
کورت ونه گات نويسنده 84 ساله امريکايي درگذشت. او چند هفته پيش در پي سقوط از بلندي به دليل شدت ضربه هاي مغزي سرانجام جان سپرد. با اينکه نمايشنامه، مقالات و داستان کوتاه هاي زيادي نوشت، اما رمان هايش باعث شهرت وي شد و در ادبيات امريکا جايگاه ويژه يي پيدا کرد. او براي بيان دغدغه هاي اخلاقي و انساني اش از عنصر طنز استفاده مي کرد و در کارهايش پرسش هايي اساسي را مطرح مي کرد. برخي از منتقدان ونه گات را با مارک تواين مقايسه کرده اند و همان سير بدبيني را در نوشته هاي او هم مي بينند. خيلي از منتقدان معتقدند کورت ونه گات شايسته دريافت جوايز ادبي بسياري بود که متاسفانه به وي داده نشد و حضورش ناديده گرفته شد. از ميان رمان هاي وي «سلاخ خانه شماره پنج» و «گهواره گربه» جزء رمان هاي کلاسيک ادبيات امريکا محسوب مي شود. از او 14 رمان به چاپ رسيده است.
---
در مه 2000 يعني حدود هفت سال پيش، کريستوفر بلازجيوسکي براي نشريه «هاروارد کريمسون» با کورت ونه گات مصاحبه کرده و حال و هواي آن بيشتر به يکي از آخرين آثار اين نويسنده برمي گردد. در «خدا حفظت کند دکتر کوورکيان» ونه گات با جسارت خاص خودش مرزهاي ميان زندگي و مرگ را درهم مي آميزد. او راه خود را از ميان دروازه هاي بهشت باز مي کند تا با افرادي چون «جيمز ايرل گري»، «اوجين ويکتور دبز»، «ويليام شکسپير» و... پس از مرگشان مصاحبه کند. نويسنده «سلاخ خانه شماره پنج» و «گهواره گربه» در آغاز اين داستان مي نويسد؛ «اولين تجربه ام در رابطه با مرگ در زمان بيهوشي ام براي عمل باي پس سه مرحله يي بود.»
اين حس برايش چنان جذاب بود که تصميم مي گيرد با همراهي دکتر کوورکيان زندگي پس از مرگ را کشف کند و گزارش خود را در اختيار مردمي که به شدت از مرگ مي هراسند، قرار دهد. اين مصاحبه سه ماه پس از آتش سوزي منزلش انجام شد و پس از دومين تجربه اش درباره مرگ يا به قول خودش؛ «قطار راهي زندگي پس از مرگ».
الان حالتان چطور است، به خصوص که به خاطر آتش سوزي مدتي در بيمارستان بستري بوديد؟
الان خوبم. متشکرم. حس مي کردم به مرگ نزديکم چون تا مدتي اوضاع اصلاً خوب نبود، اما الان کاملاً سرپا هستم.
آيا در اين دوران همان «تونل منتهي به دروازه هاي سپيد بهشت پس از مرگ» را که در «خدا حفظت کند دکتر کوورکيان» توصيف کرديد، را از نزديک ديديد؟ البته چنين توصيفاتي در خيلي از کتاب هايتان هست.
خب زماني که دچار استنشاق دود شدم، با شگفتي فهميدم به جاي يک تونل دلگير دارم از يک قطار مسافربري رد مي شوم که نمي شد در آن راحت راه رفت.
قطار درجه يک بود؟
(با خنده) درجه يک خوب است، اما اين قطار اصلاً چنين چيزي نداشت.
شما در اين اثرتان ميان دنياي واقعي و جهان پس از مرگ در حين مصاحبه با مردگان سير مي کنيد. اگر زندگي پس از مرگتان به انتخاب خودتان بود، دوست داشتيد چطور باشد؟
سوال سختي است و يک انسان دوست اغلب خودش را درگير اين قضيه نمي کند. به گمانم من دلم مي خواست نزديک آب باشم. البته منظورم هرجايي هم نيست؛ يک درياچه بزرگي، چيزي. من تحمل آب شور را ندارم. مثل سوپ مرغ است که آدم فقط بايد تحملش کند. راستي مي خواستم بپرسم شما «داستان هاي زمستان» شکسپير را خوانديد؟ ارزش وقت گذاشتن دارد؟
بله، خيلي هم توصيه اش مي کنم. يکي از بهترين و رئال ترين کمدي هاست، اما عناصر تراژدي هم دارد. شما براي اين تابستان کتاب هاي خاصي را برايم در نظر داريد؟
بله شما بايد «کانديد» اثر ولتر را بخوانيد. او مانند بنيامين فرانکلين و توماس جفرسون انسان آزادانديشي بود.
شما بارها در کتاب هايتان گفتيد که «اوجين دبز» را ستايش مي کنيد؛ مثل يک قهرمان. من ديشب که تا صبح داشتم مقاله يي درباره مجازات و زندان مي نوشتم، از گفته هاي دبز هم استفاده کردم. شما به جنبش سوسياليسم اميدوار هستيد؟
نه چندان چون سياستمداران از آن به نفع خودشان استفاده مي کنند. مردم دانش زيادي در خصوص اهداف اين جنبش ندارند و به غلط حرف هاي افرادي چون کاسترو را باور مي کنند.
در داستان «خدا حفظت کند...» چند بار عبارت «ديگران مايه عذابند» را آورديد. آيا خودتان اين گفته سارتر را قبول داريد؟
راستش من آن را کمي تغيير دادم. چندي پيش سخنراني داشتم و خانمي از من پرسيد اگر دنيا اين قدر بد است، پس حتماً به دنيا آوردن بچه خيلي کار وحشتناکي است؟ اما من مي گويم هنوز شگفتي هايي وجود دارد. هنوز آدم هاي خيلي خوبي پيدا مي شوند که مي دانند در اين دنياي ناجور چطور با ادب و احترام رفتار کنند.
پس اجازه بدهيد درباره همين جامعه نامناسب صحبت کنيم که شما بدان «هاروارد» مي گوييد. شما اغلب در کتاب هايتان به هاروارد اشاره مي کنيد. راستي من متوجه شدم که شما نگارش خلاق هم درس مي دهيد. اين تجربه اش برايتان چطور بود؟ به نظرتان مي توان نويسنده خلاق برجسته يي تربيت کرد؟ اگر قرار باشد شما براي من توصيه يي داشته باشيد که چطور نويسنده بزرگي بشوم، چي به من مي گوييد؟
من يک سال در دانشگاه هاروارد درس دادم که بسيار لذت بخش بود. دانشجوها خوش استعداد بودند. به هر حال کسي که وارد دانشگاه هاروارد مي شود به راهنمايي چنداني نياز ندارد. اما تدريس صرف نظر از اينکه شما چگونه و با چه روشي آن را انجام مي دهيد و به چه کسي درس مي دهيد، هميشه ارزشمند است. در ضمن هدف نويسندگي فقط اين نيست که نويسنده بزرگي بشوي. هدف اصلي رها کردن روح است و نه امرار معاش. پرداختن به هنر حتي در حد متوسطش موجب رهايي روح مي شود. جالب ترين نويسنده ها کساني نيستند که در کلاس هاي مفصل نويسندگي شرکت مي کنند، بلکه کساني هستند که تمام جان و روحشان را به پاي نوشتن مي گذارند.
از ميان آثارتان با کدام يک احساس نزديکي بيشتري مي کنيد؟
گل سرسبد من «گهواره گربه» است.
يکي از کتاب هاي محبوب خيلي از خوانندگان شماست. چه چيزي باعث شده اين قدر خاص بشود؟
بدون شک کار موفقي بوده و ساختار زيبايي دارد. من اغلب از خودم مي پرسم اين از کجا آمد. داستانش من را به ياد مردي به نام «تد» مي اندازد، که پس از ويراني خانه مان در توفاني در کيپ کد براي تعمير آمد. او همه جا بازسازي کرد و بعد از من پرسيد راضي هستم. او کارش فوق العاده بود و خودش موقع برانداز کردن خانه گفت؛ من چطوري اين کار را کردم؟ من هم درباره خيلي از کتاب هايم چنين حسي دارم.
ولي مردم وقتي کار بدي هم انجام مي دهند، اغلب همين حرف را مي زنند.
درسته، اصلاً «شب اصلي» درباره همين است. شخصيت اصلي مدام مي گويد؛ نه اين من نيستم که اين کار را مي کند. خيلي از آلماني ها هم پس از جنگ جهاني دوم و کشتار يهوديان همين حرف را مي زدند.
براي من يکي از گيراترين لحظات در کتاب هايتان به پايان «صبحانه قهرمان ها» مربوط است. آنجا شما مستقيماً با «کيلگور تروت» صحبت مي کنيد و به او مي گوييد که خالقش هستيد. و تروت در عوض فقط گفت؛ «من را جوان کن،» اگر مي توانستيد، دوست داشتيد هميشه در چه سني باقي بمانيد؟
براي مرد چهل و چهار سالگي بهترين سن است، چون بالاخره مردم شما را در اين سن جدي مي گيرند. اما اگر همين سوال را از يک زن بپرسيد بهش برمي خورد و فکر ديگري مي کند. آنها فکر مي کنند از نظر مردها اين سن زماني را شامل مي شود که در اوج زيبايي هستند. اما نکته جالب اينجاست که اگر از زن زيباي بالاي سي سال سن بپرسيد چندبار حسابي عاشق شده، اکثرشان مي گويند سه بار.
بايد پرس وجو کنم.
(با خنده) خب شايد هم چندان درست نباشد. من يک چيزي گفتم،