پنج شنبه، 13 ارديبهشت 1386 - شماره 1383
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: يادداشت
مرد صلح

قاسم مسکوب

از وقتي با او آشنا شدم (که به سال هاي دور قبل از انقلاب برمي گردد) و با آثار او انس گرفتم؛ هميشه او را انساني متين، انديشه ورز، سليم النفس و در عين حال با جسارت اخلاقي و علمي ديده ام. کسي که خود را پاسدار فرهنگ اسلامي مي دانست و بين عقل و دين و حکم فطرت، هيچ گونه تعارضي نمي ديد.

از اين رو بسيار کوشيد تا زنگار خرافات، مجعولات و برداشت ها و تفسيرهاي ناصواب را از چهره زيباي اسلام بپيرايد و در اين راه جهادي مستمر داشت. با خلوص نيت. چرا که خم به ابرو نمي آورد و در راه دوست همه تلخي ها و سخنان درشتناکي را که در مقابل قلم محترم او نثارش مي شد با صبري جميل تحمل و کار خود مي کرد.

«هين تو کار خويش کن اي ارجمند»،

اين مقاله سيري است در دو اثر و معرفي آنها؛

1- مقاله «آيا اسلام دين خون و شمشير است؟» به تاريخ محرم 1385 (بيش از چهل سال قبل) در کتاب «مجموعه مقالات»

2- مقاله «اصل جنگ است يا صلح» در کتاب «جهاد در اسلام»، چاپ اول 1382

خداوند او را غريق رحمت هاي بي دريغ خويش گرداناد و با اولياي خاص خود محشورش کناد.

***

مطالعه آثار صالحي نشان مي دهد که ايشان صلح طلبي را يکي از محوري ترين انديشه هاي اسلامي مي داند. در مقاله «آيا اسلام دين خون و شمشير است؟» مي گويد؛

«روح و حقيقت نهضت اسلامي اين است که از راه بشردوستي و نوع پروري، با کمال متانت، با منطق، عقل و حکمت و پند و اندرز جهان انسانيت را به عقايد صحيح و فضائل اخلاقي و اعمال نيکو و شايسته دعوت کند و بشريت را از آلودگي هاي فکري و اخلاقي و عملي پاک و مهذب سازد و در محيط صلح و صفا و نظم و آرامش مردم را به سوي سعادت و کمال رهبري نمايد و هيچ گونه فکر و عقيده يي را بر فرد يا ملتي تحميل ننمايد، و در راه ارشاد و هدايت خلق هيچ گاه به قوه قهريه متوسل نشود و هيچ گونه اعمال زور و فشار و اکراه و اجبار را روا ندارد.» (ص 22)

«طي سيزده سال از دوران رسالت که پيشواي اسلام در مکه دعوت مي کرد، حتي يک آيه راجع به جنگ نازل نشد بلکه يکي از مواد برنامه دعوت اسلام جلوگيري از خونريزي بوده؛ چنانچه هنگامي که نجاشي پادشاه حبشه مسلمانان مهاجر را احضار کرد و مواد دعوت پيغمبر اسلام را از آنان استفسار نمود، جعفربن ابيطالب (جعفر طيار) که در آن جلسه سخنگوي مسلمانان بود، در ضمن سخنانش گفت؛ پيغمبر اسلام ما را به راستي در گفتار و ادا کردن امانت و نيکي با خويشان و همسايگان و خودداري از گناهان و پرهيز از خونريزي امر نموده و فرمان داده است. بنابراين اسلام به موازات دعوت به توحيد و مکارم اخلاق، به پرهيز از خونريزي دعوت مي کند. » (ص 21)

«هنگامي که هفتاد و چند نفر از انصار مدينه با رسول خدا در عقبه و مني شبانه و محرمانه بيعت کردند، يکي از آنان که احساساتش تحريک شد به پيغمبر اسلام گفت؛ سوگند به خدايي که تو را بحق مبعوث کرده است اگر مايل باشي ما فردا صبح با شمشيرهاي خود بر اهل مني (بت پرستان) حمله مي کنيم؛ رسول خدا فرمود؛ ما مامور به جنگ و خونريزي نيستيم.»

