
پدرام رضايي زاده
Pedram.re@gmail.com
حالا که دارم اين چند خط را مي نويسم، بايد حواسم را بيشتر از هميشه جمع کنم؛ که مبادا فراموش کنم دارم ليد گفت وگو با محمد کشاورز را مي نويسم و نوشتن از هرآنچه که ارتباطي با اين گفت وگو ندارد، کاري است غيرحرفه يي و اشتباه. بايد از ادبيات بنويسم و داستان هاي خوب کشاورز در مجموعه داستان «بلبل حلبي» و بنويسم از خود داستان، که انگار بايد درباره تفاوت هايش با «مقاله» و «يادداشت» بيشتر از اينها بنويسيم و حرف بزنيم و بيشتر از اينها از کلمه «کذب» بگوييم و نسبتش با ادبيات که ظاهراً اين روزها بيشتر از هميشه داستان را جدي گرفته اند. محمد کشاورز متولد اولين ماه سال 1337 است و کودکي اش در روستا گذشته است و شايد از همين رو است که در داستان هايش به مولفه هاي جامعه روستايي و تقابل شان با پديده يي به نام شهر، زياد بر مي خوريم. در 19 سالگي اولين داستانش را منتشر مي کند و سرانجام در سال 1374 و با چاپ مجموعه داستان قابل تامل «پايکوبي» خود را به عنوان يک «نويسنده» تثبيت مي کند و همين مجموعه است که جايزه ادبي گردون را براي او به ارمغان مي آورد. 10 سال بعد نشر قصه دومين مجموعه داستان کشاورز را منتشر مي کند و بلبل حلبي به رغم پخش نه چندان مناسب به خوبي ديده مي شود و در تمامي جوايز معتبر- به جز جايزه ادبي مهرگان که ظاهراً هيچ مجموعه داستاني در حد و اندازه سليقه داورانش نبود- به مراحل پاياني راه مي يابد و در نهايت جايزه ادبي اصفهان و جايزه منتقدان و نويسندگان مطبوعاتي را در بخش داستان کوتاه، از آن خود مي کند.
حاشيه ها از همين جا شکل مي گيرند، يا در واقع از کمي عقب تر، يعني بعد از پايان مراسم اهداي جوايز بنياد گلشيري؛ حاشيه هايي که داستان را کنار مي زنند و خود بر جايش مي نشينند، مثل هميشه. ممکن است با حرف هايي که بعد از مراسم پاياني بنياد گلشيري زده شد و تا همين چند هفته پيش هم ادامه شان را مي توانستي در وبلاگ ها و سايت ها بخواني موافق نباشم، اما نمي توان اهل داستان بود و داستان هاي مجموعه بلبل حلبي را خواند و غرق در لذت نشد و به محمد کشاورز به ديده احترام نگاه نکرد. نويسنده يي که مي گويند اهل در پسله حرف زدن و بازي ها و روابط قبيله يي نيست...
ميان مجموعه داستان هاي «پايکوبي» و «بلبل حلبي» با يک سکوت ده ساله روبه رو مي شويم. آقاي کشاورز اگر از آثار منتشر شده در مجلات صرف نظر کنيم، پايکوبي به جايزه گردون ختم شد و بلبل حلبي به جايزه نويسندگان و منتقدان مطبوعاتي و جايزه کتاب سال اصفهان؛ اما بعد از پايکوبي شاهد مکث طولاني شما بوديم و امروز حرف از انتشار مجموعه داستان «جادوگر جمع ما» و رمان « دلال بازار عزازيل» است. دليل آن وقفه و به دنبالش اين رويکرد تازه، که بيانگر نوعي تغيير نگاه هم انگار است، چه بوده است؟
نوشتن غير حرفه يي کمترين نتيجه اش همين است که نوشتن داستان مي ماند براي بعد از همه سگ دو زدن هاي معمول زندگي روزمره تا اگر شد ساعتي وقت از عمر رو به تباهي بدزدي و بنشيني به نوشتن. ذهن هم بايد ياري کند آن هم ذهني که طي روز درگير هزار مساله بوده غير از ادبيات، غير از تخيل براي نوشتن. در اين نوع زيست به سامان رساندن «داستان خوب» کار چندان ساده يي نيست. داستان که مي گويم منظورم ماجرانويسي، کپي برداري و شلخته نويسي نيست، داستاني است که بوي خون دل نويسنده را بدهد. البته منظورم اين نيست که بگويم داستان هاي من در چنين جايگاهي قرار دارند. وسواسم رفتن به سمت نوشتني اينچنين است که مي تواند يکي از دلايل کم نويسي ام باشد و بايد آهسته اعتراف کنم که دلايل ديگرش هم همان تنبلي است.
شما ظاهراً نسبت به نتايج و روند و شيوه داوري يکي از جوايز انتقاداتي داشتيد و اگر اشتباه نکنم به طور کلي نگران سلامت داوري ها در جوايز ادبي بوديد و تاثير جريان هاي پشت پرده. حتماً معيارهاي خاصي هم براي قضاوت داشته ايد؛ آن هم به عنوان نويسنده يي که دو مجموعه داستانش با نظر مثبت داوران تعدادي از جوايز ادبي و برخي منتقدان روبه رو شده است.
من پيشتر در يکي دو مصاحبه نظرم را در مورد جايزه بنياد گلشيري گفته ام، که مهم ترين و معتبرترين جايزه ادبي اين سال ها است و شايد همين مهم بودن باعث شده که من يا ديگران نسبت به نوع داوري آن واکنش نشان دهيم. وگرنه مي شد شانه بالا انداخت، قيافه يي دموکرات منشانه گرفت و با لبخند مليحي از کنار ماجرا گذشت و به قول گلشيري پچپچه ها را برد در پسله. ناگفته نماند کساني که در اين دوره جايزه بنياد را بردند از نزديکترين و عزيزترين دوستان من هستند.
من مصاحبه هاي شما را بعد از جايزه گلشيري دنبال کردم و چون جواب سوال هايم را پيدا نکردم، تصميم گرفتم از خود شما بپرسم. در يکي از گفت وگو ها از تقسيم جايزه ميان دور و بري ها گفته بوديد و در ديگري هم از شبهه برانگيز بودن نتايج؛ اما من با هيچ انتقاد مشخصي روبه رو نشدم، يعني متوجه نشدم که ضعف ها در ساختار جايزه است يا در داوري ها و معيار هاي داوري که به نوعي مي تواند زير مجموعه يي از ساختار جوايز هم باشد. به گمانم اتفاقاً شما به عنوان کسي که صاحب نظر است در داستان و نشان داده که - به قول گلشيري - اهل ريا نيست و به جامعه يي فراتر از يک جامعه قبيله يي مي انديشد، بيشتر مي توانيد به برطرف شدن ضعف هاي يک جايزه مهم کمک کنيد تا من نوعي که ممکن است حرف هايم کلي و تکراري به نظر برسد. ضمن آنکه به دليل همان مساله يي که خودتان به آن اشاره کرديد، يعني دوستي با برگزيدگان اين جايزه، و همچنين برگزيده شدن مجموعه تان در دو جايزه ادبي ديگر، کسي نمي تواند تهمتي بر شما ببندد...
حتماً شما مصاحبه ها، مقالات و يادداشت هاي ديگران را هم در اين مورد خوانده ايد؛ چه در سايت هاي ادبي و چه در روزنامه ها و مجلات. خب اين مي تواند کمک کند که اگر تهمتي هم باشد من شانه ام را از بار اين تهمت خالي کنم و بگويم در اين مورد تنها نيستم. موج انتقادي که راه افتاد برخاسته از واقعيتي غيرقابل انکار بود. اما دلم نمي خواست که حرف من تعبير شود به توهين به کسي يا کساني و يا نهادي ادبي. همان طور که اگر کسي از جايزه منتقدان مطبوعات و يا ادبي اصفهان انتقاد کند (به دليل آنکه يکي از برندگان آن دو جايزه بودم) هيچ گاه چنين انتقادي را توهين به خودم نمي دانم. جايزه دادن و جايزه گرفتن در يک فضاي ادبي اتفاق مي افتد، کساني که در اين فضا تنفس مي کنند حق دارند که نسبت به چند و چون آن قضاوت کنند و نظر بدهند.
فکر مي کنم بايد درباره دو مساله توضيح بدهم. اول اينکه من وکيل مدافع بنياد گلشيري نيستم و اتفاقاً نتايج اين دوره هم - به جز يک بخش اش - به نظر و سليقه من نزديک نبودند. دبير اين جايزه و اعضاي هيات امنا و... هم که متاسفانه ميانه يي با پاسخگويي به انتقادات و احتمالاً اتهامات ندارند و ظاهراً به اين صحبت ها اهميت نمي دهند - حتي اگر از طرف داوران جايزه هم باشد - و همين طور به آنهايي که اين جايزه و اعتبارش برايشان مهم است. اصل اين اتفاق هم که به دليل گذشت زمان، شايد از نظر ژورناليستي ارزش چنداني نداشته باشد؛ پس اصرار من براي پرداختن به اين ماجرا فقط تلاشي است براي رسيدن به يک نتيجه واحد و کلي و شايد هم جواب پرسش هايي که مدتي است درگيرم با آنها. ضمن اينکه به نظرم در اين ماجرا مرز ميان انتقاد و تخريب از بين رفت. مثلاً فکر مي کنم شما هم قبول داشته باشيد که به ميان کشيدن بحث تباني ميان داوران (آن هم از طرف کسي که خود يکي از اعضاي هيات داوران است) انتقاد نيست و توهين به من مخاطب و شماي نويسنده است، همان طور که سکوت در مقابل چنين ادعايي هم. شايد دارم روياپردازي مي کنم، ولي مي خواهم ببينم اين بحث دموکراسي ادبي که همه حرفش را مي زنند و مساله پذيرفتن و احترام گذاشتن به نظرگاه حاکم بر يک جايزه و خط مشي آن، کجا بايد خودش را نشان بدهد و اصلاً در دوراني که با تعدد جوايز ادبي مواجهيم، اين نتيجه داوري يک جايزه است که موفق يا ناموفق بودن آن را مشخص مي کند و به «بودن» و اعتبارش معني مي دهد يا چيزهاي ديگر؟ شما با مطرح شدن کتاب هاي متفاوت در جوايز متعدد ادبي موافق نيستيد آقاي کشاورز؟
ولي من مدافع بنياد گلشيري هستم. يعني به عنوان کسي که سايه دستي در کار داستان دارد، نمي توانم و نبايد هم مخالف بنيادي باشم که به نام نامي يکي از پرافتخارترين داستان نويس هاي ما مزين شده است. پس بايد مرزبندي کرد بين نوع داوري و خود بنياد به عنوان مرکزي براي رشد و اعتلاي داستان نويسي ما. گفتن از داوري هم به علت فاصله زماني و همچنين حرف ها و مصاحبه هاي پيشين من و ديگران به نظرم مساله را لوث مي کند و مي شود تف سر بالا.
اما مساله اين است که داوري بدون نقد، بدون پاسخگويي مستدل، نه در اين جايزه، در هر جايزه ديگري نيز مي تواند سوال برانگيز باشد. هر نوع ارزش گذاري براي هر پديده يي نوعي مسووليت پذيري است و لاجرم نوعي پاسخگويي مي طلبد. بي شک ارزش هر جايزه يي را نوع داوري آن تعيين مي کند يا به عبارتي نوع مسووليت پذيري داوران آن و حرف آخر اينکه جايزه هاي متفاوت با ديدگاه هاي متفاوت حتماً آثار متفاوتي را انتخاب خواهند کرد اما در هر صورت داوران نمي توانند بدون دليل شانه از مسووليتي که پذيرفتند خالي کنند.
يکي از ويژگي هاي تعدادي از داستان هاي مجموعه بلبل حلبي، حضور مولفه ها و عناصر روستا در کنار شهري است که شايد بشود تحميلي به حسابش آورد. ما با فضا و شخصيت هايي مواجهيم که ظاهراً در برخورد با پديده يي به اسم شهر، دچار بهت شده اند و هنوز به زندگي شهري و اصولش خو نگرفته اند. اين طور نيست؟
شما از کدام شهر حرف مي زنيد؟ شاخص ترين شهر بنا به تعريف مدرن و امروزي اش براي ما ايراني ها شهر تهران است که حدود 300 سال پيش دهي بوده البته خوش آب و هوا، و از نظر مکاني سخت مورد علاقه آقامحمد خان قاجار؛ کسي که بنياد اين شهر را گذاشت و آن را به پايتختي برگزيد. شخصيتي که ترکيبي بود از شقاوت بدوي، سرکشي ايلياتي و قشري گري مذهبي. او و بازماندگانش به پشتوانه استبداد قجري ماليات سراسر ايران را گرفتند و ريختند توي پايتخت. و پشت بندش سيل گرسنه ها مثل قطار مورچه راه افتادند سمت پايتخت در حال ظهور تا شايد دانه يي از قوت به يغما رفته شان را پس بگيرند. ثروت انباشته شده در قالب کاخ ها و ساختمان ها و خيابان ها سر برآورد و شهر استخوان ترکاند. مشروطه آمد و پديده هاي مدرنيسم و هجوم مورچه ها ادامه يافت. طبقه تحصيلکرده و روشنفکر شکل گرفت مثل جزيره يي در درياي مهاجران سنت زده حاشيه نشين. اين آب فقط براي سر تهران گرم نشد، ديگر شهرهاي ايران هم همين طور و حالا به يمن چهارتا تير چراغ برق، چندصد متري آسفالت و چند شاخه لوله آب آشاميدني، تا دلتان بخواهد صاحب «شهر» شده ايم. ظاهراً چاره ديگري نيست براي جوامع در حال توسعه. يک پروسه گذار است، پروسه يي پر از آدم هاي بهت زده، مثل کودکي گمشده در بزرگراه.
فکر مي کنم مي توانيم ادعا کنيم که داستان هاي مجموعه بلبل حلبي کم و بيش از ساختاري شبيه کوه يخ برخوردارند و در چنين ساختاري درک و برداشت ما از مفهوم فاجعه و نقش و جايگاه آن در داستان، نقش مهمي دارد. فاجعه در مجموعه بلبل حلبي به تعبير محمد کشاورز چيست؟ رويارويي ناگهاني شخصيت ها با واقعيتي تکان دهنده، يا سرگرداني ميان واقعيت و رويا و حقيقت و توهم که بيشتر آدم هاي اين مجموعه ظاهراً ميان شان سرگردانند؟
در اين داستان ها فاجعه به شکل هاي مختلف اتفاق مي افتد. فاجعه گاه به صورت تلاش نافرجام مداحي قاتل براي سوگواري در مجلس ترحيم مقتول و گاه به صورت تکاپوي جانکاه پيرمردي ماليخوليايي براي جعل تاريخ خانواده معشوق جوان و گاه خيلي ساده در مواجهه زني پس از بازگشت از سفري چند روزه در جست وجوي جاي خالي خويش در خانه که نمي يابد. آنچه هراس انگيز است، همزيستي مسالمت آميز زندگي و فاجعه است گاه درپس و پشت حرکتي ساده مي توان فاجعه يي را ديد و فکر نمي کنيد که همين بازي هولناک گاهي مرز ميان واقعيت و رويا را براي ما يا حداقل آدم هاي جهان داستاني مجموعه «بلبل حلبي» مخدوش مي کند؟ و اين خود شروع فاجعه ديگري است.
اتفاقي که مي توانست براي مجموعه داستان بلبل حلبي بيافتد و فارغ از مضامين بعضاً بکر داستان ها، کتاب را به مجموعه يي از داستان هاي رئاليستي (از نوع اجتماعي اش) بدل کند و نهايتاً چند نمونه خوب از اين دسته را پيش روي مان بگذارد، با از ميان برداشته شدن مرز واقعيت و تخيل و شکل گرفتن جنبه هاي استعاري در داستان - که برخلاف بعضي داستان ها استعاره به عنصري تحميلي در داستان بدل نمي شود - جنبه ديگري مي يابد و به نظرم مجموعه را چند پله بالاتر مي برد. دوست دارم بدانم اين موضوع طرحي از پيش تعيين شده بود در جهت رسيدن به ساختاري متفاوت يا اصلاً ناخودآگاه پا گرفت؟
رئاليسم به معناي مرسوم در جامعه ادبي ما گزارشي است خنثي يا مثلاً جهت دار از واقعيت بيروني. براي همين، رئاليسم هميشه طعمه خوبي براي ايدئولوژي ها به ويژه چپ بوده است تا آن را تخته بند خرده فرمايشات خود کند. در کشور ما هم رئاليسم حداقل در دهه چهل و اوايل دهه پنجاه چنين سرنوشتي داشت. اما نه آن سرنوشت قابل دوام بود و نه آن نوع رئاليسم. بادها خبر از تغيير فصل مي دادند و کساني که مي خواستند ماندگار شوند و بنويسند ناچار به کشف سويه هاي ديگر رئاليسم بودند، از جمله نسل جديد نويسندگان بر آمده در دهه شصت، به خصوص شاگردان زنده ياد گلشيري که با تکيه بر توانايي و راهنمايي استاد موفق به يافتن سويه ها و امکانات ديگري از رئاليسم شدند و بازتاب آن را در بسياري از آثار ارزشمندشان مي بينيم. مي بينيد که رئاليسم آنقدر امکانات دارد که هر نويسنده يي را وسوسه مي کند که به جست وجوي وجوه نامکشوف آن بپردازد. اما تلاش من اين است که رئاليسم لااقل سکوي پرش کارم باشد. اما مقصد بي شک چيزي است فراتر از واقعيت موجود يا حتي دلخواه. کار من با رئاليسم نوعي بازي است. نوعي مرزشکني يا پا بر لبه واقعيت داشتن و دست بردن به درون جهان تاريک وهم. يا به تعبير شاعر و منتقد معاصر، شاپور جورکش، «تلاش براي کشف جادوي رئاليسم»
* شاپور جورکش، جمع خواني در برزخ، ريز خواني بلبل حلبي، فصلنامه خوانش