پنج شنبه، 13 ارديبهشت 1386 - شماره 1383
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ويژه نمايشگاه كتاب
به بهانه انتشار کتاب دموکراتيک شدن فرهنگ
آسيب شناسي فرهنگي دموکراسي

حسين کهنه چي

شايد به نظر، بيشتر سخني رمانتيک بيايد اگر بگوييم در حق کارل مانهايم (1947- 1893) در ايران اجحاف شده است. اما در گير و دار مطالعه انديشه هاي او، چنان شيفته نکته سنجي و ناب انديشي وي شدم که عطشي از شناخت اين انديشمند آلماني زبان هنوز در من موج مي زند. به هر حال، چه او را در فضاي فکري جامعه مان بشناسيم و چه نشناسيم، او باز يکي از موثرترين شخصيت هاي جامعه شناسي معاصر به شمار خواهد رفت و البته يکي از دو غول جامعه شناسي معرفت، گاهي او را از ماکس شئلر - پيشکسوت وي در جامعه شناسي معرفت - مهم تر نيز مي شمارند. با اين همه حدود 30سال پيش اثر سترگش با نام «ايد ئولوژي و اتوپيا» توسط انتشارات دانشگاه تهران و با ترجمه فريبرز مجيدي به دست ايرانيان رسيد و بعدها انتشارات سمت آن را به دست بازخواني سپرد و در سال 80 تجديد چاپ کرد. اما در سال 84 بود که مترجمي دست به برگردان بخشي از «جستارهايي درباره جامعه شناسي فرهنگ» زد. پرويز اجلالي ترجمه بخش سوم «دموکراتيک شدن فرهنگ» مانهايم را به نشر ني داد و اين کتاب کوچک اما پر محتوا، پارسال به بازار کتاب ورود يافت. در فضاي عمومي جامعه ما خبر چنداني از مانهايم نبود، مگر سخنراني يي که اخيراً يک نهاد غيردولتي درباره انديشه هايش برگزار کرد. پيشتر نيز نگارنده طي يادداشتي به غايت مجمل، به طرح ديدگاه هاي او در باب اليناسيون پرداخت. در اينجا ضمن اشاره يي کلي به انديشه هاي مانهايم، گزارش کوتاهي از ديدگاه هاي تامل برانگيز وي درباره دموکراسي ارائه خواهم داد و تفصيل آن را به مجالي ديگر موکول خواهم کرد.

کارل مانهايم همان طور که گفته شد، به همراه ماکس شئلر يکي از دو شخصيت برجسته جامعه شناسي معرفت (Sociology of Knowledge) به شمار مي رود. پرسش بنيادين جامعه شناسي معرفت حول محور تبيين اجتماعي معرفت شکل مي گيرد و در پي پاسخ به اين است که شناخت، معرفت و فکر، تحت تاثير کدامين پارامترهاي جامعه شناختي، فرهنگي، سياسي، اقتصادي، تکنيکي، ايد ئولوژيک و حتي محيطي شکل مي گيرد، رشد مي کند و متوقف مي شود. مانهايم نيز يکي از کساني است که پرسش هايي از اين قبيل را به دنبال پاسخ بود. رويکرد او به رغم آنکه در جاهاي زيادي از سنت کانتي پيروي مي کند و حتي گاه به ديدگاه هاي جان لاک نيز پهلو مي زند، روي هم رفته، رويکردي راديکال و چپ است. به طور خلاصه، مانهايم معتقد است وقتي مي خواهيم رابطه

فرد را با جامعه بررسي کنيم، با دو مساله روبه رو مي شويم. نخستين

مساله اين است که فرد با وضعيت هايي از پيش ساخته شده

(Readymade Situations) مواجه مي شود؛ بدين معني که وضعيت هايي از قبيل جنسيت، خانواده، نظام سياسي، شهر، مليت، لايه هاي ارتباطي، سطوح اعتقادي و مذهبي، وضعيت آموزشي و بسياري از وضعيت هاي ديگرش را خود انتخاب نکرده و صرفاً با آنها روبه رو مي شود. دومين مساله گامي فراپيش مي نهد و فرد را با الگوهاي از پيش ساخته شده (Readymade Patterns) مواجه مي سازد. يعني واکنش هايي هم که فرد به وضعيت هاي يادشده نشان مي دهد، به نوعي از پيش ساخته شده اند. مگر جز اين است که واکنش هاي ما ناشي از گفت و گوهاي دوستانه، کتاب هايي که خوانده ايم، فيلم هايي که ديده ايم، آموزش رسمي، خانواده و اموري از اين قبيل است؟ واکنش هاي بشر به وضعيت هاي گوناگون خويش، توسط همين الگوها بازتوليد و تکرار مي شوند. به ديگر سخن، الگوهاي عکس العمل توسط فرد «خلق» نمي شوند، بلکه به کار گرفته مي شوند. راه حل هاي ما براي اين وضعيت ها، راه حل هايي است که به ما گفته يا منتقل شده است.

يکي از نظريه هاي مانهايم، پرسپکتيويسم (Perspectivism) است. ترجمه آن به «منظرگرايي» چندان سودمند نخواهد بود، زيرا به هر حال، مفهومي است مستلزم توضيح؛ و بالاجمال از اين قرار است که ما يک شيء يا پديده يا واقعيت را از منظرهاي گوناگون به نظاره مي نشينيم و از هر سوي هم که بنگريم، آنچه مي بينيم به هر حال، بخشي از همان شيء و پديده و واقعيت است. افراد بر جايگاه خويش ايستاده و جهان را تماشا مي کنند؛ يکي از منظر سياست، ديگري از منظر اخلاق، آن يکي از دريچه علم، وين دگر از روزن عرفان؛ گرايش ها، سواد، ايده آل ها، شخصيت و بسياري از تفاوت هاي فردي و اجتماعي ما باعث مي شود که هيچ کس، هيچ چيز را دقيقاً همانگونه که ديگري مي بيند، مشاهده نکند و تنها با نگاه خود واقعيت را به تماشا بنشيند. از همين روست که مانهايم در توضيح اين ديدگاه خويش، مثال هايي مي زند و يک گونه شناسي منظري به دست مي دهد. از جمله گونه هايي که مثال مي زند، منظر قرون وسطايي، منظر قرون جديد، منظر قرن بيستمي، پرسپکتيو شرقي، غربي، سکولار، ديني و از اين قبيل بسيار است. پس مي توان نتيجه گرفت که معرفت يا دانش ما پرسپکتيوال (Perspectival) است و در کتاب ايد ئولوژي و اتوپيا به نمونه هايي از مولفه هاي پرسپکتيوي اشاره مي کند. براي مثال حتي درباره آزادي که مفهومي فراشمول است، در قرون جديد و قرن بيستم و حتي مثلاً در فرانسه و انگلستان نگاه هاي گوناگوني مطرح شده است. آزادي، همان آزادي است، اما در پرسپکتيوهاي خاص، برداشت ها و معاني متفاوتي به دست مي دهد. پرسپکتيو حتي در مقوله هاي کالبدي مانند معماري هم وجود دارد، مثلاً يک معمار با ديدن يک کليسا مي تواند بگويد که فلان بنا متعلق به دوره گوتيک است؛ به همان ميزان يک فيلسوف سياسي وقتي به يک ساختار سياسي مي نگرد مي تواند پرسپکتيو آن را دريابد و همه اينها تحت تاثير پارامترهاي اجتماعي، فرهنگي، سياسي، نظامي و اقتصادي شکل مي گيرد.

نظريه مانهايم درباره همين نگاه پرسپکتيوال، پهلو مي زد به نسبيت گرايي (Relativism) و طبعاً مشکلاتي ايجاد مي کرد. به محض آنکه نسبيت را پذيرفتيم، ديگر معياري براي صدق و کذب نداريم. هرکسي از ظن خود تحليل مي کند و حرف مي زند و تنها منافع پرسپکتيوال خويش را مورد توجه قرار مي دهد. مانهايم براي رهايي از اين مخمصه تلاش کرد اما راه گريزي نيافت. هرچند که او مفهوم تصنعي «ارتباط گرايي» (Relationism) را به قامت انديشه خويش پوشانيد، اما به واقع همين شبکه هاي ارتباطي نيز، همان نسبيت گرايي بود با اندک تفاوتي در لفظ ماجرا. شايد با اندکي تسامح، بتوانيم مفهوم پارادايم را با مفهوم پرسپکتيو مانهايم مترادف بدانيم.

در کتاب «دموکراتيک شدن فرهنگ» که از ترجمه نسبتاً رواني نيز برخوردار است، به ديدگاه هاي دلپذير مانهايم درباره فرهنگ و دموکراسي بر مي خوريم. شايد بشود نام آن را آسيب شناسي فرهنگي دموکراسي گذاشت. او در اينجا به مشکلاتي که در دموکراسي ها ايجاد مي شوند مي پردازد و گرايش به دموکراسي را به مثابه يک پديده عمومي فرهنگي مورد مطالعه قرار مي دهد. او دموکراسي را «سرنوشت مقدر و بازگشت ناپذير همه ما انسان ها» و کاوش در باب قابليت ها و الزامات آن را وظيفه مبرم همه متفکران سياسي مي داند. به زعم وي، تنها از اين طريق است که مي توان بر روند مردم سالاري گرايي به نحوي مطلوب تأثير گذاشت. مانهايم اين مطالب را در دهه 1930 به رشته تحرير مي کشد؛ يعني در سال هايي که در اروپا فاشيسم، نازيسم و فرانکليسم رو به رشد بود، در روسيه شوروي روايت استالينيستي از سوسياليسم غلبه کرده بود و در خاورميانه نيز مدرنيزاسيون همراه با ديکتاتوري در ترکيه و ايران تثبيت شده بود و در ساير نقاط دنيا نيز انديشه هاي بي اعتنا و کم اعتنا به دموکراسي پرطرفدار مي نمود. پيش فرض مانهايم اين است که واقعيت سياسي، در ذات خود کمتر دموکراتيک مي شود (و اين البته با ديدگاه او در نقد ذات گرايي در تناقض است). از اين رو معتقد است که در روزگار کنوني، ديکتاتوري ها اتفاقاً در نظام هاي دموکراتيک رشد مي کنند. سياليتً قابل توجهي که دموکراسي به حيات سياسي مي بخشد، پيدايش ديکتاتوري ها را امکان پذير مي سازد. به ديگرسخن، «ديکتاتوري تنها يکي از راه هايي است که جامعه دموکراتيک ممکن است براي حل مشکلات خود در پيش بگيرد». مانهايم ديکتاتوري پرولتاريا را در واقع پيامد خنثي سازيً دموکراسي سياسي مي داند. بخشي از ديدگاه هاي او حتي از حيث آزمون، در ايران نيز قابل مشاهده و مطالعه است. به ميزاني که دموکراسي سياسي گسترده تر مي شود، گروه هاي جديدي نيز به عرصه عمومي و سياسي پاي مي گذارند. فعاليت ناشيانه آنها - که تا حدي نيز طبيعي است، زيرا آموزش و تمرين سياسي نديده اند - مي تواند به شرايط بحراني و انسداد سياسي بينجامد. در حقيقت دموکراسي توده وار، صرفاً نام دموکراسي را يدک مي کشد و در واقع از همان ذهنيت هاي پيش دموکراتيک پيروي مي کند. در چنين شرايطي، ساز و کارهاي تصميم گيري سياسي کاملاً فلج مي شود و مدار فرآيند سياسي کوتاه شده و جامعه به دوران ديکتاتوري قدم مي نهد. اين خطر، جوامعي را تهديد مي کند که در آنها دموکراسي سياسي، «دفعتاً» سر بر مي آورد. شايد بتوان الگوي مانهايم را در مورد نمونه جامعه خودمان بهتر تبيين کرد؛ چنين تحليلي از آنجا که چندان بعيد و دور از ذهن نخواهد بود، به عهده شما است. مانهايم مي گويد در مراحل اوليه دموکراسي، فرآيند تصميم گيري سياسي در اختيار گروه هاي نخبه يي است که کم و بيش متجانس اند. در اين مراحل اوليه، مشارکت هنوز همگاني نشده و توده ها نمي توانند بر سياست هاي حکومت تاثير بگذارند. پس آنهايي که عملاً قدرت را در دست دارند، مي دانند که چه کارهايي واقعاً عملي است و معمولاً سراغ طرح هاي آرمان خواهانه نمي روند. در اينجا نقد مانهايم به حاکميت توده - که تفسيري غلط از دموکراسي، بالاخص در نزد برخي نحله هاي چپ گرا است- کاملاً واضح مي نمايد. باري، به محض آنکه مشارکت جنبه يي همگاني و توده يي يافت، گروه هايي که تجربه يي از کار سياسي ندارند، به يک باره وارد فضاي رقابت براي قدرت مي شوند و ناگاه وظايف سياسي برعهده مي گيرند. حاصل کار به زعم مانهايم، وضعيتي تضادآميز است. اين گروه بي تجربه تازه وارد، بدون توجه به امکانات و واقعيات، طرح پاره يي آرمان ها و برنامه ها را وسيله محبوبيت سياسي خويش قرار مي دهند و وعده هايي عوام گرايانه به مردم مي دهند. از آن سو، گروه نخبگان به رغم آنکه موانع کار را مي دانند و بر امتناع برنامه هاي مطرح شده وقوف دارند، نمي توانند دم برآورند، زيرا «دشمن مردم» - به قول ايبسن- نام مي گيرند. از سوي ديگر، مجبورند با مردمي که اولين تماس هاي خود را با امر سياسي و سياست به طور کلي تجربه مي کنند، به همکاري بپردازند. اينجاست که مانهايم، دموکراتيک شدن را از بين رفتن تجانس ميان نخبگان حاکم مي داند. براي همين است که گاه، معتقدان به دموکراسي با مشاهده نتايج آن، نوميد مي شوند. زيرا با تعجب درمي يابند که در يک دموکراسي سياسي، ممکن است اکثريت طرفدار ديدگاه ها و آرمان هاي ترقي خواهانه نباشند. نتيجه آنکه دموکراسي لزوماً به حاکميت خرد نخواهد انجاميد. دموکراسي به همان ميزان مي تواند اسباب فشار نيز قرار گيرد. گاه در بطن و بستر همين دموکراسي، نيروهايي ضددموکراتيک به قدرت مي رسند و همه اينها، نگراني هايي است که مانهايم در باب دموکراسي هاي سياسي در برخي جوامع از آنها ياد مي کند.

چه بسا بايد بپذيريم که حتي در جامعه امروز ما نيز دموکراسي ديگر يک آرمان جذاب نيست؛ واقعيتي است پيشاروي ما که هم نيش دارد و هم نوش. به قول مانهايم؛ «نگرش درست به دموکراسي نگرشي نيست که آن را با همه خيال هاي دور و درازي که روياهاي ما مي توانند تجسم کنند يکسان مي شمارد، بلکه نگرشي است تدريجي و صبور که بر همه نواقص ممکن دموکراسي آگاه است و وجود نقص را پيش شرط لازم براي تصحيح و رفع آن به شمار مي آورد.»

مانهايم و معرفت شناسي دموکراسي

حسين فراستخواه

کارل مانهايم در کتاب «ايد ئولوژي و اتوپيا»، معيار ويژه يي براي تفکيک انديشه ها به دست مي دهد؛ از منظر او که بنگريم، فارغ از اينکه فلان انديشه، چپ يا راست باشد، بايد ببينيم که آيا اتوپيايي است يا ايد ئولوژيک. اما چنين رويکردي چه سودي براي ما دارد؟ وي در کتاب يادشده، انديشه هاي سياسي را تابعي از متغيرات و تحولات تاريخي، اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي مي داند. به زعم او، کليد فهم دگرگوني در انديشه ها را بايد در لابه لاي دگرگوني هاي اجتماعي و طبقاتي جست و کاويد. وقتي از اين حيث، نقد او را درباب دموکراسي مي بينيم، بهتر مي توانيم به منظور و مقصودش پي ببريم. مانهايم به هر حال به عنوان يک انديشمند چپ شناخته شده است، اما در کنه انديشه هايش، گاه به گزاره هايي برخورد مي کنيم که حاکي از باور عميق مانهايم به انديشه آزادي است و کاملاً در نقطه مقابل با انديشه هاي توده گرا و جماعت محور قرار مي گيرد. مانهايم منتقد سرسخت نخبه گرايي و به همان اندازه، مقابله کننده خستگي ناپذير با توده گرايي و عوام سالاري است. براي همين گمان مي کنم دليلي نداشته باشد که بر مسلک ايد ئولوژيک او تاکيد ورزيم، زيرا او کوشيده حتي الامکان فارغ از دغدغه ها و استانداردهاي ايد ئولوژيک، به نقد و انديشه ورزي بپردازد. اساساً تاکيد شايان توجه او به مقوله فرهنگ و بررسي هاي مشفقانه يي که درباره «دموکراسي» يا «شناخت» دارد، او را فراتر از ساخت هاي ايد ئولوژيک قرار مي دهد. نقد مانهايم به دموکراسي در حقيقت، نقدي است به «دموکراتيسم» و در کمال نهايي، «دموکراتيک شدن کل فرهنگ» را مي جويد. گرايش به دموکراسي، به ويژه در جوامعي که هنوز از ذهنيت هاي پيش دموکراتيک پيروي مي کنند، همواره مخاطراتي از قبيل افتادن به ورطه توتاليتاريسم، ديکتاتوري و عوام گرايي را به دوش مي کشد. راه حل احتمالي مانهايم، شروع به دموکراتيک شدن در ساحتي خارج از سياست است و او امکان يا امتناع اين مساله را نيز به چالش مي کشد. مطالعه انديشه هاي او به خصوص در حوزه فلسفه سياسي و دموکراسي از اين حيث براي جامعه امروز ايران سودمند است که او همان «مخاطرات» و آفات احتمالي دموکراسي هاي سياسي مبتني بر توده گرايي را برمي شمارد و به دنبال راهي براي حذر جستن از اين آسيب ها است. هرچند مانهايم منتقد نخبه گرايي افراطي از نوع افلاطوني آن است، اما ميزاني از آن را به هر حال ضروري مي داند زيرا به عقيده او، شکل گيري واقعي سياست ها در دست نخبگان است. بنابراين در سياست و همين طور در فرهنگ به طور کلي، منظور از دموکراسي مخالفت با وجود نخبگان نيست، بلکه پذيرش يک اصل در «نخبه سازي»

(Elite Formation) است. در واقع، دموکراسي شيوه خاص خود را براي گزينش و نظارت بر نخبگان دارد. آنگاه مانهايم به اصولي اشاره مي کند که بايد در يک جامعه واقعي جست وجويشان کرد و تحقق اين اصول تا حدي مي تواند معيار دموکراتيک بودن آن جامعه باشد. نخستين اصل، پذيرفتن برابري هستي شناسانه همه انسان ها است. در انديشه پيش دموکراتيک، اقتدار اجتماعي به انديشه برتري هستي شناختي صاحب اقتدار گره خورده است. برخي امور ذاتي است. مثلاً سياست ورزي ذاتاً متعلق به فلان گروه يا طبقه يا نژاد است. اما ذهن دموکراتيک حالتي است که احساس مي کند «همه چيز مي تواند فرق کند». ذهن نوع دموکراتيک متمايل به اين است که پديده را به عنوان «احتمال» تبيين کند و نه «ذات». اين نوع نگرش را بعدها به صورت بارزي در روش علمي پوپر ملاحظه مي کنيم. البته چندان بعيد هم نيست، زيرا مانهايم متعلق به سنت مجار و نزديک به حلقه وين است. اگر ريشه مخالفت با ذات گرايي را در کلاسيک ها جست وجو کنيم، به وضوح درمي يابيم که مانهايم با روايت روسو که کمال خواهي را در ذات همه انسان ها مي بيند و از اين رو آنان را برابر مي پندارد، چندان همدل نيست، بلکه بيشتر با روايت لاک همراه مي شود که مطابق آن برابري همه انسان ها متکي بر اين واقعيت است که انسان ها اساساً هيچ خصلت ذاتي ندارند. بر همين اساس، در نگاه معرفت شناختي نيز از نظر مانهايم ذهن دموکراتيک معتقد است که حقيقت براي همگان دست يافتني است و اين قابليت را دارد که از شفافيتي بلورين برخوردار باشد. باور به وجود برخي چيزهاي نفهميدني ستايش آميز که تنها برخي را به باطن آنها راه است، از ذهنيتي پيش دموکراتيک پيروي مي کند. در اينجا هم مانهايم با کانت هم آواز مي شود و در نگاه او کانت از معيارهاي مردم سالارانه در معرفت شناسي بهره برده است. وقتي کانت از دو ويژگي «ضرورت» و «اعتبار جهاني» به عنوان ويژگي هاي اساسي داوري علمي نام مي برد، در واقع معتقد است که هيچ چيز را نمي توان حقيقي به شمار آورد مگر اينکه همه اذهان انساني آن را بفهمند. اما در ذهن اقتدارگرا و اشرافي همواره اين پيش فرض وجود دارد که فقط اذهان خارق العاده و افراد درخشان مي توانند به حقايق دست پيدا کنند. اساساً مفهوم «حقيقت آشکار شده» با دموکراسي ناسازگار است. ذهن مردم سالار، همه انواع دانش هايي را که حصول آنها مختص افراد معيني است که ابواب معرفت از طريق مجاري خاصي تنها براي آنان گشوده و مفتوح است، رد مي کند. ذهنيت دموکراتيک، حقيقت را چيزي مي داند که همگان مي توانند در تجارب عادي زندگي به دست آورند و مي توان هربار با تکرار مراحل مختلفي از فعاليت هاي عملي آن را دوباره اثبات کرد. دومين اصل بنيادين دموکراسي مي کوشد تا «استقلال حياتي» يا فرديت زنده انسان ها به عنوان واحد اجتماعي خود را در عرصه فرهنگي نشان دهد. مانهايم به نيکي، نخستين تجلي گاه کامل و خودآگاه دموکراسي را در معرفت شناسي مي جويد. پيشتر ديديم که چگونه با بهره جستن از معيارهاي کانتي تعريف معرفت اصيل يعني «ضرورت» و «اعتبار جهاني»، بر برابري هستي شناختي انسان ها تاکيد کرد. در اصل دوم نيز، باز سراغ کانت مي رود؛ يعني سراغ ديدگاهي که در حقيقت برداشت کانت از ايده آليسم معرفت شناسانه است و جوهر آن تصديق «خلاقيت» و «بداهت» اصيل «موضوع مطالعه معرفت شناسي» و «فرآيند شناخت» است و اين همان بيان فلسفي دومين اصل بنيادين دموکراسي است. در فرهنگ هاي پيش دموکراتيک، مردم عادي حق ندارند چنين بينديشند که مي توانند با کسب دانش و استفاده طبيعي از استعدادهاي خود، اعتقادات سنتي را نقد کنند. حتي رهبران کاريزماتيک نيز، حقايق نوين را تحت نام خودشان مطرح نمي کردند، بلکه مدعي مي شدند که آورنده پيام هاي خداوند هستند يا اينکه خواستار بازگشت به سنت هاي قديمي مقدسي مي شدند که به نظر آنها توسط نسل هاي منحرف بعدي مورد غفلت و بي احترامي قرار گرفته بود.

اما زماني جامعه دگرگون شده و به سوي دموکراتيک شدن گام بر مي دارد که افراد بيشتري گرايش پيدا کنند به اينکه واقعيت را بر اساس ديدگاه فردي خودشان تفسير کنند. مانهايم در مقاله يي با عنوان تحليل ساختاري معرفت شناسي نيز به تشريح اين ديدگاه خود مي پردازد. به هر رو، شناخت يکي از فعاليت هاي اساسي بود که کانت به تعريف آن همت گمارد و انسان از طريق آن، تصويري کاملاً تازه از خويش به دست مي آورد. مانهايم در اينجا از مفهوم کانتي «قانون طبيعي» که از اصل ايده آليستي نقش خلاق آگاهي مشتق مي شد، ياد کرده و آن را معادل شگفت انگيزي براي اصل دموکراتيک «قانون اجتماعي» مي داند. در دستگاه کانتي، ويژگي قانونمند فرآيندهاي طبيعي با اين واقعيت که قانون بنيادي همه اين فرآيندها همان «خرد» است، تضمين مي شد. آنگاه که «فاعل شناسايي» در طبيعت نظم و قاعده کشف مي کرد، صرفاً با قوانيني رو در رو مي شد که در «خرد» خودش ريشه داشت. در مقام مقايسه، شهروند دموکراتيک نيز در جامعه فقط با قوانيني سر و کار دارد که خودش وضع کرده است. در هر دو حالت، قانون وجود داشت و اعمال مي شد، زيرا توسط همان آگاهي يي که قرار بود از آن متابعت کند، مدون شده بود و مرجعي بيروني آن را تحميل نکرده بود. البته در فلسفه کانت نيز، آگاهي همچون منبع قانون، آگاهي تجربي همه (پوزيتيويستي) و تک تک افراد نيست، بلکه بيشتر نوعي آگاهي کلي است که در هر فرد به صورت قوه خلاق شناسنده حاضر است. اين مفهوم آگاهي کلي، متضمن برابري هستي شناسانه همه انسان ها و نمادي از «انسان بودن» يکساني است که به همه انسان ها ويژگي هاي انساني بخشيده است و مبين اصل «غايي بودن انسان براي خويش» است که در فلسفه کانت جايگاه ويژه يي دارد و در انديشه آزادي و نتايج سياسي آن از قبيل اعلاميه جهاني حقوق بشر نيز متجلي شده است. به اعتقاد مانهايم، فاصله ميان آگاهي کلي کانتي و ويژگي هاي يک جامعه مدرن دموکراتيک، يک گام بيشتر نيست و آن هم ايمان به فضيلت شفابخش «گفت وگوي آزاد» است. گرايش به گفت و گو نشان دهنده اين است که مردم به وجود يک «خرد عام» در ذهن همه افراد باور دارند و وقتي اذهان با يکديگر برخورد مي کنند، ضرورتاً يک نتيجه معقول و خردمندانه پديدار خواهد شد. اين در حالي است که در اعصار پيش دموکراتيک، گفت وگو فايده يي در بر نداشت و تنها در يک محيط شهري نمونه وار (يونان) توسط سقراط و سوفسطاييان يافت شد. حال آنکه پيشتر، راه حصول به حقيقت يا ايمان بود يا روشنگري و افراد انساني، مصرف کنندگان و پيروان اعتقاد يا انديشه بودند.

باري، تمام اينها نمونه هايي خلاصه وار از رويکرد معرفت شناسانه به دموکراسي در ديدگاه مانهايم بود. او ديدگاه هاي بديعي نيز در خصوص نخبگان و روشنفکران دارد که ورود بدان مستلزم مجالي ديگر است، ولي به طور خلاصه مي توان گفت که مانهايم از اين سو نيز راه نقد در پيش مي گيرد. او اين پرسش را مطرح مي کند که آيا اساساً سخن گفتن از نخبگان در يک جامعه دموکراتيک تناقض به شمار نمي آيد؟ به ديگر سخن، آيا با تفکيک ميان نخبه و توده، فرآيند دموکراتيک شدن در کل باطل نمي شود؟ مانهايم نمي تواند انکار کند که گرايشي به سوي يکسان سازي و حذف قشر هاي نخبه در ذات دموکراسي نهفته است. اما در پاسخ به اين مساله برآن است که يک رابطه بهينه دموکراتيک ميان نخبگان و توده ها وجود دارد که هرگز کاملاً از بين نمي رود. اين نقطه بهينه، الزاماً همان بيشينه نيست. يعني نبايد با نگرش حداکثري اين مساله را بررسي کرد. هرچند مي توان اين احتمال را داد که دموکراسي يک گرايش ضدنخبه داشته باشد، اما لزومي ندارد اين موضع تا حد آرمان گرايانه از ميان بردن تفاوت ميان رهبران و پيروان پيش برود. در واقع فرض مانهايم اين است که مشخصه دموکراسي، نبود قشر نخبه نيست، بلکه شيوه جديد انتخاب نخبگان و تفسير جديد نخبه از خودش است. آنچه بيش از همه در جريان دموکراتيک شدن دگرگون مي شود، فاصله ميان نخبگان و مردم عادي است. مانهايم به نکته يي دقيق در اينجا اشاره مي کند؛ اينکه دموکراتيک شدن فرهنگ، تبديل به فرآيند کاهش فاصله ميان نخبه و توده مي شود نه فرآيند گسترش برابري مبتذل. اين اتفاق در قرن بيستم به ويژه در بïعد سياسي در کشورهاي در حال توسعه رخ نموده است. نخبگان سنتي قدرت خود را از دست داده اند و نخبگان دموکراتيک هم نتوانسته اند رهبري طبقات متوسط و پايين را جلب کنند و توده هاي برانگيخته شده، نوعي پوپوليسم برقرار کرده اند که معمولاً با خشونت و فساد، هرج و مرج يا ديکتاتوري توأم بوده است.

به هر حال هرچند مانهايم به واسطه آنکه خود را در قفسي از ايد ئولوژي - چه مارکسيستي و چه ليبرالي - حبس نکرده و اين باعث مهجور ماندن او شده است، اما به نظر مي رسد حداقل از اين پس بايد او را مخصوصاً در جامعه ايران، جدي تر گرفت؛ باشد که مترجمان ايراني، سراغي از کتاب هاي او بگيرند،

نگاهي به دو گانگي واقعيت/ ارزش
اميرحسين خورشيدفر

هيلاري پاتنم يکي از فيلسوفان برجسته امريکايي قرن بيستم است که به حوزه هاي فکري متنوعي چون فلسفه ذهن، کارکردگرايي، فلسفه زبان و فلسفه رياضيات پرداخته است. با اين حال تا پيش از انتشار کتاب دوگانگي واقعيت / ارزش علاقه اش به اقتصاد آشکار نشده بود. هيلاري پاتنم دوست 50 ساله يي به نام ويوين ولش اقتصاددان و فيلسوف اخلاق دارد و شايد از اين رو است که در دهه هشتم زندگي خود تصميم گرفت استعداد خيره کننده فلسفي اش را بر روي حوزه اقتصاد رفاه متمرکز کند. در کتاب دوگانگي ارزش و واقعيت بي آن که اشاره مستقيمي به فيلسوف پساساختارگرا ديده شده باشد پاتنم از دستاورد فکري او در پديدار کردن نظام هاي دو قطبي استفاده مي کند. در اين کتاب بحث بر سر نظام نمادين پذيرفته شده يي است که عملاً با کتمان پديده هاي ديگر شکل گرفته است.

پاتنم مي نويسد گزاره ها به دو گروه واقعي و ارزشي تقسيم مي شوند. اين تقسيم بندي بر اين مبنا است که معيار داوري گزار ه هاي ارزشي ذهني و گزاره هاي واقعي عيني است. داوري هاي ارزشي قابل صدق و توجيه عيني نيستند. پاتنم مي کوشد ريشه هاي اين تقسيم بندي افراطي را بيابد. او دوگانگي احکام (ترکيبي و تحليلي) در انديشه کانت را به عنوان يک سرآغاز و بستر دوگانگي واقعيت و ارزش طرح مي کند. اين تمايز ظاهراً بي ضرر و گاه بديهي به نظر مي رسد. در فصل آغازين کتاب؛ «پس زمينه تجربه گرا» پاتنم به شرح داوري پوزيتيويست هاي منطقي مي پردازد که به سه بخش تقسيم مي شوند؛ داوري هاي ترکيبي که به طور تجربي تحقيق پذير يا ابطال پذيرند، داوري هاي تحليلي که بر پايه قواعد منطقي صادق يا کاذب اند و داوري هايي که از حيث معرفتي بي معنا هستند. گونه سوم داوري تقريباً به همان حيطه يي اطلاق مي شود که ما عموماً به عنوان حيطه ارزش ها مي شناسيم. تصور مي شد که دوگانگي از حيث فلسفي الزامي است. اما پاتنم به سراغ تاريخ مي رود. استدلال مي کند که دوگانگي مذکور تحت الشعاع آموزه معروف ديويد هيوم؛ «از يک است نمي توان يک بايد را نتيجه گرفت» است. زيرا براي هيوم واقعيت صرفاً چيزي است که تاثر حسي از آن بتواند وجود داشته باشد و از آنجا که نمي توان مثلاً براي فضيلت خاصيتي تصويرشدني يا درک شدني با حواس تجسم کرد بنابراين اين گونه امور در واقع وجود ندارند. پس به حيطه پايين تر و کم اهميت تري متعلق اند که جهان ارزش ها باشد که البته ارزش خودش را از موقعيت و موضع اش نسبت به واقعيت ها مي گيرد. پوزيتيويست هاي منطقي اين گزاره به اين شيوه تغيير دادند که واقعيت چيزي است که بتوان آن را با صرف مشاهده يا حتي صرف گزارش يک تجربه حسي گواهي کرد.

پاتنم در طول دو فصل تاريخ شکل گيري و تثبيت مفهوم دوگانگي ارزش و واقعيت را بازمي گويد. همچنين مي کوشد نشان دهد که استدلال ها براي ايجاد اين دوگانگي تا چه حد سست و ضعيف بوده است. از اين فصل دوم کتاب به بعد پاتنم اين موضوع نظري را با مصداق هايي از جهان واقعي تشريح مي کند. اما حيطه يي که در جهان واقعيت ها برمي گزيند به حوزه اخلاق اقتصاد مربوط است.

پاتنم آشکار مي کند که بسياري از مجادلات در عرصه انديشه از برخورد جزم انديشانه ايده تفاوت بين ارزش و واقعيت، عقل گرايانه و ناعقل گرايانه به وجود آمده اند. ديگر ساخت هاي فکري چون اقتصاد نيز به تبع فلسفه قرباني اين تلقي ساده انديشانه و تاريخي شده اند. در آثار پاتنم از دهه هشتاد به بعد همدلي بيشتري با پراگماتيست ها ديده مي شود. در اين کتاب هم قول «معرفت به واقعيت ها مفروض به معرف ارزش ها است» را از انديشه پراگماتيستي وام مي گيرد تا نشان دهد که در نيمه آخر قرن گذشته فلسفه علم از پذيرش اين اصل طفره رفته است. اين طفره رفتن را به جز در حوزه فلسفه و اخلاق اقتصاد در حوزه هاي ديگر نيز مي توان پيگيري کرد اما پاتنم کار آمارتيا سن و ويوين ولش را تعقيب مي کند.
به بهانه معناي تفکر چيست؟ نوشته مارتين هايدگر
انديشيدن به نينديشيدن
امير آبي

اکنون چندي است تب هايدگر در ايران فرو خفته است. پس از يک دوره تفسير ايراني از هايدگر، گويي اجماعي بر سر اين نکته ايجاد شده است که بايد به ترجمه خود آثار اين فيلسوف چالش انگيز پرداخته شود تا به توضيح دست چندم از وي. کتاب «معناي تفکر چيست؟» از هايدگر و با ترجمه فرهاد سلمانيان به بازار نشر ره يافته و مترجم بر لزوم ترجمه خود آثار هايدگر نيز اشاره و تاکيد کرده است. اين کتاب کم حجم، درسگفتارهاي سال 52 - 1951 است که به دوره هايدگر متاخر تعلق دارد. هايدگر، تفکر را به ساحت وجود و نه موجود پيوند زده است و از اين رهگذر به تبيين مفاهيمي چون تکنولوژي و دازاين و مفاهيمي از اين دست پرداخته است. «ما هنگامي به آنچه تفکر ناميده مي شود، دست مي يابيم که خود مستقلاً فکر کنيم. براي آنکه چنين تلاشي به موفقيت برسد، ما بايد آماده يادگيري نحوه تفکر باشيم.» اما «به محض آنکه خود را وقف اين يادگيري کنيم و اين امر را بپذيريم، پيشاپيش نيز اذعان کرده ايم که هنوز قادر به تفکر نيستيم.» بي شک هايدگر مي خواست به تفکر، ساحتي تقديم کند که در مقابل آنچه تفکر معاصر مورد تقليل و افول واقع شده، قرار گيرد. به عبارتي تفکر پوزيتيويستي قرن بيستم. هايدگر در اين رساله در پي جستن معناي تفکر است اما از نيچه بهره مي برد تا به عبارتي به تفکر عمق بخشد بي آنکه معنايي سر راست از آن ارائه دهد. «تفکر نيچه، مسيري معطوف به رهايي از روح انتقام تلقي مي شود... همين که انسان از انتقام رهايي يابد، براي من پلي است به والاترين اميدها و رنگين کماني از پس توفان هاي طولاني.» اما تنها انسان فراگذرنده از پل «رهايي از انتقام» مي تواند عبور کند. انسان فراگذرنده به سوي اراده يي مي رود که خواستار بازگشت جاودانه همان است. هايدگر معتقد است که در زمان ما «انديشه برانگيزترين امر همان است که ما هنوز فکر نمي کنيم و همچنان نيز فکر نمي کنيم و در اين ميان وضعيت جهان مدام انديشه برانگيزتر مي شود.» و اين رفتن به سمت تفکر و در عين حال جا ماندن از آن، دشواري وضعيت تفکر در عصر ما است.

علي ايحال، با فرو خفتن تب هايدگر و ميل عده يي از مترجمان به ترجمه آثار اوليه، مي توان روزنه يي را اميد داشت تا از آن منظر، مساله تفکر در ايران يک بار ديگر لرزه هايي در عرصه هاي خود ايجاد کند. اما اين بار با دوري جستن از تفسيرهاي ساده انگارانه از چنين فيلسوفان؛ تفسيرهايي که بيشتر در کار چفت کردن «اين و آن» به هم هستند تا باز کردن به سمت «راه هاي جنگلي». چنان که خود هايدگر مي گفت.
جاه طلبي هاي امپراتوري
محمود فاضلي

در اين کتاب چامسکي در معرض پرسش هايي قرار مي گيرد که با پاسخ دادن به آنها، ديدگاه خود را نسبت به موقعيت جهان آشکار مي سازد. سوال هايي همچون؛ «چه چيز موجب مي شود که شهروندان از يک ناظر منفعل به فردي فعال تبديل شوند؟ چگونه مي توان انحطاط اخلاقي را اندازه گرفت يا در مورد آن صحبت کرد؟ آيا سلسله مراتب ها در حال فروپاشي اند؟ چگونه مي توان تبليغات را شناخت و چه روش هايي براي مقاومت در مقابل آن وجود دارد؟ چرا اين همه مسووليت برعهده طبقه تحصيلکرده مي گذاريد؟ آيا دنياي ديگري وجود دارد؟

مصاحبه کننده در خصوص مصاحبه اش با چامسکي در مقدمه کتاب چنين مي گويد؛ «بارها از من پرسيده اند که از مصاحبه با چامسکي چه احساسي دارم. چند نکته را بيش از 20 سال کار با او آموخته ام. هميشه بايد آماده بود، سوال ها را براساس اولويت طرح کرد و نيز توجه دقيق داشت. چراکه هيچ گاه نمي توان دانست مسير گفت وگو به کدام سو رفت. لحن آرام چامسکي موجي از اطلاعات و تحليل ها را به همراه مي آورد. او توان فوق العاده يي در بيان خروارها اطلاعات و ترکيب آنها دارد و از هيچ نکته يي صرف نظر نمي کند. چامسکي در مصاحبه يي به تيراندازي به هواپيماي مسافربري ايران در سال 1988 اشاره کرد، وقتي پي بردم که منبع وي گزارش مجله انجمن نيروي دريايي امريکا بود، بهت زده شدم.»

از نگاه مصاحبه کننده، کار با چامسکي را در سال 1986 با سلسله مصاحبه هايي در راديوي «آلترناتيو» آغاز کردم و از آن زمان تاکنون گفت وگوهاي ما متوقف نشده است. مصاحبه هاي اين مجموعه در دفتر وي در دانشگاه MIT انجام شد. از آنجا که پرسش ها از پيش آماده و مرور نشده بود، لذا براي تدوين اين کتاب دست نوشته ها را تصحيح و بحث را مبسوط تر کرديم و يادداشت هايي برآن افزوديم. باز هم مي پرسيد در مصاحبه با چامسکي چه احساسي داشتم؟ احساس کسي که اصرار دارد فهم حقيقت يا درک چگونه عمل کردن چندان پيچيده نيست. شخصي که معرف و مظهر آن چيزي است که روشنفکران بايد باشند، کسي که از چهره افرادي که در مقابل قدرت زانو مي زنند و در حالي که خود از مسووليت مي گريزند از ديگران انتقاد مي کنند، نقاب بر مي دارد.

چامسکي در گفت وگوي خود در پاسخ به پرسشي در خصوص «آثار منطقه يي تجاوز به عراق و اشغال آن چيست؟» پاسخ مي دهد؛ «به نظر من نه تنها منطقه، که تمام جهان، به درستي تجاوز به عراق را موردي آزمايشي و تلاشي در هنجارسازي براي به کارگيري نيروي نظامي تلقي مي کنند. اين هنجار جديد از سوي کاخ سفيد در سپتامبر 2002 به هنگام اعلام استراتژي جديد شوراي ملي امريکا در موادي کلي مشخص گرديد ؛ در اين موارد دکتريني تقريباً جديد و افراطي براي به کارگيري زور در جهان پيشنهاد مي شود و تصادفي نيست که هياهوي جنگ با عراق، همزمان با انتشار آن بود.»

وي همچنين ادامه مي دهد؛ «دکترين جديد از نوع جنگ آغازگرانه نيست - که مسلماً در محدوده تفسير منشور سازمان ملل قرار مي گيرد - بلکه دکتريني است که نمي خواهد مبنايي در حقوق بين الملل داشته باشد و اين يعني جنگ پيشگيرانه. بدين مفهوم که ايالات متحده با زور برجهان حکومت خواهد کرد و اگر اختراعي، تصوري، استنباطي و هرچيزي ديگري عليه اين تسلط وجود داشته باشد، امريکا حق سرکوب آن را، پيش از آن که به تهديد تبديل شود، خواهد داشت. بدين ترتيب اين جنگ پيشگيرانه است نه آغازگرانه.» وي در پاسخ به اين سوال که آريل شارون - که بوش وي را مرد صلح مي نامد - به دولت بوش توصيه کرد روز بعد از اتمام کار عراق به سراغ ايران برود. در مورد اين کشور که «محور شرارت» ناميده شده است و منابع عظيم نفتي دارد، چه نظري داريد؟ پاسخ مي دهد؛ «عراق هرگز موضوع مهمي براي اسرائيل نبوده است و مورد ساده به شمار مي آيد، اما قضيه ايران متفاوت است. ايران نيروي اقتصادي و نظامي جدي تري دارد. امريکا سال هاي متمادي تحت فشار اسرائيل بوده است تا با ايران درگير شود. اين کشور بسيار بزرگ تر از آن است که اسرائيل بتواند به آن حمله کند، لذا از قلدرها مي خواهد که اين کار را انجام دهند.»

چامسکي ادامه مي دهد؛ «کاملاً محتمل است که اين جنگ در شرف وقوع باشد. يک سال پيش گزارش شده بود که بيش از ده درصد نيروي هوايي اسرائيل در شرق ترکيه

- در پايگاه عظيم نيروي نظامي امريکا در آن - مستقر بودند و در مرز ايران پرواز شناسايي مي کردند. علاوه بر آن، گزارش هاي معتبر حاکي از آن است که امريکا، ترکيه و اسرائيل براي تهييج ملي گرايان آذري در شمال (غربي) ايران تلاش مي کنند. اين محور قدرت امريکا - ترکيه - اسرائيل در منطقه - که مخالف ايران است - در نهايت مي تواند براي تجزيه ايران تلاش کند و حتي ممکن است دست به حمله نظامي بزند. اگر چه حمله نظامي تنها زماني اتفاق خواهد افتاد که آنها مطئمن شوند ايران اساساً قدرت دفاع از خود را ندارد، زيرا به کشوري که با آنها بجنگد، حمله نخواهند کرد.»

چامسکي در خصوص جنگ امريکا با مردم عراق و در پاسخ به اين سئوال که «در مورد جنگ عراق آشکارا بين افکار عمومي ايالات متحده و تقريباً بقيه جهان شکاف عظيمي وجود دارد، آيا علت آن را تبليغات مي دانيد» چنين پاسخ مي دهد؛ «ترديدي در اين مورد وجود ندارد و شما مي توانيد آن را رديابي کنيد. عمليات در مورد عراق در سپتامبر 2002 آغاز شد. اين امر بسيار بديهي است و حتي در مطبوعات امريکا مورد بحث قرار گرفته است. مارتين سي يف تحليلگر سياسي خبرگزاري بين المللي امريکا در مقاله يي طولاني چگونگي آن را شرح مي دهد. جاروجنجال دوره جنگ، در سپتامبر آغاز شد که اتفاقاً با مبارزات ميان دوره يي انتخابات کنگره مصادف شد و چند مضمون يکنواخت داشت. اول آنکه عراق خطري قريب الوقوع براي امنيت ايالات متحده است و هم اکنون بايد آن را متوقف کرد چون فردا ما را از بين خواهد برد. دوم آنکه، عراق در ماجراي 11 سپتامبر دخالت داشت. البته هيچ کس مستقيماً اين مطلب را ذکر نکرد اما به طور ضمني عراق را مسوول حادثه قلمداد کردند و سپس گفتند عراق درصدد برنامه ريزي براي جنايت ديگري است، ما واقعاً در خطريم پس بايد آن را متوقف کنيم.»

چامسکي ادامه مي دهد؛ «به نظرسنجي ها توجه کنيد که بازتاب مستقيم تبليغات هستند. درست بعد از 11 سپتامبر، فکر مي کنم حدود 3 درصد از مردم، عراق را در ماجرا دخيل مي دانستند، اما اينک حدود نيمي از جمعيت و حتي بيشتر عراق را مسوول حادثه مي دانند. از سپتامبر 2002، تقريباً 60 درصد مردم معتقدند عراق تهديدي عليه امنيت ملي ماست و طرز تلقي آنان لازمه حمايت از جنگ است. اگر باور کنيد عراق خطري قريب الوقوع براي امنيت ماست و مسوول جنايت 11 سپتامبر بوده و اينک نيز درصدد برنامه ريزي براي جنايت ديگري است، منطقي است که بگويند بايد براي متوقف کردن آن به جنگ برويم. هيچ کس ديگري در دنيا، آنچه را که در مورد عراق گفته مي شود باور نمي کند و نيز هيچ کشور ديگري عراق را تهديدي براي امنيت خود نمي داند. مضحک است، کويت و ايران - که هر دو مورد حمله عراق قرار گرفتند - عراق را خطري براي امنيت خود تلقي نمي کنند. اين کشور به علت تحريم اقتصادي

- که موجب مرگ صدها هزار نفر شد - ضعيف ترين اقتصاد و نيروي نظامي را در منطقه دارد. مخارج نظامي آن نصف مخارج نظامي کويت - که 10 درصد عراق جمعيت دارد - و کمتر از ديگر کشورهاي خاورميانه است و البته هر کسي در اين منطقه مي داند که ابرقدرتي به نام اسرائيل - پايگاه نظامي و برون مرزي امريکا - در آن جاست که صدها سلاح هسته يي و نيروي مسلح غول آسا دارد. در حقيقت بسيار محتمل است امريکا بعد از اشغال عراق، توان نظامي آن را افزايش و شايد حتي سلاح هاي کشتارجمعي آن را به منظور توازن با ديگر کشور هاي همسايه توسعه دهد.»

کتاب 175 صفحه يي «جاه طلبي هاي امپراتوري» که در نه فصل و با عناويني همچون «جاه طلبي هاي امپراتوري، زبان ثانوي تغيير رژيم، جنگ هاي تهاجمي، تاريخ و حافظه، دکترين اهداف خيرخواهانه، دفاع عقلاني، دموکراسي و تعليم و تربيت و دنياي ديگري ممکن است» انتشار يافته است، در اختيار علاقه مندان به مباحث بين المللي قرار گرفته است.
فلسفه سياسي براي همگان
حميد صداقت

فلسفه سياسي

نويسنده؛ آدام سويفت

مترجم؛ پويا موحد

انتشارات ققنوس1385

تيراژ؛ 1650

قيمت؛3200 تومان



کتاب فلسفه سياسي همانطور که بر روي جلد آن نوشته شده است، راهنماي مقدماتي براي دانشجويان و سياستمداران است که به نظر مي رسد بيشتر خوانندگان دانشجويان و علاقه مندان به حوزه سياست باشند تا سياستمداران.

اين کتاب در سنت فلسفه تحليلي بريتانيا نوشته شده است و ايده نوشته شدن آن هم زماني به وجود آمده که نويسنده متوجه شده است توني بلر نخست وزير انگلستان در سال 1997 -چندي پيش از مرگ آيزايا برلين- نامه يي به وي نوشته و از او در مورد تمايزي که برلين ميان آزادي مثبت و منفي گذاشته، پرسش هايي را مطرح کرده است؛ پس از آن روزنامه يي نوشت بلر از اينکه در دانشگاه فلسفه سياسي نخوانده، ابراز تاسف کرده است. (مدرک تحصيلي بلر حقوق است).

اين کتاب خواننده را مجبور نمي کند و حتي نمي گويد چه افکاري داشته باشد، بلکه هدفش شفاف ساختن و توضيح دادن است تا اقامه دليل و برهان. در کتاب سعي شده است برخي از استدلال هاي مهمتر فيلسوفان سياسي ارائه شود تا خواننده را در فهم بهتر موضوعات کمک کند و او نظر خودش را معين سازد. قسمت هايي از اين کتاب «تحليل مفهومي» است تا به خواننده در درک منظور افراد از گفتن بعضي چيزها کمک کند.

نکته يي که در ترجمه اين کتاب وجود دارد، برگردان کلمه community است که مترجم در کتاب معادل باهماد را براي آن انتخاب کرده است؛ پيش از اين خشايار ديهيمي در کتاب «فلسفه سياسي» نوشته جين همپتن که توسط انتشارات طرح نو منتشر شده است، از اين کلمه استفاده کرده بود.

کتاب آدام سويفت در چهار فصل به بررسي چهار مفهوم عدالت اجتماعي، آزادي، برابري و باهماد از گستره مفاهيم فلسفه سياسي مي پردازد. نويسنده کتاب دلايل خود را براي برگزيدن اين چهار مفهوم اينگونه بيان مي کند؛ «اين چهار مفهوم را تا حدي به اين دليل انتخاب کرده ام که گروه منطقاً منسجمي را تشکيل مي دهند و تا حدي هم به اين دليل که اينها همان هايي هستند که در مباحثات سياسي واقعي بيش از هر مفهوم ديگري تکرار مي شوند. اين بدان معني است که اين مفاهيم براي کساني که براي عبور از سردرگمي هاي سياست معاصر طالب راهنمايي هستند بيش از هر مفهوم ديگري مناسب است...». البته لازم به ذکر است که در اين کتاب پيرامون مفاهيم مهمي از قبيل اقتدار و وظيفه که جزء مهمترين مفاهيم در فلسفه سياسي است، سخني گفته نشده است.

بخش نخست کتاب به موضوع عدالت اجتماعي مي پردازد. اين بخش ابتدا در مورد عدالت اجتماعي و اينکه عدالت اجتماعي برخلاف عدالت توزيعي که از زمان ارسطو بحث هايي پيرامون آن صورت گرفته است، مفهوم نسبتاً جديدي است که از سال 1850 به اين سو در ميان فيلسوفان سياسي مطرح شده است. در بخش دوم با روشي تحليلي به بررسي ميان برداشت و مفهوم در مورد عدالت مي پردازد، سپس چهار برداشت از عدالت اجتماعي را مورد بررسي قرار مي دهد؛

1- هايک عليه عدالت اجتماعي 2- راولز؛ عدالت به عنوان انصاف 3- نازيک؛ عدالت به عنوان استحقاق 4- تفکر عامه؛ عدالت به عنوان شايستگي.

آنچه که در اين کتاب حايز اهميت است، نتيجه گيري هايي است که در آخر هر فصل آمده و يک جمع بندي از مطالبي که در آن بخش گفته شده، ارائه مي دهد و پس از آن منابع بيشتري را براي مطالعه در همان زمينه به خواننده معرفي مي کند؛ گرچه تمامي منابع معرفي شده به زبان انگليسي است.

فصل دوم کتاب به بررسي مفهوم آزادي مي پردازد. در ابتدا دو مفهوم آزادي مثبت و منفي برلين را مورد بررسي قرار مي دهد و سپس به سه تمايز ميان برداشت هاي آزادي مي پردازد که عبارتند از 1- آزادي عملي در برابر آزادي صوري 2- آزادي به عنوان خودمختاري در برابر آزادي به عنوان انجام دادن خواسته هاي خويشتن 3- آزادي به عنوان مشارکت سياسي در برابر آزادي يي که نقطه آغازش پايان سياست است. پس از بررسي اين سه تمايز به مقوله آزادي، مالکيت خصوصي، بازار و بازتوزيع و مقاومت در برابر خطر تماميت خواهي مي پردازد.

فصل سوم کتاب، که به گفته نويسنده موضوعي مناقشه برانگيزتر از دو مفهوم عدالت اجتماعي و آزادي است، يعني برابري، مي پردازد. فيلسوفان سياسي گرچه مناقشات بسياري پيرامون مفهوم برابري دارند، اما تقريباً همه به غير از نژادپرستان به معنايي، به برابري معتقد هستند که فيلسوف کانادايي ويل کيم ليکا آن را «فلات برابري طلبانه» خوانده است. تعريفي که از فلات برابري طلبانه شده اين است که با اعضاي باهماد سياسي بايد به منزله افراد برابر رفتار شود. پس از اين نويسنده به بررسي رفتارهاي متفاوتي که حتي با پذيرفتن اين تعريف واحد از برابري به وجود مي آيد، مي پردازد.

در بخش پاياني، کتاب به بررسي و توضيح مفهوم باهماد و برداشت هايي که ليبرال ها از آن دارند مي پردازد. در انتها چند مساله حل نشده از جمله «ليبراليسم، بي طرفي و چندفرهنگي» و «ليبراليسم و ملت- دولت» را مورد بررسي قرار مي دهد.
عرض حال
مهدي يزداني خرم

مجموعه داستان «وقايع اتفاقيه» کتابي است تشکيل شده از چهل و هفت داستان. اين کتاب آخرين و جديدترين اثر جعفر مدرس صادقي نويسنده نام آشنا و پرمخاطب معاصر است. داستان هاي اين مجموعه در سال 84 به مدت يک سال در ستون هفتگي اين نويسنده در روزنامه شرق منتشر مي شدند و مدرس صادقي بعد از ويرايش، پس و پيش کردن جزئيات و افزودن چند داستان به کتاب، آن را در روزهاي پاياني سال گذشته به بازار فرستاد.

وقايع اتفاقيه را بايد يک تجربه جديد در حوزه داستان نويسي جعفر مدرس صادقي محسوب کرد. داستان هايي با شخصيت هاي گوناگون که در کنار همديگر يک ريتم و ساختار مفهومي خاص مي آفرينند. او در اين داستان ها محور اتفاق را به عنوان مرکز روايت اش انتخاب کرده و از خلال اين اتفاق ها فضاها و شخصيت هاي گاه متضادي آفريده که در نهايت شکلي از زندگي و روزگار انسان ايراني را مي سازند. در واقع مجموعه داستان وقايع اتفاقيه در عين استقلال هر يک از داستان هايش از نوعي پيوستگي برخوردار است که آن را بايد در نگاه مطايبه آميز و از آن مهم تر حضور پررنگ رفتارهاي هم عرض شخصيت هاي داستانش دانست. کتاب با اين ساختار، شکلي را ساخته که دايره وار است.

در عين بسته بودن به نقطه نهايي ختم نمي شود و در آن عنصري به نام «زمان» و «روزمر گي» تبديل مي شوند به اجزاي اصلي حيات شخصيت هاي درون متن. آدم هاي مدرس صادقي روايت هاي خرد و کلان شان را به شکلي مي آفرينند که از مدار شکل گذرا و به ظاهر پيش پا افتاده يي به نام زمان خارج نشده و در عين حال تلخي يأس آلودي را نيز منعکس کنند. در اين مجموعه يک ترفند تکنيکي مهم به کار رفته است؛ «لحن». مدرس صادقي تلاش کرده علاوه بر خلق اتفاق هاي متفاوت و قابل توجه انواع لحن هاي گوناگون را براي ساختن هويت و شکل کلي شخصيت هاي خود به کار گيرد. اين لحن ها در روند اتفاق هاي داستاني کارکرد موثري پيدا کرده و باعث مي شوند ما با مجموعه داستاني روبه رو شويم که اين قدرت را دارد در ابعادي بسيار متفاوت و متناقض حرکت کند.

از يک خاطره شيرين کودکانه تا روايت يک محفل روشنفکري. در پس تمام اين روايت ها مي توان شوخي هاي نويسنده را با جهان پيرامون ديد. نويسنده يي که اتفاق هاي خود را به شکلي طراحي مي کند که در آنها تناقض ميان بسياري رفتارها و روياهاي انسان ايراني در شکلي رئاليستي روايت شوند. اهميت اين نوع روايت ها در اين است که دغدغه هاي بزرگ و کوچک انسانش در شکل هاي مختلف و در کنار يکديگر آمده و بعد از درک اين کليت است که مي توان ديد اين مجموعه پارودي يک وضعيت خاص است؛ وضعيتي که در آن ما زوال و گذشتن از مراحل مختلف زمان را باور کرده و درمي يابيم با نويسنده يي روبه روييم که ما را در يک دايره اسير کرده است. نثر درخشان مدرس صادقي و تغيير مداوم لحن ها در اين مجموعه تجربه يي ديگر از اين نويسنده را به نمايش گذاشته که متفاوت است با بسياري از نوشته هاي سابق اش. اين مجموعه را بايد تلاش مدرس صادقي دانست در ساختن مفهومي از روزمر گي بي پايان و اين شايد يکي از اهداف مهم ساختاري او باشد؛ جايي که اتفاق تبديل مي شود به يک عنصر روزمره و معناي بديهي اش را از دست مي دهد. اين مجموعه را نشر مرکز منتشر کرده است.

* نام يادداشت برگرفته است از رماني از جعفر مدرس صادقي
اوج کمدي مدرن
بهرنگ رجبي

اين دو کمدي کوتاه و جمع وجور داريو فو از جمله آثار متعلق به دوره نخست کار اويند، آن زماني که فو به همراه همکار و همسرش فرانکا رامه تازه کار را شروع کرده بودند؛ از اين سوي ايتاليا مي رفتند به آن سو، و با حداقل بازيگر و امکانات انبوهي نمايش مي ساختند، و اتفاقاً اين دوتا (که احتمالاً- چنانکه مقدمه کتاب مي گويد- سه تا بوده اند و در يکي از مراحل توليد کتاب يکي شان غيب شده) بهترين هاي فو در اين دوره اند، در مقايسه با مثلاً يازده تک پرده يي تک نفره يي که فو و رامه درباره (و براي) زنان نوشتند، نمايشنامه هايي که در کار با موضوعات زنانه و ايده هاي فمينيستي چنان دامن از دست مي دادند که ديگر کمتر نشاني از وجوه نمايشي و دراماتيک درون شان مي شد يافت.

اين دو تک پرده يي اما مربوطند به پيش از دوره سياسي شدن و فعاليت هاي اعتراضي فو به ميانجي نمايش؛ هر دو کوشش هايي اند براي رسيدن به نوعي فارس شلوغ پرشتاب در قابي محدود و با داشته هايي بسيار اندک.

اولي- «مردان بيوه»- با نوعي موقعيت کميک ديداري شروع مي شود (نردباني که مدام از درهاي دو سوي اتاق تو و بيرون مي رود) و از نيمه به بعد تبديل مي شود به اسلپ استيکي پرجنب وجوش که تا به انتهاي نمايش هم ادامه مي يابد. دومي هم- «همه دزدها که دزد نيستند»- از يک موقعيت ساده ابتدايي مي آغازد (يک زن به خانه يي که شوهرش براي دزدي به آنجا رفته زنگ مي زند) و با افزودن سه تا آدم ديگر که هريک نبايد ديگران را در وضعيت طبيعي و واقعي شان ببينند، مي رسد به کمدي موقعيتي که مي تواند هر از چند دقيقه وضعيت و موقعيتي جديد و متفاوت بيافريند.

و شگفت آنکه فو در اين يکي از پس جمع کردن نهايي و انتظام بخشيدن به هرج ومرجي که آفريده هم برمي آيد و واقعاً به فارسي مثال زدني و تمام وکمال مي رسد- برخلاف همين «مردان بيوه» و نيز «زوج راحت» مثلاً که هر دو هم دوره همين نمايشنامه اند و خوب و سنجيده هم شروع مي شوند اما هرچه که پيش مي روند بيش تر از محدوده قالب کوچک و ابتدايي شان بيرون مي زنند، تا جايي که در نهايت انگار اصلاً جمع نمي شوند و پايان هردوشان واقعاً مهم ترين نقطه ضعف شان است.

از همين روست احتمالاً که «همه دزدها....» را بهترين نمايش در ميان آثار دوره نخست فو هم خوانده اند و بارها و بارها در کتاب ها و مجموعه هايي ترجمه و چاپ شده؛ و حالا که از دور و بافاصله مي توان سير حرکتي فو در طي همه سال هاي کاري اش را نگريست- و از هر دوره کاري اش هم نمونه هايي در دسترس است- شايد حتي بتوان به طرحي ابتدايي براي توضيح آثار درخشان اندکي بعدتر فو هم دست يافت، اينکه احتمالاً از گذر تلفيق قالب و سبک و رويکرد و شيوه کار اين کمدي هاي غيرسياسي اوليه با مايه هاي سياسي و اجتماعي موجود در آن تک پرده يي هاي زنانه است که شاهکارهايي چون «مرگ تصادفي يک آنارشيست» و «نمي تونيم بپردازيم، نمي پردازيم» حاصل مي آيد، کمدي هاي سياسي و اجتماعي تند و اعتراض آميزي که در دل موقعيت هاي کميک پياپي و بي وقفه شان آکنده اند از اشارات و ايده هاي سياسي و اجتماعي درباب نسبت آدمي و جامعه، انسان و قدرت.

در همين آثار متأخر هم هست که فو مي تواند فراتر از ساخت و پرداخت کمدي، تحول انساني در دل يک موقعيت را به تصوير بکشد و چندتايي از اوج هاي کمدي مدرن را برسازد. کتاب حاضر را مي توان همچون تمرين هاي تکنيکي و فرمي آن نمايشنامه هاي بعدي ديد و خواند.
دل دلدادگي
محسن آزرم

تجربه هاي زندگي ارتباط ناپذيرند و اين است دليل تنهايي انسان.

ويرجينيا وولف

همه چيز برمي گردد به آن لبخندهاي مرموزي که روي لب هاي «اريک امانوئل اشميت» نقش بسته است و فرقي نمي کند کدام عکسش را ببينيم، چون در بيشتر عکس ها اين لبخند مرموز، زودتر از همه به چشم مي آيد و بيشتر از همه خودش را به رخ مي کشد و خبر از آدمي مي دهد که فکر مي کند غو به ما هم نشان مي دهدف ادبيات چاره زندگي است و مي شود به کمکش مسير زندگي را روشن کرد، اگر ادبيات باشد و بشود آن را به چشم يک دوره فشرده زندگي ديد و از همه چيزهايي که در آن اتفاق مي افتد، درس گرفت.

نواي اسرارآميز غظاهراً آخرين نمايشنامه منتشرشده اشميتف نمونه تمام وکمال چنين ادبياتي است. براي نويسنده يي مثل اشميت که اين چيزها را خوب مي داند و خوب بلد است تجربه هاي روزمره را به ادبيات تبديل کند، نوشتن نمايشنامه يي مثل نواي اسرارآميز، ظاهراً، نبايد کار سختي بوده باشد. سختي نوشتن چنين نمايشنامه يي، قاعدتاً، برمي گردد به شيوه روايتش و اين که قرار است در هر لحظه يي غصفحه ييف دست کم چند قدم پيشتر از خواننده اش ايستاده باشد و چيزهايي را بداند که اصلاً خيال خواننده بي نوا نمي رسد و از حق نگذريم که نواي اسرارآميز اين قاعده را در همه لحظه ها غصفحه هافيش رعايت مي کند و زماني که تمام مي شود و آخرين ديالوگ را تحويل مي دهد، خواننده در بهتي غريب فرو مي رود. نواي اسرارآميز، حکايتي است درباره نوشتن؛ درباره ماهيت نوشتن و البته کشف راز و رمزهايي که در اين نوشتن به کار نويسنده مي آيند و ظاهراً، نويسنده يي که «جايزه نوبل» را برده، در اين مورد به خصوص بهترين انتخاب است. اما نواي اسرارآميز همان قدر که به مقوله نوشتن مي پردازد و به صريح ترين شکل ممکن «ادبيات واقعي» را نقد مي کند، از دلدادگي و دل سپردن هم حرف مي زند و کم کم ادبيات کنار زده مي شود و آن چه محل بحث مي شود، همين دلدادگي است.

عاشق شدن و از عشق فارغ نشدن، ايده اصلي نواي اسرارآميز است. اين دلدادگي که دو شخصيت نمايشنامه از آن دم مي زنند، چيزي نيست که بشود به آساني توضيحش داد؛ چيزي است عظيم تر از همه احساسات بشري و همين است که حتي پس از مرگ دلدار، باقي مانده و بيش از پيش به زندگي ادامه مي دهد.

«لارسن» و «زنورکو» درباره چيزي بحث مي کنند که زماني مالکش بوده اند و حالا خاطره اش غخيالشف دست از سر آنها برنمي دارد. براي لارسن، که سال هاي گذشته را به جاي دلدار ازدست رفته مشغول نامه نگاري بوده، چيزي سخت تر از اين نيست که راز بزرگش را آشکار کند و زنورکويي که همه اين سال ها پاسخ نامه ها را نوشته و حالا به شکل کتاب منتشرش کرده، حالا مي بيند که واقعيت غحقيقت؟ف چنان رودستي به او زده که بايد ضربه اش را سال هاي سال تحمل کند. با اين همه، هم زنورکوي نويسنده و لارسن، در انتهاي بازي مي دانند که اين نامه نگاري ها، بيش از هر چيز، اداي احترامي است به دلدار ازدست رفته و دست کم خاطره او به کمک همين نامه ها و آن تقديم نامه دو حرفي زنده مي ماند. بله، زندگي مرموزتر از آن است که در ادبيات خلاصه شود و آن لبخند مرموزي که در بيشتر عکس ها روي لب هاي «اريک امانوئل اشميت» نقش بسته است، شايد، خبر از اين راز بزرگ مي دهد. راست مي گويند که روزگار ما به نويسنده هايي نياز دارد که به جاي عقل شان، با قلب شان بنويسند و اريک امانوئل اشميت - خدا را شکر- يکي از اين نويسنده ها است...

* عنوان اين يادداشت، نام رماني است از شهريار مندني پور
نمي توان به سادگي گذشت
حسن محمودي

به آن دسته از مخاطباني که مجموعه داستان هاي کوتاه«از عشق و مرگ»، «همسران»، «با لبان بسته»، «عنکبوت» و رمان هاي «کابوس»، «شب طولاني»، «مهماني تلخ» و «نفرين شدگان» سيامک گلشيري را خوانده اند و علاقه مند به آثار او هستند، با اطمينان تمام مي توان گفت که مجموعه داستان کوتاه«من عاشق آدم هاي پولدارم» را از دست ندهند.

سيامک گلشيري در روند داستان نويسي اش، سبک و شيوه خاصي دارد. روندي که او تاکنون ادامه داده است، گرچه به مذاق برخي از منتقدان و خوانندگان خوش نيامده، در عين حال به گواهي تيراژ کتاب هايش، مخاطبان قابل توجهي دارد، البته اين بدان معني نيست که داستان هاي او در بين منتقدان طرفدار نداشته باشد. «من عاشق آدم هاي پولدارم» دربرگيرنده داستان هاي «ليليوم هاي زرد»، «همه ش پنج دقيقه فرق شه»، «کاش همون جا دور زده بوديم»، «پارک چيتگر»، «من عاشق آدم هاي پولدارم»، «فقط مي خواستم باهات شوخي کنم»، «به نظر من که هيچ جاي دنيا لاهيجان نمي شه»، «پرده سفيد»، «جناب نويسنده» و «گرگ خون آشام» است که به تازگي نشر مرواريد آن را منتشر کرده است. هر ده داستان شهادتي است در تثبيت يک نويسنده در سبک و سياقي که از ابتدا تاکنون ادامه اش داده.

نمي شود داستان هاي سيامک گلشيري را دوست نداشت و به سادگي از کنار کتاب تازه منتشرشده اش گذشت. حتي اگر از سبک و سياق داستان نويسي او خوش ات نيايد، باز هم نمي توان نسبت به انتشار کتاب جديدي از او بي تفاوت بود. در ميان مجموعه داستان هاي کوتاه و رمان هاي او آثاري هستند که سخت گيرترين منتقدانش را نيز کنجکاو خواندن کارهاي جديدش مي کند. اين موقعيتي است که از پس سال ها استمرار، وسواس و دقت ايجاد شده است. سيامک گلشيري در تبديل شدن به نويسنده يي حرفه يي تلاش کرده و در رسيدن به اين موقعيت، رنج خيلي چيزها را به جان خريده است، اين چيزي است که خيلي از نويسندگان نسل او با وجود تک آثار قابل تامل تر نتوانستند به آن برسند.

داستان هاي کوتاه مجموعه«من عاشق آدم هاي پولدارم» موقعيت خاصي را از ابتدا نشانه نرفته، بلکه تلاش مي کند با چيدن مقدماتي که برآمده از تاکيد بر جزييات است، شخصيت خود را در وضعيتي ساده تصوير کند که به تدريج دچار موقعيتي بحراني مي شود. اين موقعيت هاي بحراني در هر داستان به کندي ايجاد مي شود و نويسنده در ايجاد اين موقعيت ها تمايل چنداني براي غافلگيري و شگفت زدگي خواننده ندارد. داستان ها تصويري روزمره از زندگي آدم هايي شهرنشين و متوسط هستند که تلفن همراه، ماشين و زندگي عادي زناشويي شان مهمترين ابزار براي ايجاد بستر داستان اند. در «ليليوم هاي زرد» زن و شوهري شب يلدا از طريق تماسي متوجه مي شوند گوشي شان جامانده، آنها براي گرفتن گوشي همراه زن به منزل زن و شوهر يابنده مي روند و در يک ميهماني پيش آمده، با هم حرف مي زنند. داستان در آخر با بگو مگويي که موجب رنجش هر چهار نفر مي شود، به پايان مي رسد. اين اتفاق چيزي حدود چهل صفحه روايت و ساخته مي شود. هرکدام از داستان هاي اين مجموعه مجالي است براي تامل در روزمرگي آدم هاي عادي شهر که امکان درک تدريجي شان براي خواننده فراهم مي آيد.
چگونه مي توان نقد ادبي تدريس کرد
علي شروقي

نقد ادبي و دموکراسي

حسين پاينده

انتشارات نيلوفر

چاپ اول - 1385

تعداد؛ 2200 نسخه

قيمت؛ 2800 تومان

درس «نقد ادبي»، در دانشکده هاي ادبيات ايران، به نظر بسياري از دانشجويان زبان و ادبيات فارسي درس دشواري است. درسي که در دو واحد ارائه مي شود و در هفته تنها يک ساعت درسي به آن اختصاص دارد و دانشجو بايد در اين يک ساعت در هفته، کل تاريخ نقد ادبي و مکتب ها و نظريه هاي گوناگون را در اين عرصه، معمولاً در جزوه هايي حداکثر صد صفحه يي بخواند. جزوه هايي آنچنان فشرده و مبهم که در پايان ترم دانشجو را به نوعي سرخوردگي و گاه نفرت از اين همه نظريه دچار مي کند؛ در اين ميان، حتي اگر استادي پيدا شود که بخواهد روي هر نظريه بيشتر درنگ کند و آن را شرح دهد، زمان محدود، اين فرصت را به او نمي دهد. بگذريم از اينکه گاه استاد خودش هم فرصت خواندن نظريه هاي جديدتر را پيدا نکرده تا آنها را به دانشجو ارائه دهد. مجموع اينها منجر به اين مي شود که بسياري از نظريه هاي جديد «نقد ادبي» در ذهن دانشجو به اسم ها و اصطلاحاتي مخوف و مرموز و عجيب و غريب تبديل شود و دانشجو نتواند به صورت کاربردي آنها را در تحليل متن به کار برد و در بهترين حالت - از استثناها که بگذريم - نظريه ادبي، به نقل قول هايي پراکنده از فلان متفکر و منتقد تقليل مي يابد. نقل قول هايي که گاه تنها براي ارعاب و ترساندن طرف مقابل از آنها استفاده مي شود. شايد بپرسيد، اينها همه چه ارتباطي دارند با «نقد ادبي و دموکراسي» که تازه ترين کتاب «دکتر حسين پاينده» در باب نظريه و نقد ادبي جديد است و اصلاً ارتباط نقد ادبي و دموکراسي چيست. اين پرسشي است که پاسخ آن با خواندن دقيق کتاب «پاينده» قدري روشن مي شود، چرا که «پاينده» در اين کتاب در کنار توضيح و تبيين نظريه هاي جديد نقد ادبي و مهمتر از آن به کار بردن اين نظريه ها در تحليل متون ادبي، به آسيب شناسي جريان نقد ادبي در ايران و به ويژه حضور کم رنگ اين درس مهم در واحدهاي درسي دانشکده ادبيات پرداخته است. ضمن اينکه، با توضيح شفاف و پرهيز از پيچيده نويسي، کوشيده است از نظريه ها و اصطلاحات نقد جديد، ترس زدايي کند. کتاب ساختاري آکادميک و دانشگاهي دارد و گويا نويسنده کوشيده است آن را به گونه يي تاليف کند که براي تدريس و ارجاع به آن در دانشگاه مناسب باشد. «پاينده» مقدمه کتاب خود را با وقوف به اينکه شايد بسياري در نگاه اول از کنار هم قرار گرفتن «نقد ادبي و دموکراسي» شگفت زده شوند نوشته است و آنگاه به اجمال به مساله جدي گرفته نشدن «نقد ادبي» در دانشگاه ها و چرايي آن مي پردازد و مي نويسد؛ «علت بنيادي نضج نگرفتن نقد ادبي در کشور ما، فقدان ذهنيت دموکراتيک است. فراگيري يا تدريس نظريه هاي ادبي و ايضاً پرداختن به نقد عملي متون ادبي، ممکن نمي شود مگر آن که نخست به ضرورت نقد (به مفهوم عام کلمه) پي ببريم و جايگاه آن را در زندگي شخصي و روابط ميان فردي با ساير آحاد جامعه تشخيص دهيم.» (ص 10) در فصل اول کتاب، «پاينده» بحث «مرگ مولف در نظريه هاي ادبي جديد» را مطرح مي کند و به شرح و توضيح «نقد نو»، «نقد فرماليستي»، «نقد پساساختارگرايي» و... مي پردازد. ديگر فصل هاي کتاب به ژانرهاي مدرن قصه نويسي مثل «فراداستان» و «داستانک» و تحليل نمونه هايي از اين ژانرها مي پردازد. هر چند نويسنده آنجا که در مورد فراداستان مي نويسد؛ «يک ويژگي مهم فراداستان اين است که راوي درباره خود داستان و صناعات به کار رفته در نگارش آن اظهارنظر مي کند.» و بلافاصله مي گويد؛ «راويان رمان هاي قرن هجدهم (مانند رمان تريسترام شندي) نيز گهگاه چنين مي کردند.» (ص73)، دليل روشني بر اينکه چرا رماني مثل «تريسترام شندي» را نمي توان فراداستان به شمار آورد، ارائه نمي دهد و تنها مي نويسد؛ «راويان فراداستان خودآگاهي خويش راجع به ماهيت داستان را مستمراً و به نحوي برجسته شده به نمايش مي گذارند. همچنين بايد توجه داشت که اين نحوه استفاده از راوي وجه غالب رمان هاي قرن هجدهم نيست، ضمن اينکه در آن آثار دخالت راوي در روايت و مخاطب قرار دادن خواننده يک نظم معنايي درون خود رمان به وجود نمي آورد.» جا داشت نويسنده راجع به اينکه چرا در «تريسترام شندي» دخالت راوي نظم معنايي نيافته و در مثلاً رمان «زن ستوان فرانسوي» اين نظم معنايي وجود دارد، دلايل روشن تري مي آورد. اما يکي از مهمترين مباحث مطرح شده در کتاب، مقاله خواندني «نقد ادبي و دموکراسي» است. نويسنده در مورد دليل پرداختن به اين موضوع مي نويسد؛ «در نوشته حاضر قصد دارم... ماهيت عميقاً دموکراتيک نقد ادبي را از راه تفحص در خاستگاه ها و سير تاريخي دموکراتيک اين حوزه از علوم انساني مورد تاکيد قرار دهم. اين بحث را همچنين با اين هدف ارائه مي کنم تا در ضمن به يک معضل ساختاري در تدريس و پژوهش درباره نقد ادبي بپردازم؛ چرا تدريس نقد ادبي در دانشگاه هاي ما کاري بسيار دشوار است و چرا پژوهش هاي جدي و در خور اعتنا در اين حوزه چندان صورت نمي گيرند.» پاينده در بخشي از اين مبحث، به درستي به «روحيه غيردموکراتيک و بعضاً ضددموکراتيک» به عنوان معضل اصلي تدريس نقد ادبي در دانشگاه ها اشاره مي کند و مي کوشد به تشريح اين روحيه بپردازد. روحيه يي که تغيير آن بدون شک به تحولي بنيادين در ساختارهاي فرهنگي حاکم بر ذهن نياز دارد و همان طور که «پاينده» در مقاله «نقد ادبي و دموکراسي» مي نويسد؛ «نقد ادبي را نمي توان تدريس کرد مگر اينکه در زندگي واقعي و در تعامل هاي ميان فردي نيز به تکثرگرايي و همزيستي صداهاي متباين باور داشته باشيم... کسي که اساساً حضور ديگران را مانعي بر سر راه پيشرفت فردي خود در دانشگاه تصور کند چگونه مي تواند نقد ادبي تدريس کند؟»
تازه هاي نشر چشمه
جادوي شعر در کلام نهفته است «شش شاعر قرن بيستم» جديدترين کار کامران جمالي به بررسي اشعار شاعراني همچون رانير ماريا ريلکه، گئورگ تراکل، اينگه بورگ باخمن، پاول سلان، الکساندر بلوک، يوگني يفتوشنکو مي پردازد و بخشي از اين کتاب به بررسي نکته هايي درباره بازسرايي شعرهاي پابلو نرودا اختصاص دارد. آنچه در اين کتاب گردهم آمده است بخشي از مقاله ها، ترجمه ها و بازسرايي است که کامران جمالي طي 20 سال گذشته نوشته است و جز بخش «اشعار ديگري از ريلکه» که تاکنون به چاپ نرسيده است، اغلب آنها در مطبوعات پيش از اين منتشر شده اند. کامران جمالي در ديباچه اين کتاب آورده است؛ «مقصود از چاپ اين کتاب بيش از هر چيز مدون کردن نظريه يي در باب بازسرايي شعر به زبان فارسي و به دست دادن مثال هايي کافي به منظور نماياندن امکان پذير بودن اين پيشنهادها است. با اين حاشيه که به هيچ وجه قصد مطلق کردن اين پيشنهادها در ميان نيست.» جمالي در يادداشت کوتاهي که پشت جلد اين کتاب آمده است مي نويسد؛ «اگر روکرت توانست انبوهي از شعرهاي فارسي را در آن تناسب هاي زماني زبان آلماني بگنجاند، چرا ما قادر نباشيم عکس اين عمل را با «سرود نيبلونگ ها» يا اشعار شيلر و گوته به سرانجام برسانيم؟» جادوي شعر در کلام نهفته است با قيمت 1600 تومان در 1500 نسخه منتشر شده است.

چاپ دوم سلسله پژوهش هاي نظري درباره مسائل زنان با عنوان «زن و ادبيات» با ترجمه و گزينش منيژه منجم عراقي، مرسده صالح پور و نسترن موسوي منتشر شد. گردآورندگان اين مجموعه معتقدند هدف از فراهم آوردن اين مجموعه به دست دادن نمونه هايي از نوشته هاي زناني است که کوشيده اند در عرصه نقد ادبي، شيوه هاي بررسي رسمي و رايج را به چالش بطلبند و به آثار ادبي از زاويه منافع و مسائل عمومي زنان بنگرند. از عمر چنين رويکردي حدود سي سال مي گذرد و به گواه آثار انتشار يافته در اين زمينه شيوه نگرش به آفرينش هاي ادبي از اين ديدگاه به هيچ رو يک دست نبوده است. بستر متفاوت منافع زنان و آميختگي اين نگرش با ديگر ديدگاه هاي نقد ادبي نيز خود مقتضي چنين انسجامي نيست. در بخش کليات اين پژوهش به مباحثي همچون زن و ادبيات داستاني (ويرجينيا وولف)، يکي از دوازده تا (تيلي السن)، زن و تاريخ ادبيات (ديل اسپندر)، در جست وجوي باغ هاي مادران مان (آليس واکر)، نقدي از آن خود (آلن شو والتر) پرداخته شده است. علاوه بر اين بخش دوم؛ نقد آثار به بررسي مباحثي همچون بازگشت به ماندرلي، بلندي هاي بادگير، سيمون دوبوار در آينه رمان هايش و مدرنيته و نگارش زنانه در آثار ادبي مارگريت دوراس اختصاص دارد. در يکي دو مقاله اين کتاب جنبه هاي تاريخي و نيز ستم نژادي و جنسيتي را برجسته مي کند و در جايي ديگر پيوند تبعيض جنسيتي با موقعيت طبقاتي نويسنده را مدنظر دارد. در بخش هايي ديگر نمونه هايي از نقد ادبي را فراهم مي آورد که از ديدگاه هاي فمينيستي برخي از معروف ترين و تاثيرگذارترين ها مورد بررسي قرار مي گيرد. اين کتاب در تيراژ 1000 نسخه و قيمت 4 هزار تومان منتشر شده است.

برگزيده شعرهاي هـ.ا. سايه به انتخاب دکتر محمدرضا شفيعي کدکني به تازگي در قطع جيبي از سوي نشر چشمه روانه بازار کتاب شد. دکتر کدکني در مقدمه کوتاهي تحت عنوان «درباره اين انتخاب» نوشته است؛ «سايه، در انواع سخن، شعر خوب و شعر درخشان بسيار دارد. اگر مي خواستم اين انتخاب را بر محور اصلي شاهکارهاي او - که در آن اکثريت با غزل هاست- استوار کنم، شايد براي بعضي از گونه ها و نمونه هاي ديگر کمتر مجال تجلي حاصل مي شد. اما در اين گزينش، مقصود اصلي، ارائه نموداري از مراحل مختلف خلاقيت هنري او و نمونه هايي از تجارب گوناگون وي در عالم شعر و شاعري بوده است. به همين دليل شعرهايي از مجموعه سراب -که از نخستين آثار دوره جواني اوست و در تحول شعر غنايي جديد پارسي بيش و کم نقشي داشته است- جاي چندين نمونه از غزل هاي ممتاز دوران پختگي و کمال هنري او را گرفته است و اين به هيچ روي نقض غرض نيست. به ويژه که غالب ديوان هاي او هر کدام بارها و بارها چاپ شده است و مانند کاغذ زر در ميان عاشقان شعر فصيح پارسي دست به دست شده است و کمتر حافظه فرهيخته يي است که شعري از روزگار ما به ياد داشته باشد و در ميان ذخايرش نمونه هايي از شعر و غزل سايه نباشد. اين مجموعه گزيده يي است از کتاب هاي سراب، زمين، چند برگ از يلدا، سياه مشق، يادگار خون سرو و هنرگام زمان.

- دومين مجموعه داستان يوريک کريم مسيحي رويا، خاطره، شادي و ديگران منتشر شد. اين مجموعه که شصت و چهارمين کتاب از سري داستان هاي ايراني نشر چشمه است با قيمت 1000 تومان و تيراژ 1500 نسخه روانه بازار شده است.

اين مجموعه شامل داستان هايي همچون شب سپيده مي زند، شب يلدا، جزيره رويا، پري دريايي، خانواده شايسته، شادي شبانه و خاطره جمعه است. در پشت جلد اين کتاب آمده است؛ «آب هنوز داغ نشده بود. براي خودش چاي ريخت. از آشپزخانه که درآمد باز نگاهي به زن انداخت. زن اول نگاهش کرد، بعد به جاي ديگري نگاه کرد. مرتضي باز رفت سر مبلش چاي ولرمش را که مي خورد و چراغ خاموش شد. نگاه کرد طرف کليد برق زن را ديد که دستش هنوز روي کليد بود، با خونسردي گفت؛ «روشن کن، لطفاً.»
کتابخانه مدارس
غذاي بهداشتي، غذاي فاسد
شيرزاد عبداللهي

من يار مهربانم، دانا و خوش زبانم... شعري است ساده و روان و آهنگين در ستايش از کتاب و کتابخواني. کودکان ما در مدرسه اين شعر را حفظ مي کنند. بزرگترها هم با کمي کاوش در حافظه خود، چندسطري از اين شعر زيبا را به ياد مي آورند. ايرانيان کتاب را مي ستايند اما کتاب نمي خوانند. بر ارتباطات ما فرهنگ شفاهي غلبه دارد. حوصله خواندن نداريم. نه کتاب، نه مجله و نه روزنامه، در کشوري با 15 ميليون دانش آموز، 5/1 ميليون دانشجو، و چند ميليون فارغ التحصيل دانشگاهي و با نرخ باسوادي 80 درصد، تيراژ کتاب و روزنامه و مجله فاجعه بار است. حاضريم براي همه چيز پول بپردازيم، اما نوبت به کتاب و روزنامه که مي رسد، ياد گراني مي افتيم. در فرهنگ پر از اشتباه، گزافه گويي و محدود شفاهي غوطه وريم. در ميهماني هاي خانوادگي که سرگرمي غالب ايرانيان است ساعت ها دور هم مي نشينيم، آسمان را به ريسمان مي بافيم و براساس شنيده هاي خود تکليف سياست و اقتصاد و جامعه را روشن مي کنيم و خوشيم که وقت مان را گذرانده ايم. بحث تاريخ که به ميان مي آيد به سابقه چند هزار ساله، دانشگاه جندي شاپور، حافظ و سعدي و بوعلي و ابن سينا فخر مي فروشيم، اما بيشتر ما و به خصوص جوان ترها، نمي توانيم يکي از غزل هاي حافظ را بي غلط بخوانيم. چرا مردم کتاب و روزنامه نمي خوانند؟

بله، حدس شما درست است، سياست هاي دولت ها، سانسور و مميزي مانع گسترش کتابخواني مي شود، اما اين تنها يکي از علت ها و شايد کم اهميت ترين آنها است. کتابخواني در زندگي مردم ايران يک ضرورت نيست. حتي آدم هاي مهم و پول دار که بدون کتابخانه امورات شان نمي گذرد، بيشتر دنبال کتاب هايي با جلد زرکوب و متناسب با سايز قفسه هاي کتابخانه شان هستند و سال به سال لاي يکي از کتاب ها را باز نمي کنند. مردم عادي به آدم هايي که ساعت ها وقت شان را صرف خواندن کتاب و روزنامه مي کنند به چشم يک موجود غيرعادي و احتمالاً خطرناک مي نگرند. مگر آدم عاقل وقتش را صرف اين گونه امور بيهوده مي کند. کتابخواني در پيشرفت فرد اثر مثبتي ندارد. مطالعه کردن آدم را باسواد مي کند. داشتن سواد در زمينه مسائل اجتماعي و سياسي و اقتصادي دردسرآفرين است. گزينش وزارتخانه ها و سازمان هاي دولتي به آدم هايي که زياد کتاب و روزنامه خوانده اند، مشکوک اند، آنها دنبال آدم هاي عادي و متوسط هستند. آن کس که مطالعه مي کند، بيشتر مي فهمد، نابساماني ها و روابط غلط او را آزار مي دهد. يا خودخوري مي کند و لاغر و عصبي و گوشه گير مي شود يا انتقاد مي کند و به فکر تغيير اوضاع و روابط اجتماعي مي افتد و گرفتار دردسرهاي جديد مي شود و از نان خوردن مي افتد. بخش خصوصي هم نياز به آدم هاي عمل گرا دارد.

کدام کتاب

افراد مختلف از کتابخواني و مطالعه مفهوم واحدي در ذهن ندارند. يک دانش آموز دبيرستان، هنگام گفت وگو درباره کتابخواني، کتاب هاي کمک درسي و حل المسائل را در ذهن خود مجسم مي کند، خانم خانه دار کتاب آشپزي و پزشک متخصص کتاب هاي تخصصي رشته خود را به ياد مي آورد. اما کتاب هاي تخصصي، درک و شعور اجتماعي و سياسي افراد را افزايش نمي دهند يا مانند رمان و شعر قوه تخيل و درک فرد را از روا