پنج شنبه، 13 ارديبهشت 1386 - شماره 1383
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: سينما
راه هايي براي شناختن کوئنتين تارانتينو و دنيايش
جواب مياني يک معادله سه مجهولي

خسرو نقيبي

تقريباً يک ماه از نخستين پيش نمايش «گريند هاوس» مي گذرد و فيلمي تازه از کوئنتين تارانتينو کنار فيلمي از رابرت رودريگوئز زير اين نام مشترک نمايش داده مي شود. برخورد منتقدان جريان اصلي با اين فيلم تازه اصلاً خوب نبوده، فيلم گيشه موفقي نداشته و برخلاف فيلم هاي پيشين فن هاي سنتي تارانتينو هم فيلمش را در اينترنت و رسانه ها چنان که بايد تحويل نگرفته اند. نکته مهم درباره تارانتينو اين است که هنگام نمايش فيلم هايش سخت مي شود از زبانش حرف بيرون کشيد. معمولاً با زرنگي گفت وگوکننده ها را دور مي زند و چيزهايي را مي گويد که خودش مي خواهد. براي همين کمي به عقب برگشتم.تارانتينو حدود سه سال قبل يعني زماني که «بيل را بکش» را آماده نمايش داشت به دعوت نيويورک تايمز گفت وگويي با برايان هلگلند (ديگر فيلمنامه نويس اسکاري) درباره نوشتن، علائق و شخصي ترين سليقه هايش انجام داد که جايي ترجمه کامل فارسي اش را نخوانده ام. گمان مي کنم حالا براي گريز از اظهارنظرهاي توفاني زمان اکران و شناختن بيشتر تارانتينو بازگشت به آن گفت وگو مفيدتر باشد و تصوير نزديک تري از تارانتينو ارائه دهد؛ هرچند يک باکس کوچک هم از نقل قول هاي او درباره «گريندهاوس» ضميمه اين گفت وگو کرده ام تا تصوير استاد در شمايل تازه را هم از دست ندهيم. يک توضيح ديگر. در گفت وگوي دو فيلمنامه نويس از فيلم هايي نام برده مي شود که بعضاً براي مخاطب ايراني ناآشناست. براي فيلم هايي که فکر کرده ام اين ويژگي را دارد ، سال ساخت را هم به عنوان توضيح مترجم افزوده ام تا مخاطب پيگيرتر بداند با چه فيلمي طرف است.

الهام هاي اوليه

هلگلند؛ فکر مي کنم «لوک خوش دست» اولين چيزي بود که در عمرم نوشتم يا خواستم بنويسم. آن موقع حرف هاي پل نيومن را گوش مي کردم و همان ها را در قالب يک فيلمنامه تازه مي ريختم.

تارانتينو؛ چه جالب...

هلگلند؛ يک طرح دو صفحه يي از آن بازي ها درآمد. طرحي پر از سر و صدا و حادثه. بنگ، بنگ، بنگ. خيلي باشکوه بود. حدوداً دوازده سالم بود وقتي اين طرح را نوشتم.

تارانتينو؛ خدايا... من آرزو مي کنم کاش مي توانستم چنين چيزي را بگويم. آرزو مي کنم کاش در 12 سالگي آنقدر مي فهميدم که بتوانم يک طرح فيلمنامه بنويسم. اما در واقع من اولين کارهايم همه به داستان نويسي ختم مي شد.

هلگلند؛ آن چيزي که در 12 سالگي نوشتم فيلمنامه نبود. در واقع من يک فيلمنامه ننوشته بودم. با يک سري کلمات در حد دو صفحه بازي کرده بودم. تا نوشتن واقعي راه زيادي باقي بود.

تارانتينو؛ تو هم براي خودت داستان مي نوشتي؟

هلگلند؛ البته... زياد.

تارانتينو؛ فيلم هاي مورد علاقه ام را در هفت تا يازده سالگي ديدم و داستان هايشان را هم پيدا مي کردم.

w.w.and the Dixie Dancekings(1975)را پيدا کردم. از آن روز هر سه سال يک بار دوباره اين داستان را بالا و پايين مي کنم. هنوز هم خيلي از چک نويس هاي اين نوشتن ها را دارم. فيلمي بود که آن را توماس ريکمن نوشته بود. همان نويسنده يي که براي «دختر معدنچي زغال سنگ» (1980) نامزد اسکار هم شده بود.

هلگلند؛ اولين چيزي که نوشتي چه بود؟

تارانتينو؛ رفتم و «تيم بيسبال بدنيوز برز» (1976) را ديدم. همه آن تصاوير جذاب و روان را و وقتي بيرون آمدم احساس کردم عاشق تاتوم اونيل شده ام. نه اين که فکر کني يک دوست داشتن بچگانه؛ واقعاً عاشق تاتوم اونيل شده بودم و به خاطر همين بارها آن فيلم را ديده ام.

هلگلند؛ هنوز يکي دو ديالوگ آن فيلم را به خاطر دارم. صورت آن بچه را هم همينطور. اسم پسرم را هم مي خواستم در فيلم بگذارم اما همسرم نمي خواست اسم فرزندش از روي نام فيلم «تيم بيسبال بدنيوز برز» گذاشته شود. فيلمنامه آن فيلم خيلي خوب است. فکر نمي کنم آنها امروز بتوانند چنين فيلمي بسازند. کاراکتر والتر متئو در بهترين حالت ممکن قرار دارد. راننده مدهوش با آن بچه يي که در ماشينش قرار دارد يکي از همان هايي ا ست که مي تواند به يکباره از پنجره ماشين بيرون بپرد.

تارانتينو؛ در تمام مدت مشغول نوشتن بودم. تاتوم اونيل ملکه ذهنم شده بود و نقش اصلي او بود. سر کلاس ها و هر جاي ديگري مي نوشتم. يک روز معلمم طرح بيست صفحه يي وحشتناکي که تمام وقتم را گرفته بود، ديد و همه چيز را به مادرم گفت. مادرم هم دفترچه ام را ديد و گفت؛ «اين يک دوره کوتاه عشق نويسندگي است که مي گذرد.» گفتم؛ «يک دوره کوتاه؟ يک دوره کوتاه؟ شما نمي توانيد تخيل کنيد. مطمئن باشيد آن خانه يي را که در داستانم الويس براي مادرش مي خرد براي شما نخواهم خريد.» هيچ وقت براي مادرم خانه نخريدم و مطمئن باش هيچ وقت هم نخواهم خريد.

دلهره اقتباس؛ ماليخولياي آنچه ممکن است گم شود

تارانتينو؛ هيچ کس، هيچ استوديو يا هيچ تهيه کننده يي مرا آنقدر به وحشت نينداخت که وقتي خواستم به المور لئونارد بگويم قهرمان زن کتابش را از يک سفيدپوست به يک سياه پوست تغيير داده ام. گوشي تلفن در دستم 500 پوند وزن داشت. سرم سنگين شده بود و تقريباً همه جرات و جسارتم را از دست داده بودم اما در پايان يکي از راحت ترين مکالمه هاي زندگي ام اتفاق افتاد.

هلگلند؛ اقتباس اصولاً مساله بغرنجي است و با نوشتن تفاوت هايي اساسي دارد. البته آسان تر است. در اين شکي نيست اما به شدت کار نيرنگ بازانه يي است. در يک فيلمنامه ارژينال تو کاري را که دوست داري مي کني و هر جهتي را هم که دوست داري به شخصيت مي دهي اما در اقتباس تو مثلاً 18 دليل داري که اگر فلان کار را فلان شخصيت انجام دهد، داستان کاملاً منطقي تر جلو خواهد رفت، اما اين حق را نداري. فيلمنامه ارژينال مثل بچه ات است. مي تواني هر بلايي که دوست داري سرش بياوري اما در اقتباس مثل اين مي ماند که بچه يي را به امانت به تو سپرده باشند و بگويند مواظبش باش. خوب هم تربيتش کن. دستت کاملاً بسته است.

تارانتينو؛ عالي حرف زدي. تو نمي تواني آنقدرها هم فکر کني. چيزي را که تا لحظه يي قبل فکر مي کردي آسان ترين چيز روي زمين است تبديل به سخت ترين و طاقت فرساترين چيزي مي شود که با آن سروکار داشته يي. در اقتباس از کار المور لئونارد همه سعي ام را کردم تا فقط يک پلات و طرح کلي از اثر بردارم و بعد کار خودم را بکنم اما مثلاً در رمان 6 شخصيت بودند که همه شان هم حضوري لازم و ضروري داشتند و من هم از آنها خوشم مي آمد. در حالي که اگر مي خواستم نگهشان دارم زمان فيلم به دو برابر حالا مي رسيد.

هلگلند؛ مثل اين مي ماند که تو روي يک تخته سياه يک معادله سخت رياضي را حل کرده باشي و بعد يک نفر از بيرون بيايد و بخش سوم معادله را پاک کند. پيدا کردن اين بخش مياني از حل کردن کل معادله کار خيلي سخت تري است.

تارانتينو؛ با همه اينها هنوز هم وقتي يک رمان به دست مي گيرم همه چيز را تصويري مي بينم. بارها سعي کرده ام اين خصوصيت را از خودم دور کنم اما همه چيز تصويري است. بعضي وقت ها حتي چينش تصاوير يا روند اتفاقات را هم تغيير مي دهم. همين وسوسه اقتباس را به وجود مي آورد. براي تو هم اين اتفاق مي افتد؟

هلگلند؛ دقيقاً. وقتي وارد يک کتابفروشي مي شوم و مثلاً يک رمان 700 صفحه يي تازه را برمي دارم اولين فکري که مي کنم اين است که چند صفحه از وقايع اين داستان بايد حذف شود تا بتوان يک فيلمنامه با زمان ايده آل نوشت.

