
نگاهي به کتاب مباني نقد فکر سياسي
اميرحسين خورشيدفر
مباني نقد فکر سياسي بازمانده از کتاب مفصلي است که در دوران اصلاحات مجوز چاپ نگرفت. آن کتاب به توصيف روزنامه نگاري شامل بحث هاي نظري بود و مصداق هايي مردافکن. اما آنچه امروز در دست ماست رساله يي است صريح و روان با مواضعي شفاف.
مرتضي مرديها در گفت وگويي با روزنامه کارگزاران به مناسبت انتشار کتاب مباني نقد فکر سياسي در توصيف شرايط حاضر اجتماعي و سياسي ايران مي گويد؛ «اغلب روشنفکران سياسي ما در مقابل سوال چه بايد کرد، پاسخ درستي ندارند. سردرگمند. و اين به اين دليل است که هنوز گريبان خود را از رودربايست هاي غلط سابق رها نکرده اند، بلکه رودربايست هاي غلط ديگري که آنتي تز آنهاست، نيز اضافه شده است. نمي گويم آنان مي بايست راه حل هاي عاجلي براي مشکلات داشته باشند، يا من دارم.»
در مقدمه همين کتاب مي نويسد؛ «در روند زندگي انسان ها و در سير حرکت تاريخ بشري، که برآيند پيچيده يي از آن است، واقعيت هاي اجتماعي نقشي مهم تر از سازه هاي ذهني داشته اند. اگر قرار باشد سير جامعه يي تغيير کند، اين بسيار بيشتر وابسته به تحولي در بنيادهاي واقعيت است تا بنيادهاي فکري.»
و از آنجا که به نظر مي رسد چنين نظريه يي در باب «انديشه» که علي القاعده حوزه فعاليت روشنفکري است و نقش مرديها به عنوان يک روشنفکر، دست کم ناسازه نماست در گفت وگويي ديگر در روزنامه اعتماد ملي مي گويد؛ «عجالتاً همين قدر مي گويم که کار روشنفکري ظاهراً نقد است و خود روشنفکري از تير نقد خودش نمي تواند جان سالم به در ببرد يا کاملاً آسوده باشد.»
با همين دستمايه اندک مي توانيم به شيوه يي که مرتضي مرديها سير استدلال جان لاک، يا دست کم سير استدلالي را که پيروان لاک از جستار او استنباط کرده اند، بيان مي کند به آموزه بنياديني که مرديها به آن پابند است پي ببريم؛ جريان روشنفکري در ايران بر اساس آموزه هاي غلط شکل گرفته است. تازه فراموش نکنيم که اين آموزه ها درست يا غلط به هرحال سازه ها يا چنان که مرديها مي گويد نرم افزارهاي فکري هستند که در الاکلنگ انديشه و واقعيت تاب سنگيني واقعيت را نمي آورند. ظاهراً بالا مي روند و به اين خاطر بيشتر در ديدرس بوده اند. کفه سنگين که واقعيت باشد بر زمين - جايي که در نظام هاي فکري استعداد خوبي براي نمايندگي واقعيت داشته است - تکيه زده و گاه کتمان شده است. اما بالا رفتن و از بالاتر ديدن را هم نمي شود ناديده گرفت، اين ديد بالاتر همان انديشه يي است که مي تواند خود را نقد کند. «فروکاستن همه بن بست ها به ناآگاهي و تحويل تمام گشايش ها به آگاهي به عنوان يکي از ارکان سنت روشنفکري محل نقد جدي است.» کتاب مباني نقد فکر سياسي ماحصل چنين موقعيتي است و مولف ضمن آن که وجه نظرورزانه آن را از وجه پژوهشي بيشتر مي داند بر رويکرد آشنايي زداي مقاله ها در حوزه پيش فرض هاي فکري تاکيد مي کند. همچنين به رسم ناشراني که در پشت جلد کتاب طيف مخاطبانشان را ذکر مي کنند مرديها نيز در پايان مقدمه تصريح مي کند که خواننده آرماني کتابش گروه ميانه يي است که مي تواند از باورهاي رايج فاصله بگيرد گرچه شايد از ابتدا چندان با او همدل نباشد اما اين شانس را خواهد داشت که نسبت به بعضي از اين سخنان متقاعد شود.
نگارنده کوشيد در خوانش اين کتاب در همين جايگاه قرار بگيرد و البته برايش به هيچ وجه ناگوار نبود.

مرديها تلاش مي کند شوکي به خوانندگان وارد کند. آموزه هايي را يادآور مي شود که بديهي انگاشته شده اند، مصداق هايشان را ذکر مي کند و بعد از اين زمينه سازي با زباني همه فهم و اندکي طنزآلوده - و براي کسي که در سخنراني هايش حاضر بود تداعي گر صدا و لحن خونسردانه اش ـ به رويکردي مي پردازد که مغفول مانده. مثل دانشمند فروتني که سازوکار شعبده يي را که به هزار ترفند از چشم حضار دور مانده برايشان شرح مي دهد و ولوله يي برپا مي کند. با چنين رويکردي مرديها در فصل نخست کتاب خود به سراغ روح آنارشيستي مي رود که به گمان او در پس پشت انديشه هاي متين و موقري چون ليبراليسم، سوسياليسم و کمونيسم پنهان شده است. ريشه هاي معرفت شناختي اين روح پنهان را از لاک تا روسو و مارکس تعقيب مي کند تا به اينجا برسد که مخالفت آشتي ناپذير با حاکميت سياسي شاه کليد حل مشکلات نيست. عجالتاً اصرار مرديها را مي پذيريم و در پي انطباق نظريه اش با شرايط امروز ايران نيستيم و هم چنين مي پذيريم که او در جايگاه يک متفکر فلسفه سياسي الزامي به ارائه مانيفست و راه حل ندارد. اما نکته اينجاست که اين مقدمات مفصل در تبارشناسي آنچه آنارشيسم پنهان خوانده مي شود به مذمت انتقاد مداوم و نشانه رفتن انگشت اتهام به سوي حاکميت مي انجامد و در مقابل پيشنهاد مي شود که تفکر چندسونگري مي تواند همه چيز را در نظر بگيرد و نظم امور را زير و رو نکند. به نظر آموزه شکاف و کتمان گري متن پير ماشري منتقد مارکسيست در اينجا کم و بيش کاراست. ماشري استدلال مي کند که هر متني تناقض ها و شکاف هاي خود را برملا مي کند. متن «دولت» در کتاب مباني نقد فکر سياسي از آنچه تفکر چندسونگر مي تواند انجام دهد و شباهتش با نحله هايي که در نقدشان گفته شد طفره مي رود و فقط اشاره مي شود که اين تفکر چه کاري نمي کند. فصل دوم کتاب «انقلاب» نام دارد. مرديها انقلاب را به عنوان پديده يي با هزينه بسيار و ريسک بالا تبيين مي کند. اما شوک اصلي و تکان دهنده آن فصل، نه کژکارکرد دانستن انقلاب که اسطوره زدايي است تا عامل حياتي ديگر در وقوع انقلاب طرح شود. اين عامل ناتواني قدرت مستقر در استفاده از خشونت يا تصميم نداشتن در عين توانايي است.
اين گزاره را نمي توان فراموش کرد. کارکرد اين بخش کوتاه از فصل انقلاب را که عنوان فروتنانه يک عامل مهم بر آن گذاشته شده در ادامه آنچه شخصيت ضمني مولف اثر فرض کرديم مي توان با برگ برنده کارآگاه در داستان هاي معمايي مشابه دانست. اما ظهور آن در متني علمي که تا آن موقع به سبک کتاب ريشه هاي انقلاب دانشگاه به بيان فهرست وار علل انقلاب مي پرداخت شديداً غافلگيرکننده است. از منظر زيبايي شناسانه (ظاهراً موضوعيتش اينجا مورد سوال است،) آنچه مرديها در حوزه فکري انجام مي دهد به فرآيند توليد آثار هنري پاپ آرت بي شباهت نيست. اگر برخوردي هوشمندانه مي تواند با قرار دادن يک قوطي غذاي آماده در يک قاب اثر هنري خلق کند حتماً شدني است که يک تحليل عاميانه با پشتوانه تئوريک در يک متن جدي ارائه شود. در اينجا همچنين با تعبيري بيشتر ادبي از آشنايي زدايي روبه رو هستيم که البته در مدعاي مولف کتاب نيز مي گنجد.
در فصل سوم مرديها به سراغ رفرم مي رود. در ابتدا درباره پيشينه نظري رفرم بحث مي شود و سپس ريشه هاي معرفت شناختي. مرديها مي نويسد؛ «به نظر مي رسد ارتباطي از نوع استنتاج يا علت و معلول ميان زوال پندار واقع نمايي علم و پايان عصر جزم هاي سياسي و ايدئولوژيک وجود دارد؛ مي توان قوياً احتمال داد که نااميدي از اصابت واقع در معرفت و، به خصوص، جاري شدن اين نااميدي در ميان عموم مردم، هم به دليل شيوع ايده هاي فلسفي شک مدار و هم به دليل تجربه شکست هاي مکرر و سنگين ايدئولوژي ها ، که حقيقت و واقعيت و حق و آرمان واحد را تعريف و دنبال مي کردند، تبليغات ايدئولوژيک را بي اعتبار کرده باشد.» بنابراين ديگر زمان انقلاب ها به سر رسيده است چنان که پرورش قهرمان هم با تنگي منابع مواجه است. مرديها شواهدي ارائه مي دهد تا نشان دهد که پيشگويي هايي مارکسيستي کم تر به حقيقت پيوسته است. شايد از اين رو که هويت طبقاتي کارگران از بين رفته از طرفي ادعا مي کند که در بسياري حرکت هاي اعتراض آميز دانشجويي هم وجه سياسي مطالبات هسته اقتصادي آن را پنهان مي کند و ديگر کم تر نشاني
از بروز راديکاليسم جنبش دانشجويي مي بينيم.
در اين فصل با متني مواجهيم که از قانع کننده ترين ابزارها در چارچوب گفتمان منطقي سود مي جويد تا متقاعدمان کند ناگزير بايد اصلاح را به جاي انقلاب برگزينيم يا درست تر زمانه تغيير کرده است و همه از هابرماس تا گيدنز پذيرفته اند که بايد مدارا کنند. اگر در جايگاه مخاطب آرماني مرديها قرار بگيريم که از باورهاي رايج و آموزش ايدئولوژيک فاصله دارد و آماده است تا با شوک فکري متن متقاعد شود، ناچارم اعتراف کنم که در پايان اين مبحث دلسرد مي شويم زيرا گزارش جامع و پذيرفتني مرديها از مفهوم رفرم با هيچ چالشي مواجه نمي شود. ظاهراً خوش بيني و اعتقاد به الگويي فراگير که علي القاعده مورد انتقاد مرديها است در متن رسوخ کرده. چنان که مي نويسد ؛« حتي دنباله روشنفکران مختلف مدرنيته ، ديگر از آيين قهرماني و حماسه و فرهنگ جنگ و ريشه کني مشکلات، به فرهنگ متوسط گرايي و ظرافت پردازي روي آورده اند.» و به ياد مي آوريم گفتار برخي مبلغان را که با روي گشاده مي گويند خود غربي ها هم متوجه اشتباهشان شده اند و دوباره سخت مذهبي شده اند.
در دو فصل بعدي مرديها مفاهيم «بيگانه» و «وطن» را از همين ديدگاه آشنايي زدا به چالش مي کشد. او نظريه استعمار و امپرياليسم را ادامه منطقي لوح سفيد لاک، لوح پاک روسو و آنتاگونيسم مارکس مي داند. راهبرد مبارزه با امپرياليسم و استعمار هم معلول ديگر آنارشيسم پنهان است که بي اعتنا به محدوديت ها و پتانسيل هاي جهان و بشر بهسازي بي نهايت را وعده مي دهد. مرديها معتقد است آنچه که بعضي از عوام و روشنفکران غارت قدرت ها مي نامند نتيجه تقسيم نامتناسب شانس و منطق بازار است و چندان هم تغييرپذير نيست به خصوص اين که از ياد بردن عامل نامرادي هاي اقليمي و جغرافيايي در وضعيت اقتصادي کشورهاي جنوب خطاي بزرگ و مصطلحي است. ناگفته پيداست که مفاهيمي از قبيل وطن پرستي و ناسيوناليسم هم در معرض نقد جدي مرديها قرار مي گيرد. او استدلال مي کند ناسيون يک پديده قراردادي است نه يک پديده واقعي. خصايل متمايزکننده فرهنگي قوميت ها و مليت ها هم تا آنجا مجاز به ادامه حيات هستند که حضوري تزييني و دکوري داشته باشند. اما امر محتوم جهاني شدن با اصالت دادن به سودپيوندي در مقابل مهرپيوندي مي تواند مشکل عادت به دلبستگي هاي دردسرساز بومي را حل کند. مولف کتاب سرمستانه آينده يي را توصيف مي کند که در آن شکسپير را به اندازه سعدي مي پسنديم و همه مان محقيم از لذايذ زيستن در جهان بهره مند شويم. همه چيز به شيوه يي افراطي ساده شده است. ناسيوناليسم اگر بر زبان، نژاد و مذهب متکي باشد «بد» (واقعاً بد و يا نهايتاً ناپسند و خطرناک) است و اگر يک قرارداد تلويحي سياسي باشد عجالتاً ايرادي ندارد.
آن دشواري ها و مصايبي که مولف کتاب بر جايگاه فرابشري شان تاکيد دارد و آن توهمي که دانش و اراده را قادر به تحقق آرمان هاي دور و دراز مي داند به مثابه اشباح فتنه گري در متن حاضرند، نيرويشان تحليل رفته و هر آن ممکن است بالکل محو شوند يا چنان که روشنفکران ايراني هم صدا با مارشال برمن و مارکس مي گويند دود شوند به آسمان روند.
به جريان روشنفکري سنتي هم پيشنهاد مي شود که دست از لجاجت بردارد و ضرورت جهاني شدن را بپذيرد و خود را براي ابد بازنشسته کند.
اما آيا خطاب کتاب حقيقتاً با گروه ميانه يي است که اعتقاد سفت و سختي به معيارهاي رايج ندارد. راستي معيارهاي رايج همين ها هستند که مولف رسوايشان مي کند؟ آيا مرديها مستقيماً به سراغ اقليت بسيار کوچک چپ ارتدوکس، دار و دسته يي که از نشو و نمايشان در دانشگاه حيرت زده است، نمي رود؟ والا طيف هاي ديگر فکري (به جز حاکميت) در ايران چندان خصومتي هم با جهاني شدن ندارند و نقدشان هم عموماً به عوارضي است که ممکن است هر اقدام نسنجيده يي داشته باشد. اين گفتارهاي تند و صغري کبري چيدن و استنتاج ها به نظر متاثر از فضاي تب زده چپ گرايي دهه هاي پيشين است يا مقابله يي است با دشمني فرضي.
مرديها برآن است تا جامعه مخاطبان فرضي خود را با شوک و آشنايي زدايي از تلقي هاي رايج جريان روشنفکري سنتي برهاند. برخورد او با اين تلقي هاي طبيعي نما مشابه برخورد متفکران مارکسيست با «ايدئولوژي» است. نظام وارونه گرداني وانمودسازي چپ را برملا مي کند و دلجويانه به آنها که هنوز زمانه را در نيافته اند اطلاع مي دهد که جهان به احتمال زياد به کدام سمت و سو مي رود. نشانه هاي سردرگمي روشنفکران سياسي ما دور از چشم نيست. کاربرد واژه بن بست در ادبيات سياسي مان چند برابر شده است. اما بسياري ادعا مي کنند که مي دانند چه بايد کرد. آنها صميمانه مي خواهند راه را نشانمان بدهند. فقط يک چيز کوچک از ما مي خواهند. هرچه مي دانيد را فراموش کنيد، همه شان اشتباه است. شما فريب خورده بوديد....