پنج شنبه، 13 ارديبهشت 1386 - شماره 1383
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: داستان
خوش خيال بداقبال
عطاءالله مهاجراني

داستاني را که مي خوانيد ادامه رمان «المتشائل» نوشته اميل حبيبي نويسنده معروف فلسطيني است که به صورت دنباله دار هر هفته در ويژه نامه چاپ خواهد شد.

نام «يعاد» براي نخستين بار به ميان مي آيد

شبانه وارد عکا شديم، شهر در سياه جامه عباسيان پيچيده شده بود. ياد همدمم يعاد در ذهنم زنده شد. در قطار او فقط به روي من لبخند مي زد؛ ضربان قلبم تند شده بود.

عکا به دبيرستان مي رفتم و يعاد نخستين عشقم بود. عکا؛ شهري است که در برابر صليبي ها بيش از هر شهر ديگري مقاومت کرد، در برابر ناپلئون بي اعتنا بود، تاتارها نتوانستند به اين شهر قدم بگذارند. شهر از شکوهش به رغم گذار زمان حفاظت مي کرد تا اين که پير شد و برج و بارويش سست شد و فروريخت. فانوس دريايي اش مثل قنديل جوحي از رمق افتاد... اين ماجرا ادامه داشت تا عکا، شهري صنعتي شد و چهره يي نو پيدا کرد.

دبيرستان روي باروي شرقي قرار گرفته بود. کلاس هايي با ديوار ضخيم داشت، از دبيرستان حيفا اعتبارش بيشتر بود. ما را به مدرسه «فرقه»1 در عکا منتقل کردند. هر روز با قطار به مدرسه مي رفتم و مي آمدم. در قطار با همدمم يعاد آشنا شدم. او هم مثل ما کيفش را توي بغلش گرفته بود. در مدرسه دخترانه عکا درس مي خواند. با ما برمي گشت. داخل تنها کوپه قطار مي رفت، پوشيه اش را پايين مي انداخت و با همين وضع از قطار خارج مي شد. از شکاف در کوپه با چشم هاي سبزش دزدانه نگاهم کرد، دل از دست دادم،

يک روز صبح از من خواست تا معني يک کلمه انگليسي را برايش بگويم، از جواب درماندم. خودش معني کلمه را گفت. به من گفت؛ بنشين. ديگر موقع رفت و آمد به مدرسه با هم بوديم... از دل و جان دوستش داشتم. او هم گفت که مرا دوست دارد. مي گفت من جذابم و از خنده هايم که از ته دل بود، خوشش مي آيد.

حسودي يکي از دوستانم گل کرد، ديگر بي صدا گريه مي کردم. به مدير مدرسه دخترانه گزارش کرده بود. او هم گزارش را براي مدير مدرسه خودمان فرستاد. دستور داد همه دانش آموزاني که با قطار از حيفا مي آمدند، جمع شوند. قشقرق به پا شد. داد و هوار کرد، و گفت؛ حيفا عکا دريا، در ميان آنها دريا هست. آن چيز هايي که در حيفا مجاز است، در عکا ممنوع است. اين شهر از زمان صلاح الدين تا به حال شهري سنتي بوده است. جهانگرد خدابيامرز، اباالحسن محمدبن محمدبن احمدبن جبير الکناني، الاندلسي، الشاطبي، البلسي، که دو شب در کاروانسراي عکا در زمان صلاح الدين به سر برده است، درباره عکا نوشته است که؛ «آکنده از کفر و سرکشي است» و نيز «آکنده از تمام پليدي ها و گناهان است.» پدربزرگ پدرم که خداوند هر دو تايشان را بيامرزد، زن اولش با مردي گريخت. وقتي ما خيلي کوچک بوديم، مي گفت؛ مي دانيد چرا گريخت؟ براي اين که اهل عکاااااااا بود. براي تاکيد روي واژه عکا فشار مي آورد.

مستقيم توي صورت مدير نگاه کردم و فرياد زدم؛ اما او اهل عکا نيست، ما را از دفترش بيرون انداخت. به خانواده يعاد نامه نوشت. آنها هم يک نفر را فرستادند، توي ايستگاه مرا کتک زد. عشق من نسبت به او زيادتر شد. همکلاسي خبرچينم را زدم. از قطار روي شن هاي ساحل پرتاب شديم، آسيب نديديم. در دريا خودمان را شستيم و تا حيفا پياده برگشتيم. توي راه باديه نشين ها به ما نان نازک زيتوني و نمک زده دادند. کيف هايمان را دزديدند... از آن وقت تا به حال ما دوستان جان جاني شده ايم.

يعاد پس از آن که مدير مدرسه به خانواده اش نامه فرستاد، ديگر با قطار نيامد، هيچ نشاني از او پيدا نکردم، قلبم از عشق او مجروح بود. وقتي در ساحل غربي، وارد ساختمان پليس شديم، حاکم نظامي مرا تحويل يکي از ماموران داد. به من امر کرد؛ فردا صبح برگرد تا تو را به حيفا بفرستم. مکث کرد و پرسيد؛ امشب کجا مي روي؟ گفتم؛ يعاد، مامور بر سرم فرياد کشيد که؛ مگر کري؟ دوباره بلند توي گوشم حرفش را تکرار کرد، گفتم؛ غير از فلاني که مدير مدرسه است کسي را نمي شناسم. با هم مشورت کردند، حاکم به مامور گفت؛ او را به مسجد جزار ببر. با جيپش مرا برد. به نزديکي سقاخانه رسيده بوديم، توقف کرد. پياده شديم. کوبه در عتيق مسجد را کوبيد. ناگاه صدايي به گوش رسيد، خاموش شد... سپس صداي گريه کودکي را شنيديم، صدايش خفه شد. صداي لخ لخ پا به گوشمان رسيد. پيرمردي نزار در جامه يي مندرس در را گشود. خوشامد گفت. مامور به او گفت؛ اين يکي ديگر است، بايد فردا صبح اول وقت خودش را به مرکز معرفي کند. پيرمرد گفت؛ پسرم بيا تو. رفتم تو، وقتي به چهره اش خوب نگاه کردم، او را شناختم. مدير مدرسه مان بود. آه از نهادم برآمد، فرياد زدم، آه اي معلم عزيزم، پدر خدابيامرزم هميشه از شما ذکر خير مي کرد. گفت؛ خير من زياد است پسرم. برو تو خواهي ديد،

جلسه شبانه عجيبي که در حياط مسجد جزار

برگزار شد

معلمم سه بار کف زد. سپس رو به تاريکي در حياط مسجد گفت؛ جماعت سر کار خودتان برويد، اين فرد يکي از ماست. صداي فريادي که فروخورده شده بود، به گوش مي رسيد. دست ها را از روي دهان کودکاني که صداشان خفه شده بود، برداشتند. از اتاق هاي مدرسه احمدي که از سه سمت شرقي و شمالي و غربي حياط مسجد را احاطه کرده بود، سايه هايي را مي ديدم که به سويمان مي آمدند. دور هم حلقه زديم. گرم با من سلام وعليک و احوالپرسي کردند. چهارزانو روي زمين نشستيم. از من سوال مي کردند، گفتم؛ من تازه از لبنان بازگشته ام.

ناگاه غوغا شد،

معلمم فرياد زد؛ اين پسر ماست. جماعت، وقتي او توانسته برگردد، ديگران هم مي توانند. يکي پرسيد؛ مخفيانه برگشتي؟ نمي خواستم درباره دکتري که عاشق خواهرم شده بود، حرفي بزنم. همين طور درباره الاغ يا ادون سفشارک، گفتم؛ بله. گفت؛ پس همين امشب شما را برمي گردانند.

گفتم؛ پدرم که عمرش را به شما داد، دوستي دارد، که يکي از ماموران بلندپايه اينها است، اسمش ادون سفشارک است. صداي خروش خشمالودي برخاست. معلمم کوشيد که آنها را قانع کند.

- اين بچه است، هنوز بالغ نشده است.

در حالي که همان شب از قضا شب تولدم بود و بيست و چهار سالم مي شد، واقعاً بالغ شده بودم.

از معلمم تشکر کردم. او داستان بچه بودن من را سر هم کرد تا از خشم آنها نجات پيدا کنم. دليل ديگري نداشت.

با من خودماني شدند و درباره بستگانشان که در لبنان پراکنده و پناهنده شده بودند، مي پرسيدند.

«ما از کويکات هستيم، آنجا را ويران کردند، اهالي آنجا آواره شدند. تو از اهالي کويکات کسي را نديدي؟»

از تکرار حرف کاف در کويکات خنده ام گرفته بود، خنده ام را فروخوردم. صداي زني از سمت غرب، از وراي ساعت آفتابي بلند شد.«شکريه، دخترت خواب نيست، شکريه دخترت مرده.» ضجه دردآلود خفه يي به گوش رسيد. نفس در سينه همه مان حبس شده بود. دوباره به سوال و جواب پرداختيم. گفتم؛ نه. «من از منشيه هستم. در آنجا سنگ روي سنگ نمانده، فقط قبر ها سر جايشان هستند، از اهالي منشيه کسي را نمي شناسي؟» «نه.» «ما اهل عمقا هستيم، همه جا را ويران کردند، شخم زدند، درخت هاي زيتون را قطع کردند. از اهالي عمقا کسي را نديدي؟» «نه.»«ما از اهالي بروه هستيم. ما را اخراج کردند، بروه را ويران کردند، شما کسي از اهالي بروه را مي شناسيد؟» «يک زن اهل بروه را مي شناسم که با بچه اش توي نيزارهاي سمسم مخفي شده بود.» صداهاي مختلفي از گوشه و کنار بلند شد که آن زن کدام زن مي تواند باشد. بيش از بيست نام را ذکر کردند، ام فلان... تا اين که پيرزني از ميانشان گفت؛ «بس کنيد، نامش ام بروه است، همين براي او و براي ما کفايت مي کند.» ديگر سخني نگفتند.

سپس صداهايي بلند شد، با خشم مي پرسيدند و از دهکده شان سوال مي کردند. تا جايي که من مي دانستم، ارتش همه آن دهکده ها را با خاک يکسان کرده بود، محو شده بودند.

«ما از رويس هستيم.»

«ما از حدثه.»

«ما از دامون.»

«ما از مزرعه.»

«ما از شعب.»

«ما از ميعار.»

«ما از وعره السريس.»

«ما از زيب.»

«ما از بصه.»

«ما از کابري.»

«ما از اقرث.»

آقاي عزيز خودم انتظار نداشته باش، بعد از اين مدت طولاني اسم همه دهکده هايي را که ويران و محو شده اند، يادآوري کنم. آن سايه هايي که در حياط مسجد جزار ديدم، اهالي آن دهکده ها بودند. ما دهکده هاي اسکاتلند را بهتر از دهکده هاي جليل مي شناسيم. اسم بيشتر اين دهکده ها را تا امشب نشنيده بودم. مرا شماتت نکن آقاي عزيز خودم، دوستان خودت را ملامت کن. مگر شاعر شما که اهل جليل است، نسروده؛

«نام هر تکه يي که از سرزمين ما دزديده شده، / بر سنگ نقش مي زنم. / جاي دهکده ام و حدودش را / خانه هاي مردم که ويران شد / درختانم که ريشه کن شدند / همه گل هاي وحشي يي که پايمال شدند. / تا به ياد آورم، / هميشه نام ها را نقش مي زنم، / همه فصل هاي غم هاي سنگينم / همه مراحل مصيبت / از کوچک ترين / تا بزرگ ترين / بر درخت زيتوني / که در حياط خانه است»2

تا کي بايد اين نام ها را نقش کنيم؟ کي اين فراموشي به سر مي رسد؟ محو مي شود؟ کي آن نقش روي درخت زيتون را برايمان مي خوانند؟ آيا آن زيتون در حياط خانه بر جاي مانده است؟ هنگامي که ديدند، در برابر پرسش هاي آنان پاسخي روشن ندارم، از ميان بندگان خدا فقط خانواده خودم و ادون سفشارک را مي شناسم، از دور و برم پراکنده شدند، و به زواياي خودشان رفتند. فقط من و معلمم مانده بوديم.

نخستين اشاره به ماوراي فضا

وقتي جلسه تمام شد، با معلمم تنها مانده بودم. او مرا از خشم سايه ها در امان نگاه داشت. در دلم از او تشکر کردم، مي خواستم سپاسم را بر زبان بياورم. اين معلمم، اگر آقاي عزيز خودم؛ يادت باشد، موجب شد که رابطه من با يعاد قطع شود. يعاد با آن چشم هاي سبزش. اما دلم بزرگ است. به او گفتم، خوشحالم که نخستين شب را در دوران دولت جديد در پناه او مي گذرانم. بعد از ادون سفشارک پدرم وصيت کرده بود که پيش معلمم بروم. پرسيدم؛ «معلم من، در اينجا چه مي کني؟» گفت؛ «آواره ها را جمع و جور مي کنم.»

سپس گفت؛ واقعيت اين است که پسرم، اينها از ديگران در تاريخ بدتر نيستند.

سرم را به نشانه موافقت تکان دادم.

گفت؛ «اين حقيقت دارد، همه آن دهکده هايي را که جماعت اسم بردند، ويران کرده اند. مردم را آواره کرده اند، اما پسرم در دل آنان عاطفه يي وجود دارد که نياکان ما در دل جنگجوياني که پيش از آنها بودند، نديدند. به عنوان مثال همين عکا را برايت بگويم. وقتي صليبي ها در سال 1194 اين شهر را پس از سه هفته محاصره، فتح کردند، همه مردم را سر بريدند و اموالشان ر ا به غارت بردند. عکا 83 سال دست صليبي ها ماند، تا صلاح الدين بعد از واقعه حطين آنجا را آزاد کرد، توي مدرسه اينها را به شما ياد دادم.

صليبي ها دوباره برگشتند و عکا را دو سال تمام محاصره کردند از ماه آب (آگوست) سال 1189 تا ماه تموز(جولاي) سال 1191؛ گرسنگي مردم را وادار کرد تا شرايط سخت و پرقساوتي را بپذيرند. وقتي مردم نتوانستند شرايط را انجام دهند، پادشاه صليبي ها ريچارد لئون هارد (يعني شيردل) 2600 نفر از گروگان ها را گردن زد. عکا يک قرن تمام دست صليبي ها باقي ماند. صد سال پسر عزيزم، تا اين که فرمانده ملوکي ها قلاوون عکا را در سال 1291 آزاد کرد. عنوان نظامي او «الفي» بود. به خاطر اين که وقتي برده بود براي آزادي اش هزار دينار پرداخت کردند.»

مي خواستم، خودي نشان بدهم و ثابت کنم که همچنان شاگرد باهوشي هستم، از او پرسيدم؛ «رتبه «الوف» که اينها به ژنرال هايشان مي دهند؛ استاد، از همين جا ناشي مي شود؟»

«اصلاً و ابداً، نه پسر عزيزم، اين موضوع به فرماندهان گروه هاي هزار نفره در تورات مربوط است. اينها که جزء مماليک نيستند. صليبي هم نيستند. بعد از دو هزار سال به وطنشان برگشته اند.» «عجب حافظه قوي يي دارند،»

«در هر حال پسر عزيزم؛ دو هزار سال است که مردم دارند درباره الوف؛ فرماندهان هزاره ها، يا هزاره يي ها سخن مي گويند. هزاران نفر هم کشته شده اند. بر روي زمين چيزي مقدس تر از خون انسان نيست. پسر عزيزم به همين خاطر به سرزمين ما مي گويند؛ سرزمين مقدس.» «شهر من حيفا هم مقدس است؟» «همه شهرهاي سرزمين ما از خون قربانيان تقدس يافته است. و مقدس خواهد ماند. شهر تو حيفا هم با ديگر شهر هاي مقدس تفاوتي ندارد... وقتي در سال 1099 صليبي ها شهر قدس مقدس را گرفتند؛ که بر آن شهر درود و سلام باد، پادشاه صليبي ها گوتفريد نامه يي به پاپ نوشت. در آن نامه افتخار مي کند که «جمجمه ها و دست و پا هاي قطع شده در ميدان ها و خيابان هاي شهر فراوان ديده مي شود.» وقتي مسلمانان به مسجد عمر رضي الله عنه پناه بردند «خون تا زانوي اسب ها بالا آمده بود». يک ماه حيفا را با کشتي هاي جنگي محاصره کردند. شهر را گرفتند، تمام مردم؛ زن و مرد و کودک را از دم تيغ گذراندند. پسر عزيزم، حيفا شهر جديدي نيست. بعد از هر کشتاري ديگر کسي از مردم باقي نمي ماند تا براي نسل جديد درباره گذشته آنان سخني بگويد.» «استاد گرامي، چرا اين مفهوم تقدس را به ما ياد نداديد؟» «پسرم، انگليسي ها حق دارند که به تاريخشان به ويژه به پادشاه عظيم الشانشان ريچارد شيردل بنازند، بدون اين که اين مطالب را به شما بياموزيم؛ انگليسي ها با خون ما در تقديس سرزمين مان مشارکت کردند. پسرم جنگجويان تاريخي را مي پسندند که دستکاري شده باشد.»

«استاد من، پس از اين که از سرزمين ما بروند و استقلال پيدا کنيم؛ اجازه داريم تاريخمان را بررسي کنيم؟»

«منتظر باش و ببين،» «همان طور که صليبي ها وارد مسجد عمر شدند، امکان دارد که وارد مسجد جزار هم بشوند؟» «اصلاً و ابداً، پسر عزيزم، آنها در مي زنند، ما در را به رويشان باز مي کنيم؛ آنها حرمت مسجد را نمي شکنند. بيرون مسجد تا بخواهند براي اين کار فرصت و فضا در اختيار دارند.» هنوز اين سخنان معلمم که با اطمينان قلب ادا مي کرد، تمام نشده بود، که صداي در را شنيديم؛ به شدت بر در مي کوبيدند. معلمم گفت؛ «خودشان هستند، آمدند.» گفتم؛ «شايد ادون سفشارک است؛ آمده از حال و روز من جويا شود.» اما معلمم به سمت در رفته بود؛ سايه ها بيدار شده بودند، بي هدف در گوشه و کنار دنبال جاي امني مي گشتند.

نفس مان را در سينه حبس کرده بوديم. صداي فرمانده را مي شنيدم. دستور مي داد، تمام کساني که به مسجد پناه آورده بودند؛ بايد به دهکده هاشان برگردند. همين حالا.

سايه يي در گوشم زمزمه کرد؛ «پس چرا تا صبح صبر نکرده اند؟» از اين سوال وحشت کردم و گفتم؛ «در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست.» فرمانده فرياد زد؛ «سعيد ابونحس (خوش خيال بداقبال) با معلم در مسجد بمانند؛ بقيه بيايند بيرون.» سخن معلمم درست از آب درآمد که مي گفت، اينها از شاه شيردل بدتر نيستند. شکريه که دخترش مرده بود، جسد دخترش را در آغوش گرفته بود؛ از در شرقي گريخت. پيش از اين که در ظلمات بازار ناپديد شود؛ از او پرسيدم؛ «کجا مي روي؟»

«سپيده دم دخترم را در عکا خاک مي کنم؛ توکلم به خداست.» عده يي از در جنوبي سمت کوچه پس کوچه هاي قديمي عکا خودشان را گم و گور کردند، پرسيدم؛ «چرا؟» گفتند؛ «ما ادون سفشارک نداريم؛ آنهايي که دهکده هاي ما را ويران کرده اند؛ نمي گذارند که ما به خانه هامان برگرديم.» بازمانده ها هم؛ بچه ها و جل و پلاسشان را جمع کردند؛ از دروازه شمالي به سمت کاميون هاي بزرگي مي رفتند، تا سوار شوند. معلمم بعداً گفت که آنها را به سمت شمال مي برند؛ در آنجا کاميون ها آنها را خالي مي کنند و برمي گردند. معلمم برگشت و مثل من به ساعت آفتابي تکيه داد. نگراني ام برطرف شده بود. گفت؛ «حالا بلند شو، برو بخواب، هر چه در چنته داشتم برايت گفته ام.» اما خوابم نمي برد. در آن شب، هنگام صبح دروغين، نخستين اشاره را از ماوراي فضا ديدم.

پي نوشت ها؛

1- فرقه به معني پادگان است، پيش از تاسيس اسرائيل در سال 1948 ساختمان مدرسه، پادگان نظامي وابسته به ارتش عثماني بود. 2- اين شعر از توفيق زياد شاعر فلسطيني است. «ساحفر رقم کل قسيمه/ من ارضنا سلبت / و موقع قريتي، و حدودها / و بيوت اهليها التي نسفت / و اشجاري التي اقتلعت / و کل زهيرًًًه بريه سحقت / لکي اذکر / سابقي دائما احفر / جميع فصول ماساتي / وکل مراحل النکبه / من الحبه / الي القبه / علي زيتونه / في ساحه الداره»

درباره دهکده هاي فلسطيني که توسط ارتش اسرائيل نابود و از نقشه محو شدند به سايت هاي ذيل مراجعه کنيد؛ نام هايي که در اين بخش آمده است؛ بيشتر از دهکده هاي عکا و حيفا هستند؛ در نقشه هايي که در اين سايت ها وجود دارد؛ محل هر دهکده را مي توان شناسايي کرد.

www. palestineremembered. com

www. alnakba. org/villages
عناوين اين صفحه
خوش خيال بداقبال

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام