
احمد غلامي
شايد رعب انگيزترين لحظه زندگي پيامبر زماني بوده که اين آيه را جبرئيل بر او نازل کرده است؛ يا ايها المدثر؛ اي جامه بر سر کشيده، قم فانذر؛ برخيز خلق را بيم کن از دوزخ و به توحيد خوان. گفته اند پيامبر در روز دوشنبه وقتي چهل سال و شش ماه و هشت روز سن داشت به پيامبري مبعوث شد. پس از مدت ها گوشه نشيني و عزلت در غار حرا. حرا، غاري است که بر اثر فرو ريختن سنگ ها به وجود آمده و ارتفاع آن به اندازه يک قد متوسط آدمي و فضايش به اندازه يي است که يک نفر مي تواند در آن بخوابد. غار در جهتي قرار گرفته که وقتي کسي در آن مي نشيند يا دراز مي کشد کعبه را به وضوح مي بيند. اين گوشه نشيني، انزوا و سکوت بي پايان در جوار خانه خدا براي پيامبر روزهاي سرنوشت سازي است. خانه يي که ابراهيم آن را بنا نهاد تا نماد يکتاپرستي و تعبد باشد. در آن سکوت وهم انگيز غار در مرز ميان آدمي زميني و الهي پيامبري زاده مي شود که قرن ها صدايش در تاريخ طنين دارد. در يکي از همين گوشه گيري ها و تفکر در غار حرا بود که جبرئيل امين بر پيامبر نازل شد و نخستين وحي خدا را فرود آورد. به نقل از يکي از احاديث، پيامبر مي گويد؛ «من خفته بودم که جبرئيل پاره يي از ديبا که کتابي در آن بود به من آورد. پس گفت؛ بخوان، گفتم؛ خواندن نتوانم. پس مرا فشاري داد که پنداشتم آن مرگ است. آنگاه رهايم ساخت و گفت؛ بخوان، گفتم؛ خواندن نتوانم. پس مرا فشاري داد که پنداشتم آن مرگ است و رهايم کرد. پس گفت بخوان، گفتم؛ خواندن نتوانم. باز مرا فشاري داد که پنداشتم آن مرگ است و آنگاه رهايم ساخت. پس گفت؛ بخوان، گفتم؛ چه بخوانم؟ اين سخن نگفتم جز اينکه مبادا آنچه به من گذشت بازگردد. پس از آن گفت؛اقرا باسم ربک الذي خلق...» روايتي ديگر اينگونه است هنگامي که جبرئيل بر پيامبر نازل مي شود وحشت تمام وجود حضرت را مي گيرد. وحشتي عظيم که بند بند تن اش را مي خواهد از هم بگسلد. او در جواب جبرئيل مي گويد؛ «انا رجل امي، ندانم خواند ندانم نبشت. جبرئيل گفت؛ اقرا باسم ربک، بگو بسم الله الرحمن الرحيم. من اين بگفتم. از برکت اين نام راحتي در هفت اندام من آمد.» اين آغاز رهايي پيامبر از کالبد خاکي خود است، مگر نه آنکه هر تولدي براي کودکي رعب انگيز است. آمدن از دنيايي و شدن در دنيايي ديگر با امانتي در دل و آن امانت کلام خدا. که سنگيني اش بر دوش محمد(ص) تا پايان عمر رهايش نمي کند. اولين آيه هنگامي بر لبش جاري مي شود که چهل سال و شش ماه و هشت روز سن دارد و او خواندن پيام و کتاب خدا و امانت الهي را تا بيست و سه سال بعد نيز ادامه مي دهد. چرا خدا محمد را برگزيد و کلامش را به امانت به او سپرد؟ وقتي محمد از غار حرا بيرون آمد آن محمد، محمد ديگري بود. آن غار همچون مادري بود که محمد از او دوباره زاييده شد تا آدميت آدمي باقي بماند. تا عشق پايدار بماند. تا راه عاشقي بي مسافر نباشد. محمد مسافر بود. مسافر راه عشق و انسانيت. بي توقف، هميشه در سفر، سفر از خود به خود. از بيرون به درون و از درون به مبداء وجود. او آينه يي شد در برابر خود. در خود، خود را مي ديد. با خود بود تا از خود بي خود شود. به خود فرو مي رفت و نگاه مي کرد تا ببيند و دريابد آنچه را که از خود پنهان مي داشت. مي ديد و مي يافت در خود.

مي ديد و مي زدود در خود. مي ديد و اصلاح مي کرد در خود. مي ديد و حفظ مي کرد در خود. مي ديد و مي ترسيد از خود و دوباره مي رسيد به خود. اقرا باسم ربک الذي خلق... او به بودن راضي نبود. به شدن مي انديشيد. براي شدن راهي نبود و نيست جز در خود تامل کردن و رها شدن از کالبد خاکي. او خلوت نشين غار حرا شد، چرا که نمي خواست در ميان بت ها و بت پرستان روزگار تصوير خود را گم کند و صداي هشداردهنده درون اش را در ازدحام و هياهوي زيستن نشنود. پيامبر خلوت نشين حرا آنقدر در خود تامل و تفکر کرد تا از آنچه هست به آنچه مي تواند بشود آگاهي يابد. چرا خداوند در آن هنگامه بت پرستي امانت خود (قرآن) را به محمد سپرد. شايد چون بزرگترين صداي زندگي محمد(ص) در هياهوي گمراهي و گمراهاني که بي تقوا سخن مي گفتند، صداي سکوت بود و در همين سکوت بود که هزاران هزار آواي شايسته و بايسته يي شنيد. سخت است دريچه هاي بيرون را به روي خود بستن و به حفره هاي درون نگاه کردن و به آواي درون گوش سپردن. با تحمل اين سختي و مشقت بود که محمد به مقامي رسيد که شايسته دريافت سروش الهي شد. او وجود خود را در اين خلوت نشيني ها صيقل داد تا به يکدستي و هماهنگي با نظام آفرينش رسيد و در همين بود که شنيد؛ اقرا باسم ربک الذي خلق... پيامبر خود را وانهاد در سکوت و تاريکي غار، قدم به راهي گذاشت که مقصدش رسيدن به خود والا و خداي تعالي بود. گويي او در همان سکون و سکوت، دوباره متولد شد و در همان سکوت زيستني تازه را آغاز کرد. هستي شکل تازه در چشم و جان دريافت و آوايي تازه در گوش جان او برانگيخت. آوايي برتر و بالاتر و بلندتر از هر صدايي. گويي او جز اين آوا ديگر صدايي نمي شنيد و براي شنيدن اين آوا بود که مي بايست هميشه در سکوت و آرامش و صلح دروني به سر برد. و اين شد که صداي او هيچ گاه فراتر از اين آواي خوش آهنگ درون نمي رفت. در هيچ ورق از تاريخ زندگي او فرياد و ناسزا و توهيني شنيده نمي شود. در هيچ لحظه از زندگي اش ظلم و کينه و حسادت و انتقام جويي شکل نگرفت. هر چه بود خوبي و مهر و ملايمت بود. مگر نه آنکه پيامبر عشق، مسيح مژده آمدنش را داده بود؟ محمد همان بود که بايد مي بود و همان شد که شد. سفر او از غار حرا آغاز شد و تا بودن جهان باقي است. محمد مسافر بود؛ مسافري بي توقف که در هيچ منزلگاهي شب نماند اما هر کجا رفت نماي امانت الهي را که به او سپرده بودند در آنجا کاشت و رفت. همه روزها، همه هفته ها، همه ماه ها و همه سال ها به نام اوست. نام او محمد نيست. نامش رسول عشق است و نام همه سال ها محمد.
رعب انگيز لحظه يي که وحي بر پيامبر نازل شد در اين نکته نهفته است که بار سنگيني بر دوش محمد نهاده شد. بار هدايت آدمي، آدمي خاکي که اسير دنيا است. دنيايي فريبنده و فريبا. مگر نه آنکه فرشتگان آسمان آدميان را سرزنش کردند به معصيت. خداي تعالي ايشان را گفت؛ «چندين سرزنش مکنيد آدميان را به گناه که اگر آن شهوت و هواي تن که در آدميان بنهاده ام در شما بنهادمي، از شما همان گنه آمده که از ايشان؛ خواهيد که بدانيد فراترين خويش را اختيار کنيد تا من ايشان را به طبع آدمي گردانم و به زمين فرستم تا عجايب ببينيد.» به حکم خداوند سه فرشته را برگزيدند. عزا، عزايا و عزازيل. از ميان فرشتگان عزازيل فهميد خود را نمي تواند از معصيت دور نگه دارد. پشيمان شد و استغفار کرد و به آسمان بازگشت.
عزا و عزايا به زمين آمدند و آلوده به گناه شدند، ميان مردم حکم به ناحق کردند، شراب خوردند و آدم کشتند و قصد حرام کردند و نام خدا را از دست دادند.
اينگونه است که وقت نداي حق از زبان جبرئيل نازل مي شود و مي گويد؛ يا ايها المدثر... محمد(ص) بند بند تن اش مي لرزد و مي فهمد باري بر دوش او نهاده خواهد شد که حمل اين بار بسيار سخت تر از هزاران بار سنگ بر دوش بردن بر غار حراست. از اين روست که خود را در شولاي خود مي پيچيد که شايد اين بار را مردي ديگر، آدمي ديگر يا فرشته يي ديگر بر دوش کشد، اما تکليف محمد همان است که جبرئيل مي گويد؛ اقرا... و اين همان آغاز راه است. براي مسافري که بازنمي گردد مسافري که از سفري به سفر ديگر مي رود، تا پايان سفرش آسمان و معراج باشد.