هلگلند؛ يک سري آيين براي نوشتن وجود دارد. نوشتن سنتي روي کاغذ، بازنويسي روي کامپيوتر. من هميشه اول ايده هايم را روي کاغذ مي آورم و بعد سکانس ها را شکل مي دهم؛ فقط وقتي سکانس نويسي تمام شد به سراغ کامپيوترم مي روم و آنها را براي جابه جا کردن يا دوباره نويسي تايپ مي کنم. مي داني، ايده ها مثل اسبي مي مانند که رم کرده و هر آن امکان رفتنش هست و نوشتن سنتي اين اسب را رام مي کند.

تارانتينو؛ چه شکل تايپي را دوست داري... دو انگشتي؟

هلگلند؛ بعضي وقت ها هم سه تايي.

تارانتينو؛ اگر همه چيز روبه راه باشد؟

هلگلند؛ البته.

تارانتينو؛ قبل از اينکه سگداني را بنويسم، دوستاني داشتم که همه فيلمنامه هاي ساخته نشده من را تايپ مي کردند. اما وقتي سگداني را نوشتم - اينکه مي گويم نوشتم، منظورم همان اراجيفي است که در آن چند صفحه سرهم کرده بودم - اطرافم را نگاه کردم و ديدم هيچ کدامشان نيستند. چشمه دوستان خشکيده بود و هيچ کس را دور و برم نداشتم.

هلگلند؛ خانه شان هم که نبايد مي رفتي... نبايد مي رفتي.

تارانتينو؛ نرفتم. آنها هيچ کدام خانه يي نداشتند، البته نزديک ترين دوستم در خانه اش يک حروفچين قديمي داشت و او کارم را راه انداخت. جالب است که بگويم ايده رنگ داشتن آدم هاي سگداني وقتي به ذهنم رسيد که داشتم يک انگشتي فيلمنامه را تايپ مي کردم.

فيلمنامه هاي محبوب؛ دلايل شعله ور شدن آتش درون

هلگلند؛ «ماه زده» (1987) نوشته جان پاتريک شينلي و «لوک خوش دست» و «بعدازظهر روز سگي» نوشته فرانک پيرسن. (همان کسي که مرا عاشق اين کار کرد.)

تارانتينو؛ «خوب، بد، زشت» سرجيو لئونه و لوچيانو وينچنزوني؛ «دستيار همه کاره او» (1940) اقتباس چارلز لدرر از نمايشنامه صفحه اول (نه براي داشتن ديالوگ هايي بي نظير در تاريخ سينما و يک کار ويژه براي هاکس، که به خاطر ژانر خاص و تکرار نشده اش) و «ناارادتمند شما» (1948) نوشته پرستون استارجس. (استارجس را آنطور که ديگران مي پرستند دوست ندارم اما ديالوگ هاي فيلمنامه اش بي نظير است.)

هلگلند؛ «ماجراهاي پوزيدون» نوشته استرلينگ سيليفانت و وندل ميس (شخصيت ها به نحو کاملي معرفي مي شوند و شما در يک لحظه همه چيز را درباره آنها مي دانيد). اقتباس هورتون فوت از «کشتن مرغ مقلد» (صرفاً يک اقتباس فوق العاده).

تارانتينو؛ «ريو براوو» از لي برکت و ژولز فرتام (يک داستان سرگرم کننده و فيلمي کاملاً تماشايي). «تازه چه خبر، دکتر؟» (1972) نوشته رابرت بنتون، ديويد نيومن و باک هنري. «قهرمان» (1992) از ديويد وب پيپلز (نمونه يي مثال زدني از يک فيلمنامه بزرگ که حاصل آن فيلمي بزرگ نيست).

هلگلند؛ «بهشت مي تواند منتظر بماند» (1978) نوشته الين مي و وارن بيتي (يک پايان خارق العاده و يکي از بهترين بازسازي هاي تاريخ سينما)، «مسابقه هاکي روي يخ» (1977) از نانسي دود، «لبوفسکي بزرگ» نوشته جوئل و اتان کوئن (آنها به نحو غيرمتقاعدکننده يي دنياي خودشان را مي سازند). «کلوت» (1971) از اندي و ديولوييس. (شخصيت جين فوندا همه اش در حال حرف زدن است و تو هيچ چيز درباره او نمي داني؛ شخصيت دانلد ساترلند حتي يک کلمه هم نمي گويد و تو همه چيز را درباره او مي داني.)

تارانتينو؛ «شامپو» (1975) نوشته رابرت تاون و وارن بيتي (يک متن درخشان). «فرار بزرگ» (1963) اقتباس جيمز کلاول و دبليو.ار.برنت (کوتاه ترين فيلم سه ساعته ساخته شده در تاريخ سينما).

هلگلند؛ «راکي» نوشته سيلوستر استالونه؛ «بليد رانر» نوشته همپتون فنچر و ديويد پيپلز (قدرت اين فيلم صرفاً به کارگرداني هنري نبود، ديالوگ ها هم درخشان هستند). «نابخشوده» نوشته ديويد پيپلز (بهترين فيلمنامه عمر من).

تارانتينو؛ «صورت زخمي» نوشته اليور استون (به شدت به يادماندني، تقريباً تک تک خط هاي فيلم ارزش تکرار دارند).

عناوين اين صفحه
جواب مياني يک معادله سه مجهولي

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام