
گروه ترجمه؛ تيراندازي به سمت يک جمعيت و گروه و به اصطلاح تيراندازي جمعي، حالا انگار بخشي از فرهنگ و زندگي امريکايي ها شده است، اکنون آنها به راحتي با يک نام فجايع انساني را به ياد مي آورند، لاييز، جونزبورو، کلمباين و حالا ويرجينيا تک.
از اول آگوست 1969 زماني که چارلز وينسن از بالاي ساختمان مرتفع دانشگاه تگزاس شروع به تيراندازي بي هدف به سمت افراد حاضر در محوطه دانشگاه کرد تاکنون، حداقل يکصد امريکايي براثر تيراندازي هاي اينگونه کشته شده اند و در تمام اين سال ها اين سوال ها هميشه بي پاسخ مانده است؛ «چرا در امريکاي مدرن چنين خشونت هاي بي منطق هرچندگاه يک بار اتفاق مي افتد؟ آيا اين به معناي پايان عصر اعتقادات و باورها در اين کشور است؟ آيا دليل اين مسائل افزايش فرهنگ خشونت در رسانه ها و کلاً صنعت سرگرم سازي است؟ يا آزادي حمل سلاح در امريکا چنين فجايعي را رقم مي زند؟»
جيمز آلن فاکس محقق جرم شناس نورث ايسترن مي گويد که بخش عمده يي از اين فاجعه ناشي از فرهنگ آزادي حمل سلاح است. او براي اثبات حرفش مي گويد هفت مورد از هشت مورد تيراندازي هاي جمعي طي 25 سال اخير که در آن قانون آزادي حمل اسلحه اجرا مي شود رخ داده است؛ «همه مي دانيم که قبل از آن هم سلاح در دسترس بسياري از مردم بود اما اين همه اسلحه هاي مختلف به راحتي در دسترس همه نبود.» استراليا يکي از کشورهاي جهان بود که در آن تيراندازي هاي جمعي شيوع زيادي داشت، بزرگترين فاجعه اين گونه در اين کشور در سال 1996 رخ داد؛ زماني که مارتين برايانت در مرکز تاريخي يورت آرتور در تاسماني با يک سلاح AR-15 به سمت مردم آتش گشود و 35 نفر را کشت. پس از آن مقامات دولت استراليا به بررسي مساله پرداختند و تنها دو هفته بعد قوانين سختي در مورد سلاح وضع کردند که طبق آن تنها معدودي از شهروندان اين کشور که پليس و دستگاه قضايي صلاحيت آنها را تاييد مي کردند حق حمل سلاح را مي يافتند.
اما گرانت دووي از مرکز جرم شناسي مرکز ايالتي مينه سوتا مي گويد به نظر او «سلاح ها» عامل اصلي شمار بالاي اين فجايع و کشتارهاي جمعي نيستند. او معتقد است که ميزان کشتار جمعي (که به معناي به قتل رساندن چهار نفر يا بيشتر طي يک دوره 24 ساعته است) هنوز هم نسبت به آمار کلي قتل در امريکا چندان بالا نيست و در واقع افزايش ميزان کشتارهاي جمعي حتي از افزايش ميزان قتل هاي انفرادي در اين کشور در دهه هاي اخير کمتر است. براساس گفته هاي او کشتار جمعي در دهه هاي 20 و 30 در امريکا بسيار بالا بوده است که البته علت اصلي اش در آن مقاطع مشکلات اقتصادي افرادي بوده که در بحران اقتصادي آن دهه ها نمي توانستند زندگي خانوادگي خود را کنترل کنند.
دووي مي گويد؛ «در بيست و نهم دسامبر 1929 يک کارگر مزرعه 56 ساله به نام جي اچ هاگارد پنج فرزندش را در حالي که خواب بودند کشت و سپس خودکشي کرد. يک يادداشت هم گذاشت که «همه مرده اند و من هم ترجيح مي دهم بميرم.»
اما اينگونه کشتارها با کشتارهاي اخير متفاوت هستند. در کشتارهاي جمعي جديد افراد تمام مردم جامعه را در ناکامي هاي شخصي خود دخيل مي دانند و سعي مي کنند از همه انتقام بگيرند. کيمور گيل قبل از آنکه در مونترال دو سال قبل به سمت مردم شليک کند و شش نفر را بکشد و نوزده نفر را زخمي کند در وبلاگ خود نوشت؛ «تقصير جامعه است... جامعه مرا نابود کرد...»«چو» دانشجوي کره يي عامل قتل عام ويرجينياتک هم در نوار ويدئويي که از خود برجاي گذاشته اشارات اينگونه زيادي داشته و کل دانشجويان دانشگاه را در ناراحتي و ناکامي خود دخيل دانسته است. البته «علت هاي شغلي» هم از دلايل مهم قتل عام هاي جمعي هستند؛ در آخرين اين موردها جنيفر سال مارکو کارمندي که چند سال قبل به دليل وضعيت روحي نامناسب از کار اخراج شده بود به محل کار خود بازگشت و شش نفر را کشت.
دکتر فاکس جرم شناس مي گويد علت اين افزايش کشتارهاي جمعي کاهش قدرت اقتصادي و افزايش بي ثباتي مالي افراد در ايالات متحده امريکا است. براساس گفته هاي او امريکا کشوري است که در آن «برنده ها» هميشه پاداش فراواني مي گيرند و «بازنده ها» هر روز فروتر مي روند و اين فشار روحي فراواني به آنها وارد مي کند که گاه به فروپاشي روحي، رواني آنها و اقدام آنها به رفتار فاجعه آميز مي انجامد.
در مجموع جرم شناسان معتقدند تبليغ خشونت در رسانه ها و افزايش فراوان خشونت در سرگرمي ها و تفريحات انسان مدرن نقش خيلي مهمي در قتل عام هاي جمعي ندارد و تنها معدودي از اين قتل عام ها تحت تاثير تماشاي يک فيلم يا انجام يک بازي کامپيوتري بوده است. آنها مي گويند که البته نمي توان فقط يک عامل را در اقدامات اينگونه دخيل دانست و البته متذکر مي شوند مهمترين علامت هاي سوال در مورد اقدامات اينگونه به اين دليل پاسخ نمي يابند که اکثر قاتلان يا خودشان خودکشي مي کنند يا توسط نيروهاي پليس کشته مي شوند و در نتيجه نمي توان آنها را مورد سوال قرار داد.