پنج شنبه، 13 ارديبهشت 1386 - شماره 1383
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: مشاهده
به انگيزه برگزاري جشن هاي خانه تئاتر
تجربيات پراکنده

منوچهر اکبرلو

برگزاري جشن خانه تئاتر فرصت مناسبي است براي اين که به مساله جايگاه تشکل هاي غيردولتي هنرمندان پرداخته شود. اين که در نهايت در همه شئون اجتماعي، بايد کار مردم به مردم سپرده شود، امري است که مسوولان، سال هاي سال است آن را به زبان مي آورند اما بر سر شيوه اجراي آن اختلاف دارند. اختلاف هايي آن چنان زياد که گاه سبب منتفي شدن اصل موضوع مي شود.حرکت به سوي اين ايده آل، به دلايل مختلف با فراز و نشيب هاي زيادي همراه بوده است. هر گاه در يک مقطع اين روند شتاب گرفته است، شاهد حرکت، پويايي و نشاط اجتماعي بوده ايم و نگاه ها، اميدوارانه شاهد رونق و رشد بوده اند؛ و هرگاه سرعت اين روند کاهش يافته، دچار ايستايي و بي تحرکي شده ايم. مقوله تئاتر نيز از اين امر مستثني نيست. مديريت اين دوران گذار، بسيار ظريف، تخصصي و سرنوشت ساز است. بي توجهي به اين اهميت، ما را شاهد تولد تئاتري خواهد ساخت که ناقص الخلقه بوده و گرچه در ظاهر حياتي مستقل دارد اما همواره و همواره، بيش از پيش، وابسته به حمايت مادي و معنوي نظام دولتي خواهد بود. تجربيات پراکنده از روي حسن نيت سال هاي دور و نزديک که به ثمر ننشسته است، شاهد اين مدعاست. توقع اين که مديريت دولتي يک شبه کنار بنشيند و کار را به دست اهل تئاتر بسپارد به همان اندازه برجاي ماندن مديريت کامل دولتي زيانبار است.

اگر براي حضور تشکل هاي دولتي تئاتر بسترسازي مناسب صورت نگيرد، اگر بر فرض محال به يکباره شاهد انتقال کامل مديريت تئاتر به اين تشکل باشيم؛ گويي پيکره تئاتر را دچار شوکي جبران ناپذير کرده ايم.و نيز بدون حرکت به سوي اين انتقال، مديريت دولتي همچنان راه خود را مي رود و کشان کشان و نفس گير، تمامي مسووليت هاي ريز و درشت توليد تئاتر را بر دوش خواهد کشيد و تشکل هاي غيردولتي در انتظار فرصت مي نشينند تا مديريت دولتي فراغتي از بار هزينه ها و بدهي هاي خود بيابد تا بتوانند سهم اندکي از بودجه آنان را از آن خود کنند.جشن خانه تئاتر فرصت مناسبي است که اهالي فرهنگ (از وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي و بخش هاي مديريتي تئاتر گرفته تا اعضاي انجمن هاي خانه تئاتر و نيز پژوهشگران تئاتر) بر اين انديشه کنند که مديريت اين دوره گذار به چه شکلي صورت گيرد که با کمترين هزينه و آسيب، بهترين شيوه جايگزين استقرار يابد. راهکاري که مي تواند به ديگر تشکل ها همچون خانه سينما (که مهم ترين فعاليتش ، استعفا هاي مدير عامل و اعضاي هيات مديره هاي آن است) نيز الگوي مناسبي ارائه دهد.بديهي است که استفاده حداکثري از قابليت هاي بالقوه چنين تشکلي موکول به پيش زمينه هايي است؛ اين که پيش و بيش از همه، خود نمايشگران به اين باور ايمان آورند که نيازمند چنين تشکلي هستند. تشکلي که با همگرايي توان گسترده (اما پراکنده) موجود، نيروي عظيمي را شکل دهد که تئاتر را به جايگاه شايسته خود برساند.دليل ديگر، تفکيک نشدن فعاليت در يک تشکل صنفي و يک تشکل سياسي است. به عبارت ديگر بسياري از هنرمندان به دلايل مختلف تاريخي، حاضر به فعاليت در هيچ تشکل سياسي- اجتماعي نيستند. به ديگر سخن، حاضر نيستند زير هيچ علمي سينه بزنند. طبيعي است که يک تشکل صنفي فراگير مانند خانه تئاتر، هيچ گاه شکل تحزبي نداشته و نخواهد داشت. در اين زمينه، حساسيت مسووليت هيات مديره خانه تئاتر براي پرهيز از ايجاد اين شائبه هر چه بيشتر به چشم مي آيد. اگر اين باور به وجود نيايد و تقويت نشود، خانه تئاتر و انجمن هاي آن، کارکردي جز استفاده از امکانات بيمه نخواهد داشت و همچون شعبه يي از سازمان تامين اجتماعي عمل خواهد کرد که رسالت آن صرفاً به صدور معرفي نامه براي دريافت خدمات بيمه يي محدود خواهد شد و اين، فرسنگ ها با شأن خانه تئاتر و انجمن هاي زيرمجموعه فاصله دارد. تجربه حضور نگارنده در دو هيات مديره از انجمن هاي خانه تئاتر، وي را با چنين وضعيتي روبه رو ساخته است.به نظر مي رسد دلايل عدم عضويت و نبود برخي از اهالي تئاتر در خانه تئاتر، ترکيبي از موارد ياد شده در اين نوشتار باشد. راه هاي رسيدن به باور حرکت مشارکتي در تشکل هايي از اين دست نيازمند پژوهش و تامل اهل نظر است.

در باب فيلم نساختن بهرام بيضايي و توقف پروژه لبه پرتگاه
اتفاق خودش نمي افتد

امير قادري؛ 1-اين قبول که خيلي وقت ها کار بقيه بوده؛ از تهيه کننده ها تا مسوولان. اين که آقاي بهرام بيضايي فيلم نمي سازد (که کاش مي ساخت) و حالا ساخت لبه پرتگاه، کنسل شده، بخشي از دلايلش به خاطر همين چيزهاست. اما اجازه بدهيد براي يک بار هم شده، يکي بقيه ماجرا را هم ببيند؛ روي ديگر سکه را. يعني واقعاً همه اين بي کاري ها و کم کاري ها به خاطر اين مشکلات بوده؟ يعني همه اش بايد يقه سرنوشت و تهيه کننده هاي ظاهراً هنرنشناس و کله پاچه خور و مسوولان مميزي را گرفت؟ يعني به هم خوردن پروژه لبه پرتگاه به خاطر آنهاست؟ همه منتظرند بهرام بيضايي فيلمش را بسازد و نمي سازد، و وقتي نمي سازد، همه دستمال شان را آماده کرده اند تا بيرونش بکشند و بر مظلوميت هنر و هنرمند در اين سرزمين گريه کنند.2- اما آخر بخشي از اين مشکلات، جزء گرفتاري هاي شغلي کارگردان ها در همه جاي دنياست. فقط که بيضايي نيست. همين چند روز پيش گفت وگويي خواندم از مارتين اسکورسيزي بعد ساخت شاهکارش؛ رفتگان. سن و سالش ديگر بالا رفته و معلوم نيست چند تا فيلم ديگر وقت مي کند بسازد و اينها. اسکورسيزي باز در آن گفت وگو گفته بود که براي ساخت فيلم بعدي، خيالش راحت نيست. يعني هنوز نگران است که نتواند سرمايه و ابزار ساخت اثر آيند ه اش را جور کند. کارگرداني يعني همين. کارگردان ها در همه جاي دنيا بايد چنين مشکلاتي را به جان بخرند. کاريش هم نمي شود کرد. زندگي نامه کارگردان هاي بزرگ تاريخ را بخوانيد. عاليجناب جان فوردش هم مجبور بوده با مدير توليد سر صحنه فيلم چانه بزند که از زمان بندي ساخت فيلمش عقب نيفتد. کارگردان هاي بزرگ، مذاکره کننده هاي خوبي هم بوده اند. کساني که مي توانستند از آدم هاي اطراف شان، از جمله تهيه کننده ، بهترين استفاده را به نفع فيلم بکنند. ديويد فينچر فيلمساز مورد علاقه ما و يکي از بانفوذترين کارگردان هاي هاليوود امروز است. اتفاقاً او هم مثل بهرام بيضايي به وسواس و سختگيري سر صحنه فيلم شهرت دارد. اما او هم يک بار گفته بود کارگرداني ده درصدش دکوپاژ است. 3- مشکلات براي فيلمسازي در ايران از ممالک پيشرفته بيشتر است. اما غلبه بر بعضي از اين مشکلات، بخشي از حرفه و حتي هنر کارگردان را تشکيل مي دهد. شخصاً فيلمسازي را که بتواند چند سال به دليل «مشکلات» فيلم نسازد درک نمي کنم. اين که طاقت بياورد و سر صحنه نرود و از درون لنز به بازيگرش نگاه نکند. هنرمند که دست خودش نيست. همه فيلم هايي که تعدادي از هم نسل هاي بيضايي «در هر شرايطي» ساخته اند، آثار خوب و قابل قبولي از کار درنيامده اند

. اما اينها فيلمسازهايي هستند که دائم فيلم ساخته اند و ارتباط شان را با مخاطب هايشان حفظ کرده اند. هنرمنداني که نتوانسته اند کنار بکشند. بيضايي هيچ وقت فيلم بزن و در رويي نساخته است، اما خيلي وقت ها اصلاً فيلم نساخته است.4- بهرام بيضايي کمي از برج عاج پايين بيايد بد نيست. مي گويند وقتي فيلم نمي ساخته، داشته فيلمنامه مي نوشته. درست. اما اين چه ربطي به کارگرداني دارد. ما که بيضايي را به تنبلي متهم نمي کنيم. مي گويم بعضي ابزارها را براي فيلم ساختن ندارد. همه اش که بحث کوتاه نيامدن و مبارزه کردن و مماشات نکردن نيست. اين چيزها گاهي وقت ها روي ديگر سکه غرور و تکلف است. اين که اين همه پروژه فيلمساز به مشکل برمي خورد، باعث مي شود به ماجرا شک کنيم. قرار نيست همه چيز آماده باشد، که اگر نشد پاي دولت و تهيه کننده زورگو و پول پرست را وسط بکشيم و بعد افسوس بخوريم چرا همه شرايط فراهم نيست تا استاد بيايد و فيلمش را بسازد. مثل فورد و لين و اسکورسيزي و فينچر، فيلمساز کم کار ما بايد بپذيرد که براي تهيه هر پروژه يي بايد آستين هايش را بالا بزند و با بعضي چيزها کنار بيايد. يک بار محمد قائد داستان بيل هيکاک را نقل کرده بود. ششلول بندي که در غرب بي قانون، زده بوده بيست، سي نفر را با تير ناکار کرده و گفته براي دفاع از خودش، ناچار به اين کار بوده، اما؛ «مردم مي گفتند در درستي اين حرف ترديد ندارند، اما چرا لازم است کسي اين همه از خود دفاع کند.» اين سوال را راستش بايد از خيلي از روشنفکرهايمان بپرسيم. 5- دوستم نيما حسني نسب، اين جمله را از آغاز يکي از فيلمنامه هاي بهرام بيضايي پيدا کرده؛ «در زمستان 54، هر کسي در هر مقام، در حد توانايي خود کوشيد اين فيلم ساخته نشود.» اووووه. از زمستان 1354 تا بهار امسالش. 6- اسم يکي از فيلمنامه هاي بهرام بيضايي که اتفاقاً ساختن آن هم به مشکل برخورد و نشد، بود؛ «اتفاق خودش نمي افتد.»

ايده هايي درباره زيبايي
تغيير چهره

محمد رضايي راد

چرا ما تغيير چهره مي دهيم؟ چه رمز و رازي در آرايش و پيرايش چهره است؟ آرايش چهره به عنوان عادي ترين عمل روزانه در ميان زنان، اما در عين حال آييني ترين رفتار روزانه مي تواند خوانده شود. واژه «آييني» را من در اينجا به دو معنا به کار مي برم؛ نخست به عنوان رفتاري که ريشه در مناسک بدوي دارد و سپس به معناي رفتاري که هر روز معمولاً بي کم وکاست انجام مي شود و مفهومي عميق در پس خود دارد که همانا تغيير چهره عادي و فرا بردن آن به مرتبه چهره آرماني است.اگر کسي بخواهد تاريخي براي تغيير چهره بنويسد، لامحاله مي بايست به معتقدات انسان ابتدايي بازگردد. منظور ما از انسان ابتدايي، انسان پيشاتاريخ و دوره ماقبل نوشتار است. دوراني که دلالت ايده ها و مفاهيم، نه از طريق نشانه هاي انتزاعي الفبا، بلکه از طريق نگاره هاي و نمادهاي تصويري بود. انسان ابتدايي چهره خود را مي آراست، اما اين آرايشي دلبخواهي و بي معنا نبود، زيرا نقوش و خطوط و رنگ ها دلالت مند بود و به همين دليل صورت و کالبد، چيزي جز يک متن نبود، متني که بر آن نگاره ها و نمادهاي کلام اسطوره يي نقش مي بست. الفباي زبان مقدس، از آنجا که حامل معاني امر قدسي است، في نفسه مقدس است. متني که بر آن احکام عالم قدسي نقش بسته باشد، خود به خود به يک تابوي غيرقابل لمس بدل مي شود. بدين ترتيب چهره رنگ آميزي شده انسان ابتدايي حامل امر قدسي بود. اين چهره تجلي امر ناديدني و ايزدي تلقي مي شد. آرايش چهره، کوشش انسان بود براي تعالي و خداگونگي. بنابراين چهره آرايش شده، چيزي نبود جز يک چهره آرماني که توسط آن انسان به ايزد شباهت مي يافت. در حيطه يي ديگر سيماچه ها و نقاب ها نيز همين کارکرد را داشتند. آرايش همچون نقابي بود که انسان بر چهره خويش مي کشيد، تا از انسان بودن فراتر رفته، به وجه آرماني خويش استعلا يابد.به نظر مي رسد که جوامع تاريخي يا مابعد نوشتار، با کشف الفبا اولين گام را در تحول مفهوم آرايش به عنوان امري دلالت گر برداشتند. رنگ آميزي چهره در جوامع نوشتاري ديگر کاربرد هيروگليفيک و دلالت گر ندارد. متن و الفبا جاي کالبد و نگاره ها را مي گيرد، به عوض بر چهره، چيز ديگري جايگزين آن زمان قدسي مي شود و آن پيدايي امر زيبا و تجلي آن در چهره است. اگر پيش از اين چهره رنگ آميزي شده محل تجلي امر قدسي بود، اکنون چهره آرايش شده مي بايست نمود «امر زيبا» دانسته شود. اين مفهوم تا به امروز هم در کارکرد آرايش وجود دارد. اگر پيش از اين چهره رنگ آميزي شده همچون يک متن مقدس بود، اکنون چهره آرايش شده، چيزي جز يک تابلوي نقاشي متحرک نبود. امروزه همچنان که طراحي لباس، در نظام مد مي تواند از وجه کاربردي خود جدا شود و به يک خلاقيت هنري و يک پرفورمنس بدل شود، آرايش چهره نيز قابليت تبديل به چيزي کاملاً غيرکاربردي و صرفاً نمايشي و تزييني را دارد. از اين رو مجالس ميهماني، خيابان ها، سالن هاي مد يا آرايشگاه ها مي توانند بدل به يک کارگاه مجسمه سازي يا گالري نقاشي شود، که در آن انسان به مثابه چيزي قابل ديدن و حظ بصر، و چيزي قابل عرضه يا به عبارتي به يک شيء هنري تبديل شود.در آن تاريخ فرضي، تاريخ نگار ما حتماً بايد فصل مهمي را به چگونگي تبديل آرايش به امري زنانه اختصاص دهد و به ما بگويد طبق چه سازوکار اجتماعي جامعه پدرتبار، بخش عمده يي از حقوق و امتيازات زن را از او ستانده بود، جز امتياز زيبا شدن را و چگونه او را به طور کامل به ابژه زيبايي بدل ساخت. ابژه حاصل تصورات و معناهايي است که بر آن تحميل مي شود. بدين ترتيب فرآيند ابژه شدگي در حيطه رابطه انسان برتر و انسان فروتر مي تواند به رابطه استثمارگرانه بدل شود. رابطه انسان برتر با ابژه زيبايي رابطه يي مبتني بر شيء شدن ابژه است. درست همچون رفتار کودک با عروسک خويش؛ شيئي که حامل معناي زيبايي، به بازي گرفتن و لذت بردن است.غدر اينجا ذکر يک توضيح به شدت ضروري است. اين نوشتار هيچ گونه همنوايي با صداي مسلطي که داراي قرائتي ايدئولوژيک از اصطلاحاتي همچون شيء شدگي، عروسک و مانکن است، ندارد. تفاوت اين نوشتار و آن قرائت در اين است که آن قرائت هيچ مقامي براي تفرد از طريق تشخص چهره قائل نيست و اين نوشتار، مرتبه يي معترض عليه همسان سازي و عدم فرديت براي زيبايي قائل است.فوجه دوم آييني بودن آرايش، رها از ريشه هاي اسطوره يي آن، به روزمرگي آن بازمي گردد. رفتاري که همچون هر آيين ديگري مي بايست بي کم و کاست صورت گيرد. چهره معمولي بدين ترتيب به مقام آرماني خويش استعلا مي يابد. اين مقام آرماني، متجلي شدن امر زيبا در چهره است. گويي زيبايي يک چهره بدون آرايش مفهومي بدون مصداق است. کسي که خود را آرايش مي کند، خود را به آن چيزي که بايد باشد (چيزي که اکنون نيست) تبديل مي کند. اين چيز آرماني، ديگر آن امر قدسي نقش بسته بر چهره انسان ابتدايي نيست، بلکه دگرديسي شده آن است. امر قدسي دست نيافتني بر چهره به امر زيباي دست يافتني و روزمره تبديل مي شود.

آبگيري سد کتاب

علي قلي پور؛ به عنوان مقدمه، بي مقدمه بايد گفت که شوخي نيست، جدي هم نيست، حالا اين شما و اين هم چيزي که نيست جز « چيستان».غرض و مرض از اين مقدمه که بي مقدمه در آغاز اين نوشته آمد، دعوت و تمنايي به غايت بي نمک است براي خوانده شدن عريضه يي که تا دقايقي ديگر به درياي چشمان شما لنگر خواهد انداخت -البته نه به اين شاعرانگي- چون به هر حال همه اين لفاظي هاي متظاهرانه که مي خوانيد فقط براي مهم جلوه دادن حرف ساده يي است که اگر به سادگي از همان آغاز طرح يا گفته مي شد، هيچ وقعي نصيب خود نمي کرد و چه بسا که حرف «عين» را هم از ميان وقع ما مي پراند و آن وقت چه بد مي شد اگر وقع، وق مي شد. اما حالا خودماني تر بايد نوشت که چيستان همان «صورت مساله» است که ما براي نجات آن از خطر پاک شدن، به ناچار شبيه به چيستان گريمش کرديم که تا حالا در پس الفاظ پنهان بماند و جان سالم به در برد. به حتم مي دانيد که آب آمده و کتاب هاي نمايشگاه را برده. خشم طبيعت کتاب ها به آب داده و پس چه بهتر که بعضي ها نان و آب را چسبيده و کتاب را به باد داده. نمونه بهتر هم هست که در آن، آب و نان و کتاب هر سه بر باد داده. حالا هم نهاد مسوول را خواب برده و در کنار کتاب هاي به باد داده، چند دسته گل هم به آب داده که فقط يکي از آنها هزينه هفت و نيم ميليارد توماني براي برگزاري و ساماندهي نمايشگاه کتاب امسال است که از اين رقم ساده زيستانه، شش ميليارد صرف فشن، و يا به عبارتي پارتيشن نمايشگاه شده که اگر نمايشگاه در محل پيشين خود برگزار مي شد اين رقم براي طرح هاي عملياتي و دست کم براي سفرهاي استاني يا براي انرژي هسته يي هزينه مي شد، خلاصه از شواهد امر پيداست که ابر و مه و خورشيد و غيره و ذلک در کارند تا تو ناني به کف آري و چنان به غفلت بخوري که نه بداني از کجا خوردي و نه بداني از کجا آوردي. حالا تا اصل مطلب بر آب نرفته بگوييم که چيستان همين صورت مساله است. شما مي توانيد پاسخ خود به اين چيستان را در اسرع وقت به اولين صندوق پستي سر راه اندازيد و منتظر پاسخ اداره پست و تلگراف و تلفن (سابق) بمانيد. چون وزير فرهنگ و ارشاد در روز آبگيري سد کتاب نمايشگاه، در جاي ديگري طي سخناني با اشاره به نشاط روزافزون جوانان در دولت نهم، و يکدست بودن بي سابقه آن، وعده داد که دولت نهم در سه سال آينده مشکل مسکن در کشور را کاملاً حل خواهد کرد. (اعتماد ملي، 9/2/86) پس پاسخ چيستان يا نزد اداره پست و تلگراف و تلفن(سابق) است، يا نزد وزارت مسکن و شهرسازي،

مارادونا

سروش صحت؛ توي تاکسي بوديم که اس ام اس رسيد. دوستم نگران کارت سوختش بود که هنوز نرسيده بود و من داشتم مي پرسيدم اگر کارت سوخت اصلاً نرسد بايد چه کار کرد که اس ام اس رسيد و من سرسري نگاهش کردم، «مارادونا (که اين همه دوستش داشتيم) مرد.» چي؟ مارادونا مرد؟ يک بار ديگر اس ام اس را خواندم، متن هماني بود که بود، دوباره خواني هم هيچ تغييري در آن به وجود نياورده بود و مارادونايي که اين همه دوستش داشتيم، هم چنان مرده بود. راننده داشت به دوستم توضيح مي داد که بايد بفهمد کارت سوختش به کدام باجه پستي رفته است تا براي گرفتنش به آن باجه برود. به دوستم گفتم «مارادونا مرد.» دوستم مکثي کرد و نگاهم کرد که ببيند شوخي مي کنم يا جدي مي گويم و گفت «دروغ نگو.» گفتم «الان اس ام اس دادند.» گفت «شايد الکيه.» چيزي نگفتم. گفت «اîه، تو همه فوتباليست ها من مارادونا رو بيشتر از همه دوست داشتم، اون وقت همون بايد بميره.» راننده پرسيد «کي مرده؟» دوستم گفت «مارادونا.» راننده گفت «دروغه.» زني که کنار دوستم نشسته بود، گفت «چرا دروغه؟ مگه نمي شه مارادونا بميره.» دلم گرفته بود. فکر نمي کردم از مردن مارادونا اين قدر ناراحت بشوم. مرد ميانسالي که روي صندلي جلو نشسته بود، گفت «آدم باورش نمي شه، واقعاً اسطوره فوتبال بود، يادتونه چه گلي به انگليس زد؟ ارزش اون گل از جزاير فالکلند هم بيشتر بود.» راننده گفت «اون گلي که از دم دروازه خودشون شش نفر رو دريبل کرد تا دم اون يکي دروازه، بعد زد تو گل رو چي مي گين؟» زن گفت «يک گل عين همين گل مارادونا رو دو هفته قبل مسي زد.» راننده گفت «ولي هيچ کس مارادونا نمي شه. خدا بيامرزدش.» دلم مي خواست من هم جمله يي ستايش آميز درباره مارادونا بگويم، مثلاً «ديه گو، تو هيچ وقت نمي ميري» يا «مارادونا، مستطيل سبز هرگز تو را فراموش نخواهد کرد». ولي اين جمله ها آن چيزي نبود که دلم را خنک کند و حالم واقعاً بد بود، احساس مي کردم يکي از دوستانم مرده است. يک اس ام اس ديگر رسيد «آقا ببخشيد، رفيقمون زنده است.» بلند گفتم «ببخشيد مارادونا زنده است.» راننده در آينه نگاهي کرد و گفت «مي دونستم، اينا اين جوري نمي ميرن.» و ديگر هيچ کس چيزي نگفت، نه از مارادونا، نه از کارت سوخت و نه از هيچ چيز ديگر. از زنده بودن مارادونا خوشحال شدم، اما نه آن قدر که از مردنش ناراحت شده بودم. از تاکسي که پياده شديم دوستم گفت «حيف شد.» پرسيدم «چرا؟» گفت «دفعه بعد وقتي بميره ديگه اين قدر ناراحت نمي شيم.»

عناوين اين صفحه
تجربيات پراکنده
اتفاق خودش نمي افتد
تغيير چهره
آبگيري سد کتاب
مارادونا

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام