پنج شنبه، 30 فروردين 1386 - شماره 1371
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: يادداشت
از آنقره تا آنکارا

سيروس علي نژاد

وقتي هواپيما به آسمان آنکارا مي رسد، چشم انداز شهر دل از بيننده مي ربايد. حضور ابرهاي باران خيز که معمولاً بر بالاي سر شهر ايستاده اند سبب شده است که بام خانه ها از سفال پوشيده شود و رنگً باران خورده نمدار ً سفال ها به شهر رنگ نارنجي مي زند و تپه ماهورهايش را جلوه ديگري مي دهد. فرودگاهش هم با بهترين فرودگاه هاي اروپا پهلو مي زند. فرودگاه زيبايي است هرچند فرودگاه تازه استانبول چيز ديگري است و با آن قابل مقايسه نيست.

مسافري که قبلاً در سال هاي 70 و 80 ميلادي شهر را ديده باشد، با ورود به شهر، پوست انداختن و نو شدن آن را حس مي کند. تمام شهر کهنه ويران شده و يک شهر تازه از درون آن سر برآورده است. شهري با ساختمان هاي نو و خيابان هاي امروزي و انبوهي از زيرگذرها و روگذرها که آمد وشد در شهر را آسان مي کند تا از ترافيک وحشتناک در آن خبري نباشد.

آنکارا تا همين سي سال پيش، پر بود از اتومبيل هاي کهنه و درب و داغان که وقتي از ايران وارد آن مي شديد نمي توانستيد بر فقر و عقب ماندگي کشور همسايه تاسف نخوريد، اما امروز سيماي شهر به کلي عوض شده، نه تنها بناها و خيابان ها و ظاهر شهر که حتي اتومبيل ها و تاکسي ها و هتل ها و رستوران ها همه نو شده اند. اين نو شدن البته شهر را گران تر از آنچه تصور مي کنيد کرده است اما در هر حال نو شده اند و ديگر آن شهر قديمي که آنقره اش مي گفتيم و افغان ها هنوز هم آن تلفظ قديمي را نگه داشته اند، نيست. پر است از خيابان ها و فروشگاه هاي شيک و البته «مال» ها - همان بازارچه هايي که به شيوه Mall هاي امريکايي درست شده و امروز آنکارا به وجود آنها فخر مي فروشد و توريست هاي خود را براي خريد به آنجاها مي برد.

آنکارا شهر کافه ها و هتل ها و تاکسي هاست. پر است از تاکسي هاي زرد و کافه ها و رستوران ها و هتل هاي فراواني که علت وجودي همه آنها توريستي بي حسابي است که به آن شهر و به ترکيه سرريز مي کند. تاکسي به قدري زياد و به قدري گران است که از تعداد آنها به اندازه گراني آنها در شگفت مي شويد. در هر گذر و هر خياباني صف دراز تاکسي ها و اتاقک رانندگان منتظر مسافر را مي بينيد که در آن نشسته اند و به گپ زدن مشغولند تا نوبتشان فرابرسد. گراني تاکسي هم در اين حد و اندازه است که در يک مسير متوسط بايد حدود 15 لير پرداخت کرد که همان 15 ميليون لير يا برابر 10 هزار و 500 تومان است که آه از نهاد ايراني هايي که به ترکيه سفر مي کنند، برمي آورد.

کافه ها و هتل هاي بي شمار نيز تقريباً همه خيابان هاي فرعي را پر کرده اند. تعداد کافه ها و رستوران ها نيز از شمار بيرون است و محل فروش غذا به مسافران يا ساکنان محلي و البته بيش از همه توريست هاي خارجي که تعدادشان در ترکيه تا بخواهي زياد است. کافه هاي تازه نيز که نوع پاريسي و جايگاه بحث و فحص و افکار روشنفکرانه است راه افتاده است. از فروشگاه هاي خوب آنکارا هم نمي توان گذشت. در فروشگاه هاي بزرگ مواد غذايي که به شيوه اروپايي راه افتاده، خريداران با چرخ ها و سبدهاي خريد به انتخاب کالاي مورد نياز مشغولند و ارزاق هفته خود را مي اندوزند.

نمي توان از آنکارا گفت و از مکان هاي ديدني آن ياد نکرد. آرامگاه آتاتورک که تظاهرات 300 هزار نفري مردم آنکارا براي حفظ و نگهداري حکومت سکولار همين روزها در آنجا برگزار شد از ديدني ترين جاهاي آنکاراست. اين تظاهرات بي علت بر آرامگاه آتاتورک برگزار نمي شود. او طرفدار سکولار شدن حکومت ترکيه و اروپايي کردن کشور بود. امري که همه دولت هاي سال هاي اخير به نحوي بدان تداوم بخشيده اند و راه پيوستن به اتحاديه اروپا را همچنان طي مي کنند. براي ديدن آرامگاه از باغ مجلس (پارلمان) هم مي گذريد که در ترکيه به يک نهاد واقعي بدل شده است. آنها که در سال هاي 1970 گذارشان به ترکيه افتاده است به ياد دارند که رقابت دو حزب يکي به رهبري بلنداجويت و ديگري به رهبري سليمان دميرل چقدر واقعي و جدي بود و چه بحث هاي پرشوري در خيابان هايش و در مردمانش برانگيخته بود. همان بحث هاي پرشور، همان جدي گرفتن انتخابات، چه از جانب دولت و چه از جانب مردم بود که پايه هاي دموکراسي ترکيه را پي ريزي کرده است. فرهنگ مردمان ترکيه از خيلي جهات حتي از حيث حوصله رانندگان و بوق هاي بلندي که به هنگام بند آمدن خيابان مي زنند با فرهنگ ما شباهت دارد اما احزاب و مطبوعاتش با آنچه ما داريم قابل مقايسه نيست.

علاوه بر اينها روشنفکري ترکيه از دارايي هاي قابل بحث آن است. ترک ها از زمان تنظيماتي که در دوره عثماني برقرار کردند، و بعدها نهضت ترک هاي جوان که ترکيه نوين را پايه گذاري کرد، تاکنون داراي يک ذخيره روشنفکري ارزنده شده اند. ذخيره يي که در مواقع بحراني به داد کشور مي رسد و آن را از درافتادن به ورطه هاي هولناک نگه مي دارد. اين اصلاً به معناي آن نيست که توده هاي ترک از ديگر مردم منطقه پيشرفته ترند. شايد توده هاي ترکيه عقب مانده تر هم باشند اما آنان در سرنوشت کشور کمتر تاثير مي گذارند. آنچه تاثيرگذار است همان روشنفکري و مطبوعات و احزاب و نهادهايي از اين دست است.

هرچند در اين ميان نقش ارتش ترکيه را هم نبايد فراموش کرد. کساني که در سال 1980 ترکيه را ديده اند لابد نظاميانش را به ياد مي آورند که بر اثر کودتاي کنعان اورن در شهر گشت مي زدند و همه چيز را زير نظر داشتند. ارتش ترکيه پديده شگفتي است که در هيچ جاي جهان مانند ندارد. اين تنها کشوري است که ارتش آن در بحران هاي سياسي وارد عمل مي شود، حکومت را از دست سياستمداران مي گيرد، اوضاع را به حال عادي برمي گرداند و دوباره حکومت را به دست سياستمداران مي سپارد. اين امري است که در 40 ،50 سال اخير سه بار تکرار شده است، در حالي که ارتش هاي ديگر اگر قدرت را به دست بگيرند معمولاً ديگر به آساني از آن دست نمي کشند. فرض کنيد در همسايه ما پاکستان وقتي ارتش کودتا مي کند، ديگر نمي توان به راحتي ارتشي ها را از اريکه قدرت به زير کشيد.

آنکاراي امروز نه تنها به پارلمان و به آرامگاه عظيم آتاتورک و بناهاي نو خود مي تواند ببالد بلکه حتي با محله هاي قديمي مانند «آنکارا قلعه سي» يا مسجد زيباي «کجا تپه» نيز مي تواند به توريست ها فخر بفروشد. مسجد کجا تپه علاوه بر زيبايي که حس القاي مذهبي را افزون تر مي کند، در زير زمين خود داراي فروشگاهي عظيم است که در نگاه اول رابطه سنتي بازار و مسجد را به ياد مي آورد در حالي که مدرن بودن آن فروشگاه هرچه سنت را از خود دور کرده است. آنکارا قلعه سي از قلعه هاي قديمي است که بر تپه بلندي در ناحيه مرکزي شهر واقع است که از آنجا چشم انداز سراسر آنکارا پيداست. اينجا در واقع يک محله قديمي است که هنوز زندگي در آن جريان دارد و بچه ها و زن هايش کارهاي دستي خود را به توريست ها عرضه مي کنند. اما سازمان هاي دولتي مسوول نيز آن را رها نکرده اند و اگر خانه يي رو به ويراني گذاشته در حال بازسازي آن هستند. توريست ها به ويژه از اين محل ديدار مي کنند تا ضمن صعود به ارتفاعي که چشم انداز آنکارا را بتوان ديد از فروشگاه هاي صنايع دستي آن کاسه بشقاب هاي سراميک ساخت ترکيه بخرند که بسيار زيبا و باب طبع توريست ها ساخته مي شود و يادگار خوبي نيز از سفر ترکيه به شمار مي رود. در عين حال اکنون محل تفريح و کسب اطلاع دانش آموزاني است که به شيوه مغرب زميني ها به اين محل آورده مي شوند تا تاريخ را از ياد نبرند. اما بيشتر از تاريخ و صنايع دستي مورد علاقه توريست ها به گمانم اين عطاري هاي بي نظير آنکارا قلعه سي است که چشم نواز است و مشتريان را به سوي خود مي خواند.

برخي از مسافران ايراني اما به خاطر جاذبه هاي آنکارا نيست که به اين شهر سفر مي کنند. آنچه براي مسافران ايراني بيشتر جذابيت دارد گويا همان سفارت امريکاست. به علت بسته بودن سفارت امريکا در تهران، تعداد زيادي از ايرانيان که در امريکا کس و کار دارند براي دريافت ويزا يا گرين کارت به سفارت امريکا در آنکارا مراجعه مي کنند. در بيشتر هتل ها مي توان مسافران سرگردان ايراني را که به خاطر دريافت ويزا يا گرين کارت به آنکارا سفر کرده اند، ديد. يکي قرار است به آزمايشگاه برود. يکي با مطب دکتر قرار دارد. يکي در سفارت امريکا نوبت دارد. يکي سه ماه است که انتظار مي کشد و کارش به جايي نرسيده است. يکي زن و فرزند را راهي تهران کرده و خود تا زمان تعيين تکليف در آنکارا مانده است. زن، مرد، جوان، پير و از هر گروه سني در ميان ايرانيان سرگردان يافت مي شود. هر کس به نوعي گير افتاده و کارش گره خورده است.

اين گروه از ايرانيان ناچار پول هاي خود را در آنکارا خرج مي کنند (هم چنان که گروهي ديگر در دبي و امارات ) و هتل هاي آن را پررونق نگه مي دارند و از اين بابت به قدري ناراحتند که ذهن توطئه انديش آنها راه به اين بدگماني مي برد که امريکايي ها براي اينکه ترکيه را ثروتمند کنند عمداً ايرانيان را در آنکارا سرگردان مي کنند. اين توهم شايد از آنجا پديد مي آيد که در سفارت امريکا به ترک ها گروگر ويزاي پنج ساله و ده ساله مالتيپل مي دهند ولي ايرانيان به دشواري ممکن است ويزايي دريافت کنند.

وجود شماري از مسافران ايراني سبب شده است که پاره يي از ايرانيان مقيم آنکارا آژانس هايي داير کرده و کار دريافت کنندگان ويزا و مخصوصاً گرين کارت را سامان مي دهند. از آنجا که مسافر ايراني که وارد آنکارا مي شود با محل سفارت يا مطب پزشکان و آزمايشگاه هايي که بايد کار متقاضيان ويزا يا گرين کارت را انجام دهند، آشنا نيست، طبعاً ترجيح مي دهد پيش از حرکت از تهران هتل خود را رزرو کرده باشد، با توجه به مشکل زبان برايش دکتر گرفته باشند، او را به آزمايشگاه و مطب دکتر ببرند و سرانجام به محل سفارت برسانند و خلاصه امورش را رتق و فتق کنند.

تمشيت اين کارها، اگرچه همه لازم است باز هم مقدار بيشتري از پول ايرانيان را مي بلعد و بر ميزان هزينه هاي آنان مي افزايد و سبب خارج شدن مقدار بيشتري ارز از کشور مي شود.

مصرف بيشتر ارز تنها در وجود اين آژانس ها خلاصه نمي شود. از آنجا که هواپيمايي جمهوري اسلامي هفته يي دو پرواز بيشتر به آنکارا ندارد، غالب مسافراني که کارشان تا روز سه شنبه پايان يافته و مي توانند روزهاي چهارشنبه به کشور بازگردند ناگزير مي شوند تا روز يکشنبه يا چهارشنبه هفته بعد صبر کنند تا نوبت پرواز به آنها برسد و اين امر به نوبه خود سبب مي شود که مقدار زيادتري از پول کشور در ترکيه خرج شود.

ايرانيان از اين بابت گله دارند و مي گويند همان گونه که ايران در واشنگتن دفتري دارد که کارهاي مربوط به اتباع بيگانه يا اتباع ايراني را انجام مي دهد چرا دولت ترتيبي نمي دهد که مسائل مربوط به دريافت ويزاي ايرانيان نيز در يکي از سفارت هاي خارجي در تهران انجام شود تا هم کار بر مردم آسان شود و هم مقدار قابل توجهي ارز از کشور خارج نگردد.

دولت توتاليتر

مرتضي کاظميان

تصاوير جشن تولد کيم جونگ ايل تماشايي است؛ نشاني از «فرد» نيست؛ يک يک آنان در نمايشي خارق العاده، در کنار هم، تصاويري ديدني مي آفرينند. جشن تولد رهبر کره شمالي است. استاديوم محل برگزاري جشن، هر لحظه رنگ و تصوير عوض مي کند و اين «آدم» هاي در خدمت نظام توتاليتر، هر يک جزيي از آن تصوير محسوب مي شوند. به يک «فرمان»، نمايش عوض مي شود. تصاوير به يک «دستور» تغيير مي کند؛ رنگ آدم ها و جايشان هم، به حکم آنچه که از پيش تعيين شده، تفاوت مي کند. همه کشور به حرکت درآمده است؛ جشن تولد کيم جونگ ايل رهبر کره شمالي است. در روزي که تعطيل رسمي است، همه کره يي ها بايد شاد باشند و شادماني کنند، هرچند با وجود شکم هاي گرسنه و ضعف بدني ناشي از سوءتغذيه ...

خبر قابل اعتمادي - خبر اخبار رسمي که رسانه و واحد مرکزي خبر در پيونگ يانگ منتشر مي کند - از داخل کره شمالي به بيرون درز نمي کند؛ مطابق برآوردها در سال هاي گذشته حدود 20 درصد از مردم اين کشور بر اثر سوءتغذيه و کمبود امکانات پزشکي جان خود را از دست داده اند. اما براي رهبر کره، «سوشي» درجه يک و تازه از ژاپن مي رسد و يک آشپز ويژه ايتاليايي پيتزاي مورد علاقه او را آماده مي کند. اگر مردم کره شمالي حق دسترسي به هيچ رسانه خارجي را ندارند، در عوض، در آرشيو شخصي کيم جونگ ايل، حدود 20 هزار فيلم خارجي وجود دارد. دستگاه تبليغاتي کره شمالي طي سال هاي گذشته، بارها اين افسانه را به خورد مردم داده که تولد «کيم»، همراه با ظهور ستاره يي در آسمان بوده است، اما اين «ستاره»، چيزي جز تکوين و تثبيت يک نظام توتاليتر (تماميت خواه) نيست. نظام هاي توتاليتر بر مبناي برخي ويژگي هاي قابل تعريف، مشخص و تبيين شده اند؛ نشانه نخست، وجود يک ايدئولوژي رسمي و برخورداري از يک موقعيت ايدئولوژيک تقريباً خطاناپذير است. نظام هاي توتاليتر مي کوشند ايدئولوژي خود را بر واقعيت تحميل کنند و بر مبناي آن (ايدئولوژي رسمي) در همه حوزه ها مداخله نمايند. اين ايدئولوژي کل گرا، مجموعه يي از عقايد سياسي - مذهبي فراگير است که همه مي بايد به آن وفادار باشند طبق اين ايدئولوژي فراگير، نظام توتاليتر در همه حوزه هاي زندگي فرد و جامعه دخالت مي کند. اينچنين، عملاً حوزه هاي خصوصي و غيرسياسي زندگي، نابود مي شود، اتفاقي که از منظر همان ايدئولوژي به وقوع مي پيوندد. نتيجه، فقدان تنوع عقيده ها و سلايق و شيوه هاي زندگي و سرکوب دگرانديشان و صاحبان نظر مستقل است.

نشانه ديگر، سلطه يک حزب واحد در نظام توتاليتر است. اين حزب معمولاً توسط يک فرد واحد رهبري مي شود که هم او، بر کار حکومت نظارت دارد، حزب واحد، طبيعتاً نسبت به ايدئولوژي فراگير، متعهد و مبلغ رسمي آن است. ديکتاتور نقش ايدئولوگ را هم ايفا مي کند. نشانه سوم، وجود يک نيروي پليس سرکوبگر و خشن رسمي و مخفي است، اين پليس، با توسل به اجبار و ارعاب و تهديد، مخالفت سياسي با حکومت را ريشه کن مي سازد. منتقدان و مخالفان حکومت، به مثابه دشمنان رژيم توتاليتر، هدف ثابت سرکوب و کيفر محسوب مي شوند. چهارمين نشانه نظام هاي توتاليتر، انحصار وسايل ارتباط جمعي در دستان حکومت است، وضعي که تضمين کننده بقاي رژيم مي شود. ضمن اينکه با کمک رسانه رسمي، فقط عقايد «قابل اعتماد» به لحاظ سياسي و «خالص» از حيث ايدئولوژيکي، قابليت و امکان انتشار و ابراز مي يابند. به بيان ديگر، توتاليتاريسم، نيازمند کنترل دولت بر تمامي وسايل ارتباط جمعي و نهادهاي فرهنگي و دستگاه هاي آموزشي است. نشانه پنجم دولت هاي توتاليتر، در اختيار داشتن تمام وکمال تسليحات و سلاح هاي مربوط به مبارزه مسلحانه در انحصار حکومت است؛ فقط دولت است که اجازه توسل و استفاده از زور را مي دهد. و نشانه آخر، نظارت دولت بر تمامي جهات حيات اقتصادي است. افزون بر اين، دولت توتاليتر با از ميان بردن نهادهاي خودجوش جامعه مدني، مي کوشد براي تحکيم قدرت خود، نهادهايي را از «بالا» بر جامعه تحميل کند. توتاليتاريسم، با استبداد و اقتدارگرايي و ديکتاتوري سنتي، تفاوت دارد، چرا که دولت توتاليتر طالب «قدرت تام» از طريق سياسي و ايدئولوژيک کردن تمامي جنبه هاي حيات اجتماعي و شخصي است. اينگونه، توتاليتاريسم، متضمن الغاي آشکار جامعه مدني و «زندگي خصوصي» است. دوره هاي حکومت هيتلر در آلمان، موسوليني در ايتاليا، استالين در شوروي و پول پوت در کامبوج را به عنوان نمونه هاي توتاليتاريسم ذکر کرده اند. اينها، به تعبيري صور جناح هاي راست و چپ نظام هاي توتاليتر محسوب مي شوند. برخي از متفکران مکتب فرانکفورت- و به ويژه هربرت مارکوزه - در نقد نظام هاي ليبراليستي، براي آن ويژگي هاي توتاليتري قائل شده اند. گفتني است، کاربرد ويژگي هاي شاخص توتاليتاريسم - دستکاري وسيع در ايدئولوژي و استفاده از عامل ارعاب و سرکوب و تهديد - در اثر تکنولوژي نوين، تسهيل شده است. دولت هاي توتاليتر، به گونه يي مشخص و محسوس از راديو، تلويزيون و سينما براي بسط تبليغات به سود توتاليتاريسم بهره برده اند و کنترل سياسي را از طريق نظارت گسترده بر مردم غيرنظامي حفظ کرده اند، وظيفه يي که نيازمند يک نظام بسيار کارآمد براي جمع آوري اطلاعات و پردازش آنهاست. آرمان توتاليتاريسم و هدف محوري آن، ايجاد يک انسان وفادار، ايثارگر و مطيع است، انساني که آماده براي ترجيح دادن منافع نظام بر منافع فردي باشد. رهبر در رژيم هاي توتاليتر، «خواست مردم» را بدون در نظر گرفتن خواست مردم تعيين مي کند. بي شک، سرکوب خشن سياسي، در تمکين توده ها به توتاليتاريسم، نقشي ويژه ايفا مي کند. گو اينکه مهمترين ابزار نظام توتاليتر، همان ايدئولوژي رسمي و فراگير است که رابطه انسان را با واقعيت - و با خودش نيز- مخدوش مي کند. به تعبيري دولت توتاليتر، ويژگي هاي زندان، پادگان و گورستان را در خود جمع مي کند. «تماميت خواهي متمرکز» به مثابه شديدترين نوع نظام هاي توتاليتر تنها مشکل سرکوبگر نيست؛ «توتاليتاريسم عام پسند» به عنوان نظامي غيرمتمرکز با سرکوبگري پراکنده و رهبريتي نه چندان مقتدر هم- که به هر دليل مورد پذيرش توده نسبتاً وسيعي قرار مي گيرد- يکي ديگر از اشکال نظام هاي توتاليتر است. بديهي است که جوامع و دولت هاي موجود در جهان را - که عناصر و عوامل موثري از نظام هاي توتاليتر در آنها يافت مي شود- با توجه به ميزان دوري و نزديکي شان به محدوده توتاليتاريسم مي توان رده بندي و ارزيابي و مشخص کرد. اگرچه در عالم تخيل، دو اثر مشهور جرج اورول، مزرعه حيوانات و 1984، بهترين مثال ها براي نظام توتاليتر است، اما در جهان واقعي نيز نمونه هاي نزديک به اين رژيم ها قابل رديابي اند. کره شمالي به رياست جمهوري کيم جونگ ايل نمونه قابل توجهي است. او فراتر از رئيس جمهور، رهبر و پيشواي کره شمالي محسوب مي شود، پيشوا در نظام هاي توتاليتر نقشي ويژه و اساسي دارد؛ اهميت او تنها به اقتدار سياسي اش محدود نمي شود؛ بلکه اهميت آن شايد بيشتر به علت نقشي است که در تاثير گذاري رواني بر توده ها و دادن هويت کاذب و القاي ايدئولوژي رسمي و فراگير ايفا مي کند. نقشي که هيتلر در آلمان يا استالين در شوروي بر عهده داشتند، قابل ذکر است. بيهوده نيست که برادر رهبر کره کيم يونگ نام در مورد تولد کيم جونگ ايل مي گويد؛ اين ستاره تابناک، رخدادي نوراني است که آينده درخشان ما را تضمين و زندگي مردم کره شمالي را دگرگون مي کند. اين «دگرگوني» را افزون بر سوءتغذيه و فقر و گرسنگي شديد و گسترده در جامعه کره شمالي مي توان با برخي شواهد ديگر هم نشان داد؛ تمکين پيونگ يانگ به خواست جهاني و واگذار کردن برنامه هسته يي پيشرفته اش در قبال دريافت کمک ناچيزي به مبلغ 400 ميليون دلار از آن جمله است. همچنين درآمد سرانه 900 دلاري (در مقايسه با درآمد سرانه 21 هزار دلاري کره جنوبي)، صادرات 19 ميليارد دلاري (در مقايسه با صادرات 290 ميليارد دلاري کره جنوبي) و توليد ناخالص داخلي 40 ميليارد دلاري (در مقايسه با توليد ناخالص داخلي 965 ميليارد دلاري کره جنوبي) ديگر شواهد قابل ذکر هستند. اين وضع خروجي طبيعي و نتيجه بديهي نظام توتاليتري است که «شهروند» مستقل نمي شناسد، خواست و اراده طبقه حاکم را با خشونت و تهديد و سرکوب تحميل مي کند و با تبليغ و خدعه و فريب از رسانه هاي رسمي، ترويج مي کند، ضمن اينکه ايدئولوژي رسمي را از طريق نهادهاي آموزشي رسمي ترويج مي کند. در برابر چنين وضعي افراد گريزي جز «ابزار» شدن و تمکين کردن ندارند در غير اين صورت «غيرخودي» و «دشمن» و «بيگانه» محسوب و طرد و تهديد و منفعل مي شوند. اين وضع رايج در نظام هاي توتاليتر- در اشکال گوناگون آن- است، آن چنان که به تعبير دقيق يکي از انديشمندان مکتب انتقادي، حتي در سرمايه داري دولتي در شکل توتاليتري آن دولت ابزار قدرت گروه حاکم جديدي است که در نتيجه ادغام قدرتمندترين گروه هاي ذي نفع و صاحبان منافع، مقامات و کارمندان عالي رتبه در بخش هاي مديريت صنعتي و تجاري، اقشار ممتاز بوروکراسي دولتي (از جمله نيروهاي نظامي) و شخصيت هاي برجسته حزب پيروز سر برآورده است. هرکسي که به اين گروه تعلق نداشته باشد، شيئي تحت سلطه صرف بيش نيست...

اين گونه مواجهه انتقادي با نظام هاي توتاليتر و تلاش براي «رهايي» از «سلطه» به گونه يي «خودآگاه»، اهميت مضاعف مي يابد. «قربانيان» توتاليتاريسم گريزي جز مواجهه با «فرهنگ تک ساحتي» که از طريق رسانه هاي گروهي نظام تماميت خواه تبليغ و اعمال مي شود، با اتکا به خودآگاهي ندارند. «آزادي» گوهر گرانقدري مي شود که براي رعايت شأن انسان و احياي حقوق فرد نيازمند پيگيري جدي و باسماجت است. نبايد از ياد برد که قدرت نظام توتاليتر در فريب اذهان انسان ها نهفته است؛ و لذا آزادي اجتماعي از انديشه و تفکر روشنگرانه جدايي ناپذير مي نمايد.

توضيح؛ منابع در آرشيو روزنامه موجود است.

گفتمان هاي ضددموکراتيک


عليرضا علوي تبار

بعد از چند دهه چالش فکري و تجربه عملي گمان مي رفت که گفتمان دموکراتيک به گفتمان غالب در عرصه سياسي ايران تبديل شده است. تصور مي شد که طرفداران گفتمان هاي ضددموکراتيک يا با وجود در اختيار داشتن قدرت سياسي شرمگينانه خود را پشت گفتمان دموکراتيک پنهان مي کنند و تنها در عمل به مخالفت با طرفداران دموکراسي اقدام مي کنند و يا به صورت محفل هايي بي اهميت در ميان مخالفان قدرت حاکم به حيات خود ادامه مي دهند. اما واقعيت اين است که مدتي است مصاديق گفتمان هاي غيردموکراتيک آنقدر مشاهده مي شوند که ديگر نمي توان آنها را بي اهميت و بي تاثير قلمداد کرد و نگران اوج گيري دوباره گفتمان ضددموکراتيک نبود. قد علم کردن دوباره گفتمان هاي غيردموکراتيک در ميان صاحبان قدرت آمرانه تعجب آور نبوده و نيست، آنچه نگران کننده و تعجب آور است رشد گفتمان هاي غيردموکراتيک در ميان مخالفان و منتقدان حکومت است. اين نوشتار نيز يادآوري و تذکر اين موارد را دنبال مي کند. کمتر تحليل گر و سياست ورزي است که از وجود گفتمان غيردموکراتيک در درون حکومت بي اطلاع باشد و عواقب آن را نداند. آنچه گاه با غفلت و گاه با سکوت عمدي مواجه مي شود پيرايش و رشد گفتمان هاي ضددموکراتيک در ميان کساني است که مخالف حاکميت اقتدارگرايند و آن را در عمل و نظر به چالش مي خوانند. اگر وظيفه و نقش اصلي روشنفکران نقد است، اين نقد نبايد تنها متوجه حکومت و ساز و کارهاي آن باشد. مردم و مخالفان نيز بايد در کوره نقد خالص شوند و تنها راه جلوگيري از تکرار چرخه استبداد حداقل در سطح نظري، همين است. قبل از پرداختن به مصاديق گفتمان هاي ضددموکراتيک لازم است، کمي مفهوم آن را بشکافيم. گفتمان کاربرد زبان براي رساندن انديشه ها، تبليغ ايده ها و اثر گذاشتن بر رفتار و ذهنيت ديگران است. گفتمان همواره «ارتباطي» است و همواره خطاب گيري شناخته يا ناشناخته را در نظر دارد. گفتمان، گفتاري است تکيه کرده بر يک متن اجتماعي- تاريخي و زبان گوياي نظامي از روابط است. فضاي فرهنگي، ذهنيت زمانه، ساختارهاي سياسي و فرهنگي و اقتصادي و روابط طبقاتي در درون هر ساختار اجتماعي اند که گفتمان را توليد مي کنند. در ساده ترين تعريف گفتمان عبارت است از «منظومه يي از واژه ها، مفاهيم و تعبيرها که با يکديگر سنخيت و خويشاوندي داشته و در مجموع بر يک نظام فکري- معيشتي خاص دلالت کرده و از آن پرده برمي دارند.» ايدئولوژي نيز در يک تعريف خلاصه عبارت است از «گفتمان معطوف به عمل سياسي». ويژگي عام گفتمان هدفمندي اجتماعي آن است. بنابراين گفتمان ضددموکراتيک، گفتماني است که دشمني با انديشه ها و نظام هاي دموکراتيک را ترويج کرده به تقويت عناصر مخالف با گذار انديشه و عمل به سوي دموکراسي مي انجامد. به طور مشخص تر در ايران امروز گفتمان ضددموکراتيک، گفتماني است که به سوي نفي و طرد يکي از سه پايه انديشه دموکراتيک (حاکميت مردم، برابري سياسي شهروندان و حکمراني اکثريت با رعايت حقوق اقليت) جهت گيري کرده يا مي کوشد تا موانع فکري- سياسي گذار به دموکراسي در ايران (کنترل متمرکز بر منابع قدرت سياسي، فرهنگ سياسي رقابت ستيز و چندپارگي هاي مانع تفاهم و اجماع سياسي) را تقويت کرده و به آنها مشروعيت بخشد. با توجه به توضيح مختصر پيش گفته اينک مي توان به بحث از مصاديق اين گفتمان هاي ضددموکراتيک پرداخت.

الف- گفتمان بنيادگرايي ديني

وجود يک جريان بنيادگرا واقعيت غيرقابل انکاري است. اين جريان اگرچه از مفاهيم دموکراتيک در خطابه ها بهره مي گيرد اما هم در انديشه و هم در عمل ضديت خود را با گفتمان دموکراتيک تصريح کرده و اعلام مي دارد. اما بنيادگرايي ديني و ضددموکراتيک تنها به حکومت و طرفداران آن تعلق ندارد. هم در ميان شيعيان مخالف حاکمان کنوني و هم در ميان اهل سنت نيز مي توان گرايش هاي نگران کننده يي به سوي بنيادگرايي ديني يافت و با توجه به اين که شيعه به دليل تمايلي که به طور تاريخي به «تاويل» دارد و از اين رو در بنياد خود با بنيادگرايي به معناي دقيق آن مغاير است و اين مانع در ميان اهل تسنن وجود ندارد، رشد بنيادگرايي در ميان اهل سنت مي تواند سريع تر و فراگيرتر اتفاق افتد. پيدايش گروه هايي از اهل سنت که بر مبناي بنيادگرايي سني به مخالفت با حکومت مي پردازند مي تواند براي روشنفکران ديني و نوانديشان سني اعلام خطري جدي باشد. مخالفان اقتدارگرايي در ايران نيز بايد توجه داشته باشند که صرف مخالفت اين گروه ها با اقتدارگرايي مي تواند دليل موجهي براي دفاع از انديشه ها و مشي آنان باشد. قشري گري، خشونت و نفرتي که توسط بنيادگراهاي شيعه مخالف قدرتمندان و بنيادگراهاي سني ترويج مي شود، نبايد به دليل مخالفت آنها با حاکمان انحصارطلب ناديده گرفته شود. دفاع از حقوق شهروندي بنيادگراهاي مخالف حکومت نبايد با سکوت و تاييد ضمني انديشه ها و الگوهاي رفتاري آنها توام شود. البته وظيفه نقد اين ديدگاه هاي بنيادگرايانه بيش از هر چيز برعهده روشنفکران و نوانديشان ديني (سني و شيعه) است و آنها بايد جهادي فکري را در اين زمينه تدارک کنند.

ب- گفتمان ناسيوناليسم رمانتيک

ناسيوناليسم رمانتيک در ايران امروز با چند ويژگي مشخص مي شود. نخست با ارائه تصويري آرماني از دوران ايرانشهري (ايران قبل از اسلام). تصويري که به هيچ وجه با داده هاي تاريخي سازگاري ندارد. اغلب اين تصوير غيرواقعي براي تحقير دستاوردهاي دوران پس از اسلام در ايران ارائه مي شود و هدف القاي تضاد آشتي ناپذير ميان ايرانيت و اسلاميت را دنبال مي کند. تحقير اقوام و ملل همسايه ما دومين ويژگي ناسيوناليسم رمانتيک است. ظاهراً آنها از ياد مي برند که متاسفانه ما از اين اقوام «وحشي» و «نادان» در برخي از زمينه ها عقب افتاده ايم و بخش هايي از مردم ما شباهت به آنها را آرزو مي کنند، ويژگي سوم اين گفتمان انکار تفاوت ها و چندگونگي هايي است که ميان اقوام ايراني وجود دارد. آنقدر بر ويژگي هاي مشترک ملت ايران تاکيد مي شود که از تفاوت هاي ميان اقوام ايراني غفلت مي شود. تفاوت هاي ميان اقوام که کم و بيش طبيعي است ارزش گذاري اخلاقي مي شود و مترادف با برتري برخي بر برخي ديگر قلمداد مي شود.

گفتمان ناسيوناليسم رمانتيک با نقض «برابري سياسي شهروندان» و انکار تفاوت هاي طبيعي آنها زمينه را براي حکومت هاي اقتدارگرا هموار مي کند و کم و بيش با اشاعه تنفر زمينه ساز خشونت مي شود. ناسيوناليست هاي رمانتيک با ايجاد جنگي مصنوعي ميان وجوه مختلف هويت ايرانيان راه را بر سازش و مصالحه ميان آنها مي بندند و ازاين راه ها سدي در برابر گذر مسالمت آميز به سوي دموکراسي ايجاد مي کنند.

پ- گفتمان قوم گرايي

قوم گرايي تنها توجه به ويژگي هاي متمايزکننده يک قوم از اقوام ديگر نيست، بلکه معمولاً با القاي نوعي تبعيض و تحت ستم بودن نيز همراه است. قوم گرايان معمولاً الگوي وابستگي را که براي تبيين رابطه ميان کشورهاي صنعتي غرب و کشورهاي توسعه نيافته ارائه مي شود، مي گيرند و در درون يک کشور به کار مي برند. در ذهنيت قوم گرا يک قوم حاکم (اکثريت) شکل مي گيرد که با استعمار داخلي ساير اقوام (اقليت ها) توسعه و رشد خود را به قيمت تخريب و تضعيف ديگران دنبال مي کند. قوم گرايان خود را واجد حقوق از دست رفته يي مي بينند که به دليل قوميت خود از دست داده اند. مي کوشند تا توسعه نامتوازن کشور را براساس محل زندگي اقوام توضيح دهند و نوعي احساس ستم ديدگي تاريخي را در ميان مخاطبان خود پرورش دهند. عناصر مشترک ملي را تحقير و طرد مي کنند و عناصر فرهنگي قومي را برجسته مي سازند. قوم گرايي گاه تا آنجا پيش مي رود که حتي از استفاده از امکان هايي که فرهنگ ملي براي ارتباط با ساير اقوام ايجاد مي کند، پرهيز مي کند. قوم گرايي معمولاً در آغاز تيغ تيز خود را متوجه قوم حاکم مي کند، قومي که مي تواند فقط ساخته ذهنيت قوم گرا باشد، اما به تدريج ساير اقوام، از جمله خويش را بي نصيب نمي گذارد. قوم گرايي با شعار رفع تبعيض از قوم اقليت شروع مي شود اما به ضديت و ستيز با ساير اقوام اقليت ختم مي شود. مطالعات نشان مي دهد که رشد قوم گرايي در ايران بيش از هر چيز تابع سه عامل بوده است؛ نخست اقتدارگرايي حکومت مرکزي و بحران مشارکت سياسي؛ گذار حکومت مرکزي به سوي دموکراسي و مشارکت سياسي يا عدم آن نقشي اساسي در تخفيف و تشديد قوم گرايي و سياسي شدن اختلافات زباني و مذهبي ايفا مي کند. دومين عامل نقش نخبگان سياسي و فکري است؛ سياسي شدن دلبستگي هاي کهن نظير زبان و مذهب بيش از هر چيز نتيجه فعاليت نخبگان و روشنفکراني است که از خط مشي هاي حکومت مرکزي اقتدارگرا ناراضي اند و نه حرکتي اجتماعي و مبتني بر جنبش مردمي. سومين عامل نيز سياست هاي بين المللي، چه در سطح منطقه يي و چه در سطح فرامنطقه يي است. سياست هاي بين المللي نقش قاطعي در ايجاد سازمان هاي سياسي يا ترغيب نخبگان قومي در اين جهت داشته اند. پذيرش حکومت ملي (ملت- حکومت) يکي از پايه هاي اصلي شکل گيري نظام هاي دموکراتيک بوده است. قوم گرايي بيش از هر چيز اين ظرف متناسب براي استقرار نظام دموکراتيک را به چالش مي کشد. قوم گرايي به تشديد شکاف هاي منطقه يي و اجتماعي در کشور مي انجامد و توجيه مناسبي براي اقتدارگرايان در متمرکز ساختن ابزارها و منابع قدرت فراهم مي آورد. قوم گرايي نشان داده است که ظرفيت زيادي براي ايجاد خشونت و نفرت دارد. کتاب سوزي مي تواند به نسل کشي و انسان سوزي نيز بينجامد. برعهده روشنفکران و آزادانديشان اقوام مختلف ايراني است که نسبت به خطر قوم گرايي هشدار دهند و در چالشي فکري با مبلغان اين گفتمان ضددموکراتيک درگير شوند.

ت- گفتمان مارکسيسم لنينيسم

از انديشه هاي مارکس تفسيرهاي مختلفي ارائه شده است، تا مدتي پيش لنينيسم از نظر سياسي قدرتمندترين و جهانگيرترين شاخه آن بود. لنينيسم، نوآوري نظري خاصي ندارد بلکه اهميت آن از جهت سازگار کردن مارکسيسم انقلابي با وضع روسيه است. اهميت خاص لنينيسم در تعيين استراتژي ها و تاکتيک هاي يک حزب انقلابي است. مارکسيسم لنينيسم در ايران از آغاز در قالب استالينيسم ارائه و معرفي شده است و کم و بيش تمايزگذاري ميان اين دو در فضاي فکري مارکسيست هاي ايراني بسيار دشوار است. در اين که مي توان از انديشه هاي مارکس تفسيري دموکراتيک ارائه کرد اختلاف نظر وجود دارد. برخي از صاحب نظران باور دارند که به دليل وجود عناصر آرمانشهرگرايانه در انديشه هاي مارکس، سازماندهي اجتماعي مطابق ديدگاه هاي او ناگزير منجر به پيدايش حکومتي تمامت خواه (توتاليتر) مي شود. اما برخي نيز به امکان تفسير دموکراتيک از مارکس باور دارند. تجربه شوروي و مجموعه مباحثي که هنگام برپايي آن و پس از فروپاشي آن در ميان اهل نظر درگرفت نشان مي دهد که از تفسير لنيني مارکس نمي توان دموکراسي به دست آورد. به ويژه اگر اين تفسير با استالينيسم نمک سود شود ديگر هيچ اميدي به حمايت اين گفتمان از دموکراسي نمي توان داشت. مارکسيسم لنينيسم حتي در التقاط با ايدئولوژي هاي ديگر نيز در تاريخ معاصر ايران فاجعه آفريده است. فاجعه سال 1354 و 1360 در سازمان مجاهدين خلق ايران که نماد التقاط ايدئولوژيک اسلام سياسي و لنينيسم بود و فجايع ناشي از عملکرد دو حزب دموکرات و کومله در کردستان که التقاطي از قوم گرايي و لنينيسم را ترويج مي کردند، از مصاديق آن است. حکومت گرايي لنينيسم، گرايش آن به ايجاد حکومتي تمامت خواه، قهرآميز بودن روش هاي پيشنهادي اش و ده ها عنصر ديگر لنينيسم را به گفتماني ضددموکراتيک تبديل مي کند. سخن قدري به درازا کشيد، خلاصه سخن آن که تنها بنيادگرايي ديني و شيعي نيست که ضدانديشه ها و الگوهاي رفتاري دموکراتيک عمل مي کند، بلکه بنيادگرايي شيعي و سني مخالف حکومت، ناسيوناليسم رمانتيک، قوم گرايي و مارکسيسم لنينيسم نيز در همين جهت حرکت کرده و فعاليت مي کنند. روشنفکران و تشکل هاي سياسي دموکراتيک نمي توانند نسبت به خطري که اين گفتمان هاي ضددموکراتيک ايجاد مي کنند بي تفاوت باشند و به بهانه اشتغال به امور مهمتر از آنها غافلانه بگذرند. دافعه هاي حکومت اقتدارگرا و ايدئولوژي حکومتي آن در ايران آن قدر زياد است که مي تواند موجب مشروعيت هرگونه گفتمان مخالف شود و اين يعني تکرار يک خطاي تاريخي. نسلي که از انباشت فکري و تجربي کافي برخوردار است مي تواند در مقابل اين وسوسه مقاومت کند.
انسان به ذات خود برمي گردد از ميان جهان فارنهايت وار
پيشگويي ساده و دشوار جهان

مسعود بهنود

آماري مي گويد فال بيني و جادو و جنبل به طور مضاعف در کشورهاي پيشرفته جهان در حال گسترش است. و يکي از نظريه پردازان مي گويد اين نيست مگر دغدغه و نگراني انسان ها از حوادث ساخته بشر و طبيعي که چه آسان مي تواند به همه اميدهايشان پايان دهد.

اگر هفده ميليون تن در يک سال گذشته در کشوري مانند فرانسه برابر جادوگران و پيشگويان نشسته اند تا آينده شان را بگويند، در مقابل صدها اتاق فکر هم با حضور هزاران دانشمند از سراسر جهان جمع شده اند تا بلکه به سبک کف بينان کف دست جهان را ببينند و دريابند که جهان کجا خواهد رفت در قرن بيست و يکم.

---

انسان که به مدد وسايل و امکاناتي که مرزهاي دانش را مدام مي گستراند، پيش بيني مي کند، به همين نسبت مي تواند بر پيش بيني هاي آينده اثر بگذارد. چنان که به قول توئين بي دولتمردان پيش بيني آينده را از آن رو مي خواهند تا آن را بسازند و در مسير تاريخ چشم و دست بسته ننشينند. چنين است که قدرت هاي بزرگ جهان ديري است که در وزارت خارجه، شوراي امنيت ملي يا وزارت دفاع، يا دفاتر برنامه ريزي وابسته به مقر کار رئيس دولت غدر امريکا کاخ سفيد؛ در روسيه کاخ کرملين، در بريتانيا شماره ده داونينگ استريت، در فرانسه کاخ اليزهف بخشي دارند که از ترکيب چندين اتاق فکر به گمانه زني جهان مشغولند. و هر سال اين گمانه زني را نو مي کنند. و برنامه ريزي هاي چهار، پنج يا ده ساله جوامع بر اساس همين گمانه زني ها صورت مي گيرد. اينک که در بعضي از کشورها عمر اين گمانه زني ها از صد و پنجاه گذشته، خود تبديل به علمي شده که امکان بازپرداخت و کنترل کيفيت آن نيز فراهم است. هميشه مي توان دانست که گمانه زني هاي پيشين چه ضريبي از موفقيت و چه ميزاني از تقريب را در خود حمل مي کنند.

از مقابله دو گمانه زني آينده که يکي در واشنگتن و ديگري در لندن صورت گرفته، جزوه يي آمده است که از شيرين ترين رمان هاي علمي تخيلي جذاب تر است. فقط قصه هاي تاريخي اين همه غريبه و آشنايند. براي آدم امروزي چون رگ به خون آشنايند، اما براي آدم ديروزي به کل دور از باورها زندگي مي کنند. و اين نيست مگر بابت شتابي که جهان گرفته است. سر برگرداني غريبه يي و جهان غريبت مي نمايد.

صد و هشتاد نام در فهرست دانشمنداني است که به اين گمانه زني ذي قيمت مواد رسانده اند. شانزده برنده زنده جوايز نوبل در ميان آنها هستند. عنوان فرعي هر دو جزوه هست «تصوري از آينده». عکس هاي روي جلدش نشان مي دهد که شش واقعه در آن نقش بسته است؛ خشکسالي در شرق و يخ زدگي در غرب، درگيري بين مسلمانان چين، همبستگي طبقات متوسط و تشکيل الگوي معترضي همانند پرولتاريا در منطق مارکسيسم، اوج گيري شورش هاي حومه شهري، پيوند زدن جيپس هاي اطلاعاتي در مغز آد م ها و استفاده بيشتر از سلاح هاي الکترومغناطيسي براي از بين بردن هاب هاي جهاني و مراکز ارتباطاتي مناطقي از جهان و گرم شدن زمين.

---

گريس طنزپرداز و بازي ساز ايرلندي رو به سوي آسمان مي گويد ديگر چه خوابي برايمان ديده يي و بعد شروع مي کند به بردن اسامي محل هاي مصيبت زده مانند عراق، لبنان، و به يادش مي افتد که نه در بوسني و نه در چچن، نه در آلباني و فرانسه و ايرلند از درگيري هاي خوف انگيز و خونين خبري نيست و انفجارها رفته است به ميان مسلمانان. به قول او هر روز بغداد، هر هفته کابل و لبنان، هر فصل در بالي و مصر و کرانه غربي.طنزپرداز بعد زيرکي نشان مي دهد و خاطره يي از پدربزرگش نقل مي کند که معنايش اين است که چاقويي که براي سر بره تيز کرده بودي ديدي چطور دست هايت را بريد. او براي ثابت کردن حرف هايش اشاره مي کند که اختلافات بين کاتالان و اسپانيا، ايرلند و انگلستان، دارد تمام مي شود. اما نمي تواند نگراني اش را نسبت به آتش سوزي هاي حاشيه شهرهاي فرانسه و انفجارهاي مادريد و لندن پنهان کند اما زهرش را مي ريزد وقتي که مي گويد اينها کساني هستند که رنگ شال گردنشان مهم تر از رنگ پرچم کشوري است که در آن به مدرسه مي روند.

آنچه موجب نگراني گريس است بخشي است از ماجرايي که تحت عنوان «مسلمانان» در آينده نگري ها نشان داده شده. نوشته اند جمعيت جوان، هر جا که انبوه ديده شود، نشانه مسلماني است. در اروپا و يا خاورميانه. و رشد مضاعف جمعيت در سرزمين هاي اسلامي فشاري است بر ستون فقرات جهان. گزارش آينده نگري اعتقاد دارد از همين طريق اختلاف ميان مسلمانان و غرب افزون مي شود. اما عمده اش از جايي سر مي کشد که الان در ديدرس ها نيست. چين آوردگاه آينده مسلمانان خواهد بود. همان جايي که مواد اوليه، کار، کالاي توليد شده ، اقتصاد و رشد اقتصادي اش معجزه آساست. همان جايي که دولتش به ظاهر سر خود را انداخته پايين و هيچ سخني عليه نظم جهاني نمي گويد. حتي با ايران هم - که اين همه به نفت و گازش نيازمند است - دل نشان نمي دهد مبادا خريداران غربي اش بلرزند.

در جزوه آينده جهان در قرن بيست و يکم، درست است که صفحات بزرگي درباره علم و پيشرفت هاي دانش بشري نوشته شده ولي واقعيت اين است که دو نوع از ساخته هاي بشري اهميت بسيار دارد. اول هر آنچه به حفظ محيط زيست مربوط است، هرچه صرفه جويي از سوخت فسيلي را باعث شود و در نتيجه عامل اصلي گرماي زمين را مهار کند و در عين حال گريبان غرب را از دست شرق نجات دهد.

و دومي سرفصل دانش شگفتي ساز ارتباطات است. هر آنچه بشر را به خود مرتبط تر سازد، او را به هم وصل مي کند. لپ تاپ ها، موبايل ها، شهرهاي وايرلس غبدون سيمف و چنين است که در صدر فهرست سلاح هاي جهان هم از دستگاه هاي توليد پالس هاي الکترومغناطيسي نام مي برد که سي سالي مانده است به توليد صنعتي اش. همان ها که با ارسال موج سيستم هاي ارتباطي رقيب را به کلي ويران مي کند. شهري يا منطقه يي در تور اشعه ها مي افتد و همه سيستم هاي مخابراتي اش قطع مي شود. همان سلاح ها که ابتدايي ترين نمونه هايش در حمله نيروهاي تحت رهبري امريکا به عراق، کارساز آمد و در دقايقي همه ارتباط فرماندهي را با افراد و مراکزش قطع کرد. و دومين ساخته بزرگ صنايع دفاعي همان سفينه هاست که در دل آسمان ها جا دارد و بدون حضور انسان ها، عمل مرکز هماهنگي بمب ها و موشک هايي را انجام مي دهد که آنها نيز در فضا سرگردان بودند يا هستند، و در لحظاتي به فرمان شليک مي شوند.

---

در همان شماره گاردين که بخش هاي کوچکي از آينده نگري وزارت دفاع بريتانيا چاپ شده اخبار ديگري هست که شايد از سرخط آنها بهتر بتوان مسير آينده را پي گرفت. خبرهايي درباره آدم. آدم که برخلاف تصور اول قرن بيستم، نه که فارنهايت وار اسير نمره ها و کد ها نشده بلکه در همين ميانه اشعه ها و پالس ها، خود ديگري را نشان مي دهد. کمک مردم دنيا به مراکز خيريه در ده سال هجده برابر شده است. رجوعشان به کليسا و مسجد ده برابر. هجوم براي کمک به بچه هاي آفريقايي فقير هشت برابر هفت سال قبل است. هر سال دو برابر شده. و مهم تر از همه همان که روساي دولت هاي امريکا و بريتانيا را عصباني کرد.

وزير دفاع بريتانيا هنگام دفاع از خود و عذرخواهي از مردم غبه خاطر صدور دستور آزادي فروش خاطرات ملوانان گرفتار شده در ايرانف فاش مي گويد که توقع نداشته است حمايت سنتي مردم جزيره از سربازانشان که همواره تاريخ جزيره بريتانيا با آن ساخته شده غهنوز نام سرداران از جان گذشته جنگ هاي دهه ها و سده هاي پيش در گوشه گوشه جزيره هستف در برابر موج هاي مخالف دولت رنگ ببازد.

وضعيت دولت جرج بوش را در امريکا، به سرداري تشبيه کرده اند که حتي امکان نمي يابد موقع عقب نشيني نيروهاي خود را سامان دهد. کاخ سفيد نه فرماندهي براي نيروهايش در عراق پيدا مي کند، نه ژنرالي که سينه سپر کند و در مقابل کنگره از بودجه دفاعي دفاع کند. هرچه نومحافظه کاران امريکا بر طرح مبارزه با تروريسم مي کوبند، و فغان مرگ بر تروريست سر مي دهند، يک گام از مخالفت عمومي با جنگ عراق کاسته نمي شود. خانم شيهان همچنان روي صحنه است و مادرهاي دو هزار و چند ده سربازي را که در عراق کشته شده اند ساماندهي مي کند. همچنان فيلم مستند ضعيف مايکل مور از شبکه هاي خاص تلويزيوني پخش مي شود. اين بار جنگ باعث شده محبوب ترين رئيس جمهور تاريخ امريکا غ از يازده سپتامبر تا يک سال بعدشف اينک به موجودي تبديل شود که دست پشت هر که بگذارد در انتخابات مي بازد. چنان که توني بلر که موفق ترين رئيس دولت يک قرن گذشته بريتانياست. اقتصاد آن کشور به بالاترين پايه تمام اروپا رسانده و در ده سال همه برنامه هايش موفق آميز بوده است، او نيز مجبور شد اعلام دارد که تابستان امسال خانه شماره ده داونينگ استريت را ترک خواهد کرد، اما حتي اين هم افکار عمومي را راضي نکرد. از زمين و آسمان تيرهاي فتنه بر سر کسي مي بارد که معلوم است جانشينانش نخواهند توانست مانند وي موقعيت برتر اقتصادي جزيره را حفظ کنند.

اينها برخوردهاي نمونه و منحصر به فرد انسان با جنگ و با امور غيرانساني مانند زندان ويژه گوانتانامو است.

---

هرچه پيش بيني اين که علم و اقتصاد و حتي اجتماعيات آينده به کجا مي رود آسان شده است، اما نمي توان گفت که گمانه زني حرکت آينده انسان ها چگونه خواهد بود. اين قدر هست که انسان ها به سوي «هرچه بيشتر طبيعي، و هرچه کمتر مصنوع» مي روند، و معنويتي را که از نيمه قرن بيستم گم کردند هر روز بيشتر از پيش جست و جو مي کنند. از گروه ها و قبايلي که بر بنياد اخلاقند تا دسته هاي طبيعت گرا که با شعار «بازگشت به خانه» خواستار دور شدن از شهرها هستند. همزمان با فيلم ها و داستان هاي پرهيجان که جوانان را راضي مي کند و در صف هاي دراز نگه مي دارد، ادبيات ساده و صميمي و هري پاتروار، بازگشت به جين اوستين و فاکنر مد روز است.

يک نوع ديگر هم مي توان انسان را نشاني داد. مگر نه صهيونيسم رسانه هاي جهان را در اختيار گرفت. مگر نه آن که از دهه هفتاد نوشتند که يهوديان در خريدهاي ميلياردي هاليوود را به چنگ آوردند تا بتوانند فهرست شيندلرها بسازند، يا پيانيست ها، مگر از احاطه بي ترديد آنان بر سازندگان افکار عمومي سخن رانده نشد. اينکا در دهه اول قرن بيستم هيچ صدايي چون آواي ضدجنگ در لاي امواج رسانه هاي جهاني نمي پيچد. و هاليوود شده است پيشرو حرکت هاي اعتراضي عليه ستم. چه وقتي از فلسطين مي گويد و چه زماني که از مادر عراق.

کس را چه گمان بود که سرشناس ترين نام هاي هاليوود پاي صحبت هاي ضدامريکايي اکبر گنجي ناراضي ايراني مي نشينند و يکي شان در برابر تندي هاي وي به دولت اسرائيل به دفاع برمي خيزد و چون زمينه نمي بيند جمع را ترک مي کند.

اما در همين جهان بنيادگرايانند خبرساز. همان ها که با جهاني مطابق تصور و خيال خود مي جنگند. دن کيشوت وار، انگار در انتظار گودو هستند، در پوچي مطلق. چرا که تحول هاي جهان را نمي بينند. در نظرشان چنين ترسيم شده است که بود. انگار نه که در اين جهان بريژيت باردو که گمان مي رفت خدا زن را به زيبايي و بي پروايي وي آفريد، از آن رو که نژادپرست عقب افتاده يي شده است کم مانده راي بدهد به ژان ماري لوپن، به عفريته يي مي ماند، زيبايان جادوانه اين جهان آنان شده اند مانند آنجلينا جولي و مادونا که به نوشته جيل گيل با بوسه يي که بر فقر آفريقا زدند، جادوانه زيبا ماندند.

خاطرات شهروند بهت زده
شبي پياده“

ملک منصور اقصي

پياده رفتن برايم خيلي سخت شده است. نه اينکه مشکلي جسمي پيدا کرده باشم، نه. پياده که مي روم حالم يک جوري مي شود، مثل اينکه ترس از فضاي باز پيدا کرده باشم. تنم سست مي شود. فکر مي کنم پريده رنگ مي شوم، حس مي کنم هر لحظه ممکن است تعادلم را از دست بدهم. براي همين توي اتاق يا توي ماشين احساس امنيت مي کنم، عجب مخمصه يي گير افتادم. من که تمام عشقم توي اين شهر روزگاري پياده روي بود حالا بايد از پياده رفتن بترسم. خيلي خيلي دقيق به ياد دارم شبي را در سي سال پيش که با چند تا از دوستانم ساعت ده شب تصميم گرفتيم از نيروي هوايي که منزل يکي از بچه ها بود پياده به پاي کوه برويم. ساعت چهار صبح به دربند پاي کوه رسيديم. خوب يادم است که از تجريش تا پاي کوه را عقب عقب رفتيم، براي اينکه عضلات حرکتي معکوس داشته باشند. حتماً تجربه کنيد، خستگي تان درمي رود. اما حالا...

حالا وقتي پياده مي روم مثل آدم هاي گمشده در مکان و زمانم و دائماً متعجبم و مرتب متاثر مي شوم. از جلوي يک مبل فروشي رد مي شوم پر از چراغ است، جوانکي تنها پشت ميزي نشسته و هيچ کاري نمي کند. نه کسي وارد مي شود نه کسي خارج. مبل هاي مدل لويي شانزدهم با دسته و پايه هاي طلايي جلف کاريکاتوري از مبل هاي سلطنتي در کنار مبل هاي سوپرمدرن. يک لوستر با چوب در ابعادي غول آسا بالاي مبل هاست، مضحک است. ارتفاع اتاقي که اين لوستر در آن آويزان مي شود، بايد به اندازه کليساي سانتاماريا دلفيوره در فلورانس باشد. مي رسم به موبايل فروشي. جوان فروشنده آمده دم در ايستاده و ملت را نگاه مي کند. موبايل ها را مثل اينکه با بيل توي ويترين ريخته باشند، خاک گرفته. موجودي که معلوم نيست پير است يا جوان توي سطل آشغال ها را مي گردد، يک کيسه پلاستيکي مشکي دستش است. رنگ صورت با ريش هاي انبوهش و دست ها و لباس هايش همه يکي شده اند. بيشتر به يک تنه درخت سوخته شبيه است. سه تا پسر از کنارم رد مي شوند و سيگاري دست يکي شان است که معلوم است داخلش مواد مخدر است، نمي دانم حشيش يا چي. بويش منقلبم مي کند. حدود 16 ، 17 ساله اند، هر سه شلوارهاي جيني رنگ و رو رفته پوشيده اند که تا حد ممکن پايين کشيده شده با کمربندهاي پهن و پر از ميخ و سيخ. فعلاً اين مد روز است. ياد کمربندهاي لات و لوت هاي قديم مي افتم. بلند حرف مي زنند، با کلمه ها و اصطلاح هاي جديد مشمئز کننده. گير داده بود، حالشو گرفتم، بي خيال، سه سوت، خفن... مي خواهم بزنم توي سر خودم، فرياد بزنم. دختري با سرعت و موبايل به گوش از کنارم مي گذرد. هيبت عجيبي پيدا کرده است. شلوار جين کوتاه با مانتوي مشکي، ناخن هاي سبزرنگ، روسري کج و کوله، موجود عجيبي شده، غصه ام مي شود. به مردي مي رسم. آهسته مي رود. حدود 50 سالي دارد. با خودش حرف مي زند. فحش مي دهد به در و ديوار. برمي گردد از من مي پرسد؛ آخه خداييش اين جوبه؟ به سرعت رد مي شوم. جلوي يک رستوران سنتي مي رسم. در و پيکر رستوران را مثلاً با آجر و کاشي ساخته اند. جوانکي را کلاه نمدي سرش گذاشته اند و با گيوه و شلوار دهاتي دم در علم کرده اند. بيچاره مضحکه شده.

يک موتوري توي پياده رو مي خواهد از کنارم عبور کند. با چه ذلتي از لاي آدم ها و کنار ديوار و جوي کج و کوله مي شود و مي رود. حس مي کنم دست هايم سرد شده است. نزديک يک پيتزافروشي مي رسم. آدمي را داخل يک لباس غول آساي ميکي ماوس کرده اند. رنگ ميکي ماوس از شدت دود تيره شده است. بيچاره مرتب با دست ملت را به سمت پيتزافروشي هدايت مي کند. گويا از صبح تا شب همين طور ايستاده. فکر مي کنم اگر بخواهد دستشويي برود چه مي کند؟ بوي گند عجيبي مثل ترکيب روغن سوخته و دنبه کبابي از توي مغازه بيرون مي زند. زن و مردي و بچه يي توي مغازه نشسته اند، چقدر به نظر غمگين اند. شروع مي کنم با خودم انگليسي حرف زدن، فکر مي کنم در مرکز مطالعات شرق دانشگاه لندن دارم درباره پياده رو و نقش آن در زندگي شهري سخنراني مي کنم. جلوي يک نمايشگاه اتومبيل مي رسم. هفت هشت تا ماشين آخرين مدل کنار هم چيده شده. نمايشگاه غرق نورهاي جلف است. ماشين ها همه سفيدند به جز يکي که آبي چندش آوري است. دو نفر توي مغازه ماشين ها را ورانداز مي کنند. چنان دست به ماشين ها مي کشند مثل اينکه گربه يي را نوازش مي کنند. به چهارراه نزديک شدم. چطور رد شدم؟ اصلاً معلوم نيست هنگام سبز شدن چراغ ماشين ها بايستند. شايد بهتر باشد اصلاً رد نشوم. همان طرف خيابان راهم را ادامه مي دهم. مجبور مي شوم جلوي يک شيريني فروشي بايستم. به شيريني هاي تر نگاه مي کنم. شک ندارم اگر يکي از آنها بخورم مسموم خواهم شد. رنگ هاي عجيبي دارند، ژلاتين سبز روي خامه، شيريني مشکي و ژلاتين صورتي و رويش خامه سبز. مجبور مي شوم از روي تپه يي از شن و ماسه عبور کنم. تابلوي سردر يک مغازه با پلکسي کلاس به ابعاد دو متر در شش متر نصب شده و عکس شلوار جين و عينک و ساعت همه خيلي تميز رويش چاپ شده. يک لامپ کم مصرف به اندازه يک گوشت کوب جلوي مغازه آويزان است. نورش چنان چشمم را مي زند که مي خواهم نعره بزنم. بالاخره خيابان بند مي آيد. دو تا ماشين به هم ماليده اند. هيچ کدام هيچ طوري شان نشده. هر دو راننده پياده در کمال خونسردي ايستاده اند. يکي با موبايل صحبت مي کند. منتظر افسر هستند. در اين ترافيک؟ به نظر مي رسد ذره يي در اين فکر نيستند که بزرگترين خيابان پايتخت را در ساعت هشت شب بند آورده اند. صداي بوق ها آغاز مي شود. موقعيت خوبي است که از خيابان عبور کنم. از جلوي ماشين جواني عبور مي کنم. صداي موسيقي ماشينش را دارد منفجر مي کند. دلم مي سوزد. چقدر دير اين مد به دستش رسيده است.

بيست سال پيش در فرنگ مد شد که جوان ها صداي موسيقي را در ماشين شان بلند کنند. يک ريش هم مثل آب دهان که بر روي چانه جاري باشد گذاشته. اين هم مد پنج سال پيش بوده. اينجور مدها خيلي همه گير مي شود چون که خرجي ندارد، ريش گذاشتن، بلند کردن يا کوتاه کردن و کچل کردن سر. بلوز جورجيو آرماني و ورساچه نيست که گران باشد. بالاخره به طرف ديگر خيابان مي رسم.

درست جلوي يک کتابفروشي هستم. کتاب ها را جوري چيده اند مثل اينکه مي خواهند توي چشم آدم فروکنند. همه جور چيزي درهم و برهم چيده شده. از طرح جلد کتاب ها بدنم مورمور مي شود. باز هم عنوان بعضي کتاب ها را به جهت خط اعجوج و معجوجشان نمي توانم بخوانم. بروم توسري بزنم؟ نه. جواني وارد مي شود و سراغ تست هاي کنکور نمي دانم چي را مي گيرد. فروشنده که گويا روزانه هزارها بار مي گويد کتاب درسي نداريم سرش را هم بلند نمي کند، فقط مي گويد نه. از عنوان کتاب ها حالم باز يک جوري مي شود. «چگونه مدير موفقي باشيد»، «انگليسي با سه قدم»، «عشق بي فرجام»، مجموعه اشعار فلاني، «باد در کاسه چيني».

با خنده به خيابان تاريکي وارد مي شوم...

عناوين اين صفحه
از آنقره تا آنکارا
دولت توتاليتر
گفتمان هاي ضددموکراتيک
پيشگويي ساده و دشوار جهان
شبي پياده“

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام