
ارسيا تقوا
خون بازي تلخ و سياه شروع مي شود و هرچه هم جلوتر مي رود اين تلخي مشمئزکننده تر مي شود. سارا در دامان اعتياد ايام سختي را مي گذراند. دوستانش ديگر براي او جذابيتي ندارند. آنها هم که مانده اند يا نگه شان داشته به دليل اعتيادش است. خانواده يي ازهم پاشيده دارد. تنها فکر و ذکر او اين است که خماري الانش را سر کند. اما هرچه روايت جلوتر مي رود جدي تر آن را دنبال مي کنيم. چرا،؟ آيا به خاطر علاقه مندي به تماشاي فرجام رابطه سارا با آرش است که ادامه مي دهيم؟
تازه هرچه فيلم جلوتر مي رود سياهي ها بيشتر هم مي شود. اگر از ابتدا خوش بينانه فکر مي کرديم که 47 روز ديگر با آمدن آرش انگيزه خوبي براي ترک کردن سارا پيش مي آيد، چندي نمي گذرد که متوجه خوش خيالي خود مي شويم. نحوه گذران زندگي و نگرش سارا نشان مي دهد که اعتياد سارا چيزي نيست که بشود به سادگي از آن رها شد.نيم ساعت ابتدايي فيلم به جنگ و گريز هاي سيما و سارا براي راه انداختن سارا و خروج شان از تهران براي رفتن به شمال و بردن سارا پيش ليلا و ترک دادنش مي گذرد. سارا هربار به بهانه اينکه آخرين مصرفش است، دوباره تزريق مي کند. مادر هم سعي مي کند به نحوي او را متقاعد کند که راه بيفتند. به هر دري مي زند؛ از آينده قشنگي که با آرش منتظر اوست حرف مي زند، او را با دختران ديگر مقايسه مي کند و خواهش و تمنا.... تلاش هاي مادر براي مجاب کردن سارا در ظاهر منطقي به نظر مي رسد. خب کاري را مي کند که هر مادري مي کرد.
اما در ابتداي نيمه دوم فيلم و زماني که سارا و سيما در راه شمال هستند اتفاق در ظاهر بي اهميت و اما مهمي مي افتد. سيما در قهوه خانه به آرش زنگ مي زند و از او مي خواهد که به سارا زنگ بزند تا شايد او را از پکري دربياورد. شايد اين کار مادر را بتوان در راستاي دلسوزي هاي او دانست. خب مادر است ديگر، اما مادر مثل کسي رفتار مي کند که هم زندگي دخترش را از دست رفته مي بيند و هم خود را بازنده. او اين زندگي را که يادگار ازدواج اولش است پايان يافته مي بيند و با شريک کاري اش رابطه عاطفي تازه يي را شروع کرده و اميدوار است که با راهي کردن سارا نزد آرش بتواند زندگي تازه يي را شروع کند. حالا اين آرش هم در کانادا زندگي باثبات و مشخصي ندارد مهم نيست. اينکه سارا او را چقدر مي شناسد يا دوستش دارد هم اهميتي ندارد. شايد خود را اين گونه توجيه مي کند که وضع سارا با آرش از اينکه هست که بدتر نمي شود. او به دخترش علاقه مند است اما در اين ميان مدام به زبان نيش و کنايه و تحقير با سارا حرف مي زند. از موضعي انفعالي و مايوس سعي مي کند که کنترل شرايط را در دست بگيرد. جوري کيف سارا را مي گردد که انگار او کار بدي کرده. مدام مستاصل است. سيما مرا ياد تيمي مي اندازد که همه بازيکنانش فقط مواظبند که گل نخورند. او انگار حضور دارد که وقتي لازم شد به سارا پول بدهد تا جنسش را بخرد. اگر مساله يي برايش پيش آمد او را به بيمارستان برساند.
با فيلم داريم جلو مي رويم، اما اميد ها کمرنگ تر مي شوند. قرار است به خاله ليلا برسند. سارا به اين ترتيب کار سختي پيش رو دارد. وقتي مادرش اين قدر نااميد است پس ما به چه اميدي به انتظار نشسته ايم. فيلم را دنبال مي کنيم و به اميد يافتن حلقه مفقوده يي ديگر که فيلم شکل گرفته در ذهن را کامل تر کند به ويلاي پدر مي رسيم.
پدر نگراني ها و سوالاتي را که از ابتدا در ذهنمان شکل گرفته بود از سيما مي پرسد. آرش فقط يک ماه آن هم در ايام ترک سارا را ديده بود. اگر قرار باشد زير يک سقف بروند که متوجه وضع و حال او مي شود. به علاوه مگر امکان درمان سارا در تهران نبود که آمديد شمال و از سارا هم مي پرسد اين پسر را چقدر مي شناسي؟ موضوعي که در دنياي فيلم انگار هيچ اهميتي ندارد و با جواب بي ربط و کليشه يي سارا هم در خلاء فيلم گم مي شود؛ يه جوري با پسراي ديگه فرق مي کنه، و جواب کليشه يي تر پدر که عشق را بايد بهش رسيد و آبش داد. حرفي که در ارتباط با سارا بي ربط به نظر مي رسد. ولي شايد توجيه مناسبي براي رابطه شکست خورده اش با سيما باشد.
حرف هاي سيما قانع کننده نيست اما افق تازه يي از رابطه خود و همسر سابقش را نشان مي دهد. اگر احمدرضا در شرايط سخت و دشوار اعتقاد به زمين نشستن و هيچ کاري نکردن دارد مثل الان که گوشه يي روي ويلچر افتاده و وابسته است به زني که قبلاً در موقعيت خدمتکارش بوده اما سيما در همه زندگي سعي کرده جلوتر از مشکلات برود. هرچند اين تلاش او از اميدواري ذاتي او برنمي خيزد و نشاني از روح مبارزه ندارد اما چون حرکت دارد و رنگي از تلاش، پيگيري آن به ذائقه تماشاگر از نشستن و بطري هاي نوشيدني را تمام کردن خوشايندتر مي نمايد.
سيما در ادامه داستان همان بازي هاي مخرب قبلي خود با سارا را ادامه مي دهد. تلفني به ليلا جوري که سارا هم بشنود، مي گويد؛ سارا ديشب لباس عروسيشو پوشيده بود اگه بدوني چقدر ماه شده بود، و بعد هم به سارا مي گويد؛قرص هاتو خوردي؟، حالت خوب نيست؟ قرص هاتو بهت بدم، بعد بازي ادامه مي يابد. سارا مي گويد يک بار ديگه بهم جنس بده اين بار دفعه آخره، التماس بعد تهديد و ارعاب تا بالاخره باز سارا کار خود را انجام دهد و موفق شود که يک بار ديگر به رغم مخالفت هاي مادر حرفش را به کرسي بنشاند.
سارا هرچند براي تهيه موادش به ورطه شنيع ترين کارها هم مي افتد اما هر بار به بهانه بار آخر بودن خود را به هر دري مي زند که مواد را تهيه کند. سارا در تمام فيلم چون مرده يي است که نه ارتباط اجتماعي قابل درکي دارد نه هيچ نشانه يي از نيروي جواني. راستي لباس عروسي را اين همه راه از تهران براي چه با خود آورد، البته خودش که گفت مي خوام به بابا نشان بدم. ظاهر بي روح او در آن لباس عروسي را به ياد بياوريد. ترکيبي از اين نامتوازن تر را مي شد تصور کرد،؟ عکس العمل پدر و مادرش پس از ديدن او در آن لباس و اشک هاي غم بار بي صداشان نشان از نبود بارقه اميدي نيست؟، شايد سارا خواسته با اين ترکيب کريه و بي فروغ و ناهمگون در لباس عروسي مشکلش را به رابطه شکست خورده عاطفي والدينش ربط بدهد. اما به نظر مي رسد سارا فراتر از همه ارتباطات نسبي (والدين) و سببي اش (آرش) با ديگران ارتباط تازه يي را در جوار مواد مخدر پيدا کرده که جدي تر و مستحکم تر از همه پيوندهاي قبلي اش است؛ ارتباطي که هرچند او را از دنياي قبلي اش کنده اما رنگ تازه يي به زندگي اش داده.
رابطه سارا با آرش گرچه از دوستي حکايت مي کند اما اين قدر دور از سوي سارا - و ما- به نظر مي رسد که تصور وصال وي در چهل و اندي روز ديگر بعيد و بيهوده است. وقتي تلفني با آرش صحبت مي کند و جنس صحبت کردن او با آرش را با تلفن زدن سيما مادرش با نامزدش مقايسه مي کنيم، مي بينيم رابطه مادر چقدر عاطفي تر و انساني تر است. تنها جايي که تلاش و تکاپوي سارا را مي بينيم و شايد تنها جايي که سارا را در وضعي مي بينيم که انگار زنده است، وقتي است که دنبال مواد است، نه وقتي که به ياد آرش است. او تنها جايي سعي مي کند چهره خود را آرايش کند که به سراغ موادفروشان مي رود. او در اين جست وجو به هر ذلتي تن مي دهد. هويت خود را از دست مي دهد. آينده خود را تباه مي کند. اما باز هم به راه خود ادامه مي دهد. شايد چون اعتياد يعني همين، اگر قرار بود آدمي از زمين خوردن هاي اعتياد خود درس بگيرد که ديگر هيچ معتادي پيدا نمي شد. صحنه پس از تلاش سارا براي پيدا کردن بسته موادي که مادر وسط گل ها پرت کرده را به ياد بياوريد. ترکيب بصري حضور سارا در آن ورطه گل و لاي در همراهي با رنگ سياه و سفيد فيلم ترجمان بيروني مناسبي است از آنچه اعتياد از درون بر سر آدم مي آورد. او پس از تقلاي زياد براي يافتن بسته هروئينش در صندلي عقب با حال نزار، دراز کشيده و در کنار او لباس سفيد عروسي را مي بينيم. اگر تا الان باور نکرده بوديم که سارا و اين لباس از هم خيلي دورند اين صحنه ديگر مطمئن مان مي کند. در اينجا هيچ اهميتي هم برايمان ندارد که در آن لحظه جنس را پيدا و مصرف کرده يا نه. اين در و اين پاشنه حالا حالاها با هم کار دارند.
البته فيلم اينجا تمام نمي شود. سيما، سارا را به خاله ليلا مي رساند و او را در جايي که قرار بود، بستري مي کند. از پشت شيشه سارا را مي بينيم. بر روي شيشه به صورت محو تصوير سوپرايمپوز سيما و ليلا را مي بينيم و ليلا که مي گويد؛ اعتياد وقتي همه گير مي شه هيچ کس از اون در امان نيست. هيچ چيزي غيرممکن نيست و بعد زوم بک از فراز جنگل و پايان.
به نظرم کارگردانان فيلم خيلي خوب فهميدند که بايد پايان هر کس را جدا جدا حساب کنند. پايان فيلم براي سارا در همان صندلي پشتي ماشين بود. اختتاميه يي باشکوه براي يک پايان. پايان سيما آن جا بود که از ليلا شنيد هيچ کس از اعتياد در امان نيست. خلق کنندگان اثر به خوبي نشان مي دهند که اعتياد با يک علت شروع نمي شود و براي چاره کردن آن هم تنها يک فاکتور به تنهايي چاره ساز نيست. و پدر را حيف بود اگر ترک کنيم و از قول سيما نشنود که فکر کردي دخترت از روز اول سرنگ رو پر از هروئين کرد و گذاشت رو دستش، ( نقل به مضمون)
بي انصافي است که يکي از موفقيت هاي فيلم را صرفاً ديالوگ هاي خوبش بدانيم. اينکه اين جملات به موقع ادا مي شد، مهم تر بود و اينکه در جايي که نبايد کلام باشد، نبود. صحنه موجز بيمارستان براي اين فيلم به همين اندازه کافي بود. صحنه يي که مي شد از آن کلي لحظه هاي ترحم برانگيز و تاثيرگذار درآورد.
فيلم براي اجتماع خود لبريز از بيانيه هايي است که با ظرافت ارائه شده؛ در اين فيلم همه دارند کار خود را انجام مي دهند. نيروي انتظامي در اين فيلم همان کاري را مي کند که وظيفه اش است همان طور که والدين هم تلاش خود را مي کنند. نمي گذارند بچه هايشان با دوستان نابابشان معاشرت کنند. صد بار بچه هايشان مي گويند اين بار آخر است و باز شروع مي کنند و باز والدين کنارشان هستند. فيلم هشدار مي دهد که اعتيادهاي سنگين معمولاً از چيزهاي دم دست تر و کمتر جدي مثل سيگار و بنگ شروع مي شود. بايد اعتياد را قبل از اينکه گل بدهد و به بار بنشيند از کودکي و نوجواني علاج کرد. و اينکه وقتي اعتياد شروع شد قرار نيست دنبال مقصر و مسبب اعتيادشان بگرديم.
و فيلم براي ما هم چيزي سوا مي گذارد. شايد همين کورسوي اميد است که ما را تا به انتها به رغم همه سياهي هاي فيلم مي کشاند؛ هيچ چيزي غيرممکن نيست، و مگر نه اينکه سينما براي نمايش همين غيرممکن ها سرپاست.