پنج شنبه، 30 فروردين 1386 - شماره 1371
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: سينما
تحليلي بر تصوير هاليوودي هخامنشيان
گرگ و ميش تا سحر يا چگونه از صفر بلندي بسازيم

سامان سيف اللهي

فيلم به ظاهر تاريخي «300» اگر براي مخاطبان جهاني يک محصول اکشن و سرشار از جلوه هاي ويژه درجه يک هاليوودي است و منفعتي جز سرگرمي ندارد، دست کم براي دو گروه خالي از فايده نبوده است؛ نخست کمپاني برادران وارنر و تهيه کنندگان فيلم که از کرده خود سرخوش اند و سود کلان ناشي از نمايش آن را به داشته هاي خود مي افزايند و صد البته که گروه دوم کساني نيستند جز ايرانيان ميهن پرست که خالي از دغدغه هاي مال دنيا، تاريخ غني مملکت خويش را به خاطر آورده اند و با امضاي تومارهاي اينترنتي و اعتراضات پراکنده رسمي و غيررسمي فرياد خود به گوش جهانيان مي رسانند؛ گويي اين تاريخ تاکنون وجود نداشته است و يا اگر هم وجود داشته، نمي توان اهميتي براي آن قائل شد. اگر غير از اين مي بود، در سال هاي اخير و پيش از نمايش فيلم سخيف 300 نيز نمونه هايي از محصولات هاليوودي وجود داشته اند که با بزرگ نمايي کمتر و فقط اندکي ظرافت بيشتر، ايران باستان را با چهره يي دگرگون به تصوير کشيده اند- خاصه اين رونمايي به دوران هخامنشيان پس از داريوش کبير بازمي گردد- که مي توانست محل شکايت آگاهان باشد. در اين نوشتار سعي شده است با مروري اجمالي بر سه محصول سال هاي اخير هاليوود که به روايت رويدادهاي دوران هخامنشيان پرداخته اند، تصوير ساخته و ارائه شده از ايران و ايرانيان باستان، به ياري منابع موجود ايراني و تکيه بر آنها، واکاوي و با برخي مستندات تاريخي مقابله شود؛ از اين رو، سه فيلم «يک شب با پادشاه»، «300» و «اسکندر» به ترتيب زمان رخداد داستان مورد بررسي قرار مي گيرد.

البته قبل از نکته سنجي در اين فيلم ها به تناقضات آشکار موجود در آنها با تاريخ اشاره مي شود.

بغض مشترک

بررسي سه اثر سينماي امريکا که مستقيم يا غيرمستقيم به ايران باستان اشاره مي کند، نشان مي دهد که غربيان به کل در برخي از اصول و مباني خود دچار اشتباهند و به عمد بخشي از تاريخ را ناديده گرفته و يا از سر سهل انگاري و سطحي نگري، نگاهي گذرا هم به منابع منصف تر نينداخته اند. با کمي تامل مي توان احتمال رخداد پيشامد آخر را ضعيف تر دانست و با جرات بيشتري روي گزينه «سهل انگاري» خط قرمز کشيد؛ چرا که اغلب مستندات موجود تاريخ باستان به قلم غربي ها نوشته شده است که محققان ايراني نسخ منصفانه آن را با وفاداري به متن، به فارسي بازگردانده اند و يا با افزودن نتايج تحقيقات خود، نسخه يي مستدل و باورپذيرتر ترجمه- تاليف کرده اند و در نهايت معدود آثار برجاي مانده از تاريخ نگاران ايراني نيز که به زبان هاي مختلف موجود است، همه و همه در کتابخانه ها و موزه هاي غربي يافت مي شود.

با اين اوصاف، ظاهراً تصويرگران غربي، جملگي بغضي مشترک داشته اند که پرده نقره يي را مامني مناسب يافته اند براي فريادش. اگر آنها ژست بي طرفي و بازسازي مستندات به خود نگيرند، با اغماضي بيش از تامل گذشته مي توان به آنها حق داد؛ چه کسي گفته است که غربيان بايد براي بازسازي شکوه تمدن پارسيان تلاش کنند؟ و در شرايطي که خود بر گذشته خود وقعي نمي نهيم و چه بسا آن را انکار مي کنيم، چگونه مي توان انتظار داشت که بيگانگان بر طبل افتخارات ايراني بکوبند و آن را تکريم کنند؟ آنان از دريچه خود به تاريخ مي نگرند و منافع سياسي و اقتصادي شان حکم مي کند که در بي طرف ترين حالت ممکن، نسخه هايي از تاريخ را برگزينند که افتخارات بيشتري را از آن آنان مي داند و در حالت غيربي طرف هم که به خود مي گويند «تاريخ سرشار از تحريف است» و خلاص؛ اين گونه است که از نمايش هر جانور خلق ناشده يي در هيبت يک ايراني، ابايي ندارند. به هر روي المان هاي تاکيد شده مشترکي در هر سه فيلم «يک شب با پادشاه»، «300» و «اسکندر» وجود دارد که جدا از نکته سنجي ها، آشکارا با مستندات تاريخي مغايرت دارد و فرضيه بغض مشترک را به وضوح ثابت مي کند.

برچسب بي ديني

نخستين موضوع بازمي گردد به اصرار سازندگان اين سه فيلم بر ارائه تصوير لامذهب از ايرانيان که برآيند تصويري اش در دو فيلم «300» و «اسکندر» پررنگ تر و روتر از «يک شب با پادشاه» است. در دو فيلم نخست مي بينيم که مدام از فضايل اخلاقي يونانيان گفته مي شود و کاملاً گل درشت و اغراق شده از نسبت اين اخلاقيات و صفات نيکوي انساني با اعتقادات ديني سخن به ميان مي آيد که البته از نگاه ايشان، پارسيان در آن سوي خط اخلاق قرار مي گيرند و هرچه نيکويي است، در قامت ايشان به نکوهيدگي رنگ مي بازد؛ غافل از اين که خود (بدون در نظر گرفتن مدارک تاريخي) در همين آثار بر چندخدايي بودن خود صحه مي گذارند؛ «اسکندر فرزند زئوس است»، اسکندر؛ «مادرم به خداي شراب معتقد است» و يا در نمونه ديگر، ارتش300 نفره اسپارتي در نخستين مواجهه با سپاهيان پارس، نيروي دريايي ايران را به مدد خداي باران شکست مي دهد. ولي در فيلم «يک شب با پادشاه» ماجرا به گونه يي ديگر رقم مي خورد. راوي نمي گويد خشايارشا خداپرست نيست و از او تصويري ارائه مي دهد که اندکي خصايل انساني دارد، اما حماقت و ناداني پنهان در لايه هاي شخصيتش بر همه موارد مي چربد؛ آنچنان که نمي تواند با آموزه هاي خداپرستانه يهودي ارتباطي عميق پيدا کند تا اين که در نهايت انديشه هاي صهيونيستي دخترک او را جادو مي کند. در هر حال تاريخ خلاف اين تصاوير را ثابت کرده است؛ بسياري از پارسيان در زمان سلطنت هخامنشيان، دين زرتشتي را براي خود انتخاب کرده بودند و يهوديان نيز در همين دوران به سوي ايران آمده اند.

مي گويند در دوران هخامنشيان مهرپرستي نيز رواج داشته است و «مهر» همپايه اهورامزدا و آناهيتا بوده است. هرودوت نيز مي گويد؛ «مهر از ايزدان بنام ايراني بوده است و به نام او سوگند ياد مي کردند.» با استنتاج از گفته هرودوت، ايرانيان عصر هخامنشي، باورهاي چندخدايي داشته اند؛ اما هرچه هست، لامذهب، سنگ پرست، حيوان پرست و ... نبوده اند، همچنين علاوه بر تورات و انجيل که از پادشاهي دادگر صحبت به ميان مي آورند، قرآن مجيد آشکارا به ذوالقرنين اشاره دارد؛ قïلٍنîا يîا ذîا الٍقîرٍنîيٍنً إًمٌîا أîن تïعîذًٌبî وîإًمٌîا أîن تîتٌîخًذî فًيهًمٍ حïسٍناً قîالî أîمٌîا مîن ظîلîمî فîسîوٍفî نïعîذًٌبïهï ثïمٌî يïرîدٌï إًلîي رîبًٌهً فîيïعîذًٌبïهï عîذîاباً نٌïکٍرا ً وîأîمٌîا مîنٍ آمîنî وîعîمًلî صîالًحاً فîلîهï جîزîاءً الٍحïسٍنîي وîسîنîقïولï لîهï مًنٍ أîمٍرًنîا يïسٍراً (گفتيم اي ذوالقرنين آيا آنها را عذاب مي کني يا در ميانشان روش نيکويي پيش مي گيري؟ گفت؛ هر کس که ستم کرده باشد عذابش خواهيم کرد، سپس به سوي پروردگارش بازگردانده مي شود، آنگاه او را عذابي سخت خواهد کرد. و اما هر که ايمان آورد و کارهاي شايسته کند، پاداشي هرچه نيکوتر خواهد داشت. ما نيز به او آسان مي گيريم.)

تمدن سازي

دومين مساله آن که در دو فيلم «يک شب با پادشاه» و «اسکندر» به وضوح از بي تمدني ايراني ها و وحشيگري ايشان در برابر دموکراسي، مدنيت و فرزانگي يونانيان سخن به ميان مي آيد که حتي در مورد اول، تمام حجت درباريان خشايارشا براي متقاعد کردنش به لشکرکشي به يونان، مبارزه با دموکراسي آنها، در نقش برانداز حکومت شاهنشاهي است که اين توهم در فيلم «300» به اوج مي رسد.

تاريخ مي گويد تمدن بشري پيش از هر نقطه ديگري در جهان، در ايران وجود داشته است؛ 7 تا 8 هزار سال پيش روستاهايي در تمدن جيرفت در کرمان و تمدن تپه سيلک در حوالي کاشان امروزي و در حوالي شهر شوش وجود داشته اند. شوش نيز خود قديمي ترين شهر تاريخ بشر و يکي از قديمي ترين سکونتگاه هاي شناخته شده منطقه است که زمان پيدايش آن به بيش از 6 هزار سال قبل (در حدود 4 هزار ق.م.) نسبت داده مي شود. قديمي ترين شهر اروپايي- بلگراد- به گفته مورخان اروپايي، کمتر از 6 هزار سال قدمت دارد. همچنين ويل دورانت در کتاب تاريخ تمدن آورده است؛ تمدن هايي که از مهاجرت آريايي ها، عيلاميان و سومري ها به فلات ايران، مخصوصاً جلگه خوزستان و بين النهرين برخاسته اند، کهن ترين نشانه هاي تمدن انساني است. و اما سال ها بعد و در عصر هخامنشيان، يونانياني که سرزمين هاي خود را در تسخير کوروش کبير مي ديدند، وي را «سرور و قانونگذار» ناميده اند که اين موضوع خود نشان از وضع قوانين جديد و اصلاحات قوانين يونانيان توسط کوروش دارد و به گواه تاريخ در روزگاران بعد از کوروش نيز، اگر خلافش نبوده باشد، تمدن يوناني ها چربش خاصي بر تمدن ما نداشته است. به هرحال تاريخ ثابت کرده است، در ادوار مختلف همانگونه که يوناني ها، مصري ها، چيني ها و رومي ها را نمي توان ناديده گرفت، از کنار تمدن ايراني ها نيز نمي توان به سادگي گذشت.

برده هاي آزاد

سومين موضوع، تاکيد بر برده داري ايراني ها در زمان هخامنشيان است که آشکارا و به دفعات در هر سه فيلم مطرح مي شود؛ مساله يي که از بيخ و بن صحت ندارد.

در «يک شب با پادشاه» گرچه در طول فيلم بارها و بارها خلاف اين موضوع به تصوير کشيده مي شود، اما سازندگان تاکيد دارند که در گفتار اين نظريه را به اثبات برسانند که يهودي ها از ظلم و ستم روا داشته شده از سوي حکومت خشايارشا و بهره گيري از آنان به عنوان برده به ستوه آمده اند که خود انگيزه يي است براي يهوديان آگاه تر دوران، براي سفر به ارض موعود. فارغ از صحت و سقم وجود شخصيت ها از نظر تاريخ، حضور مردخاي يهودي در جايگاه ميهمانان ويژه ضيافت خشايارشا، اين فرضيه را خود پاسخي محکم مي دهد؛ مگر ممکن است يک برده، تحت هر شرايطي در جايگاه ميهمانان ويژه و در کنار اشراف بنشيند؟ تاريخ روايت ديگري از آن دوران دارد؛ براي گفتن اين که منشور حقوق بشر براي نخستين بار در تاريخ زندگي انسان در کره خاکي، توسط کوروش کبير بنيان گذاشته شده است و اين که او براي اولين مرتبه در طول تاريخ امپراتوري ها در جهان، قانون برابري اديان و انسان ها را اعلام کرده است، ذکر منبع ضرورتي ندارد؛ از طرفي خشت نوشته ها و سنگ نوشته هاي برجاي مانده از پارسه- تخت جمشيد- بيستون و نقش رستم که توسط زبان شناسان و دانشمندان اروپايي و امريکايي رمزنگاري و از خط ميخي برگردان شده است، نشان مي دهد که معماران، هنرمندان، استادان صنايع و کارگران زن و مرد بي شماري که در روند ساخت اين بناي بي نظير همکاري کرده اند، در تمامي 50 سال دوران سازندگي از مزاياي بيمه کارگري، علاوه بر دريافت حقوق، دستمزد و پاداش بهره مند بوده اند. به عقيده نگارنده، مساله يي که محتمل است مورخان يوناني درباره برده بودن سپاهيان ايراني بدان اشاره کرده باشند (آنچه از زبان اسکندر و ليوديناس گفته شد) همان سوءاستفاده و کج فهمي ايشان از سربازان وظيفه است که از اجباري بودن قانون نظام وظيفه در آن عصر ناشي مي شد؛ در اين صورت نيز اين سربازان برده نبوده اند.

فضاي نا آشنا

چهارمي هم مساله يي نيست جز معماري؛ فضاي غالب اين سه فيلم نشان مي دهد که تصويرگران هاليوودي کمينه شناختي از فضاي زندگي و فرهنگ ايرانيان باستان دارند و اسناد و مدارکي که از بناهايي چون پارسه برجاي مانده نيز به کل ناديده گرفته شده اند.

پوشش، معماري و فضاهاي فيلم «300» که اساساً فاقد اندک ارزشي است و شأني براي بحث ندارد. اما در «يک شب با پادشاه» که مربوط به همان دوره زماني است، مشخص است که دست اندرکاران تمام قواي تخيل خود را براي نمايش شکوه دربار ايراني به کار بسته اند و حاصل هم در ابعاد خود مجلل شده است؛ اين درست همان جايي است که آقايان اشتباه فرموده اند، چرا که براي ساخت يک فيلم فانتزي و تخيلي بايد دست به دامان قوه تخيل شد، نه يک نمونه تاريخي. با کمي اطلاعات راجع به موقعيت جغرافيايي شهر شوش - پايتخت هخامنشيان- و دانستن اين نکته که اين شهر در جلگه خوزستان قرار گرفته، براي رسيدن به اين دانش که دو آبشار در طرفين قصر شاهنشاهي قرار دارد يا خير، از مراجعه به اسناد تاريخي هم بي نياز مي شويم. به هرحال اين آب نماهاي عظيم يا طبيعي هستند يا مصنوعي و اگر مصنوعي باشند، يا مي تواند صرفاً آب نما باشد و يا سرريز يک سد (که کارگردان بر گزينه آخر بيشتر تمايل دارد). به هرحال اگر ايراني ها در آن زمان، آنقدر علم هيدروليک مي دانسته اند که چنين سد عظيمي بسازند که دو سرريز چنين بلند داشته باشد، عقلشان هم مي رسيده که بناي کاخ اصلي شاه را در دل سد نسازند. و اصولاً نکته مهم اين است که يکي از خصوصيات مهم جايي که جلگه ناميده مي شود، واقع شدن در منطقه فرودست جغرافيايي است و چنين منطقه يي حداقل يک ويژگي مهم دارد؛ مرتفع نيست. پس وجود آبشار طبيعي يا دره تنگ Vيا Uشکل هم که بتوان در آن سد ساخت، به کل منتفي است. در اين زمينه محققان دست اندکار «اسکندر» بهتر از دو نمونه ديگر عمل کرده اند و حاصلش حداقل فضاها و معماري باورپذيرتري از آب درآمده است، ولي در بخش پوشش و انتخاب بازيگران پس زمينه که انتقال فضا را به عهده دارند (و حتي بازيگران نقش هاي کليدي مانند رکسانه) ناآگاهي به وضوح ديده مي شود. به هرصورت مهم ترين المان مشترکي که در هرسه فيلم ديده مي شود، طراحي لباس و فضاي کلي دربار و شهرهاي ايراني است که کاملاً گرايش هندي دارد و به عقيده نگارنده سهل انگاري ايشان به يک اشتباه ساده انجاميده است که در نهايت باعث شده راه را به کل اشتباهي بروند؛ آريايي ها از نژاد هندو-اروپايي هستند؛ ولي الزاماً نه هندي اند و نه اروپايي. چون سرزمين ايشان (پرشيا؛ ايران) از اروپا تا هند گسترده بوده، نژاد آنان چنين ناميده شده است. واژه آريا - به معني آزاده، شريف و بزرگوار- نياکان مردمان ايران زمين، بخشي از آسياي ميانه و اروپا و هندوستان به شمار مي آيند.

نخستين آريايي هايي که از شرق فلات ايران و غرب فلات پامير به داخل ايران آمدند کاسي، لولوبيان و گوتيان بوده اند که تمدن تپه سيلک را در نواحي کاشان امروزي پايه گذاري کردند و گروه هايي نيز در زاگرس مرکزي اقامت گزيدند که بعدها با آمدن مادها در آنها ادغام شدند. اما بزرگترين گروه هاي آريايي که به ايران آمدند مادها بودند که در شمال غربي ايران، پارس ها در جنوب (ابتدا در نواحي درياچه اروميه تا کرمانشاه و سپس به تدريج در دشت خوزستان) و پارت ها در نواحي خراسان امروزي (حدود ماوراءالنهر) سکني گزيدند. دقيقاً معلوم نيست که پارسي ها از چه زماني به فلات ايران آمده اند ولي در کتيبه هاي آشوري، از سده نهم پيش از ميلاد مسيح نام آنان آمده است.

مادها پيش از سايرين حکومت تشکيل دادند ولي پارس ها (که بعدتر امپراتوري هخامنشيان را پايه گذاري کردند) و پارت ها (که شاهنشاهي اشکانيان را تشکيل دادند) همواره از اقوام قدرتمند ايراني بوده اند.

پيش از ورود آرياييان، ساکنان ايران را کاسپين ها- که نام درياي خزر از آنها برگرفته شده- تشکيل مي داده اند که نخستين کشاورزان تاريخ بشر به حساب مي آيند.

عيلامي ها که نخستين ساکنان جلگه تازه خشک شده خوزستان به شمار مي آيند، نه از نژاد آريايي بوده اند و نه سامي -نياکان اعراب- و فرهنگ و تمدن غني شان از شرق رودخانه دجله تا زابل و از ارتفاعات زاگرس مرکزي تا بوشهر تاثير داشته است. اين شرح مختصر نشان مي دهد که اصولاً ايرانيان نمي توانسته اند از نژاد سياه پوست، آن هم از نوع زنگي، بوده باشند و خاصه پارس ها که هخامنشيان را تشکيل مي داده اند، در دورترين فاصله نسبت به هندوستان اقامت داشته و از فرهنگ و تمدن خاص خود بهره مند بوده اند که هرچه بوده ، تفاوت هاي آشکاري با نمونه مربوط به هندوها داشته است. لوح ها و نقش هاي سنگي به جا مانده از هخامنشيان، به روشني پوشش سربازان، شاهان و ساير مردان و زنان آن عصر را توصيف کرده است و بر همين اساس در منابع مختلف، نقاشي هايي از ايشان شبيه سازي شده که هيچ يک اشاره يي به استفاده زنان هخامنشي از لباس ساري- پوشش سنتي زنان هندي- ندارد.

استر از شوش؛ روايت ناکام

«يک شب با پادشاه» بر اساس يک افسانه معروف يهودي به نام «استر از شوش» ساخته شده است؛ داستان دختري به نام حديثه (هاداسا) که مي خواهد به ارض موعود يهوديان برود و تمايلاتي نيز به پادشاه دارد. اما در آستانه حمله خشايارشا به يونان، به قصر برده مي شود تا در مراسم انتخاب ملکه شرکت کند. او به پيشنهاد عمويش که پدرخواندگي اش را به عهده دارد- مردخاي، از بزرگان يهوديان ايران- به «استر» تغيير نام مي دهد و هويت اش را پنهان مي کند تا مبادا به دليل يهودي بودنش مورد غضب درباريان قرار گيرد. استر با فضايل اخلاقي و خطابه هايي از داستان هاي يعقوب پيامبر، دل پادشاه پارسي را مي ربايد و به عنوان ملکه انتخاب مي شود و اين سرآغازي است بر ماموريت او؛ نجات يهوديان. قرار گرفتن عنوان «افسانه» به عنوان پسوندي براي داستان «استر از شوش» خود گويا است و ما را از تطبيق پذيري موشکافانه آن با تاريخ بي نياز مي کند و درعين حال، همين پسوند، دليلي کافي بوده است براي افسانه پردازان و البته سازندگان «يک شب با پادشاه» که به روايت هاي يهودي اش آنچنان بال و پر بدهند که انديشه هاي ديني دختر به تبليغ صهيونيسم منجر شود. انتخاب دوران خشايارشا براي چنين افسانه يي خود قابل بررسي است؛ عمده يهوديان پس از اقدام کوروش کبير در فتح بابل، از بردگي رهايي يافته بودند و در وضعيت خوبي در سرزمين پهناور ايران به سر مي بردند و سير منطقي روا داشتن ظلم مجدد به آنان، به زمان نياز داشته است. طبيعتاً پس از کوروش، کمبوجيه فرصت چنداني براي تغيير باورها نداشته است و حتي اگر چنين افکاري در سر مي پروراند، جامعه عظيم پارسي آن قدر تحت تاثير کوروش بوده اند که باعث شوند کمبوجيه در افکارش تجديد نظر کند. به هر صورت، به دليل تناقضات رفتاري خشايارشا، زمينه افسانه پردازي در عصر او بيش از ادوار پيشين فراهم بوده است؛ به خصوص آن که به هنگام نخستين لشکرکشي وي به يونان، نزديک به 60 سال از اقدام کوروش در بابل و آزادسازي يهوديان دربند گذشته بود.

در دوران خشايارشا، هخامنشيان نيز در اوج قدرت و ثبات بوده اند و از نظر پيشرفت و آباداني اراضي، زندگي متمدنانه در ظرف زمان و... حرف اول و آخر را مي زدند و دوران طلايي براي افسانه پردازي مناسب تر از هر مورد ديگري است. شير بي يال و کوپال «يک شب با پادشاه» نشاني از پروژه هاي عظيم تاريخي هاليوود ندارد، اما مشخص است که سازندگانش تمام تلاش و خيال پردازي خود را براي تداعي شکوه و جلال شاهنشاهي خشايارشا به کار بسته اند، که اگر هم موفق بوده باشد، با مستندات تاريخي همخواني ندارد؛ براي مثال معماري بناي کاخ شاهي (صرف نظر از نتاقض ها) با آن گنبد و بارو، از معماري هندي الهام گرفته شده که با نمونه هاي مستدلي چون پارسه و پاسارگاد همخواني ندارد و مجسمه هاي غول پيکر درون و محوطه بيروني قصر نيز وضعيتي مشابه دارند. از طرفي در دربار خشايارشا مي بينيم که شخص او و ساير بزرگان دربار بر زمين نشسته اند و شاه بر پشتي ها لم مي دهد و سخن مي گويد که اين مورد نيز با نقش و نگارها و تنديس هاي برجاي مانده از آن دوران در تضاد است. اسناد برجاي مانده به وضوح شاهان اين سلسله را بر تخت شاهي تصوير کرده است. حتي در آن دوران، ايرانيان- حداقل در دربار- غذاي خود را پشت ميز مي خورده اند که تصاوير برجاي مانده و کارد و چنگا ل هاي کشف شده مربوط به آن دوران، تا حد زيادي اثبات اين تئوري را قوت مي بخشد.

در نهايت اگر افسانه (بدنه قصه)، روايت صهيونيستي، معماري و چگونگي پوشش عام شخصيت ها را از «يک شب با پادشاه» حذف کنيم، اين فيلم با اغماض فراوان، تصويري منصفانه تر از نمونه هاي مشابه اش از عصر خشايارشا به تصوير کشيده است.

300؛ داستان توهم باستان

«300» بدون شک يک شوخي احمقانه با تاريخ است، يک هزل بي شرمانه که آن را فاقد هرگونه ارزشي براي نقد سينمايي يا تاريخي مي سازد.

مبالغه راويان داستان300 به حدي زياد است که درست در جايي که بايد به عنوان يک انسان آزاده، با قهرمانان اسپارتي همذات پنداري کني، خنده ات مي گيرد از آن نمايش حماقت بار. صحنه يي را به ياد بياوريد که سپاه ايران کرگدني را روانه نبرد مي کند، يا آن نبرد طلايي سواره نظام سنگين ايراني با فيل هاي آفريقايي وحشي، که فيل ها به رسم کارتون هاي «کايوت و رودرانر» در مقابل ديدگان اسپارتي ها، يکي پس از ديگري ليز مي خورند و به ته دره مي افتند، دراکولاهاي ارتش جاويدان خشايارشا که در لباس نينجا وارد مي شوند به همراه غول بي شاخ و دم زبان نفهم شان که آنقدر وحشي است که ابتدا چند نينجاي ايراني را از پا درمي آورد و سپس در برابر رشادت هاي اسپارتي زانو مي زند، در کنار جلاد کودن دربار و جادوگران شيرين عقل، به سرکردگي يک شاه از آدميزاد به دور که ادعاي خدايي مي کند و حرمسرايي دارد که يک لحظه مخاطب را وادار مي کند که از خود بپرسد؛ «مگر در زمان هخامنشيان برزيل هم جزء خاک ايران بوده؟» همه و همه نکاتي هستند که باعث مي شود پرداختن به فضا و معماري و گفته ها و نگفته هاي فيلم محلي از اعراب نداشته باشد. بالاخره در فيلمي که قرار است ايرانيان در غلوآميزترين شکل ممکن درنده خو و نادان تصوير شوند و عمده خصايل نکوي انساني در اختيار يوناني ها قرار گيرد، طبيعي است که خشايارشا با هيبتي فروحيواني بر تختي نشسته باشد که به «تخت جمشيد همراه» مي ماند و قابليت حمل اش را هم از بردگان بي نوايي يافته است که آن را بر دوش مي کشند؛ در اين صورت اگر تعداد سپاه ايران را 15 ميليون نفر هم ذکر کنند نبايد خرده گرفت که يک ميليون نفر هم براي حمل آن اريکه (بخوانيد قصر همراه) کم است. و از سوي ديگر، براي شکست دادن ارتشي که قرار است پادشاهي را از ايران تا يونان بر اين اريکه حمل کنند، 300 جنگجوي اسپارتي که هيچ، 30 کودک آتني هم کافي بودند، به هرحال جدا از شخصيت ها و ساير عناصر تصويري، روايت 300 به کل گاف است و اين گاف ها در کليات و جزئيات داستان به اندازه يي زيادند که نتوانيم آن را در رده اقتباس هاي (حتي ابلهانه) تاريخي قرار دهيم. براي مثال در جايي سردار اسپارتي رو به خشايارشا مي گويد؛ «شما 500 سال مردم را در تاريکي نگه داشته ايد و به آنها تا توانستيد ستم کرديد» در حالي که کل دوران حکومت هخامنشيان 220 سال بوده است و زمان رخداد «300» به دوران مياني حکومت ايشان مربوط مي شود، دقيقاً 81 سال پس از تاجگذاري کوروش. تنها موضوعي که در اين فيلم به درستي بيان شده است، تعداد اسپارتي هاي باقي مانده براي دفاع است؛ آري، براساس مدارک تاريخي، تعداد اسپارتي هايي که تا پاي جان دفاع مي کنند، تنها 300 نفر بوده است. داستان «300» دقيقاً از همان جايي شروع مي شود که «يک شب با پادشاه» به پايان رسيده بود؛ حمله خشايارشا به يونان. داريوش کبير در حمله به يونان و در نبرد معروف «ماراتن» شکست سختي خورد و پسرش بلافاصله پس از رسيدن به تخت شاهي، به خونخواهي پدر برخاست و ساز حمله قدرتمندانه به يونان کوک کرد، که اين آتش نيز خود از گور درباريان برمي خاست. خشايارشا در 36سالگي تاج شاهي بر سر گذاشت و در آغاز راه شورش هاي مصر و بابل را سرکوب کرد و سپس به شکوه گويي درباريان که نبرد ماراتن را باعث سرشکستگي ايران مي دانستند، تن داد و سپاهي مجهز فراهم آورد که به يونان بتازد. سرانجام خشايارشا به قصد حمله به يونان به کاپادوکيه واقع در آسياي صغير رفت و اين شهر را مرکز ستاد فرماندهي خود قرار داد. او سه سال تمام به تجهيز سپاه مشغول شد. مورخان يوناني درباره تعداد سپاهيان پارسي بسي مبالغه کرده اند و آن را گاه تا پنج ميليون نفر نيز نوشته اند، ولي براساس نوشته اغلب مورخان ايراني و يوناني تعداد افراد سپاه خشايارشا 500 هزار نفر يا کمتر بوده که اين تعداد آشپزان، تدارکات، ملوانان و نيروهاي پشتيبان را نيز دربرمي گرفته است. هرودوت در اين باره مي گويد؛ «لشکر خشايارشا از 46 قوم و نژاد مختلف تشکيل شده بود.» و بنا به رواياتي پارس ها، مادها، سوکاها، سامي ها، هندي ها، فينيقي ها و مصري ها در لشکر ايران حضور داشته اند. آنچه محور اصلي داستان «300» را تشکيل مي دهد، نبرد ترموپيل است، نخستين رويارويي سپاه خشايارشا با يونانيان. سپاه ايران براي گذر از آسياي صغير و ورود به يونان، به ابتکار خشايارشا پلي از قايق بر روي تنگه داردانل ساختند و از اين طريق نيروي زميني وارد خاک يونان شد. در ابتدا خشايارشا با پادشاه کارتاژ صلح کرد تا از همراهي يونانيان دست بکشد که در اين فرآيند تعدادي از يونانيان نيز به ارتش خشايارشا پيوستند. در همين زمان توفاني سهمگين وزيدن گرفت و به کشتي هاي ايران خسارت هايي جدي وارد کرد. اما در نهايت هنگامي که نيروي دريايي ايران و يونان در درياي آرتميسيوم به يکديگر رسيدند، بين کشتي هاي دو سپاه جنگ درگرفت و يونانيان شکست خوردند. از طرفي نبردي ديگر نيز در تنگه ترموپيل درگرفت که سپاه ايران براي نخستين بار آتني ها و اسپارتي ها را با يکديگر متحد ديد. يونان که در آن زمان به صورت دولت- شهرها اداره مي شد، آتني ها را در تمام ادوار باستان، متمدن ترين، بانفوذترين و بعضاً قدرتمندترين دولت به خود مي ديد و در نقطه مقابل اسپارتي ها تمدني به مراتب پايين تر از آتني ها داشته اند و معمولاً در مقابل آتني ها و در مخالفت با ايشان قرار مي گرفته اند و خصيصه آنها جنگاوري شان بود. اسپارتي ها بنا بر قوانين ليکورگ فرار کردن از ميدان جنگ را ننگ مي دانستند و مجازات آن اعدام بود. ايراني ها که با مقاومت شديد سپاه يونان - متشکل از آتني ها و اسپارتي هاي متحد- روبه رو شده بودند، به دليل تنگي جا، نتوانستند نقشه هاي خود را عملي کنند اما شکست سهمگيني نيز متحمل نشدند. در همين احوال يک يوناني راه بلد، به ايرانيان که رفته رفته در آستانه شکست قرار گرفته بودند، راهي نشان داد که به پشت تنگه مي رسيد و يونانيان نيز از اين خيانت باخبر شدند و جمله از مهلکه گريختند، به جز حاکم اسپارت -ليونيداس- و 300 اسپارتي ديگر که همگي بدون تحميل شکستي به ايران کشته شدند. در اين نقطه نبرد ترموپيل به پايان مي رسد و ادامه راه مي شود جاده هموار آتن براي سپاه ايران. خشايارشا پس از درگيري هاي نه چندان سخت ناشي از مقاومت محلي ها، آتن را تصرف مي کند که در اين رهاورد کاخ آکروپوليس ويران شد ولي معبد آن و خانه هاي شهر به دستور خشايارشا به سربازانش سالم ماند تا کمترين صدمه به مردم عادي برسد. نکته دراماتيک اين جنگ براي يونانيان همين بود که 301 اسپارتي در راه دفاع از وطن تا آخرين قطره خون ايستادند. حکايت واقعي تاريخ با «300» تفاوت هاي بسياري داشت؟

با اين اوصاف آن شوي مسخره به اصطلاح مذهبي و داستان هاي فرعي مربوط به همسر حاکم اسپارت فقط و فقط زاده قواي تخيل نويسندگان اين فيلم و يا يک مورخ ميهن پرست است که نسلش به اسپارت ها مي رسد و موضوع ورود لشکر 30هزار نفره يونان و مقاومت 300 نفره اسپارتي ها را اگر در تدوين مجدد فيلم با يکديگر جا به جا کنيم، در اين شاخه با تاريخ به همخواني بيشتري مي رسيم. به هرحال سازندگان«300» نمي دانسته اند که نيازي به تحريفي چنين آشکار در يک اقتباس جعلي نيست، چرا که خشايارشا در لشکرکشي ها و فتوحاتش آنقدر کشت و کشتار و خونريزي داشته است که به تصوير کشيدن وقايع (احتمالاً) مستند تاريخي در رويدادي همچون «فتح آتن» به همراه داستان واقعي 300 اسپارتي، هر انسان آزاده يي را به همذات پنداري وادارد و آزرده خاطر سازد، داستاني که 140سال بعد از نبرد ترموپيل، «اسکندر مقدوني» در مقياسي به شدت فجيع تر و وحشيانه تر به نمايش گذاشت.

اسکندر؛ تطهير هاليوودي خون آشام

اين موضوع که چطور ساخت شهر اسکندريه -که اسکندر مقدوني بلافاصله پس از فتوحات اوليه اش در نواحي غربي سرزمين پارس و فتح سوريه و سپس مصر بنا کرد- تمام و کمال در فيلم آقاي اليور استون ناديده گرفته شده است و حتي اينکه آيا يک اسب مي تواند در حدود بيست سال در اوج عمر کند و صاحبش را چونان ياري باوفا در نبردها ياري رساند، مورد بحث ما نيست، آنچه در اينجا براي ما اهميت دارد، تنها و تنها واکاوي بخشي از روايت استون است که به ايران مربوط مي شود و تطابق تصويري که از ايران زمين در اين فيلم ارائه شده است، با واقعيت هاي تاريخي. نويسندگان فيلم اسکندر در تمام فيلم سعي کرده اند واقعيت را به تصوير بکشند، يا حداقل اينگونه وانمود مي کنند. از اين ميان مي توان اشاره هايي به رفتارهاي همجنس گرايانه اسکندر و يا حواشي زندگي مادر وي و حرامزاده بودن اسطوره مقدونيايي کرد. اما نيک مي دانيم تساهل و تسامح در تاريخ به آن سمت و سو که اهداف مورخان را تامين کند، خود ريشه تاريخي دارد و روايت راويان از دوران معاصر هم واقعيت هاي فراواني مي سازد، چه رسد به رواياتي از عهد باستان. يکي از سران ارشد سپاه اسکندر که ديگر به فرعون مصر بدل شده و داستان اسکندر را روايت مي کند، در پرده آخر فيلم، بر اين گفته آشکارا مهر تاييد مي زند. اسکندر مقدوني از آن دست شخصيت هاي تاريخي است که از ديرباز تاکنون نقش اول داستان هاي مختلف و در اغلب موارد متناقض با يکديگر را ايفا کرده است، به گونه يي که تاريخ نگاران و راويان (اکثراً اروپايي) با بيان داستان ها و افسانه ها واقعيت را مخدوش کرده اند. تعدد اين روايات به حدي است که تشخيص سره از ناسره را خصوصاً در دو بخش پيشروي در سرزمين هاي جديد و حد و مرز جغرافيايي فتوحات و همچنين ابعاد شخصيتي وي براي اهل فن نيز غيرممکن مي سازد. جناب استون در روايت خود از زندگي اسکندر سعي کرده است با زيرکي از مهلکه تناقضات در برود که اين زيرکي کار دستش مي دهد و باعث مي شود که اثر او نه تنها پرده يي از ابهامات زندگي اسکندر برندارد، بلکه به روايتي سردستي و فاقد نکات تاريخي بدل شود. استون ظاهراً در آغاز راه که اسکندر به ايران مي رسد، آنقدر ذوق زده و محو باشکوه جلوه دادن اسکندر است که جداي گاف هايي اساسي درباره ايرانيان، مسير حرکت اسکندر را نيز تغيير مي دهد، همانطور که تاجگذاري و اعلام سپهسالاري او و آماده کردن سپاهش براي آسياگشايي را تحريف مي کند. به بيان ديگر، اليور استون از آنجا که با مديوم فيلم هاي تاريخي آشنايي ندارد، نتوانسته است در بعد فيلمنامه نويسي، نکات داراي اولويت زندگي اسکندر را در ظرف زماني يک فيلم بگنجاند که هيچ، در ميان انبوه داستان ها، روايات و افسانه هاي تاريخي از اسکندر گم شده است و تشخيص درست از نادرست برايش ناممکن. در اين بين رويارويي سپاه اسکندر با سپاه داريوش مثال زدني است؛ اولاً که استون در چند جاي مختلف از«داريوش کبير» نام مي برد و آخرين شاه هخامنشي را به اين اسم و لقب مي خواند و حتي در ارائه چهره پادشاه هخامنشي، گريمي از شمايلي که به نام داريوش کبير وجود دارد براي بازيگر خود برگزيده است که هر دو اين مسائل را جز يک گاف بزرگ در يک فيلم تاريخي عظيم نمي توان دانست. آخرين پادشاه سلسله هخامنشيان «داريوش» نام داشته اما «داريوش کبير» نبوده است، داريوش کبير سومين پادشاه هخامنشي است که پس از او 8 پادشاه ديگر به تخت مي نشينند (که اتفاقاً نام يکي ديگر از آنها هم داريوش است) تا نوبت به داريوش سوم برسد، يعني حدود 150 سال پس از مرگش. اسکندر جشن پيروزي خود را در کاخ شاهان هخامنشي برپا کرد. به هنگام مستي سرمايه عظيمي که حاصل تلاش چندين نسل بود را به آتش کشيد و به کلي نابود کرد. اسکندر پس از به بار آوردن اين فجايع از نواحي غربي ايران فعلي و سواحل درياي خزر به سمت شرق مي رود. در همين احوال داريوش که سپاهي اندک تدارک ديده بود، تصميم مي گيرد به مقابله با مقدوني ها بپردازد که با خيانت سردارانش و به دست دو تن از آنها کشته مي شود و بدين ترتيب پرونده هخامنشيان براي هميشه به بايگاني مي رود. اسکندر سپس در يکي از ولايات ممتاز پارس، رکسانه - رکسانا؛ دختر والي منطقه که قطعاً سيه چرده نبوده- را مي بيند و عاشق او مي شود. کنت کورث در اين باره مي گويد؛ «اسکندر تا آن روز همسر داريوش و دخترانش را ديده بود که جز رکسانه کسي در زيبايي به گرد آنان نمي رسيد ولي نسبت به آنهاغخانواده سلطنتيف احساسي جز محبت پدرانه نداشت. تا اينکه عاشق دختري شد که نه خون شاهي در رگش جاري بود و نه از نظر مقام مي توانست با آنها غخاندان سلطنتيف برابري کند.»

باز هم برخلاف آنچه در فيلم استون مي بينيم، شواهد تاريخي گواه است که اسکندر پس از به زني گرفتن رکسانه نه تنها به سمت شرق و خارج از ايران نمي رود که باقي عمرش را به عياشي و سفر در داخل سرزمين پهناور ايران مي گذراند و عمرش به لشکرکشي هاي ديگر قد نمي دهد. البته اگر به روايات متعدد از نرسيدن اسکندر به سرزمين ايران قائل نباشيم.

منابع؛

براي مطالعه بيشتر مي توانيد به منابعي که در اين نوشتار از آنها بهره گرفته شده است، مراجعه کنيد؛

- تاريخ شاهنشاهي هخامنشي، دکتر خنجي

- تاريخ ماقبل ماد، دکتر خنجي

مرتضي راوندي، تاريخ اجتماعي ايران

- تاريخ ماد، ايگور ميخائيلوويچ دياکونوف (ترجمه کريم کشاورز)

- تاريخ ايران باستان، ميخائيل ميخائيلوويچ دياکونوف (ترجمه روحي ارباب)

- ايران در سپيده دم تاريخ، جرج کمرون (ترجمه حسن انوشه)

- تخت جمشيد، هنر اعجاب برانگيز پارس باستان، حسين کاشف

- راهنماي تخت جمشيد، سعيد حسنلي

- تاريخ ده هزار ساله ايران، عبدالعظيم رضايي

- کوروش بزرگ، ژرار ازرائل (مرتضي ثاقب)

- از کوروش تا پهلوي، دکتر حکيم اللهي

- کوروش کبير، ترجمه باستاني پاريزي

- روزگاران، عبدالحسين زرين کوب

- از زبان داريوش، هايد ماري کخ (مترجم پرويز رجبي)

عناوين اين صفحه
گرگ و ميش تا سحر يا چگونه از صفر بلندي بسازيم

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام