سه شنبه، 21 فروردين 1386 - شماره 1363
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
در باب حاشيه نشينان ادبيات ايران
کورها تا حاشيه ي جاده آمده اند

مهدي يزداني خرم

از خشک طينتان مطîلîب جز جواب خشک
بحر سراب را چه بود جز سحاب خشک


مطلع غزلي از صائب تبريزي

---

نوشتن در باب و حوزه مفهومي به نام حاشيه نشينان ادبيات در ايران حرکتي است بر لبه تيغ. از سويي اين بررسي ها بايد به شکل شناسي و طرح ساختارهاي زيستي نوعي پوپوليسم بزک شده بپردازد و از سويي ديگر اين امکان وجود دارد خود نيز تبديل شود به يک مجادله برخاسته از پوپوليسم اما حرکت در اين فاصله باريک شايد به دليل اتفاق ها و جريان هايي است که ادبيات ايران به شدت دچار آن شده است. اين اتفاق ها، يعني قوت گرفتن حواشي در کنار متني به نام ادبيات نه توجيه انديشه يي دارد و نه مي توان با جعل مفهوم حاشيه - در باب اين وضعيت خاص - از کنار آنها گذشت. به واقع مراد من از پيش کشيدن اين بحث، طرح يک وضعيت ملموس و کاملاً عيني است که در آن ما شاهد هستيم به دلايل مختلفي و بعد از سپري شدن دوران پدرخوانده هاي ادبي در ايران، چهره هايي از گرد راه رسيده اند که در اين آشفته بازار، بدون کمترين ميزان خلق ادبي - هنري خود را تبديل به متن کرده و در حال نفس کشيدن در اين خانه هستند. اصولاً حرکت حاشيه ها به متن در اين چند سال شکل هاي چندي داشته است. هم در روايت هاي داستاني بسياري از داستان نويسان و هم در ورود چهره هاي کم رمق و سست انديش اما اين مقدمه به قسمت دوم اين توارد خواهد پرداخت و نه به محکوم کردن اين چهره هاي تازه از گرد راه رسيده. بلکه مي کوشد چند نکته از وضعيتي را روايت کند که اجازه داده است روند بيمار ادبيات ايران، دچار اين بيماري جديد شود. بيماري قدرت گرفتن حاشيه ها در کنار متن و حتي تعيين اصول و خط مشي ادبيات از سوي ايشان. بنابراين سويه اصلي چنين بحثي کاملاً اجتماعي تر خواهد بود و عيني.

1

همان طور که در اين چند سال و به خصوص از آغاز دهه هشتاد خورشيدي شاهد بوده ايم، ادبيات ايران باز هم درگير مسائلي بوده که مهمترين آنها را بايد نوعي نظارت دولتي دانست. حضور دولت به عنوان متولي ادبيات، حالت هاي گوناگوني را رقم زده است که مهمترين آنها تقابل رفتاري و هم زيستي اصحاب قلم بوده است با اين متوليان. در اين روند وضعيت نامساعدي به وجود آمده که بايد آن را بن بست رابطه بسياري از داستان نويسان و شاعران ايراني با متوليان دولتي دانست. يعني دو متن با دو هويت متفاوت بر يکديگر وارد شده و به دليل ناهمگوني وجودي شان چنين حالتي را مي آفريند. «مميزي» و بعد از آن چانه زني بر سر دريافت کردن يا دريافت نکردن کمک هاي حمايتي دولتي چنان ساختار اين ادبيات را فرسوده کرده که خوشبينانه است که بخواهيم مقوله يي به نام ادبيات ايران را يک پيکر مستقل و سلامت بدانيم. نه، اين ساختار دچار بيماري شده است و به همين دليل از روند حرکتي منطقي يي که بتوان در آن مفاهيمي مانند «جريان»، «سبک» يا «بازنگري ها» را مشاهده کرد خالي شده است. به واقع اين ادبيات در اين سال هاي نزديک تبديل شده به چاپ آثاري چند و فروشي محدود و هياهويي براي هيچ. در چنين حالتي اتفاقي در حوزه اين ادبيات افتاد که به ساده ترين شکل بايد آن را ظهور و حضور شخصيت هايي دانست که در اين آشفته بازار تلاش کردند قهرمانان ادبيات در ايران باشند. قهرمان هايي که نه براي احراز هويت دعوت شده بودند و نه در وضعيت مذکور کسي از باب ورودشان به اين حوزه سوالي پرسيده بود. اينان از ادبيات دور نبودند. از قضا مکتوباتي نيز داشتند. اين چهره ها که آنها را «حاشيه هاي» ادبيات ايران مي نامم از آنارشي موجودي که در فضاي ادبيات ايران، رابطه پرهيجان و خيزش با متوليان دولتي و رکود وحشتناک آن وجود داشت، استفاده کرده و با شکل هاي مختلفي خود را به عنوان «صداهايي» پرطنين مطرح کردند. اينان آمده بودند تا با استفاده از اين آشفتگي پردوام و پردامنه سود جويند و با کمترين حضور به عنوان نويسنده، شاعر، تئوريسين و اصولاً يک هويت برآمده از خلاقيت زيبايي شناسانه، رهبري ضمني اين ادبيات نيمه جان را به دست گيرند. اشکال اول در اينجا بود که به رغم تکرار اين جمله که دوره مفهومي به نام رهبري ادبي در ادبيات ايران سر آمده، بسياري به اين رهبري ها تن دادند. شايد در هياهوي درگيري هاي مختلفي که ميان ادبيات با متوليان دولتي وجود داشت (و دارد) فضاهاي خالي يي به وجود آمد که اين اجازه را به چندي از شخصيت ها داد که از حاشيه به متن حرکت کرده و امروزه شاهد هستيم که برخي از ايشان به گونه و شکلي منحصر به فرد براي حرکت ها، افراد و جريان هاي ريز و درشت مقطعي اين ادبيات تکليف تعيين مي کنند. اين روند دخل آنچناني به پديده يي به نام «محفل گرايي ادبي» ندارد. بلکه بايد آن را نوعي پوپوليسم آراسته شده دانست که طي آن افرادي با مدال هاي افتخار جعلي شان در حال سخن گفتن در اين وضعيت هستند. مثالي مي زنم؛ برخي از اين افراد که همان طور که اشاره داشتم، کمترين ميزان سهم را در توليد آثار ادبي درخور دارند، به دلايل گوناگوني که اغلب هم خارج از ادبيات و پيکره آن است، بدون شناخت کافي و توجيه عقلاني در حال تاسيس اسلوب هايي هستند که طي آن مي توانند بدون توجيه ادبي، جايگاه پرسروصدايي براي خود بيابند. نمونه اصلي اين اسلوب ها چندي از جوايز ادبي هستند که گاه به جولانگاه چهره هايي تبديل شده که در مقام داوران آن بدون اينکه يا نويسنده يا منتقد يا حتي مترجم درخوري باشند، به ادبيات ايران سمت و سو مي دهند. اين فضاحت گاه چنان بالا مي گيرد که اينان مدام در حال تکثير مانيفست يا توصيه نامه براي چگونه نوشتن در اين وادي هستند. فضاي سياسي شده ادبيات ايران نيز در بسياري مواقع اين اجازه را مي دهد تا چنين تخيلاتي جدي گرفته شده و ما با حضور حواشي يي روبه رو شويم که حالا و نه از طريق امري زيبايي شناسانه، بلکه به شکلي اداري براي اين ادبيات تعيين مسير مي کنند.

2

روحيه دموکرات و پذيرفتن ديگري بدون چون و چرا نيز از جمله کلان مفاهيمي است که براي اين حواشي بهترين فرصت ها را ساخته است. در روزهايي از ادبيات ايران شاهد بوده ايم که همين استفاده عامه پسند از مفهوم دموکراسي باعث زاد و ولد چهره هايي شده که «قدرت» دارند. امر «قدرت» و رابطه آن با اين حواشي، ساختاري پيچيده دارد. از سويي و با کمترين تامل ديده مي شود که ايشان از منظر ادبي و هنري به باد تکيه دارند و از سويي اين اذعان ديده مي شود که حواشي مذکور به دليل اهرم هاي قدرتي که در دست دارند، صاحب نفوذ هستند. استفاده هنرمندانه ايشان از مفهوم کلاسيک به نام «محفل» که به ايشان قدرتي مضاعف مي بخشد، باعث شد ادبيات ايران خوشحال بعد از پايان دوران پدرخواندگي، ناظر و شاهد نوعي پدرخواندگي جديد و کاذب شود. اگر قدرت به عنوان يک امر تعيين کننده، در دوره هاي قبل برآمده از نفوذ و ذهن تاثيرگذار پدرخوانده ادبي بود، در اين جا از روابط، امکانات مالي و گاه وابستگي هايي برآمد که نسبت بسيار دوري با ادبيات به عنوان يک خانواده داشت. چقدر اين قدرت از طريق فرصت هايي که در دست دارد به حذف، بايکوت يا ناديده گرفتن آثار يا افرادي پرداخته که خواسته يا ناخواسته زير پرچم اين حواشي شعار نداده اند. در طول اين سال ها آنقدر موارد حذف و بايکوت را شاهد بوده ام که با ناجوانمردي به حساب ادبيات گذاشته شده اند. روابطي که اين حواشي به وجود آورده اند و توانسته اند در خانه ديگران، حکمفرمايي کنند دليل مهم ديگري نيز دارد و آن خالي شدن ادبيات ايران از چهره هايي است که در حوزه کاري خود بتوانند خلاقيت را با امر روشنفکرانه همسو کنند. به واقع اين حواشي تلويحاً از نبرد فضاي روشنفکري پويا بيشترين سود را برده و خود را به متن رسانده اند. جالب اين نکته که در فقدان روشنفکران بزرگ و نويسندگان تازه پاي تاثيرگذار، بسياري از اين حاشيه ها تلاش مي کنند با تعريفي جديد و با استفاده از اهرم هاي قدرت نقش روشنفکران را نيز به خود اختصاص دهند. اين نقش در يک فرآيند فردي، خلاقانه و از قضا مکتوب ساخته نمي شود، بلکه پديده پرتعداد شدن انواع آدم هايي که مي کوشند با مدد جستن از همراهي يک جمع به تريبون و قدرت دست پيدا کنند، امري است که قرار است براي ايشان شأن روشنفکرانه به بار آورد. نوعي حرکت توده وار يا به صراحت بگويم لمپن که مدام در حال فرياد زدن در سطح شهر است. انواع نشست هاي نام و نشان دار، نسل بندي ها، برگزاري جوايز، بيانيه دادن ها، گردهمايي ها و... از مهمترين اتفاق هايي است که درصدر آنها نام فرد يا افرادي ديده مي شود که بعد از يارگيري در حال استفاده از موقعيت هاي پيش آمده هستند. اين روند حواشي را تبديل به متن هايي هرچند کوچک اما پرنفوذ کرده که به سادگي در باب ادبيات ايران حکم مي دهند. به ندرت رويکرد نقادانه دارند و اصولاً شکلي از يک مشي شفاهي و غيرعلمي در رفتارهاي ايشان قابل مشاهده است. در واقع و به قول عزيزي ما امروزه در ادبيات ايران با آدم هاي مهم و مشهور شده يي مواجه مي شويم که اگر تامل کنيم اصلاً دليل اين شهرت را پيدا نمي کنيم... زيرا اين شهرت نه برآمده از نقدها، داستان ها و يا شعرهاست و نه به دليل حرکت هاي روشنفکرانه جان دار و مطالعه شده. عمده اين شهرت در گرو همراهي جماعتي به دست آمده که در کنار اين حواشي ادبيات ايران جمع شده اند. نويسندگان يا مخاطبان جواني که با استفاده و با ترفند همان مشي دموکرات در کنار فرد يا افرادي جمع شده، ادبيات را بهانه قرار داده و به فربه کردن ناخودآگاه حواشي مذکور پرداخته اند. به طوري که در يک پروسه زماني کوتاه ما شاهد تولد يک ديکتاتور کوچک ادبي ديگر بوده ايم.

نکته قابل تامل ديگر در همين موضوع به شکل اين حرکت توده وار بازمي گردد. حواشي فرد هستند و فرديت در ادبيات يک اصل غيرقابل اغماض در حوزه آفرينش به شمار مي آيد. بنابراين حرکت فردي با تمسک به آفرينندگي ادبي در باب اين حواشي کارکردي ندارد. پس ما با يک مشي توده وار روبه رو مي شويم. جمع شدن و حضور چهره هاي گوناگون در کنار اين افراد به ايشان هويتي قدرتمند مي بخشد و نگاه کنيد که در اين چند ساله که وضعيت ادبيات ايران در نابسامان ترين حالت خود قرار دارد چه ميزان از اين جمع ها و گروه هاي ادبي تشکيل مي شود که بسياري از برپاکنندگان آن يا از شکست خوردگان ادبيات هستند يا آنچنان اهميتي در مقام نويسنده، منتقد يا شاعر ندارند. بسياري از اين حرکت ها که ظاهري دلپذير ارائه مي کنند، بزرگترين ترمزهاي جريان هاي ادبي در اين کشور هستند. به واقع، ادبياتي که در سال در کمترين حالت کمي چاپ آثارش است و تعداد نويسندگان جدي اش آنچنان محدود که مي توان به سرعت و از روي حافظه اعم آنها را سفارش کرد چرا اين قدر دچار مانيفست و گروه بندي و تشکل مي شود؟، مشکل يا اگر صحيح تر بگويم مساله اين حرکت هاي توده وار در تکثير تصاعدي اين حواشي به متن آمده است که راه بسيار نزديک و ميان بري براي چهره شدن در عرصه اين ادبيات بيمار نگه داشته شده را پيدا کرده اند.

3

تمام اين بحث ها به يک نقطه مهم ختم مي شود و آن روزگار ناخوشي است که به زعم من بيشتر از جانب اين حواشي براي ادبيات ايران متصور شده است. در روزهايي که آنها را پشت سر مي گذاريم اين حواشي ريز و درشت کانون هاي قدرتي به وجود آورده اند که از قضا براي ادبيات ايران تبديل به مراکزي تعيين کننده شده است. تعيين کننده بودن اين مراکز نيز مهمترين عامل اجرايي اش را در برگزاري جوايز ادبي نوظهور مي بيند و همين باعث شده ما آن قدر جايزه ادبي با شکل هاي گوناگون داشته باشيم که فکر مي کنم اگر به همين روند ادامه پيدا کند تا چند سال ديگر براي هر نويسنده يک جايزه وجود داشته باشد، هر کدام از اين حواشي و ياران آنها - که اغلب نه قدرت بالايي در نويسندگي يا نقدنويسي دارند و نه توانا در ارائه آثار مکتوب هستند - با برپايي نوعي جايزه ادبي براي رده هاي سني و فکري مختلف مي کوشند توجه نويسندگان تضعيف شده ايران را به سوي خود جلب کنند. زيرا چه بخواهيم و چه نخواهيم بسياري از مخاطبان آماتور و حتي نيمه حرفه يي با ديدن نام يک جايزه بر جلد کتاب براي خريدن آن توجيه و ترغيب مي شوند. پس در روزگاري که تنه اصلي ادبيات ايران براي ادامه بقا و حضور پررنگ تر و سالم تر مبارزه مي کند، حاشيه نشينان ديروز و متن هاي امروز ادبيات ايران در حال طرح و پيگيري روندي هستند که از اين آب گل آلود ماهي بگيرند و براي خود نام و ناني بجويند. در اين وانفسا و بحبوحه، اصلاً جاي سوال و پرسش از چيستي اين حواشي به سويي نهاده شده و بسياري از چهره هاي موجه نيز برابر ايشان سکوت را به نقد ارجح دانسته اند.

در اين فرآيند چند اتفاق مهم و ناسالم ساخته شده است. نخستين آنها ظهور چهره هايي است که در کمتر از يک سال براي خود مقام پدرخواندگي متصور شده اند، آن هم با توسل به برپايي چند جمع و جلسه و بيانيه و گاه انتشار نشريات کم رونق و سراپا ايرادي که حتي شکل اîبٍعîد يک محفل شناخته شده ادبي را هم ندارند. در واقع با نويسندگان کم کتاب يا بي کتابي روبه رو شده ايم که مدام در حال شنيدن نام آنها هستيم. نوعي ترفند که بعد از مدتي آن حاشيه نشين مذکور را تبديل مي کند به يک مقام قابل تامل ادبي - فکري. دوم اينکه در سايه و پناه همين جمع پروري و دور شدن از فرديت و استقلال خلاقانه، آثاري مورد تاييد و ستايش قرار گرفته و مي گيرند که برآمده از ياران همين حواشي هستند. آثاري که شخص يا اشخاصي از همين رده چنان بر سر آن داد و فغان سر داده، جايزه اش مي دهند و مقبولش روايت مي کنند که ديگر در و راه کوچکترين نقدي را بر آنها بسته و هر فردي را که به آن روي ناخوش نشان دهد، مغرض مي انگارند. آثاري درجه سه که نمي داني براي چه به اين شهرت رسيده اند. ويژگي و اتفاق خارق عادت ديگر نيز ضديت آن توده هاي برآمده از امر و ذهن حواشي ادبيات است با ادبيات و چهره هاي مستقل و تجربه گرا. نويسنده يي را مي شناسم که در چهارمين يا شايد پنجمين دهه عمرش است و با تنها انتشار يک کتاب متوسط کوچک چنان قباي پدرخواندگي به تن خود دوخته که با مدد از آن و جمع پيرامون اش مدام در حال انکار محفلي و شفاهي چهره هاي جديد ادبيات ايران است. اين وضعيت اگر به اين شکل تورم نمي کرد و فربه نمي شد، اصلاً قضيه عجيبي نبود که تاريخ ادبيات در تمام جهان چنين افرادي را درک کرده است. اما در اين چند سال گذشته وضعيت مذکور و راه هاي ميان بر براي رسيدن به متن فزاينده و پرشمار شده است که به واقع ادبيات ايران را به بحراني ترين حالتش کشانده است.

حواشي يا حاشيه نشينان در ادبيات ايران روزهاي خوب و سرخوشي را تجربه مي کنند . در دوره يي که کارکردهاي روشنفکري و بسامد انتشار آثار جدي به پايين ترين وضعيت خود رسيده است، اين جريان موازي از سياست زدگي و درگيري هاي صنفي نويسندگان با متوليان دولتي بهترين استفاده را کرده است. اين را هم بايد گفت که در اين ميان نه تئوري يي به نام توطئه وجود داشته و نه از اين نوع فرض هاي ملال آور، بلکه فضايي به وجود آمده که اين نوع حاشيه نشينان در راه ريشه دواندن در ساختارهاي اجرايي و تا حدودي روايي ادبيات ايران هستند. بنابراين اين نوشتار اصلاً بر سر آسيب شناسي يا ارائه راه حل و اين جور گفته هاي دهن پرکن نيست، بلکه برآمده از درک وضعيتي است که در آن با گونه يي از رشد نوعي بيماري سرطاني در دل و بطن ادبيات ايران مواجه شده ايم. اين حالت وجود دارد و در رئاليستي ترين شکل و شمايل اش هم به سر مي برد و شايد بزرگترين ضربه را به مخاطبان کم تعداد اين ادبيات وارد مي کند که باز هم اطمينان و اعتمادشان را نسبت به آثار برجسته شده از سوي برخي از اين انجمن ها بي پشتوانه و بي اصول از دست مي دهند و آن را به کل ادبيات ايران هم تسري مي دهند. به ياد داشته باشيم که حواشي ادبيات ايران در حال ساختن فضاهايي هستند که در آنها جعل بودن و کذب بودن امور برآمده از ايشان به دليل قدرتي که از جمع توده وار پيرامون شان ساخته شده است، به جاي «اصل» مي نشينند. در روزهايي که ادبيات ايران نام هاي بزرگ کمي دارد و به دليل مشکلات فراوان نويسندگان اش نمي تواند آن چنان که بايد تحرک و پويايي ايجاد کند، اين حاشيه نشينان تبديل شده اند به جريان هاي اسمي ادبيات ايران. حاشيه نشيناني که به متن آمده اند و در حال تغيير بخشي از هويت اين متن هستند. سکوت در برابر چنين جرياني باعث شده پوپوليسم خوش آب و رنگ اين جمع گرايان نوظهور چنان ضربه يي به فرديت هاي آمده و نيامده وارد کند که در وصف نايد. اگر در داستان نويسي به عنوان يک امر خلاق حاشيه ها نقش زيبايي شناسانه و تعيين کننده يي را بازي مي کنند، در حوزه رفتارهاي بيروني و اجتماعي ادبيات اين حاشيه ها مي توانند ديگر جايي براي اين امر خلاقه باقي نگذارند يا حداقل ما شاهد تولد و زيست چهره هايي باشيم که بدون جنگيدن دنبال غنيمت هاي خود مي گردند.

* نام نوشتار برگرفته است از داستاني از حسن محمودي

نيروي گريز از مرکز

محسن آزرم
mohsen.azarm@gmail.com


حتماً کسي به يوزف ک. تهمت زده بود، چون يک روز صبح ـ بي آن که واقعاً کار خلافي انجام داده باشد ـ دستگير شد.

محاکمه، نوشته فرانتس کافکا

از بخت بد ما است که حکمت ها و نصايح، گاهي نام گوينده را کنار خود ندارند و اين حکمت چيني که مي گويد «هر آدمي را به ديده ترديد بنگر» چنين حکمتي است. علاوه بر اين، نويسنده اين يادداشت حکمت ديگري را هم سراغ دارد که مي گويد «آدمي يعني رفتار آدمي» و چنين است که مي شود از کنار هم نشاندن اين دو حکمت، به حکمتي ديگر رسيد و نوشت «هر رفتار آدمي را به ديده ترديد بنگر» و چه بسا خواننده غشنوندهف اين حکمت، به مخالفت برخيزد و در اين حکمت و صادرکننده اش به ديده ترديد بنگرد. اما چه مي شود کرد وقتي ترديد، درست مثل خوره يي که در سطرهاي ابتدايي «بوف کور» غصادق هدايتف آمده، روح و در واقع ذهن آدمي را مي تراشد و چه بسا از فرط تراشيدن صيقلي کند. ريشه اين ترديد، در ناباوري خواننده يي است که «حاشيه نشيني» در داستان نويسي را برنمي تابد و گمانش اين است که بسياري از حاشيه نشين ها درواقع «مرکزنشين» هستند و براي گريز از بسياري چيزها غمثلاً پاسخ گوييف است که حاشيه نشيني را ترجيح مي دهند. اما ترديد زماني پررنگ مي شود و چيزي شبيه سوءظن را در خواننده بيدار مي کند که حاشيه نشين ها براي مرکزنشين ها تصميم مي گيرند و اين تصميم ها را درست مثل قانون «لازم الاجرا» مي دانند. اهميت يک قانون، به قانونگذارش وابسته است؛ يعني به متخصص ترين و متبحرترين کساني که همه قانون هاي پيش از خود را خوانده اند و درکي درست از چيستي و چگونگي قانوني دارند که واقعاً به کار ديگران مي آيد. چنين است که حاشيه نشين ها، عملاً، محلي از اعراب ندارند و قانون هاي من درآري شان پيش از آن که اجرايي باشد، مايه تفريح ديگران است.

بگذاريد نويسنده اين يادداشت کمي واضح تر بنويسد و چيزي را که در ذهن دارد، واقعاً روي کاغذ بياورد. مرکزنشين هاي داستان نويسي را مي شود به دو دسته تقسيم کرد. دسته اول، داستان نويس ها هستند؛ آنها که مي نويسند و داستان شان خوانده مي شود غتفاوتي هم نمي کند نويسندگان معمول و مرسوم باشند، يا تجربه گراهايي که کار به کار تغييرشکل مي دهندف و دسته دوم، گروهي هستند که درباره آن داستان ها و نويسندگان شان مي نويسند. هر خواننده داستان، هرکسي که قدم زدن، يا چرخيدن در وادي داستان نويسي را تجربه مي کند، بي شک آنها را مي شناسد و از هويت شان باخبر است. اما حاشيه نشين ها، اين دو دسته را قبول ندارند و طوري وانمود مي کنند که انگار بازي ديگري در جريان است و صاحب بازي غو چه بسا برنده اشف آنها هستند. اين است که سعي مي کنند از ديگران متمايز باشند و فرق شان با ديگران، آشکارا، ديده شود. آنها قواعد و اصول خاص خودشان را دارند. کتاب هايي را که ديگران دوست دارند، بي آنکه خوانده باشند، يا ورق زده باشند، پس مي زنند و کتاب هايي را که هيچ معلوم نيست کجاي داستان نويسي اين سال ها ايستاده اند، به عنوان نمونه هاي برتر غو مهم ترف معرفي مي کنند. داستان هايي مي نويسند که گاهي از حد يک تجربه خام دستانه فراتر نمي رود و زماني دست به نوشتن داستاني مي زنند که از فرط شباهت به کار مرکزنشين ها، قابل شناسايي نيست، ولي در کمال تعجب، از «تازه بودن»ش دم مي زنند و در حرف هاي شفاهي و گاهي مکتوب، اين داستان ها را «الگو»ي ديگران مي دانند.

جمعيت حاشيه نشين ها روز به روز بيش تر مي شود، چرا که ورود به جمع آنها ساده تر از ورود به جمع مرکزنشين ها است. مرکزنشين ها، ظاهراً به اصول و قواعدي وفادارند که سال هاي سال برقرار بوده است و نمي شود به آساني تغييرش داد. اما براي حاشيه نشين ها اصول و قواعد در درجه اهميت قرار دار د. آن ها، بيش از همه چشم به راه مسير وزش باد هستند. باد از هر سو که وزيدن گرفت، آنها نيز به همان سو مي روند، بي آن که به روي خود بياورند راهشان همان راه ديگران است. چاره کار، در اين موارد، اين است که با لحني تند و تيز ديگران را به باد ناسزا بگيرند و طوري وانمود کنند که انگار از سر تصادف، مسيرشان يکي شده است.

بيش تر حاشيه نشين ها، طعم تلخ شکست داستان شان را چشيده اند؛ داستان هايي که نه خوانده شده اند، نه کسي درباره شان چيزي نوشته است. نوشته هاي خودماني و دوستانه درباره اين داستان ها، بيش از آن که در پي معرفي آن نوشته باشد، يک جور ابراز وجود است. اين است که در کمال بي رحمي درباره نوشته هاي مرکزنشين ها نظر مي دهند و آنها را «مشتي تکراري نويس»، يا «خاطره نويس» مي دانند و از تجربه هاي شخصي خود در زندگي دم مي زنند که بيش تر، در اتوبوس هاي بين شهري گذشته است. گاهي هم دست به دامن نوشته ها و فيلم هاي فرنگي مي شوند تا بخشي از داستان شان در جايي غير از اين جا اتفاق بيفتد و چه کسي هست که نداند بخش اعظم نتيجه هاي به بارآمده، به کار هيچ خواننده يي نمي آيد.

«ارنست همينگوي» کبير، سال ها پيش نوشته بود که هر آدمي بايد درباره چيزهايي که از نزديک ديده است و مي شناسد بنويسد، نه درباره چيزهايي که مطالعه مي فرمايد. گذشت سال ها، برق کلام غول داستان نويسي را بيشتر کرده است. باور نداريد؟

عناوين اين صفحه
کورها تا حاشيه ي جاده آمده اند
نيروي گريز از مرکز
چاپ کارت پستال هاي هدايت
نخستين رمان يونس تراکمه منتشر مي شود
هملت با ترجمه اديب سلطاني
نشست ادبيات معاصر ايران در چشم انداز جهاني برگزار مي شود
ترجمه داستان هايي از شيوا ارسطويي
بزرگداشت زنده ياد حسن حسيني

چاپ کارت پستال هاي هدايت
در آستانه سالروز درگذشت «صادق هدايت»، مجموعه کارت پستال هاي اين نويسنده همراه با شرح آنها منتشر مي شود. به گزارش ايسنا اين مجموعه شامل کارت هايي است که «هدايت» براي افرادي چون «محمد قزويني»، «محمدعلي جمالزاده»، «محمود حسابي»، «مجتبي مينوي»، «آرتور کريستن سن»، «هانري ماسه»، «ولاديمير کميساروف» و... فرستاده است. «کارت پستال هاي صادق هدايت» (تجزيه و تحليل کارت پستال ها) شامل 200 کارت پستال توسط «جهانگير هدايت» براي انتشار آماده شده است.«جهانگير هدايت» همچنين گفته است که تعدادي از آثار «هدايت» از جمله «خيام صادق»، «انسان و حيوان»، «فرهنگ عاميانه مردم ايران» و «سه قطره خون» که توسط نشر چشمه براي کسب مجوز ارائه شده اند و همچنين داستان هاي جيبي «داش آکل»، «سگ ولگرد»، «سه قطره خون»، «دن ژوان کرج» و «گرداب» که از سوي نشر صادق هدايت ارائه شده اند، براي تجديد چاپ بلاتکليف مانده اند.

او در عين حال به انتشار «وغ وغ ساهاب» و «زنده به گور» توسط يک ناشر ديگر اشاره کرده و گفته است که اين يک رويه غيرعادي است و اين پرسش را مطرح کرده که وقتي به ناشران ديگري مجوز نمي دهند چگونه اين ناشر کتاب ها را منتشر کرده است.


نخستين رمان يونس تراکمه منتشر مي شود
رمان «اديسه من» نوشته «يونس تراکمه» منتشر مي شود. به گزارش ايسنا «تراکمه» در مورد اين رمان گفته است که رمان يادشده جريان آدمي است که به دنبال درگيري هاي مالي به هر جا که مي رود سرگرداني اش بيشتر مي شود و امکانات و روابطي که در عمرش داشته، مانند جزيره يي بسته در عمرش نمود مي يابد و به مشکلات ديگري در زندگي مي رسد که مشکل مالي به مساله يي عميق براي او تبديل مي شود.«تراکمه» همچنين به شباهت اين اثر به «اديسه» هومر اشاره کرده است. از «تراکمه» پيش از اين مجموعه داستان «مکث آخر» منتشر شده که چاپ آن تمام شده است و به احتمال زياد تجديد چاپ مي شود.«تراکمه» گفته است؛ اگر آثارم حتي هزار مخاطب هم داشته باشد برايم کافي است. بنابراين خيلي به دنبال تجديد چاپ نيستم.


هملت با ترجمه اديب سلطاني
«هملت» اثر برجسته «ويليام شکسپير» با ترجمه دکتر «ميرشمس الدين اديب سلطاني» روانه بازار کتاب شد. به گزارش مهر اين کتاب که ويژگي بسيار خاص و نويي را نشان مي دهد با پيشگفتار مفصل مترجم آغاز مي شود که اطلاعات جامع و مفصلي درباره «انديشه ها و احساس هايي درباره شکسپير و هملت شکسپير» ارائه مي دهد. کتاب در ادامه با واژه نامه پارسي دنبال مي شود تا خوانندگان بتوانند نثر ترجمه را بهتر بفهمند. يکي از بارزترين ويژگي هاي اين کتاب تصاويري از نمايشنامه هاي هملت است که در آغاز هر پرده نمايشنامه آورده شده است.مترجم کتاب فقط به همين مساله اکتفا نکرده و در پايان کتاب نيز پيوست نت موسيقي هملت را ضميمه اثر کرده ضمن اينکه جلد کتاب را هم خود مترجم طراحي کرده است. اين کتاب را انتشارات نگاه منتشر کرده است.


نشست ادبيات معاصر ايران در چشم انداز جهاني برگزار مي شود
نشست «ادبيات معاصر ايران در چشم انداز جهاني» ساعت 17 يکشنبه 26 فروردين در مجموعه فرهنگي - هنري تهران برگزار مي شود. به گزارش فارس در اين نشست جمعي از نويسندگان، شاعران، مترجمان و صاحب نظران ادبي نظرات خود را درباره مسائل، مشکلات و کاستي هايي که باعث شده ادبيات معاصر ايران نتواند در مقياس جهاني مطرح شود، بيان مي کنند. در اين نشست همچنين راهکارها، امکانات و فرصت هايي که مي توانند موجب معرفي ادبيات معاصر ايران به جهانيان شوند، بررسي مي شوند.مجموعه فرهنگي - هنري تهران در تقاطع خيابان شريعتي و بهار شيراز، سينما ايران واقع است.


ترجمه داستان هايي از شيوا ارسطويي
داستان هايي از شيوا ارسطويي ترجمه مي شوند. به گزارش ايسنا ترجمه آلماني رمان «افيون» اين داستان نويس به زودي منتشر مي شود. همچنين منتخبي از داستان هاي ارسطويي به زبان ترکي ترجمه مي شود. رمان «بي بي شهرزاد» ارسطويي هم تا نيمه به زبان سوئدي ترجمه شده که گويا به دليل اختلاف با ناشر، ترجمه آن فعلاً نيمه کاره مانده است.همچنين «آمده بودم با دخترم چاي بخورم» اين داستان نويس به انگليسي ترجمه شده است. «ارسطويي» اين روزها رمان «حيا» را به پايان رسانده و مشغول بازنويسي نهايي آن است. ضمن اينکه مجموعه داستان «من دختر نيستم» او اخيراً توسط نشر قطره به چاپ سوم رسيده است.


بزرگداشت زنده ياد حسن حسيني
دفتر شعر جوان بزرگداشت زنده ياد حسن حسيني را اواخر ارديبهشت ماه امسال برگزار مي کند. به گزارش مهر، دفتر شعر جوان امسال علاوه بر برگزاري اين بزرگداشت به تکميل کتابخانه صوتي خود و نيز انتشار دو کتاب «صد سال شعر ايران» و «صد سال شعر معاصر دنيا» مي پردازد. همچنين انتشار هفت کتاب از ديگر فعاليت هاي دفتر شعر جوان در سال جديد به شمار مي رود. «صد سال شعر ايران» که به کوشش اعضاي انجمن شاعران و کارشناسان آن تهيه شده از جمله آثاري است که به زبان هاي مختلف برگردانده مي شود. ترجمه آلماني اين کتاب را علي عبداللهي و ترجمه اسپانيايي را فريبا گرگين انجام داده اند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام