پنج شنبه، 13 ارديبهشت 1386 - شماره 1383
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: دين
سيري در زندگي، انديشه و آثار آيت الله صالحي نجف آبادي
شجاع الفقهاء

محمدعلي کوشا*

آشنايي اين جناب با استاد فرزانه و محقق ژرف انديش، مرحوم آيت الله حاج شيخ نعمت الله صالحي نجف آبادي، نخستين بار از طريق مطالعه يکي از آثار ايشان آغاز شد. پس از تحصيلات دوران دبيرستان و بعد از آگاهي تام و تمام از جوانب و زواياي طلبگي، از زادگاهم بيجارگروس کردستان راهي شهر مذهبي قم شدم. پس از اسکان در حجره يکي از مدارس، دروس حوزوي را آغاز کردم. از قضا در ضمن مطالعات جنبي با کتاب «شهيد جاويد» آشنا شدم. بعد از مطالعه آن اثر پرماجرا، حس کنجکاوي ام براي آگاهي هر چه بيشتر از چند و چون قضايا مرا به سوي منزل نويسنده آن کشانيد. نخستين بار پس از احوالپرسي نامم را پرسيد و هدفم را از ورود به حوزه علميه جويا شد، آنگاه گفت؛ کلمه «کوشا» در زبان فارسي چه صيغه يي است؟ گفتم؛ صفت فاعلي. از حاضرجوابي و صراحت گفتار و جديتم بسي خشنود شد و به گرمي و گشاده رويي مرا تحويل گرفت و تشويق کرد.

از آن پس در جنب دروس حوزوي هفته يي چندين ساعت به حضورش مي رسيدم و او با تأني و دقت فراوان به پرسش هاي گوناگون من در مسائل اعتقادي، تفسيري، تاريخي و اجتماعي پاسخ مي داد. نشاط و سروري که از جواب پرسش ها در روحم ايجاد مي شد وصف ناشدني است. شور و احساسم چنان بود که فاصله نسبتاً طولاني منزل استاد تا محل سکونتم را بي هيچ احساس خستگي، پياده طي مي کردم و در طول مسير، پاسخ هاي او را تجزيه و تحليل مي کردم و از اينکه توفيق حضور چنين روحاني دانشمند سنجيده گفتار و خوش رفتاري - که بيانش گوياي استواري در دانش و ژرف انديشي در بينش بود - نصيبم شده، خداي را سپاس و ستايش مي کردم. پس از تحصيلات مقدماتي و تکميل دروس متوسط حوزوي که منجر به پيروزي انقلاب اسلامي شد رسماً به جرگه شاگردان استاد صالحي در دروس فقه، تفسير، علم الرجال و نهج البلاغه پيوستم. مباحث استدلالي «ولايت فقيه»، «خمس و انفال»، «جهاد اسلامي» و «فوائد رجاليه» از جمله بحث هاي گرم و پرجاذبه آن روز استاد بود. استفاده علمي من منحصر به شرکت در دروس او نبود بلکه بهره مندي ام از جلسات خصوصي دو نفري که منبعث از آمد و شد خانوادگي در منزل بنده يا خانه استاد بود به مراتب بيشتر و پربارتر بود. استفاده و لذتي که از درس هاي عميق آن راسخً در علم مي بردم مشابه آن را تنها در دروس خارج فقه حضرت آيت الله العظمي منتظري احساس مي کردم و بس. گاه و بي گاه در جلسات خصوصي، از گذشته هاي زندگي، فراز و نشيب هاي دوران تحصيل، شيوه هاي استفاده از اساتيد تاثيرگذار مفيد، و راه و رسم تحقيق، پرسش مي کردم. او از خاطرات خويش نکات بس آموزنده يي بيان مي داشت که اميدوارم شمه يي از آنها را در اين مقاله منعکس کنم.

روانکاوان شخصيت هر انساني را از سه مولفه متاثر مي دانند؛ وراثت، محيط و تربيت. استاد صالحي در خانواده يي پاک و مقبول همگان، از پدر و مادري پرهيزگار در شهرستان نجف آباد اصفهان ديده به جهان گشوده بود. از خانواده يي صالح و زحمتکش که با انديشه هاي ناب اسلامي برگرفته از تعليمات عالمان آگاه و پرهيزگار پا به عرصه زندگي نهاده بود؛ محيطي که از زمان علامه ذوفنون مرحوم شيخ بهاءالدين عاملي که طرح و نقشه شهر نجف آباد به دست او انجام يافته تاکنون به «دارالعلم» و «دارالمومنين» معروف و مشهور بوده است. طبيعي است در چنان فضايي که ارزش هاي اسلامي و انساني و امور معنوي، حاکم بر همه چيز است، زمينه هاي رشد انساني مستعد چون صالحي نجف آبادي بيشتر و بهتر خواهد بود و او را به سوي تعالي و تکامل وجودي به عنوان شخصيتي برازنده و تاثيرگذار پيش خواهد برد.

او دوران کودکي و نوجواني اش را در آن شهر گذرانده و در پانزده سالگي با اندوخته يي از ارزش هاي معنوي برگرفته از محيط خانواده و اجتماعش، از نجف آباد، راهي حوزه علميه اصفهان مي شود. اينجاست که پايه سوم شخصيت او که متاثر از تربيت مربياني آگاه و دلسوز است بنياد مي گيرد. او وارد حلقه دروس استوانه هاي علمي آن روز حوزه اصفهان مي شود و از محضر آيت الله حاج آقا رحيم ارباب که نوآوري هاي فقهي و شرح صدر و بينش باز و تقواي او بر ارباب دانش هاي حوزوي پوشيده نيست، استفاده هاي فراواني مي برد. استاد صالحي بارها از اين فرزانه فقيه با تجليل و تبجيل ياد مي کرد و او را مي ستود و به انديشه هاي فقهي و اجتماعي او ارج مي نهاد. شخصيتي که نماز جمعه را واجب تعييني مي دانست و بر اقامه آن اصرار مي ورزيد و در خطبه هاي جمعه، مردمان را ارشاد و راهنمايي مي کرد و حقايق ناب قرآن و سنت را با تأني بر آنان عرضه مي داشت. فقيهي که اهل حکمت بود و به حکمت نظري جامه عمل مي پوشاند و مسائل ناب اعتقادي را در گفتار براي عموم نمازگزاران جمعه با نصايح برگرفته از سنت پيامبر اکرم(ص) و اهل بيت پاک او به روشني و رواني بيان مي کرد.

انديشه هاي بکر حاج آقا رحيم ارباب در تکوين شخصيت علمي استاد صالحي تاثيرگذار بوده و زمينه هاي فقاهت و قرآن پژوهي را در نهاد او تسريع بخشيده بود.

عالم ارجمند ديگري که در تربيت او نقش فراوان داشته، دايي اش مرحوم آيت الله شيخ محمدحسن عالم نجف آبادي از اساتيد برجسته آن روز حوزه اصفهان بوده است. او الگويي بس ارزشمند در دانش و بينش براي مرحوم صالحي به حساب مي آمده که بارها از مقام علمي و تقوا و اظهار ادب و ارادتش به سالار شهيدان حضرت ابي عبدالله و داستان استشفاي او به تربت امام حسين(ع) در هنگام بيماري سخت و بهبود او بر اثر خوردن آن تربت پاک، ياد مي کرد. علاوه بر او از استاد ديگرش مرحوم ميرزاعلي آقا شيرازي به نيکي و بزرگي ياد مي کرد. تقوا و پارسايي، قناعت و ساده زيستي و صفا و صداقت مرحوم ميرزا علي آقا شيرازي در تربيت و تزکيه نفس استاد صالحي تاثير بسزايي داشته است. از ديگر اساتيد او در اصفهان مرحوم آيت الله فياض اصفهاني بوده که از چهره هاي علمي حوزه به شمار مي رفته است.

استاد صالحي پس از فراغت از دروس سطوح حوزوي در اصفهان، در سال 1325 شمسي براي ادامه تحصيل دروس خارج از فقه و اصول وارد حوزه علميه قم مي شود و به جرگه شاگردان مرحوم آيت الله سيدمحمد داماد که از مدرسان دقيق فقه و اصول بوده، مي پيوندد و از دروس فقه و اصول امام خميني(ره) نيز بهره ور مي شود و همزمان با آن در درس هاي عميق و پربار مرحوم آيت الله العظمي بروجردي شرکت مي کند و در زمره شاگردان علاقه مند و پايبند به او درمي آيد. مرحوم آيت الله صالحي به مناسبت هاي گوناگون در جلسات بحث، با عظمت و احترام فراوان و ستايش درخور، از فقاهت و شيوه تدريس و کيفيت ورود به بحث و خروج از آن، از آيت الله بروجردي ياد مي کردند و سبک و شيوه او را بي نظير مي دانستند و بارها تعمق و ژرف نگري آن مرحوم را در مسائل رجالي و کيفيت استنباط مسائل فقهي مي ستودند. او «فقه مقارن» يا به تعبير ديگر «بررسي آراي فقهاي اهل سنت پابه پاي بيان آراي فقيهان شيعه» را از سوي آيت الله بروجردي، يادآور تفقه شيخ طوسي و علامه حلي مي دانستند.

تاثيرگذاري شيوه تدريس آيت الله العظمي بروجردي بر ذهن و زبان شاگردانش کم و بيش از جمله تحولات بديع و پربرکت علمي در حوزه علميه قم در نيم قرن اخير به حساب مي آيد که امروزه هيچ دانشور فقه پژوه محققي آن را انکار نمي کند، و شايد در ميان شاگردان آن فقيه بزرگ، هيچ کدام مانند فقيه عاليقدر آيت الله منتظري و آيت الله صالحي نجف آبادي در گفتار و نوشتار، آن سبک و شيوه را ادامه نداده باشند. اين دو بزرگوار در مسائل و مباحث مربوط به فقه و اصول و حديث، شيوه پرارج و ماندگار آيت الله العظمي بروجردي را به خوبي منعکس کردند و به نحوي آن «منهج استوار» را زنده نگه داشتند و به شاگردان خويش نيز منتقل ساختند. استاد صالحي پابه پاي مباحث فقه و اصول، در دروس فلسفه مرحوم علامه طباطبايي نيز شرکت کردند و «منظومه سبزواري» و «اسفار ملاصدرا» را از محضر آن حکيم نامي آموختند و بعداً خود نيز دو دوره به تدريس «منظومه» پرداختند.

او به موازات تحصيل علوم عاليه حوزوي در قم، به تدريس ادبيات عرب، شرح لمعه، رسائل و مکاسب و کفايه الاصول پرداخت و تا سال 1352 شمسي (يعني سال تبعيد شدنش) از مدرسان برجسته دروس مذکور محسوب مي شد و پس از آن نيز به تدريس «خارج فقه»، «علم الرجال» و «تفسير» پرداخت. بيان رسا و تفهيم گوياي او، حلقه درسش را گرم تر، باشکوه تر و پرجاذبه تر کرده بود به گونه يي که بيشتر فضلاي نامدار حوزه از شاگردان حوزه درس او بودند. آقايان مهدوي کني، طاهري اصفهاني، مصطفي خميني، اسدالله ايماني کازروني، بنيادي کازروني، حسين انصاريان، سيدمحمد روضاتي، سيداحمد روضاتي، سيدعلي غيوري نجف آبادي، باريک بين قزويني، زمانيان نجف آبادي، سيدمحمود دعايي، مدرسي طباطبايي، حسين ايراني، محمدي گيلاني، رضا استادي، احمد جنتي، هاشمي رفسنجاني، رباني املشي، حسن صانعي، محمد يزدي، موسوي يزدي، ناطق نوري، لاهوتي اشکوري و محفوظي از آن جمله اند.1

مبارزات سياسي

استاد صالحي نجف آبادي در تحکيم مرجعيت امام خميني(ره) نقش بسزايي داشت. او در تاريخ

16/3/1349 زيباترين و در عين حال جامع ترين و کوتاه ترين عبارت را در معرفي مرجعيت امام نوشت. عين عبارت او چنين است؛

«صلاحيت مرجعيت عامه حضرت آيت الله العظمي آقاي خميني مدظله العالي از قضايايي است که قياساتها معها و کالنار علي المنار و الشمس في رائعه النهار. تاييد و ترويج و تقويت معظم له وظيفه شرعي هر فرد مسلمان علاقه مند به اسلام و مصالح مسلمين است.»

(توطئه شاه بر ضد امام خميني، ص74)

علاوه بر آن ايشان از همان آغاز مبارزه امام خميني(ره) از شخصيت هاي علمي و مورد توجه حضرت امام بوده که از طرف معظم له اجازه تصدي در امور حسبيه و تصرف در وجوه شرعيه و اخذ سهمين به صورت کتبي به او داده شده بود و نيز او جزء کساني بود که صلاحيت مرجعيت امام را امضا کرده بود. بدين جهت پس از تحمل دوران کوتاهي در زندان، در سال 1352 به همراه آيت الله منتظري دستگير و به سه سال تبعيد محکوم شد. سال اول را در ابهر زنجان، سال دوم را در تويسرکان و سال سوم را در مهاباد گذراند.

او برخلاف ديگر تبعيدي ها در دوران تبعيد، از عوامل ساواک - در لباس روحاني و غيرروحاني - رنج فراواني برد و مشقت هاي روحي جانگدازي را تحمل کرد. مي گفت؛ «عوامل ساواک از طرفي مردم ساده دل را به بهانه اينکه من دشمن امام حسينم، بر ضد من برمي انگيختند که در کوچه و بازار به من توهين کنند و از طرفي هم با تبليغات غلط، اذهان روحانيون محلي را چنان عليه من آشفته کرده بودند که حکم تکفير مرا صادر مي کردند و هيچ کدام هم حاضر به بحث و گفت وگو با من نمي شدند، در طول يک سالي که در تويسرکان بودم بر من خيلي سخت گذشت. افرادي شب ها منزل مسکوني ام را سنگباران مي کردند. بچه ها که کوچک سال بودند مي ترسيدند و علت آن را مي پرسيدند، مي گفتم؛ نترسيد، چيزي نيست، اين سنگ پراني از سوي چند تا جن سرکش است که به زودي آنها را رام خواهم کرد.

وقتي که براي خريد نان سنگک به نانوايي مي رفتم بعضي قربه الي الله با سنگ هاي داغي که از سنگک جدا مي کردند مرا هدف خود قرار مي دادند، يک روز به چند نفر از علماي شهر به وسيله شخصي از بازاريان متدين پيغام دادم؛ هر جا که شما انتخاب کنيد براي بحث و گفت وگو آماده ام، ولي آنها نمي پذيرفتند و حتي اگر با آنان به طور اتفاقي در خيابان و کوچه و بازار روبه رو مي شدم روي را برمي گرداندند و مسير را تغيير مي دادند که حتي سلام کردن مرا نشنوند. اي کاش کار به همين جا ختم مي شد، آنها روي منبر هر تهمت و افترايي که دلشان مي خواست نثار من مي کردند که کمترين آنها اتهام وهابيگري بود و سرانجام پس از تکفير و تفسيق، حکم به نجس بودن من مي دادند تا کسي جرات ارتباط با من را نداشته باشد. البته در آن روزگار سخت، پس از مدتي چند نفر از طلاب فاضل و چند نفر از بازاريان، پس از کشف حقايق و آگاهي از توطئه هاي ساواک، به سوي من گرايش پيدا کردند و مدافع من شدند.»

آري، استاد صالحي نجف آبادي نمونه بارز صبر و استقامت در هدف راستين خود بود. او بيدي نبود که با اين بادها بلرزد، او مصداق کالجبل الراسخ لا تحرکه العواصف بود. شکيبايي و بردباري اش منبعث از ايمان استوارش بود؛ ايماني که با تحقيق و اجتهاد به دست آورده بود نه با تقليد و تلقين. او در چيزي که به يقين مي رسيد سخت پايدار و استوار بود و تصميمش بر اساس باور قطعي اش بود. در راه حق و پي جويي حقيقت، لحظه يي درنگ نمي کرد و هيچ تهديد و تطميعي او را از هدفش بازنمي داشت. آخرين حربه مخالفانش در حوزه قم اين بود که شهريه طلبگي او را قطع کنند و روضه خوان ها را بر ضد او برآشوبند يا درصدد تطميع او برآيند ولي هيچ کدام از اين امور بر اراده نيرومند او کارگر نشد. داستان زير را از زبان او بشنويد که شنيدني است؛

«در زماني که عوامل مرئي و نامرئي ساواک و افراد فريب خورده، جنجال شديدي بر ضد «شهيد جاويد» آفريده بودند، يک روز آقاي عبايي خراساني و آقاي غروي در قم به منزل ما آمدند. آقاي غروي نوشته يي را به اين جانب داد و گفت؛ ما از طرف فلان بيت آمده ايم و آقا فرموده اند نويسنده «شهيد جاويد» اين نوشته را امضا کند تا منتشر کنيم و کتاب نامبرده مردود اعلام شود و ديگر چاپ نشود و غائله خاتمه يابد و نيز فرموده اند؛ من همه خسارت هايي را که از اين راه به ايشان وارد مي شود جبران مي کنم. من آن نوشته را که از زبان اين جانب نوشته بودند تا آن را امضا کنم خواندم، خلاصه آن چنين بود؛ «من اقرار مي کنم که آنچه در کتاب شهيد جاويد نوشته ام باطل است و بدين وسيله اعلام مي کنم نظري که درباره قيام امام حسين در کتاب نامبرده داده ام اشتباه بوده است.» همين که اين نوشته را خواندم آتش گرفتم و بي اختيار به ياد گاليله افتادم که ارباب کليسا زير برق سرنيزه او را از تحقيقي که درباره حرکت زمين کرده بود توبه دادند. با خود فکر کردم؛ خدايا، مگر ما در قرون وسطي زندگي مي کنيم که مي خواهند يک نويسنده را از تحقيقي که کرده است توبه دهند؟، بارالها، اين چه منطقي است که مي گويند خسارت هاي مالي را جبران مي کنيم؟ مگر علم و اجتهاد را مي توان با پول معامله کرد؟ مگر ممکن است حقيقتي را که با مطالعات طاقت فرسا به دست آورده ام و اجتهاد کرده و نوشته ام اينان به دست خودم ذبحش کنند و ديه آن را بپردازند؟، در آن هنگام، سخت ناراحت بودم، توبه نامه را به عنوان يک ورق پاره بي ارزش با خشم و ناراحتي پاره پاره کردم و دور ريختم و گفتم؛ آنچه اکنون از من ديديد برويد و به آقا برسانيد و بگوييد؛ من هرگز تسليم ظلم و زور نمي شوم و حقيقتي را که يافته ام باطل اعلام نمي کنم.»

او از سر درد باز داستان ديگري را تعريف مي کرد که آن هم شنيدني است؛ «در حدود سال 1350 شمسي يک روز دوست قديمي ام آقاي ابراهيم اميني از سر دلسوزي بدون اطلاع قبلي به منزلم آمد و گفت؛ من آمده ام از شما خواهش کنم که اعلاميه يي منتشر کنيد و در آن بنويسيد «آنچه در شهيد جاويد نوشته ام باطل بوده است» و خود را از اين فتنه و غائله راحت کنيد. من از اين پيشنهاد بي اندازه تعجب کردم؛ زيرا چيزي را که بايد از دشمن بشنوم از اين دوست قديمي مي شنيدم، به ايشان گفتم؛ آيا شما مي گوييد چيزي را که صددرصد يقين دارم حق است و براي تحقيق آن رنج فراوان برده ام حالا اعلام کنم باطل است؟، اگر چنين کنم هم دروغ گفته ام و هم حقيقتي را پايمال کرده ام و هم رنج چندين ساله خود را به هدر داده ام. گفتم؛ شما داريد پيشنهاد انتحار به من مي دهيد، ولي بنده به حول و قوه خدا هرگز چنين کاري نخواهم کرد و از اينکه شما به من پيشنهاد کار سفيهانه و عمل انتحاري مي دهيد بسيار متعجب و متاسفم.»

او از دوران تبعيدش در مهاباد تعريف مي کرد؛ شهري که در آنجا سخت احساس غربت مي کرده است. شهري که مردمان شافعي مذهب آن در بدو امر توجهي به او نکرده بودند. احساس بيگانگي مذهبي از يک طرف، تبليغات سوء ساواک و آلودن فضاي اجتماعي بر ضد او از طرف ديگر و وابستگي شماري از ماموستاهاي مهاباد به دربار شاه، عرصه را بر او و ديگر مبارزان همفکر او سخت تنگ کرده بود. در چنان شرايطي، اين عالم مجاهد خود را در زنداني به بزرگي شهر مهاباد احساس مي کند. مي گفت؛ «در يکي از روزها که در اوج غربت و تنهايي بودم و سخت احساس غريبي و تنهايي داشتم، ناگاه ديدم شهيد مطهري رضوان الله عليه به ديدنم آمد. گويي که تمام دنيا را به من داده اند، فوق العاده خوشحال شدم و من هرگز آن مهر و محبت صميمانه را از آن شهيد فرزانه از ياد نمي برم. خداوند بر درجاتش بيفزايد.»

اين فقيه و محقق خبير در اوج غربت و احساس تنهايي، سرانجام نقش تبليغي خود را ايفا مي کند و به سراغ عده يي از ماموستاهاي سرشناس آنجا از جمله شيخ عز الدين حسيني مي رود. او در اين باره چنين مي گفت؛ «شيخ عزالدين حسيني شخصي درس خوانده و اهل استنباط بود. حتي در شماري از مسائل فقهي نظر شافعي را قبول نداشت و طبق اجتهاد خود عمل مي کرد، ولي در خطبه هاي جمعه به مدح و ثناي شاه و دربار مي پرداخت. يک روز در جلسه يي به او گفتم؛ حيف نيست که شما با چنين فضلي به مدح و ثناي ظالم بپردازيد؟،

در جوابم گفت؛ ما چاره يي نداريم زيرا در حال اضطرار خوردن مردار حتي گوشت خوک هم جايز است، اما اين آدم پس از پيروزي انقلاب اسلامي، انقلابي تر از همه شده بود، به گونه يي که اعلام کرده بود؛ اگر جبرئيل هم نازل شود تا به کردستان خودمختاري داده نشود چيزي را نخواهم پذيرفت. با همه اينها مي شد با او کنار بيايي و باب مذاکره و گفت وگو با او را به نتيجه برساني. به همين جهت تلاش فراواني کردم بلکه طي ملاقاتي با امام خميني يادآور شوم که بالاخره به گونه يي مي شود شيخ عزالدين را مجاب کرد و از طريق مذاکره بسياري از مشکلات را برطرف ساخت و به وسيله او و ديگر شخصيت هاي کرد، مردم آنجا را آرام کرد. ولي موانعي پيش آمد و چنين رسالتي انجام نشد.»

استاد صالحي از بحث ها و گفت وگوهاي علمي خود با علماي مهاباد سخن مي گفت؛ «در جلسه يي که حدود هفده نفر از ماموستاها از جمله شيخ عزالدين حضور داشتند يکي از آنها به نام شيخ عمر در مقام اعتراض به کتاب «شهيد جاويد» گفت؛ چرا در اين کتاب به حضرت معاويه توهين کرده يي؟، گفتم؛ هرچه درباره معاويه نقل کرده ام از منابع و مآخذ دست اول خود اهل سنت است. آيا شما منابع تاريخي خودتان را هم قبول نداريد؟، ناگهان شيخ عزالدين به طرفداري از من گفت؛ شيخ عمر، آخر اين چه حرفي است که تو مي زني. مگر معاويه هم قابل دفاع است؟ برو تاريخ بخوان. سپس يکي از آنان گفت؛ امام شافعي داراي کتاب بزرگ فقهي «الام» و صاحب فتواست، ولي امام صادق شما که اين همه در مقام علمي اش مي گويند و مي نويسند، جز منقولاتي که به او نسبت مي دهند کتابي ندارد. من بلافاصله گفتم؛ آيا شما کتاب «الام» را خوانده ايد؟ گفت؛ نه، نخوانده ام. گفتم؛ اما من آن کتاب را خوانده ام. در مقدمه آن آمده است که کتاب «الام» به قلم يکي از شاگردان امام شافعي به نام ربيع بن سليمان مرادي است. بنابراين اين کتاب نه به قلم شافعي بلکه تقريرات درس اوست و در بسياري از مسائل حتي در موضوعي واحد دو فتواي گوناگون از او نقل شده است. آنان از آنکه يک عالم شيعي به آثار مکتوبشان اين همه توجه و تسلط دارد متعجب شده بودند و از آن پس با من به گرمي برخورد کردند و به ديد احترام مي نگريستند و همين امر سبب شد که اندکي از غربت و تنهايي به در آيم.»

خاطره جالب ديگري که آيت الله صالحي نجف آبادي برايم نقل کرد مربوط به سفر حج اوست؛ «در آغاز مرجعيت مراجعً بعد از مرحوم آيت الله العظمي بروجردي، توفيق حج تمتع نصيبم شد.

پس از تشرف و بازگشت از خانه خدا، شماري از بزرگان حوزه به ديدنم آمدند که از جمله آنها حضرت آيت الله حاج سيدمحمدرضا گلپايگاني بود که به منزل تشريف آوردند و ضمن احوالپرسي، داستاني را از سفر حج خودش که چندين سال پيش از سفر حج من انجام شده بود تعريف کردند، فرمودند؛ در سالي که به مکه مشرف شدم در مسجدالحرام با امام جماعت آنجا ملاقاتي دست داد که تا وقت نماز به طول انجاميد، سپس همه براي اقامه نماز در مسجد الحرام آماده شديم. امام جماعت رسمي آنجا به نحو جدي تعارف کرد و گفت؛ نماز را بايد به امامت شما برگزار کنيم، سرانجام من هم در مقام امام قرار گرفتم، در اين هنگام يکي از همراهان ايراني ما شروع به اذان گفتن کرد و پس از شهادتين، جمله اشهد ان عليا ولي الله را با صداي بلند خواند، ناگهان يکي از علماي صف مقدم سخت لب به اعتراض گشود و از گفتن چنين جمله يي در اذان اظهار ناراحتي کرد. ولي امام جماعت رسمي مسجدالحرام با صوت رسايي در جواب او گفت؛ و کذلک انا اقول اشهد ان عليا ولي الله، اين شيوه برخورد که براي ما جالب و ديدني بود، سبب ساکت شدن آن شخص معترض گرديد و نماز با امامت من و اقتداي همه حاجيان از جمله علماي حاضر در آنجا برگزار گرديد.»

هر چند ساليان بعد، شماري از علماي حوزه قم از جمله حضرت آيت الله العظمي به جهت کتاب «شهيد جاويد» رابطه حسنه سابق خود را با آقاي صالحي قطع کردند و نيز مرتبطان بعضي از بيوت مراجع، برخوردهاي تندي با نويسنده «شهيد جاويد» داشتند و کساني ديگر هم رنج و آزار فراواني به او رساندند، ولي او هرگز به هيچ يک از آنان اهانت نکرد، بلکه گاهي به تمجيد و تعريفشان هم مي پرداخت که؛ اين آقايان همگي محترمند، عقيده خودشان را اظهار مي دارند و نبايد اظهارنظرها که امري طبيعي است ما را از کوره به در کند. آري، در اين مدت معاشرت سي ساله من با اين استاد متواضع، هرگز غيبتي از او نشنيدم، بلکه ناقدان خود را انسان هاي متدين و باصداقت و يکرنگ مي دانست که از سر دينداري احساس نقد نظريات او را دارند. و حتي مي گفت؛ يکي از آنان پس از پيروزي انقلاب اسلامي از من طلب حليت نمودند و من هم با گرمي و دوستي با او برخورد کردم.

شيوه تحقيق استاد صالحي

واقع مطلب اين است که عمده شيوه تحقيق استاد صالحي نه به سبک حوزويان است و نه به شيوه دانشگاهيان. او در اين باره منحصر به فرد است و شيوه خاص خود را دارد. امور زير از جمله ويژگي هاي تحقيق اوست؛

1- به کارگيري عنصر «عقل» در استنباط مسائل فقهي، تفسير آيات قرآن و تحليل مسائل تاريخي و اجتماعي

نمونه هاي بارز اين شيوه در موضوعات زير که مورد بحث و بررسي آن فقيه انديشمند قرار گرفته به وضوح نمايان است؛

الف- بحثي در طهارت و نجاست؛

ب- بحثي در اخبار کر؛

ج- بحثي درباره طهارت کافر؛

د- بحثي در تفسير آيه محاربه و احکام فقهي آن؛

ه- مباحث مربوط به جهاد در کتاب «جهاد در اسلام»؛

و- تفسير سوره يوسف؛

ز- فلسفه قيام امام حسين(ع) در کتاب «شهيد جاويد».

2- نقد و بررسي مدققانه در حديث شناسي

استاد صالحي در هر موضوعي از موضوعات که وارد بحث مي شد، چه در فقه و چه در تفسير يا تاريخ، به گونه دقيق به بررسي احاديث و اخبار آن موضوع از جهت سند و متن مي پرداخت، و علاوه بر آن، آن را با قرآن مي سنجيد و سپس در سنجه عقل مي گذارد و آنگاه با واقعيت هاي تاريخي تطبيق مي داد که آيا مثلاً فلان روايت از جهت مضمون و محتوا، مطابق با واقعيت هاي محسوس و ملموس و خارج از ذهن هست يا خير؟ مثلاً اگر در رواياتي سخن از جابلقا و جابلسا يا قرار گرفتن زمين روي شاخ گاو يا نزول فلان ستاره به منزل اميرالمومنين علي(ع) و امثال آنها به ميان آمده، آيا چنين اموري مي تواند وجود خارجي داشته باشد يا خير؟ مسائلي از اين قبيل فرضاً اگر با سند صحيح هم نقل شده باشد، طبيعي است که نمي تواند مطابق با واقع باشد، بلکه جايگاه آنها صرفاً در دايره وهم و خيال خواهد بود.

3- رعايت اصول ادبي و ارائه نثري روان در تمام نوشته ها

نثر شيوا و گوياي استاد صالحي در ميان حوزويان از امتيازات فراواني برخوردار است. نثر او خوشخوان ترين و پرجاذبه ترين نثر حوزوي به زبان فارسي در نيم قرن اخير است. کتاب «جمال انسانيت» و «شهيد جاويد» مصداق بارز «نثر معيار امروزين» اوست که استواري در جمله بندي آنها با چينش واژه هاي نرم و لطيف در هم آميخته و نثري دلنشين و مطبوع طبع همگان با مفاهيمي بس والا در قالب نثري ساده عرضه شده است.

4- عفت قلم و سلامت نقد

استاد صالحي با اينکه از قدرت نقادي فوق العاده يي برخوردار بود، ولي او هرگز اين موهبت بزرگ را با تحقير و توهين نيالود و از مرز ادب و عفت قلم خارج نشد. سلوک نيکوي نقادي او در کتاب «نگاهي به حماسه حسيني شهيد مطهري» درسي بس آموزنده و شيوه يي بس راهگشا براي اهل نقد و بررسي است. او پا به پاي بيان ضعف هاي اين کتاب، از اظهار قوت آن دريغ نورزيد و از جاده عدل و انصاف خارج نشد.

5- باطل ستيزي و خرافه گريزي

مرحوم استاد احمد آرام در تقريظي که بر کتاب «شهيد جاويد» نوشته است، مي گويد؛ «در اين زمان چون مردم کتابخوان شده اند بسياري از روضه خوانان قديمي روضه نويس شده اند و در اين سال هاي اخير از اين کتاب ها بسيار منتشر شده که اکثر آنها مفت نمي ارزد و من کمتر به خواندن چنين کتاب هايي هوس مي کنم و کتاب مستطاب «شهيد جاويد» را که مدت ها است منتشر شده به همين جهت اصلاً ورق نزده بودم ولي به دليلي ضرورت پيدا کرد که آن کتاب را بخوانم و چون آن را به دست گرفتم تا تمام نکردم بر زمين نگذاشتم. دريافت و احساس من از کتاب نامبرده اين بود که سبک نويسندگي آن متين و جالب و مطالبش بلند و عقل پسند و استدلال هايش قوي و محکم و منطقش قوي و رسا و روشن و تحقيقاتش روشنگر چهره واقعي قيام آسماني سرور مجاهدان و جوابگوي بسياري از اشکالاتي است که در اطراف نهضت مقدس امام حسين(ع) در دل روشنفکران بود... از خداي بزرگ مسالت دارم به آقاي صالحي نجف آبادي فرصت و قدرت و شکيبايي عنايت فرمايد تا با قلم معجز شيم خود کتابي تاليف کند و در آن با همان روش اسلامي و عقلاني معلوم کند چه چيزهايي از مسلماني نيست که بيش از آن چيزها که از مسلماني است و رنگ دين به آن زده شده است.»

مرحوم استاد صالحي با نوشتن کتاب «غلو - درآمدي بر افکار و عقايد غاليان در دين» در واقع به اين درخواست مرحوم استاد احمد آرام لبيک گفته اند و خرافه هايي را که رنگ دين و مذهب به آن داده شده است افشا کرده اند.

6- مرغوب نشدن در مقابل چهره هاي ممتاز علمي و اجتماعي در مقام تحقيق اين دانشمند فرزانه در تحقيقات علمي، هرگز تحت تاثير شخصيت و شهرت شخصيت هاي علمي و اجتماعي واقع نشد و عظمت علمي و شهرت اجتماعي هيچ يک از دانشمندان نامي، او را از مسير تحقيق بي طرفانه دور نساخت و موقعيت اجتماعي و شهرت علمي کسي او را مرعوب نساخت. نقد عالمانه نظريات شماري از شخصيت هاي حوزوي در کتاب «عصاي موسي» از جمله مرحوم آيت الله سيدابوالحسن رفيعي قزويني و مرحوم علامه طباطبايي نمونه يي از اين قبيل است.

7- آزاد انديشي

در اين باره، مرحوم استاد صالحي را بايد شخص شاخص برجسته و کم نظير، بلکه از جهاتي بي نظير در ميان حوزه هاي علمي به حساب آورد. او بارها بيان داشت؛ «پس از مدتي تحصيل در همه چيز شک کردم و تصميم گرفتم تمام آنچه را که از راه تلقين و تقليد در ذهنم رسوب کرده بود دور بريزم و با نگاهي علمي و عقلي و دور از يافته ها و بافته هاي اين و آن، بنيادهاي اعتقادي خود را بنيان نهم و آزادانه بينديشم و آزادانه مسائل را مورد تجزيه و تحليل قرار دهم. بنابراين آنچه را که بدان دست يافته ام، با تحقيق و تفکر، بر اساس دلايل متقن و محکم به دست آورده ام، به گونه يي که هيچ شک و ترديدي در آنها ندارم و جزء باورهاي قطعي و صددرصد من است.» آري، نمونه بارز آزادانديشي او در کلام، فقه و تاريخ آثار تحقيقي اوست. در اين باره کافي است که کتاب هاي «مجموعه مقالات»، «پژوهشي جديد در مبحث فقهي» و «قضاوت زن در فقه اسلامي» مورد مطالعه قرار گيرد.

8- استقلال علمي

بارزترين ويژگي اين استاد نامدار، استقلال علمي اوست. اصولاً آزادانديشي، خرافه ستيزي و مرعوب نشدن در مقابل چهره هاي علمي، منبعث از استقلال علمي است. او آنچه را خوانده بود، خوب و عميق و پخته خوانده بود و در هر مساله که تحقيق کرده بود به عمق و کنه آن رسيده بود. او هيچ تحقيقي را نيمه کاره رها نمي کرد و در راه دستيابي به حقيقت لحظه يي بازنمي ايستاد. طبيعي است چنين محققي که دستاوردهاي تحقيقي اش را با کد يمين و عرق جبين به دست آورده و در تمام آنها راه استدلال و اجتهاد را پيموده و جزء باورهاي قطعي و يقينيات او شده است، هرگز با تهديد و تطميع، آنها را از دست نخواهد داد.

موحد چو در پاي ريزي زرش

چو شمشير هندي نهي بر سرش

هراس و اميدش نباشد ز کس

بر اين است بنياد توحيد و بس

او به کارهاي نيمه تمام و تحقيقات ابتر و نارسا وقعي نمي نهاد و اگر در مسير کار نيمه تحقيق، سوالي از او مي شد با صراحت تمام مي گفت؛ نمي دانم، زيرا تا خود در مساله يي به يقين نمي رسيد آن را براي ديگران بيان نمي کرد و در صورت اصرار پرسش کننده ، تنها مي گفت؛ هنوز در اين باره تحقيق نکرده ام ولي ديگران چنين و چنان گفته اند. استاد صالحي پس از احراز يقين و اطمينان در مسائل مورد بحث خويش، با جرأت و شهامت تمام آن را بيان مي کرد و آراي ديگران را مورد نقد و نقض قرار مي داد و در اين گونه موارد هيچ مصلحتي او را از بيان حقيقتي که بدان دست يافته بود باز نمي داشت. در بيان مسائل علمي حوزوي کمتر کسي چون او با کمال شهامت اظهارنظر مي کرد. بيان قاطع او، ريشه در استقلال علمي توام با ايمان او داشت.

9- حق پذيري و استقبال از منطق صحيح

استاد صالحي هرگاه سخن درست و مستدلي را در ضمن مباحث علمي از کسي مي شنيد پس از بررسي، آن را مي پذيرفت و به تشويق ارائه دهنده آن - اگرچه از کوچک ترين شاگردان درسش مي بود - مي پرداخت. و اگر کسي با دلايل قوي تر بر او چيره مي شد در اظهار نظريه طرف مقابل و بيان علني آن براي شاگردان تاخيري روا نمي داشت و آن را مي پذيرفت. و بارها تذکر مي داد که تابع دليل باشيد نه مرعوب استاد يا شخصيت علمي و اجتماعي افراد.

چه بسا نظريات دانشمنداني بنام که سال ها بر اذهان حاکم بوده ولي سرانجام باطل اعلام شده است؛ همچون نظريه بطلميوس که حدود دو هزار سال بر اذهان دانشمندان فلکي حاکم بود و همه را تحت سيطره خود قرار داده بود، ولي سرانجام معلوم شد که هيچ مبناي علمي استواري نداشته است. نمونه ديگر عظمت فقهي شيخ طوسي است که سال ها اذهان فقيهان بعد از او را تحت الشعاع قرار داد، به گونه يي که همگان در چارچوب استدلال هاي او پيش مي رفتند، ولي بعداً کساني چون «ابن ادريس» باب جديدي را در اجتهاد گشودند و به تدريج از تقليد رهيدند.

10- کم نويسي اما پخته نويسي

از ويژگي هاي بارز استاد صالحي، اندک نويسي با کيفيت بالا بود نه زياد نويسي حجيم و بي محتوا. حجم آثار او نسبت به بسياري از نويسندگان اندک است اما با محتوايي غني و سرشار از تحقيق و دقت همراه است. در تمام آثار او هيچ مطلب زائد و بي ربط يا الفاظي پرحجم و کم ارزش وجود ندارد. کلمه به کلمه نوشته هاي او حساب شده و از روي تأني و تامل است. اين حقيقت را تنها کساني درمي يابند که کتاب هاي او را به دقت خوانده باشند و با آثار ديگران مقايسه کرده باشند. او هميشه به کيفيت نوشتار مي انديشيد نه کميت و حجيم بودن آن. در مقام نگارش مطالب، بسيار کند پيش مي رفت اما هر آنچه مي نوشت با تفکر و تعقل همراه بود. بارها مي گفت؛ «چيزي را مي بايست انتشار داد که خلايي را پر کند نه اينکه بر حجم نوشته هاي بي خاصيت بيفزايد. کوشش کنيد که در نوشتن صرفاً نقال نباشيد بلکه خودتان اجتهاد کنيد. اگر يک کتاب پرمحتواي صد صفحه يي را که خلايي پر کند و گرهي از مشکلات علمي بگشايد، ارائه دهيد، بهتر از صد کتاب پرحجم و بي محتوا است که قفسه هاي کتابخانه را اشغال کند.»

او هيچ گاه تا مطلبي برايش به درستي ثابت نمي شد و به اثبات آن اطمينان نمي يافت، به نشر و پخش آن دست نمي يازيد و از پخش و نشر آثار نيمه تمام يا مواد خام ناپخته علمي و تحقيق ناشده انتقاد مي کرد. به همين جهت، دست اندرکاران چاپ آثار نيمه تمام و تحقيق ناشده شهيد مطهري را که حجم عمده يي از دست نوشته هاي خام و ابتدايي آن شهيد را به بازار عرضه کرده اند، نکوهش مي کرد و مجموعه چنان مطالبي را فقط براي محققاني که خواهان تحقيق در آنها باشند مفيد مي دانست نه پخش آنها براي همگان.

استاد صالحي در تمام نوشته هايش پخته نويسي همراه با تحقيق را بر زياده نويسي بدون تحقيق ترجيح داده و شيوه يي پيش پاي اهل تحقيق نهاده که کاملاً بديع و منحصر به او است.

براي کساني که شيوه هاي گوناگون تحقيق در علوم حوزوي و دانشگاهي را دنبال مي کنند، کاملاً روشن است که شيوه تحقيق و نگارش آيت الله صالحي نجف آبادي نه به سبک و شيوه معمول حوزويان است و نه به گونه تحقيق دانشگاهيان. بلکه او شيوه خاص خود را دارد و به تعبير ديگر در اين باره صاحب «منهج جديد» است.

آنچه او نوشته، هم عاقلانه است و هم مدققانه و هم اديبانه و در عين حال، باطل ستيزانه و خرافه گريزانه، و سرشار از عفت قلم، سلامت در نقد، استقلال در علم، آزادانديشي، زيبانگاري و پخته نويسي است. به همين جهت است که نام و ياد اين فقيه نوانديش، مفسر مدقق، اديب اريب و تحليلگر عميق تاريخ، بر تارک حوزه هاي علميه براي هميشه تاريخ خواهد درخشيد و آثار پربهايش او را جاودانه تاريخ خواهد ساخت. مرحوم شهيد مطهري سال ها پيش از آن طي نامه يي لقب «محقق عاليقدر» را به آيت الله صالحي نجف آبادي دادند و مقام علمي او را ستودند.

من هرگاه بر او وارد مي شدم که بي هيچ جوياي نام و ناني، کار علمي خود را پيش مي برد و تنها درصدد تبيين حقايق ناب والاي دين مبين اسلام است و بس، اين شعر در ذهنم تداعي مي شد؛

در سبويي نهفته دريايي

يا به کنجي خزيده دنيايي

و امروز هم که شاهد رحلت آن مجمع فضل و فضيلت هستيم، او را مصداق اين شعر مي دانم؛

از شمار دو چشم يک تن کم

وز شمار خرد هزاران بيش

*عضو شوراي مرکزي مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم

پي نوشت؛

1- مرحوم صالحي به نام هاي افراد مذکور در خاطرات خود که به وسيله مرکز اسناد انقلاب اسلامي ويژه قم در سال 1374 به صورت مصاحبه از ايشان انجام پذيرفته، به عنوان افرادي که در درس هاي او شرکت مي کرده اند، تصريح کرده است. (شماره نوار مصاحبه 3721، تاريخ مصاحبه 23/5/74، جلسه هفتم)

به مناسبت اولين سالگرد رحلت بحرالخلوص علامه مجاهد صالحي نجف آبادي
پايداري، رنج و ماندگاري

مصطفي ايزدي

غروبي غم انگيز، در سايه سار بارگاه کوچکي که بر مقبره چهار شخصيت برجسته علمي و انقلابي در ورودي جنت الشهداي نجف آباد برافراشته شده، نگاهم بر مزار مظلوم ترين آنها، مرحوم علامه مجاهد آيت الله حاج شيخ نعمت الله صالحي ثابت مي ماند و ذهنم را به خاطرات گذشته کسي مي برد که نزديک به چهار دهه از جواني تا ميانسالي ام را با او دمساز بوده ام. آنچه بر اين مرد خودساخته و انديشمند فرهيخته در طول سالياني چند رفته، هر دل آگاهي را مي رنجاند و آنگاه به اين انديشه مي برد که به موازات سوءاستفاده هايي که از دين و ديانت، طي قرون متمادي براي سالم نگه داشتن بر دوش پرچمداران حقيقي آن بار شده است.

براي ديني چون اسلام که بيش از چهارده قرن را پيموده تا به دست مشتاقان و مومنان امروزي رسيده، هيچ پديده يي جز تلاش طاقت فرسا و رنج بي کران دانشمندان دلسوز، نمي توانسته خار و خاشاکي را که بر اين آب زلال نشسته برگيرد و پرده از چهره تابناک حقيقت بردارد تا لطيف تر جلوه کند. همانگونه که خون شهيدان در حساس ترين نقطه چنين تاريخ طولاني اين دين رحمت را از پيچ هاي تند و موانع نفس گير گذرانده، عالمان شجاع و انديشمندان متدين با پذيرش هر خطري از وعظ و قلم مدد گرفته و بر نارواهايي که صاحبان قدرت و رهروان مذلت، بر دين خدا آويخته اند، خط بطلان کشيده و با پالايش ناسره ها، زيبايي و زلالي آموزه هاي پيامبر اسلام (ص) و ائمه اطهار(ع) را نشان داده اند.

استاد صالحي نجف آبادي، که اکنون يک سال از رفتنش مي گذرد و همچنان غم فراقش قلبمان را مي آزارد و بيش از پيش فقدانش را احساس مي کنيم، از آن مردان مردي بود که همانندش را در پاسداري از ارزش هاي ديني و آموزه هاي نبوي، حداقل در تاريخ معاصر ايران کم داريم.

چگونه مي توان در سالگرد فقدان آن سفرکرده، يادي از او کرد اما از رنج هايش نگفت؟ زندگي علمي او، زندگي اجتماعي او، زندگي سياسي او و زندگي شخصي او همانند هر دانشمند مجاهدي که دانش و جهاد علمي و سياسي اش براي خدمت به انسان هاي مومن و براي رسيدن به قرب الهي است، سرشار از کوشش براي دستيابي به حقيقت و پايداري و پافشاري بر آنچه حقيقت مي دانست بوده و تا آخرين روزهاي عمر شريفش لحظه يي از حق و حقيقت رويگرداني نکرد. پس چه بهتر به دنياي گذشته اش برويم و از آنچه بر او رفته است ياد و خاطري تازه کنيم.

به عشق روزهاي نوجواني ات به تحصيل علوم ديني فکر مي کنم که در وجودت موج مي زد، اما به دليل يتيمي و اينکه مجبور بودي در مزرعه يي کار کني و چند گوسفند کم درآمد خانواده را به چرا ببري، نمي توانستي علاقه واقعي ات را دنبال نمايي. همه انسان هايي که دوروبرت بودند، با درس خواندنت موافق نبودند، حتي شب ها که ديگر مزرعه تاريک بود و گوسفندان در آغل خفته بودند. چرا که براي رهايي از فضاهاي ناپسند چاره را در اين ديدي که روحاني بزرگ شهر را به شفاعت پيش مادرت بطلبي و از او بخواهي که زمينه مهاجرتت را به اصفهان و سکونت در حجره دايي ات در مدرسه جده فراهم نمايد. همان روزها همچون پنجاه سال پس از آن، که به عشق ابا عبدالله الحسين(ع) روي حقانيت نتيجه تحقيقاتت پافشاري کردي، روي عشق و علاقه ات به تحصيل علوم اسلامي ايستادي تا مخالفانت نشستند. از خاطراتي که گفته يي، برمي آيد که در آن روزهاي سخت نوجواني چه رنجي برده يي تا راه را براي پيشرفت علمي ات باز کني و چون مرد پايمردي و استقامت بودي، موفق شدي.

در اصفهان از اين مدرسه به آن مدرسه، از مدرسه جده تا مدرسه صدر، از مدرسه صدر تا مدرسه نيم آورد، از آنجا تا مسجد ذوالفقار، بيش از ده سال رفت و آمد کردي و نزد استادان بزرگي چون حاج آقا رحيم ارباب، ميرزا علي آقا شيرازي، محمدحسن عالم نجف آبادي و ديگراني از اين دست، زانوي تلمذ زدي و از هر کدام بهره يي در علم و اخلاق و عرفان برداشتي، تا اين که خود استادي مسلم در ادبيات و اخلاق شدي و آماده پيمودن راه هاي دشوارتر اما پيشروتر گشتي.

آنان که زندگي طلبگي در دوران رضاخان و پس از آن را گذرانده اند مي دانند که براي جوان درسخوان و پر تلاشي که به جز بخشي از درآمد اندک مادرش، سهمي از دنيا ندارد، دوران سخت و پرمشقتي است و تو را اينگونه مي شناسيم که سرت پرمايه و دستت بي مايه بود و مي دانيم که همه عزت و شرف و بلندهمتي ات، مايه گرفته از همان دوران و از آن شرايط است. هنوز دهه سوم عمرت به انتها نرسيده بود که دوست و هم مباحثه عزيزت، «بهشتي» پرآوازه، تو را تشويق کرد تا به حوزه قم بيايي و پله هاي بلند علم و معنويت را در محضر بزرگاني چون آيت الله بروجردي، آيت الله داماد، آيت الله خميني و علامه طباطبايي بپيمايي و از خود فرزانه يي بپروري که امروزه افتخار شيعيان نو انديش و مصلحان دين مدار گردي. اما همين قم، همين ايده آل، همين حوزه و چه بگويم همين همدرسي هايت روزگار را بر تو تنگ کردند.

تو نشستي درس آموختي. درسي که بروجردي ها و آقا رحيم ها به تو دادند اين بود که تحقيق نکرده، نظر نده، «ديگران مي گويند» را کنار بگذار و هر حديثي، روايتي، داستاني و نقل قولي که مي بيني يا مي شنوي، آن را وحي منزل مپندار. قدم به قدم که پيش مي روي با تحقيق و پژوهش و فکر و دقت، به آموخته هايت بنگر. اين درس هاي مشفقانه و مصلحانه بر دل و قلبت نشست و روحت و فکرت آماده پذيرش حقايق شد. چون زحمت مي کشيدي و بر خدا توکل مي کردي و رضاي خدا را مي ديدي، هم او حقايق را بر قلبت نشاند. چنانچه هيچ بنده يي با هيچ ترفندي نتوانست بين تو و آنچه با تحقيق و تلاش به حقانيت آن پي برده بودي، فاصله بيندازد.

تو بر مظلوميت حسين بن علي(ع) که چراغ هدايت است و کشتي نجات، اشک ريختي که چگونه لابه لاي انبوهي از کج فهمي ها، غلوها، عوامفريبي ها، دکانداري ها، بي دقتي ها و زنگارهاي تاريخي، چراغش سوسو مي زند و کشتي اش کم مسافر است؟ لذا اشک ريختن را کافي ندانستي و هفت سال از سال هاي خوب زندگي علمي ات را در اختيار زدودن غبارهاي نشسته بر سيماي تابناک آن امام همام گذاشتي و در وصف خوبي ها و راه درست آن ولي خدا، « شهيد جاويد» را پرداختي و بر ناروايي ها تاختي و آتش عشق مومنين و مومنات را نسبت به کسي که مي تواند الگوي همگان در مبارزه با ستم و ستمکاران باشد، برافروختي و آنان را که در پي کشف حقيقت بودند، به سرچشمه زلال ولايت و شيوه انتخاب راه امامان رهنمون ساختي.

جزاک الله خيرا، اما بدخواهان با تو چه کردند؟ چندين و چند سال به نام حسين(ع) و علي(ع) و فاطمه(س)، بر منبر ها و در محافل و روضه و تعزيه، عليه کار و انديشه ات سخن گفتند و اهانت کردند و باز اين تو بودي که مودبانه شنيدي و مقابله به مثل نکردي.

اگرچه نقد علمي را با لحن و قلم پاک و پسنديده پاسخ دادي، ولي بسياري از آنان چه از ميان هم لباس هايت، چه از ميان سنگدلاني که قدرت ستمگر شاه را اداره مي کردند و تو در «شهيد جاويد»، فرزند زهرا(س) را در مقابل اسلاف آنان به خوبي معرفي کرده بودي، هيچ گاه به تو رحم نکردند، تا جايي که به جرم حق گويي و راست پنداري از شهر و ديارت آواره کرده و به شهرهاي متعدد تبعيدت کردند. اين تو بودي که با خوشه چيني به موقع از درخت پربار اسلام و بازشناسي درست آموزه هاي پيامبر و امام علي(ع) در مقابل جوي که انباشته از تهديد و تکفير و توهين بود، با احترام تمام، سرت را بالا گرفتي و از حقانيت راهي که در مسير امام شناسي رفته بودي دفاع کردي و در پاسخ خواست کساني که با رداي دلسوزي به بهانه رفع تکفيرها و دفع تهديدها، پيش ارادتت دق الباب کردند، جسورانه « نه» گفتي و آنها را دست خالي برگرداندي و چشم بصيرت خود را در راستاي زر و زور و تزوير، نچرخاندي و قلب و قلمت را در اختيار انديشه يي که نمي پسنديدي قرار ندادي و صدالبته عظمت و بزرگواري ات از همان روزها، بر صفحات تاريخ علوم اسلامي و شيعي نشست و به رغم ميل مخالفانت، چه آنها که در گذشته عليه تو بودند و چه آنها که امروزه، نه بر سبيل خدا که بر سبيل سياست، از تو فاصله گرفته اند، نام تو هميشه در ميان نام کساني که به اسلام و تشيع خدمت کرده اند، مي درخشد.

آري اين جوشش دروني تو و اين رفتار شايسته تو باعث گرديد که سرنيزه داران رژيم پهلوي تو را از مرکز علم و فقاهت، يعني حوزه علميه قم، به شهرهاي گوناگون تبعيد کرده و دل مخالفان «شهيد جاويد» را شاد کردند. ابتدا تو را به ابهر زنجان بردند. سپس به تويسرکان و مهاباد فرستادند تا شايد خسته شوي و از اعتقاداتت دست برداري و رفتار خود را به نفع متحجرين و زورمندان تغيير دهي، اما سختي هاي سه ساله تبعيدگاه را تحمل کردي و کوچک ترين نرمشي از خود بروز ندادي.

مي خواستند تو را به عنوان تحريک کننده عاملان مشکوک قتل مرحوم آيت الله شمس آبادي در اصفهان محاکمه و خانه ات را ويران کنند. باز هم احکم الحاکمين پشتيبان تو بود و تو را تا سي سال ديگر زنده نگه داشت، تا شمع وجودت را براي خدمت به اسلام و مسلمينت زنده و پرتلاش و آماده سازد.

انقلاب پيروز شد و چشمه يي ديگر از دامنه استوار زندگي ات، در دشت ايران اسلامي سرازير شد و صفحه يي ديگر بر اوراق دفتر سراسر ساده و آموزنده زندگي ات گشود.

دوستان و شاگردانت، حوزه هاي علميه را واگذاشتند و به حوزه هاي مديريت رفتند، اما تو ماندي و از هر پيشنهادي سر باز زدي و تا آخر عمر، همچون گذشته درس دادي و تحقيق کردي و با ساده ترين زي طلبگي روزگار گذراندي. در اين سال هاي پرتلاطم، از هر راهي که به نفع مردم ختم مي شد، غافل نگشتي. هر جا که ضرورت مي ديدي، نصيحت مي کردي، طرح مي دادي، نامه مي نوشتي و دوستان و شاگردانت را به پيمودن راه درست اسلام و شيعه دعوت مي کردي. آنگاه که دشمنان انقلاب به وسيله صدام حسين آتش به خانه و کاشانه مان زدند و جنگ مصيبت باري را بر ايران و ايراني تحميل کردند، به سردمداران مدافع کشور نامه نوشتي و آنان را از پافشاري هاي بي مورد نهي کردي و با قرآن و حديث، راه دفاع و جهاد مقتدرانه که رزم و مذاکره را توأمان مي ديد، به اولياي امور گوشزد کردي، تو امام حسن(ع) و امام حسين(ع) را با هم مي ديدي. تو خيرخواهانه بر پيدا کردن راه حلي که دامنه جنگ را به ساليان دراز نکشاند اصرار مي ورزيدي و تو حتي با تدريس بي مانند ابواب مختلف جهاد در اسلام ثابت کردي که اسلام دين صلح است و تو خود به عنوان پرچمدار صلح در حوزه علميه قم درخشيدي.

باز بدخواهان تو، که اين بار، همه ابزار برخورد با تو را يک جا در اختيار داشتند، عليه تو به اقدام دست زدند و نگذاشتند که در قم آسوده بماني و به تدريس و تحقيق و تاليف بپردازي. به ناچار رخت مهاجرت بستي و از دست بدخواهان رستي و در تهران بر عرصه تحقيق نشستي و به تدوين نوشته ها و تنظيم آموخته هاي خود پرداختي تا دوستدارانت از آن بهره گيرند و حاصل زحمات بي دريغت به دست تندباد رخدادهاي روزگار نيفتد. و نيز در مرکز کشور، به دور از بي مهري هاي قم و در زمانه يي که روشنفکران ديني و دانشگاهيان متدين، جبهه ارزشمندي را در مقابل واپسگرايان شکل داده اند، به بازگويي آموزه هاي اصلاح طلبانه در اين جبهه بپردازي و در مقابل حوزوياني که از تريبون هاي رسمي و غيررسمي به مبارزه با هر انديشه جديدي ايستاده بودند، به عنوان يک حوزوي آزاد انديش، نوآوري هاي ديني فقهي مورد نياز جامعه را که از متن اسلام اصيل استخراج کرده يي، به مشتاقان جوان عرضه کني. و بدين سان، در هر مجلس و محفل علمي و دوستانه يي که از جمع دينداران روشنفکر و فرهيختگان شيفته اسلام ناب پديد مي آمد حضور مي يافتي و با دقت نظر و سعه صدر به پرسش هاي بنيادي آنان در موضوعات گوناگون قرآني و روايي و فقهي و تاريخي و بعضاً سياسي، پاسخ مي گفتي و جمع را از احاطه خود به زواياي مختلف علوم اسلامي مشعوف مي ساختي.

آن روزهاي زودگذر، اما سرشار از خلوصي که از وجودت مي تراويد و باران وار، دشت آماده ذهن مخاطبانت را سيراب مي کرد، سپري شد و نوبتت رسيد که دنياي فاني را وانهي و چونان پروانه يي سبکبال به جوار باري تعالي و ديار اولياءالله پروازکني و چنان شد که دامنه مهرباني ات و پهنه صداقت و تواضعت، از اين کره خاکي برچيده شد و غم اين فقدان در ميان ما ماندگار شد.

عناوين اين صفحه
شجاع الفقهاء
پايداري، رنج و ماندگاري

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام