
مه ناز رونقي
«عباس معروفي» در سال 1336 در تهران به دنيا آمده و از دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران در رشته ادبيات دراماتيک فارغ التحصيل شده است. نخستين کتابش مجموعه داستان «روبه روي آفتاب» است که در سال 1359 به چاپ رسيد. «آخرين نسل برتر» را که حاوي يازده داستان کوتاه و هفت برش است در سال 1365 منتشر کرد. آنگاه چند نمايشنامه از جمله «دلي باي و آهو» را نوشت و در سال 1368 رمان «سمفوني مردگان» را انتشار داد که در آن از جريان سيال ذهن سود جسته است. رمان «سال بلوا» را معروفي در سال 1371 منتشر کرد و در سال 74 رمان «پيکر فرهاد» را چاپ کرد. از معروفي چند نمايشنامه ديگر به نام هاي «تا کي با مني» و «ورگ» در سال 1366 چاپ شده است. «عطر ياس» نام مجموعه داستان ديگري از عباس معروفي است. مجموعه داستان «درياروندگان جزيره آبي تر» نام کتاب ديگري از عباس معروفي است که مشتمل بر عطر ياس، آخرين نسل برتر و چند داستان ديگر است.
---
مروري بر آثار
بي گمان، نخستين تراژدي بشر را مي توان برادرکشي قابيل به شمار آورد، يعني همان مضموني که پس زمينه رمان «سمفوني مردگان» را در بر مي گيرد. در مقدمه کتاب با آيه 26 سوره مائده روبه رو مي شويم؛ «قابيل گفت من ترا خواهم کشت، هابيل گفت، مرا گناهي نيست که خدا قرباني پرهيزکاران را خواهد پذيرفت، اگر تو به کشتن من دست برآوري، من هرگز به کشتن تو دست برنياورم که من از خداي جهانيان مي ترسم...» شخصيت انسان برآيندي از پيوندها و وابستگي هايش به تاريخ، جامعه، طبيعت و خويشتن است، اين که در کجاي زمين و در چه زماني چشم به جهان گشوده است، آن مکان چه پيشينه تاريخي دارد و از نظر جغرافيايي داراي چه ويژگي هايي است، مردم جامعه اش داراي چه اعتقادهايي هستند و در نهايت اين که خود فرد چه خصوصيات جسماني و رواني دارد موجب مي شود که از ديگران متمايز شود. اما هنگامي که اين من در کليت بشر سنجيده مي شود، نمونه يي است که گاه اين تشابه به آدم- حوا، هابيل و قابيل مي رسد که بر اين خاکدان زيسته اند. رمان سمفوني مردگان در شهر اردبيل زندگي مي شود؛ شهري با سرماي زير صفر، با سرماي فلج کننده تا نويسنده برف و گربه يي را که ماه ها است با يخ ناودان کش آمده براي خواننده تصوير کند. تا بتواند چوپاني را بر سنگ يخ نقاشي کند، تا ما نيز همراه او از زمستان رابطه آدم ها يخ بزنيم. و از دنيايي براي ما بگويد که در آن روابط و مناسبات انساني تيره، سرد و هراس انگيز است در فصلي که کلاغ ها حضوري مسلط دارند. فصل اول در واقع فصل اول و آخر جهان مردگان است.
موومان اول استخوان بندي نويي دارد، زمان آن 24 ساعت است، اما طي آن رخدادهاي چهل و سه سال از زندگي اعضاي خانواده به صورت تصويرهاي گسسته يي از دريچه ذهن پريشان اورهان بيان مي شود.
اورهان به تشويق اياز پاسبان به راه افتاده تا برادر ديوانه خود آيدين را بيابد و بکشد. به تدريج سفر او معنايي فراتر از مفهوم واقعي خود مي يابد و تمثيلي مي شود از سيري در زندگي اش.
بدين سان فضا اندک اندک ساخته مي شود و انگيزه هاي عاطفي و مالي اورهان براي اقدام به قتل روشن مي شود. به همان کندي که اورهان در برف پيش مي رود، در تجربه ذهني او سهيم مي شويم. در سمفوني مردگان آدم ها همگي اسير تقديري محتوم اند، هيچکس از تقدير شومي که در انتظارش است نمي تواند بگريزد، حتي آيدين و آيدا که مي کوشند از تقدير خود بگريزند موفق نمي شوند، گويي جبر و وراثت و محيط آنان را به سوي نابودي مي راند.
در موومان دوم با زمينه هاي تاريخي و اجتماعي شکل گيري و نابودي شخصيت آيدين آشنا مي شويم. موومان سوم برخلاف فصل هاي ديگر که در تيرگي و سرما مي گذرند روشن و گرم است و آتشي که همواره نقش ويرانگر داشته و آيدا و کتاب ها و اتاق آيدين را سوزانده است اينک در اعماق آيدين شعله مي کشد؛ آتش طغيان از اوامر پدر. در موومان چهارم آيدين ديوانه يي زنجيري است و ساعت ذهنش سي سال پيش از کار افتاده و گذشته و حال را از هم تميز نمي دهد.
آخرين قسمت رمان بخش دوم از موومان يکم است. اورهان چون محتضري در بستر مرگ به شفافيت دوران کودکي مي رسد و طنابي که مي خواست با آن آيدين را دار بزند به گردن خود مي بندد و در آب شورابي و به تعبيري ديگر ذهنيت آيدين مي لغزد. «دلش مي خواست بخوابد و خوابيد. آرام خوابيد و طناب جوري سيخ و صاف بر بالاي آب، نزديک سرش مانده بود که هر کس مي ديد مي گفت؛ مردي خود را در آب حلق آويز کرده است.» دايره يي از عدم تا عدم، از تولد تا مرگ. يک قوس صعودي که در اوج نزول مي کند و به نقطه اول بازمي گردد. اين موومان با همان شگرد آميخته از روايت و تک گويي دروني، سرانجام همه ندانسته ها را برايت آشکار مي کند. سر ديوانگي آيدين، برادرکشي اورهان و قتل يوسف، وجود دختري که بازمانده آيدين و سورملينا است و سرانجام همه سوداها در بياباني پربرف و بي نشانه گسترده مي شود. مرگ در شورابي که خود مرده است. نگرشي عرفاني به مرگ در پس پشت اين صفحات قرار دارد. رمان با شگرد دايره يي پايان مي گيرد که فرمش از فرم زندگي الهام گرفته شده است. اين رمان قصه تباهي انسان ها است. قصه تباهي خانواده يي در اردبيل. جابر اورخاني پدر خانواده تاجر پسته است، آيدا و آيدين دوقلوهايي هستند که سرشت و سرنوشتي مشابه دارند، آيدا خود را مي سوزاند و آيدين سوزانده مي شود. اورهان برادر کوچکتر است که نور چشم پدر است و مورد بي مهري مادر و يوسف کوچکترين فرد خانواده معلول است. آنچه در اين رمان نظر را برمي انگيزد رنگ آميزي آن در فضايي دوگانه است. فضايي تيره و تراژيک که کردارهاي آدمي را جبري مي نماياند و فضايي روشن که بيانگر اميد است. از ديگر سوي در آن سمفوني مرگ يکايک آدم ها نواخته مي شود. هرکس به شکلي سربه نيست مي شود يا در ميان هاله يي تيره قرار مي گيرد. موومان يکم، بخش آغازين است که در زمستان شروع مي شود با حضور دو تن از آدم هاي داستان که هرکدام شخصيتي منفي دارند. «اياز پاسبان» که نماد شيطان است و حضورش کنار اورهان تجسم قابيل است بسيار بامعنا جلوه مي کند، فضايي تيره است و اولين کلمات کتاب رنگ خاکستري و اندوه دارد؛ «دود ملايمي زير طاقي هاي ضربي و گنبدي کاروانسراي آجيل فروش ها لمبر مي خورد و از دهانه جلو خان بيرون مي زد. ته کاروانسرا چند باربر در يک پيت حلبي چوب مي سوزاندند و گاه اگر جرات مي کردند که دستشان را از زير پتو بيرون بياورند تخمه هم مي شکستند. پشت سرشان در جايي مثل دخمه سه نفر در پاتيل هاي بزرگ تخمه بو مي دادند. دود و بخار به هم مي آميخت و برف بند آمده بود.» (صفحه 7)
اگر طاق هاي ضربي و گنبدي کاروانسرا را در تحليلي ساختاري بررسي کنيم، پي مي بريم که کاروانسرا نماد روزگار جهان است و با تبيين فضاي کاروانسرا که دخمه وار است و تيره، سرد و گود است چون گور و از آن دود برمي خيزد. نويسنده درهاي جهان تراژيک را در نخستين صفحه رمانش به روي خواننده باز کرده است.
عنصر زمان در اين رمان از اهميت ويژه يي برخوردار است. زمان نخست زمان بيروني است که 24 ساعت است. يعني از زماني که اورهان تصميم به ترک دکان مي گيرد و سرانجام در شورابي به خواب مرگ فرو مي رود.
زمان دوم، زمان وقايع داستاني است که يک دوران چهل و سه ساله حول محور جنگ جهاني دوم و ماقبل و مابعد شهريور بيست است. زمان سوم، زمان دروني و ذهني است که بر مبناي خاطره هاي قهرمان ها در برابر خواننده حضور پيدا مي کند.
زمان چهارم، زمان نقل داستان به روايت داناي کل است که بارها در ميان تداعي ها قهرمان رخ مي نمايد و رشته نقل را به دست مي گيرد. و در نهايت بايد گفت که عباس معروفي در اين رمان با بهره گيري از افسانه و اسطوره و با به کارگيري تکنيک رمان نو، حديث کهنه اما نامکرر هنرمند بيگانه از جامعه را بازمي گويد. شيوه مرسوم به «جريان سيال ذهن» و «تداعي آزاد» در آن به کار گرفته شده است. اين رمان گام ديگري است در راستاي ادبيات اسطوره يي تا با استفاده از آن به بيان موقعيت هاي عام و جهاني هستي بپردازد.
«سال بلوا» دومين رمان عباس معروفي است که با بهره گيري از حکايت ها و افسانه ها عميق اسطوره يي و فلسفي مي يابد. اين رمان در هفت شب روايت مي شود. هفت شبي که نوشافرين در اغماست و در مدت احتضار به مرور گذشته مي پردازد. راوي شب هاي زوج نويسنده و راوي شب هاي فرد نوشافرين است. هفت يادآور قصه هاي افسانه يي و اساطيري است و هفت پيکر نظامي گنجوي را به ياد مي آورد. در طول رمان هفت افسانه و حادثه از زبان آدم هاي مختلف روايت مي شود. افسانه مرد برزگر، افسانه دختر پادشاه، افسانه نامزد نوروز و...
گفتني است که بستر تاريخي رمان بهانه يي است براي شکل گيري قصه و ايجاد فضا به همان گونه که منظومه خسرو و شيرين پيش از آنکه حکايتي تاريخي باشد، حديث دلدادگي است و بار قوي تراژدي در خود دارد.
داستان چندلايه است، لايه اصلي رمان از عشق مي گويد اما رمان در بستر تاريخي و اجتماعي شکل گرفته است. حسينا در سنگسر محل وقوع داستان غريب است. و به آنجا آمده تا برادرهايش را پيدا کند، او از اهالي زرنگيس است، نزديک کوه نيزدا. شغلش کوزه گري و سنگ تراشي است. تمام کوزه هاي شهر به مهر او ممهور است، کوزه نمادي از عشق است. اما او شخصيت مه آلودي دارد. هم هست، هم نيست. شايع مي شود حسينا به جذام مبتلا است و اين مرض نمادي است که خواننده را به ياد اسطوره هاي يوناني مي اندازد. زمان تاريخي رمان که طول آن شش ماه است وقايع شهريور بيست و سال هاي جنگ جهاني دوم را دربر مي گيرد يعني از آغاز ساخته شدن دار و قصه تا پايان آن اما زمان حال داستان همان هفت شب است.
به لحاظ جامعه شناختي زيرساخت رمان بيانگر انحطاط معصوميت انسان هاست و به لحاظ روانشناختي، شب هاي فرد برون فکني هاي نوشا است؛ بلوايي در ذهن او برپا است. توجه نويسنده به ژرفاي روان نوشا و به ماهيت روياهايش عنصر نگرش فرويدي از ناخودآگاه است. نويسنده به ماهيت روياها و روايت هاي نوشا امکان بي زماني مي دهد.
از نگاه نشانه شناسي، نمادهايي چون برف، خاک، جذام و باد در جاي جاي رمان به کار رفته است که در اين ميان مه نيز يکي ديگر از اين عناصر است. نوشا با حسينا در باد آشنا مي شود و در مه او را از دست مي دهد که نمادي از هجران است. نوشافرين چهارده سال پس از مرگش با ميرزاحسن رئيس ملاقات مي کند و از ذهن او داستان را روايت مي کند؛ «جلو خانه خودمان که رسيدم ميرزاحسن رئيس را ديدم روي سکوي کنار پله ها نشسته بود و داشت نوه اش باسي را به کشف يک افسانه مي برد، افسانه دختري که عاشق يک کوزه گر شده بود؛ مردم هزار جور حرف مي زنند، بعضي مي گويند جذام گرفت و مرد، بعضي مي گويند از اين جا رفت، خبر درست که ندارند، مي گويند يار داشت، پسر غلام حسين تک هيچ کدام از اين حرف ها را قبول ندارد، مي گويد گمان نمي کنم اصلاً همچو زني وجود داشته است...» «پيکر فرهاد» رمان سوم معروفي است. بنيان اين رمان بر رويا و ترديد است. نمادگرايي و افسانه در اين رمان نويسنده هم ديده مي شود. شيرين و فرهاد و ليلي و مجنون در پس زمينه اثر واقع اند. در اين رمان زن قلمدان بوف کور روايت مي کند. ارتباط بين هدايت و نظامي در ناخودآگاه نويسنده موج مي خورد و افسانه پسر پادشاه و بچه خياط نيز به آن افزوده مي شود. داستان در افسانه غوطه مي خورد و در خيال پيش مي رود.
تجسم آنيت
عباس معروفي در پرداخت شخصيت هاي عادي مهارت دارد و درگيري آنها را با دشواري هاي زندگي مي کاود و با آنها صميمانه درمي آميزد.
اين نويسنده در تصوير آنات انسان ها تبحر دارد. شگرد تعليق که او در اکثر آثارش به کار مي گيرد همچون تعليق زندگي است و بعد اجتماعي قصه ها قابل تامل است. ادراک او به طور کلي اجتماعي است اما نگاهي حسي و عاطفي دارد. او گاهي در تحليل شخصيت ها از مايه هاي کنايي و روانشناختي نيز بهره مي گيرد.
معروفي قصه گويي با ذهنيت شاعرانه است که آدم هايش شايد تنها به جان آمده، خسته و يا دلزده باشند اما همگي عاشق اند.
منابع؛---------------------
-پرويز حسيني، هنگام رفتن و معرکه ماندن، نشر پرسش 1374
-مشيت علايي، جست وجوي دروني، دنياي سخن شماره 34، مهرماه 1369
-بهرام مقدادي، کلک شماره هاي 36-35، بهمن و اسفند 1371