چون همه جور گلي در آنها هست و حالت شلوغ پلوغ و اتفاقي و نامنظم شان يادآور دسته گل هايي است که آدم در صحرا و جنگل درست مي کند و هر گلي را که پيدا کرد در آن مي گنجاند، دسته گل به معني واقعي است. بي نظمي و شلوغي اش هم منعکس کننده خود طبيعت است. اسم تک تک شان را مي دانست و مي گفت. آنجا بود که من دوباره ياد مادرم افتادم. برخلاف او، خانم مشتري اسم همه گل ها را مي دانست، به طور خيلي طبيعي اداشان مي کرد و گل فروش هم به طور طبيعي گوش مي داد و هيچ تعجب نمي کرد از اينکه مشتري آن همه اسم را بلد بود. عادت داشت چون برايش طبيعي بود. براي خانم مشتري هم آن همه اسم آشنا بود. گو اينکه سه چهارتايي از آنها را با يک نوع غرور و خودنمايي به زبان آورد، چون اسم هاي خيلي تازه يي بود، مال گل هاي نوظهوري که تعدادشان در گل فروشي ها روز به روز بيشتر مي شود. تلفظ اين اسم ها را با يک جور عشوه همراه مي کرد، کاري شايد درست عکس کار مادر من، که او هم به نوعي گاهي يک جور خودنمايي مي کرد از جهت عکس. به اين معني که شايد اسم خيلي گل هاي ديگر را هم مي شناخت، اما فکر مي کرد که به زبان آوردنشان جلفي و سبکي است، کار دخترها و زن هاي جوان است و زيبنده خانم جاافتاده موقري مثل او نيست، به همان صورت که حتماً در نظرش دامن هم، از يک اندازه يي کوتاه تر، براي خانمي مثل او صلاح نبود. بگذريم.از آن روزً گل فروشي من اغلب به اين صحنه ساده فکر مي کنم، آن را مثال خوبي براي موضوعي مي بينم که چندين و چند سال است که از يک ديدگاه حرفه يي ذهن من را مشغول خودش کرده. با مقايسه آن خانم مشتري گل فروشي و مادرم مساله يي را که به نظرم خيلي مهم مي رسد راحت تر و بهتر مي توانم بيان کنم. اين مقايسه دقيقاً به همين منظور ساده عملي، يعني بيان راحت تر و بامزه تر يک موضوع خيلي جدي، يا شايد حتي کسالت آور است و نه اينکه به هيچ وجه بخواهيم مورد ساده يي را نماد و مظهر تقابل يا تفاوت هاي اين جهان و آن جهاني بکنم و حرف هاي گنده گنده بزنم. نه، «رز» و «گل محمدي» بهانه است براي بحث درباره يک موضوع ساده، در زمينه زبان و امکاناتش و واژگان و محدوديت هايش، واقعي يا ادعايي. شايد هم هيچ براي شما مهم نباشد اما چون به نظر من مهم است و فعلاً هم قلم در دست من است بد نيست که تا آخرش با هم برويم. اين طور ادعا مي شود که زبان فارسي در رساندن بعضي مفاهيم ناتوان است يا نسبت به زبان مورد مقايسه ضعيف يا خيلي ضعيف تر است. مقايسه يي که معمولاً بدون هيچ مبناي علمي انجام مي شود چون اصولاً در خود اين مقايسه زبان قوي تر و رساتر پيشاپيش تعيين شده و اين داوري درباره زبان فارسي داوري که نيست، هيچ، حتي پيشداوري هم نيست. حکم قاطعي است که دادگاه نرفته قطعي و لازم الاجرا هم بوده. بحث قديمي شيفتگي در برابر از ما بهتران غربي و خودباختگي است. در عمق البته. چون اگر آن مقايسه واقعاً بي طرفانه و با مبناهاي درست و نظري مطرح مي شد شايد در جاهايي هم درست درمي آمد و کمي از نسبيت و انعطاف و عيني گرايي علمي هم قاطي بحث مي شد.به نظر من، با همه آن مقدمه پرگلي که چيدم و پاي مادر عزيز از دست رفته ام را هم پيش کشيدم، آن نارسايي و «ضعف»ي که ما در زبان فارسي در زمينه انتقال مفاهيم پيچيده و نو مي بينيم، يا عجولانه به آن نسبت مي دهيم، به هيچ وجه به خود زبان مربوط نيست، بلکه مساله ما است. اگر ضعف و نارسايي و ناتواني هست، که اغلب هست، در فارسي زبان ها است و نه در زبان فارسي، که به خودي خود زبان نيرومند توانايي است.خيلي ساده و بي حشو و زوائد، نه فقط از نظر من فارسي زبان مدعي، بلکه از نظر هر کس ديگري، زبان فارسي جبراً زبان توانايي است. به قول اهل معامله، نديد مي شود اين حکم را داد. ده بيست دليل محکم دارد براي هر کسي که کوچک ترين شناختي هم از اين زبان نداشته و حتي کلمه يي از آن هم به گوشش نخورده باشد. زباني است که همه مشخصات قهري يک زبان نيرومند را دارد. چندتايي اش را خلاصه و سرانگشتي مي شمريم. از اين سابقه که بگذريم، پيوندهاي زبان فارسي هم هست. اول از همه، با زبان نيرومند عربي، که او هم، نديد زبان توانايي است، چون همه مشخصات زبان نيرومند را که پايين تر هم ادامه شرحش خواهد آمد، دارد. زبان هاي ديگري هم، مدام با فارسي در بده بستان بوده اند. بده بستاني که به هر شکلي بوده باشد، با جبر مغولي يا با اختيار و تفاهم مستقيم يا غيرمستقيم چيني و يوناني و ارمني و عبري... در موضوع بحث ما هيچ فرقي ندارد. از اين زبان هاي «خارجي» گذشته، همه زبان هاي محلي و بي شمار گويش هاي اقوام داخل حوزه گسترده زبان فارسي هم هست. از همه اقوام و طوايفي هم که از قرن ها پيش زبان فارسي زبان اصلي يا زبان دوم، يا زبان ارتباطي و مبادلاتي (Lingua Franca) شان بوده بگويم يا لازم نيست؟لازم نيست. تک تک مشخصاتي که گفتم، قدمت و وسعت و چندگانگي کاربران و داد و ستد مداوم و متعلق به يک ملت زنده با هويت به تنهايي براي نيرومند کردن يک زبان کافي است و فارسي همه اينها را دارد. اما مشکل، مشکل اين ملت زنده با هويت است که از کمترين مقدار توانايي هاي زبانش استفاده مي کند. چرا؟ همه مساله اين است. من دلايلش را نمي دانم، يا دست کم آن قدر در آنها تعمق نکرده ام که بتوانم اينجا مطرحشان کنم. فعلاً نمي توانم فقط صورت مساله را پيش بکشم. يعني که به هر دليل و دلايلي که باشد، فارسي زبان ها خست و تنبلي شگفت آوري در استفاده از اين زبان به کار مي برند، در زمينه هايي (مثلاً مکانيک، روانشناسي، شيمي و...) مقدار استفاده يي که از زبان و امکاناتش مي کنند نه فقط توام با ضعف و ناتواني (يا خسٌت و تنبلي) بلکه علناً افليج وار است.به مثال گل ها برگرديم. اکثر اسم هايي که آن خانم فرانسوي مثل بلبل به زبان مي آورد نه فقط در فرهنگ معين، بلکه توي باغچه هاي ما هم هست. گل هايي اند که جلوي چشم ما هستند، گذشته از آنهايي که در دشت و دمن هم هستند و ما ديگر متاسفانه آنها را نمي بينيم، چون ديگر گذارمان به دشت و دمن نمي افتد و اگر از پاي تلويزيون تکان بخوريم براي اين است که برويم و با تلفن سفارش بدهيم که برايمان پيتزا يا «کنتاکي چيکن» بيارند، با سس «اسپانيش»(،) گاهي در تورق اين فرهنگ، از تعداد لغت هايي که مي بينيم و معناشان را هم مي فهميم اما به کار نمي بريم دچار تعجب مي شويم. انگار که با زبان ديگري سروکار داشته باشيم. يا به يک زبان فارسي ديگر، مال ايرانياني غير از خودمان، ايراني هايي برخلاف خودمان آماده که براي هرچيزي اسم هاي مناسبي پيدا کنند و آنها را به کار هم بگيرند.حالا، سوالي که مطرح مي شود اين است که اين ايراني ها کي و کجا زندگي مي کردند. کجايش که معلوم است، اما همه مساله سر کي است. به زبان ساده تر، ماها از کي به اين حالت ناتواني در استفاده از امکانات زبانمان افتاده ايم. چه عواملي موجب شده و مي شود که رفته رفته به کمتر از ده بيست درصد واژگاني که داريم و مي شناسيم، يا مي شود که بشناسيم قناعت کنيم و بقيه را بگذاريم که در فرهنگ ها مدفون بماند؟ راه دوري نرويم و فعلاً به واژه هاي علمي و فلسفي و فني کاري نداشته باشيم. همين افعال را نگاه کنيد. چه تعداد عظيمي از فعل هاي گويا و خودکفا را گذاشته ايم و مدام براي هر کاري فعل هاي معين کت و کلفت مي سازيم. روي الگوي مثلاً «نسبت به شروع کاري اقدام نمودن» به جاي «آغازيدن» (،) و... فکر کنم همين يک نمونه بس باشد.همه آنچه گفته شد فقط طرح مساله بود، مشاهدات ساده يي و نه بيشتر. پيش کشيدن سوال هايي که شايد جست وجوي جوابشان خيلي چيزها را نه فقط درباره زبان، بلکه خصلت ها و گرايش ها و خودمانيم، عيب هاي رفتاري، روشن تر کند. چون در نهايت يک چيز را به عنوان حرف آخر مي شود گفت. آن اين است که اصولاً چيزي به اسم زبان قوي يا ضعيف وجود ندارد. زبان از جمله وسايلي است که همه چيزش به کار بردش و توانايي يا ناتواني اش به ميزان قدرت يا کاهلي استفاده کنندگان از آن بستگي دارد. زبان ضعيف يا تنبل نداريم، هرچه هست مردمان اند که قوي و فعال يا ضعيف و تنبل اند.

رقيبان باز آمدند

سعيد ليلاز

تا پيش از 24 آذرماه سال 1385، به نظر مي رسيد که هيچ مانعي تاب ايستادگي در برابر حرکت توفنده دولت نهم و رئيس آن دکتر محمود احمدي نژاد را ندارد؛ چه در اقتصاد، چه سياست داخلي و حتي در سياست خارجي، هر چه نباشد، نهمين دولت در تاريخ جمهوري اسلامي ايران، نخستين دولت در تمام سه دهه اخير - از جمله سال هاي پاياني رژيم سابق - است که با حمايت بي چون و چرا، بي خدشه و کامل همه نهادهاي حکومتي شامل دستگاه هاي قانونگذاري، نظارتي، قضايي، امنيتي، انتظامي و نظامي کار خود را آغاز کرد.

حتي دولت ميرحسين موسوي که با پشتيباني کامل و نگاه علاقه مندانه بنيانگذار جمهوري اسلامي در ايران، جنگ طاقت فرساي تحميلي و شرايط جنگي و انقلابي 8 ساله را اداره کرد و همه نهادهاي حکومتي را - خواه يا ناخواه - با خود داشت، از همان ابتدا و با وجود شرايط جنگي و محاصره اقتصادي و سياسي کشور، حمايت برخي نهادها را در دستگاه قانونگذاري کشور با خود نداشت. اين فقدان حمايت آشکار بود که سرانجام به تاسيس نهاد مجمع تشخيص مصلحت نظام انجاميد.

در غياب عنصر بحراني جنگ تحميلي که راه بر بسياري از انتقادات بر دولت موسوي مي بست، دولت هاي بعدي تقريباً هفته يي را نيز به آرامي و بدون تنش هاي داخلي حکومت سپري نکردند. با روي کارآمدن دولت هاشمي رفسنجاني، فشارهاي فروخورده 8 سال جنگ و نيز شرايط اقتصادي بحراني کشور، اتحاد ظاهري قوا پشت سر دولت را فروپاشاند و مقاومت هاي قضايي، امنيتي، انتظامي، قانونگذاري... در برابر دولت هاي 16 سال پس از پايان جنگ لحظه يي باز نايستاد.

اين مقاومت ها و کشمکش هاي داخلي، البته در دولت هاشمي رفسنجاني و به ويژه چهارسال نخست عمر اين دولت، اندکي سربسته تر بود و کمتر به محافل مطبوعاتي نحيف و لرزان آن روزها راه مي يافت. اما به هر حال، با شکل گيري مجلس چهارم در خرداد 1371 ماه عسل ظاهري دولت هاشمي به پايان رسيد و فشار علني بر دولت حتي از درون آن آغاز شد؛ تدوين و تصويب تبصره معروف 2 قانون بودجه، سالانه با هدف لگام زدن بر سياست هاي اقتصادي دولت، پيدا شدن مواد منفجره در قوطي هاي مواد غذايي، فشار بر طرح هاي نفتي جاه طلبانه دولت که تصميم به احياي سهم ايران از حوزه گازي مشترک پارس جنوبي بود از طريق طرح موضوع مافياي نفتي همزمان با تشديد فشار امريکا بر اقتصاد ايران، شروع پروژه برخورد با مديران دولتي از طريق بازداشت گروه کثيري از مديران ارشد شهرداري تهران، فقط گوشه هايي از رفتاري بود که با دولت هاشمي در پيش گرفته شده بود. محور قرار گرفتن برخورد با دولت هاشمي با هدف از کار انداختن آن، حتي ايدئولوژي ها را نيز دگرگون ساخت و از جمله جناح راست سنتي را به رها کردن نظريه آزادي اقتصادي و اولويت بخش خصوصي و طرفداري از محرومان و ضرورت گسترش عدالت اجتماعي کشاند. آنها که در دوران جنگ بدنه اصلي مقاومت يعني محرومان را ناديده مي گرفتند، در دوران صلح پشتيبان سينه چاک آنها شدند.

در دولت خاتمي، اين روال هم شدت و سرعت گرفت و هم علني تر و بي پرده تر شد. حتي وقتي او جنبش اصلاحات سياسي - اجتماعي در کشور و نظام را عملاً رها کرد، اتحاديه مخالفان او نه تنها فشار بر او و دولتش را نکاستند، بلکه همه جانبه تر، هماهنگ تر و منسجم تر بر آن افزودند؛ به گونه يي که به ويژه درچهار سال نخست دولت خاتمي، فرصت ها از هر سو سراسر به زد و خورد سپري شد؛ پروژه برخورد با غلامحسين کرباسچي و مديران شهرداري تهران به مثابه نماد مديريت اجرايي کشور با قوت تمام و تا محکوميت و زندان همه - گرچه بعداً همگي تبرئه شدند - ادامه يافت؛ قتل هاي زنجيره يي فصل نويني در تاريخ ترورهاي ايران گشود؛ در روابط خارجي تقريباً همه روزه اخلال شد؛ برخورد قضايي با مطبوعات و مقابله با بدحجابي و تهاجم فرهنگي به سطحي بي سابقه رسيد؛ کفن پوشان در اعتراض به اين جسارت و آن بي توجهي در هر نقطه يي از جهان، خيابان هاي اصلي پايتخت را به اشغال درمي آوردند؛... بر اين فهرست، تا حدي ملال آور مي توان افزود.

در اين دوره تمرکز بر از کار انداختن دولت در حوزه سياسي و ديپلماتيک و فرهنگي، البته رقيبان را از تشديد فعاليت در حوزه اقتصادي نيز غافل نساخت. حملات سياسي از تريبون هاي رسمي به طرح هاي نفتي، متوقف ساختن جذب سرمايه هاي خارجي در حوزه هاي مختلف عمراني حتي با توسل به تهديد نظامي هواپيماهاي مسافري، توقف افزايش سالانه قيمت هاي کالاها و خدمات دولتي از ابتداي تشکيل مجلس هفتم که سالانه 10 ميليارد دلار خسارت به بار مي آورد،... همگي فقط يک هدف اصلي داشتند؛ ناکارآمدن نشان دادن دولت و از کار انداختن آن در ايفاي مهمترين وظايف خود از جمله کنترل تورم، افزايش رشد اقتصادي و کاهش نرخ بيکاري.

طرفه آنکه، با اين همه، هر دو دولت هاشمي و خاتمي در حوزه اقتصاد و در هنگامه بي ثباتي سياسي و اجتماعي به دستاوردهاي اقتصادي بزرگ و قابل توجهي رسيدند. رشد اقتصادي ايران در 8 سال دولت هاشمي بيش از 5 درصد و در 8 سال دولت خاتمي به طور متوسط بيش از 5/5 درصد بود. نرخ تورم، پس از اوجي رکوردگونه در سال 1374 منظماً رو به کاهش گذاشت و از 50 درصد در سال 1374 به 12 درصد در سال 1384 رسيد. حجم سرمايه گذاري ها در هر دوره به جايي رسيد که با وجود عرضه سالانه حدود يک ميليون نفر جوياي کار جديد به بازار کار، نرخ بيکاري از حدود 16 درصد به 11 درصد کاهش يافت. بازده سرمايه گذاري هاي 16 سال اين دو دوره را از جمله در اين واقعيت مي توان يافت که تقريباً نيمي از يگانه افتخار اقتصادي قابل ذکر دولت احمدي نژاد يعني صادرات غيرنفتي و رشد بسيار خوب آن، تنها از صدور محصولات پتروشيمي و عمدتاً بندر عسلويه حاصل مي شود.

به اين ترتيب، گويي آن کوشش جانانه 16 ساله براي آنکه خيال کسي لحظه يي از آشوب و ناآرامي فارغ نشود و بر حل مشکلات معيشتي مردم تمرکز نيابد، همه براي اين صورت مي گرفت تا زمينه براي ظهور مرد يا دولت «هزاره سوم» آماده شود. 16 سال تمام همه چيز را دوختند و کوبيدند تا آن را آماده به دولت اين بار به راستي «کريمه» تحويل دهند. صرف نظر از داستان انتخابات رياست جمهوري و مقدمات و نتايج آن، حداقل اين است که دولت نهم، براي نخستين بار در 30 سال اخير کار خود را با «همه چيز» شروع کرد. همه آن مقاومت هاي جانانه يي که بيش از دوسوم وقت و انرژي دولت هاي پيشين صرف خنثي کردن آن مي شد و نتايج و عملکردهاي آنها محصول تنها يک سوم فکر و انرژي شان بود، يک باره نه تنها کنار رفتند، بلکه به پشتيباني از دولت جديد کوشيدند و بر نيروي آن بسي افزودند. کار همراهي همه قواي رسمي و غيررسمي به جايي کشيد که حتي مدعي شدند حضرت امام زمان(عج) امور دولت نهم را امضا کرده اند، پس ديگران حتماً جاي خود دارند. در همين راستا، امور خارق العاده ديگري نيز اتفاق افتاد. مثلاً علم اقتصاد يک باره بي اعتبار شد و ديگر قوانين خلقت همگي به اطاعت درآمدند، تهاجم فرهنگي و بدحجابي، بي آنکه ناگزير به برخورد باشند، از جامعه رخت بر بست، آنها که 16 سال به جلوگيري از کار و فعاليت اقتصادي مي کوشيدند، اينک حتي به عقد قرارداد جمع آ وري زباله همت گماشتند. در حوزه واقعيت ها و صرف نظر از اين يکدستي و پشتيباني بي نظير، دو عامل ديگر استحکام دولت نهم را در شروع کار از همه دولت هاي قبلي - حتي قبل از انقلاب - متمايز مي کرد؛ نخست آنکه اين دولت، در بهترين موقعيت اقتصادي تاريخ 30 سال اخير ايران پا به هستي گذاشت. درآمد ارزي کشور شامل صادرات نفتي و غيرنفتي سالانه به حدود 80 ميليارد دلار مي رسد. نرخ تورم در شهريورماه 1384 در مقايسه با مدت مشابه سال 1383 به کمترين عدد دهه اخير يعني 10 درصد کاهش يافت و روند کاهنده آن چنان بود که حتي تا ارديبهشت سال بعد تک رقمي شد. رشد اقتصادي کشور پس از کاهش نسبي در سال 1384 و به ويژه نيمه نخست آن افزايش يافت و به 4/5 درصد رسيد. نتيجه همه اين ارقام و تحولات 16 سال قبل از اين بود که به سبب «وفور» و گشايش اقتصادي نسبي پديد آمده، ساختار اجتماعي و به تبع آن اوضاع سياسي کشور، به سرعت رو به آرامش مي گذاشت. آمارهاي رسمي بانک مرکزي نشان مي دهند که در سال 1384 درآمد ملي ايرانيان در مقايسه با سال توفاني و متلاطم 1378 حدود 55 درصد به قيمت ثابت بيشتر شده است؛ حال آنکه جمعيت کشور در همين مدت بيش از 9 درصد افزايش نيافت. بنابراين، دولت نهم جامعه ايران را در حالي تحويل گرفت که درآمد سرانه متوسط هر ايراني نسبت به 6 سال قبل از آن 46 درصد و نسبت به ابتداي دولت خاتمي بيش از 50 درصد به قيمت ثابت افزايش يافته بود. رمز آرامش سياسي - اجتماعي بي نظير ايران در سال 1384 که حتي اکنون نيز کمابيش ادامه دارد و اگر اوضاع اقتصادي رو به وخامت بيشتر نمي گذاشت تداوم نيز مي يافت، همين جا است.

از جنبه فرهنگي و دوم آنکه، هم بر اثر کوشش هاي دولت خاتمي و هم برخي همراهي ها و تغيير استراتژي ها از اوايل دهه 1380 دولت نهم جامعه ايران را در تعادلي نسبي تحويل گرفت. اگر اوضاع اقتصادي خوب باشد و به لحاظ فرهنگي و اجتماعي طبقه متوسط تحت فشار قرار نگيرد، موجبي براي ناآرام شدن اين طبقه به ويژه در مناطق شهري وجود ندارد. سياست کاهش فشار فرهنگي بر جامعه و مناطق شهري که از سال 1383 آغاز شده بود، در آستانه تشکيل دولت نهم و پس از آن تاکنون به اوج تساهل و تسامحي رسيد که سال ها در دولت خاتمي و به خاطر ابراز آن از سوي اين دولت، عين کفر و فساد اخلاقي شمرده مي شد. دکتر احمدي نژاد نيز در شعارها و قول هاي انتخاباتي و سياسي خود پيش و پس از پيروزي، هرگز تمرکزي بر فشار بيشتر در کنترل فرهنگي جامعه - بسيار هوشمندانه - نگذاشت که سهل است، برعکس با طرح شعارهايي مانند آزادي حضور بانوان در استاديوم هاي ورزشي و غيره، بر شتاب اين تساهل و تسامح واقعي افزود؛ تا آنجا که اکنون گويي مشکلي به نام بدحجابي و تهاجم فرهنگي، اصلاً وجود نداشته است. طبعاً همه اين عوامل عيني و زمينه سازي ها و تغيير سياست هاي ذهني، موقعيت بي همتايي براي دولت نهم در پيشبرد اهداف خود فراهم آورد که همه دولت هاي سه دهه قبل از آن، از چنين موقعيتي بعضاً يا تماماً محروم بودند. کار در ابتدا به چنان استحکامي رسيد که دولت يک استراتژي دائمي خود را تهاجم به جهان قرار داد.

به نظر مي رسد که همه اين اتحادها، پشتيباني ها، همراهي ها و زمينه سازي هاي عيني و ذهني براي ايجاد يک دست ترين حکومت 30ساله در ايران که مي توانست بهترين دستمايه براي پيشبرد اهداف و نيازهاي واقعي کشور باشد، يک بار ديگر و عملاً علامت اشتباه به دولت داد و دولت نهم را به جاي بهره برداري از اين تکيه گاه بي همتا به طغيان در برابر شرکا و پشتيبانان خود کشاند. ظاهراً شدت تبليغات، اثر خود را يک بار ديگر بر خود تبليغ کننده بيش از بقيه گذاشت و او را به اين تصور واداشت که گويي منشاء اين همه قدرت، يا خود اوست يا در جايي وراي عالم ماده قرار دارد. پس ناچار کس را ياراي مقابله نيست و مي توان - حتي نه به تدريج، بلکه با سرعت تمام - شرکا و رفقا را از گردونه قدرت بيرون راند و به تنهايي کار را ادامه داد. راه افتادن ماجراي هولوکاست و ضرورت محو اسرائيل از نقشه جغرافياي سياسي و جلب توجه همه جهان به طراح و گوينده آن، در کنار کاهش نرخ تورمي که ماهيتاً تداوم و دنباله سياست هاي پولي و مالي دولت قبلي بود اما دولت نهم تصور مي کرد که مي توان آن را بدون الزام به آن سياست ها به کف آورد، آرامش نسبي فضاي سياسي - اجتماعي و سردرگمي مخالفان دولت، حمايت بي چون و چراي مجلس، قوه قضائيه، شوراي نگهبان، نيروهاي مسلح، ... همه و همه دولت را به اين فکر انداخت که ديگر به حضور حاميان سياسي خود در دولت نياز ندارد. پيش از آن، سهم خواهي بيشتر در دولت البته برخي حاميان پروپا قرص دولت را ناراضي کرده بود؛ اما هنوز اين دوستان زمينه را براي طرح علني مخالفت خود آماده نمي ديدند. ترميم کابينه و خروج نخستين وزير از جناح متحد نيز نتوانست ناراضيان را به فعاليت علني وادارد.

اخراج دومين وزير از کابينه که هنوز کسي علت مديريتي و فني اخراج او از دولت را نمي داند، نخستين جرقه هاي ابراز علني ناخشنودي شرکا و رفقا را به ويژه در مجلس برانگيخت. ابراز مخالفت ها و زمزمه نارضايتي ها از عملکرد دولت نهم، نخستين بار نه از سوي اصلاح طلبان، بلکه از طرف حاميان دولت آغاز شد.

دردسر واقعي را اما، بار ديگر اقتصاد راه انداخت. دولت نهم که بر شانه يک نظام اقتصادي نسبتاً پويا با رشد اقتصادي فزاينده، نرخ تورم کاهنده، و نرخ بيکاري تحت کنترل (تمام شواهد آماري اين ادعا به سرعت قابل ارائه است) و آرامش اجتماعي و سياسي برآمده از آن کار خود را آغاز کرده بود، از همان ابتدا اين ريشه را ناديده گرفت و به اجراي سياست هايي در حوزه مالي و پولي پرداخت که عملاً تيشه به آن ريشه مي زد و زيرپاي خود دولت را خالي مي کرد. طبعاً سرمست از باده پيروزي و قدرت بي هماورد و آينده پايدار و متکي بر روزانه 200ميليون دلار درآمد ارزي و 100 ميليارد دلار ذخيره خارجي، هشدارها نيز اساساً شنيده نمي شد.

اما اجراي واقعي سياست هاي موردنظر رئيس جمهوري در اقتصاد که او علم آن را «قبول» نداشت و هنوز هم از آن «بيزاري» مي جويد، آثار علت و معلولي خود را از تابستان سال 1385 آشکار ساخت و زمينه را براي علني شدن شکاف ميان متحدان دولت فراهم آورد، اعمال سياست هاي انبساطي پولي که از سال 1355 به اين سو در اقتصاد ايران سابقه نداشته است، نرخ رشد نقدينگي را به 40درصد رساند و تورم برخاسته از آن، حتي ماه هاي تير و مرداد را که به طور سنتي ماه هاي کاهش قيمت ها در اقتصاد ايران هستند، در خود فرو گرفت و موج اعتراضات، البته آهسته و نجواگونه و سپس علني و شديد، از درون طيف راست گرايان برخاست. درواقع، اتحاد جناح راست حول محور شعارهاي اقتصادي محمود احمدي نژاد شکل گرفته و توانسته بود به پيروزي برسد و اکنون، با آغاز فروپاشي اقتصادي و تناقض بين شعارها و انتظارات پديد آمده از يک سو و عملکرد ما از سوي ديگر، محوري باقي نمانده بود که حول آن چيزي - شامل اتحاد - شکل بگيرد. انصاف آن است که با وجود زميني تر بودن شعارها، اتحاد دروني اصلاح طلبان در مجموع پايدارتر و غيرمادي تر بوده است. همچنان که پافشاري بر ناديده گرفتن واقعيت هاي اقتصادي و نگاه کوتاه مدت به اقتصاد همچنان ادامه مي يافت که سهل است، حتي شدت هم مي گرفت، پاييز سال 1385 و انتخابات 24 آذر اين سال براي گزينش شوراهاي شهري و مجلس خبرگان رهبري فرا رسيد. اين زمان، سياست هاي اقتصادي دولت چنان بي محابا و تندروانه و به راستي «بي ترمز» به پيش رفته بود که نرخ تورم را فراتر از عملکرد متوسط سال 1384 يعني 12 درصد برساند. در سياست خارجي نيز وضعيت پرونده هسته يي کشور که انصافاً شخص رئيس جمهوري در ايجاد اتحاد جهاني عليه جمهوري اسلامي ايران نقش کم رنگي در آن ايفا نکرد، رو به وخامت گذاشته بود. در کمتر از يک سال، جامعه کمابيش آرام شده با ساختار اقتصادي و اجتماعي دست کم قابل پيش بيني و کنترل پذير، به ديگ درهم جوشي از تضادها و بحران ها بدل شد.

با اين همه، دولت از تجربه يي که طي آن پيچيده شدن شرايط اقتصادي و سياسي که در 10سال هم به زحمت شدني بود در کمتر از يک سال صورت پذيرفت، پند نگرفت و خطرناک ترين تصميم خود منجر به فروپاشيدن کامل اتحاد در حمايت از دولت را اتخاذ کرد؛ ورود به صحنه رقابت انتخاباتي 24 آذر، بدون پشتيباني ديگران و اتحاد فقط با خود، بدين سان، گويي تبليغات گسترده صدا و سيما و سکوت مخالفان و حمايت هاي بي دريغ همه از دولت، اين توهم را پديد آورد و سپس دامن زد که منشأ اين همه قدرت از درون و ذات آن است؛ حال آنکه در اين کمتر از يک سال، حوزه علميه قم، راست سنتي، «اصولگرايان» مجلس به رهبري احمد توکلي و محمد خوش چهره و ديگر چهره هاي شاخص مانند عماد افروغ و ديگران، هريک به دليلي و با انگيزه يي به جبهه ناراضيان داخل اتحاديه پيوسته بودند.

وخامت اوضاع اقتصادي و بالا گرفتن اعتراضات مردمي نيز از سوي ديگر، گروهي از متحدان دولت را نگران اوضاع ساخت و آنها را به فاصله گرفتن از نتايج احتمالي فعاليت ها و سمت گيري اقتصادي دولت واداشت. براين ملغمه، افزودن پافشاري رئيس جمهوري و حاميان وي در ائتلاف نکردن با ديگر صاحبان راستگرايان لازم بود تا نقطه تحمل پايداري اين ائتلاف درهم بشکند و فرو بريزد.

انتخابات 24 آذر و نتايج آن را مي توان بزرگترين حادثه اقتصادي سال 1385 خواند که محصول تحولات يک سال

- 12 ماهه - پيش از آن بود، اما خود يا به تبع اين نتايج يا استوار بر ذات دستاوردهاي خود، کل ساختار و آرايش سياسي کشور را ماهيتاً دگرگون کرد. در اين انتخابات معلوم شد که اولاً اتحاديه راستگرايان دست کم از نيمه دوم سال 1385 به بعد تا چه حد سست و بي محتوا بوده و تنها به تلنگري براي فروپاشي نياز داشته؛ ثانياً پشتيباني مردم از اين يا آن جريان سياسي با سرعتي باورنکردني مي تواند تغيير کند و آراي «بي حوصله ها» يا «حوصله سررفته ها»ي انتخابات رياست جمهوري با همان سرعت بي حوصلگي خود را از عدم تحقق شعارهاي زودبازده نشان داد؛ ثالثاً جامعه ايران عمدتاً به سبب سياست هاي اقتصادي نادرست، تا چه حد خطرناکي در برابر نوسانات اقتصادي و امواج تورمي آسيب پذير و شکننده شده است. در مجموع و باري ديگر، ملت ايران از درون صندوق هاي راي گيري حرف خود را به حکومت گفت و به توهمي کمابيش 18ماهه پايان داد.

مهمترين نتيجه انتخابات 24 آذر ماه 1385، تغيير بنيادين در آرايش سياسي ايران به زيان رئيس جمهوري و به سود اکبر هاشمي رفسنجاني بود. در اين انتخابات، هاشمي به گونه يي معجزه آسا و با رايي استثنايي باز هم به مرکز صحنه سياسي کشور بازگشت و اين بار، ظاهراً برخوردار از پشتيباني محکم تر مسوولان ارشد نظام، به انتقاد از عملکرد دولت نهم و تلاش بر کنترل رفتارهاي آن پرداخت. البته، دولت نيز متقابلاً کوشيده است در اين سه ماه به موج انتقادات پاسخ دهد، اما به هرحال اين موضع تدافعي با آن موضع سراپا تهاجمي يک سال يا حتي 6 ماه پيش، اساساً قابل مقايسه نيست.

بازگشت هاشمي به مرکز سياست ايران، گرچه مهمترين نتيجه انتخابات بود، اما تنها نتيجه نبود. در تداوم زنجيره تضعيف دولت پس از انتخابات، راستگرايان سنتي و حاميان سابق دولت نيز مخالف خود با دولت و نتايج اقتصادي روبه وخامت سياست هاي آن را علناً به باد انتقاد گرفتند. انتشار نامه 150 نماينده مجلس که نيمي از آنها را حاميان سابق دولت نهم تشکيل مي دهند، در سه دهه اخير بي سابقه بوده است. ارسال اين نامه مبني بر هشدار درباره وضعيت اقتصادي کشور، به نوبه خود سياست تهاجمي دولت در اقتصاد را به سياست تدافعي تبديل کرد و جهت گيري لايحه بودجه سال 1386 را درست برعکس مسير پيموده شده در سال 1385 قرار داد. به فاصله يک سال، سياست پولي و مالي انبساطي، يکباره انقباضي شد. اين تغيير ناگهاني مسير، هم مجلس را به دخالت بيشتر در لايحه - برخلاف پارسال - تحريک کرده و هم پيامدهايي به نوبه خود خطرناک و به يادماندني در اقتصاد ايران ظرف سال 1386 به بار خواهد آورد. ضمن آنکه به دليل غيرعملياتي بودن اين لايحه و قانون برآمده از آن، سراسر سال1386 به کشمکش ميان دستگاه قانون گذاري با دستگاه اجرايي سپري خواهد شد و از نيرومندي دولت، باز هم خواهد کاست. از نظر سياسي نيز دولت و به ويژه رئيس جمهوري، برآمده از همه تحولات پيش گفته، ظاهراً در سياست خارجي سکوت بيشتر و اظهارات کمتر جنجال برانگيزي را پيشه کرده اندکه اين خود بيش و پيش از هر عامل ديگري، برخاسته از تضعيف دولت نهم بوده است.

---

دست کم به سه علت، شرايط کلي که جامعه ايران بر زمينه آن پا به سال 1386 مي گذارد، ماهيتاً با آنچه کشور با آن به سال 1385 قدم گذاشت، تفاوت دارد. نخست آنکه بنابر آمارها و داده هاي رسمي پرشمار که اينجا محل طرح آنها نيست، اوضاع اقتصادي کشور رو به نابساماني گذاشته است و با توجه به مندرجات قانون بودجه سال 1386 ماه هاي پرتلاطمي را در پيش رو به نمايش مي گذارد؛ دوم آنکه پرونده هسته يي کشور به مقاطع حساس تري وارد شده است و به نظر مي رسد در سال پيش رو تحولات مهمي را از سر خواهد گذراند؛ و سوم آنکه به هر دليل ناشي از دو علت بالا يا نتايج انتخابات آذر گذشته، دولت نهم بسا ضعيف تر از سال پيش شده است. اثرات کامل تغيير آرايش سياسي ايران و تحولات اقتصادي داخلي و ديپلماتيک کشور، البته هنوز کاملاً آشکار و حتي فرآيند آن نيز تکميل نشده است. با اين همه، از تحولات و رفتارها و اظهارات روزهاي پاياني سال بازيگران صحنه سياست ايران چنين برمي آيد که گويي کمتر کسي علاقه مند به پذيرش مسووليت سال توفاني 1386 است. بازي متقابل دولت و مجلس بر سر قيمت کالاها و خدمات دولتي در درون لايحه بودجه يي که هم دولت و هم مجلس به خوبي مي دانند حتي بخشي از آن نيز در سال آينده اجراشدني نخواهد بود، تنها گوشه يي از پرتاب کردن گوي آتشين سال 1386 به دامن اين و آن را نشان مي دهد. نگوييد که نگفتيم.

در گذشت فيلسوف پست مدرن
بودرياري که رخ نداد

اميرهوشنگ افتخاري راد

در روزهاي پاياني سال 1385 و درست در روزهاي پاياني صفحه بندي سالنامه اعتماد، خبر درگذشت ژان بودريار فيلسوف معاصر فرانسوي در رسانه ها پخش شد. همان رسانه هايي که مبناي کار بودريار بود. به نظر مي آيد با مرگ او از غول هاي موسوم به پست مدرن ديگر فيلسوفي به جا نمانده است و اين مرگ، خود شايد استعاره يي است بر اين که تب پست مدرنيسم خوابيده است، گويي در جهان معاصر پرسش هايي ديگر به وضعيت موجود در حال طرح است.قاعدتاً ورود انديشه به مطبوعات چندان باب طبع آکادميسين ها نيست به ويژه اينکه وقتي بخواهيم در فاصله زماني کوتاهي از انديشه هاي يک فيلسوف سخن بگوييم. هر چند حضور انديشه در روزنامه ها در سال هاي اخير يعني از دوم خرداد به اين سو، نشان داد که مي توان سطحي ننوشت و انديشه را متاملانه و جدي طرح کرد. اين گونه نوشتن نه سطحي نگري رايج ژورناليستي را برمي تابد و نه قالب بي دررو و خشک آکادمي. در محافل آکادمي ما، مي توان گفت به واقع از ارسطو به اين سو پا فراتر نمي گذارند چه برسد به دريدا و بودريار و آگامبن يا بديو. در واقع چگونه مي توان در رسانه يي طرح انديشه نکرد در حالي که خود مبناي تبيين فکري متفکران اخير بوده است. هر چند اين نکته از شتابزدگي ژورناليست ها دفاع نمي کند اما در زمانه زردانديشي و حذف انديشه از صفحات عمر و لحظات ما، انديشه نويسي مسوولانه و مبتني بر دغدغه هاي نويسنده و نه تفنن تبديل به ضرورت و نوعي سلاح شده است. در عين حال که از ارائه مطالب راحت الحلقوم پرهيز مي کند.اکنون اگر بخواهم از زبان ژان بودريار بگويم، بايد بنويسم که آنچه شما پيش رو داريد يعني سالنامه اعتماد خود عبارتي است که بودريار به کار مي برد يعني حادً واقعيت (hyper - reality). زيرا سالنامه چيزي بيشتر و مفرط از خود روزنامه به مصرف کنندگان ارائه مي دهد. حاد واقعيت، کليدواژه بودريار است.جامعه صنعتي و سرمايه داري فربه همان نظريات بودريار است. به نظر او، تکثير ارتباطات از طريق رسانه ، زبان تازه يي مي طلبد و متفاوت از «مبادله نمادين چهره به چهره» يا نوشتاري است. فرهنگ به اعتقاد بودريار امروزه ريشه در شبيه سازي، جعليات و وانموده ها (simulation) دارد. آنچه والتر بنيامين در «عصر بازتوليد تکنيکي هنر» مي گويد، بودريار در عرصه هاي وسيع تري بسط مي دهد. چيزها وقتي از حالت توليد به وضعيت بازتوليد درمي آيند ديگر نمي توان براي آنها منشا و اصلي قائل شد. بلکه تنها خود آن بازتوليد به عنوان اصل يک چيز به حساب مي آيد. به عبارتي چيزها، خود - ارجاع مي شوند. بودريار - که شاگرد هانري لوفور، مارکسيست فرانسوي بود - در اولين نوشته اش يعني «نظام ابژه ها» (1968) با رويکردي مارکسيستي، مصرف را اساس نظم اجتماعي و منشاء طبقه بندي در جهان معاصر مي داند. او در کتاب بعدي اش، «جامعه مصرفي» (1970) مي گويد چون کالا امروزه تبديل به امر مهمي شده است پس ما بايد نظام معنايي طرح کنيم تا از ساختار نظام معنايي کالاي مدرن رازگشايي کند. کالا در نظام ارتباطي تجسم مي يابد که متفاوت از فهم سنتي نشانه است. در کالا، رابطه بين واژه ، تصوير و مرجع از بين مي رود و دوباره بازسازي مي شود. اکنون مساله ميل مطرح است نه مرجع ارزش استفاده يا فايده. بنابراين همچون پساساختگرايان، بودريار نيز تصور سنتي از مرجعيت يعني ارجاع دادن چيزي به يک اصل را مردود مي شمارد.در واژگان بودريار، کد يا رمز (code) واژه يي است مهم، زيرا مصرف، يعني باني نظام طبقه بندي، تعيين کننده رفتار گروه هاي مردمي است به عبارتي آنها را به رمزگان درمي آورد. جامعه مصرفي کالاهاي مصرفي را به عنوان رمز تبيين مي کند. اين کالاها، نظام نشانه هايي را شکل مي دهد که مردم را از هم متمايز مي کند. مصرف کنند گان نه به عنوان رافع نيازهاي خود بلکه به عنوان شبکه شناور دال هايي هستند که در برانگيختن ميل خود، حد و مرزي ندارند. در جوامع پيشامدرن رابطه دال و مدلول، يک به يک بود. سپس اقتصاد سياسي، کالا را به ارزش مبادله (مثلاً پول) تفکيک مي کند. بودريا همان تبيين نظري مارکس را به ساخت نشانه ها وارد مي کند. در قرن بيستم نشانه ها کاملاً از مراجع خود منفک مي شوند. يعني تناظر يک به يک نشانه ها از بين مي رود. ديگر نشانه ها رابطه متقابل و واکنش يک به يک را از دست مي دهند. مانند نظام سيگنال چراغ قرمز که معنايي را ارسال مي کند به چيزي که واکنش زباني ندارد. از نظر بودريار، در قرن بيستم دال ها، همان رمزگان هستند. عملکرد رمزي، مدلول ها را از جامعه جدا مي کند و در رسانه به صورت «دال هاي شناور» درمي آورد. اين نکته همان تعبير پست مدرن ها از زنجيره دال ها است که هميشه از دالي به دالي معنا به تاخير مي افتد.

بودريار در کتاب «مبادله نمادين و مرگ» (1976) از رويکرد مارکسيستي خود فاصله مي گيرد و نگاه بدبينانه يي را در تئوري رمز خود شکل مي دهد و به تقديرگرايي تلخ معطوف مي شود. در اين کتاب همگام با ديگر پست مدرن ها به دنبال سيستمي است که هيچ تعيني ندارد. جهاني را توصيف مي کند که در آن هر چيزي بتواند هر چيز ديگري باشد. هر چيزي، هم هم ارز با چيز ديگري است و هم متفاوت از آن. جامعه يي که در آن منطق ديجيتالي رمز، حاکم است.

بودريار به اين نتيجه مي رسد که تنها مرگ از رمز مي گريزد. تنها مرگ، «عملي بدون برگشتً هم ارز» است؛ بدون تبادلً ارزش ها. مرگ دلالت بر برگشت پذيري نشانه ها دارد، عملي واقعاً نمادين که جهان تشابهات، مدل ها و رمزگان را توصيف مي کند.در 1989 کتاب «تشبيهات و شبيه سازي ها يا جعليات» را مي نويسد؛ جهان معاصر، از مدل ها و تشابهاتي ساخته شده که هيچ مرجع و زمينه يي در واقعيت ندارند بلکه خودارجاع هستند. چيزها از فرط شبيه سازي، واقعيات را در خود هضم مي کنند. اين جهان، جهانً حاد واقعيت است. ديگر جهان به شيوه مقوله هاي کانتي نظير زمان، فضا، عليت و غيره قابل درک نيست. آنچه ما به ويژه از رسانه ها مي بينيم نه واقعيت که حاد واقعيت است.در اين جهان، ديگر شهروندان در پي حقوق مدني بيشتر نيستند. ديگر پرولتاريايي وجود ندارد که خواهان کمونيسم باشد بلکه اکنون مصرف کنندگان هستند، در واقع طعمه هاي ابژه هايي که توسط رمز توصيف مي شوند. بدين ترتيب، رسانه، مازاد اطلاعات به مصرف کنندگان مي دهد. اين واقعيتً شبيه سازي شده يا جعلي، هيچ مرجع و منشايي ندارد و بيرون از منطق بازنمايي عمل مي کند. بودريار مي گويد توده ها مي توانند آن را واژگون کنند؛ با استراتژي سکوت يا بي عملي. از نظر او توده ها با جذب جعلياتً رسانه ها، با عدم واکنش به آنها، رمز را تحت سيطره خود درمي آورند.در سال 1991 کتابي تحت عنوان «جنگ خليج رخ نداد» مي نويسد؛ «به خاطر ترس از امر واقعي (virtualy)، از هر چيزي که خيلي واقعي است، ما يک شبيه ساز غول پيکر ساختيم. ما واقعيت را بر فاجعه واقعي ترجيح مي دهيم. به فاجعه يي که تلويزيون، آينه جهاني است.» از نظر او اين جنگ در رسانه ها رخ داد. در اين صورت کشتگان اين جنگ به عنوان يک واقعيت از نظر بودريار چگونه قابل توصيف است؟

بودريار مي گويد صدام از تمام ظرفيت نظامي اش استفاده نکرد و با آنکه صدها تن بمب بر عراق فرو ريخت، قدرتش تضعيف نشد. پس تغييرات سياسي در عراق رخ نداد. دشمن از بين نرفت و پيروزمندان، پيروز نشدند. بدين ترتيب جنگي رخ نداد.بودريار درباره 11 سپتامبر مي گويد فروريزي برج ها، واکنشي به جهاني سازي بود. آن را نمي توان جنگ مذهبي يا تمدني ناميد. از نظر او يازده سپتامبر، «مادر رويدادها» است.

بودريار در «توهم پايان» (1994) مي گويد غايت يا پايان ديگر خود را با مسافران معاصر (دال هاي شناور) همسو نمي کند. فراروايت ها، واقعيت نمايي خود را از دست داده اند؛ فراروايت هايي که براي جوامع، پيوستار تاريخي قائل بودند. تاريخ، از وضعيت خطي خارج شده و حالت پيچشي گرفته است پس آغازها و پايان ها، تنها بهانه تظاهر را براي نمايش فرهنگي مهيا مي کند.در عين حال که انديشه بودريار داراي شکنندگي هايي است؛ با توجه به فاصله گيري او از رويکرد مارکسيستي، اما باز تبيين «مصرف کنندگان» در جامعه سرمايه داري فربه، پس زمينه مارکسيستي دارد.

منبع؛ اين مطلب براساس مقدمه مارک پوستر در کتاب برگزيده آثار ژان بودريار نوشته شده است.

Baudrillard, Jean. Selected writings. Edited by Mark Poster. Polity. 2001

عناوين اين صفحه
رقيبان باز آمدند
بهاري ديگر
محمد(ص) صداي سکوت
تهران انار ندارد
رز و گل محمدي و فرهنگ معين
رقيبان باز آمدند
بودرياري که رخ نداد

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام