پنج شنبه، 30 فروردين 1386 - شماره 1371
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: داستان
هريسون برگرسون

ترجمه؛ شقايق قندهاري

کورت ونه گات اين داستان را در سال 1961 نوشت.

سال 2081 بود و سرانجام همه با يکديگر برابر. نه تنها انسان ها در برابر خدا و قانون با يکديگر مساوي بودند، بلکه آنها از هر نظر باهم در يک سطح قرار داشتند. هيچ کس از ديگري برتر و باهوش تر نبود. هيچ کس از ديگري خوش قيافه تر نبود. هيچ کس از ديگري قوي تر يا فرزتر نبود. همه اين مساوات به خاطر اصلاحيه هاي دويست و يازدهم، دويست و دوازدهم و دويست و سيزدهم قانون بود، و نيز هوشياري بي وقفه ماموران امنيتي ژنرال ايالات متحده امريکا. با اين حال هنوز يک چيزهايي درست سرجايش نبود. مثلاً مردم هنوز از اينکه در ماه آوريل بهار نداشتند، داشتند ديوانه مي شدند. و در همين ماه سرد و خشک بود که ماموران همين بخش پسر چهارده ساله جرج و هيزل برگرسون، هريسون، را از پيش آنها بردند. قضيه کاملاً اسفناک بود، اما جرج و هيزل نمي توانستند خيلي جدي به آن فکر کنند. هيزل از نظر هوشي در حد متوسط بود؛ به اين معني که فقط مي توانست در مورد هر موضوعي خيلي گذرا و کوتاه فکر کند. جرج با اينکه بهره هوشي بالايي داشت، اما در گوشش بي سيم مخصوص بود. نظام قانوني از او خواسته بود اين بي سيم را هميشه همراهش داشته باشد. دستگاهش به يک فرستنده دولتي متصل بود. هر بيست ثانيه يک بار از فرستنده صدايي تيز و گوشخراش براي جرج مي آمد تا افرادي مثل جرج نتوانند از هوش و مغزشان استفاده نابجا کنند. جرج و هيزل تلويزيون تماشا مي کردند. روي گونه هاي هيزل اشک بود، اما الان دليل اشک هايش را به کل از ياد برده بود.

بالرين هايي روي صفحه تلويزيون بودند. در سر جرج صداي وزوز پيچيد. افکارش به آشفتگي از هم گسستند؛ مانند دزدي که از دزدگير مي گريزد.

هيزل گفت؛ «کارشان خيلي زيبا بود.»

جرج گفت؛ «چي؟»

هيزل گفت؛ «رقص را مي گويم؛ قشنگ بود.»

جرج گفت؛ «آره.» و سعي کرد کمي درباره بالرين ها فکر کند. آنها چندان هم خوب نبودند، به هرحال کمابيش مثل بقيه بودند. آنها بار ساچمه و حمايل داشتند و روي صورت هايشان ماسک بود، تا کسي با ديدن چهره يا ژست آنها فکري به سرش نزند. جرج در ذهنش با ابهام به اين فکر مي کرد که شايد نبايد براي بالرين ها دستگاه هاي مخصوص امنيتي کار گذاشت. اما پيش از آنکه به جايي برسد و نتيجه يي بگيرد، صداي ديگري از بي سيم حواسش را پرت کرد. قيافه جرج تو هم رفت. از ميان هشت بالرين هم قيافه دوتايشان درهم شد.

هيزل متوجه اخم او شد. او که خودش مشکل ذهني نداشت، مجبور شد از جرج بپرسد آخرين صدا چه بوده است. جرج گفت؛ «انگار کسي با چکش شيشه شيري را خرد کرد.» هيزل با کمي حسادت گفت؛ «به گمانم شنيدن تمام اين صداهاي مختلف بايد جالب باشد.» جرج گفت؛ «شايد.» هيزل گفت؛ «مي داني من اگر ژنرال مسوول امنيت امريکا بودم، چه کار مي کردم؟» در واقع هيزل خيلي شبيه ديانا مون گلامپرز ژنرال امنيتي بود. «اگر من ديانا مون گلامپرز بودم، روزهاي يکشنبه زنگ ناقوس را به صدا درمي آوردم؛ يک جور اداي احترام به مذهب.» جرج گفت؛ «دارم فکر مي کنم که اگر فقط بحث ناقوس بود...» هيزل گفت؛ «خب، شايد بد نباشد صدايشان واقعاً بلند باشد. به گمانم من ژنرال خوبي مي شوم.»

جرج گفت؛ «درست مثل هر کس ديگري.»

هيزل گفت؛ «کي بهتر از من مي داند عادي چيه؟»

جرج گفت؛ «درسته.» و همان موقع به پسر غيرعادي اش؛ به هريسون فکر کرد که حالا در زندان بود، اما صداي شليک نظامي يي که در سرش پيچيد، آن را متوقف کرد. صدا چنان زنده بود که رنگ جرج پريد و در حالي که مي لرزيد، اشک روي چشم هاي سرخش را گرفت. از ميان هشت بالرين دوتايشان روي زمين افتاده و گيجگاهشان را گرفته بودند.

هيزل گفت؛ «يک دفعه چقدر خسته به نظر مي رسي. چرا روي مبل دراز نمي کشي و وسايلت را روي بالشت نمي گذاري؟» منظورش همان ساچمه هاي سنگين داخل کيسه برزنتي بود که جرج به دور گردنش آويزان داشت. هيزل گفت؛ «اين کيسه را براي مدتي کنار بگذار. از نظر من مهم نيست که مدتي با من برابر نباشي.»

جرج کيسه را با دست هايش وزن کرد و گفت؛ «ديگر به آن توجهي ندارم. حالا فقط بخشي از وجودم است.»

هيزل گفت؛ «اين اواخر خيلي خسته يي. کاش مي توانستيم يک جوري ته کيسه را سوراخ کنيم و چند تا از آن گلوله ها را دربياوريم.» جرج گفت؛ «هر يک گلوله يي که دربياورم دو سال زندان و دو هزار دلار جريمه دارد. معامله خوبي نيست.»

هيزل گفت؛ «کاش مي توانستي وقتي از سرکار برمي گردي، چندتايشان را دربياوري. آخر تو که اينجا با کسي رقابت نمي کني.»

جرج گفت؛ «اگر تلاش کنم قسر در بروم، بقيه هم مي خواهند همين کار را بکنند و طولي نمي کشد که به دوره جاهليت برمي گرديم؛ و همه عليه هم رقابت مي کنند. تو که اين را نمي خواهي، درسته؟»

هيزل گفت؛ «نه اصلاً.» جرج گفت؛ «بفرما. به محض اينکه مردم بخواهند از قانون سرپيچي کنند، چه اتفاقي براي جامعه مي افتد؟» اگر هيزل نمي توانست به اين سوال جواب بدهد، جرج جوابي نداشت. صداي آژيري در سرش پيچيد. هيزل گفت؛ «به گمانم از هم فرومي پاشد.» جرج به حالتي گنگ گفت؛ «چي؟» هيزل با ترديد گفت؛ «جامعه. مگر همين را نپرسيدي؟»

جرج گفت؛ «کسي چي مي داند؟»

ناگهان برنامه تلويزيوني براي پخش اطلاعيه خبري قطع شد. اولش معلوم نبود که اعلاميه درباره چيست؛ چون گوينده مثل همه گوينده ها حالتي جدي داشت. تا حدود نيم دقيقه او با هيجان بسيار سعي کرد بگويد؛ «بينندگان عزيز...»

دست آخر منصرف شد و اعلاميه را به يکي از بالرين ها داد. هيزل درباره اش گفت؛ «اشکالي ندارد. قضيه اصلي همين است. او کوشيد با آنچه خدا بهش داده، کارش را به نحو احسن انجام بدهد. بايد براي همين تلاشش ترفيع خوبي بگيرد.»

بالرين اعلاميه را خواند؛ «بينندگان عزيز.» بدون شک زن خيلي شيکي بود که ماسکش تا اين حد پوشيده بود. و پيدا بود که از همه بالرين ها مقتدر تر است، چون کيسه دور گردنش مانند کيسه دور گردن مردها بزرگ بود.

او يک دفعه مجبور شد به خاطر صدايش که اصلاً زنانه نبود، عذرخواهي کند. صدايش گيرا و رسا بود؛ «مرا ببخشيد...» و کوشيد لحن صدايش را تغيير بدهد. او با صدايي جيغ جيغو گفت؛ «هريسون برگرسون چهارده ساله از زندان فرار کرده است. او به جرم براندازي نظام دستگير و زنداني شده بود. او يک نابغه و ورزشکار و آدمي بسيار خطرناک است.» روي صفحه تلويزيون عکسي که پليس از هريسون برگرسون انداخته بود، آمد. عکس ابتدا سر و ته و بعد از يک طرف و دوباره از جهت بالا به پايين و به طرف ديگر نشان داده شد.

تا به حال کسي چنين وسايل سنگيني به دور گردنش نداشت. او زودتر از آنچه پليس پيش بيني مي کرد، از شر وسايل امنيتي خلاص شده بود. بي سيم او بسيار بزرگ بود و عينکش شيشه هاي کلفتي داشت. قرار بود با اين عينک ها هم بينايي اش را از دست بدهد و هم سردردهاي شديدي بگيرد. به دليل نوارهاي فلزي که به او آويزان کرده بودند، مثل آشغالگردها به نظر مي آمد.

ماموران امنيتي براي اينکه خوش قيافه تر هم بشود، براي بيني اش توپ پلاستيکي قرمزي گذاشتند، ابروانش را کامل تراشيدند و دندان هاي سفيدش را سياه کردند.

بالرين گفت؛ «اگر اين پسر را ديديد، تکرار مي کنم؛ تحريکش نکنيد.» صداي دري آمد که داشت از جا کنده مي شد. سر و صداي وحشت زدگي مردم از تلويزيون بلند شد. تصوير هريسون برگرسون بارها روي صفحه بالا و پايين شد؛ انگار با پس لرزه هاي زلزله يي هماهنگ شده است. جرج برگرسون به درستي اين زلزله را تشخيص داد؛ از آن جهت که خانه خودش هم بارها گرفتار اين پس لرزه ها شده بود. جرج گفت؛ «خداي من، اين بايد هريسون باشد،» با پيچيدن صداي برخورد اتومبيل هايي به هم، اين دريافت درجا از ذهنش پريد.

وقتي جرج دوباره توانست چشم هايش را باز کند، به جاي تصوير هريسون خود او به صورت زنده روي صفحه تلويزيون بود. هريسون دلقک وار و گنده درست وسط استاديو ايستاده بود. دستگيره در استاديو در دستش بود. همه بالرين ها، آهنگسازان، و گويندگان طوري جلويش زانو زدند که انگار توقع داشتند بميرند.

هريسون فرياد زد؛ «من امپراتورم، مي شنويد؟ من امپراتورم، همه بايد همين حالا کاري را که مي گويم انجام بدهند،» وقتي پا کوبيد؛ کل استاديو لرزيد.

او نعره زد؛ «حتي با اينکه مريض احوال، لنگان و معلول اينجا هستم، از همه حاکماني که تا به حال حکمفرمايي کردند، بزرگترم. حالا ببينيد من چي هستم،» هريسون وسايل مخصوص امنيتي را مانند دستمال کاغذي کند و آن همه ساز و برگ سنگين محکم روي زمين افتاد. هريسون سپس دست خود را به زير ميله قفلي برد که کلاهش را نگه مي داشت. ميله مثل سبزي جعفري ترد خرد شد. او گوشي ها و عينکش را به ديوار کوبيد.

بعد بيني پلاستيکي اش را از جا کند و شبيه خداي رعد شد. او به جماعت زانو زده نگاه کرد و گفت؛ «من هم اکنون همسرم را انتخاب مي کنم، اولين زني که جرات کند از جا بلند شود، به اين مقام مي رسد،»

پس از گذشت لحظه يي، بالريني برخاست و چون بيد به اين سو و آن سو مي شد. هريسون تمام وسايل امنيتي زن را درآورد و آخر سر ماسک او را برداشت. زن به طور حيرت انگيزي زيبا بود.

هريسون دستش را گرفت و گفت؛ «حالا مي خواهي به مردم نشان بدهيم رقص چيست؟ آهنگ بگذاريد،»

نوازندگان درجا سر جاي خود برگشتند و هريسون وسايل آنها را هم درآورد. او به آنها گفت؛ «سنگ تمام بگذاريد تا من هم شما را به مقام برسانم.»

موسيقي آغاز شد. اولش خيلي مبتذل و مضحک بود. اما هريسون دوتا از نوازندگان را از روي صندلي هايشان بلند کرد و آنها را همان طور که مثل چوب رهبر ارکستر تکان مي داد، آهنگ مورد نظرش را خواند تا بدانند چطور اجرايش کنند. بعد آنها را کوبيد روي صندلي هايشان.

بار ديگر موسيقي آغاز شد و اين دفعه خيلي بهتر.

هريسون و زن همراهش تا چند لحظه فقط به موسيقي گوش دادند، گويي مي خواستند آن را با ضربه هاي قلبشان همساز کنند.

سقف استاديو بلند بود، اما با هر حرکت به آن نزديک تر شدند. پيدا بود که مي خواهند بر آن بوسه زنند. آنها سقف را بوسيدند. سپس با خنثي کردن نيروي جاذبه با عشق و اراده ناب، همچنان همان بالا ماندند.

همان موقع بود که ديانا مون گلامپرز، ژنرال امنيتي، با يک اسلحه کاليبر وارد استاديو شد. او دو بار شليک کرد و بالرين و همسر امپراتورش پيش از رسيدن به زمين جان دادند. ديانا مون گلامپرز دوباره اسلحه اش را پر کرد. اين بار آن را به طرف نوازندگان گرفت. گفت فقط ده ثانيه فرصت دارند وسايل امنيتي شان را بزنند.

همان موقع تلويزيون خانواده برگرسون سوخت.

هيزل رو کرد به جرج تا در اين باره با او حرف بزند.

اما جرج براي ليواني نوشيدني به آشپزخانه رفته بود.

جرج برگشت و درجا سيگنال دستگاه تکانش داد. وقتي نشست به هيزل گفت؛ «گريه کردي؟»

هيزل گفت؛ «آره.» «براي چه؟»

هيزل گفت؛ «فراموش کردم. يک چيز خيلي غم انگيز در تلويزيون بود.»

«چي بود؟» «همه چيز در ذهنم به هم ريخته است.»

جرج گفت؛ «چيزهاي غم انگيز را فراموش کن.»

هيزل گفت؛ «هميشه همين کار را مي کنم.»

جرج گفت؛ «حالا شدي دختر خوب.» چهره اش در هم رفت. در سرش صداي شليک گلوله پيچيد.

هيزل گفت؛ «عجب، بايد بگويم اين يکي معرکه بود.» جرج گفت؛ «آي گفتي، باز هم بگو،»

هيزل گفت؛ «عجب، بايد بگويم اين يکي معرکه بود.»

ماجراهاي غريب پنهان شدن سعيد ابي النحس خوش خيال بداقبال

عطاءالله مهاجراني

رماني که مي خوانيد نوشته اميل حبيبي نويسنده معروف فلسطيني است که به صورت دنباله دار هر هفته در ويژه نامه چاپ خواهد شد.

---

اميل حبيبي نويسنده و رمان نويس بزرگ فلسطيني در کشور ما شناخته شده نيست. تا جايي که مي دانم هيچ کتابي از او به فارسي ترجمه نشده است. اميل حبيبي زندگي شگفتي داشت. اين زندگي در رمان «المتشائل» بازتاب يافته است. واژه متشائل ساخته و پرداخته اوست. از ترکيب دو واژه متشائم (بد بين) و متفائل (خوش بين) اين واژه را ساخته است. در بند پنجم کتاب اول در اين باره توضيح داده است. چند روزي فکر مي کردم که در برابر اين واژه ، چه واژه مناسب فارسي را مي توان يافت يا ساخت. در زبان هاي اروپايي- که کتاب حبيبي به اکثر زبان هاي اروپايي ترجمه شده است مثل زبان عربي؛ توان واژه سازي به آساني صورت مي گيرد. به عنوان نمونه در زبان انگليسي از واژه؛ Pessoptimist استفاده کرده اند. در زبان فارسي؛ خانم کبيري واژه «خوبدبين» را در گزارشي، درباره اجراي نمايشنامه و فيلم درباره حبيبي به کار برده اند. حافظ هم سابقه اين چنين واژه سازي را دارد؛

آن تلخ وش که صوفي ام الخبائثش خواند

اشهي لنا و احلي من قبله السکاري

برخي تلخ وش را تلفيقي از تلخ و خوش به معني شيرين و گوارا دانسته اند. عطار هم ترکيب « بيناي نابينا» را به کار برده است. همچنان در جست وجو بودم، تا به ترکيب «خوش خيال بداقبال» رسيدم. به گمانم اين ترکيب به مقصود نزديک تر است. در زبان کوچه هم ما واژه ترکيبي «نجباي اراذل» را داريم. در واقع کسره اضافه بار مفهوم جديد را بر دوش مي کشد.

دشواري زبان فارسي در همين محدوده باقي نمي ماند. به دليل آن که ما ضمير هاي مونث و مذکر، خطاب مونث و مذکر، اسم فاعل و مفعول و صفات و... به شکل اختصاصي براي زنان و مردان نداريم. ترجمه نيازمند توضيح بيشتر است. آنچه در زبان عربي با نشانه بيان مي شود، در زبان فارسي بايستي با واژه توضيح داده شود.

اميل حبيبي در ابتداي رمان خود شعري از سميح القاسم شاعر بزرگ فلسطين را نقل کرده است. به اين عبارت شعر دقت کنيد؛

و انتن ايتها الممرضات و عاملات النسيج،

شما اي پرستاران و کارگران بافندگي،

در اين ترجمه مشخص نيست که مخاطبان چه جنسيتي دارند. در حالي که شعر به روشني خطاب به پرستاران و کارگران زن سروده شده است. اين کاستي چشمگيري در زبان فارسي است. چالش بااهميتي در پيش روي مترجم؛ که ظروف متناسب واژه ها را در اختيار ندارد. با همه اين احوال نمي توان از ترجمه رمان هاي بزرگ و تاثيرگذار به زبان فارسي چشم پوشيد. ديگر زبان ها نيز گاه محدوديت هاي خود را دارند. نمونه ها و نشانه هايي از اين محدوديت در زبان انگليسي در برابر واژگان ويژه فارسي مثل «پير» را مي توان بار ها در ترجمه گرانسنگ نيکلسون از مثنوي ديد. با چنين دستمايه يي دوست دارم «المتشائل» اميل حبيبي را ترجمه کنم. نخست اشاره يي مي کنم به زندگي حبيبي و سرانجام او. و نيز اشاره يي به اهميت رمان المتشائل. در ترجمه؛ مواردي را که نياز به توضيح دارد به عنوان يادداشت مترجم مي آورم.

---

اميل حبيبي در دهکده «بروه» در تاريخ 29 ماه آگوست سال 1921 متولد شد و در سوم ماه مه 1996 پس از 75 سال زندگي درگذشت. دهکده بروه در شهر حيفاست. حيفا از زمره زيباترين شهر هاي فلسطين است. اصلاً واژه حيفا يا با تلفظ عبري اش «يافا» يعني زيبا. نام دهکده بروه به لطف ماندگاري کلمه در ادبيات ما نامي آشناست. ناصرخسرو گذارش به روستاي «پروه» مي افتد، نوشته است؛

«به ديهي رسيدم که آن را «پروه» مي گفتند، آنجا قبر عيش و شمعون عليهما السلام را زيارت کردم.»

در مورد زيبايي حيفا در همان روزگار، ناصرخسرو نوشته است؛

«به ديهي رسيديم که آن را حيفا مي گفتند و تا رسيدن بدين ديه در راه ريگ فراوان بود. از آن که زرگران در عجم به کار دارند و ريگ مکي گويند، و اين ديه حيفا بر لب درياست و آنجا نخلستان و اشجار بسيار دارند. آنجا کشتي سازان بودند و آن کشتي هاي دريا را آنجا جودي مي گفتند.»

پروه و حيفا در زندگي و نيز در رمان المتشائل نقش برجسته يي دارند. گويي حبيبي هويت خود را با سرزمين مادري اش آميخته و انفکاک ناپذير مي دانست. حبيبي وصيت کرده بود وقتي درگذشت، بر سنگ مزارش بنويسند؛ «باق في حيفا،» که نوشتند. در حيفا باقي ماند. و حيفا را در يک تابلو درخشان سرشار از رنج، رنگي ابدي بخشيد. مثل نقش ريگ هاي حيفا در سفرنامه ناصرخسرو. مثل ريگ آموي و درشتي هاي او/ زير پايم پرنيان آيد همي،

اين دنياي شگفت انگيز کلمه است، که اميل حبيبي را به دنبال خود مي کشاند و او هويت خويش را در دنياي کلمه مي جويد.

اميل در يک خانواده عرب فلسطيني مسيحي پروتستان متولد شد. در نوجواني و جواني کمونيست بود و دنياي آرماني خود را در کمونيسم جست وجو مي کرد. اما در همان روزگاران نيز جادوي کلمه او را به سوي خود مي کشانيد. محمود درويش شاعر بزرگ فلسطيني در سال 1981 نشريه ادبي را با نام «الکرمل» در لبنان منتشر کرد. شماره نخست کرمل مصاحبه خواندني دارد با اميل حبيبي؛ محمود درويش و الياس خوري با حبيبي درباره آثارش سخن گفته اند. در آنجا حبيبي اشاره مي کند که در سال 1946 سردبير نشريه يي بوده است به نام «مهماز». در آن نشريه داستان هاي کوتاه مي نوشته است. حبيبي وقتي مجموعه آثارش منتشر شد؛ فقط سه داستان کوتاه را در آن مجموعه درج کرد.

بوابه مندلباوم در سال 1954 منتشر شد.

النوريه در سال 1963 منتشر شد.

مرثيه السلطعون در سال 1967 منتشر شد.

همين داستان ها در شکل گيري داستان کوتاه فلسطيني نقشي تعيين کننده داشت.

فخري صالح مجموعه يي از داستان هاي کوتاه فلسطيني را با عنوان «مختارات من القصه الفلسطينيه» منتشر کرده است. در مقدمه اين کتاب به تاثير اميل حبيبي اشاره شده است. در داستان هاي کوتاه حبيبي مي توان ريشه ها و جوانه هاي شاهکار او يعني رمان المتشائل را به روشني ديد.

داستان دربان مندلباوم، داستان دربان ساده عامي و بي سوادي است؛ که از مفهوم وطن جز خاطراتش تصوير ديگري ندارد و نمي شناسد. وطن براي او تجربه زيسته است. وطن صداي شير فروشي است که پيش از طلوع آفتاب صدايش در کوچه مي پيچد. وطن صداي طنين زنگ ماشين نفت فروش است. وطن صداي سرفه شوهر مسلول است؛ وطن شب عروسي پسر هاي اوست. انگار خاطره به وطن مفهوم مي بخشد و نيز به انسان هويت مي دهد. وطن همان چيزي است که تو به ياد مي آوري. اين مضمون در داستان «نوريه» تکرار مي شود. تلاش تو براي يادآوري در حقيقت تحقق مفهوم وطن در ذهن و زندگي است. اين يادآوري کار آساني نيست؛ تو با قدرت و سلطه يي رويارويي که همواره مي خواهد خاطرات تو را ويران کند.

بلوغ و درخشش اين مضمون در المتشائل مشاهده مي شود. هرچند در «سه گانه شش روزه» و نيز نمايشنامه «لکع بن لکع» همين مضمون ديده مي شود. اين مضمون دست از سر حبيبي برنمي دارد؛ او که نمي تواند از خود بگريزد، از اين رو در سال 1972 از کنيسه اسرائيل استعفا مي دهد و تمام وقت خود را صرف ادبيات مي کند. او مي خواهد در سرزمين مادري اش بماند. اين ماندن آسان نيست؛ رنجي که او در نگارش آثارش برده است، داستان مقاومت اوست. مقاومت پيروز، ماندگاري کلمه؛ به قول شيطان در رمان «مرشد و مارگريتا» دست نوشته نمي سوزد، از باد و باران گزند نمي يابد.

حبيبي براي بيان داستان خود، از سويي از شيوه داستاني هزار و يک شب بهره مي گيرد. المتشائل مرکب از45 قسمت است که در قالب سه کتاب تنظيم شده است. شيوه تنظيم رمان را مي توان گونه يي آرابسک در ادبيات ناميد. همان نقوش پيچاپيچ مواج، موج هايي که باز و بسته مي شوند؛ سر در پي هم مي نهند. خط هايي که بر هم مي غلتند و در برابر ديدگان قرار نمي يابند. مثل اسليمي که بورکهارت آن را آرابسک مي خواند. سر بنه آنجا که باده خورده يي، رمان مثل تاک است؛ مثل خوشه انگور. دانه ها برهم و کنار هم و گاه در امتداد هم چيده شده اند.

دو زمان در رمان جاري است؛ زماني که راوي در ظرف آن روايت مي کند و زمان نامه هاي سعيد ابي النحس،که ما را همراه با رخدادها به دهه سوم و چهارم قرن بيستم مي کشاند و نيز دهه هاي بعدي. و زماني که ما رمان را مي خوانيم. رمان مثل غنچه يي در ذهن ما شکفته مي شود. ما را رها نمي کند. سعيد ابي النحس شخصيت غريبي است که در اندرون ما زندگي مي کند.

چند سال پيش غسان الامام داستان نويس مصري مقاله يي نوشت و سرنوشت فلسطيني ها و مذاکرات صلح را با سرنوشت سعيد ابي النحس سنجيد. يعني شخصيت سعيد زنده است. در فلسطين در عمق وجود يک فلسطيني، مي توان نشانه يي از سعيد را يافت. البته رمان افق بلندتري را پيش روي دارد. انسان شرقي و بلکه انسان، اين دوپارگي را در جان خويش دارد.

ميان گريه مي خندم که چون شمع اندرين مجلس

زبان آتشينم هست ليکن در نمي گيرد

المتشائل زبان آتشيني است که درگرفته است. رنج هاي سنگين و غربت غريبه جان اميل حبيبي در معماري با شکوه رمان ثبت شده است. ابراهيم جادالله نويسنده مصري مي گويد؛ «وقتي رمان حبيبي را مي خواني؛ در همان موقعيتي که او مي خندد، بغضت مي ترکد و اشک امانت نمي دهد.»

اميل حبيبي کمونيست از کمونيسم دست برداشت و عضو کنيسه اسرائيل شد و از عضويت در آن صرف نظر کرد تا تمام عمر خود را در دنياي ادبيات بگذراند. در سال گذشته در مراسمي که براي بزرگداشت او برگزار شده بود، دکتر رمزي سليمان گفت؛ «بار ها او را مي ديدم. در ساحل حيفا بين طنطوره و راس الناقوره قدم مي زد؛ با او حرف مي زدم. او خودش سعيد ابي النحس بود،» در دهه پايان عمر از سال ها عضويت در حزب کمونيست و مسووليت هاي حزبي جز باد، چيزي بر کفش نمانده بود. از عضويت بيست ساله در کنيسه هم به کدام آرزو رسيده بود؟ گسستن او از حزب و کنيسه او را ماندگار کرد. در سال 1990 سازمان آزادي بخش فلسطين نشان قدس را به او داد. در سال 1992 هم دولت اسرائيل نشان «خلاقيت ادبي» به او داد. اين نشان انتقاد هاي بسياري را عليه حبيبي برانگيخت. در پاسخ گفت؛ جايزه اش را در اختيار سازمان «المقاصد الاسلاميه» مي گذارد تا صرف التيام مجروحان انتفاضه شود. اما در پس اين سخن او همان سعيد ابي النحس بود. با همان دوپارگي جان و هويت ويران شده توسط قساوتي تاريخي؛ که نمونه ها و نشانه هاي آن را حبيبي در رمانش ثبت کرده است؛ ثبت ابدي.

---

توضيح؛

متني که براي ترجمه انتخاب کرده ام با مشخصات زير است؛

اميل حبيبي،

الوقائع الغريبه في انتفاء سعيد ابي النحس

المتشائل

دارالشروق للنشر و التوزيع عمان، اردن

2006

در ترجمه متن عربي گاه به ترجمه انگليسي با مشخصات زير نگاه کرده ام؛

The Secret Life of Saeed

The pessoptimist

By: Emile Habiby

Translated by Salm K Jayyusi and Trevor Le Gassick

Interlink Books، Northampton 2003

---

ماجراهاي غريب پنهان شدن سعيد ابي النحس خوش خيال بداقبال

آغاز خوش

شما، اي آقايان

شما، اي بانوان

شما، پيران، خاخام ها، کاردينال ها

شما، زن هاي پرستار و زنان کارگاه هاي بافندگي

بسيار انتظار کشيديد

اما، پستچي ها هيچ گاه در خانه تان را نزدند.

نامه هايي که آرزو مي کرديد برايتان نياوردند.

پس ديوارک هاي خشک. . .

شما، اي مردان

و شما، اي زنان

ديگر منتظر نمانيد،

جامه خوابتان را درآوريد

براي خودتان نامه بنويسيد

نامه هايي که دوست داريد. . .

سميح القاسم

(قرآن الموت و الياسمين)

کتاب اول-يعاد

(در سال 1972 در مجله الجديد منتشر شده است.)

سعيد مدعي است که با موجودات ماوراي فضايي ملاقات کرده است.

در نامه يي که سعيد برايم نوشته است، مي گويد؛

حکايت غريب مرا روايت کن، از زمان وقوع عصاي موسي و رستاخيز عيسي از قبر1 تا انتخاب شوهر ليدي2 برد به عنوان رئيس جمهور امريکا، چنين ماجراي غريبي رخ نداده است.

واقعيت اين است که من پنهان شده بودم، نمرده بودم. برخي مثل شما خيال مي کنند که کشته شدم. بعضي که گمان مي کنند از کم و کيف کار من سر در مي آورند، خيال کردند به چريک هاي فدايي پيوسته ام. بعضي از دوستان تو هم گفته اند که من توي زندان پوسيده ام و از ياد رفته ام. همه اين حرف ها نادرست است.

يک لحظه صبر کن، صبرکن، چيزي نپرس؛ اين سعيد ابوالنحس خوش خيال بد اقبال کيست؟ او خودش از زندگي اش سر در نمي آورد تا چه رسد به ديگران؟

من اندازه خودم را مي شناسم، من رهبر نيستم که رهبران به من التفات داشته باشند. آقاي عزيز خودم، من يک آبدارچي هستم.

از اين جوک اسرائيلي خنده ات نمي گيرد؟ يک جانور درنده يي به درون کميته اجرايي نفوذ مي کند، همان روز اول مدير اداري اتحاديه را پاره پاره مي کند. دوستانش اصلاً متوجه نمي شوند. . . روز دوم مدير بخش عربي را لت و پار مي کند، بازهم دوستانش متوجه نمي شوند. جانور درنده با خيال راحت، لت و پار مي کند، تا نوبت به آبدارچي مي رسد. او را که مي خورد، جانور را مي گيرند،

آقاي خودم، من آبدارچي هستم. چطور کسي نفهميد که پنهان شده ام؟

اشکالي ندارد. اما اهميتش از آنجاست که من تمام عمر منتظر چنين حادثه عجيبي بودم. استاد خودم، واقعه يي عجيب، موجودات فضايي را ديدم که از آسمان آمده بودند. الان من همراه آنها هستم، الان دارم اين راز غريب را براي تو مي نويسم. با آنها دارم بالاي سر تو پرواز مي کنم.

اصلاً به دلت شک و شبهه راه نده، اين حرف را نزن که دوره ماجرا هاي عجيب و غريب گذشته، عقل و هوشت کجاست. استاد خودم، اوضاع را درهم و برهم مي بيني؟

به جان همين هايي که همراهم هستند، از روزگار عاد و ثمود تا حالا، روزگار ما از عجيب ترين روزگارهاست. فقط ما با اين عجايب عادت کرده ايم. اگر اجداد ما سر از خاک بيرون بياورند، به راديو گوش کنند، تلويزيون ببينند، ببينند چه جوري هواپيماي جمبو جت توي ظلمات شب به زمين مي نشيند؛ و مي خروشد و مي غرد، ما را تکفير مي کردند.

ما به اين امور عادت کرده ايم. از برافتادن يا بقاي شاهان ککمان نمي گزد. بروتوس3 براي ما حکايت غريبي نبود، که در باره اش بنويسند؛ حتي تو هم بروتوس، عرب ها نمي گويند؛ حتي تو هم بيبرس، 4 شايد دليلش اين بود که از حلقوم سلطان قطوز فقط صداي خرناس خفه يي و آواي نامفهوم ترکي به گوش رسيد. همچنان ابو زيد هلالي5 سرخمانده تا دست سلطان را ببوسد. سلطان مي گويد؛ من قطوز نيستم، بنده اش هم مي گويد؛ روزگار هم ديگر روزگار بيبرس نيست،

ماه حالا از درخت انجير ديرمحصول، دهکده مصيبت زده مان به ما نزديک تر است. شما همه اين چيزهاي عجيب و غريب را باور داريد، پس چرا حرف مرا باور نمي کنيد؟

آرام باشيد، آرام، آقاي خودم عجله نکنيد تا جزئيات را يکباره برايتان بگويم. هر کاري به وقت خودش، برو دنبال کارهايت، سرت سلامت، درباره سر و شکل و لباس و کار و بار و دانش و اطلاعات آنان از من نپرس. من توي روي شما ها مي خندم، چيزي را مي دانم که شما نمي دانيد. براي همين است که در فضا پرواز مي کنم.

حالا چه شد که در ميان اين همه خلق خدا مرا انتخاب کردند؟ اولاً گمان نمي کنم که من تنها کسي هستم که با آنان ملاقات کرده ام. وقتي به آنها گفتم که تو از سر و سرٌ من خبر داري؛ ممکن است عالم و آدم را خبر کني، لبخند زدند و گفتند؛ اشکالي ندارد. اما عالم باور نمي کند. دوست تو هم حرفت را نمي پذيرد، هر چيزي که از آسمان نازل مي شود که وحي نيست، اين هم از عجايب شماست.

من تنها کسي نيستم که آنها انتخابم کرده اند؛ به سرت قسم؛ من يکي از انتخاب شدگانم. تو هم استاد من از سوي من انتخاب شدي تا از طرف من اين عجيب ترين حکايت را روايت کني، از تعجب شاخ دربياوري،

آنها چگونه مرا انتخاب کردند؟ براي اينکه من آنها را انتخاب کردم. همه عمرم دنبال آنها بودم؛ منتظرشان بودم؛ به آنها پناه مي بردم، ديگر راهي جز ملاقات با آنان نمانده بود.

عجيب است. نه؟ اشکالي ندارد. نياکان ما در عصر جاهليت، از خرما، خدا درست مي کردند. هر وقت گرسنه شان مي شد، خداي خرمايي را مي خوردند. حالا استاد خودم کي مال دوران جاهليت است، من يا آنها که خدايشان را مي خوردند؟

در پاسخ خواهي گفت؛ مردم اگر خدايانشان را بخورند، ترجيح دارد تا خدايان مردم را بخورند.

در جواب تو مي گويم؛ خدايان آنان از خرما بود.

پي نوشت ها؛

1- نويسنده مسيحي است و مطابق باور مسيحيان؛ مسيح عليه السلام به صليب کشيده شد و چند روز بعد عروج کرد. عهد جديد، انجيل متي ، باب28

2- جانسون، رئيس جمهور امريکا

3- مارکوس بروتوس پسر خوانده ژوليوس سزار که در توطئه قتل سزار دست داشت. سزار وقتي چشمش به بروتوس افتاد، گفت؛ بروتوس، تو هم،

شکسپير در تراژدي ژوليوس سزار به اين ماجرا نقشي ماندگار زد؛

Eu tu، Brutesرررر then fall Casar!

Shakespeare، Julius Caesar، Act 3 Scene:1

اين جمله از درخشان ترين و ماندگارترين جملات ادبيات و تاريخ است.

4- حبيبي از اين بازي هاي زباني زيبا در اين رمان بسيار دارد. بيبرس از زمره فرماندهان سلطان قطوز بود. با دوستان خود درصدد قتل سلطان برآمد، به بهانه بوسيدن دست؛ دست سلطان را گرفت و با دست ديگر دشنه در قلب سلطان فرو برد. سلطان کشته شد و بيبرس به عنوان الملک القاهر بر جايش نشست. بعداً از اين لقب خوشش نيامد و شد الملک الظاهر، او از جمله مشهورترين سلاطين مماليک است. برخي معتقدند نام بيبرس از واژه ببر گرفته شده است. پرچمي که او در جنگ ها از آن استفاده مي کرد، نقش ببر داشت.

5- نويسنده با عنوان ابو زيد هلالي بازي زباني کرده است. تصوير سرخماندن و دست بوسي با تمثيل هلال. ابو زيد هلالي يکي از مراجع حديث- بيشتر در کتب اهل سنت - است. به عنوان نمونه؛ حافظ ابي بکر شيباني در کتاب السنه از او ياد مي کند و ابوزيد هلالي را نام ديگر عبدالملک بن ميسره مي داند.

عناوين اين صفحه
هريسون برگرسون
ماجراهاي غريب پنهان شدن سعيد ابي النحس خوش خيال بداقبال

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام