پنج شنبه، 30 فروردين 1386 - شماره 1371
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: مشاهده
هياهو براي هيچ

زاون قوکاسيان

در کشور ما هر سال جشنواره هاي فيلم گوناگوني برگزار مي شود. برگزاري برخي از اين جشنواره ها اکنون از اعتبار و جايگاه خاصي برخوردار شده است که علت آن را مي توان در دائمي بودن آنها و برپايي منظم اين جشنواره ها دانست. در اين ميان مي توان به جشنواره فيلم فجر، جشنواره بين المللي فيلم هاي کودکان و نوجوانان و يا جشنواره فيلم کوتاه تهران و... اشاره داشت. تداوم اين جشنواره ها باعث رونق و اعتبار فيلم هاي شرکت کننده نيز شده است. در کنار اين جشنواره ها چند سالي است غشايد بشود دقيق تر گفتف سه سالي است که با پشتيباني نهادهاي دولتي، نيمه دولتي و غيردولتي جشنواره هاي موضوعي مختلف در گوشه و کنار کشور، در شهرهاي کوچک و بزرگ پا گرفته اند اما واقعيت اين است که آنها برخلاف اهداف و چشم اندازهايي که برايشان تبيين شده، نتوانسته اند جايگاهي در ميان فيلمسازان پيدا و يا حتي جوانان فيلمساز را ترغيب به فيلمسازي و شرکت در جشنواره کنند. اگرچه بعضي از اين جشنواره ها جوايز نفيس و ارزنده يي هم پيش بيني مي کنند اما به دلايلي که خواهد آمد موفقيت، تداوم و جايگاهي در ميان جشنواره هاي فيلم نيافته اند.

الف- بعضي از اين جشنواره ها به شرايط اجتماعي و نگاه جناحي وابسته است. يعني بي درنگ با تغيير مديريت هاي کلان يا جشنواره ها متوقف مي شوند و يا تغيير مسير مي دهند. مي توان از نمونه هاي بارزي مثال زد. جشنواره بين المللي فيلم کوتاه اصفهان که بعد از سه سال برگزاري متوقف شد. هرچند که در زمينه سينماي مستند صنعتي نهال نوپايي شده بود و در بخش بين المللي از موفقيت هايي از جمله علاقه مندي کشورهاي گوناگون براي شرکت در آن برخوردار شده بود.

ب- بعضي از اينگونه جشنواره ها موضوعي مي شوند. اين نوع جشنواره ها بيشتر با افق هاي تبليغاتي برپا مي شوند و تلاش مي کنند با اين چشم اندازها نهادينه شوند. طبيعتاً براي فيلمسازان آغازگر و يا حتي فيلمسازان و سينماگران پويا اين جشنواره ها جذابيتي ندارند. فيلمسازاني که در شناسنامه کاريشان به تعداد انگشتان يک دست فيلم کوتاه وجود ندارد هيچ گونه علاقه مندي به کار با موضوعات اعلام شده و از پيش تعيين شده ندارند. بدين ترتيب در چند سال گذشته جشنواره هاي موضوعي که برگزار شده اکثراً فاقد اصول و اهداف سازنده و ترغيب کننده براي رشد فيلمسازان بوده اند و در اين زمينه نتوانسته اند با نگاهي نو به کشف استعدادهاي جوان کمکي درخور کنند.

پ- از سوي ديگر مي بايستي به جنبه ديگري از جشنواره هاي موضوعي اشاره داشت و آن تاثيري است که بر سينماگران مي گذارد. امتيازات جشنواره موضوعي که تداومي ندارند در مقابل جنبه هاي منفي و بازدارنده ناچيز است. اين امر باعث رکود در امر فيلمسازي جوانان و استعدادهاي نو مي شود. تصور موضوعاتي که گاه دور از ذهن هم هستند براي فيلمسازان آغازگر و جوان به شدت محدودکننده است.

در سال هاي دور سينماي آزاد جايگاه سينماي 8 و جايگاه بروز خلاقيت در سينماي تجربي و مستند بود. تجربه اين سينما چه در مرکز و چه در مراکز ديگر درمدت کوتاهي سينماگران ممتازي را براي دهه هاي بعد به ارمغان آورد. علاوه بر اين گنجينه يي از مهم ترين فيلم هاي کوتاه مستند و داستاني را به گنجينه اين نوع سينما افزود. در سال هاي بعد با ايده سينماي آزاد سينماي جوان پا گرفت. (اوايل دهه شصت) سينماي جوان که ابتدا در مراکز گوناگون شروع به کار کرده و طي چند سال با نظم خاصي ابتدا با برگزاري جشنواره هاي مراکز و پس از آن به صورت جشنواره هاي مناطق و سپس فيلم هاي منتخب از فستيوال هاي مناطق در جشنواره (ملي و بين المللي) فيلم کوتاه تهران شرکت مي کرد و در داوري هاي مختلف مورد ارزيابي قرار مي گرفت که چند سالي اين نظم و اين نوع رده بندي حاصلي بسيار درخشان داشت ولي با حضور بازار مکاره هايي به نام جشنواره هاي موضوعي اين نظم دگرگون شد و اميد فيلمسازان شهرستاني و شرايطي که براي تقويت و پرورش آنان به وجود آمده بود از بين رفت ولي خوشبختانه در زمستان سال گذشته مجدداً روال تجربه شده گذشته با برنامه ريزي و پشتيباني اصولي تر توسط سينماي جوان ايران دوره جديد، آغازي درخشان با جشنواره کردستان پيدا کرد. هنوز به عنوان يک تجربه بسيار موفق مي توانم از سينماي جوان نجف آباد ياد کنم که در دهه 70 برايم فراموش نشدني شد. از آن ميان پوراسماعيلي، جعفري، محمد خاتمي و... حاصل يک دوره طلايي اند. تعطيلي و خاموشي سينماي جوان و به تبع آن جشنواره هايي از اين دست فترت و سکوت با خود به همراه داشت و اجازه رشد جشنواره هاي مصنوعي را داد که هياهو با خود داشتند. اما اين فترت و سکوت با تغيير سياست کلي سينماي جوان و برافروختن چراغي که تجربه هاي گذشته غنيمت شمرده شوند فراموش شده است. به نظر مي رسد اين تغيير رويه پايان دوران جشنواره هاي مصنوعي را اعلام کند و مهم ترين جشنواره به سينماي جوان و اهداف نو آن تعلق گيرد. به همين دليل است که معتقدم جشنواره ها بايستي بدون محدود کردن فيلمسازان با تجربه بيش از 45 سال سينماي تجربي به همه استعدادها در اين سرزمين اجازه بيان و رشد بدهد و مصنوعاً کسي را دلخوش نکند.

تجمع بيماران ام اس در اخبار متناقض
حسين ذوقي؛بازار داغ ترحم و بخشش اگر براي خود ما منفعتي نداشت، اروپايي ها يا به قول يادداشت نويس يک روزنامه، چشم رنگي ها را نونوار کرد. همين کنار گوش خودمان در خيابان طالقاني يک اتفاق خيلي کوچک افتاد که خبرش به گوش ما هم رسيد. خيلي از روزنامه ها خبر و گزارش آن را چاپ کردند و حتي برنامه هاي خبري هم اشاره يي کوچک به آن کردند. خبر کوچک اما پرتناقض بود. داستان از اين قرار بوده که تعدادي از بيماران ام اس به خاطر عدم دريافت داروي بتافرون مقابل داروخانه هلال احمر در خيابان طالقاني تجمع کردند. اين تجمع منجر شد که اين خيابان يک طرفه تا ساعاتي مسدود شود. طبق معمول هم داستان در ظاهر ختم به خير شد. مقداري دارو به اين داروخانه ارسال و بين بيماران توزيع شد. اين داستان خطي اما پر از خرده روايات است. هر کس روايت خود را از اين داستان تعريف مي کند تا جايي که ساختاري راشاموني به خود مي گيرد. خبرگزاري فارس تعداد بيماران را 30 نفر اعلام مي کند و البته ساعتي بعد خبر رسيدن 6 هزار آمپول را مخابره مي کند. طبق يک حساب سرانگشتي هر بيمار براي مدت يک ماه احتياج به 15 بتافرون دارد. يعني اين تعداد آمپول براي مصرف 400 نفر در يک ماه است. در حالي که بسياري از بيماران در روز يکشنبه موفق به دريافت آمپول نشدند. جالب اينجاست که فارس در خبر ديگر خود تعداد تجمع کنندگان را 50 نفر اعلام کرد. بهترين اظهار نظر را نجف زاده مجري برنامه خبري بيست و سي ارائه مي دهد. او با لحني کاملاً معمولي اعلام کرد که تجمع بيماران به علت دير رسيدن دارو بوده است. تمام اين حرف و حديث ها در حالي است که خسرويار معاون انجمن ام اس ايران از وجود اين داروها در انبار خبر داد. خسرويار معتقد است داروي مورد نياز بيماران ام اس به دليل ناهماهنگي وزارت بهداشت با شرکت پخش کننده اين دارو درست توزيع نمي شود و اين مساله دليل اصلي تجمع خانواده هاي بيماران ام اسي بود. حقايق اما متفاوت از تمام اخبار موجود است. بيماران ام اس تقريباً پنج ماه است که دارو هايشان را به سختي تهيه مي کنند، با تاخيرهاي طولاني. درحالي که بيماران ام اس بايد به صورت مداوم دارو را مصرف کنند والا هيچ تاثيري نخواهد داشت. نکته ديگر اينکه تعداد بيماران ام اس تقريباً مشخص است و اطلاعات کامل آنها در انجمن ام اس موجود است و اين مساله ادعاي وزارت بهداشت مبني بر اطلاع نداشتن از تعداد دقيق بيماران را رد مي کند. يک نکته ديگر که شايد پاسخي براي اساتيد خبرگزاري و مجري بيست و سي باشد. روز يکشنبه ليستي از تعدادي بيماران تهيه شد که به نوبت داروي خود را بگيرند. در اين ليست تنها نام 300 نفر نوشته شده است. البته شايد دليل اينکه دوستان اهميت چنداني به قضيه نکردند اين باشد که احتمالاً ماه هاي آينده هم شاهد اين گونه تجمع ها در خيابان طالقاني خواهيم بود .
کارهايم خوب پيش نمي رود

سروش صحت؛ عجله داشتم. قرارم داشت دير مي شد. ماشين کم بود و صد تا مسافر کنار خيابان صف کشيده بودند. اولين تاکسي که رسيد گفتم دربست و پريدم بالا. راننده، جوان بيست و پنج شش ساله يي بود، لاغر و استخواني با ريش دو سه روزه و چشم هايي که کمي گود افتاد بود. هر دو خسته بوديم. خيابان کيپً کيپ بود و ماشين ها راه نمي رفتند. ساعتم را نگاه کردم. راديو پيام اخبار ترافيک شامگاهي را مي گفت. همه مسيرها بسته بود. به راننده جوان گفتم « مي شه صداش را کم کنيد.» راننده جوان راديو را بست. گفتم؛ «عجب ترافيکي.» راننده جوان سيگاري از پاکت سيگارش درآورد و پرسيد «اشکالي نداره يه سيگار بکشم؟» گفتم «دود اين ماشين ها بس نيست؟» راننده جوان سيگار را سر جايش گذاشت. گفتم «ببخشيد ها.» گفت «خواهش مي کنم.» پرسيدم «اين ترافيک خسته تون نمي کنه؟» راننده جوان گفت «چرا.» گفتم «ديگه صبح و ظهر و عصر و شب هم نداره، همش خيابان ها بسته است.» راننده چيزي نگفت. به پليسي که گوشه خيابان ايستاده بود نگاه کردم و گفتم؛ «اينا هم که فقط بلدند يک جا وايستند و جريمه بنويسند، اگر راست مي گيد بياين ترافيک را باز کنيد.» بعد به راننده جوان گفتم؛« بندازين توي يکي از اين فرعي ها و برين.» گفت؛ «همه جا بسته است.» خيلي عصبي بودم. از صبح کارهايم پيش نرفته بود و حالا هم که ترافيک ديوانه ام کرده بود. گفتم «شما چه جوري اين ترافيک را تحمل مي کنيد؟» گفت «بالاخره باز مي شه.» گفتم «بالاخره که بله، وقتي ما از کار و زندگي افتاديم و اعصابمون متلاشي شد.» صداي بوق آمد. تاکسي بغلي مان بود. راننده جوان سر شيشه اش را پايين کشيد. راننده ماشين بغلي پرسيد «چه خبر؟» راننده جوان گفت «هيچي.» راننده ماشين بغلي پرسيد «بهتر نشده؟» راننده جوان گفت «نه، همونجوريه.» راننده ماشين بغلي گفت «ما که خدا مي دونه همش دعاش مي کنيم.» راننده جوان سري تکان داد، شيشه را بالا کشيد و نگاهي به پاکت سيگارش انداخت. به صندلي تکيه دادم. روي فرمان عکس دختر بچه يي که مي خنديد، چسبانده شده بود.

هفته خاکستري
علي قلي پور؛ شنبه هفته يي که امروز آخرين روز آن است، تولد بزرگمردي بود که در ميان سالگردهاي تولد و مرگ بزرگان ديگر تاريخ بشر فراموش شد. اين جاي صد افسوس است که چطور مردي به اين وسعت براي سالروز تولد خود هيچ جاي کوچکي را در هيچ مطبعه يي به خود اختصاص نمي دهد و مهم تر اينکه چگونه هر لحظه از مقام شامخ او در هر ساعت و هر ثانيه يادي نمي شود و کسي از او سراغي نمي گيرد. البته در شنبه هفته يي که گذشت غير از اين مرد بزرگ، تاريخ سالمرگ سيمون دوبوار و روز خودکشي ولاديمير ماياکوفسکي هم بود. پس از آن يعني روز يکشنبه (26 فروردين) 15 آوريل هم تولد هنري جيمز با مرگ ژان ژنه (نمايشنامه نويس معلوم الحال) و از سوي ديگر با مرگ مردان ديگري چون آبراهام لينکلن و ژان پل سارتر (همان که فکر مي کنيد به شما نگاه مي کند) مصادف شد. تصادفات روز بعد تلفات کمتري داشت از آنجا که سالمرگ فرانسيسکو گويا با تولد چاپلين و آناتول فرانس در يک روز بود و سالمرگ توکويل هم که چندان اهميتي براي کسي ندارد. اما بيچاره مرد بزرگ که روز شنبه سالمرگش بود و هيچ کس در روزهاي بعد يعني روز سه شنبه که سالمرگ بينامين فرانکلين بود، به ياد او نيفتاد. فرانکلين هم نسبتي با ما ايراني ها ندارد. تنها نسبت اين ديپلمات امريکايي وجود انتشاراتي است به نام او که دست کم هشتاد درصد مترجمان و نويسندگان بزرگ ايراني چند صباحي در آن مشغول به کار بودند. حال اين بماند که روز چهارشنبه هم تلاقي سالمرگ بيژن جزني و اينشتين خود مهم ترين عامل براي فراموشي مرگ کسي باشد که شنبه سالمرگ او بود. اما امروز که روز درگذشت چارلز داروين، اکتاويو پاز، لرد بايرون و پي ير کوري است بي انصافي محض است اگر آن نام را که شنبه سالمرگش بود، افشا نکنيم و براي او يک دقيقه سکوت نکنيم.

شنبه تولد «کريستين هويگنس» مخترع ساعت پاندولي بود که در سال 1629 متولد شد و در بيست و چهار سالگي وسيله يي براي اندازه گيري لحظه هايي اختراع کرد که در آن هزاران هزار ماياکوفسکي، دوبوار، ژان ژنه، فرانکلين و اينشتين مي ميرند.
در باب زيبايي
زيبايي همچون ايدئولوژي
محمد رضايي راد

آيا تاکنون به جذابيت يک بيني عمل شده انديشيده ايد؟ جذابيت يک بيني عمل نشده، دقيقاً در غياب خود جذابيت است. «يک بيني عمل نشده جذاب است زيرا که جذاب نيست.» اين گفتار دچار تناقضي است و تناقض نيز عقلاني نيست. اجازه دهيد ايده نهايي خود را که علي القاعده مي بايست پس از مقدمه چيني ها و استنتاج ها در پايان مقاله ارائه دهم، در همين ابتدا ارائه کرده باشم. جذابيت يک بيني عمل نشده، در ضديت آن با ايدئولوژي است. بنابراين اگر جذابيت يک بيني عمل نشده در ستيزه گري آن با ايدئولوژي باشد، آنگاه کارکرد يک بيني عمل شده کارکردي ايدئولوژيک است. زيبايي به عنوان امر ايدئولوژيک خود را همچون «امر خير» تعريف مي کند. سرچشمه تعريف زيبايي به مثابه يي خير دست کم به افلاطون مي رسد. براي او زيبايي يک ايده و قابل تحويل به امر نيک است. ايدئولوژي نيز در واقع چيزي جز شناخت ايده ها و امر آرماني نيست. ايده زيبايي براي افلاطون آرمان نيکي بود. بديهي است که ايده زيبايي براي فيلسوف فراتر از زيبايي جسماني به زيبايي روحاني اطلاق مي شد؛ ايده يي مثالي که هرگونه زيبايي مادي و جسماني انعکاسي از آن زيبايي مثالي بود. اما از همين ايده بود که صورت زيبا و جسم سالم، اعتباري متافيزيکي يافت. در بسياري از متون ديني، عيب و علت هاي جسماني همچون گوژ، انگشت اضافه، لب شکري، پاي چلاق و يا چشمان کور نشان اهريمن قلمداد مي شد. آنان کساني بودند که ابليس مهر خود را بر جسم آنان نهاده بود، پس از همين رو شايسته طعن و لعن بودند. به عوض جسم زيبا و تن سالم تجلي زيبايي اخلاقي به شمار مي آمد. تنها در يک حيطه جسم زيبا اقتدار خود را اندکي فرو مي نهاد. در دستگاه انديشه صوفيانه که سرچشمه فکري آن نيز به افلاطون مي رسيد. جسم خود چيزي تاريک و پليد بود در اين آموزه جسم خوار داشته مي شد تا روح فرا رود. اما ايده مرکزي همچنان برقرار بود. «امر زيبا» در اين دستگاه فکري از حيطه صورت به حيطه سيرت نقل مکان کرده بود. زيبايي همچنان به مثابه يک ايده امر خير را آشکار مي کرد. همه استعارات همچنان بر محور شبکه معنايي زيبايي مي چرخد. در اين جا زيبايي با يک حرکت صعودي از جسم به روح ،از صورت به سيرت عروج مي کند، پس دور نيست که بتواند با يک چرخش نزولي باز به جسم بازگردد. از همين رو است که در اين جا نيز وصف معشوق ازلي از استعارات چهره و جسم زيبا يعني خط و خال و عارض و ابرو بهره مي گيرد. گويي اين تنها يک صعود موقت بود، زيرا که در کنه خويش از طريق همين استعارات جسماني، استيلاي ايدئولوژي زيبايي جسماني را نشان مي دهد. اجازه دهيد با گامي بلند به زمان حاضر، به ستيزه گري بيني عمل نشده خودمان بازگرديم. وفور اين همه نهادهاي زيبايي سازي در واقع بر همين انگاره ايدئولوژيک استوار است، بر اين حکم که «اگر زيبايي امر خير است، پس زشتي امر پليد است و بايد محو شود.» چربي هاي اضافي را بايد خارج کرد (نه به خاطر سلامت، بلکه به خاطر زيبايي)، بازوهاي لاغر را با انواع قرص هاي نيروزا و بادي بيلدينگ ها مي توان عضلاني کرد...و بالاخره جايي در سطح بدن يا در عرصه ديداري تن نيست که نتواند زيبا شود و مازاد زيبايي توليد کند. نهادهاي زيبايي سازي همه گوشه و کنار سرزمين تن را کشف کرده اند. از همين رو همه چيز به کار همسان سازي تن درمي آيد و تن چيزي نيست جز عرصه حاکميت ايدئولوژي. به ظاهر و پوشش همه قهرمان هاي شوريده رمان ها و فيلم ها توجه کنيد. نسل بيت تنها با شعر و داستان هايش نظام مستقر را به چالش نطلبيده بود، اين ستيزه گري در چهره و پوشش آنان نيز آشکار بود. عروس و دامادي را تصور کنيد که با لباس اسپرت به مجلس عقد رفته اند، آنان تنها لباسي متفاوت نپوشيده اند، آنان انديشه يي متفاوت و ستيزه گر انتخاب کرده اند. از اين جاست که زيبايي و آراستگي به امر ايدئولوژيک بدل مي شود. حاکميت ايدئولوژي زيبايي، در جهان سرمايه سالار معنا مي يابد، جايي که توليد به خاطر امر توليد معنا دارد. توليد زيبايي به خاطر توليد وسايل زيباسازي و توليد وسايل زيباسازي براي توليد زيبايي. کارخانه هاي جواهرسازي، لوازم آرايشي، نظام مد و تبليغات و حتي ورزش همگي شبکه به هم پيوسته نهاد زيبايي سازي هستند. ما اکنون درگير مازاد زيبايي هستيم. ابروهاي تاتو شده، خالکوبي ها، اعضاي تزريقي همگي چيزي نيستند جز مازاد زيبايي، نوعي زيبايي تلنبار شده که هدفي جز همسان شدن ندارند. در اين جاست که ناگهان يک بيني عمل نشده عقابي خود را همچون نشانه عدم پذيرش حاکميت ايدئولوژي آشکار مي کند. جذابيت يک بيني عمل نشده، يک چهره بي آرايش در همين است، ستيز با زيبايي به عنوان ستيز با امر سلطه گر.
عناوين اين صفحه
هياهو براي هيچ
تجمع بيماران ام اس در اخبار متناقض
کارهايم خوب پيش نمي رود
هفته خاکستري
زيبايي همچون ايدئولوژي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام