
مهدي يزداني خرم
از خشک طينتان مطîلîب جز جواب خشک
بحر سراب را چه بود جز سحاب خشک
مطلع غزلي از صائب تبريزي
---
نوشتن در باب و حوزه مفهومي به نام حاشيه نشينان ادبيات در ايران حرکتي است بر لبه تيغ. از سويي اين بررسي ها بايد به شکل شناسي و طرح ساختارهاي زيستي نوعي پوپوليسم بزک شده بپردازد و از سويي ديگر اين امکان وجود دارد خود نيز تبديل شود به يک مجادله برخاسته از پوپوليسم اما حرکت در اين فاصله باريک شايد به دليل اتفاق ها و جريان هايي است که ادبيات ايران به شدت دچار آن شده است. اين اتفاق ها، يعني قوت گرفتن حواشي در کنار متني به نام ادبيات نه توجيه انديشه يي دارد و نه مي توان با جعل مفهوم حاشيه - در باب اين وضعيت خاص - از کنار آنها گذشت. به واقع مراد من از پيش کشيدن اين بحث، طرح يک وضعيت ملموس و کاملاً عيني است که در آن ما شاهد هستيم به دلايل مختلفي و بعد از سپري شدن دوران پدرخوانده هاي ادبي در ايران، چهره هايي از گرد راه رسيده اند که در اين آشفته بازار، بدون کمترين ميزان خلق ادبي - هنري خود را تبديل به متن کرده و در حال نفس کشيدن در اين خانه هستند. اصولاً حرکت حاشيه ها به متن در اين چند سال شکل هاي چندي داشته است. هم در روايت هاي داستاني بسياري از داستان نويسان و هم در ورود چهره هاي کم رمق و سست انديش اما اين مقدمه به قسمت دوم اين توارد خواهد پرداخت و نه به محکوم کردن اين چهره هاي تازه از گرد راه رسيده. بلکه مي کوشد چند نکته از وضعيتي را روايت کند که اجازه داده است روند بيمار ادبيات ايران، دچار اين بيماري جديد شود. بيماري قدرت گرفتن حاشيه ها در کنار متن و حتي تعيين اصول و خط مشي ادبيات از سوي ايشان. بنابراين سويه اصلي چنين بحثي کاملاً اجتماعي تر خواهد بود و عيني.
1
همان طور که در اين چند سال و به خصوص از آغاز دهه هشتاد خورشيدي شاهد بوده ايم، ادبيات ايران باز هم درگير مسائلي بوده که مهمترين آنها را بايد نوعي نظارت دولتي دانست. حضور دولت به عنوان متولي ادبيات، حالت هاي گوناگوني را رقم زده است که مهمترين آنها تقابل رفتاري و هم زيستي اصحاب قلم بوده است با اين متوليان. در اين روند وضعيت نامساعدي به وجود آمده که بايد آن را بن بست رابطه بسياري از داستان نويسان و شاعران ايراني با متوليان دولتي دانست. يعني دو متن با دو هويت متفاوت بر يکديگر وارد شده و به دليل ناهمگوني وجودي شان چنين حالتي را مي آفريند. «مميزي» و بعد از آن چانه زني بر سر دريافت کردن يا دريافت نکردن کمک هاي حمايتي دولتي چنان ساختار اين ادبيات را فرسوده کرده که خوشبينانه است که بخواهيم مقوله يي به نام ادبيات ايران را يک پيکر مستقل و سلامت بدانيم. نه، اين ساختار دچار بيماري شده است و به همين دليل از روند حرکتي منطقي يي که بتوان در آن مفاهيمي مانند «جريان»، «سبک» يا «بازنگري ها» را مشاهده کرد خالي شده است. به واقع اين ادبيات در اين سال هاي نزديک تبديل شده به چاپ آثاري چند و فروشي محدود و هياهويي براي هيچ. در چنين حالتي اتفاقي در حوزه اين ادبيات افتاد که به ساده ترين شکل بايد آن را ظهور و حضور شخصيت هايي دانست که در اين آشفته بازار تلاش کردند قهرمانان ادبيات در ايران باشند. قهرمان هايي که نه براي احراز هويت دعوت شده بودند و نه در وضعيت مذکور کسي از باب ورودشان به اين حوزه سوالي پرسيده بود. اينان از ادبيات دور نبودند. از قضا مکتوباتي نيز داشتند. اين چهره ها که آنها را «حاشيه هاي» ادبيات ايران مي نامم از آنارشي موجودي که در فضاي ادبيات ايران، رابطه پرهيجان و خيزش با متوليان دولتي و رکود وحشتناک آن وجود داشت، استفاده کرده و با شکل هاي مختلفي خود را به عنوان «صداهايي» پرطنين مطرح کردند. اينان آمده بودند تا با استفاده از اين آشفتگي پردوام و پردامنه سود جويند و با کمترين حضور به عنوان نويسنده، شاعر، تئوريسين و اصولاً يک هويت برآمده از خلاقيت زيبايي شناسانه، رهبري ضمني اين ادبيات نيمه جان را به دست گيرند. اشکال اول در اينجا بود که به رغم تکرار اين جمله که دوره مفهومي به نام رهبري ادبي در ادبيات ايران سر آمده، بسياري به اين رهبري ها تن دادند. شايد در هياهوي درگيري هاي مختلفي که ميان ادبيات با متوليان دولتي وجود داشت (و دارد) فضاهاي خالي يي به وجود آمد که اين اجازه را به چندي از شخصيت ها داد که از حاشيه به متن حرکت کرده و امروزه شاهد هستيم که برخي از ايشان به گونه و شکلي منحصر به فرد براي حرکت ها، افراد و جريان هاي ريز و درشت مقطعي اين ادبيات تکليف تعيين مي کنند. اين روند دخل آنچناني به پديده يي به نام «محفل گرايي ادبي» ندارد. بلکه بايد آن را نوعي پوپوليسم آراسته شده دانست که طي آن افرادي با مدال هاي افتخار جعلي شان در حال سخن گفتن در اين وضعيت هستند. مثالي مي زنم؛ برخي از اين افراد که همان طور که اشاره داشتم، کمترين ميزان سهم را در توليد آثار ادبي درخور دارند، به دلايل گوناگوني که اغلب هم خارج از ادبيات و پيکره آن است، بدون شناخت کافي و توجيه عقلاني در حال تاسيس اسلوب هايي هستند که طي آن مي توانند بدون توجيه ادبي، جايگاه پرسروصدايي براي خود بيابند. نمونه اصلي اين اسلوب ها چندي از جوايز ادبي هستند که گاه به جولانگاه چهره هايي تبديل شده که در مقام داوران آن بدون اينکه يا نويسنده يا منتقد يا حتي مترجم درخوري باشند، به ادبيات ايران سمت و سو مي دهند. اين فضاحت گاه چنان بالا مي گيرد که اينان مدام در حال تکثير مانيفست يا توصيه نامه براي چگونه نوشتن در اين وادي هستند. فضاي سياسي شده ادبيات ايران نيز در بسياري مواقع اين اجازه را مي دهد تا چنين تخيلاتي جدي گرفته شده و ما با حضور حواشي يي روبه رو شويم که حالا و نه از طريق امري زيبايي شناسانه، بلکه به شکلي اداري براي اين ادبيات تعيين مسير مي کنند.
2
روحيه دموکرات و پذيرفتن ديگري بدون چون و چرا نيز از جمله کلان مفاهيمي است که براي اين حواشي بهترين فرصت ها را ساخته است. در روزهايي از ادبيات ايران شاهد بوده ايم که همين استفاده عامه پسند از مفهوم دموکراسي باعث زاد و ولد چهره هايي شده که «قدرت» دارند. امر «قدرت» و رابطه آن با اين حواشي، ساختاري پيچيده دارد. از سويي و با کمترين تامل ديده مي شود که ايشان از منظر ادبي و هنري به باد تکيه دارند و از سويي اين اذعان ديده مي شود که حواشي مذکور به دليل اهرم هاي قدرتي که در دست دارند، صاحب نفوذ هستند. استفاده هنرمندانه ايشان از مفهوم کلاسيک به نام «محفل» که به ايشان قدرتي مضاعف مي بخشد، باعث شد ادبيات ايران خوشحال بعد از پايان دوران پدرخواندگي، ناظر و شاهد نوعي پدرخواندگي جديد و کاذب شود. اگر قدرت به عنوان يک امر تعيين کننده، در دوره هاي قبل برآمده از نفوذ و ذهن تاثيرگذار پدرخوانده ادبي بود، در اين جا از روابط، امکانات مالي و گاه وابستگي هايي برآمد که نسبت بسيار دوري با ادبيات به عنوان يک خانواده داشت. چقدر اين قدرت از طريق فرصت هايي که در دست دارد به حذف، بايکوت يا ناديده گرفتن آثار يا افرادي پرداخته که خواسته يا ناخواسته زير پرچم اين حواشي شعار نداده اند. در طول اين سال ها آنقدر موارد حذف و بايکوت را شاهد بوده ام که با ناجوانمردي به حساب ادبيات گذاشته شده اند. روابطي که اين حواشي به وجود آورده اند و توانسته اند در خانه ديگران، حکمفرمايي کنند دليل مهم ديگري نيز دارد و آن خالي شدن ادبيات ايران از چهره هايي است که در حوزه کاري خود بتوانند خلاقيت را با امر روشنفکرانه همسو کنند. به واقع اين حواشي تلويحاً از نبرد فضاي روشنفکري پويا بيشترين سود را برده و خود را به متن رسانده اند. جالب اين نکته که در فقدان روشنفکران بزرگ و نويسندگان تازه پاي تاثيرگذار، بسياري از اين حاشيه ها تلاش مي کنند با تعريفي جديد و با استفاده از اهرم هاي قدرت نقش روشنفکران را نيز به خود اختصاص دهند. اين نقش در يک فرآيند فردي، خلاقانه و از قضا مکتوب ساخته نمي شود، بلکه پديده پرتعداد شدن انواع آدم هايي که مي کوشند با مدد جستن از همراهي يک جمع به تريبون و قدرت دست پيدا کنند، امري است که قرار است براي ايشان شأن روشنفکرانه به بار آورد. نوعي حرکت توده وار يا به صراحت بگويم لمپن که مدام در حال فرياد زدن در سطح شهر است. انواع نشست هاي نام و نشان دار، نسل بندي ها، برگزاري جوايز، بيانيه دادن ها، گردهمايي ها و... از مهمترين اتفاق هايي است که درصدر آنها نام فرد يا افرادي ديده مي شود که بعد از يارگيري در حال استفاده از موقعيت هاي پيش آمده هستند. اين روند حواشي را تبديل به متن هايي هرچند کوچک اما پرنفوذ کرده که به سادگي در باب ادبيات ايران حکم مي دهند. به ندرت رويکرد نقادانه دارند و اصولاً شکلي از يک مشي شفاهي و غيرعلمي در رفتارهاي ايشان قابل مشاهده است. در واقع و به قول عزيزي ما امروزه در ادبيات ايران با آدم هاي مهم و مشهور شده يي مواجه مي شويم که اگر تامل کنيم اصلاً دليل اين شهرت را پيدا نمي کنيم... زيرا اين شهرت نه برآمده از نقدها، داستان ها و يا شعرهاست و نه به دليل حرکت هاي روشنفکرانه جان دار و مطالعه شده. عمده اين شهرت در گرو همراهي جماعتي به دست آمده که در کنار اين حواشي ادبيات ايران جمع شده اند. نويسندگان يا مخاطبان جواني که با استفاده و با ترفند همان مشي دموکرات در کنار فرد يا افرادي جمع شده، ادبيات را بهانه قرار داده و به فربه کردن ناخودآگاه حواشي مذکور پرداخته اند. به طوري که در يک پروسه زماني کوتاه ما شاهد تولد يک ديکتاتور کوچک ادبي ديگر بوده ايم.
نکته قابل تامل ديگر در همين موضوع به شکل اين حرکت توده وار بازمي گردد. حواشي فرد هستند و فرديت در ادبيات يک اصل غيرقابل اغماض در حوزه آفرينش به شمار مي آيد. بنابراين حرکت فردي با تمسک به آفرينندگي ادبي در باب اين حواشي کارکردي ندارد. پس ما با يک مشي توده وار روبه رو مي شويم. جمع شدن و حضور چهره هاي گوناگون در کنار اين افراد به ايشان هويتي قدرتمند مي بخشد و نگاه کنيد که در اين چند ساله که وضعيت ادبيات ايران در نابسامان ترين حالت خود قرار دارد چه ميزان از اين جمع ها و گروه هاي ادبي تشکيل مي شود که بسياري از برپاکنندگان آن يا از شکست خوردگان ادبيات هستند يا آنچنان اهميتي در مقام نويسنده، منتقد يا شاعر ندارند. بسياري از اين حرکت ها که ظاهري دلپذير ارائه مي کنند، بزرگترين ترمزهاي جريان هاي ادبي در اين کشور هستند. به واقع، ادبياتي که در سال در کمترين حالت کمي چاپ آثارش است و تعداد نويسندگان جدي اش آنچنان محدود که مي توان به سرعت و از روي حافظه اعم آنها را سفارش کرد چرا اين قدر دچار مانيفست و گروه بندي و تشکل مي شود؟، مشکل يا اگر صحيح تر بگويم مساله اين حرکت هاي توده وار در تکثير تصاعدي اين حواشي به متن آمده است که راه بسيار نزديک و ميان بري براي چهره شدن در عرصه اين ادبيات بيمار نگه داشته شده را پيدا کرده اند.
3
تمام اين بحث ها به يک نقطه مهم ختم مي شود و آن روزگار ناخوشي است که به زعم من بيشتر از جانب اين حواشي براي ادبيات ايران متصور شده است. در روزهايي که آنها را پشت سر مي گذاريم اين حواشي ريز و درشت کانون هاي قدرتي به وجود آورده اند که از قضا براي ادبيات ايران تبديل به مراکزي تعيين کننده شده است. تعيين کننده بودن اين مراکز نيز مهمترين عامل اجرايي اش را در برگزاري جوايز ادبي نوظهور مي بيند و همين باعث شده ما آن قدر جايزه ادبي با شکل هاي گوناگون داشته باشيم که فکر مي کنم اگر به همين روند ادامه پيدا کند تا چند سال ديگر براي هر نويسنده يک جايزه وجود داشته باشد، هر کدام از اين حواشي و ياران آنها - که اغلب نه قدرت بالايي در نويسندگي يا نقدنويسي دارند و نه توانا در ارائه آثار مکتوب هستند - با برپايي نوعي جايزه ادبي براي رده هاي سني و فکري مختلف مي کوشند توجه نويسندگان تضعيف شده ايران را به سوي خود جلب کنند. زيرا چه بخواهيم و چه نخواهيم بسياري از مخاطبان آماتور و حتي نيمه حرفه يي با ديدن نام يک جايزه بر جلد کتاب براي خريدن آن توجيه و ترغيب مي شوند. پس در روزگاري که تنه اصلي ادبيات ايران براي ادامه بقا و حضور پررنگ تر و سالم تر مبارزه مي کند، حاشيه نشينان ديروز و متن هاي امروز ادبيات ايران در حال طرح و پيگيري روندي هستند که از اين آب گل آلود ماهي بگيرند و براي خود نام و ناني بجويند. در اين وانفسا و بحبوحه، اصلاً جاي سوال و پرسش از چيستي اين حواشي به سويي نهاده شده و بسياري از چهره هاي موجه نيز برابر ايشان سکوت را به نقد ارجح دانسته اند.
در اين فرآيند چند اتفاق مهم و ناسالم ساخته شده است. نخستين آنها ظهور چهره هايي است که در کمتر از يک سال براي خود مقام پدرخواندگي متصور شده اند، آن هم با توسل به برپايي چند جمع و جلسه و بيانيه و گاه انتشار نشريات کم رونق و سراپا ايرادي که حتي شکل اîبٍعîد يک محفل شناخته شده ادبي را هم ندارند. در واقع با نويسندگان کم کتاب يا بي کتابي روبه رو شده ايم که مدام در حال شنيدن نام آنها هستيم. نوعي ترفند که بعد از مدتي آن حاشيه نشين مذکور را تبديل مي کند به يک مقام قابل تامل ادبي - فکري. دوم اينکه در سايه و پناه همين جمع پروري و دور شدن از فرديت و استقلال خلاقانه، آثاري مورد تاييد و ستايش قرار گرفته و مي گيرند که برآمده از ياران همين حواشي هستند. آثاري که شخص يا اشخاصي از همين رده چنان بر سر آن داد و فغان سر داده، جايزه اش مي دهند و مقبولش روايت مي کنند که ديگر در و راه کوچکترين نقدي را بر آنها بسته و هر فردي را که به آن روي ناخوش نشان دهد، مغرض مي انگارند. آثاري درجه سه که نمي داني براي چه به اين شهرت رسيده اند. ويژگي و اتفاق خارق عادت ديگر نيز ضديت آن توده هاي برآمده از امر و ذهن حواشي ادبيات است با ادبيات و چهره هاي مستقل و تجربه گرا. نويسنده يي را مي شناسم که در چهارمين يا شايد پنجمين دهه عمرش است و با تنها انتشار يک کتاب متوسط کوچک چنان قباي پدرخواندگي به تن خود دوخته که با مدد از آن و جمع پيرامون اش مدام در حال انکار محفلي و شفاهي چهره هاي جديد ادبيات ايران است. اين وضعيت اگر به اين شکل تورم نمي کرد و فربه نمي شد، اصلاً قضيه عجيبي نبود که تاريخ ادبيات در تمام جهان چنين افرادي را درک کرده است. اما در اين چند سال گذشته وضعيت مذکور و راه هاي ميان بر براي رسيدن به متن فزاينده و پرشمار شده است که به واقع ادبيات ايران را به بحراني ترين حالتش کشانده است.
حواشي يا حاشيه نشينان در ادبيات ايران روزهاي خوب و سرخوشي را تجربه مي کنند . در دوره يي که کارکردهاي روشنفکري و بسامد انتشار آثار جدي به پايين ترين وضعيت خود رسيده است، اين جريان موازي از سياست زدگي و درگيري هاي صنفي نويسندگان با متوليان دولتي بهترين استفاده را کرده است. اين را هم بايد گفت که در اين ميان نه تئوري يي به نام توطئه وجود داشته و نه از اين نوع فرض هاي ملال آور، بلکه فضايي به وجود آمده که اين نوع حاشيه نشينان در راه ريشه دواندن در ساختارهاي اجرايي و تا حدودي روايي ادبيات ايران هستند. بنابراين اين نوشتار اصلاً بر سر آسيب شناسي يا ارائه راه حل و اين جور گفته هاي دهن پرکن نيست، بلکه برآمده از درک وضعيتي است که در آن با گونه يي از رشد نوعي بيماري سرطاني در دل و بطن ادبيات ايران مواجه شده ايم. اين حالت وجود دارد و در رئاليستي ترين شکل و شمايل اش هم به سر مي برد و شايد بزرگترين ضربه را به مخاطبان کم تعداد اين ادبيات وارد مي کند که باز هم اطمينان و اعتمادشان را نسبت به آثار برجسته شده از سوي برخي از اين انجمن ها بي پشتوانه و بي اصول از دست مي دهند و آن را به کل ادبيات ايران هم تسري مي دهند. به ياد داشته باشيم که حواشي ادبيات ايران در حال ساختن فضاهايي هستند که در آنها جعل بودن و کذب بودن امور برآمده از ايشان به دليل قدرتي که از جمع توده وار پيرامون شان ساخته شده است، به جاي «اصل» مي نشينند. در روزهايي که ادبيات ايران نام هاي بزرگ کمي دارد و به دليل مشکلات فراوان نويسندگان اش نمي تواند آن چنان که بايد تحرک و پويايي ايجاد کند، اين حاشيه نشينان تبديل شده اند به جريان هاي اسمي ادبيات ايران. حاشيه نشيناني که به متن آمده اند و در حال تغيير بخشي از هويت اين متن هستند. سکوت در برابر چنين جرياني باعث شده پوپوليسم خوش آب و رنگ اين جمع گرايان نوظهور چنان ضربه يي به فرديت هاي آمده و نيامده وارد کند که در وصف نايد. اگر در داستان نويسي به عنوان يک امر خلاق حاشيه ها نقش زيبايي شناسانه و تعيين کننده يي را بازي مي کنند، در حوزه رفتارهاي بيروني و اجتماعي ادبيات اين حاشيه ها مي توانند ديگر جايي براي اين امر خلاقه باقي نگذارند يا حداقل ما شاهد تولد و زيست چهره هايي باشيم که بدون جنگيدن دنبال غنيمت هاي خود مي گردند.
* نام نوشتار برگرفته است از داستاني از حسن محمودي