سه شنبه، 14 فروردين 1386 - شماره 1357
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
گفت و گوي مگزين ليته رر با گابريل گارسيا مارکز درباره صد سال تنهايي
وسواس هاي آقاي گابو*

ترجمه؛ سعيد کمالي دهقان

«گابو» براي نوشتن «صد سال تنهايي» با کلي مشکل مواجه بوده، نه پولي در بساط داشته و نه مثل امروز آن قدر ثروتمند و مشهور که شايعه سفر سال آينده اش به ايران کلي خبرساز باشد. «صد سال تنهايي» حالا چهل سال از عمرش گذشته. چهل سال ساعات کوتاهي از تنهايي خيلي ها را پر کرده با عبارات، مکان ها و شخصيت هاي فراموش نشدني و عجيب و غريب اش، از «خوزه آرکاديو بوئنديا» گرفته که پدرخوانده خانواده «بوئنديا» است تا «آئورليانو» سوم که از نوادگان نسل هفتم خانواده به حساب مي آيد. «صد سال تنهايي» حالا جزء حافظه ادبي بسياري از رمان دوستان دنيا است، کتابي که باعث شد خالق اش جزء معدود نويسنده هاي خوش اقبالي باشد که در طول حيات شان طعم شيرين موفقيت ادبي را مي چشند.

ماهنامه ادبي «مگزين ليته رر» هم يک سال قبل از آنکه «صد سال تنهايي» جايزه نوبل را نصيب «گابريل گارسيا مارکز» کند يعني سال 1981، سراغ اين نويسنده کلمبيايي رفته و از او درباره نوشتن اين رمان تاثيرگذار امريکاي لاتين سوال کرده و آن را براي دومين بار در ويژه نامه چهلمين سال انتشار مجله که دسامبر 2006 منتشر شده، چاپ کرده است.

---

«گابريل گارسيا مارکز» خود درباره «صد سال تنهايي» مي گويد؛ «از خيلي وقت پيش درباره نوشتن «صد سال تنهايي» با خودم فکر مي کردم. چند بار هم شروع کردم به نوشتن. همه چيز آماده بود، مي دانستم چه ساختاري خواهد داشت، اما لحن داستان در نمي آمد. يعني به چيزي که مي نوشتم ايمان نداشتم. به نظرم يک نويسنده مي تواند هر چيزي که به ذهنش برسد را بگويد، به شرطي که به آن ايمان هم داشته باشد. اگر هم بخواهيد بفهميد که کسي به شما ايمان دارد يا نه، کافي است ببينيد خودتان به خودتان ايمان داريد يا نه. هر بار که «صد سال تنهايي» را شروع مي کردم، نمي توانستم به نوشته ام ايمان بياورم. تا اينکه لحن داستان درآمد و اين قدر ذهنم را گشتم و گشتم تا فهميدم که نزديک ترين لحن داستان همان لحن مادربزرگم است وقتي که چيزهاي عجيب و غريب و هيجان انگيز تعريف مي کرد، لحني کاملاً طبيعي و همان چيزي بود که به آن ايمان پيدا کردم و اگر بخواهيد از ديدگاه ادبي هم نگاه کنيد همان لحني است که در کل رمان «صد سال تنهايي» حکمفرماست.»

وقتي مي نوشتي، صفحات رمان را هر از چند گاهي به کسي نمي دادي که بخواند؟

هرگز. حتي يک خط. حتي روي اين موضوع تعصب هم داشتم، انگار که خرافاتي شده باشم. چون به نظرم اگر هم قرار باشد که ادبيات را محصولي اجتماعي بدانيم، خلق اثر ادبي صرفاً فردي است و در اکثر مواقع هم فردي ترين کار دنيا است. وقتي داريد چيزي را مي نويسيد، هيچ کس نمي تواند به شما کمک کند. تنهاي تنهايي، بي هيچ دفاع مثل يک کشتي غرق شده در اعماق دريا. اگر هم تلاش کني که از کسي کمک بگيري، که مثلاً نوشته ات را بخواند و راهي نشانت بدهد، بيشتر دچار تشويش مي شوي و آسيب وحشتناکي مي بيني چون هيچ کس دقيقاً نمي تواند بفهمد که موقع نوشتن چه چيزي توي مغزت مي گذرد. در عوض، براي دوستانم کار ديگري مي کنم؛ هربار که چيزي مي نويسم، حسابي پرحرفي مي کنم و قسمتي از نوشته را برايشان تعريف مي کنم و هر دفعه دوباره آن را از نو تعريف مي کنم. بعضي از دوستانم مي گويند که همين داستان را لااقل سه بار برايشان تعريف کرده ام، که البته هر دفعه با دفعه قبل کاملاً فرق داشته. راست مي گويند و من هم با عکس العمل هايشان در برابر هر داستان نقاط ضعف و قوتم را بهتر مي فهمم و با اين کار درباره خودم هم نظري پيدا مي کنم و از تاريکي هاي وجودم چيزي را مي کشم بيرون.

گفته بودي که همسرت «مرسدس» در نوشتن «صد سال تنهايي» خيلي کمک ات بوده.

درست است. خب، ما، يعني «مرسدس» و بچه ها به «آکاپولکو» برگشته بوديم و ناگهان يک دفعه همه چيز انگار برايم روشن شد. گفتم؛ همين طور بايد باشد، تصوير پدربزرگي که بچه هايش را با يخ آشنا مي کند. همينطور بايد حکايت کرد، تند و سريع. بعد هم بايد همين لحن را حفظ کرد. کمي گشت زدم و به مکزيک بازگشتم و نشستم تا کتاب را بنويسم.

پس در «آکاپولکو» نبودي؟

نه و «مرسدس» مي گفت؛«خل شدي،» اما همه چيز را تحمل کرد، نمي تواني بفهمي که «مرسدس» تو اين مدت چه چيزهايي را تحمل کرده، ديوانگي هاي اين چنيني را. مکزيک بودم که داستان شروع کرد به فوران کردن. شروع داستان هم هميشه خدا سخت ترين قسمت است. اولين جمله هر رمان يا هر داستان طول و لحن و سبک و همه چيز داستان را مشخص مي کند. مشکل اصلي شروع کردن است. با آن سرعتي که شروع کردم و آن چيزهايي که توي ذهنم بود فکر مي کردم که نوشتن کتاب شش ماهي زمان ببرد، بعد از اتمام چهار ماه يک شاهي هم نداشتم و نمي خواستم متوقف بشوم. با پولي که از جايزه ادبي يي که براي نوشتن «لا مالا هورا» به دست آورده بودم، يک بار هزينه بيمارستان را دادم براي به دنيا آمدن پسر دوم ام و با باقي آن ماشين خريدم، ماشين را هم در طول اين مدت دادم گرو و به «مرسدس» گفتم؛ بيا، اين هم پول، من مي روم سراغ نوشتن. اما نوشتن «صد سال تنهايي» نه شش ماه که هجده ماه طول کشيد و در تمام اين مدت «مرسدس» حرفي از کم و زياد پولي که از گرو گذاشتن ماشين به دست مي آمد به ميان نياورد و چيزي هم درباره سه ماه اجاره معوقه خانه نگفت. به من گفت؛«اشکالي ندارد آقا، نه ماه بايد تحمل کنيم و بعدش همه چيز حل مي شود.» همين طور هم شد. يک چک به صاحب خانه داد همراه نه ماه اجاره عقب افتاده. بعد از انتشار «صد سال تنهايي» همين مردي که کلي رسوايي به وجود آورد، کتاب را که خواند زنگ زد به من و گفت؛ «آقاي گابريل گارسيا، از اينکه من هم سهمي در اين کتاب داشتم بسيار مفتخرم.»

يک ماجراي ديگر هم هست، «مرسدس» مي داند که هر بار که شروع مي کنم به نوشتن پانصد برگه کاغذ و حتي هم بيشتر لازم دارم و هميشه هم اين مقدار را پيدا مي کنم. من از يک ريتم بخصوصي تبعيت مي کنم؛ در يک زمان مشخص، بازده مشخص و مصرف کاغذ مشخصي دارم، کاغذهاي ماشين شده و برگه برگه شده. يک برگه مي گذارم توي ماشين تحرير، مستقيماً بدون اينکه از قبل بنويسم مي گذارم توي ماشين تحرير و هر وقت که از نوشتن دست کشيدم يا اينکه از نوشته خوشم نيامد يا اشتباه تايپي پيش بيايد يا اينکه يک فاصله لعنتي زيادتر گذاشته باشم، احساس نمي کنم که فقط يک فاصله زياد گذاشته شده بلکه فکر مي کنم که مثلاً اشتباه از آفرينش خود اثر است. دوباره از نو شروع مي کنم و ورقه هاي کاغذ همين طور روي هم انباشته مي شود و دوباره از نو جمله را مي نويسم و کم کم جملات بلند تر مي شود و بالاخره جمله درست از کار در مي آيد و هر وقت که يک کاغذ تمام پر شد، حالا مي نشينم و متن را دستي اصلاح مي کنم، تا اينکه همه کار شسته و رفته شود. يک بار يک داستان دوازده صفحه يي نوشتم و در نهايت ديدم که براي نوشتن اش پانصد کاغذ به کار برده ام. اين ميزان مصرف کاغذ براي نوشتن با ماشين تحرير باورنکردني است.

گفته يي که هر آن چه نوشتي پايه و اساس واقعي دارد و مي تواني آن را جمله به جمله نشان بدهي. چند تا مثال مي شود بزني؟

هر چيزي که نوشتم پايه و اساس رئال دارد وگرنه داستان فانتزي مي شد و فانتزي هم اگر باشد مي شود «والت ديسني». که هيچ رغبتي هم ندارم به آن. اگر کسي به من بگويد که يک گرم فانتزي در آثارم مي بيند، شرم مي کنم. من در هيچ کدام از کتاب هايم فانتزي ندارم. مثلاً آن قسمت معروف پروانه هاي جوان «مريسيو بوبيليونا».... که مي گويد؛«چه شگفت انگيز،» واي خداي من، خيلي خوب يادم مي آيد که وقتي شش سالم بود، برق کاري بود که در «آراکاتاکا» مي آمد خانه مان و مادربزرگم را به ياد مي آورم که پروانه مي گرفت... اين از همان رازهايي است که آدم دوست ندارد فاش کند ديگر. مادربزرگم با يک تکه پارچه پروانه هاي سفيد مي گرفت، آره سفيد. زياد پير نبود و يادم مي آيد که مي گفت؛«لعنتي، نمي خواهم اين پروانه را بيرون کنم ها اما هر بار که اين برق کار مي آيد خانه مان، اين پروانه هم فوراً مي آيد توي خانه». هميشه به يادم بوده اين موضوع. اما مي خواهم چيزي به تو بگويم. در واقع رنگ پروانه ها سفيد بود، اما من نمي توانستم به آن ايمان بياورم. اما اينکه جوان بودند را بهش ايمان داشتم و مثل اينکه تمام دنيا هم به آن ايمان آورده.

* لقب گابريل گارسيا مارکز

گفت وگويي با مترجم آثار امبرتو اکو
دلبند اسرار آميز
ترجمه؛ کورش سيوند

«جفري براک» شاعر و مترجم در جايگاهي نشسته است که بسياري از مترجمان به آن غبطه مي خورند. اين جايگاه بعد از کنار رفتن «ويليام ويور» مترجم قابل احترام خالي مانده بود. آنچه مي خوانيد نگاهي است به رمان جديد «امبرتو اکو» و مترجم جديد آن. نگاهي که هيچ يک از رازهاي اين رمان را بروز نمي دهد.

---

چگونه زبان ايتاليايي آموختيد؟

وقتي يک ترم در فلورانس دانشجو بودم، شيفته فرهنگ ايتاليا شدم. من قبلاً زبان اسپانيايي را به خوبي مي دانستم و اين بدون شک به من کمک کرد تا ايتاليايي را راحت تر فراگيرم. من شيفته زبان، فرهنگ و هنر ايتاليا شدم و وقتي به امريکا بازگشتم به فراگيري زبان ايتاليايي ادامه دادم و شروع به مطالعه ادبيات اين سرزمين کردم. وقتي تحصيلاتم پايان يافت با پولي که از فروش ماشين ام به دست آوردم به فلورانس بازگشتم و تا زماني که اين پول را خرج کردم و کارت هاي اعتباري ام تا جا داشت پر شد، همان جا ماندم. از آن به بعد هر فرصتي که پيدا کنم تا جايي که از لحاظ مالي قادر باشم به ايتاليا بازمي گردم.

چطور با اين پروژه درگير شديد؟

متاسفانه زماني درگير کار شدم که سلامتي «ويليام ويور» رو به زوال گذاشت. (ويور مترجم تمام کارهاي داستاني و چندين رمان مهم ايتاليايي اکو است.) موسسه انتشاراتي «هارکورت» با درخواست از چند مترجم براي برگرداندن فصل اول يکي از رمان هاي اکو آزموني را ترتيب داده بود. فصلي بسيار مشکل، همان طور که با خواندن آن ملاحظه خواهيد کرد. کاري تشويش آور و در عين حال جالب و هيجان انگيز. يک هفته سخت روي آن کار کردم. با کمال تعجب ترجمه مرا برگزيدند. در ابتدا فوق العاده ذوق زده و خوشحال شدم، اما ديري نپاييد که امر بر من مشتبه شد که حالا با کاري مواجهم بسيار مشکل، يعني ترجمه تمامي اين کتاب. ترس از ناکامي و شکست هميشه انگيزه خوبي است. از اينکه انتشارات هارکورت چطور با نام من آشنا شد بايد بگويم که فکر مي کنم «تيم پارکس» که ترجمه هاي مرا از «پاز» خوانده و پسنديده بود جايي از من نام برده بود و شنونده اسم مرا به «هارکورت» داده بود. او مرا يک سال قبل به انتشارات «کناپز» توصيه کرده بود که پس از يک آزمون مشابه به ترجمه کتاب عالي و جديد «کلاسو» راجع به «کافکا» منجر شد.

کاري که پارکس کرد هم سخاوتمندانه بود (چون حتي يکديگر را ملاقات نکرده بوديم) و هم خوشايند و افتخارآميز، اگر ترجمه کتاب هارموني و ازدواج کدمس را خوانده باشيد مي دانيد که او مترجم والايي است. او در ضمن نويسنده برجسته يي هم هست، هم داستان نويسي والا است و هم يک مستندنويس. او کار ترجمه را کنار گذاشت تا به کار نويسندگي بپردازد.

اکو با مترجمان کارهايش درباره مشکلات ترجمه مشورت مي کند. آيا در اين کار با او هيچ گونه مشورتي داشتيد؟

صد درصد. من هر فصلي را که ترجمه مي کردم به وسيله پست الکترونيکي برايش ارسال مي کردم و او آنها را با دقت مطالعه مي کرد. انگليسي او بسيار عالي است. پس از خواندن ترجمه او فوراً فهرستي از نظرات و توصيه هايش را برايم مي فرستاد و اين به بهتر شدن کار کمک مي کرد. او همچنين دست مرا در بسياري از مسائل بازمي گذاشت. در ترجمه انگليسي رمان چند عبارت وجود دارد که در واقع نمي توان نام آنها را ترجمه گذاشت و بيشتر به جايگزيني شبيه هستند. (مثلاً جايگزيني چند نقل قول مضحک و شوخ در فصل اول کتاب) که او بدون هيچ گونه ترديد و مکثي آنها را پذيرفت و بر آنها صحه گذاشت. در ضمن چند سطر را هم حذف کرد و چند سطر را که در ترجمه معني خود را از دست مي دادند به کل تغيير داد. مثلاً يک متلک ايتاليايي و چند لطيفه که شامل بازي با لغات هستند و فقط در زبان ايتاليايي معني مي دهند و وقتي به انگليسي ترجمه مي شوند مزه و جذابيت خود را از دست مي دهند و چند کنايه و اشاره که مخصوص خود ايتاليايي ها است و فقط ايتاليايي زبانان متوجه معني دوپهلوي آنها مي شوند. وقتي هم که او مي ديد من کارم را خوب انجام داده ام از تحسين و تشويق ام دريغ نمي کرد. مثلاً زماني که متوجه شد چند غزل را به گونه يي ترجمه کرده ام که قافيه خود را در زبان انگليسي طوري حفظ کرده اند که مي توان آنها را با ملودي اوليه به آواز درآورد کار مرا ستود. او از اين زحمت و دقت ام خوشحال شد و البته من هم خوشحال شدم که او متوجه اين دقت و زحمت من شده بود. کار کردن با او برايم مايه نشاط و شادي بود.

«دلبند اسرارآميز ملکه لوآنا» متني است مصور و تصاوير گاهشمار يک عمرند. تصاوير کتاب اول از مجلات فکاهي مصور کودکان دستچين شده اند و دومي از داستان هاي ماجرايي و اسرارآميز، حال آنکه تصاوير کتاب سوم پخته ترند و بيشتر به درد بزرگ ترها مي خورند، تصاويري از زنان و صحنه هاي عاطفي. آيا اين ترسيمي درست از اين اثر است؟

به طور کلي اينها تصاويري هستند که شخصيت اصلي داستان يامبو در اتاق زير شيرواني خانه کودکي اش کشف مي کند. او به گونه يي فراموشي دچار است و در اين سعي است که خاطرات دوران کودکي خود را با خواندن اين کتاب ها، ديدن تصاوير و شنيدن نغمه هايي که در دوران خردسالي خوانده و يا شنيده است بازسازي کند. کلاً اين بازسازي از ترتيبي زماني برخوردار است که از کتاب هاي کودکان شروع مي شود و تا نوجواني ادامه دارد. اما يامبو در کنار تاريخ زندگاني خود تاريخ فرهنگ عامه نسل خود را نيز بازسازي مي کند. دوران کودکي او مصادف است با سر برافراشتن فاشيسم، موتورهاي وسپا و فيلم هاي سينمايي - دوراني که در نوجواني با پايان جنگ جهاني دوم به انتهاي خود مي رسد.

سي صفحه آخر کتاب شامل چند کلاژ است، آيا اکو خود خالق اينها است؟

بله. البته گرافيست هاي پمپاني شايد انگولک هايي در اينها کرده باشند اما کار کلاً کار خود او است.

آيا متن روي تصاوير به انگليسي ترجمه خواهند شد يا به ايتاليايي باقي خواهند ماند؟ چرا اين تصميم را گرفتيد؟

به اين زيرنويس ها دست نزدم. بيشتر تصاوير خودشان گويا هستند، هر چند متني به زبان خارجي داشته باشند و به هر حال در متن خود کتاب راجع به آنها توضيح کافي داده شده است و معني آنها روشن است.

بدون اينکه وارد جزئيات شويد مي توانيد بگوييد که «دلبند اسرارآميز ملکه لوآنا» چه شباهت هايي به چهار رمان قبلي اکو دارد؟

چند شباهت کلي وجود دارد. در رمان دلبند اسرارآميز، اکو مانند ديگر رمان هايش از شيوه هاي نگارشي استفاده مي کند که در زبان هاي پليسي و ماجرايي ديده مي شوند. همان طوري که از تيتر اين رمان پيدا است در قلب اين داستان سري نهفته است (و شايد هم چند سر) و اين سر و راز نوعي هيجان مي آفريند که خواننده نمي تواند کتاب را زمين بگذارد، هر چند انحرافات زيادند و اکو بارها از موضوع اصلي دور مي شود. (به قول لارنس استرن اين انحرافات نمک رمان هستند.)

از اين گذشته اکو در اين رمان مثل رمان هاي ديگر به مسائلي کلي همچون تاريخ، خاطرات و خيالبافي مي پردازد. تفاوت هايي که در اين رمان مي توان ديد براي مثال سربرافراشتن فاشيسم و سقوط آن و فرهنگ دوگانه عامي که با آن همراه است واقعي تر و قابل لمس ترند تا اسرارآميز و تخيلي، و خاطراتي که به آنان اشاره مي شود خصوصي تر به نظر مي رسند. اين رمان در دهه نود به وقوع مي پيوندد و راجع به شکل گيري ايتالياي مدرن است و قهرمان اصلي شباهت هايي زيادي به خود اکو دارد. اين رمان آني نيست که انتظارش را داشتيم، من فکر مي کنم قدمي به سوي جهت و سبک جديدي در کار او باشد.

يک انتقاد پايدار از اکو اين است که او با عقلش مي نويسد و نه با قلبش که منجر به کارهاي عالمانه يي مي شوند که از احساسات عاطفي انساني به دورند. آيا «دلبند اسرارآميز ملکه لوآنا» که کاري است شخصي اين انتقاد را برطرف خواهد کرد؟

من فکر نمي کنم که چنين انتقادي به اين اثر روا باشد. اين رماني است پرشور و احساسي.

دلبند اسرارآميز کتابي است راجع به خاطره ها و من در اين کتاب اشاره يي به پروست ديدم. آيا پروست تاثيري بر اين کتاب گذاشته است؟

خب همان طوري که گفتيد کتاب راجع به يادها است و سخت است که بدون بويي از چايي يا مزه يي از پروست کتابي راجع به خاطره ها نوشت. نويسندگان ديگري نيز به همين دليل تاثيرگذارند. مثلاً «کوچه پس کوچه هاي يادها» نوشته آگوستين در اتاق زير شيرواني خانه کودکي يامبو عينيت مي يابد.

آيا شما وب سايت داريد؟

بالاخره يک سوال ساده. Http://www.geoffreybrock.com
يادداشتي بر رمان مرد معلق اثر سال بلو
استيضاح
فرهاد اکبرزاده

پي ريزي طرح رمان در قالب يادداشت هاي روزانه، بيشتر از هر چيز به سرعت به يک استيضاح ناخواسته و تمام عيار منجر مي شود که اصلي ترين ارکان و باورها را در معرض تعارض و بازبيني انتقادي قرار خواهند داد. در اين شرايط که رمان «مرد معلق» سال بلو نيز به آن تن داده است قصه به صورت روزنوشته هاي کوتاه با سرفصل هاي زمان دار جلوه گر شده و کاراکتر اصلي که طبق معمول اين فرم روايي به شرح جزئيات کاملاً شخصي زندگي خويش مي پردازد و در همين اثنا با امکاني مواجه مي شود که در آن مي تواند از قالب عادت زده روزمر گي اش جدا شده و عملکرد هاي خود را در مقطعي زماني به مشاهده بنشيند. او همزمان مي تواند اعتراف کند و خود شنونده اعترافات خويش باشد و از آن مهم تر خود را مورد خطاب قرار داده و به نقد بکشد. براي نمونه او خود را در اين جملات ساده که گويي به دست يک کارآگاه شوخ تنظيم شده اين طور معرفي و محو، آشنا و غريبه يا پيدا و پنهان مي کند؛ «ژوزف بيست و هفت ساله است، کارمند آژانس اينتر امريکن، بلند قد و فعلاً کمي شل و ول. با اين حال خوش تيپ، فارغ التحصيل از دانشگاه ويسکانسين، رشته اصلي وي تاريخ، متاهل پنج ساله، خوش طينت و به طور کلي از خود متشکر. اما در بررسي هاي دقيق معلوم شد تا اندازه يي عجيب و غريب است.» (ص 24)

اين دولبه گي هر نشانه در زبان حائز اهميت زيادي در ساختار «مرد معلق» است براي مثال در اين گونه روزنگاري ها همواره به جزئيات از آن رو پرداخته مي شود که انعکاسي ذهني به دست دهند. پس شکل ذهني و محدود به آگاهي راوي يکي ديگر از جنبه ها است و ما را همواره به اين مساله که مي توان آن را به شکلي سانسور خواند واقف مي سازد. قانون ساده يي در کار است. شرح و توصيف هر چيز برابر با حذف بقيه است و در اين شرايط (مونولوگ) در صادقانه ترين اعترافات نيز همراه چيزهايي ناگفته باقي خواهند ماند. و خوانش تاريکي ها که از تيررس توصيف به هر دو دليل عدم امکان توصيف يا عدم ديد گريخته يا به وسيله فيلترهاي حسي راوي روتوش شده اند، بهترين پيشنهاد براي گسترش فضاي خوانش اثر است که بيشترين تاکيد را البته بر وجوه سياسي خواهند گذاشت. خوانش فضاي تاريک از آن جهت در اين مورد يعني روز نوشت هاي خصوصي اهميت مي يابد که به شکلي ناخود آگاه درصدد بر قراري پيوندي عميق با يک کليت است که کنش فردي در آن به مثابه يک هولوگرام که بازتاب دهنده کل جامعه است بروز و ظهور مي يابد. با اين تفاسير شايد بايد به اينجا رسيد و گفت که توصيف يک روز از زندگي روزمره به همان اندازه مي تواند حائز اهميت سياسي باشد که اعترافات ژان ژاک روسو.

او به خدمت در ارتش فراخوانده شده و به همين دليل از شغلش استعفا داده است. کل رمان يا بهتر است بگوييم تمام يادداشت ها نيز از نظر زماني مصادف است با مدت زماني که او از شغلش جدا شده و در انتظار ورود به ارتش به عنوان يک سرباز است. پس تعليق او درست از جايي شروع مي شود که او «کارمند بودن» را به عنوان موضوعي هويت بخش به سمت «سرباز شدن» ترک مي کند. در همين رابطه او از نظريات و اعتقادات و دوستان سابقش(چپ هاي افراطي که سوداي نجات بشريت را در سر دارند) نيز فاصله زيادي گرفته و در تعليق ورود به يک آگاهي، باور و گروه تازه به سر مي برد. چيزي که رخ داده آشکار شدن يک شکاف است چيزي که «من» را به « او» مربوط و نامربوط مي کند ؛ « او و يا به بيان دقيق تر من از پيشرفتي که صورت گرفته بود دچار دلهره شده بود.»

(ص 38)

رمان از تيتري با تاريخ 15 دسامبر آغاز شده و بعد از ثبت چيزي حدود چهار ماه در 9 آوريل به پايان مي رسد. اين مقطع که با فراخوان به خدمت، استعفا و رهايي از يک وظيفه به تولد يا حلولي ناخواسته مي ماند با دوراني ملال آور همراه مي شود که به محدود شدن دوباره خواهد انجاميد که به شکل يک آگاهي مهيب يا لکه آنامورفيک1 (با توجه به اين که زمان وقايع مصادف با جنگ جهاني دوم است) تجلي مي کند. اما گويي نويسنده قصد داشته به گونه يي تلميحي رهايي از ملال و سرگشتگي را درست در جايي قرار دهد که مي توان آن را شکلي از خودکشي يا نابودي سوژه ناميد؛ «اين آخرين روز غيرنظامي من است. ايوا وسايلم را جمع کرده است. مي فهمم که دوست دارد موقع جدايي کمي اندوهگين باشم. به خاطر او هستم و از ترک وي متاسفم اما از بابت چيز هاي ديگر اصلاً متاسف نيستم. پس از اين مسوول کارهايم نخواهم بود. از اين بابت سپاسگزارم. در اختيار ديگري هستم، رها از تصميم گيري؛ فسخ آزادي. بشتاب براي ساعات منظم - و براي نظارت بر روح - زنده باد سربازي.» (ص 199) تجلي کل اثر در نام رمان، خود به گونه يي نظام يافتگي از جنس مدرنش اشاره دارد که از قضا هول يک از محوري ترين نظريات آلتوسر مارکسيست فرانسوي تنيده شده که در متن رمان هبوط کرده است. مرد معلق پرتره يي تمام قد از انسان امروز است که به شکلي تمثيلي به سرگشتگي ، تعليق و بي هويتي او اشاره دارد. او زير بار جهاني کالايي شده در حال جان کندن است و همچون شاهدي بر اين پوسيدن و تقلا در حال پر کردن جاي خالي هر چيز والا؛ هدف ارزشمند يا هر چيزي که بتواند به زندگي اش معنا ببخشد با امر روزمره و تکرارشونده است؛ «آقاي واناکر آغاز سال نو را نوشيدن مقدار زيادي ويسکي، سرفه، پرتاب پي درپي بطري ها به حياط و رفت و آمد مکرر به دستشويي جشن گرفت و با ايجاد يک آتش سوزي به جشن و سرورش پايان داد.» (ص 79)

پي نوشت؛

1- لکه آنامور فيوسيس چيزي جز تجسد يک دانش مازاد نيست که به شکل يک قافيه اضطراب آور جلوه مي کند. چيزي مثل اين دانش که ما هر چقدر که زيرک يا ثروتمند باشيم در پايان خواهيم مرد. پس آگاهي به مردن حضور بي پرواي ما در جهان را در قاب گرفته و لکه دار خواهد کرد. اين اصطلاح اولين بار از تابلوي معروف سفيران هانس هولباين نقاش(1543-1497) آلماني به جا مانده است.
عناوين اين صفحه
وسواس هاي آقاي گابو*
دلبند اسرار آميز
استيضاح
استيون کينگ کتاب مصور را هم تجربه کرد
پاموک به آلمان مي رود
تمبر يادبود هري پاتر منتشر شد

استيون کينگ کتاب مصور را هم تجربه کرد

خبرگزاري ميراث؛ انتشارات مارول اخيراً کتاب هاي مصوري با عنوان برج تاريک را منتشر کرده که بر اساس مجموعه کتاب هايي با همين نام از استيون کينگ تهيه شده است. استيون کينگ تاکنون حوزه هاي مختلفي را در عرصه هنر و ادبيات تجربه کرده است. او هم اکنون به عنوان سلطان داستان هاي ترسناک، مدرس داستان نويسي، نويسنده حوزه ادبيات غيرداستاني، فيلمنامه نويس و حتي کارگردان شناخته شده است. اما هم اکنون او مي تواند ادعا کند که در ژانر ديگري نيز دست اندرکار است و آن ژانر کتاب هاي مصور است. به گزارش آسوشيتدپرس، انتشارات «مارول اينترتينمنت»، ناشر کتاب هاي مصور اخيراً کتاب هاي مصوري تحت عنوان «برج تاريک» را منتشر کرده که بر اساس مجموعه کتاب هايي با همين نام از استفان کينگ تهيه شده است.

کينگ در اين باره گفت؛ «من هوادار سرسخت هر نوع وسيله بياني هستم. به کار بردن روشي متفاوت براي قصه گفتن هميشه هيجان انگيز است.» اين حرف به اين معنا نيست که او طرفدار پر و پا قرص کتاب هاي مصور است اما وقتي ايده تبديل مجموعه هفت جلدي «برج تاريک» به مجموعه يي از کتاب هاي مصور به اين نويسنده پيشنهاد شد، او اين ايده را در هوا زد. بهترين زمان براي انجام اين کار همين حالا بوده است، چراکه هم ژانر کتاب هاي مصور و هم آثار استيون کينگ بسيار بيشتر از پيش با استقبال منتقدان و محافل آکادميک روبه رو شده اند. در عين حال بايد در نظر گرفت که امروزه کتاب هاي مصور ديگر فقط براي نوجوانان تهيه نمي شوند و کينگ هم ديگر فقط يک نويسنده تجاري به حساب نمي آيد. بخشي از داستان «برج تاريک»، داستان وسترن، بخشي تخيلي و بخشي نيز ماجراجويانه است. قهرمان اصلي داستان، مردي به نام «رولند دشاين» است که در دنيايي که به نظر مي رسد به آينده تعلق دارد، زندگي مي کند. کينگ اين مجموعه کتاب ها را حاصل يک عمر خود مي داند چراکه نوشتن آنها براي او حدود 20 سال زمان برده و آخرين جلد آنها در سال 2004 منتشر شده است. در عين حال، بر خلاف ديگر داستان هاي کينگ، اين داستان هيچ گاه به فيلم يا سريال تلويزيوني تبديل نشده است. انتشارات مارول بهترين هنرمندان و نويسندگان خود را براي تهيه اين مجموعه مصور گرد هم آورد. «جا لي» و «ريچارد ايسانوف» با يکديگر روي تصاوير کتاب ها کار کردند و نتيجه، کتابي با رنگ هاي زمينه قرمز و مشکي شد که با کتاب هاي مصور سنتي افسانه هاي ابرقهرمانان بسيار متفاوت بود. کينگ از اين شيوه کار بسيار رضايت دارد.



پاموک به آلمان مي رود
خبرگزاري ميراث؛ اورهان پاموک که در ماه فوريه سفر خود به آلمان را به ناگهان و به دليل مسائل امنيتي لغو کرده بود، اعلام کرد که در ماه مه 2007 تور کتابخواني خود را در اين کشور برگزار مي کند. «اورهان پاموک» نويسنده برنده نوبل ادبيات که چندي پيش سفر خود به آلمان را به دليل مسائل امنيتي لغو کرده بود، اعلام کرده است که در ماه مه 2007 به آلمان سفر خواهد کرد. به گزارش دويچه وله به نقل از انتشارات «کارل هنسر»، ناشر آلماني آثار پاموک، اين نويسنده تور کتابخواني خود در شهرهاي مختلف آلمان را که قرار بود در ماه فوريه برگزار شود، در ماه مه برگزار خواهد کرد. «کريستينا نخت»، سخنگوي اين انتشاراتي در اين باره اظهار داشت؛ «ما از اينکه اورهان پاموک بعد از لغو کردن سفرش به آلمان در بيانيه يي کوتاه در ماه فوريه، اينقدر سريع براي اعلام تاريخي مجدد براي سفرش اقدام کرده است، بسيار خوشحاليم.» او گفت؛ «در حقيقت هيچ چيز هم تغيير نکرده است چراکه پاموک گفته بود که سفرش به آلمان به طور کلي ملغي نشده است. هم اکنون او ماه مه را براي سفرش پيشنهاد کرده و ما از اين که از تاريخ جديد سفر او اطلاع يافته ايم و مي توانيم اقدامات لازم را براي هماهنگ کردن برنامه هاي اين سفر انجام دهيم، خوشحاليم.» نخست با اشاره به اين که پاموک بدون ارائه دليلي مشخص، سفر ماه فوريه اش به آلمان را لغو کرده بود، گفت؛ «من تصور مي کنم اين مساله بيشتر به خاطر وضعيت او در ترکيه پيش آمده بود و تا آنجا که مي دانم او هم اکنون در امريکا به سر مي برد.»


تمبر يادبود هري پاتر منتشر شد

ايسنا؛ سرويس پستي فرانسه يک مجموعه جديد تمبر و لوازم التحرير را با نشان و عکس هاي هري پاتر و دوستانش منتشر کرد. انتشار تمبرهاي هري پاتر در فرانسه به سبک جديدي انجام شده است؛ براي مثال تمبرهاي «رون ويزلي»- از شخصيت هاي داستان هاي هري پاتر - براي سرويس هاي پستي مقصد کوتاه و تمبرهاي «هرمون گرانگر» نيز براي مرسوله هاي پست بين المللي استفاده خواهند شد؛ اما تمبرهاي با عکس هري پاتر براي سراسر فرانسه مورد استفاده قرار مي گيرند. به گزارش آسوشيتدپرس، فرانسه اولين کشوري نيست که به انتشار تمبرهاي هري پاتر و دوستانش اقدام مي کند. پيش از اين، استراليا و تايوان نيز قهرمانان کتاب هاي جي کي رولينگ را در قالب تمبرهاي يادبود منتشر کرده بودند.



روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام