عليرضا علوي تبار
بعد از چند دهه چالش فکري و تجربه عملي گمان مي رفت که گفتمان دموکراتيک به گفتمان غالب در عرصه سياسي ايران تبديل شده است. تصور مي شد که طرفداران گفتمان هاي ضددموکراتيک يا با وجود در اختيار داشتن قدرت سياسي شرمگينانه خود را پشت گفتمان دموکراتيک پنهان مي کنند و تنها در عمل به مخالفت با طرفداران دموکراسي اقدام مي کنند و يا به صورت محفل هايي بي اهميت در ميان مخالفان قدرت حاکم به حيات خود ادامه مي دهند. اما واقعيت اين است که مدتي است مصاديق گفتمان هاي غيردموکراتيک آنقدر مشاهده مي شوند که ديگر نمي توان آنها را بي اهميت و بي تاثير قلمداد کرد و نگران اوج گيري دوباره گفتمان ضددموکراتيک نبود. قد علم کردن دوباره گفتمان هاي غيردموکراتيک در ميان صاحبان قدرت آمرانه تعجب آور نبوده و نيست، آنچه نگران کننده و تعجب آور است رشد گفتمان هاي غيردموکراتيک در ميان مخالفان و منتقدان حکومت است. اين نوشتار نيز يادآوري و تذکر اين موارد را دنبال مي کند. کمتر تحليل گر و سياست ورزي است که از وجود گفتمان غيردموکراتيک در درون حکومت بي اطلاع باشد و عواقب آن را نداند. آنچه گاه با غفلت و گاه با سکوت عمدي مواجه مي شود پيرايش و رشد گفتمان هاي ضددموکراتيک در ميان کساني است که مخالف حاکميت اقتدارگرايند و آن را در عمل و نظر به چالش مي خوانند. اگر وظيفه و نقش اصلي روشنفکران نقد است، اين نقد نبايد تنها متوجه حکومت و ساز و کارهاي آن باشد. مردم و مخالفان نيز بايد در کوره نقد خالص شوند و تنها راه جلوگيري از تکرار چرخه استبداد حداقل در سطح نظري، همين است. قبل از پرداختن به مصاديق گفتمان هاي ضددموکراتيک لازم است، کمي مفهوم آن را بشکافيم. گفتمان کاربرد زبان براي رساندن انديشه ها، تبليغ ايده ها و اثر گذاشتن بر رفتار و ذهنيت ديگران است. گفتمان همواره «ارتباطي» است و همواره خطاب گيري شناخته يا ناشناخته را در نظر دارد. گفتمان، گفتاري است تکيه کرده بر يک متن اجتماعي- تاريخي و زبان گوياي نظامي از روابط است. فضاي فرهنگي، ذهنيت زمانه، ساختارهاي سياسي و فرهنگي و اقتصادي و روابط طبقاتي در درون هر ساختار اجتماعي اند که گفتمان را توليد مي کنند. در ساده ترين تعريف گفتمان عبارت است از «منظومه يي از واژه ها، مفاهيم و تعبيرها که با يکديگر سنخيت و خويشاوندي داشته و در مجموع بر يک نظام فکري- معيشتي خاص دلالت کرده و از آن پرده برمي دارند.» ايدئولوژي نيز در يک تعريف خلاصه عبارت است از «گفتمان معطوف به عمل سياسي». ويژگي عام گفتمان هدفمندي اجتماعي آن است. بنابراين گفتمان ضددموکراتيک، گفتماني است که دشمني با انديشه ها و نظام هاي دموکراتيک را ترويج کرده به تقويت عناصر مخالف با گذار انديشه و عمل به سوي دموکراسي مي انجامد. به طور مشخص تر در ايران امروز گفتمان ضددموکراتيک، گفتماني است که به سوي نفي و طرد يکي از سه پايه انديشه دموکراتيک (حاکميت مردم، برابري سياسي شهروندان و حکمراني اکثريت با رعايت حقوق اقليت) جهت گيري کرده يا مي کوشد تا موانع فکري- سياسي گذار به دموکراسي در ايران (کنترل متمرکز بر منابع قدرت سياسي، فرهنگ سياسي رقابت ستيز و چندپارگي هاي مانع تفاهم و اجماع سياسي) را تقويت کرده و به آنها مشروعيت بخشد. با توجه به توضيح مختصر پيش گفته اينک مي توان به بحث از مصاديق اين گفتمان هاي ضددموکراتيک پرداخت.

الف- گفتمان بنيادگرايي ديني
وجود يک جريان بنيادگرا واقعيت غيرقابل انکاري است. اين جريان اگرچه از مفاهيم دموکراتيک در خطابه ها بهره مي گيرد اما هم در انديشه و هم در عمل ضديت خود را با گفتمان دموکراتيک تصريح کرده و اعلام مي دارد. اما بنيادگرايي ديني و ضددموکراتيک تنها به حکومت و طرفداران آن تعلق ندارد. هم در ميان شيعيان مخالف حاکمان کنوني و هم در ميان اهل سنت نيز مي توان گرايش هاي نگران کننده يي به سوي بنيادگرايي ديني يافت و با توجه به اين که شيعه به دليل تمايلي که به طور تاريخي به «تاويل» دارد و از اين رو در بنياد خود با بنيادگرايي به معناي دقيق آن مغاير است و اين مانع در ميان اهل تسنن وجود ندارد، رشد بنيادگرايي در ميان اهل سنت مي تواند سريع تر و فراگيرتر اتفاق افتد. پيدايش گروه هايي از اهل سنت که بر مبناي بنيادگرايي سني به مخالفت با حکومت مي پردازند مي تواند براي روشنفکران ديني و نوانديشان سني اعلام خطري جدي باشد. مخالفان اقتدارگرايي در ايران نيز بايد توجه داشته باشند که صرف مخالفت اين گروه ها با اقتدارگرايي مي تواند دليل موجهي براي دفاع از انديشه ها و مشي آنان باشد. قشري گري، خشونت و نفرتي که توسط بنيادگراهاي شيعه مخالف قدرتمندان و بنيادگراهاي سني ترويج مي شود، نبايد به دليل مخالفت آنها با حاکمان انحصارطلب ناديده گرفته شود. دفاع از حقوق شهروندي بنيادگراهاي مخالف حکومت نبايد با سکوت و تاييد ضمني انديشه ها و الگوهاي رفتاري آنها توام شود. البته وظيفه نقد اين ديدگاه هاي بنيادگرايانه بيش از هر چيز برعهده روشنفکران و نوانديشان ديني (سني و شيعه) است و آنها بايد جهادي فکري را در اين زمينه تدارک کنند.
ب- گفتمان ناسيوناليسم رمانتيک
ناسيوناليسم رمانتيک در ايران امروز با چند ويژگي مشخص مي شود. نخست با ارائه تصويري آرماني از دوران ايرانشهري (ايران قبل از اسلام). تصويري که به هيچ وجه با داده هاي تاريخي سازگاري ندارد. اغلب اين تصوير غيرواقعي براي تحقير دستاوردهاي دوران پس از اسلام در ايران ارائه مي شود و هدف القاي تضاد آشتي ناپذير ميان ايرانيت و اسلاميت را دنبال مي کند. تحقير اقوام و ملل همسايه ما دومين ويژگي ناسيوناليسم رمانتيک است. ظاهراً آنها از ياد مي برند که متاسفانه ما از اين اقوام «وحشي» و «نادان» در برخي از زمينه ها عقب افتاده ايم و بخش هايي از مردم ما شباهت به آنها را آرزو مي کنند، ويژگي سوم اين گفتمان انکار تفاوت ها و چندگونگي هايي است که ميان اقوام ايراني وجود دارد. آنقدر بر ويژگي هاي مشترک ملت ايران تاکيد مي شود که از تفاوت هاي ميان اقوام ايراني غفلت مي شود. تفاوت هاي ميان اقوام که کم و بيش طبيعي است ارزش گذاري اخلاقي مي شود و مترادف با برتري برخي بر برخي ديگر قلمداد مي شود.
گفتمان ناسيوناليسم رمانتيک با نقض «برابري سياسي شهروندان» و انکار تفاوت هاي طبيعي آنها زمينه را براي حکومت هاي اقتدارگرا هموار مي کند و کم و بيش با اشاعه تنفر زمينه ساز خشونت مي شود. ناسيوناليست هاي رمانتيک با ايجاد جنگي مصنوعي ميان وجوه مختلف هويت ايرانيان راه را بر سازش و مصالحه ميان آنها مي بندند و ازاين راه ها سدي در برابر گذر مسالمت آميز به سوي دموکراسي ايجاد مي کنند.
پ- گفتمان قوم گرايي
قوم گرايي تنها توجه به ويژگي هاي متمايزکننده يک قوم از اقوام ديگر نيست، بلکه معمولاً با القاي نوعي تبعيض و تحت ستم بودن نيز همراه است. قوم گرايان معمولاً الگوي وابستگي را که براي تبيين رابطه ميان کشورهاي صنعتي غرب و کشورهاي توسعه نيافته ارائه مي شود، مي گيرند و در درون يک کشور به کار مي برند. در ذهنيت قوم گرا يک قوم حاکم (اکثريت) شکل مي گيرد که با استعمار داخلي ساير اقوام (اقليت ها) توسعه و رشد خود را به قيمت تخريب و تضعيف ديگران دنبال مي کند. قوم گرايان خود را واجد حقوق از دست رفته يي مي بينند که به دليل قوميت خود از دست داده اند. مي کوشند تا توسعه نامتوازن کشور را براساس محل زندگي اقوام توضيح دهند و نوعي احساس ستم ديدگي تاريخي را در ميان مخاطبان خود پرورش دهند. عناصر مشترک ملي را تحقير و طرد مي کنند و عناصر فرهنگي قومي را برجسته مي سازند. قوم گرايي گاه تا آنجا پيش مي رود که حتي از استفاده از امکان هايي که فرهنگ ملي براي ارتباط با ساير اقوام ايجاد مي کند، پرهيز مي کند. قوم گرايي معمولاً در آغاز تيغ تيز خود را متوجه قوم حاکم مي کند، قومي که مي تواند فقط ساخته ذهنيت قوم گرا باشد، اما به تدريج ساير اقوام، از جمله خويش را بي نصيب نمي گذارد. قوم گرايي با شعار رفع تبعيض از قوم اقليت شروع مي شود اما به ضديت و ستيز با ساير اقوام اقليت ختم مي شود. مطالعات نشان مي دهد که رشد قوم گرايي در ايران بيش از هر چيز تابع سه عامل بوده است؛ نخست اقتدارگرايي حکومت مرکزي و بحران مشارکت سياسي؛ گذار حکومت مرکزي به سوي دموکراسي و مشارکت سياسي يا عدم آن نقشي اساسي در تخفيف و تشديد قوم گرايي و سياسي شدن اختلافات زباني و مذهبي ايفا مي کند. دومين عامل نقش نخبگان سياسي و فکري است؛ سياسي شدن دلبستگي هاي کهن نظير زبان و مذهب بيش از هر چيز نتيجه فعاليت نخبگان و روشنفکراني است که از خط مشي هاي حکومت مرکزي اقتدارگرا ناراضي اند و نه حرکتي اجتماعي و مبتني بر جنبش مردمي. سومين عامل نيز سياست هاي بين المللي، چه در سطح منطقه يي و چه در سطح فرامنطقه يي است. سياست هاي بين المللي نقش قاطعي در ايجاد سازمان هاي سياسي يا ترغيب نخبگان قومي در اين جهت داشته اند. پذيرش حکومت ملي (ملت- حکومت) يکي از پايه هاي اصلي شکل گيري نظام هاي دموکراتيک بوده است. قوم گرايي بيش از هر چيز اين ظرف متناسب براي استقرار نظام دموکراتيک را به چالش مي کشد. قوم گرايي به تشديد شکاف هاي منطقه يي و اجتماعي در کشور مي انجامد و توجيه مناسبي براي اقتدارگرايان در متمرکز ساختن ابزارها و منابع قدرت فراهم مي آورد. قوم گرايي نشان داده است که ظرفيت زيادي براي ايجاد خشونت و نفرت دارد. کتاب سوزي مي تواند به نسل کشي و انسان سوزي نيز بينجامد. برعهده روشنفکران و آزادانديشان اقوام مختلف ايراني است که نسبت به خطر قوم گرايي هشدار دهند و در چالشي فکري با مبلغان اين گفتمان ضددموکراتيک درگير شوند.
ت- گفتمان مارکسيسم لنينيسم
از انديشه هاي مارکس تفسيرهاي مختلفي ارائه شده است، تا مدتي پيش لنينيسم از نظر سياسي قدرتمندترين و جهانگيرترين شاخه آن بود. لنينيسم، نوآوري نظري خاصي ندارد بلکه اهميت آن از جهت سازگار کردن مارکسيسم انقلابي با وضع روسيه است. اهميت خاص لنينيسم در تعيين استراتژي ها و تاکتيک هاي يک حزب انقلابي است. مارکسيسم لنينيسم در ايران از آغاز در قالب استالينيسم ارائه و معرفي شده است و کم و بيش تمايزگذاري ميان اين دو در فضاي فکري مارکسيست هاي ايراني بسيار دشوار است. در اين که مي توان از انديشه هاي مارکس تفسيري دموکراتيک ارائه کرد اختلاف نظر وجود دارد. برخي از صاحب نظران باور دارند که به دليل وجود عناصر آرمانشهرگرايانه در انديشه هاي مارکس، سازماندهي اجتماعي مطابق ديدگاه هاي او ناگزير منجر به پيدايش حکومتي تمامت خواه (توتاليتر) مي شود. اما برخي نيز به امکان تفسير دموکراتيک از مارکس باور دارند. تجربه شوروي و مجموعه مباحثي که هنگام برپايي آن و پس از فروپاشي آن در ميان اهل نظر درگرفت نشان مي دهد که از تفسير لنيني مارکس نمي توان دموکراسي به دست آورد. به ويژه اگر اين تفسير با استالينيسم نمک سود شود ديگر هيچ اميدي به حمايت اين گفتمان از دموکراسي نمي توان داشت. مارکسيسم لنينيسم حتي در التقاط با ايدئولوژي هاي ديگر نيز در تاريخ معاصر ايران فاجعه آفريده است. فاجعه سال 1354 و 1360 در سازمان مجاهدين خلق ايران که نماد التقاط ايدئولوژيک اسلام سياسي و لنينيسم بود و فجايع ناشي از عملکرد دو حزب دموکرات و کومله در کردستان که التقاطي از قوم گرايي و لنينيسم را ترويج مي کردند، از مصاديق آن است. حکومت گرايي لنينيسم، گرايش آن به ايجاد حکومتي تمامت خواه، قهرآميز بودن روش هاي پيشنهادي اش و ده ها عنصر ديگر لنينيسم را به گفتماني ضددموکراتيک تبديل مي کند. سخن قدري به درازا کشيد، خلاصه سخن آن که تنها بنيادگرايي ديني و شيعي نيست که ضدانديشه ها و الگوهاي رفتاري دموکراتيک عمل مي کند، بلکه بنيادگرايي شيعي و سني مخالف حکومت، ناسيوناليسم رمانتيک، قوم گرايي و مارکسيسم لنينيسم نيز در همين جهت حرکت کرده و فعاليت مي کنند. روشنفکران و تشکل هاي سياسي دموکراتيک نمي توانند نسبت به خطري که اين گفتمان هاي ضددموکراتيک ايجاد مي کنند بي تفاوت باشند و به بهانه اشتغال به امور مهمتر از آنها غافلانه بگذرند. دافعه هاي حکومت اقتدارگرا و ايدئولوژي حکومتي آن در ايران آن قدر زياد است که مي تواند موجب مشروعيت هرگونه گفتمان مخالف شود و اين يعني تکرار يک خطاي تاريخي. نسلي که از انباشت فکري و تجربي کافي برخوردار است مي تواند در مقابل اين وسوسه مقاومت کند.