در انتهاي اين مقاله صالحي مي گويد؛ «اما بحث درباره غزوات و جنگ هاي صدر اسلام و موجبات و علل و همچنين اهداف آن، خود درخور تجزيه و تحليل مفصلي است که به وقت مناسب موکول است.» و آن وقت مناسب فرا مي رسد. و کتاب «جهاد در اسلام» ايشان عرصه اين تحقيق شگرف است.

صالحي در مقدمه کتاب «جهاد در اسلام» مي گويد؛ «در ايامي که جنگ تحميلي عراق بر ضد ايران جريان داشت به جبهه رفتم و با ديدن صحنه هاي دلخراش، هنگامي که شهدا و مجروحان را به پشت جبهه منتقل مي کردند، تلخي و سوزندگي جنگ را با همه وجود خود لمس کردم و از اينجا جرقه يي به ذهنم زد که لازم است ما بحث جهاد را در قرآن و حديث و متون فقهي مورد تحقيق قرار دهيم تا واقعيت آن را بدانيم.

به قم که برگشتم تصميم گرفتم جهاد را مورد بحث اجتهادي قرار دهم و اعلام شد که درس خارج جهاد در مسجد امام شروع مي شود و شروع شد که مورد استقبال نيز واقع گشت. مجموعاً هفتاد و سه درس به سبک درس خارج در باب جهاد القا کردم و در طول بحث به اين نتيجه رسيدم که جهاد به گونه يي که در قرآن و سيره پيامبر هست با آنچه فقها در متون فقهي نوشته اند در دو قطب مخالف قرار دارند و صد و هشتاد درجه با هم اختلاف دارند. زيرا آنچه فقها گفته اند اين است که جهاد اصلي در اسلام اين است که دين با جنگ ابتدايي و قدرت اسلحه بر مردمي که اسلام را قبول ندارند اگرچه بي آزار باشند تحميل شود و اين يک تکليف الهي است مانند نماز و روزه1، در حالي که آنچه در قرآن و سيره پيامبر هست اين است که از طرفي خوش رفتاري و نيکي کردن با کفار بي آزار در قرآن... مورد تشويق قرار گرفته و از طرفي... جنگ ابتدايي با کفار بي آزار تحريم شده است. مي بينيم که بين آنچه فقها گفته اند با آنچه در قرآن و سيره پيامبر هست تفاوت زيادي وجود دارد. از همين جا غربي ها به اسلام طعن مي زنند که طبق آنچه در متون فقهي مسلمانان هست اسلام تشنه خون و شمشير است و برنامه اش اين است که با جنگ و قدرت نظامي خود را بر مردم ديگر تحميل کنند.» (جهاد در اسلام، ص 11)

«اينجاست که مسووليت سنگيني بر دوش فقها گذاشته مي شود که بايد در بحث جهاد از نو بينديشند و آنچه را در متون فقهي آمده است بازنگري کنند و با آيات قرآن و سيره پيامبر تطبيق دهند و ناخالصي هايي را که در آن مي يابند جدا سازند و از متن فقه خارج کنند و در نهايت چهره واقعي و انساني جهاد اسلامي را به جهانيان بشناسانند.» (جهاد در اسلام، ص 12)

در مقاله و پژوهش «اصل جنگ است يا صلح»، صالحي در پي اثبات اين امر است که «اسلام صلح را به عنوان يک اصل زيربنايي در روابط اجتماعي مي شناسد که بايد در پي آن بود و در به وجود آوردن و حفظ آن کوشيد.» (ص 17) «همان طور که سلامت مزاج، طبيعت اصلي هر فرد و بيماري حالتي عارضي است، صلح و آرامش نيز طبيعت اصلي جوامع انساني و جنگ حالتي عارضي محسوب مي شود.» (ص 18) «بديهي است آن طرف که حمله نظامي را آغاز کند و سلامت جامعه را به هم بزند محکوم مي شود. اساساً وجدان بشريت از حمله ابتدايي به ديگران بيزار است و آن را ظلم و غيرقابل توجيه مي داند. از اين رو هر جا که درگيري نظامي واقع مي شود براي تشخيص اينکه کدام طرف محکوم است سعي مي کنند بدانند کدام طرف حمله را آغاز کرده است تا در تبليغات محلي، منطقه يي و جهاني محکومش کنند، و اين نشان مي دهد که آغاز حمله نظامي به ديگران به هر منظوري باشد مخالف فطرت انسان ها است اگرچه آن را جنگ ديني بنامند.»

(ص 18) «اسلام مي خواهد روح صفا و خيرخواهي و احترام به انسان ها را در مسلمانان بدمد و قلب همه انسان ها را با هم مهربان کند و زمينه صلح اجتماعي را فراهم سازد و اين شاهدي است بر اينکه صلح از نظر اسلام يک اصل زيربنايي و بنيادي است که همه مسلمانان بايد در راه آن حرکت کنند.» (ص 19)

«تنها در صورتي که کفار به مسلمانان حمله نظامي کرده، آنان را از سرزمينشان برانند و به آوارگي شان کمک کنند، از دوستي کردن با آنان نهي شده است، زيرا دوستي در چنين شرايطي سبب مي شود که کفار در جامعه اسلامي نفوذ کرده و ضربه هاي سنگين وارد کنند.» (ص 19)

«آيات جهاد در قرآن جنگ دفاعي را تجويز کرده اند نه جنگ ابتدايي را.» (ص 34)

«جنگ هاي آن حضرت (رسول اکرم) دفاعي بوده و براي در هم شکستن تجاوز دشمن انجام شده است، و بنابراين آنچه علامه مجاهد شيخ محمدجواد بلاغي گفته است که همه جنگ هاي رسول خدا دفاعي بوده اند صحيح است.» (ص 34) «شيخ محمد عبده نيز با شيخ محمدجواد بلاغي در مورد دفاعي بودن جنگ هاي پيامبر هم عقيده است.» (ص 35)

«اگر جنگ ابتدايي براي نابود کردن شرک واجب بود رسول خدا در حديبيه با مشرکان پيمان صلح منعقد نمي کرد بلکه با آنان مي جنگيد تا اسلام را تحميل کند، و نيز بعد از فتح مکه مشرکان را آزاد نمي گذاشت که بر شرک خود باقي بمانند و در سال بعد در مراسم حج به شيوه خود شرکت کنند، و نيز با مشرکان خزاعه پيمان دوجانبه دفاعي نمي بست که دفاع از آنان را در مقابل هجوم دشمنانشان به عهده بگيرد بلکه به جاي پيمان بستن با آنان با جنگ ابتدايي به منظور تحميل اسلام سرکوبشان مي کرد.» (ص 58) «آن حضرت در فتح مکه کسي را مخير بين اسلام و شمشير نکرد بلکه اعلام کرد که هر کس در خانه اش را ببندد در امان است، و هر کسي در مسجد داخل شود در امان است و هر کسي به خانه ابوسفيان برود در امان است. اين امان دادن براي حفظ کفار بود. زيرا آنان که مسلمان بودند يا مسلمان شدند نيازي به امان نداشتند. پيامبر به همين کفار فرمود؛ «برويد که شما آزاديد» (اذهبوا فانتم الطلقاء)... چنانکه معلوم است رسول اکرم کفار را بر کفرشان باقي گذاشت و به نام جهاد، اسلام را با قدرت اسلحه بر آنان تحميل نکرد.» (ص 60)

پژوهش «اصل جنگ است يا صلح» با اين عبارت پايان مي گيرد؛ «اساساً تربيت شدگان با اين فرهنگ (اسلام) معتقدند که جهاد در اسلام حمله ابتدايي نظامي به مردم صلح طلب نيست بلکه جهاد در اسلام ماهيت دفاعي دارد که هرگاه دشمن با هر کميتي هجوم نظامي کند يا آماده چنين کاري شود با او به شدت و صلابت برخورد کرده و متجاوز را سر جاي خود مي نشانند و او را از کارش پشيمان مي کنند.»

و نکته آخر اينکه حتي «جنگ (دفاعي) بايد در راه خدا و براي او باشد... راه خدا يعني راه خير و صلاح بشريت که رضاي خدا در آن است مانند باز کردن فضاي آزادي که مردم بتوانند در آن سعادتمند زندگي دنيا و آخرت خود را تامين کنند و دفاع از مظلومان و...» (ص 20) و الي الله ترجع الامور.

پي نوشت؛----------------

1- البته فقهاي شيعه جهاد ابتدايي را مشروط به امر امام معصوم مبسوط اليد مي دانند که اگر به امر امام معصوم نباشد اساساً جهاد مشروع نيست.( جهاد اسلام، ص 64)

خال هندوي ترک شيرازي

گمان هايي درباره اين که چرا چپ، دل ما ايراني ها را به دست آورده است؟

عليرضا اشراقي

يادم نمي رود. دوران دبيرستان بود و فصل امتحانات. درس اجتماعي بود يا چيزي شبيه اش. راست نشسته بوديم و سر به زير، برگه مي نوشتيم. استاد، کيک کوچکي از بقالي خريده بود. خواست که آرمان هايش را به رخ بکشد. چهل و اندي بچه محصل بوديم. کيک را ميان همه قسمت کرد. قد يک ناخن انگشت سهم هر کس شد، بلکه کمتر. نه خودش سير شد و نه ما مزه چيزي را که خورديم چشيديم. بدتر از آن در حسرت اش مانديم. از همان هنگام عطاي عدالت توزيعي را به لقايش بخشيدم.

چند بار تاکنون، براي ما از اين کيک ها قسمت کرده اند؟ چند بار؟ مي گويند، اسطوره ها از دل تاريخ برمي آيند. يکي خلاف اش را مي گويد. من دل به سخن «ارنست کاسيرر» بسته ام که مي گويد اسطوره تاريخ را مي سازد. اسطوره ها مقدم بر تاريخ اند. تاريخ يک ملت را اسطوره هاي آن رقم مي زنند. خاک ما هم که خوب اسطوره پرور بوده است. سعي کرده ام جاي پايي از چپ گرايي در اين اسطوره ها بيابم. بي شک، گمان هاي من چيزي بيشتر از يک نگارش زيبايي شناسي نيست. مي شد که ما اين اسطوره ها را نداشتيم و همچنان دل سپرده چپ بوديم. اين قبيل گمانه زني ها مانند گشتن به دنبال دلايل سرماخوردگي است. ما اول سرما مي خوريم و بعد مي گرديم تا پيدا کنيم دليل سرماخوردگي مان چه بوده است. آلودگي هوا بوده، کمي توش و پوشاک ما بوده، اپيدمي واگير و همه گيري بوده، يا همه اش و شايد هم هيچ کدام. به هر حال سرما را خورده ايم؛ بدجور هم.

کسي از آسمان توپخانه/ در شب آتش بازي مي آيد/ و سفره را مي اندازد/ و نان را قسمت مي کند/ و پپسي را قسمت مي کند/ و باغ ملي را قسمت مي کند/ و شربت سياه سرفه را قسمت مي کند/ و روز اسم نويسي را قسمت مي کند/ و نمره مريضخانه را قسمت مي کند/ و چکمه هاي لاستيکي را/ قسمت مي کند/ و سينماي فردين را قسمت مي کند/ درخت هاي دختر سيدجواد را/ قسمت مي کند/ و هرچه را که باد کرده باشد، قسمت مي کند/ و سهم ما را هم مي دهد/ من خواب ديده ام...

هنوز ما منتظريم. در انتظار کسي هستيم که بيايد و همه آن چيزهاي خوبي را که فروغ فرخزاد در شعرش نوشته و خواب ديده قسمت کند و سهم ما را هم بدهد. تا برويم. کجا برويم؟ با سهم مان چه کنيم؟ نمي دانم. شما شايد بدانيد. هنوز، از کنار خانه هاي الهيه و زعفرانيه و فرمانيه که رد مي شويم، هنگامي که سگي پارس مي کند، هنگامي که در خانه يي باز مي شود و حياط دراندردîشت اش را به نيم نگاهي برانداز مي کنيم... زير لب، يا پنهان تر از آن در دل، گلايه مي کنيم، مي گوييم خدايا؛ قسمت ات را شکر، و شايد هم دشنام و ليچاري حواله صاحبخانه کرديم. چرا او دارد و ما نداريم. چرا از او نمي گيرند و به ما نمي دهند. پس سهم ما کو؟ چه کسي پنير ما را خورده است؟ سفره چه کسي بوي نفت بيشتري مي دهد.

ايراني جماعت است ديگر؛ آن تîه ها؛ پîس ذهن و در پستوي ناخودآگاه اش حک کرده اند، در گوش کودکي اش خوانده اند؛ که باش و منتظر باش. کسي مي آيد که سهم تو را هم مي دهد. پپسي را قسمت مي کند. با خودش عدالت را مي آورد. همه چيزهاي خوب و دوست داشتني را توزيع مي کند. کيک را مي برد. هندوانه را قاچ مي کند. مهم نيست که از پپسي، قطره اش و از کيک، ذره اش و از هندوانه، هسته اش به هر کسي مي رسد. به مساوات تقسيم مي شود. بند ناف ايراني را از سمت چپ بريده اند. ما ناخودآگاه چپ ايم. با هر روش و منشي که اقتصاد بازار آزاد را ترويج کند، چپ کرده ايم. پشت دست مان را داغ کرده ايم، مبادا که دست به دست نامرئي «آدام اسميت» دهيم. چپ گرايي از اطوار و رفتار هر انگشت مان مي بارد. اسم اش را نبريم. هر چه مي خواهيم به جايش بگوييم و بناميم. فارسي را پاس بداريم. بنويسيم چپ گرايي، بخوانيم...

گمان مي کنم، چپ گرايي ما چندان هم وارداتي نيست. يکباره از مرزهاي شمالي کشورمان راهش را کج نکرده تا سوي ما بيايد. سري و ريشه يي هم در همين آب و خاک پاک وطن دارد. و براي همين هم جنس وارداتي خريدار دارد. هر چه باشد؛ ما «مزدک» را داشته ايم، هزار و سيصد سالي پيش از آن که «مارکس» بيايد. مزدک هم مي گفت زمين و آب و مال بايد بين همه مردم مشترک و همگاني باشد. اصلاً چرا راه دور مي رويم. مگر آمدن اعراب تازه مسلمان به ايران و استقبالي که از آنان شد، ريشه در آرمان هاي برابري خواهانه و مساوات جويانه آيين نو نداشت و مگر هنوز داستان دوات کوبيدن بر سر آن دبير بيچاره يي که مي خواست فرزندش درس بخواند را در کتاب هاي تاريخ مدرسه نمي آورند تا شاهد مثالي باشد از اين که چه نظام نابرابري بوده است در ايران باستان. و مگر روشنفکران چپ به شورش «بابک» استناد نمي کنند. جامه سرخ تن «حلاج» مي کنند و از چهار شعر و چند طاماتي که بافته به يکباره «کاپيتال» مارکس را استخراج مي کنند. دوآتشه هاشان که، زماني، کم مانده بود به جاي کشکول هم يک داس و چکش دست حلاج بدهند. و قيام «سربداران» را در خïم رنگرزي انقلاب پرولتاريايي هîم مي زدند و خلاصه زمين و زمان را به هم مي بافتند که نشان دهند تاريخ ايران پïر بوده از جنبش هاي عدالت طلبانه و البته چپ گرايانه.

اينها که گفتم فرع ماجراست. وگرنه کدام قوم و ملت کهني را پيدا مي کنيد که از روز ازل و بعد از آن که پاسخ «اîلîست» را دادند، خوش و خندان، بي هيچ نابرابري طبقاتي و شکاف ميان فقير و غني روزگار گذرانده باشند و ذکري هم از آنان در تاريخ بشريت آمده باشد. هيچ کجا. فرق ما ايراني ها اين بوده که هميشه منتظر نجات دهنده يي بوده ايم. اسطوره نجات دهنده تاريخ ما را ساخته است. عکس پيکر دوشيزه يي در آب هامون مي افتد و صداي آب تني کردني به گوش مي رسد و کسي مي آيد و ما را از اين دربه دري رها مي کند. حق هر کس را کف دست اش مي گذارد. عدالت را از بالا برقرار مي کند. همه چيزهاي خوب را توزيع مي کند. پخش مي کند. نابرابري ها را از بين مي برد. سفره ها را يکرنگ مي کند. ما «سوشيانت» را داشته ايم. نياکان باستاني مان هزار سال صبر مي کردند، دست روي دست مي گذاشتند و معطل مي نشستند تا سوشيانت بيايد. درنگي نکرديم و نپرسيديم از خودمان که مگر به همين سادگي است، تکاني به خودمان ندهيم و آستين بالا نزنيم و هر چه از دست مان برمي آيد را نکنيم؛ به اين خيال که بي کار و تلاش ما هم بالاخره روزي عدالت توزيع مي شود. حالا هم «دولت» چنين کارويژه يي را براي ما به عهده دارد. دولت بايد عدالت را برقرار کند. نفت را سر سفره هاي مردم بياورد. سهام عدالت را توزيع کند. به ده کوره ها برود و سرکشي کند و زير پر و بال مان را بگيرد و فقر ما را ريشه کن کند. از ديگران بگيرد و به ما بدهد. در ضمير انسان ايراني گوهرهايي است که او را وادارد و به اين سمت سوق دهد که نقش دولت را به عنوان نهاد توزيع کننده عدالت در جامعه به رسميت بشناسد. همه چشم شان به دولت است. کارگر و کارفرمايش هر دو منتظر ديگ آشي هستند که دولت برايشان بار بگذارد و بعد هم قاشق بردارد و فوت کند و اگر شد، حتي، دهان شان را هم باز کند و در کام شان بريزد.

اما عدالت چيزي نيست که بشود آن را از بالا تزريق کرد. عدالت مجموعه کارهاي عادلانه خود ماست. چيزي است که از درون مي جوشد. دولت نمي تواند يک تنه جور همه را بکشد و حق را به حق دار برساند. خودمان بايد بجنبيم. حرکت از ماست. بايد ثروت توليد کنيم. نمي توانيم منتظر بنشينيم و دست روي دست بگذاريم تا کسي ما را ثروتمند کند.

من هم مي ميرم/ اما نه مثل غلامعلي/ که از درخت به زير افتاد/ پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند/ و با غيظ ساقه هاي خشک را جويدند/ چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟/ من هم مي ميرم/ اما نه مثل گل بانو/ که سر زايمان مرد/ پس صغرا مادر برادر کوچکش شد/ و مدرسه نرفت/ چه کسي جاجيم مي بافد؟/ من هم مي ميرم/ اما نه مثل حيدر/ که از کوه پرت شد/ پس گرگ ها جشن گرفتند/ و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را/ در ته صندوق ها پنهان کرد/ چه کسي اسب هاي وحشي را رام مي کند؟/ من هم مي ميرم/ اما نه مثل فاطمه / از سرماخوردگي/ پس مادرش کتري پïر سياوشان را/ در رودخانه شست/ چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟/ من هم مي ميرم/ اما نه مثل غلامحسين/ از مارگزيدگي/ پس پدرش به دره ها و رودخانه هاي بي پïل/ نگاه کرد و گريست/ چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟/ من هم مي ميرم/ اما در خياباني شلوغ / در برابر بي تفاوتي چشم هاي تماشا/ زير چرخ هاي بي رحم ماشين/ ماشين يک پزشک عصباني/ وقتي از بيمارستان دولتي برمي گردد/ پس دو روز بعد/ در ستون تسليت روزنامه/ زير يک عکس 6«4 خواهند نوشت/ اي آن که رفته يي.../ چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

اگر اسطوره نجات دهنده ما را بر آن مي دارد تا سراغ کسي برويم که ما را ثروتمند مي کند، اسطوره ديگري هم هست که ما را پاک بي خيال مي کند و يکسره از تلاش براي ثروتمند شدن بازمي دارد. اسطوره بازگشت به روستا. امروزه ديگر هر نوزاد ايراني در بيمارستان به دنيا مي آيد. اما انگار در آن محفظه هاي مدرن نگاهداري نورسيده، صداي بع بع گوسفندان به گوش و بوي کاه و آغل به مشام مي رسد. همان سال هاي اول دبستان، که تازه داريم راه مي افتيم تا «الف» را از «ب» تشخيص دهيم، وادارمان مي کنند که شعر« خوشا به حالت اي روستايي/ چه شاد و خرم، چه باصفايي/...» را حفظ کنيم و يک صدا بخوانيم. از همان هنگام آرزو مي کنيم که اي کاش پرنده يي بوديم و با شادماني پîر مي گشوديم و از شهر به روستا مي رفتيم.

نوستالژي بازگشت به روستا مثل بختک روي سرنوشت ايراني چنبره زده است. و عجيب آن که غايت و دغدغه روشنفکرش هم هست. نويسنده نامي مان محمود دولت آبادي است که بعد از عمري شهرنشيني همه داستان هايش در روستا مي گذرد. در همين رمان آخرش، به نام «سلوک»، سرانجام قهرمان داستان به روستا بازمي گردد. «کوير» پïرفروش ترين و محبوب ترين کتاب شريعتي است. آن جا هم «مزينان»ي است که براي خودش دهي است و بازگشت به آن چه کار نيکو و پسنديده يي. سهراب سپهري را دوست داريم که اشعارش مملو از زيبايي شناسايي هاي روستايي است. مرحوم منوچهرآتشي افتخارش اين بود که روستايي صاف و صادق شهري شده يي است که هرگز از انکار سوداگري و اخلاق سوداگرانه و کاسبکارانه شهري ها بازنايستاده و نمي ايستد. رïک و راست هم مي گفت که ادراکش از عدالت در همين خصوصيت ريشه دارد، نه در آرمان هاي سياسي. جلال آل احمد را داريم که شيفته روستا است. مرحوم دهخدا از آسمان و ريسمان نوشتن دست مي کشد و به دهات قزوين پناه مي برد. شاملو بساط زندگي اش را گوشه پرديس کرج پهن مي کند. خير سرمان، اينها همه روشنفکران ما هستند. شعر«من هم مي ميرم» اثر مرحوم «سلمان هراتي» را همان اول آوردم. به نظر من، يکي از ناب ترين اشعاري است که روح دهاتي ما را تکان مي دهد. همين چندي پيش روزنامه همشهري(7/12/1385) درباره اش نوشته بود؛ «اين شعر نمونه کامل يک شعر انقلابي است. غ...ف حمله به شهر به عنوان نماد مدرنيته و ستايش از روستا به عنوان نماد سنت، همه خطوط فکري است که در اين شعر دروني شده است.» داوري در باره اعتقاد نويسنده روزنامه همشهري را به شما مي سپارم و مي گذرم.

نوستالژي بازگشت به روستا، عïقده يي چپ گرايانه است. برخي مي گويند، ريشه در همان رمانتيسيسم آلماني دارد که از دل آن سوسياليسم خيالبافانه سر برآورد. بازگشت به «کمون اوليه»، روزگار طلايي. فرار از مدرنيته و نمادش که شهر باشد و اضطراب هايش. رهايي از زندگي پïرتنش. پïر از بïردهاي سنگين و باخت هاي کلان. روشنفکر ايراني هم بي آن که بخت خويش را در شهر به درستي بيازمايد، نداي بايد برون کشيد از اين ورطه رخت خويش، سر مي دهد. شجاعت بودن در بازار مکاره و همهمه سوداگري را ندارد. جرأت پول درآوردن ندارد. دلش مي خواهد که عقل عملي اش همين طور در نايلون و زîرورق پيچيده شده، آکبîند بماند و قضايا به سادگي حل شوند. دو دو تا هميشه بشود چهارتا. در شهر بازار هست. حرص هست. آز و طمع هست. زد و بند هست. همه اينها موجب افزايش ثروت مي شوند. روشنفکر ايراني اخلاق سوداگرانه را خوش نمي دارد و پناه مي برد به کنج قناعت روستايي. تîه دل راست ترين روشنفکران ايراني هم کمي براي چپ غنج مي رود. دکتر عبدالکريم سروش مثال بارزش هست. از جامعه باز «پوپر»ي سخن مي راند و دفاع مي کند و آن وقت به اقتصاد و معيشت که مي رسد از ديوار کوتاه «اخلاق قناعت آميز» بالا مي رود. به يکباره افلاطوني مي شود. مگر افلاطون نمي گويد که «دليل نابرابري در جامعه آز و زياده خواهي مردم است» و گلايه مي کند که «مردم به زندگي ساده قناعت نمي کنند و سودپرست و سودجو و حسود هستند. از آنچه خود دارند زود سير مي شوند، و در آتش حسرت آنچه ندارند مي سوزند.» دکتر سروش هم گرفتار همان رمانتيسيسم است. معتقد است که بايد از جهان کم بخواهيم. در حد برآورده شدن حاجات اوليه کافي است. نان و پنيري ما را بس. مرغ و بوقلمونش پيشکش. با اين ايده که نمي شود موشک هوا کرد و سراغ کرات ديگر رفت. با اين ايده که نمي شود، توليد کرد به قصد آن که کالا را به کشور ديگري صادر کرد. با اين ايده چه نيازي به آسفالت کردن خيابان هاست. چه نيازي هست با هواپيما و ماشين سفر برويم. خط مترو بکشيم و...

اخلاق قناعت آميز، اخلاق روستايي است. با آن نمي شود بازار آزاد درست کرد، اقتصاد را رونق داد و ثروتمند شد.

---

خب. نوشتم که نشان دهم، مثلاً، چپ گرايي در ايران فراتر از آن است که به دنبال ريشه هايش در اين يک صد سال بگرديم. مايه هايي از چپ با رگ و پي ما ايراني ها عجين شده است. ما از دنده چپ برخاسته ايم. داغ اسطوره ها بر پيشاني ذهن ما خورده و در هواي آنها نفس مي کشيم. شايد اگر از لب لعل چپ گرايي دندان طمع برکنيم، روزگار ديگري را برتابيم. به همين راحتي نيست. جراحي فکري مي خواهد. دل ايراني کبوتر است. از بامي که برخاست دوباره مي نشيند. مرغ وحشي مي خواهد که از گوشه چپ بام که پريد، دوباره مشکل نشيند. حکايت چپ گرايي در ايران، حکايت خال هندوي آن تïرک شيرازي است که حافظ مي خواست در ازايش شهرهاي آباد و ثروتمند سمرقند و بخارا را ببخشد. چه دست و دلباز،

اما اينها که نوشتم، نشان چپ گرايي نيست، اجازه دهيد حرفي را که بايد اول مي زدم، آخر بگويم. شايد آن اسطوره نجات دهنده و اين اسطوره بازگشت به روستا براي به دست آوردن دل عوام ايراني خوب باشد تا فيل اش ياد هندوستان چپ گرايي کند، اما نماد چپ نيست. چپ يک مفهوم مدرن است، مانند راست. بستن نام چپ و سوار کردن آن بر روي چند آدم تاريخي و چند نهضت باستاني همان قدر اسباب خنده و مزاح است که نام لوکوموتيوران را ساربان بگذاريم و تلگراف را همان بريد بخوانيم. مفهوم مدرني که من به نام چپ مي شناسم؛ نه دشمن شهرنشيني بوده و نه عاشق بي تاب و قرار بازگشت به روستا. اتفاقاً نوشته هاي پدران و پسران اروپايي چپ گرايي مملو است از ستايش و تحسين مدرنيته و شهرنشيني و حتي بورژوازي. و باز هم، اتفاقاً، مملو است از مذمت و بدگويي اخلاق گوشه نشيني و سرسپردن به يک نجات دهنده. نديد ه ام و نخوانده ام جايي که «مارکس» از «رابين هود» شاهد مثال براي چپ گرايي بياورد. روشنفکر چپ ايراني اما، شايد به همان نيت که دل عوام را به دست بياورد، به ترکستان رفت. شروع کرد از همسايه هاي بي ربط ياري گرفتن، تا بلکه عروس خود را بدارد و بيارايد و بد کاري کرد. مفهوم چپي که او ساخت، و متاعي که عرضه کرد، همچون لباس شير بي يال و دم و اشکمي بود که تن هر مسلکي مي رفت و هر کس مي توانست آن را قاپ بزند و بپوشد. همين طور هم شد. روشنفکر چپ سررشته تدبير را گم کرد. بايد اول از مدرن شدن دفاع کرد و سنگ تجدد را به سينه زد و بعد کاسه را براي آش چپ گرايي داغ کرد. اين آش براي پخته شدن، ديرپز و شعله اجاق گاز مي خواهد. توي ديگ مسي و روي هيزم که بپزد؛ يک وجب هم روغن رويش مي ماند که براي سلامتي اصلاً خوب نيست.

عناوين اين صفحه
مرد صلح
خال هندوي ترک شيرازي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام