
دکتر حسين دهشيار
دگرگوني در درون سيستم بين الملل در اوايل دهه نود قرن بيستم و تحولات وسيع فکري و روشنفکرانه در امريکا در دهه هفتاد قرن گذشته منجر به اين شد که ارکان سياست خارجي امريکا به شدت دچار تغيير شود. امريکا از آغازين قرن گذشته بين الملل گرايي را محور عملکرد خود در صحنه بين المللي ساخت. اين کشور به عنوان يکي از بازيگران مطرح با توجه به قدرت يابي اقتصادي و تبديل شدن به يک قطب اقتصادي در جهت تامين منافع ملي خود به اين نتيجه رسيد که ضرورت فراواني براي حضور وسيع تر در قلمرو گيتي وجود دارد. اين سياست بين الملل گرايي با تبديل شوروي به يک ابرقدرت الزام نهادينه پيدا کرد. در طول دوران جنگ سرد امريکا استراتژي سد نفوذ را اساس و معيار عملکرد خود قرار داد. با توجه به حجم قدرت شوروي و بعد جهاني سياست هاي اين کشور، امريکا گزينه يي جز اين نداشت که در عين اينکه از جنگ با شوروي بايد ابا کند، ضرورت فراوان و حياتي وجود دارد که از بسط نفوذ و اعتبار اين کشور در وراي سرزمين هايش جلوگيري کند.
در بطن چنين واقعيتي بود که سياست سد نفوذ که ماهيت دفاعي دارد مبناي سياست جهاني امريکا قرار گرفت. اما سقوط شوروي منجر به اين شد که الگوهاي روابط بين بازيگران بين المللي دگرگون شود. حجم قدرت امريکا به آنچنان سطحي رسيد که توزيع قدرت به شکل سنتي آن دگرگون شد و نوع متفاوتي از توزيع به وجود آمد. براساس اين شکل جديد از الگوي قدرت است که بايد سياست امريکا در رابطه با حمله به عراق را بررسي کرد. همزمان با اين دگرگوني شاهد تحول فکري در امريکا شديم که نگاه متفاوتي به چگونگي ايفاي نقش يک بازيگر برتر را ارائه کرد. انتقال هرم هاي تصميم گيري به جمهوريخواهان در سال 2000 منجر به تجلي ملموس و مادي تحولات مطرح شده در سياست خارجي امريکا شد. توجيه حمله به عراق و اينکه چرا مي بايستي اين کشور به مرکز ثقل سياست امريکا در منطقه تبديل شود تنها در چارچوب واقعيات جديد حاکم در صحنه روابط بين الملل و معادلات داخلي امريکا قابل درک است. طرح حمله به عراق با وجود مخالفت وسيع جهاني ترسيم شد چرا که استراتژي جديدي که به صحنه ارائه شده بود آن را اجتناب ناپذير ساخته بود. به دليل همين گريزناپذيري بود که امريکا هزينه سنگين عدم توجه به مخالفت جهاني را قابل قبول يافت. امريکا برخلاف دوران جنگ سرد با توجه به معادلات قدرت در صحنه جهاني سياست تهاجمي را مناسب يافته است. برتري تهاجم به تدافع به وجود آمد چون ديگر امريکا دغدغه يي به خاطر واکنش خصمانه کشورهاي برتر ندارد. در زمان تعارض ايدئولوژيک امريکا مي بايستي قبل از هر اقدامي به ارزيابي واکنش احتمالي شوروي بپردازد و بعداً به سياست متناسب متوسل شود. در هزاره سوم چون هيچ کشور هم طراز و دشمن موجوديتي وجود ندارد پس اين امکان براي امريکا هست که تهاجم را برتر از تدافع به عنوان يک روش براي تامين منافع خود بيابد. هدف امريکا اشاعه ارزش ها و نهادهاي متناسب با اولويت هايش است. برخلاف دوران جنگ سرد که امريکا مهمترين وظيفه خود را در صحنه جهاني دفاع از وضع موجود مي دانست، امروز امريکا ترسيم جهاني متفاوت را خواهان است و دنبال مي کند. در چارچوب اين نياز به اشاعه استراتژي غيرليبرال سد نفوذ است که منطق سياست عراقي امريکا شکل گرفت. حمله به عراق در دستور کار رهبران امريکا قرار گرفت چرا که الزامات برخاسته از منافع ملي آن را مطلوب تصوير ساخته بود. دو نوع استراتژي سد نفوذ قابل پياده سازي است؛ استراتژي سد نفوذ ليبرال که در دوران جنگ سرد مبناي عملکرد امريکا در صحنه جهاني بود. با در نظر گرفتن رابطه نيروها بين شوروي و امريکا، رهبران جهان غرب استراتژي سد نفوذ را مطلوب يافتند. اين سياست بر اين پايه بود که ايالات متحده امريکا بايستي اجازه ندهد شوروي به کشورهاي متحدش حمله کند و از اينکه شوروي به بسط حوزه نفوذ خود بپردازد جلوگيري کند. در راستاي تحقق اين هدف امريکا مي بايستي از تمام وسايل و روش ها استفاده کند. پس مي توان از جنگ هم در اينکه به هدف رسيد استفاده کرد. اما توسل به جنگ مي بايستي در راستاي دفاع از بسط نفوذ شوروي باشد نه اينکه امريکا به مناطق خارج از حوزه نفوذ خود حمله برد. به جهت عدم اولويت به جنگ بود که سياست سد نفوذ دوران جنگ سرد ليبرال محسوب شد و موسوم به ليبرال بودن شد. جنگ به عنوان يک گزينه در زرادخانه سياست خارجي قرار گرفت اما تنها به عنوان گزينه يي در جهت جلوگيري از به خطر افتادن منافع مطرح شد. استراتژي سد نفوذ ليبرال که مبناي سياستگذاري 9 رئيس جمهور امريکا از 1945 تا 1991 قرار گرفت، در نهايت امريکا را به هدف نهايي اش که همانا شکست شوروي بدون درگيري مستقيم با اين کشور بود رهنمون شد. روساي جمهور جمهوريخواه و دموکرات بدون توجه به اولويت ها و ارزش هاي حزبي اين استراتژي را دنبال کردند چرا که اجماع گسترده يي بين نخبگان سياسي در خصوص اينکه بهترين چارچوب براي مبارزه با شوروي است وجود داشت. تبديل سيستم بين الملل به تک قطبي به دنبال درهم فروريزي ساختار دوقطبي، امريکا را در موقعيت متمايزي قرار داد. با توجه به اينکه استراتژي چين بر مبناي اولويت رشد اقتصادي بر ماجراجويي جهاني و تلاش براي ايفاي نقش راهبري جهاني بنا گذاشته شده است، کشوري که به جهت جمعيت، وسعت و منابع مستعدترين بازيگري بود که مي توانست به چالش هژموني امريکا بپردازد عملاً به حاشيه قدم گذاشت. اين مساله با درنظر گرفتن تبديل روسيه به يک قدرت اروپايي و فقدان ظرفيت هاي لازم براي ايفاي نقش پرواضح شد که امريکا به موقعيتي بدون چالش و استثنايي در صحنه جهاني دست يافته است. جرج دبليو بوش و تيم سياست خارجي او اين را عنوان کردند که استراتژي سد نفوذ ليبرال ديگر جوابگوي خواست ها و نيازهاي امريکا نيست. اين استدلال مطرح شد که امريکا با يک پنجره زماني کوتاه مدت براي شکل دادن جهان در چارچوب ارزش ها و نهادهاي موردنظر مواجه است.
با در نظر گرفتن اينکه کشورهاي هندوستان و چين در مسير رشد سريع قرار دارند و از مولفه هاي تبديل شدن به قدرت هاي هم طراز امريکا در حيطه اقتصادي برخوردار هستند امريکا مي بايستي ارزش هاي ليبرال را در مناطقي که همچنان غيرليبرال هستند بگستراند و نهادهاي غربي را در اين مناطق مستقر سازد. پس اگر هدف اشاعه در جهت به وجود آوردن موقعيت لازم براي رويارويي با رقابت کشورهاي هندوستان و چين در کنار رقابت با روسيه و اتحاديه اروپا است ديگر امکان ندارد که روش تدافعي را پيش گرفت. قبول برتري تئوريک و عملي سيستم تهاجمي به اين معنا بود که رهبران امريکا مي بايستي جنگ را به عنوان يک گزينه در اولويت مطرح کنند که در تعارض کامل با نگاه به جنگ در گذشته هاي نه چندان دور بايد در نظر گرفته شود. از نظر محافظه کاران حاکم در کاخ سفيد که طراح استراتژي متفاوت با دوران جنگ سرد هستند، در صورتي که هدف جنگ دستيابي به اهداف متعالي باشد بايد از آن به عنوان مطرح ترين گزينه ياد کرد و براي آن مشروعيت قائل شد. استراتژي امنيت ملي امريکا در اوايل قرن بيست و يکم تدوين شد و اين روش تهاجمي مبتني بر مشروعيت توسل به قدرت نظامي به طور مشروح و کامل بيان شد. رهبران امريکا حمله به عراق را ضروري قلمداد ساختند تا بتوانند فضاي لازم براي مبارزه با تروريسم را که از نظر آنان خطر اصلي متوجه منافع امريکا است به وجود آورند. تروريسم روشي است که بنيادگرايان مخالف ارزش هاي غربي براي مبارزه اختيار کرده اند. امريکاييان بر اين باور هستند که استفاده از جنگ در عراق به اين علت بوده است که فرصت لازم به کشورهاي عرب در منطقه داده شود تا بتوانند با خيال راحت با بنيادگراهاي بومي در داخل مقابله کنند و آنها را از بين ببرند. پس با توسل به جنگ در عراق اين توفيق براي امريکا به طور غيرمستقيم حاصل مي شود که به سد نفوذ بنيادگرايان در منطقه خاورميانه بپردازد. خاورميانه امروزه مرکز ثقل سياست خارجي امريکا است و اين کشور اشاعه ارزش ها و نهادهاي غربي را هدف خود در اين جغرافيا قرار داده است. بنيادگرايي فضاي عملياتي فراواني را در خاورميانه دارا است و اين منجر به دغدغه هاي فراوان امريکا شده است. براي اينکه اين تهديد رفع شود در دوران جرج دبليو بوش استراتژي سد نفوذ و غيرلبيرال حيات يافت و تدوين شد. هدف به مانند دوران جنگ سرد سد نفوذ است هر چند که بنيادگرايان جايگزين شوروي شده اند اما آنچه اين شکل جديد سد نفوذ را از نوع دوران جنگ سردي آن متمايز مي کند استفاده از شيوه غيرليبرال گزينه جنگ براي پياده سازي سياست سد نفوذ است. جنگ اولويت يافته است چرا که از نظر طراحان سياست خارجي کيفيت و ماهيت دشمن امروزه به شدت متفاوت از دوران جنگ سرد است و اين ايجاب مي کند که روش متناسب با نوع دشمن طراحي شود. شوروي در کسوت يک بازيگر بزرگ به شکل متعارف که از او انتظار مي رفت رفتار مي کرد در حالي که بنيادگرايان که بازيگران غيردولتي هستند ضرورتي نمي يابند که روش ها و شيوه هاي متداول در صحنه بين المللي براي مقابله با امريکا را مورد استفاده قرار دهند. با اين استدلال بود که امريکا به جنگ متوسل شد تا صدام حسين را برکنار کند و به فرآيند ملت- دولت سازي در اين کشور اقدام کند و در بطن اين اقدام فرصت و فضاي ضروري براي کشورهاي منطقه فراهم آورد تا به ريشه کني بنيادگرايان بپردازند.
استراتژي سد نفوذ غيرليبرال با مخالفت شديد کشورهاي غربي در ديگر کشورها مواجه شده است و از نظر بسياري منجر به تضعيف قانون بين المللي و نهادهاي جهاني از قبيل سازمان ملل شده است. اين استراتژي به جهت عدم توانايي در جلب موافقت کشورهاي ديگر به حمايت از امريکا باعث شده است که امريکا در بسياري از موارد به تنهايي و بدون برخورداري از پشتيباني ديگر کشورها اقدام کند که گستره وسيعي به تاکيد بر يک جانبه گرايي در سياست خارجي امريکا داده است. ظهور بنيادگرايان به عنوان دشمن موجوديتي امريکا در ابتدا توجيه روشنفکرانه دگرگوني در استراتژي سد نفوذ در دوران جنگ سرد را به وجود آورد و حمله به عراق را مغلوب جلوه گر ساخت. ماهيت غيرليبرال استراتژي جديد امريکا به جهت تاکيد بر گزينه جنگ به عنوان مطرح ترين گزينه منجر به لطمه شديد به اعتبار امريکا در صحنه جهاني شده است و بسياري از کشورها به همين جهت در مبارزه با گروه هاي آشوبگر در عراق از همکاري و همياري با امريکا ابا مي کنند. اما آنچه پرواضح است اين واقعيت است که استراتژي سد نفوذ ليبرال که جنگ را به عنوان آخرين گزينه مطرح مي کند و ماهيتي کاملاً تدافعي داشت به کنار گذاشته شد و استراتژي سد نفوذ غيرليبرال که جنگ را به عنوان يک گزينه به شدت مطلوب مطرح مي کند، به صحنه آمد و جنگ عراق و حمله امريکا به اين کشور در چارچوب اين استراتژي توجيه شد و به شهروندان امريکايي عرضه شد.