سه شنبه، 4 ارديبهشت 1386 - شماره 1375
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ادبيات
گفت وگو با رضا قيصريه - مترجم
وهم مي تواند واقعيت باشد

علي شروقي

نام «رضا قيصريه» از يک سو يادآور ادبيات داستاني قرن بيستم ايتاليا است و از سوي ديگر يادآور رمان «کافه نادري» که اخيراً به چاپ ششم رسيده است. «رضا قيصريه» متولد 1319 است. داراي دکتراي علوم سياسي است و کار ترجمه را با ترجمه چند داستان از «صادق هدايت» به زبان ايتاليايي آغاز کرده که اخيراً گويا چاپ دوم اين داستان ها هم در ايتاليا منتشر شده. پس از آن کتابي را از «لئوناردو شاشا» - نويسنده ايتاليايي - به فارسي برگردانده و بعد «داستان هاي رمي» آلبرتو موراويا را که در کنار «ارنست همينگوي» از نويسندگان محبوب اوست. چندي پيش دو کتاب «کلاغ آخر از همه مي رسد» و «قارچ ها در شهر» نوشته «ايتالو کالوينو» با ترجمه «رضا قيصريه»، «اعظم رسولي» و «مژگان مهرگان» منتشر شد، که اين بهانه يي بود براي گفت وگو با «رضا قيصريه» در مورد ادبيات ايتاليا در قرن بيستم و جهان قصه هاي کوتاه «ايتالو کالوينو».

---

ممکن است ابتدا، کمي در مورد پيشينه و خاستگاه هاي ادبيات داستاني ايتاليا در قرن بيستم و زمينه هاي تاريخي، اجتماعي و فرهنگي شکل گيري آن صحبت کنيد؟

خب به طور کلي مي توانم بگويم که بخشي از ادبيات ايتاليا به قبل از اتحاد ملي اين کشور يعني قبل از سال 1860 و بخش ديگر به بعد از اين سال بازمي گردد؛ که اين بخش دوم، از دوران اتحاد ملي شروع مي شود و مي رسد به جنگ جهاني اول و بعد از آن هم ادبياتي است که از جنگ جهاني اول شروع مي شود و مي رسد به پيدايش فاشيسم، که البته من نمي خواهم مثل منتقدان دوره ها را تقسيم کنم ولي همين جا بايد اين نکته را بگويم که در دوران اوج ادبيات اروپا - به ويژه فرانسه و روسيه - رمانتيک هاي فرانسوي ايتاليايي ها را قدري سرزنش مي کردند و مي گفتند شما نويسندگان بزرگي نداريد و همين يکي از عواملي بود که به يکسري تحول در ادبيات ايتاليا منجر شد.

اين تحول را بيشتر چه کساني به وجود آوردند؟

بيشتر رمانتيک ها بودند که اين تحول را در ادبيات ايتاليا به وجود آوردند. در واقع در آن دوران، شاعران و نويسندگان علاوه بر اينکه در مبارزاتي براي وحدت ملي شان شرکت مي کردند در تحول ادبي هم نقش داشتند. البته نويسندگان ايتاليا در آن دوران به پاي شاعران نمي رسند. بزرگترين نويسنده آن دوره «الساندرو مانزوني» است که کتاب معروف «نامزدها» را نوشته. ولي در آن دوران شاعران خوبي بودند؛ شاعراني مثل «لئوپاردي» و «فوسکولو» و... که متعلق به دوران پيش از وحدت ملي ايتاليا هستند و در شعرهايشان هم بيشتر در اين زمينه کار مي کنند و بيشتر مي خواهند ايتاليا را معرفي کنند و در همين دوران است که شعرهاي مردمي و فولکلور هم خيلي اوج مي گيرد.

يعني بيشتر نويسندگان مهم ايتاليا بعد از اين دوران پيدا شدند؟

خب البته همان طور که گفتم در آن دوران هم نويسندگان زيادي هستند ولي اين نويسندگان آنقدرها در ادبيات ايتاليا تاثيرگذار نيستند. ولي بعد از استقلال ايتاليا است که «وريست»هايي مثل «ورگا»، «پيراندللو» و... مي آيند. «وريسم» مکتبي است که پيدايش آن به حوالي سال 1888 يعني اواخر قرن نوزدهم برمي گردد. يعني دوره يي که يک مهاجرت دسته جمعي به طرف خارج از ايتاليا و به ويژه به امريکا صورت مي گيرد و در واقع از صد ميليون ايتاليايي حدود پنجاه و پنج ميليون شان به دليل فقر و کمبود کار از ايتاليا به امريکا و امريکاي لاتين مي روند؛ که همان طور که مي دانيد الان بسياري از مردم کشورهاي امريکاي جنوبي و امريکاي لاتين، ايتاليايي تبار هستند... به هر حال اين مهاجرت باعث پيدايش مکتبي به نام «وريسم» مي شود که در واقع همان «ناتوراليسم» فرانسه است و نويسندگان اين مکتب سعي مي کنند مسائل اجتماعي را در آثارشان بيان کنند، که در کنار اين مسائل، قدري هم بحران هاي شخصي مطرح مي شود که اين را در نمايشنامه ها و داستان هاي «پيراندللو» - که هنوز هم يکي از بزرگترين نويسندگان ايتاليا است - مي بينيم. اين در واقع همان دوره يي است که تا جنگ جهاني اول و بعد از آن تا دوران فاشيسم ادامه دارد و در همين دوره است که نويسنده يي مثل «آلبرتو موراويا» هم کار خود را شروع مي کند که البته خيلي جوان است و نويسندگاني مثل «کالوينو» و... تازه در اين دوره به دنيا مي آيند.

يعني جزء نويسندگان دوره بعد از فاشيسم محسوب مي شوند؟

بله، در واقع وقتي فاشيسم روي کار مي آيد آن نويسندگان قديمي تر بعضي ترجمه مي کنند و بعضي به کارهاي ديگري مي پردازند؛ تا اينکه مي رسيم به سال 1940 که فاشيسم دارد سقوط مي کند و نهضت مقاومت شروع مي شود که بعضي نويسندگان از جمله «کالوينو» و «ويتوريني» و... هم به اين نهضت مي پيوندند و در اين دوران جنبشي در ادبيات به وجود مي آيد که مي توان مفصل راجع به آن حرف زد اما به اجمال اگر بخواهيم بگوييم، بايد از پيدايش «نئورئاليست»ها نام ببريم که «کالوينو» و «پاوزه» و «ناتاليا گينزبرگ» هم جزء اينها هستند. حتي برخي، نويسندگاني مثل «موراويا» را هم جزء اينها به شمار مي آورند، اما «موراويا» خود را «نئورئاليست» نمي داند و مي گويد «نئورئاليسم» فقط مختص سينما است. به هر حال اين نسل جديد نويسندگان ظهور مي کنند که اکثراً هم مثل خود «کالوينو» در فعاليت هاي سياسي شرکت دارند و عضو حزب کمونيست هستند؛ اما وقتي حوادثي مثل حادثه مجارستان در سال 1956 اتفاق مي افتد، اينها از حزب و فعاليت هاي سياسي کنار مي کشند و حتي سبک خود را هم در نوشتن عوض مي کنند و آن شيوه «نئورئاليستي» را کنار مي گذارند. مثلاً «کالوينو» بعدها کارش را با عناصر فانتزي مي آميزد و داستان هايش ترکيبي مي شوند از «رئاليسم» و «فانتزي».

حتي به نظر مي رسد در قصه هاي رئاليستي «کالوينو» هم آن عناصر فانتزي که مي گوييد در لايه هاي پنهان قصه ها وجود دارند. در بيشتر قصه ها يک جور طنز و بازيگوشي هست که قصه را به سمت فانتزي مي برد.

بله، اين در واقع به دليل طنزي است که اصولاً در ايتاليا سابقه يي طولاني دارد و تقريباً در آثار همه نويسندگان ايتاليايي، اين طنز تا حدي وجود دارد.

آيا اين طنز به سنت ادبي خاصي در ايتاليا بازمي گردد؟

به نظر من اين بيشتر به سنت تئاتري برمي گردد؛ چون مي دانيد که تئاتر هميشه نقش و تاثير فراواني در ادبيات ايتاليا داشته است. اصولاً در اروپا، تئاتر و ادبيات هميشه به هم وابسته بوده اند. خصوصاً در ايتاليا که اين وابستگي بيشتر بوده. مثلاً بحران خانواده که «وريست »ها آن را مطرح مي کنند يا مساله جنون که ابتدا در تئاترهاي «پيراندللو» مطرح شده و بعد از آن وارد ادبيات مي شود. مثل «رئاليسم» در فرانسه که اول در نقاشي به وجود مي آيد و بعد وارد ادبيات مي شود...

از پيشينه طنز در ادبيات ايتاليا و تاثير آن بر نويسندگان جديد مي گفتيد...

در واقع بايد بگويم که در ايتاليا يک سنت کمدي وجود دارد که مي توان گفت پيشينه اش به روم باستان برمي گردد و بعد از آن به قرون وسطي و بعد به دوران رنسانس که نوعي کمدي به نام «کمدي دلارته» شکل مي گيرد که اين «کمدي دلارته» به نظر من خيلي بر ادبيات ايتاليا تاثير گذاشته است. بنابراين طنز يکي از جنبه هايي است که تقريباً در کار بسياري از نويسندگان ايتاليايي وجود دارد. حتي در کار نويسنده يي مثل «لئوناردو شاشا» که نويسنده يي است سيسيلي که در بيشتر کارهايش موتيف هاي مافيايي وجود دارد و وقتي ديالوگ هاي مافيايي را در کارش مي آورد لحن اين ديالوگ ها خيلي طنزآميز مي شود؛ مثل بخش هايي از کارهايش که در آنها رئيس مافيا صحبت مي کند و... حتي من اين طنز را در کار «امبرتو اکو» - که او را بيشتر به عنوان فيلسوف و سميولوژيست و رمان نويس مي شناسند - هم مي بينم و جالب است بدانيد که «امبرتو اکو» يکي از طنزنويسان فوق العاده ايتاليا است. يا مثلاً «استفانو بنني» که من کتاب «کافه زير دريا»يش را ترجمه کردم. اين نويسنده، طنزنويس عجيب و غريبي است و در آثار او طنز جديدي هست که من نمونه اش را نديده بودم. کارهاي او الان هم در ايتاليا خيلي مورد توجه است و به نظر من «استفانو بنني» از نويسندگاني است که طنز «کالوينو» بر کارش تاثير زيادي گذاشته.

يک نکته که در بسياري از قصه هاي کوتاه «کالوينو» وجود دارد، امر تصادفي و تاثير آن بر روند قصه است. يعني از ميانه قصه، ناگهان شخصيت ها با يک امر غيرمنتظره روبه رو مي شوند که اين مسير قصه را تغيير مي دهد و نوعي غافلگيري هم به همراه دارد...

اتفاقاً آن «کمدي دلارته» هم که گفتم به نوعي، همين گونه است. يعني آنجا هم شما با يک سري وقايع تصادفي روبه رو هستيد و با يک سري برخوردها که از دل شان واقعيتي بيرون مي آيد. به عنوان نمونه مي توانم «کارلو گولدوني» - نمايشنامه نويس معروف قرن هجدهم - را مثال بزنم. تئاترهاي «گولدوني» هم دقيقاً بر پايه همين «کمدي دلارته» شکل گرفته اند و تئاترهايش در ايران هم اجرا شده. در کمدي هاي «گولدوني» هم، همه چيز تصادفي اتفاق مي افتد و از دل اغتشاش، حقيقتي بيرون مي آيد. خب آثاري از اين دست احتمالاً بر کار نويسنده يي مثل «کالوينو» که کلاسيک ها را خوب خوانده تاثير زيادي گذاشته است.

ظاهراً کالوينو با آثار کلاسيک شرق و روايتگري شرقي هم آشنا بوده؟

بله، اين آشنايي با سنت روايتگري شرقي به خيلي قبل و در واقع به دوران «دانته» و «بوکاچو» برمي گردد. چنانکه «دکامرون» بوکاچو- که اثري طنزآميز هم هست - برگرفته از «هزار و يک شب» است و کلاً «هزار و يک شب» و سنت روايت در روايتي که در آن هست و اينکه اين قصه ها تا حدي با حوادث مختلف آميخته اند و... همه اينها تاثير زيادي بر ادبيات ايتاليا گذاشته يا ادبيات هند و آن کتاب معروف «مهابهارتا» که در دوران نزديک به رنسانس ترجمه شد يا «کليله و دمنه» و... و اصلاً خود «موراويا» وقتي در مصر سخنراني مي کرده، گفته است که ادبيات مدرن ايتاليا خيلي تحت تاثير «هزار و يک شب» و ادبيات شرق بوده است و من به ياد مي آورم که مسوول فرهنگي ايتاليا در ايران هم به اين تاثير از ادبيات شرق اشاره مي کرد وقتي مي گفت که ترجمه «هفت پيکر» و ديگر آثار «نظامي گنجوي» خيلي در به وجود آمدن ادبيات جنايي تاثير گذاشته، خب اين آثار به دليل رمز و راز نهفته در خود، براي آنها جذاب بوده و بر کارشان تاثير گذاشته است. همان طور که «سعدي» هم روي سمبليست هاي فرانسه تاثير گذاشته، چون در کار او، يک راز با کمترين کلمات بيان مي شود.

کالوينو گويا به ايران هم سفر کرده و مطلبي هم در اين مورد نوشته.

بله، اتفاقاً سفرنامه اش به ايران، خيلي هم جذاب است. مخصوصاً مقاله يي که در مورد «مسجد شيخ لطف الله» - که آنها به آن مسجد آبي مي گويند، چون همه چيز در آنجا فيروزه يي است- نوشته خيلي مقاله جالبي است. خب البته ديدي که آنها دارند طبيعتاً در چارچوب فکري خودشان شکل گرفته و مي خواهند آنچه را که دوست دارند ببينند يا اگر نباشد، مي خواهند آن را پيدا کنند.

آيا تاثير ديگر فعاليت هاي فرهنگي کالوينو را هم مي توان در کار نويسندگي اش جست وجو کرد؟

بله، مخصوصاً «کالوينو» که در عرصه هاي مختلفي فعال بوده يا با آن عرصه ها آشنايي داشته. کاريکاتور مي کشيده... يا در زمينه موسيقي با يکي از آهنگسازان مدرن ايتاليا همکاري داشته، البته خودش آهنگساز نبوده ولي منظورم اين است که با موسيقي آشنا بوده يا در عرصه سينما با «فليني» آشنا بوده و اينها احتمالاً بر کارش تاثير داشته. ضمن اينکه «کالوينو» روزنامه نگار هم بوده و مقالات زيادي نوشته و سفرهاي زيادي به امريکا و آرژانتين و... داشته و اصلاً اين نويسندگان مدام در حال نوشتن بوده اند و اين بي شک بر کارشان تاثير مي گذاشته. خصوصاً که «کالوينو» براي يک انتشارات بزرگ ايتاليا به نام «اينائودي» کار مي کرده و کارش اين بوده که داستان ها را انتخاب کند و به ناشر بدهد و در واقع او در دهه هاي 50 و 60 ميلادي يکي از مشاوران بزرگ «اينائودي» بوده و حتي اين انتشارات يک بار کتابي را به نام «صد صفحه» منتشر مي کند که اين «صد صفحه» به نويسندگاني که خود «کالوينو» دوست داشته، اختصاص داشته است.

کدام نويسندگان؟

نويسندگاني مثل «تولستوي»، «استيونسن» و ... که «کالوينو» از آثار آنها انتخاب هايي کرده و مجموعه يي را در صد صفحه تنظيم کرده بود. خب طبيعتاً اين آشنايي «کالوينو» با ادبيات جهان هم خيلي بر کارش تاثير گذاشته و همان طور که مي بينيم کارهاي او خيلي متفاوت است و همان طور که گفتم رئاليسم آميخته با فانتزي است که البته اين اواخر فانتزي اش بيشتر مي شود و کتاب هايي هم که از او در ايران ترجمه شده اين را مي رساند.

البته به نظر مي رسد در مجموعه يي که شما و همکاران تان از کالوينو ترجمه کرده ايد هنوز جنبه رئاليستي قوي تر است.

خب اين مجموعه يي که من و خانم ها «اعظم رسولي» و «مژگان مهرگان» ترجمه کرديم فکر مي کنم مربوط به سال 1949 باشد. يعني دوراني که از لحاظ آفرينش ادبي، خيلي پربار است. دوراني که از «نئورئاليسم» شروع مي شود و تا دهه 60 ادامه دارد، يعني از 1940 تا 1960 اوج فعاليت هاي ادبي و سياسي و اجتماعي «کالوينو» است و اين مجموعه هم جزء بهترين کارهاي او است و شامل کارهايي است که به انتخاب خود «کالوينو» گردآوري شده، البته نه اينکه بخواهم بگويم «کالوينو» از دهه 60 به بعد کاري نکرده، بلکه منظورم اين است که هسته اصلي کار او در آن دوران شکل گرفته است.

بسياري از اين قصه ها، در دوران جنگ مي گذرد و شخصيت هاي آنها پارتيزان ها هستند.

چون مقداري از اينها برمي گردد به دوراني که «کالوينو» خودش با اسم مستعار «سانتياگو» - اسم دهکده يي در کوبا که خودش در آن متولد شده- در نهضت مقاومت به عنوان پارتيزان حضور داشته. منتها وقتي از آن تجربه ها در نوشتن قصه هايش استفاده کرده، نيامده به آن قضايا ايدئولوژيک نگاه کند. چون مي دانيد که ايدئولوژيک ديدن مسائل براي شناخت و درک واقعيت زهر است. «کالوينو» خودش پارتيزان بوده ولي ماجرا را از جنبه انساني مي ديده نه به عنوان يک پارتيزان. مصداق اين حرف من داستان «به مقر فرماندهي مي رويم» است که در جلد اول اين مجموعه آمده و به نظر من داستان فوق العاده زيبايي است. در واقع نويسندگاني مثل «کالوينو» اگر هم طرفدار نهضتي مثل نهضت مقاومت بوده اند، اين دليل نمي شده که وقتي مي نويسند به عنوان يک سياسي نويس با قضيه برخورد کنند. «کالوينو» اين داستان ها را به عنوان يک نويسنده، نوشته. نوسنده يي که جنبه هاي انساني متفاوت قضيه را ديده است. همان طور که «همينگوي» هم در داستان هايش قضايا را از جنبه انساني ديده است، «کالوينو» هم به نظر من همين گونه است. وقتي به رمان «بارون درخت نشين» او هم که آقاي «سحابي» خيلي خوب ترجمه اش کرده، دقت کنيد مي بينيد آنجا هم خيلي خوب اروپا را ديده است. در آن رمان، کسي هست که از بالا همه حوادث را مي بيند که اين نشان دهنده ديد «کالوينو» نسبت به تاريخ است.

در بيشتر قصه هاي کوتاه «کالوينو» نوعي خشونت پنهان هست. خشونتي که البته با نوعي طنز درآميخته و در قصه هايي که در فضاهاي شهري و محيط هاي کارگري مي گذرد اين خشونت پيچيده تر شده.

بله، دقيقاً... مثلاً در اين قصه ها پرسوناژي هست به نام «مارکو والدو» که نمونه اش در تمام ادبيات جهان است. يعني يک عاقل ديوانه مانند يا يک ديوانه هشيار. «مارکو والدو» و خانواده اش در حاشيه شهر زندگي مي کنند. در يکي از داستان هاي اين مجموعه مي بينيم که اينها چوب هاي تابلوهاي تبليغاتي را که در شهر گذاشته اند مي بïرند و به خانه مي برند... در همه اين داستان ها هم آن حالت طنز هست و هم آن خشونت شهري که نسبت به آن سيستم و زندگي قديمي وجود دارد. در واقع آن زندگي و سيستم قديمي دارد از دست مي رود و شهرهاي بزرگ پديد مي آيند. يا در يکي از داستان ها، انتقادي را نسبت به اتوبان ها مي بينيد. اتوبان هايي که در ايتاليا به بزرگراه هاي خورشيد معروف هستند و همه ايتاليا را به هم وصل مي کنند... خب «کالوينو» منتقد اين قضايا بود. من يادم مي آيد حوالي سال 78 بود که در ميلان کنفرانسي در مورد همين ساختن بزرگراه ها گذاشتند. بزرگراه هايي که مي گفتند آن خاصيت روستايي ايتاليا را کاملاً از بين برده اند. يعني چيزي که «مارکو والدو» از آن مي نالد. اين انتقادها در بسياري از آثار «کالوينو» هست. او در داستان هايي که در مورد مردم حاشيه شهر نوشته از بزرگراه ها و از بين رفتن حالت هاي روستايي - که کم کم در رفتار اجتماعي مردم هم خيلي تاثير مي گذارد - انتقاد کرده است. همان طور که «پازوليني» جامعه مصرفي را سرآغاز نوعي نئوفاشيسم در ايتاليا مي دانست که اتفاقاً همين طور هم شد و نئوفاشيسمي که ما امروزه مي بينيم يک مقدار به جامعه مصرفي هم برمي گردد. خب به هر حال اينها اگر انتقاد مي کردند دلايل خود را داشتند.

يک نکته ديگر در قصه هاي «کالوينو» وهمي است که در پس پشت واقعيت حضور دارد. يعني گونه يي حرکت به عمق واقعيت و وهم انگيز نشان دادن آن که قصه ها را از پايبندي به نوعي رئاليسم صرف فراتر مي برد.

وهم و خيال و فانتزي مسلماً در کار «کالوينو» هست و اصلاً «کالوينو» نويسنده يي است که همان طور که قبلاً هم گفتم بيشتر به اين جنبه ها مي پردازد.

گرچه ما اين جنبه ها را در کار «پيراندللو» هم مي بينيم و اصلاً «پيراندللو» معتقد است که وهم مي تواند واقعيت باشد. در کار «کافکا» هم اين ويژگي را مي بينيم. «کافکا» محيط قضاوت را طوري مي سازد که هر کس در آن پا مي گذارد انگار وارد دنياي جديدي شده است. البته، طبيعتاً وهم در کار «کالوينو» خاصيتي ديگر دارد و تخيل در کار او به سمتي ديگر مي رود. اصلاً به نظر من آن رئاليسم صرف آن قدرها هم جالب نبوده. مگر رئاليسم صرف چه چيز را مي تواند نشان دهد؟، به هر حال خيال و وهم و احساسات هم يک جنبه از جنبه هاي انسان است که نمي توان ناديده اش گرفت. شما اين وهم و خيال را در کار «فليني» هم مي بينيد. «فليني» يکي از هنرمنداني است که به بهترين وجه درون ايتاليايي ها را به شما نشان مي دهد.

شما اگر در ايتاليا زندگي کرده باشيد متوجه مي شويد که تيپ هايي که «فليني» نشان مي دهد، در عين کاريکاتوري و وهم آلود بودنشان، عين واقعيت هستند. آن «نئورئاليسم» صرف فقط محدود به دوره يي خاص است و در سينماي ايتاليا هم اين «نئورئاليسم» تاحدي توانست جلو بيايد و در سال 1952 تمام شد. البته تاثير «نئورئاليسم» در سينماي ايتاليا آن قدر هست که تا امروز هم ادامه دارد منتها به شکل هاي مختلف ديگر. ولي اوايل دهه 60 کارگرداني مثل «فليني» به گونه يي ديگر با پرسوناژها برخورد کرد. پرسوناژهاي «فليني» همه واقعي هستند ولي به صورت وهم آلود نشان داده مي شوند و آنجاست که شما مي بينيد چقدر خوب مي شود از اين طريق درون آدم ها را نشان داد و من فکر مي کنم «کالوينو» هم به همين گونه است و آن وهم که در آثار او هست از نوع نگاه او به واقعيت ناشي مي شود. البته ما هميشه از وهم و خيال برداشت نادرستي داريم. وهم و خيال در معناي فلسفي اش با آنچه ما مي پنداريم فرق دارد. ما فکر مي کنيم وهم يعني اينکه طرف در عالم هپروت است و نشسته و براي خودش خيال پروري مي کند در حالي که اين طور نيست. به قول «پيراندللو» گاهي آن چيزي که شما مجاز مي پنداريد واقعيت است و آنچه فکر مي کنيد واقعيت است ممکن است مجاز باشد. اين در تفکر حافظ و خيام و مولانا هم هست. اما خب متاسفانه برداشت ما از قضيه، برداشت نادرستي است.

همان طور که در ادبيات معاصر ما برداشت سخيفي از رئاليسم وجود دارد و عده يي فکر مي کنند رئاليسم يعني پرداختن به زندگي افراد شريف اجتماع؛ در حالي که اصلاً اين طور نيست و رئاليسم بحث ديگري دارد.

درباره مجموعه نيم غبار دلخوشي سروده محمدهاشم اکبرياني
يکي ببرد صداي اين سر را

علي محمد مسيحا

هنوز که هنوز است کسي نتوانسته صداي سربريده «شعر نو» را ببرد. شايد جداي از مغرضاني که از تحول «نيماي فرزانه» آگاه بودند و نخواستند واقعيت به گوش ديگران برسد، حرف همه آنها که آن جملات ديگرگونه و آن نگاه را درنمي يافتند همين بوده است؛ «يکي ببرد صداي اين سر را...» «نيما» به سر بريده يي که از تن شعر فارسي جدا شده بود مي مانست. اما پس از اين سال ها و آمد و رفت فرزندان خلف و ناخلف اين قضاوت درباره تحول او عادلانه تر است و برخلاف شعر سخت او آسان است که فرق او و مثلاً «تندرکيا» را دريابيم.

---

«يکي ببرد صداي اين سر را

افتاده آن جا هي زر مي زند؛

من تنم را مي خواهم»

اين بريده يي از يک شعر «محمدهاشم اکبرياني» از دومين مجموعه اين شاعر به نام «نيم غبار دلخوشي» است. «اکبرياني» که اين مجموعه را با فاصله يي سه ساله از کتاب اولش منتشر کرده است به خوبي تغيير زاويه ديد خود را به نمايش گذاشته است. اما چون با کتاب شعري که تيراژش يک هزار نسخه است (و اين شمارگان شامل اکثر مجموعه هاي شعر اين ديار مي شود) نمي شود از همه هفتاد ميليون ايراني يا از چند ميليون کتابخوان اين کشور انتظار داشت که کتاب شاعر را خوانده باشند.

بسياري از وجود چنين شاعري آگاهي ندارند و اين درد مشترک جواناني است که با استعدادهاي گوناگون در عرصه ادبيات ايران دچار سرخوردگي مي شوند. نه، اما اين تعبير شامل حال «اکبرياني» نمي شود، چرا که او در اين کتاب نشان داد اميدوارانه شعر را دنبال مي کند و دلش براي آن مي تپد. اگرچه در بهترين شعرهايش هم نگاهي اميدوارانه به پيرامونش ندارد؛

«پايه هاي اين ميز را ببريد

وقتي زندگي بي پايه است

چرا نوشتنم

روي بي پايه ها نباشد؟»

«اکبرياني» با فلسفه يي درگير است که دغدغه بسياري از جوانان و ميانسالان ماست اما فرق او با ديگران اين است که او مي تواند اينگونه بنويسد؛

«راست مي گويند

زمان که بگذرد

خيلي از مسائل حل مي شود

زمان در گذر خود

حتي عمر را حل مي کند»

سراينده نيم غبار دلخوشي شاعري است مدرن و نوگرايي در او نهادينه شده است، به عنوان انساني که جهان اکنون را در خود حل کرده است - با دغدغه هايش به خيابان مي زند و به خانه بازمي گردد. او نمي تواند «ناصرخسرو» باشد زيرا به اين اعتقاد دارد که هزاران کيلومتر را مي شود با هواپيما در چند ساعت طي کرد و تقريباً اتفاقي در اين فاصله نمي افتد که نيازي به سفرنامه نويسي باشد و نمي شود مثلاً در شيراز قرن بيست و يکم «سعدي» شد؛

«از من سفرنامه مي خواهيد

جايي نرفته ام

از اين آشپزخانه به آن يکي رفتن

براي پختن آشي

که از پيش بارش گذاشته بودند

ديگر سفرنامه نمي خواهد

اما اگر طاق نمي آوريد

از آب بپرسيد

سرنوشتش روزگار من است

در جوي که افتاد

مي رود و هيچ به پشت نگاه نمي کند

البته اين حرف از قديمي هاست

من هميشه سر به عقب دارم

که شايد بازي هاي پنج شش ساله ام را

بگيرم و بياورم اينجا»

او در نوستالژي هايش هم از مناسبات دنياي ديگرگون شده مي گويد. جهان شاعر پر شده از ابزاري مثل کامپيوتر و ماشين و چنان با آنها راحت است که فلسفه وجودي شان را همچون آدامس مي جود و به ديوار آسمان خراش تکيه مي دهد و به آسمان آلوده تهران لبخند مي زند. او حتي با فجايع هم با کمک شعرش کنار مي آيد.

شاعر «نيم غبار دلخوشي» هنوز به تلاش مي انديشد تا «طرحي نو دراندازد»؛

«بيل و کلنگ برمي دارم

آنقدر هوا را مي کنم

تا به خورشيد برسم...»

اگرچه در بعضي از کارها، ناگهان رها شدن شاعر در حوادث، نوشته هايش را از شعريت دور مي کند اما آنقدر تجربه با او همراه است که آن را جمع وجور کند و به شعر بازگردد. مي شود اينگونه گفت که با کمي وسواس، جملاتي از اين دست که در زير مي آيد درخشان تر به چشم مي آمدند؛ «کنار خواب دراز مي کشيم»، «که خواب، آدم را دور بريزد»، «يک هندوانه باشد»، «فاصله / هميشه دلخوش به نرسيدن است» و...

«اکبرياني» مجموعه يي درخور اعتنا دارد که از مناظر گونه گون آن مي شود سخن گفت و اميدوارم در آينده با استفاده بهتر از ايجاز با شعرهاي نيکوتري ما را ميهمان کند و ما را با زواياي روشن و تار جهانش بيشتر آشنا کند.

عناوين اين صفحه
وهم مي تواند واقعيت باشد
يکي ببرد صداي اين سر را
سلاخ خانه شماره پنج نقد مي شود
کسي تصوير جين اوستين را نخريد
عبدالجبار کاکايي دبير شانزدهمين کنگره شعر دفاع مقدس شد
مشي و مشيانه مجوز نشر گرفت

سلاخ خانه شماره پنج نقد مي شود
فارس؛ معاونت ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس در هفتاد و هفتمين جلسه نقد کتاب، «سلاخ خانه شماره پنج» اثر «کورت ونه گات» را مورد نقد و بررسي قرار مي دهد. مسعود اميرخاني، مدير انتشارات معاونت ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس گفت؛ هفتاد و هفتمين جلسه نقد و بررسي کتاب در سال جديد به داستان «سلاخ خانه شماره پنج» مي پردازد، اين کتاب در تالار شماره دو حوزه هنري نقد و بررسي مي شود. وي ادامه داد؛ «سلاخ خانه شماره پنج» ترجمه علي اصغر بهرامي است که 15 ارديبهشت، ساعت 14 در بوته نقد منتقدان و با مديريت احمد شاکري قرار مي گيرد. وي در ادامه خبر از انتشار ويژه نامه يي داد و بيان داشت؛ همزمان با برپايي جلسه نقد کتاب، ويژه نامه يي از «کورت ونه گات» شامل سالشمار آثار وي، مجموعه نقدها و گفت وگوها، نقد آثار و زندگينامه نويسنده منتشر و توزيع مي شود. «کورت ونه گات جونيور» نويسنده امريکايي و خالق رمان «سلاخ خانه شماره پنج» چندي پيش در سن 84 سالگي، چند هفته بعد از سقوط از ارتفاع در اثر جراحات مغزي درگذشت. «ونه گات» يازدهم نوامبر 1922 در ايندياناپوليس امريکا به دنيا آمد. او اصالتاً آلماني و داراي پدري آرشيتکت و مادري خانه دار بود. اين نويسنده در سال هاي جواني براي تحصيل در رشته شيمي به دانشگاه کورنال در اتاکا، ايالت نيويورک رفت اما در سال 1943 بدون دريافت هيچ مدرک تحصيلي دانشگاه را براي شرکت در جنگ جهاني دوم ترک کرد. سلاخ خانه شماره 5 [Staughterhouse Five] رمان کورت ونه گات نويسنده امريکايي، که در 1969 منتشر شد به زعم منتقدان يکي از آثار خوب اين نويسنده است. «سلاخ خانه شماره 5» جايي است که ونه گات وقتي که در جنگ اسير شده بود، در آنجا کار مي کرد. بعد از بمباران فوريه 1945 بيرون آمد تا ويراني کامل شهر را نقل کند. ونه گات از اين تجربه وحشتناک قصه يي ساخته است که به گفته خود او «کوتاه، آشفته و بريده بريده» است. وي در طول زندگاني خود چهارده رمان و سه مجموعه داستان نوشته است. «نوازنده پيانو»، اولين رمانش را در سال 1952 نوشت. آخرين رمانش (به گفته خودش)، «زمان لرزه» (Time quake) را هم در سال 1997 نگاشته است. از ديگر آثار وي مي توان به موارد زير اشاره کرد؛ «شب مادر»، «اسلپ استيک»، «گهواره گربه»، «مجمع الجزاير گالاپاگوس»، «نوازنده پيانو»، «آژيرهاي هيولا»، «به خانه ميمون خوش آمديد»، «قناري در خانه گربه»، «ميان زمان و تيمبوکتو»، «ومپيترز فوماوگرن فلونز» و «صبحانه قهرمان».


کسي تصوير جين اوستين را نخريد
مهر؛ تصوير منتسب به «جين اوستين» رمان نويس مشهور انگليسي که در نمايشگاهي عرضه شده بود به فروش نرفت. به نقل از رويترز، تصوير اين رمان نويس انگليسي که در نمايشگاهي در امريکا جهت فروش به نمايش گذاشته شده بود، به اين علت که عده يي آن را جعلي خواندند، خريداري نيافت .کارشناسان معتقدند که اين عکس متعلق به وي نيست. آنها مي گويند لباسي که بر تن اوستين است در زمان وي رايج نبوده است. اين عده معتقدند که اين تصوير متعلق به دوره يي است که اوستين در آن زمان حداکثر چهار سال داشته است و اين با واقعيت نمي خواند. جين اوستين نويسنده رمان هاي «غرور و تعصب» و «اغوا» در سال 1917 درگذشت.


عبدالجبار کاکايي دبير شانزدهمين کنگره شعر دفاع مقدس شد
فارس؛ با تصميم و حکم معاونت ادبيات و انتشارات بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس «عبدالجبار کاکايي»، دبير شانزدهمين کنگره شعر دفاع مقدس در استان ايلام شد. بعد از اتخاذ تصميم در معاونت ادبيات و انتشارت بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس مبني بر برگزاري کنگره هاي شعر دفاع مقدس در مناطق عملياتي جنوب و غرب کشور شانزدهمين کنگره سراسري شعر دفاع مقدس در ايلام برگزار مي شود. بر اين اساس، اولين کنگره سراسري شعر دفاع مقدس در منطقه عملياتي طلاييه برگزار شد و بعد از حضور شاعران در استان هاي کرمانشاه و آذربايجان غربي، ايلام چهارمين استان غربي کشور که در هشت سال دفاع مقدس لطمات فراواني ديد، منتظر حضور شاعران است. همچنين پانزدهمين کنگره سراسري شعر دفاع مقدس در شهر اروميه و به دبيري حسين اسرافيلي برگزار شد که در اين کنگره سه روزه 200 شاعر حضور داشتند و به شعرخواني پرداختند. امسال نيز اين کنگره با دبيري «عبدالجبار کاکايي» در ايلام برگزار مي شود که در چند دوره اخير براساس تصميم معاونت ادبيات بنياد دبير هر دوره از کنگره تغيير مي کند. تاکنون دبيري کنگره سراسري شعر دفاع مقدس را بيگي آبادي، حسين اسرافيلي و عليرضا قزوه برعهده داشتند.


مشي و مشيانه مجوز نشر گرفت
ايسنا؛ «مشي و مشيانه» محمد محمدعلي پس از هشت ماه انتظار مجوز نشر گرفت. «مشي و مشيانه» از سه گانه «آدم و حوا» و «جمشيد و جمک» است که توسط نشر کاروان منتشر خواهد شد. همچنين «آدم و حوا» و «جمشيد و جمک» از اين مجموعه به ترتيب به چاپ هاي هفتم و دوم رسيده اند. مجموعه داستان «بازنشستگي» اين داستان نويس هم اخيراً توسط نشر يادشده تجديد چاپ شد. محمدعلي اين روزها همچنان مشغول کار کردن بر روي رمان «سکوهاي مرمري» است. «باورهاي خيس يک مرده»، «نقش پنهان»، «قصه تهمينه» و «برهنه در باد» از آثار منتشرشده اين داستان نويس هستند.


روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام