پنج شنبه، 30 فروردين 1386 - شماره 1371
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
گفت و گو با کورت ونه گات
قطار به موقع رسيد

کورت ونه گات نويسنده 84 ساله امريکايي درگذشت. او چند هفته پيش در پي سقوط از بلندي به دليل شدت ضربه هاي مغزي سرانجام جان سپرد. با اينکه نمايشنامه، مقالات و داستان کوتاه هاي زيادي نوشت، اما رمان هايش باعث شهرت وي شد و در ادبيات امريکا جايگاه ويژه يي پيدا کرد. او براي بيان دغدغه هاي اخلاقي و انساني اش از عنصر طنز استفاده مي کرد و در کارهايش پرسش هايي اساسي را مطرح مي کرد. برخي از منتقدان ونه گات را با مارک تواين مقايسه کرده اند و همان سير بدبيني را در نوشته هاي او هم مي بينند. خيلي از منتقدان معتقدند کورت ونه گات شايسته دريافت جوايز ادبي بسياري بود که متاسفانه به وي داده نشد و حضورش ناديده گرفته شد. از ميان رمان هاي وي «سلاخ خانه شماره پنج» و «گهواره گربه» جزء رمان هاي کلاسيک ادبيات امريکا محسوب مي شود. از او 14 رمان به چاپ رسيده است.

---

در مه 2000 يعني حدود هفت سال پيش، کريستوفر بلازجيوسکي براي نشريه «هاروارد کريمسون» با کورت ونه گات مصاحبه کرده و حال و هواي آن بيشتر به يکي از آخرين آثار اين نويسنده برمي گردد. در «خدا حفظت کند دکتر کوورکيان» ونه گات با جسارت خاص خودش مرزهاي ميان زندگي و مرگ را درهم مي آميزد. او راه خود را از ميان دروازه هاي بهشت باز مي کند تا با افرادي چون «جيمز ايرل گري»، «اوجين ويکتور دبز»، «ويليام شکسپير» و... پس از مرگشان مصاحبه کند. نويسنده «سلاخ خانه شماره پنج» و «گهواره گربه» در آغاز اين داستان مي نويسد؛ «اولين تجربه ام در رابطه با مرگ در زمان بيهوشي ام براي عمل باي پس سه مرحله يي بود.»

اين حس برايش چنان جذاب بود که تصميم مي گيرد با همراهي دکتر کوورکيان زندگي پس از مرگ را کشف کند و گزارش خود را در اختيار مردمي که به شدت از مرگ مي هراسند، قرار دهد. اين مصاحبه سه ماه پس از آتش سوزي منزلش انجام شد و پس از دومين تجربه اش درباره مرگ يا به قول خودش؛ «قطار راهي زندگي پس از مرگ».

الان حالتان چطور است، به خصوص که به خاطر آتش سوزي مدتي در بيمارستان بستري بوديد؟

الان خوبم. متشکرم. حس مي کردم به مرگ نزديکم چون تا مدتي اوضاع اصلاً خوب نبود، اما الان کاملاً سرپا هستم.

آيا در اين دوران همان «تونل منتهي به دروازه هاي سپيد بهشت پس از مرگ» را که در «خدا حفظت کند دکتر کوورکيان» توصيف کرديد، را از نزديک ديديد؟ البته چنين توصيفاتي در خيلي از کتاب هايتان هست.

خب زماني که دچار استنشاق دود شدم، با شگفتي فهميدم به جاي يک تونل دلگير دارم از يک قطار مسافربري رد مي شوم که نمي شد در آن راحت راه رفت.

قطار درجه يک بود؟

(با خنده) درجه يک خوب است، اما اين قطار اصلاً چنين چيزي نداشت.

شما در اين اثرتان ميان دنياي واقعي و جهان پس از مرگ در حين مصاحبه با مردگان سير مي کنيد. اگر زندگي پس از مرگتان به انتخاب خودتان بود، دوست داشتيد چطور باشد؟

سوال سختي است و يک انسان دوست اغلب خودش را درگير اين قضيه نمي کند. به گمانم من دلم مي خواست نزديک آب باشم. البته منظورم هرجايي هم نيست؛ يک درياچه بزرگي، چيزي. من تحمل آب شور را ندارم. مثل سوپ مرغ است که آدم فقط بايد تحملش کند. راستي مي خواستم بپرسم شما «داستان هاي زمستان» شکسپير را خوانديد؟ ارزش وقت گذاشتن دارد؟

بله، خيلي هم توصيه اش مي کنم. يکي از بهترين و رئال ترين کمدي هاست، اما عناصر تراژدي هم دارد. شما براي اين تابستان کتاب هاي خاصي را برايم در نظر داريد؟

بله شما بايد «کانديد» اثر ولتر را بخوانيد. او مانند بنيامين فرانکلين و توماس جفرسون انسان آزادانديشي بود.

شما بارها در کتاب هايتان گفتيد که «اوجين دبز» را ستايش مي کنيد؛ مثل يک قهرمان. من ديشب که تا صبح داشتم مقاله يي درباره مجازات و زندان مي نوشتم، از گفته هاي دبز هم استفاده کردم. شما به جنبش سوسياليسم اميدوار هستيد؟

نه چندان چون سياستمداران از آن به نفع خودشان استفاده مي کنند. مردم دانش زيادي در خصوص اهداف اين جنبش ندارند و به غلط حرف هاي افرادي چون کاسترو را باور مي کنند.

در داستان «خدا حفظت کند...» چند بار عبارت «ديگران مايه عذابند» را آورديد. آيا خودتان اين گفته سارتر را قبول داريد؟

راستش من آن را کمي تغيير دادم. چندي پيش سخنراني داشتم و خانمي از من پرسيد اگر دنيا اين قدر بد است، پس حتماً به دنيا آوردن بچه خيلي کار وحشتناکي است؟ اما من مي گويم هنوز شگفتي هايي وجود دارد. هنوز آدم هاي خيلي خوبي پيدا مي شوند که مي دانند در اين دنياي ناجور چطور با ادب و احترام رفتار کنند.

پس اجازه بدهيد درباره همين جامعه نامناسب صحبت کنيم که شما بدان «هاروارد» مي گوييد. شما اغلب در کتاب هايتان به هاروارد اشاره مي کنيد. راستي من متوجه شدم که شما نگارش خلاق هم درس مي دهيد. اين تجربه اش برايتان چطور بود؟ به نظرتان مي توان نويسنده خلاق برجسته يي تربيت کرد؟ اگر قرار باشد شما براي من توصيه يي داشته باشيد که چطور نويسنده بزرگي بشوم، چي به من مي گوييد؟

من يک سال در دانشگاه هاروارد درس دادم که بسيار لذت بخش بود. دانشجوها خوش استعداد بودند. به هر حال کسي که وارد دانشگاه هاروارد مي شود به راهنمايي چنداني نياز ندارد. اما تدريس صرف نظر از اينکه شما چگونه و با چه روشي آن را انجام مي دهيد و به چه کسي درس مي دهيد، هميشه ارزشمند است. در ضمن هدف نويسندگي فقط اين نيست که نويسنده بزرگي بشوي. هدف اصلي رها کردن روح است و نه امرار معاش. پرداختن به هنر حتي در حد متوسطش موجب رهايي روح مي شود. جالب ترين نويسنده ها کساني نيستند که در کلاس هاي مفصل نويسندگي شرکت مي کنند، بلکه کساني هستند که تمام جان و روحشان را به پاي نوشتن مي گذارند.

از ميان آثارتان با کدام يک احساس نزديکي بيشتري مي کنيد؟

گل سرسبد من «گهواره گربه» است.

يکي از کتاب هاي محبوب خيلي از خوانندگان شماست. چه چيزي باعث شده اين قدر خاص بشود؟

بدون شک کار موفقي بوده و ساختار زيبايي دارد. من اغلب از خودم مي پرسم اين از کجا آمد. داستانش من را به ياد مردي به نام «تد» مي اندازد، که پس از ويراني خانه مان در توفاني در کيپ کد براي تعمير آمد. او همه جا بازسازي کرد و بعد از من پرسيد راضي هستم. او کارش فوق العاده بود و خودش موقع برانداز کردن خانه گفت؛ من چطوري اين کار را کردم؟ من هم درباره خيلي از کتاب هايم چنين حسي دارم.

ولي مردم وقتي کار بدي هم انجام مي دهند، اغلب همين حرف را مي زنند.

درسته، اصلاً «شب اصلي» درباره همين است. شخصيت اصلي مدام مي گويد؛ نه اين من نيستم که اين کار را مي کند. خيلي از آلماني ها هم پس از جنگ جهاني دوم و کشتار يهوديان همين حرف را مي زدند.

براي من يکي از گيراترين لحظات در کتاب هايتان به پايان «صبحانه قهرمان ها» مربوط است. آنجا شما مستقيماً با «کيلگور تروت» صحبت مي کنيد و به او مي گوييد که خالقش هستيد. و تروت در عوض فقط گفت؛ «من را جوان کن،» اگر مي توانستيد، دوست داشتيد هميشه در چه سني باقي بمانيد؟

براي مرد چهل و چهار سالگي بهترين سن است، چون بالاخره مردم شما را در اين سن جدي مي گيرند. اما اگر همين سوال را از يک زن بپرسيد بهش برمي خورد و فکر ديگري مي کند. آنها فکر مي کنند از نظر مردها اين سن زماني را شامل مي شود که در اوج زيبايي هستند. اما نکته جالب اينجاست که اگر از زن زيباي بالاي سي سال سن بپرسيد چندبار حسابي عاشق شده، اکثرشان مي گويند سه بار.

بايد پرس وجو کنم.

(با خنده) خب شايد هم چندان درست نباشد. من يک چيزي گفتم،

درباره آنا آخماتووا
زبان صد ميليون انسان

غلامحسين ميرزاصالح

از ميان شاعران سده بيستم روسيه، هيچ يک چون آنا آخماتووا نداي مظلوميت مردمان کشورش را اينچنين بي پرده و حجاب سر نداده است . حکايت زندگي آخماتووا ، بازتاب صادقانه تاريخ مصيبت بار روس و شور برگرفته از آن براي سرودن شعر است . از زمان تجلي نخستين نشانه هاي شاعرانه اش در سال هاي 1910 معاصرانش شيفته شمايلش بودند. بلندبالا و باريک ، پريده رنگ و شکيل ، با چشماني گود رفته و محزون و چهره يي فکور، به راهبه يي مي مانست . هيچ شاعري به اندازه آنا آخماتووا سوژه کار نقاشان و عکاسان نبوده است . نيمرخ بي مثالش را هميشه مي شد از دماغ پرغرورش بازشناخت . کساني که مي ديدندش تحت تأثير رفتار شاهوارً پرصلابتش قرار مي گرفتند و با تجسم او در پوشاکي ژنده و ژوليده و توأم با تنگدستي در واپسين ايام عمرش حيرت مي کردند که چون پاريايي در رژيم استالين مي زيست . او از تمام شاعران روس ، حتي ماندلشتام و تسوتايدا که استالين عذابشان داد، در ابراز شهامت و شهادت پرآوازه تر است . تبلور انديشه اش که پس از انقلاب بلشويکي ، با رويگرداني از آن ، آميخته به نوعي شور و شهوت در اشعار اوليه اش در باب عشق بي ثمر شد، به سروده ها و زندگي اش حالت حماسي بخشيد.

آنا گورنکو دختر آندرئي گورنکو مهندس نيروي دريايي در سال 1889 در شهرکي نزديک اودسا در حاشيه درياي سياه چشم به جهان گشود، در نوجواني نام آخماتووا بر خود نهاد، نامي برگرفته از تبار مادري اش که به تاتاران نسب مي برد. در آستانه جنگ بزرگ ، در دنياي لولي مسلک سنت پترزبورگ به شهرت رسيد، اما طومار زندگي اش در توفان انقلاب روسيه، جنگ داخلي و ترور و وحشت حاکم در سال هاي 1938 و شهربندان لنينگراد از 1941 تا 1944 و خفت و شکنجه بعد از جنگ دوم درهم پيچيد و يکه و تنها سمبلي شد براي تحمل ضربات بي رحمانه آندرئي ژادانف مجري برنامه هاي فرهنگي متاثر از طرز فکر و ايدئولوژي استاليني . آخماتووا صبوري پيشه کرد و مانند روسيان در سده بيستم ناله يي سر نداد و به خاطر پسرش که در گولاگ به سر مي برد دم برنياورد. آخماتووا از مهاجرت به خارج از کشورش خودداري ورزيد، اما نظام جديد به او برچسب «پناهنده داخلي » زد و اشعارش را «اشرافي » خواند و به زودي پس از آن که کميته مرکزي در سال 1946 سروده هايش را نکوهش کرد، از چاپ آنها جلوگيري به عمل آمد. پسرش را سه بار دستگير کردند و به اردوگاه فرستادند و بسياري از دوستانش در زندان هاي اردوگاهي جان باختند يا تيرباران شدند. با همه اين اوصاف دست از مقاومت نشست و دردهاي ملت خويش را به زبان شعر بيان کرد، که از آن ميان بايد به «رکوئيم » اشاره کرد؛ خاطره انگيزترين اثر يک شاعر روس در دوران خوفناک استاليني. او در اين شعر از زبان يکصد ميليون آدم سخن مي گويد که «با دهان خسته او فرياد مي زنند».

آخماتووا نيز همانند ديگر شاعران بزرگ روس ، با نوعي التزام اخلاقي ، خود را نشانه وجدان عمومي و نداي گذشته آنان مي دانست . در دومين موخره رکوئيم که در سال 1940 نوشت و امروزه ميليون ها روس آن را از حفظ دارند، خود را در سلسله شاعران روسيه جاي مي دهد و تا روزگار الکساندر پوشکين ، در اوايل سده نوزدهم ، به گذشته بازمي گردد؛

دوست داشتم نامشان کنم يک به يک آواز

دريغ که فهرستشان شد توقيف و نتوان در جايي يافت باز.

هميشه و همه جا به يادشان خواهم بود

فراموششان نکنم هرگز، هر چه باداباد.

اهميت نمادين آخماتووا از قلم ليديا چوکوفسکايا تراوش کرده است که نقش جيمز بازول نويسنده شرح حال سميوئل جانسون را نسبت به آخماتووا به عهده دارد. کسي که يادداشت هاي روزانه اش ، ما را از حال و روزگار او تا لحظه فرارسيدن مرگش آگاه مي سازد؛ «به چشم سر مي ديدم که تقدير و سرنوشت آخماتووا که شايد مهم تر از خودش بود، از همين شهرت و بي اعتنايي نقش مي بندد. زني استوار و بي پناه ، تنديس غم و تنهايي ، غرور و شهامت .»

آماندا هايت در «آنا آخماتووا زيارتي شاعرانه » نيز شمايل مشابهي از آخماتووا به دست مي دهد و او را برگزيده تقدير، براي امتحان ميراث ارزشي معاصرانش ، برضد خواب و خيال يک انقلاب ، براي ايجاد بهشتي زميني مي داند و تجسم زشت و کريه آن در دولتي استاليني ، هرچندکه آماندا هايت و همچنين رابرتا ريدر در «آنا آخماتووا، شاعر و پيامبر» از يک نکته غفلت ورزيده اند و آن نقش خود آخماتووا در خلق آن هيولا است .

معاصران و دوستان آخماتووا مانند آناتولي نيمن شاعر و اما گرستين منتقد، بر عنصر خودنمايي بيش از حد در شعرخواني هايش و برخوردهاي شخصي و همچنين نگراني جدي او در کنکاش آنچه که پس از مرگ درباره اش خواهند نوشت ، انگشت مي گذارند. آخماتووا زندگينامه نويسانش را زير نظر مي گرفت و روايت هاي آنان را تصحيح مي کرد.

ترجمه و نشر پاره يي آثار اينچنيني در غرب سبب شده است که تني چند از پژوهشگران با به کار گرفتن نظريه هاي «اسطوره فرهنگي » و «عملکرد کاريزماتيک » به شخصيت آخماتووا و زندگي ادبي او از زاويه ديگري بنگرند و به مفاهيمي چون «آفرينش ذهني » و «خودسازي و خودمحوري » در شرح زندگي آخماتووا بپردازند. کساني با اين نظر موافق نيستند که خودمحوري آخماتووا تحت تأثير موقعيت اجتماعي او بوده است و ديگران بيش از هر چيز به بزرگ نمايي علايق فمينيستي او اشاره مي کنند. الکساندر ژولکوفسکي در مقاله هوشمندانه اش به شرح روابط آخماتووا با دوست فداکارش چوکوفسکايا مي پردازد و کوششي که همراه با آخماتووا در دفاع از شاعر به عنوان يک سمبل کرد. تحقيق اخير نانسي اندرسن که ارزشمندترين اشعار آخماتووا را هم ترجمه کرده است ، به خواننده مي گويد که انگيزه اخلاقي در اشعار آخماتووا نقش کليدي دارد و دلمشغولي او بازتابي است از انديشه نقش بي بديل شاعر در روسيه . اهميت و اعتبار خاصي که روسيان براي شاعرانشان قائل هستند به اوايل سده نوزدهم بازمي گردد، آنگاه که به شاعر چونان شخصي بي پناه ، شهيد و به لحاظ فکري آميخته با سنت مدني ادبيات روسيه نگريسته مي شد و منتقد تندرو هگلي مآب و غرب گرايي چون بلينسکي بنيانگذار آن بود. او وظيفه و رسالت شاعر و نويسنده را بيان آرزوها و آرمان هاي جامعه مي دانست و دفاع از خويشتن در برابر زور و ستم . بسياري از اعضاي اصلي جنبش دکابريست ها، شاعراني از اين دست و رمانتيک مسلک محسوب مي شدند که يکيشان به فرمان شخص نيکلاي اول اعدام گرديد. چندين و چند نفر از شاعراني که در آن خيزش بدفرجام به سيبريه تبعيد شدند،از دوستان پوشکين بودند. کسي که به عنوان پژواک صداي وجدان مردم از احترام زيادي برخوردار بود و قرباني تهمت هاي اريستوکرات هاي درباري شد و جان بر سر حيثيت همسرش گذاشت . شاعر جوان لرمانتف بر ضد مفترياني که «آزادي و نبوغ » را به مسلخ فرستادند، شعري سرود که چاپ و نشرش قدغن شد، هر چند که هر روس تحصيلکرده آن را از حفظ مي خواند.

آخماتووا ميراث دار چنين سنتي بود. او در عصر نقره يي فرهنگ روسيه قلم به دست گرفت؛ دوراني که به ايام سلطه سمبليست ها شهرت داشت و شاعر در مقام حافظ و پيام آور حقيقت متعالي ، تنها مي توانست به شکلي غيرمستقيم با استفاده از سمبل ها آن ناگفته را به زبان آورد، اما آخماتووا و نخستين همسرش نيکلاي گوميليوف و اوسيپ ماندلشتام و ولاديمير ناربوت و تني چند جنبش نوظهوري بنيان نهادند که به وضوح و شفافيت شعر اعتقاد داشتند. گوميليوف با بهره گرفتن از واژه يوناني «آکمه » که از اواخر سده شانزدهم تداول داشت ، در سخنراني خويش در سپتامبر 1912 از مکتبي نام برد که او و همسرش و همفکرانش را در بر گرفت و به آکمئيسم شهرت يافت و پايگاهي شد در ضديت با سمبليسم . به اعتقاد اندرسن اشعار آخماتووا «ملاحظات روشن و شفاف خصايص پيروان مکتب کلاسيک و کف نفس » را با «تلاشي سراسر رمانتيک و خودآگاهانه و اين احساس که خود تافته جدا بافته يي است که بنا به سرنوشت خود، يا تاريخ مي بايست در يک فاجعه دائمي زندگي کند» درهم مي آميزد.

آخماتووا ضمن آن که با فرهنگ غرب همدلي کاملي نشان مي دهد و براي خواندن دانته به زبان اصلي ايتاليايي مي آموزد، در عين حال و با تمام وجود سرسپرده پوشکين است . او پس از آن که حق سخن گفتن يافت ، سلسله مقالات خود درباره آن شاعر و از آن جمله «مرگ پوشکين » را به قلم سپرد که تا دهه 1970 به چاپ نرسيد. آخماتووا در «مرگ پوشکين » به عنوان وکيل مدافع پوشکين به دفاع از او مي پردازد و سخن چينانش را بي آبرو مي سازد. در اين باب نانسي اندرسن صحنه زيبايي مي آفريند؛

آخماتووا همان طور که در بايگاني نشسته و چشم به نامه ها و يادداشت هاي معاصران پوشکين دوخته بود، به ياد اين قهرمان «عهد جديد» افتاد که شاگرد، يعني حواري ، نمي تواند چشم به راه کسي بهتر از استاد، يعني مسيح باشد. حال اگر پوشکين که بزرگ ترين شاعر روسيه است ، مورد چنان آزاري قرار گرفته بود، او ديگر چه انتظاري مي تواند داشته باشد.

سرنوشت ساير شاعران در رژيم اتحاد شوروي ، مي توانست از نظر آخماتووا دليلي آشکار و محکم براي عاقبت غمبار همه شاعران باشد. الکساندر بلوک بزرگ ترين شاعر سمبليست در 1921 درگذشت .

آخماتووا در ميان انبوه جمعيتي بود که به دنبال تابوتش تا گورستان راه سپرد. مراسم و تظاهري سنتي و باسابقه ، هم به خاطر احترام به شاعر و هم اعتراض به سرکوب آنان به دست نوکربابان حکومت . همه مي گفتند که بلوک آرزوي زندگي را به گور برد. آناني که جنازه بلوک را به گورستان مي بردند، سخنراني او را در چند ماه قبل به ياد داشتند که در سالمرگ پوشکين گفته بود؛ «آنچه که پوشکين را از پاي درآورد گلوله رقيبش نبود، اختناق بود و محروميت از آزادي خلاق. »

در روز خاکسپاري بلوک بود که آخماتووا اطلاع يافت شوهر سابقش نيکلاي گوميليوف به اتهام ضدانقلابي بودن و توطئه برضد حکومت بلشويکي دستگير شده است . اندکي بعد او را بدون محاکمه تيرباران کردند. شاعر روستايي سرا سيرگئي ييسنين و ولاديمير ماياکوفسکي از چرب زبانان انقلاب که تسوتايوا در پاريس ستايششان مي کرد هر دو خودکشي کردند.

ماياکوفسکي پيش از به گلوله بستن خويش گفته بود؛

قايق عشق

در تخاصم با زندگي و بقا

درب و داغان شد.

نگاه کن،

جهان آرميده است .

چنين بود که تو بيدار شدي

و با زمان و تاريخ و همه کائنات سخن گفتي .



ييسنين نيز پيش از آن که گلوي خويش را با طناب آشنا کند، سرود؛

مرگ در اين زندگي چيز تازه يي نيست

هر چند که زندگي نيز چنين است .



و يادي هم از دلداده خويش مي کند که ؛



بدرود اي عزيزي که در قلبم جاي داري

فراق ً مقدر، نويدي است بر ديدارً مجدد.



در 1938 نيکلاي کليوف که بلوک در وصفش با ذکر نامش سرود؛

«کليوف ، در خزان زندگي من بهاري نوشکفته بود» براي گفتن شعر «خطاب به مفتريان هنر» دستگير و تيرباران شد. کليوف در ضديت با بلشويک ها و ستايش عهد پيش از آنان روسيه، قيامت سرايي مي کند و آن را تقاصي مسيحايي مي داند که روح روسيه را مبتلا به عذاب و معصيت کرده است ؛



نيست آن ملت زيبا و نجيب

نيست آن ملت دانا و حکيم .

قوي نبوي به نيزه شد

طعام زاغان گرسنه شد.



و به ياد همتاي خود ييسنين مي نويسد؛

پرواز کن ، پرواز کن ،

دوست ً جان باخته ام

پرواز کن ،

بگريز از کولاک برف سياه و سرخ ،



دوست نزديکش ماندلشتام ، اين مصيبت اهل شعر و شاعري را در عبارتي ماندگار بر تارک سلسله شاعران کشورش به يادگار گذاشت که «شعر در هيچ کجاي دنيا به اندازه روسيه اهميت ندارد، چرا که در روسيه مردم را به خاطر آن تيرباران مي کنند.» طالعي که خود پس از سرودن شعري درباره استالين ، از نحوستش آگاه بود. ماندلشتام آن شعر را هرگز قلمي نکرد و تنها براي شماري از دوستانش دکلمه کرد و يهودايي از ميان آنان خبر به دوستاقيان برد و ماندلشتام با «حرامياني که مي گفتند داوران » او هستند «يکه و تنها رها» شد.

کابوس خوفناک سال هاي 1930 که کسي از اهل قلم را از دستگيري و تيرباران امان نمي داد، آخماتوواي شاعرپيشه را به تعمق واداشت و آماده پرداخت تاوان آن . زماني که استالين بند از ترور گشود، الهامات شاعرانه آخماتووا که سال ها او را وانهاده بود، به سراغش آمد، اما خود مي نويسد؛ «دستخطم تغيير کرده بود، صدايم لحن ديگري داشت .» تعدادي از اشعارش در اين زمان در وصف شعر و شاعري کساني چون پاسترناک ، گوميليوف و ماندلشتام است . در شعري در مورد دانته ، به تلميح از عدم بازگشت او به فلورانس دوست داشتني اش که تحمل تحقير و اظهار ندامت در برابر خلايق بهاي آن بود، ستايش مي کند. آخماتووا در شعري به نام «ورونژه »، شهري که ماندلشتام سه سال به حالت تبعيد در آن به سر برد، به توصيف اتاق شاعر مي پردازد؛ «جايي که هيولاي وحشت و الهه هنر هر يک به گاه خويش بر آن مي نگرند.»

آخماتووا براي خود در کانون آن هاويه ، رسالتي قائل بود و آن حفظ خاطره صداهاي اعتراض آميز و ارزش هايي بود که کمر به نابودي اش بسته بودند.

به اعتقاد اندرسن موضوع خاطره و بزرگداشت مردگان ، بنيان سه شعر بزرگ آخماتووا در سال 1940 را تشکيل مي دهد. «رکوئيم » دربرگيرنده ده شعر جداگانه است و ماحصل مصيبت خود شاعر در روزگار تصفيه هاي خونبار و کساني که عضوي از اعضاي خانواده شان قرباني بازداشت هاي خودسرانه و بازجويي هاي متعاقب آن شده بودند. اينان فقط مي توانستند با ايستادن در صف هاي طولاني در مقابل زندان ها از حال آنان باخبر شوند. آخماتووا پس از آن که پسرش براي دومين بار در سال 1938 به زندان افتاد و پيش از آن که او را روانه گولاگ سازند، در چنين صفي مي ايستاد. مردان که مي ترسيدند مورد توجه پليس مخفي قرار گيرند، زنان را روانه آن صف طولاني مي کردند. آخماتووا به جاي ديباچه و تقريظ، به شرح نحوه ظهور و تکوين شعر مي پردازد؛ «زن جواني با لباني کبود از سرما که البته هرگز پيش از آن اسم من را نشنيده بود، به رغم رخوت و ضعفي که همه از آن رنج مي برديم ، جلو آمد و به نجوا از من پرسيد؛ مي تواني اين اوضاع را شرح دهي ؟ گفتم ؛ بله ، مي توانم . آنگاه چيزي شبيه لبخند روي آنچه که زماني صورت بود نشست و به آني رخت بربست .»

وحشت حاکم بر لنينگراد و زندان هاي آن که بر گرده شهر سنگيني مي کرد، آخماتووا را به ياد مصائب و رنج و صبوري مريم مقدس ، مادر عيسي مسيح ، در پاي صليب مي اندازد و التزام شاعر در به خاطر سپردن روزگار طاقت فرساي مردم ؛



اينجاست جايي که سيصد ساعت ايستاده ام برپا

در صورت مرگي باسعادت شايدم

کنم فراموش صداي زمخت کاميون هاي زندان

پيرزني که مي کشد جيغ چون حيوان .



آخماتووا در دو شعر ديگرش در همان سال با انديشه يي عميق و قالبي ابداعي ، نگاهي تاريخي به وحشت موجود در روسيه عصر استالين مي افکند. قهرمان زن شعر به نواحي خونين از عوارض جنگ در سده بيستم ، سفر مي کند و پس از پشت سر نهادن تسوشيما و جنگ با ژاپن در 1905 و فروپاشي اروپا در جنگ دوم ، به آستانه سکوت مرگ قدم مي گذارد.

«شعر بي قهرمان » با پيچيدگي فوق العاده و فضاي اسرارگونه اش بقيه عمر آخماتووا را از آن خود ساخت و هيچ گاه تمام شده تلقي نشد. گذشته ، حال و آينده در اين سه پاره از مجموعه شعر، افکار و تأملات شاعر درهم تنيده و در گناه ، وجدان و تقدير تبلور مي يابد. آخماتووا با غرق شدن در اين مقولات در پي يافتن فاجعه تاريخي در شرايط اجتماعي پيش از جنگ است که توهم حضور معاصرانش در عالم هنر عصر نقره يي سنت پترزبورگ را به صورت ارواح ، در بالماسکه شوم شب سال نو پيش چشم ما مي گذارد. نقاب بر چهره زدگان سال 1913 دستمايه تجسم حضور آنان در سال 1940 در آپارتمان او مي شود و «ميهماني » از زمان آينده در آينه ظاهر مي شود.

همدلي آخماتووا با انسان شاعر، چه به صورت پيام آور و چه به شکل قرباني ، در سراسر شعر به چشم مي خورد. عنوان فرعي اولين قسمت «قصه هاي سنت پترزبورگي » در واقع عنوان دوم شعر پوشکين «سوارکار مفرغي » هم بود. مي دانيم که «ميهمان » در واقع آيزايا برلين است ، کسي که براي مدتي در سال 1945 با سفارت بريتانيا در مسکو همکاري داشت . آخماتووا و برلين يک شب تا به سحر درباره ادبيات با هم سخن گفتند. برلين بعدها گفت آخماتووا در آن گفت وگو از طريق او به عنوان اولين مهاجري که بعد از انقلاب به زبان مادري اش حرف مي زد، اطلاعات زيادي از جهاني که از آن منزوي شده بود به دست آورد. آخماتووا اعتقاد داشت که آن ملاقات نه تنها سبب اصلي حمله کميته مرکزي به او در سال بعد گرديد، بلکه باعث شروع جنگ سرد شد. بنا به خلق و خوي استالين که بر سر موضوعات به ظاهر ناچيز به شدت از کوره درمي رفت ، اين گمان آخماتووا چندان خيال پردازي نبود. يکي از نتايج ديدار آخماتووا با برلين آن بود که پسرش را در دستگيري سوم در سال 1949 وادار به اعتراف کردند که مادرش جاسوس انگليسي ها است .

آخماتووا در مقدمه شعري که سپس آن را تغيير داد، نوشته بود که چگونه در ميان کاغذهاي قديمي خود، نامه ها و اشعاري در مورد خودکشي سال 1913 شاعر خوش قريحه فسوولود کنيازف پيدا کرده است . در شعر مي خوانيم که نقاب پوشان فرار مي کنند و آخماتووا را تنها مي گذارند تا در تنهايي پي به مفهوم مرگ ببرد. «ساعتي که هيچ گاه زمان آن تعيين نشده است .» حضور کنيازف در شعر مي تواند جنبه نمادين داشته باشد و آخماتووا به مرد خاصي نمي انديشيده که انگيزه مرگش عشق نافرجامي باشد، بلکه «نمونه و نماد ازلي قرباني بي گناهي است که تاريخ سنت پترزبورگ و گناهان معاصرانش ، او را از شعور و آگاهي دور ساخت ». آخماتووا در اواخر دهه پنجاه ، در فکر يافتن گور کنيازف ، به گورستاني مي رود که بلوک هم در آنجا آرميده بود؛ «به دلايلي آن لحظه هيچ گاه از خاطرم نرفت .» گور گم شده در حقيقت تجسم دو شاعر برجسته ديگر بود. نادژدا ماندلشتام در «اميد بر ضداميد» شرح مي دهد که چگونه آخماتووا در سال هاي 1920 سر در پي يافتن گور نيکلاي گوميليوف نهاده بود، کسي که به جرم ضدانقلابي بودن به همراه دوستانش در يک گور دسته جمعي نامعلوم دفن گرديد.

آخماتووا در ربط با ماندلشتام بود که از نزديک با سرنوشت کنيازف درآميخت . ماندلشتام نيز در گور گروهي ناشناخته يي دفن شده بود. شعر در يکي از چاپ هاي گوناگون به کنيازف تقديم شده است ، ولي تاريخ آن با دومين سالگرد مرگ ماندلشتام انطباق دارد، البته بر اساس گواهي مرگي که به نادژدا داده بودند. جمله «من براي مردن آماده ام » را که مقصود از آن کنيازف است ماندلشتام پيش از دستگيري اش به آخماتووا گفته بود. بن مايه آخماتووا در سرودن اشعار مهم و ستايش انگيزش بزرگداشت مردگان و حيات انديشه آنان در ميان زندگان بود. او خود را رهرو سنتي مي دانست که پوشکين طريق آن را هموار ساخت . بخشي از «رکوئيم » در دفاع از دکابريست ها درواقع زبان گويا و مبلغ همين شيوه است .

پوشکين که به لطايف الحيل خود را از عواقب خونين سرکوب دکابريست ها کنار کشيد، به دربند شدگان آن نهضت قول مي دهد که «صداي آزاد خود را به آنان که در اعماق معادن سيبريه هستند برساند» اما آخماتووا چنين اميدي در دل نداشت . تکنيک اختناق و ساکت کردن مخالفان در زمان استالين به حدي توسعه و تکامل يافته بود که تزارها در خواب هم نمي ديدند. مقصود استالين صرفاً اين نبود که با استفاده از رسانه ها و دستگاه تبليغاتي گسترده به ابعاد قلمرو کشورش ، آزادانديشان را به سکوت وادار نمايد، بلکه شست وشوي ذهني روسيان بود و زدودن هر نوع خاطره و واقعيت تاريخي و ارزشي از مغز آنان ؛ «مردم در آن زمان فقط چيزهايي را به ياد مي آوردند که در همان روز آموخته بودند و در صورت لزوم تمام محفوظات ذهني شان همان شب تغيير مي کرد. آنان صادقانه باور داشتند چيزي را که پريروز رخ داده و ديروز به خاطر سپرده اند، اصلاً اتفاق نيفتاده و به جاي آن واقعه ديگري حادث شده است .»

پرورده است انساني بي چهره و تهي

زدوده است هر شيار و رد پايي

حقايق ً هولناک دگرگون شود در کلام زبان

تا که توأمانم شود آماده خستون

چنين تصوراتي در «شعر بي قهرمان » يادآور آن است که اشعار سال 1940 آخماتووا در شرايطي گفته شده است که براي نويسندگان و شعراي نسل پيشين روسيه ناشناخته بود. همان گونه که در قضيه محکوميت ماندلشتام ديديم ، اگر شعري که در ذهن شاعر ساخته و پرداخته شده بود براي ديگري خوانده مي شد، منجر به بازداشت شاعر مي گرديد و گاه به اعدام او مي انجاميد.

آخماتووا از ترس اين که مبادا جان پسرش به خاطر اشعار او، به خطر بيفتد هميشه در نگراني به سر مي برد. او از نوشتن اشعارش خودداري مي ورزيد و نسخه يي از آن را به کسي نمي داد. با اين وصف نگران آن بود اگر چشم از جهان فرو بندد، اشعارش نيز با او بميرند. بنابراين کوشيد تا ميان اشعار خود و دوستان نزديکش نوعي رابطه برقرار نمايد.

چوکوفسکايا که حافظه فوق العاده يي داشت ، نقل مي کند که چگونه آخماتووا حتي در آپارتمان او جرات نمي کرد اشعارش را بخواند. در نتيجه آنها را روي تکه يي کاغذ مي نوشت و به او مي داد که حفظ کند و سپس در زيرسيگاري بسوزاند. آخماتووا بعدها با غرور گفته بود که «يازده نفر رکوئيم را از بر بودند و هيچ کدام به من خيانت نکردند.» آنهايي که مي دانستند تقبل اين کار چه عواقب خطرناکي دارد، از ابيات پاياني «شعر بي قهرمان » قدري آسوده خاطر مي شدند؛

من ،

وجدان ً قديم ً شما

مي پذيرم

قصه يي را که سروده ام ، سوزانده ام .

من،

به خانه مردگان رفتم و آن را لب ً پنجره گذاشتم و پاورچين بازگشتم .

عنوان «شعر بي قهرمان » گوياي حس مسووليت مشترک ميان گذشته و حال است ؛ «خداوند حافظ همه چيز است .» نشان دهنده سر تسليم فرود آوردنش در برابر درد و مصيبتي است که به قالب شعرش مي ريزد. چنين احساسي در جاي جاي اشعارش به چشم مي خورد. در شعري که در سال 1922 در مخالفت با ترک کردن کشورش سرود مي خوانيم ؛

اما در اينجا، که آتش سياه شعله مي کشد همه جا

و جوانيمان مي سوزد در آن

در پي آن نيستم که کجا توانم گيرم پناه .

در فوريه 1956 وقتي خروشچف در مقابل کنگره بيستم حزب کمونيست اعتراف کرد که چه جنايتي به نام آن حزب صورت گرفته است ، حجاب سکوت تا حدي از هم دريد، هر چند که اسرار فراواني هنوز در زيرزمين هاي لوبيانکا و ده ها بايگاني سر به مهر ديگر ناگفته ماند و هيچ کس جرات افشاي آنها را نداشت و تا به امروز نيز نه تنها ابعاد جنايات بلشويک ها و شخص استالين برملا نشده است ، بلکه سران فعلي روسيه هم که خود از مهره هاي کا گ ب هستند، بار ديگر راه پنهانکاري پيشه کرده اند و هر از چندي به دفاع از استالين مي پردازند و اينجا و آنجا و پنهان و آشکار پرچم چکش و داس را تکان مي دهند و مجسمه و تنديسي از او برپا مي سازند. براساس اسناد و مدارکي که تاکنون به دست آمده ، سه چهارم يک ميليون شهروند روسيه بين سال هاي 1934 تا 1953 اعدام شده اند و هجده ميليون نفر در دوران حکومت استالين در زندان هاي اردوگاهي و گولاگ ها به سر مي بردند. اعترافات خروشچف بيشتر دوران وحشت 1938ـ1937 را دربر مي گرفت و به جنايات رژيم در مورد گزيدگان حزب و ميزان مرگ و مير در قحطي سال 1933 که در پي اشتراکي کردن مزارع صورت گرفت ، اشاره يي نشده بود. زماني که خروشچف در سال 1962 به قصد بي اعتبار کردن دشمنانش ، به دو رمان «يک روز از زندگي ايوان دنيسوويچ » و «اميد بر ضداميد» اجازه چاپ و نشر داد، مردم با خواندن بخش ديگري از جنايات آن دوران بهت زده شدند. اين دو اثر در جنگ زيرزميني و پنهان نواستالينيست ها در زمان برژنف و بيداري نسبي مردم خوش خيال روسيه نقش عمده يي داشت .

با انتشار کتاب سولژنيتسين ، نور اميدي به دل آخماتووا راه يافت و تصور کرد که زمان انتشار «رکوئيم » فرا رسيده است ، اما اين کار از نظر مقامات گامي بس بلند تلقي مي شد. در واقع بايد گفت که حتي به دو شعر کمتر «مساله دار» او نيز اجازه چاپ کامل داده نشد، اما «آب شدن يخ ها» به مرور زمان تأثيرات جنبي خود را برجاي مي گذاشت . در سال 1958 مطبوعات به چاپ اشعار آخماتووا پرداختند. رژيم که به طور ضمني جايگاه او را به عنوان «مادر ادبيات روسيه » پذيرفته بود، به آخماتووا اجازه داد که در هفتاد و پنج سالگي ، همراه گروهي از نمايندگان ادبيات روسيه به خارج سفر کند. در ايتاليا ورودش را جشن گرفتند و پازوليني فيلم خود «انجيل به روايت متي » را برايش به نمايش گذاشت . در آکسفورد او را همتاي شاعر عشق و محبت يوناني اوايل سده هفتم پيش از ميلاد دانستند و «سافو روسيه » لقبش دادند.

آخماتووا حتي از نگاه دوستان نزديکش زني نجوش و بدتاب شناخته مي شد. نادژدا ماندلشتام اعتقاد داشت که سالمندي و شهرت بر تکبر و نخوتش افزود و در برابر کوچک ترين مخالفت واکنشي چون «گربه وحشي » داشت ، اما اين خصلت آخماتووا صدمه يي به محبت دوستانش نسبت به او نمي زد. ميخائيل پوليوانف روشنفکر جواني که در سال هاي 1960 با او آشنا شد در قياس با معاصران آخماتووا با صداقت بيشتري از او ياد مي کند؛

نگران فراموش شدنش نبود، ولي از تهمت و افترا نسبت به خود بيزار بود. در اين خصوص فقط دلواپس خود نبود، بلکه در مورد دوستانش هم افکار مشابهي داشت ، به خصوص درباره شاعران آکمئيستي خود، به خصوص ماندلشتام و گوميليوف که سرنوشت ادبي شان آنان را از او دور نمي ساخت ... بنابراين در تمام زندگي اش ، از همان اوايل ، هميشه در به خاطر سپردن جزئيات وقايع اتفاقيه ، رابطه ها، مردم و هر چيزي که خصوصيات يک عصر را دربر مي گرفت ، توجه نشان مي داد. او اين چنين بود... و براي تلواسه اش دليل قانع کننده يي داشت و آن را در «شعر بي قهرمان » سروده است ؛

ده سال تمام زيستم به زير سايه اسلحه

جرات نکردم که بنگرم به چپ و راست يک ذره و پس از من ، در هر گام مي کنند لخ لخ مفتريان .

آخماتووا بر خلاف انتظارش منزه زيست ، اما پس از مرگ ، سنتي که او بنيانگذارش بود از زواياي گوناگون مورد حمله قرار گرفت . با سقوط اتحاد شوروي ، دنيايي که او در آن زيسته بود، از چشم جهانيان دور و دورتر شد و شعر و شاعران جديد، ديگر گوشه چشمي به ارزش هاي سمبليک نداشتند. عامل اصلي اين دگرگوني مطمئناً گرايش هاي ساختارشکنانه نظريه هاي نقد معاصر است که آن قبيل تصورات را «کاريزماتيک » و «اسطوره يي » مي دانند. پژوهشگراني چون گريگوري فرايدن و اسوتالنا بوين نشان داده اند که تا چه اندازه چنين برداشتي مي تواند شاعران دوران اتحاد شوروي ، مانند ماندلشتام و ماياکوفسکي و ديگران را در معرض ترديد و دوگانگي قرار دهد. کساني که احساس مي کردند بايد خود را صدا و وجدان ملتي تلقي کنند که آنان را وادار به دوري گزيدن از محکوم کردن جامعه يي بدانند که شهروندان وجيه المله و معمولاً عوامفريبش ، به شکل «رسمي » بر اريکه قدرت نشسته اند. اين پژوهشگران در عين حال هرگز اين حقيقت تاريخي را نيز از نظر دور نداشته اند که اسطوره شاعر، به عنوان سرچشمه نيروي مقاومت برضد حکومت جبار و طليعه اخلاقي در دنياي آکنده از دروغ «رسمي » به روسيان بسي خدمت کرده است ، هر چند که در بينش هاي خام دستانه تر نقد ساختارشکنانه که مشتاق برداشتن ماسک از چهره تمام ترجمان معاني ، به عنوان خودفريبي يا بازي هاي قدرت هستند، اعتنايي به اين رسالت نشده است . الکساندر ژولکوفسکي از قبول روايت آخماتووا در باب مسووليت شاعر، يا آن گونه که خود مي گويد؛ پاشيدن بذر «خيال و تصور پيامبرگونه » به دست آنا آخماتووا سر باز مي زند و آن را يک بازي خودخواهانه تلقي مي کند و شيوه يي در کسب قدرت در بحث هاي ايدئولوژيک زمانه . در اين صورت تقارن آشکاري ميان برچسب زدن اين اسلاوشناس به آخماتووا در تشخيص کيش شخصيت استالين و نکوهش شعر آخماتووا از سوي نوکرباب فرهنگي استالين ، يعني ژادانف به چشم مي خورد که اشعار آخماتووا را سروده زني ؛ «نيمي راهبه ، نيمي فاحشه و يا هم راهبه و هم فاحشه » مي خواند.

اينان هر دو منکر اهميت اخلاقي شيوه يي هستند که آخماتووا براي معرفي خود و اشعارش برگزيد. از نظر ژادانف نافرماني هاي ايدئولوژيکي آخماتووا زندگي و هنرش را از ارزش هاي اخلاقي زدوده است . حال آن که انتقاد ژولکوفسکي ريشه در فرهنگ روشنفکرانه پست مدرن دارد که مدعي برملا کردن نقش پنهان ايدئولوژي در تعيين شيوه زندگي ما است .

در اين ميان آيزايا برلين از منظري کاملاً متفاوت به آنا آخماتووا مي نگرد و بيشتر اشعار او را برگرفته از «مکاشفه يي مبتني بر متافيزيک تاريخي » مي نامد. برلين در خاطراتش به شعري اشاره مي کند که آخماتووا در ملاقات با او خوانده بود و آن را «اثري نبوغ آميز... عجيب و کاملاً تکان دهنده » دانسته است . او سپس مي افزايد که بعضي از نقل قول هاي آخماتووا را در آن زمان ، شگفت انگيز و باورنکردني تلقي مي کرد و علت آن را به حساب عدم اطلاع خويش از «شخصيت نامعقول و نابخردانه استالين و تلون مزاج مستبدانه او» مي گذارد و اين که «در آن زمان نمي شد فهميد چه چيزي حقيقت دارد و چه چيزي حقيقت ندارد». برلين باور داشته بود که سراسر زندگي آخماتووا در واقع الگوي برگرفته از سخن هرتسن بود درباره رسالت ادبيات روسيه ؛ «اعلام جرم دائمي برضد اوضاع حاکم بر روسيه ».

آخماتووا شعر و شاعري را «داد و ستد مقدس ما» مي ناميد و «کلامي که سبب شکست مرگ مي شود». ما هم مي توانيم با او هم صدا شويم و ندا دردهيم که نيروي اخلاقي ، در رويارويي با نحله هاي ايدئولوژيکي و فراز و نشيب هاي تاريخي ، عمر و دوام بيشتري دارد.

گفت و گو با عباس معروفي
ما همه خوبيم*

تهمينه بهرامعليان

پل راه آهن ... پل راه آهن

اينجا پل راه آهن آواز غمناک نيست1... اينجا پل راه آهن آوازي نمي خواند. همه چيز آنچنان مدرنيزه شده که صدايي از ريل هاي قطار برنمي خيزد و انگار آوازهاي غمناک راه آهن هم در تاريخ گم شده است.

و قطار مي ايستد، اينجا برلين است، مي گويند بزرگ ترين ايستگاه قطار در اروپاست. شلوغ، پرهياهو، بزرگ ...، انگار مي کني که پرت شدي وسط تاريخ...، مجسمه هاي بالاي دروازه برلين خطي مي شود در امتداد آبي آسمان، سرم را که مي چرخانم بالا ... آبي، سفيد، آبي، سفيد و همين.

از «داميل»2 خبري نيست، بال هايش بر فراز آسمان برلين نمي چرخد، انگار خيلي اوج گرفته، حتي نقطه يي هم نيست که به اشتباه بگيرمش... امتداد آبي آسمان از گوشه يي در کادر به ديوار بلندي مي رسد به نام زمين.

چشم که مي دوانم ...، نه اين هم شبيه «کاسيل» نيست، اگر زره اش را داشته باشد مي شناسمش ... اما شايد زره اش را فروخته که کمي عشق بخرد و بعد پاهايش را محکم تر روي اين ديوار بکوبد و بگويد من انسانم.

از لابه لاي همهمه ها که مي گذري ، «کانت» خيابان همان فيلسوف مشهور قطع مي کند بخشي از کادر را ... در اين خط، چهارديواري کوچکي است که مردي قصه خلق مي کند و لاي صفحات کاغذ مي پيچد و مي فروشد.

اينجا خانه هنر و ادبيات هدايت است. از در که تو مي روي انگار صداي آيدين و نوشا مي آيد ... اورهان هم همان طور اخمو گوشه يي نشسته و کتاب ها را ورق مي زند ... هنوز هم به اين کاغذها اعتقادي ندارد. حالا عباس معروفي با همه شخصيت هاي قصه هاش اينجا زير آسمان برلين روزگار مي گذراند.

بر ديوارهاي کتابفروشي نقش هايي از فروغ توي چشم مي زند ... صبور، سنگين، سرگردان ... ترکيب غريبي است آسمان بي فرشته برلين، شخصيت هاي بي سرانجام رها در کتابفروشي هدايت و چشم هاي منتظر عباس معروفي در بعدازظهر يکي از همين روزها...

---

از خانه هنر و ادبيات هدايت بگوييد.

خانه هنر و ادبيات هدايت در واقع يک کتابفروشي، چاپخانه و دفتر انتشاراتي است که از سال 2003 تاسيس شده است. اينجا روزي 10 ، 12 ساعت از وقت مرا مي گيرد، تا به حال چند دوره کلاس هاي آموزشي از جمله نقاشي، تار و کلاس داستان نويسي که بر عهده خودم بوده، برگزار کردم، اما چون هيچ کمک هزينه يي براي سرپا نگه داشتن اين مکان ندارم، تا امروز سعي کرده ام از جاي ديگري درآمدي حاصل کنم و براي اين خانه هنر هزينه کنم. خيلي ها به من مي گويند که تو ديوانه يي و بعضي وقت ها خودم هم فکر مي کنم که ديوانه ام.

کلاس هاي داستان نويسي چگونه گذشت؟ هنوز هم ادامه دارد؟

در حال حاضر خودم آمادگي برگزاري کلاس داستان نويسي در اين مکان را ندارم ولي مدتي است که اين کار را در راديو «زمانه» انجام مي دهم و هفته يي دو بار برنامه دارم. تکنيک هاي داستان نويسي را با ذکر نمونه هاي ادبي جهان به بچه هاي وطنم آموزش مي دهم و مي دانم که يک روزي به نسل هاي بعدي هم مي رسد. براي اينکه حاصل 30 سال تجربه، خواندن و کار من است، به علاوه اينکه هميشه سعي کرده ام عاشقانه و صادقانه بنويسم. نمي خواهم تعاريفي که در رمان هايم به کار مي برم تکراري باشد. مي خواهم صادقانه آن چيزي را که بلدم بگويم و در ضمن تعريف هاي تازه يي به جا بگذارم. من معتقدم که داستان کوتاه چيزي است که نتوان آن را سرميز شام تعريف کرد. داستان کوتاه را بايد خواند، حالا چطور بنويسيم که نشود تعريفش کرد؟ ... حکايت و قصه که نيست، داستان است. داستان مي نويسيم که يکي بخواند، چون فکر مي کنيم براي آدم هاي باسواد مي نويسيم.

با برلين و آدم هايش چگونه سر مي کنيد؟

من معتقدم در شهر برلين با راه اندازي اين کتابفروشي در واقع حرام شدم يعني جامعه توجهي به من نکرد در صورتي که بسياري مي توانستند از حضور من در اينجا در حد يک مشورت استفاده کنند حتي براي خريد کتاب. من به دنبال قهرمان شدن نبودم وگرنه در ايران مي ماندم ولي فکر کردم بروم يک جايي که کارم را ادامه بدهم. در اين شهر، 10 هزار ايراني که بسيار هم ثروتمند هستند، زندگي مي کنند، اما متاسفانه تعداد زيادي از اين افراد حاضرند پول هايشان را در قمارخانه ها ببازند ولي براي خريد کتاب هزينه يي نپردازند. اينها به فرهنگ و ادبيات کاملاً بي توجه اند، به همين خاطر سرآخر به اين نتيجه رسيدم که اينجا حرام شدم. فقط غدليلف اينکه کتابفروشي را جمع نمي کنم اين است که فکر مي کنم ديگر چاره يي ندارم.

رمان «فريدون سه پسر داشت» را که با مشکلات چاپ و نشر در ايران مواجه شد، بسياري از مخاطبان ايراني از روي وبلاگ شما تهيه کردند و خواندند، اين رمان به مرحله چاپ هم رسيد؟

اين کتاب تا به حال سه بار توسط نشر «نيما» و «گردون» در آلمان و نشر «دنا» در هلند چاپ شده است. به اعتقاد من چاپ کتاب در خارج از ايران به نوعي ريشه در آب گذاشتن است، چون اينجا خاک ما نيست اما مي توان ريشه را در آب زنده نگه داشت تا بالاخره يک روزي به خاکش بازگردد. من غير از چاپ اين رمان در خارج از کشور، تصميم گرفتم آن را روي وبلاگم بگذارم تا خوانندگان آن را رايگان بخوانند و با وجود اينکه اين وسط تنها چيزي که از بين رفت حق التاليف من بود ولي فکر مي کنم از همه کتاب هايم پرفروش تر و پرخواننده تر بوده و طبق کنتوري که در وبلاگ وجود دارد ماهيانه 9 تا 10 هزار نفر اين کتاب را مي خوانند. اين نشان مي دهد که ما برديم.

در مصاحبه يي که اردبيهشت سال 84 با يکي از روزنامه ها داشتيد از رمان جديد «تماماً مخصوص» گفته بوديد و اينکه براي بيستمين بار است که بازنويسي مي شود، سرنوشت اين رمان چه شد؟

رمان «تماماً مخصوص» بيست و دومين بازنويسي را هم پشت سر گذاشت، حدود 306 صفحه اين رمان آماده چاپ است ولي چون معمولاً فصل آخر رمان را نمي نويسم و مي گذارم آخر که براي خودم هم هيجان داشته باشد، يعني مي خواهم ببينم که شخصيت هاي رمان خودشان کجا مي روند و به چه سرنوشتي دچار مي شوند- همان طور که در «سمفوني مردگان» من نمي خواستم اورهان بميرد، خودش رفت و در شورآبي غرق شد... من هم برايش گريه کردم... اين رمان هم همين حالت را دارد، حدود 30 ، 40 صفحه اش باقي مانده و متاسفانه به خاطر شرايط و فشارهاي زندگي، 9 ماه است که دست به اين رمان نزدم. چند بار سراغش رفتم تا دوباره رويش کار کنم ولي احساس مي کنم از فضاي اين رمان خارج شدم و يک جورهايي فکر مي کنم که اين رمان هم حرام شد.

داستان در «سمفوني مردگان» در يک جمع خانوادگي پيش رفت، در «فريدون سه پسر داشت» بحث اجتماعي تر شد و يک نوع فروپاشي ملي رخ داد، «تماماً مخصوص» در قالب چه جرياني حرکت مي کند؟

اين رمان راجع به تنهايي و عشق است، شخصيت اصلي اين رمان يک روزنامه نگار فارغ التحصيل فيزيک به نام عباس است. به طور کلي رمان راجع به دو سفر است. يک سفر که روزنامه نگار ايراني را به طرف پاکستان و در نهايت آلمان مي کشاند و سفر بعدي، سفري است که به قطب شمال مي رود که خود من هم اين سفر را تجربه کردم، سفري که در آن با مرگ دست و پنجه نرم مي کند. من در تنهايي لحظه هايي را گذراندم که تصورش را نمي کردم، بعد تمام آن تجربه ها را در اين رمان به کار بردم.

چه تجربه هايي؟

مثلاً شب هاي کريسمس، بدترين شب براي مهاجران خارجي در آلمان و ساير کشورهاي غربي است؛ چون تمام رستوران ها و کافه ها بسته است و فقط خانواده هاي مسيحي و آلماني دور هم جمع اند، در خانه هايشان را مي بندند و تنها چراغ هاي رنگي از پشت شيشه خانه هايشان پيداست و فکر کنيد حالا يک ايراني چه حال و هوايي دارد. اين شب ها، شب هايي است که بسياري از مهاجران خودکشي مي کنند، خيلي ها سکته مي کنند، دق مي کنند... من اين لحظه ها را در اين داستان خلق کردم. يک اتفاق ديگر در اين رمان، جست وجو براي عشق است. شخصيت عباس به دنبال عشق است و مدام فکر مي کند که سرانجام اين عشق را کجا پيدا مي کند. به اعتقاد خودم کار زيبايي است، فکر نمي کنم روي هيچ رماني اينقدر کار کرده باشم، از نظر ساختار، ايجاز و کشش داستان، حائز اهميت است، ولي خب متاسفانه به نقطه يي رسيد که متوقف شد.

و بعد از اين توقف 9 ماهه...؟

الان چند وقت است که روي يک رمان جديد کار مي کنم به نام «فاحشه خانه کلاسيک» که اميدوارم بتوانم تمامش کنم. اين رمان راجع به يک خانواده ايراني است که در شهر کلن زندگي مي کنند. مرد خانواده قبلاً در ايران در برج مراقبت فرودگاه کار مي کرده و حالا در آلمان مجبور شده که کفش بدوزد و واقعاً هم کفش هاي زيبايي مي دوزد... مي توانم نمونه اش را نشانتان بدهم،

در واقع شخصيت هاي رمان شما وجود حقيقي دارند.

بله، همه زنده هستند، وجود دارند. ولي من روي اين شخصيت ها کار مي کنم. بعضي وقت ها در گوشه هاي زندگي جابه جايشان مي کنم ولي همه وجود دارند.

هميشه گفته ايد که بالاخره يک روز شاهکارم را مي نويسم،«تماماً مخصوص» يا «فاحشه خانه کلاسيک» چقدر به شاهکار مورد نظر نزديک است؟

فکر مي کردم «تماماً مخصوص» همان رماني است که هميشه مي خواستم بنويسم، ولي خب هنوز پايان نيافته و تنها کپي اين رمان را دست يک نفر دادم که اگر روزي اتفاقي برايم افتاد، چاپش کند، ولي... نمي دانم... شايد اين رمان جديد به خواسته ام نزديک تر باشد... مي دانيد هيجان اين رمان دارد مرا مي کشد،

مي شود اين هيجان را توصيف کرد؟

در واقع اين هيجان به خاطر ساختار رمان است نه اتفاقات آن. چون معتقدم، قصه ها مدام تکرار مي شوند، اين زاويه ديد نويسنده است که به داستان کشش و هيجان مي بخشد. فکر مي کنم که وقتي مي گويند در تعاريف داستان نويسي 8 نوع زاويه ديد وجود دارد، پس مي تواند هشتاد و هشتمين زاويه ديد هم وجود داشته باشد. براي همين هميشه سعي کردم که زاويه ديد جديدي در هر رمان باز کنم.

پس عباس معروفي زير آسمان برلين هم به زاويه هاي جديد مي رسد؟

درست است ولي ماها يک جورهايي قرباني هستيم، در واقع به نوعي لت و پار مي شويم. صبح که از خواب بيدار مي شوم، وقتم تباه مي شود به صحافي، برش، فروختن کتاب، زمين شستن، شيشه شستن و کارهايي که زماني در دفتر نشريه گردون مي نشستم و برايم انجام مي دادند. به جاي اين کارها مي توانم 200 تا آدم مستعد را 3 ، 4 سال تحت آموزش بگيرم و 30 تا رمان نويس درست از توي اينها دربياورم. در واقع خط طلايي عمر من هر روز تلف مي شود. ما اين همه نويسنده در ايران داريم که شاهکارهايشان را ننوشته اند، يک صادق هدايت با شاهکار «بوف کور» داشتيم يا يک گلشيري با شاهکار «شازده احتجاب»، بقيه چي؟ جامعه آنقدر لطمه خورده که به جاي اينکه به يک نتيجه مفيد برسد و زبده سازي و درجه يک سازي کند تبديل شده به جامعه يي که متوسط سازي مي کند. يعني 80 هزار تا شاعر داريم، 4 ، 5 هزار تا نويسنده که بسياري از اصول مهم داستان نويسي را نمي دانند ... يک نفر بايد به اينها بگويد. من وقتي بسياري از داستان ها را مي خوانم دلم مي سوزد، چون فکر مي کنم که اگر کسي به اين داستان نويس آموزش داده بود الان اين، داستان بسيار جذاب تر بود يا حتي شاهکار نويسنده مي شد.

يعني ادبيات فعلي، قابليت شاهکار آفريني دارد؟

بله، هميشه فکر مي کردم ادبيات ايران از 20 سال گذشته تا 20 سال آينده محور ادبيات جهان خواهد بود و به اعتقاد من زمينه اش را هم دارد ولي حيف... مثل اينکه بمبي در آن منفجر شده باشد، از هم پاشيده شده است. همه تکه تکه شده از هم گسسته شدند و به نقطه يي پرتاب شدند.

عباس معروفي شاعر هم گزينه يي براي چاپ دارد؟

اشعار من قرار است به شکل مجموعه يي سه قسمتي چاپ شود. يکي شعرهاي کوتاه است که بعضي مضمون عاشقانه و برخي رنگ و بوي سياسي دارند. ديگري شعرهاي داخل وبلاگ است که با عنوان «نامه هاي عاشقانه» چاپ مي شود. اين نامه ها ديالوگ هاي بين يک زن و مرد است که ديالوگ هاي زن با حروف نازک و مرد با حروف تيره مشخص شده است. اين عاشقانه ها شايد شعر نباشد ولي من به همه آنها ايمان دارم و فکر مي کنم از همه کارهايم بيشتر دوستشان دارم. اين عاشقانه ها يک ويژگي داشت که در قالب ديالوگ بيان مي شد و باز هم يک تجربه جديد بود. براي من صداقت در ديالوگ مهم بود... يک تکه هايي در اين عاشقانه هاست که ساعت پنج صبح از خواب بيدار شدم و عين خوابم را نوشتم... در واقع همه ناخودآگاه من بوده است و قسمت سوم اشعار که «منظومه عين القضاه» است.

با وسوسه روزنامه نگاري چه مي کنيد؟ بعد از تجربه «گردون» هنوز هم روياي مطبوعات در سر داريد؟

نشريه گردون يک دوره بود که فضاي خودش، آدم هاي خودش و حتي ضرورت خودش را داشت. دوره يي که سيمين دانشور، بهبهاني، شاملو، دولت آبادي و... که عاشق ادبيات بودند، مي خواستند تجربه کنند. حاصل آن دوره است و اتفاقي بود که رخ داد و الان فکر مي کنم که هرگز نمي توانم چنين فضايي را ايجاد کنم. حتي الان نوع کار مطبوعاتي هم عوض شده، با آمدن ديجيتاليسم همه چيز تغيير کرده است. من در چاپخانه ام يک دستگاه چاپ ديجيتال دارم و در همين فضاي کوچک مي توانم ده ها هزار نسخه کتاب چاپ کنم و ديگر از مرکب و حروف سربي خبري نيست. ديگر آمادگي کار مطبوعاتي را ندارم، چون خيلي خسته شده ام، «گردون» فقط به عنوان يک خاطره و يک دوره ادبي باقي ماند. زمان هايي است که بايد بيرون رينگ بنشيني، من مي توانم کنار يک روزنامه نگار جوان بايستم و مشورت بدهم و تجربه هايم را منتقل کنم. من به عنوان لوکوموتيوران «گردون» بسياري از چيزها را از تمام کساني که در گردون کار کردند، ياد گرفتم و اين برايم يک خاطره شيرين است. گردون تيراژ خودش را داشت، هنوز هم هر کس نمونه يي از گردون دارد، دور نمي اندازد. چند وقت پيش کسي به من گفت يک دوره کامل گردون پيدا کردم 60 هزار تومان. هميشه فکر مي کنم که روزنامه را باد مي برد، من گردون را منتشر نکردم تا باد ببرد، هدفم اين بود که با آدم هاي اطرافم کنار بيايم، اهل قلم احساس کنند که اين نشريه خانه خودشان است و يک اتفاق جالب اين بود که يک کلمه حرف خارجي و فرمايشي در اين نشريه چاپ نکردم. «گردون» اگر اشتباهي هم داشت کار خودمان بود، هرگز حرف کسي را نخوانديم، گردون حاصل رنج تمام بچه هايي بود که در آن قلم زدند.

اينجا که نگاه بازتر بود، کمک کرد که خودتان باشيد يا اين بار خودسانسوري به سراغتان آمد؟

من در ايران هم سعي مي کردم خودسانسوري نداشته باشم، هميشه به دنبال پيدا کردن شيوه يي بودم تا حرفم را بزنم. ياد گرفتم که سانسورها را بشکنم و هيچ وقت خودم را سانسور نکردم. در «سال بلوا» و «پيکر فرهاد»، همان طور که فکر کردم، نوشتم ولي يک سري چيزها را خودم هم دوست دارم رعايت کنم. مثلاً ?غبيانف اروتيک را با رعايت يک سري ظرايف دوست دارم ولي سکسي نويسي را نه.

سال ها بود که ادبيات مهاجرت از دسترس مخاطب ايراني دور بود. امروز اينترنت واسطه يي است تا مخاطب ايراني با نويسنده مهاجر ارتباط برقرار کند. در واقع اين قطع ارتباط چند ساله شکسته شد. يکي از سايت هايي که در حوزه ادبيات مهاجرت فعاليت مي کند، سايت «حلقه ملکوت» است. از «ملکوت» بگوييد.

ببينيد، تعاريف مطبوعات کاملاً عوض شده است و هر کدام از ما دير يا زود وارد اين عرصه مي شويم. من چهار سال است که وبلاگ نويسي مي کنم. خيلي ها به من ايراد گرفتند که بابا تو نويسنده يي؛ چرا مي گذاري يک سري بچه سر به سرت بگذارند؟ دلت را خوش کردي به يک سري کامنت جوانک ها... ولي من سينه ام را سپر کردم و ايستادم و فکر کردم که اين تنها پنجره باز بين من و رفيق هام است. هميشه خواستم با مخاطبم ساده و رودررو باشم. معتقدم که اگر نويسنده شروع کند به شيرفهم کردن خواننده، دارد به مخاطبش توهين مي کند و ما اجازه نداريم اين کار را بکنيم. من در سرمقاله شماره يک گردون اين حرف را زدم که خواننده ما باشعور است، باسواد است، وقت ندارد، گرفتار است... پس به ناچار بايد به ايجاز برسيم و با احترام اطلاعات مان را تقديم کنيم... اين نگاه من به خواننده ايراني است. من از هيچ خواننده يي طلبکار نيستم، هر خواننده يي اگر کتاب من را مي خواند، لطف مي کند، چون به جاي اينکه يک فيلم هاليوودي تماشا کند، کتاب مي خواند. من هم از چهار سال پيش شروع کردم مطالبم را روي وبلاگ گذاشتم. و اما سايت «ملکوت» هم جايي است که دوستم داريوش شايگان آن را اداره مي کند، بسيار محدود است و آدم هاي معدودي در آن کار مي کنند. چند وقت پيش با يدالله رويايي که يکي از شاعران درجه يک معاصر است، صحبت کردم، قبول کرد در اين سايت قلم بزند. داريوش آشوري و يک سري جوان هاي بااستعداد هم هستند که مي نويسند. فضا تغيير کرده؛ بسياري از وبلاگ ها در ايران است که با نام مستعار مي نويسند و به اندازه يک نشريه اطلاعات و تصوير مي دهند و حضورشان بسيار زيباست.

پس وبلاگ نويسي را تحول جديدي مي دانيد؟

بله، در واقع نگاه من به اين اتفاق يک انقلاب فرهنگي است. اتفاق اين است که انسان شفاهي، شايعه پرداز، حالا مکتوب شده و اين زيباست و بزرگ ترين انقلابي است که در کشور رخ داده است. مهم اين است که تو با جامعه يي روبه رو هستي که مکتوب است و سند دارد، اگر کسي مطلبي مي نويسد، ممکن است شش ماه ديگر به خاطر آن جواب پس بدهد که اگر اشتباه کرده، عذرخواهي کند و جايي خودش را تصحيح کند. در اين جهاني که همه دارند يکديگر را سانسور مي کنند، وبلاگ نويس ها دارند مي نويسند و بين اينها بسياري هم کار فرهنگي مي کنند که احتياجي به جرح و تعديل ندارند و اين همان انقلابي است که رخ داده و مي بينيد که باز هم بازي را ما برديم، داريم به هم نزديک تر مي شويم، يک خانواده بزرگ مي شويم که مي توانيم مراقب يکديگر باشيم، تنها نباشيم. ما با هم معنا پيدا مي کنيم، يعني اگر من فکر کنم بدون اين داستان نويس هاي جوان و اين فضا مي توانم ادامه پيدا کنم، اشتباه است.

در حوزه ادبيات مهاجرت، برخي از نويسنده هاي مهاجر، خاطرات پيش از هجرت را دستمايه قرار مي دهند. اصولاً تعريف شما از ادبيات مهاجرت چيست؟

به اعتقاد من خلق يک سري فضاهايي که فقط در مهاجرت رخ مي دهد براي ادبيات مهاجر کافي است. ما بر ميز امروز نشسته ايم، امروز را صرف مي کنيم، گاهي هم دست مي بريم و از ميز گذشته چيزي برمي داريم. بسياري اينجا نشسته اند و رمان دهات و خاطراتي را که در قديم داشته اند مي نويسند که اصلاً مردم الان حوصله اين داستان ها را ندارند. مردم مي خواهند امروز را از زبان تو که در برلين يا پاريس نشستي و در ضمن از گذشته ات هم نمي تواني جدا شوي بشنوند. ولي به طور کلي ادبيات غربت يا ادبيات در تبعيد خيلي قوي شده است. من خودم به عنوان ناشر بخشي از اين ادبيات مي گويم که به بسياري از اين رمان ها بايد سلام کرد و آنها را جدي گرفت... اگر بخواهي مصاحبه را ادامه دهي، آن قدر حوصله مي کند که همه سوال هاي ذهنت را بپرسي... اما وقت رفتن است. عقربه هاي ساعت آن قدر دويده اند که صداي نفس هايشان مي آيد. بايد عباس معروفي و قصه هايش را داخل اين کادر بدرود بگويم. سرم را پايين مي گيرم، از سفيد و آبي خبري نيست... اينجا برلين است با آسمان خاکستري.

پي نوشت ها؛

1- به ياد مي آورم شعر «پل راه آهن» لنگستون هيوز را که با ترجمه شاملو جاودانه تر شده است.

2- «داميل» و «کاسيل» دو فرشته غريب اند در فيلم «بهشت بر فراز برلين» شاهکار ويم وندرس که با هوس انسان شدن و هبوط به خاک، دست و پنجه نرم مي کنند.

*عنوان مطلب برگرفته از فيلمي به همين نام به کارگرداني بيزن ميرباقري است.

چرا زنان مي نويسند

بلقيس سليماني

در سال هاي اخير زنان در عرصه نويسندگي خوش درخشيده اند، حضور کمي و کيفي نويسندگان زن در قلمرو داستان نويسي سبب شده است بسياري در جست وجوي دلايل و علل اين موفقيت باشند.

چرا زنان در سال هاي اخير در حيطه داستان نويسي حضور گسترده يي داشته اند؟ آيا حضور در اين حيطه به معناي حضور زنان در تمامي قلمروهاي فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي است؟ به عبارتي موفقيت زنان در عرصه داستان نويسي به معناي موفقيت آنان در تمامي عرصه ها است؟

بسياري بر اين باورند که رشد و گسترش سوادآموزي، بالا رفتن سطح تحصيلات و حضور گسترده دانشجويان دختر در دانشگاه ها سبب حضور فعال و پوياي زنان در عرصه هاي مختلف شده است.

بسياري نيز بر اين گمان هستند که براي فهم موفقيت زنان در عرصه داستان نويسي بايد در جست وجوي علل و دلايل ديگري بود. چرا که مي توان اين پرسش را مطرح کرد که چرا زنان در عرصه هاي علمي، اجتماعي و اقتصادي چندان موفق نبوده اند؟ البته برخي موفقيت زنان ايراني را تابعي از موفقيت جامعه زنان در سطح بين المللي مي دانند. اگر چنين باشد باز هم سوال و نقيضه بالا همچنان مطرح است.

برخي از اهل نظر بر اين گمان هستند که موفقيت زنان در عرصه داستان نويسي تا حدودي مبين وضعيت اجتماعي و اقتصادي زنان در ايران است. به عبارتي زنان از حيث اجتماعي محدودتر شده اند، امکان کار و اشتغال براي بانوان، با وجود رکود بازار کار به طور کلي در ايران کم شده است. به همين سبب زنان براي خود کارها و شغل هايي ايجاد مي کنند که کمترين ابزار توليد را مي خواهد. زن ها در منازل خود به عروسک سازي، گل سازي، دوخت و دوز، بسته بندي و... روي آورده اند، به عبارتي اين شغل ها ادامه همان کارهاي خانه است. در واقع زن به دوران ماقبل مدرن بازگشته است. حال توجه کنيد زن ها براي نوشتن به چه ابزارهايي نياز دارند، اين ابزارها کمترين جا و کمترين هزينه را از زنان مي گيرند. زنان نويسنده در حقيقت با نوشتن به نوعي به شغل قصه گويي خود در جامعه سنتي به شکلي ديگر ادامه مي دهند. به عبارتي حضور زنان در عرصه نويسندگي مبين فراروي آنها از ساختار سنتي خانه و جامعه نيست، بلکه در راستاي همان وظايف و ساختارها است. اين نظر با يک تکمله طنزگونه نيز همراه است؛ بسياري بر اين باورند که زنان از سر بيکاري مي نويسند، چرا که در سال هاي اخير مردان خانواده به دليل شرايط حاد اقتصادي ناچار به کار در چند شيفت هستند و زنان خانواده، در غياب مردان، با رفتن به محافل و آموزشگاه هاي گوناگون سر خود را گرم مي کنند، يکي به آموزشگاه گل سازي و سفره آرايي مي رود و ديگري به آموزشگاه داستان نويسي،

اين نظرگاه اگرچه به تمامه حق نيست اما بهره يي از حقيقت در آن هست. اولين نکته اينکه برخلاف تبليغات گسترده، زنان چندان نقشي در اقتصاد خانواده و جامعه ندارند. دوم اينکه زنان تمايل به خروج از خانه و ساختارهاي سنتي را دارند. اين تمايل با محفل گرايي هاي زنانه، رفتن به کلاس هاي يوگا، مديتيشن، خودسازي و... خود را نشان مي دهد. از طرفي تعداد زيادي از پاورقي نويسان، زن ها هستند که به نظر مي رسد نقش مهمي هم در چرخه نشر ايران دارند، اين زنان در حقيقت به نوعي توليدکننده کالاهايي هستند که به سرعت در جامعه مصرف مي شوند. تو گويي چندان تفاوتي بين زن هايي که بسته هاي سبزي تميز روانه بازار مي کنند، با زن هايي که پاورقي هاي سرگرم کننده توليد مي کنند، وجود ندارد، هر دو به اقتصاد خانواده و چه بسا کشور کمک مي کنند.

اما براي تبيين حضور داستان نويسان زن بايد در جست وجوي علل و دلايل ديگري نيز بود. بنده چند پارامتر را در اين خصوص ذکر مي کنم.

1- زنان داستان مي نويسند چون تمايل و يا توان ندارند در عرصه هاي بياني ديگر خود را نشان بدهند، به عبارتي من داستان مي نويسم چون نمي توانم فلسفه بافي بکنم (يا در زمينه سخن فلسفي فعاليت فکري بکنم)، چون نمي توانم يک فرضيه علمي را اثبات بکنم، چون نمي توانم و نمي خواهم در عرصه سنت هاي بياني ديگر مطرح شوم. به عبارتي داستان نويسي براي زن مناسب ترين نوع سياسي است- دست کم در ايران و در اين موقعيت چنين است.

بسياري از هوش کلامي و روايي زن سخن گفته اند، بسياري زن را موجودي انضمامي انديش، گريزان از انتزاعي انديشي، جزيي نگر و روشن بين دانسته اند.

زن داستان نويس مي نويسد چون ذاتاً و طبيعتاً به اين نوع بياني و اين گونه سخن دلبستگي بيشتري دارد.

2- زنان داستان مي نويسند تا به خود و جنس خود «هويت» ببخشند. همه ما سال هاي اخير مطالبي در خصوص نسبت و رابطه «روايت» و «هويت» شنيده يا خوانده ايم، هويت پرسش از کيستي و چيستي است. طبيعتاً در پاسخ به سوال شما کي هستيد يا آن چيست، روايتي شکل مي گيرد، براي مثال من در پاسخ به سوال شما کي هستيد؟ مي گويم من فلاني، فرزند بهماني هستم که در فلان جا به دنيا آمدم و...

چنانکه مي بينيم در پاسخ به سوال بالا يک داستان و روايت شکل گرفت. زنان ما براي پاسخ به سوال «من کي هستم؟» داستان خود، گروه، صنف، طبقه، جنس و... خود را روايت مي کنند. به عبارتي زنان با نوشتن داستان در پي واکاوي هويت خويش برمي آيند. اين واکاوي ممکن است تا آدم ابوالبشر پيش برود. پس زنان با داستان و در داستان خود را و خويشتن خود را مي يابند يا مي سازند.

3- زنان داستان مي نويسند، چون در طول تاريخ همواره نقش قصه گو را داشته اند و اگر بپذيريم که قصه با جادوگري و درمان نيز نسبت و رابطه يي داشته است بالطبع زنان مثل نياي خود شهرزاد در پي درمان بيماران و يا دست کم آرامش بخشيدن به خود و ديگران هستند. به عبارتي زنان نگهبانان سنت و خانه هستند و بهترين شکل اين نگهباني روايت است. آيا قصه گويي زنان ادامه وظيفه مادري آنها نيست؟

از سئول تا سيدخندان

سميرا اصلان پور

روزگاري بود که خيابان داريوش کبير به پل سيدخندان منتهي نمي شد، راه درازي بود تا اتوبان تازه تاسيس شاهنشاهي و پارک وي و نمايشگاه بين المللي تهران در خيابان سئول مکان دورافتاده يي محسوب مي شد که براي نمايش و فروش کتاب جايي نداشت.

روزگاري بود که نمايشگاه بين المللي تهران جز عرضه کالاهاي تجاري و ماشين هاي صنعتي خارجي در کنار چند کارخانه رب سازي داخلي، وظيفه ديگري نداشت. مردم براي بازديد آن سر و دست نمي شکستند و پارکينگ هاي اندکش لبريز از اتومبيل نبود.

روزگاري بود که گذر کسي به خيابان سئول نمي افتاد جز براي رفتن به لوناپارک و تجربه دنده خلاص حرکت کردن در سربالايي خيابان که توسط يکي از دو روزنامه عصر کشف و معرفي شده بود و با اين همه هيچ وقت جز معدودي در حال کسب اين تجربه هيجان انگيز نبودند.

آن روزها از سئول تا سيدخندان راه درازي بود که در زمان کوتاهي طي مي شد؛ چرا که فقط در حياط دو، سه خانه در هر کوچه خودروي شخصي پيدا مي شد، شايد کسي باور نمي کرد، روزگاري فرارسد که به جاي خانه هاي يک و دو طبقه کوچه، ساختمان هاي چندطبقه يي بنشينند که بعضي از صاحبان هر واحد، به تنهايي دو يا سه خودرو داشته باشند.

روزگاري بود که تهران نمايشگاه کتاب نداشت تا ترافيک اطراف آن و ساير حاشيه هايش تمام اخبار کتاب کشور را شکل دهد.

امروز از سئول تا سيدخندان به يمن وجود پل ها و اتوبان ها، راه کوتاهي است که به لطف راه بندان هاي هميشگي در زمان درازي طي مي شود. امروز تهران نمايشگاه کتابي دارد که پس از قريب به بيست سال برگزاري در محل نمايشگاه هاي بازرگاني از سئول به سيدخندان منتقل شده تا محل مناقشات بي پايان و خسته کننده يي باشد.

بعضي ها با کتاب زندگي مي کنند و بعضي ها کتاب را کالايي زينتي مخصوص روشنفکرها و بيکاره ها مي دانند؛ آدم هايي که لابد از نداشتن غم نان حوصله و فرصت بازي بازي کردن با کتاب را پيدا کرده اند. معقول اين است که اکثريت مردم جامعه جايگاهي بين اين دو گروه باشند؛ با کتاب زندگي نکنند اما آن را همچون کوکاکولا و روغن نباتي بخشي از زندگي شان بپندارند. به نظر مي رسد که در بيشتر کشورها از روسيه و فرانسه گرفته تا هند و تاجيکستان وضع از اين قرار باشد، اما در کشور ما بيشتر مردم به گروه دوم تعلق دارند و کتاب را کالايي تجملي و غيرضروري مي پندارند. اين را از اخبار تاسف برانگيز کتاب مي توان دريافت. تيراژهاي زير سه هزار نسخه که عمدتاً شامل لطف تجديد چاپ هم نمي شوند، نويسندگاني که براي مردم ناشناخته باقي مي مانند، کتاب فروشي هاي اندکي که غريب و مهجور افتاده اند و اخباري از کتاب که فقط حول و حوش حاشيه ها پروبال مي گيرد و رشد مي کند.

اين همه سروصدا پيرامون نمايشگاه کتاب بابت فرهنگي بودن ما است؟ و نمود علاقه بي پايان ملتمان به کتاب و کتابخواني؟، و ناشي از دغدغه هاي فرهنگي مردم و روشنفکرانمان؟

گذشته از اين بحث که کجا محل مناسبي براي نمايشگاه است، آيا کتاب براي ما اين همه اهميت دارد که مدت هاست فقط مساله حاشيه يي نمايشگاه تمام اخبار کتاب ها را پوشش مي دهد و حتي فراتر از حوزه کتاب هم مي رود؟ اگر اين است پس کجاست صف هاي طولاني مقابل کتاب فروشي ها براي گرفتن امضا از نويسنده و خريد در اولين روز پخش کتاب؟ کجاست تيراژهاي - اگر نه ميليوني - که چند ده هزاري که در کشورهاي همجوار نيز امري بديهي است؟ کجاست يک همت عالي و يک عزم عمومي براي کتابخوان کردن ملتي که هزار و يک بهانه براي شانه خالي کردن از مطالعه در چنته دارد؟

با يک نگاه گذرا مي توان دريافت که اغلب فعاليت هاي فرهنگي خصوصي و دولتي در لايه يي سطحي جدا از عمق جامعه جريان دارد و قدرت و امکان نفوذ در لايه هاي زيرين را پيدا نمي کند مگر آنگاه که مبتذل و بي محتوا شود؛ مگر زماني که به شکل سريال هاي تلويزيوني و رمان هاي بي کيفيت عشقي، فيلم هاي سينمايي آبکي، نشريات زرد و سي دي هاي غيراخلاقي از حاشيه هاي زندگي بي ارزش بازيگران دست چندم نمود پيدا کند. هنرمندان و اديبان جايي در ميان مردم ندارند و در عوض آوازه خوان ها و هنرپيشه ها سلطان قلب ها هستند.

در اين فضاي تهي واقعاً عجيب و مايه شگفتي است که اخبار نمايشگاه کتاب براي هفته ها در صدر اخبار فرهنگي بنشيند و جاي قابل توجهي هم در ميان کل اخبار پيدا کند.

آيا نبود خبر در حوزه کتاب است که خبرنگاران و اصحاب رسانه را چنين تشنه موضوع مي کند يا نمايشگاه بهانه يي است براي حل و فصل بعضي دعواهاي غيرفرهنگي؟ امروز از سئول تا سيدخندان راه درازي است، نه فقط به جهت راه بندان هاي بي پايان ميان راه که مهم تر از آن به علت عملکرد و طرز تفکر غيرفرهنگي جامعه مان که توجه به حاشيه ها به جاي پرداختن به متن و اصولاً فراموش کردن متن و سرگرم شدن هميشگي به حواشي که نگاه تسويه حساب گرانه به هر عرصه يي، که ...

محل نمايشگاه مناسب مشکل بزرگ فرهنگي ما نيست، مشکل آن است که ما نويسنده، کتابخوان و منتقد حرفه يي نداريم. ما در يک دايره بسته از ضعف ها و ناتوانايي هايمان گرفتاريم. هيچ تلاشي براي شکستن اين دور نمي کنيم، چرا که همواره گرفتار حواشي هستيم. از سئول تا سيدخندان راه درازي است...

عناوين اين صفحه
قطار به موقع رسيد
زبان صد ميليون انسان
ما همه خوبيم*
چرا زنان مي نويسند
از سئول تا سيدخندان

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام