يكشنبه، 16 ارديبهشت 1386 - شماره 1385
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ويژه نمايشگاه كتاب
نه در برابر باورهاي رايج

نگاهي به کتاب مباني نقد فکر سياسي

اميرحسين خورشيدفر

مباني نقد فکر سياسي بازمانده از کتاب مفصلي است که در دوران اصلاحات مجوز چاپ نگرفت. آن کتاب به توصيف روزنامه نگاري شامل بحث هاي نظري بود و مصداق هايي مردافکن. اما آنچه امروز در دست ماست رساله يي است صريح و روان با مواضعي شفاف.

مرتضي مرديها در گفت وگويي با روزنامه کارگزاران به مناسبت انتشار کتاب مباني نقد فکر سياسي در توصيف شرايط حاضر اجتماعي و سياسي ايران مي گويد؛ «اغلب روشنفکران سياسي ما در مقابل سوال چه بايد کرد، پاسخ درستي ندارند. سردرگمند. و اين به اين دليل است که هنوز گريبان خود را از رودربايست هاي غلط سابق رها نکرده اند، بلکه رودربايست هاي غلط ديگري که آنتي تز آنهاست، نيز اضافه شده است. نمي گويم آنان مي بايست راه حل هاي عاجلي براي مشکلات داشته باشند، يا من دارم.»

در مقدمه همين کتاب مي نويسد؛ «در روند زندگي انسان ها و در سير حرکت تاريخ بشري، که برآيند پيچيده يي از آن است، واقعيت هاي اجتماعي نقشي مهم تر از سازه هاي ذهني داشته اند. اگر قرار باشد سير جامعه يي تغيير کند، اين بسيار بيشتر وابسته به تحولي در بنيادهاي واقعيت است تا بنيادهاي فکري.»

و از آنجا که به نظر مي رسد چنين نظريه يي در باب «انديشه» که علي القاعده حوزه فعاليت روشنفکري است و نقش مرديها به عنوان يک روشنفکر، دست کم ناسازه نماست در گفت وگويي ديگر در روزنامه اعتماد ملي مي گويد؛ «عجالتاً همين قدر مي گويم که کار روشنفکري ظاهراً نقد است و خود روشنفکري از تير نقد خودش نمي تواند جان سالم به در ببرد يا کاملاً آسوده باشد.»

با همين دستمايه اندک مي توانيم به شيوه يي که مرتضي مرديها سير استدلال جان لاک، يا دست کم سير استدلالي را که پيروان لاک از جستار او استنباط کرده اند، بيان مي کند به آموزه بنياديني که مرديها به آن پابند است پي ببريم؛ جريان روشنفکري در ايران بر اساس آموزه هاي غلط شکل گرفته است. تازه فراموش نکنيم که اين آموزه ها درست يا غلط به هرحال سازه ها يا چنان که مرديها مي گويد نرم افزارهاي فکري هستند که در الاکلنگ انديشه و واقعيت تاب سنگيني واقعيت را نمي آورند. ظاهراً بالا مي روند و به اين خاطر بيشتر در ديدرس بوده اند. کفه سنگين که واقعيت باشد بر زمين - جايي که در نظام هاي فکري استعداد خوبي براي نمايندگي واقعيت داشته است - تکيه زده و گاه کتمان شده است. اما بالا رفتن و از بالاتر ديدن را هم نمي شود ناديده گرفت، اين ديد بالاتر همان انديشه يي است که مي تواند خود را نقد کند. «فروکاستن همه بن بست ها به ناآگاهي و تحويل تمام گشايش ها به آگاهي به عنوان يکي از ارکان سنت روشنفکري محل نقد جدي است.» کتاب مباني نقد فکر سياسي ماحصل چنين موقعيتي است و مولف ضمن آن که وجه نظرورزانه آن را از وجه پژوهشي بيشتر مي داند بر رويکرد آشنايي زداي مقاله ها در حوزه پيش فرض هاي فکري تاکيد مي کند. همچنين به رسم ناشراني که در پشت جلد کتاب طيف مخاطبانشان را ذکر مي کنند مرديها نيز در پايان مقدمه تصريح مي کند که خواننده آرماني کتابش گروه ميانه يي است که مي تواند از باورهاي رايج فاصله بگيرد گرچه شايد از ابتدا چندان با او همدل نباشد اما اين شانس را خواهد داشت که نسبت به بعضي از اين سخنان متقاعد شود.

نگارنده کوشيد در خوانش اين کتاب در همين جايگاه قرار بگيرد و البته برايش به هيچ وجه ناگوار نبود.

مرديها تلاش مي کند شوکي به خوانندگان وارد کند. آموزه هايي را يادآور مي شود که بديهي انگاشته شده اند، مصداق هايشان را ذکر مي کند و بعد از اين زمينه سازي با زباني همه فهم و اندکي طنزآلوده - و براي کسي که در سخنراني هايش حاضر بود تداعي گر صدا و لحن خونسردانه اش ـ به رويکردي مي پردازد که مغفول مانده. مثل دانشمند فروتني که سازوکار شعبده يي را که به هزار ترفند از چشم حضار دور مانده برايشان شرح مي دهد و ولوله يي برپا مي کند. با چنين رويکردي مرديها در فصل نخست کتاب خود به سراغ روح آنارشيستي مي رود که به گمان او در پس پشت انديشه هاي متين و موقري چون ليبراليسم، سوسياليسم و کمونيسم پنهان شده است. ريشه هاي معرفت شناختي اين روح پنهان را از لاک تا روسو و مارکس تعقيب مي کند تا به اينجا برسد که مخالفت آشتي ناپذير با حاکميت سياسي شاه کليد حل مشکلات نيست. عجالتاً اصرار مرديها را مي پذيريم و در پي انطباق نظريه اش با شرايط امروز ايران نيستيم و هم چنين مي پذيريم که او در جايگاه يک متفکر فلسفه سياسي الزامي به ارائه مانيفست و راه حل ندارد. اما نکته اينجاست که اين مقدمات مفصل در تبارشناسي آنچه آنارشيسم پنهان خوانده مي شود به مذمت انتقاد مداوم و نشانه رفتن انگشت اتهام به سوي حاکميت مي انجامد و در مقابل پيشنهاد مي شود که تفکر چندسونگري مي تواند همه چيز را در نظر بگيرد و نظم امور را زير و رو نکند. به نظر آموزه شکاف و کتمان گري متن پير ماشري منتقد مارکسيست در اينجا کم و بيش کاراست. ماشري استدلال مي کند که هر متني تناقض ها و شکاف هاي خود را برملا مي کند. متن «دولت» در کتاب مباني نقد فکر سياسي از آنچه تفکر چندسونگر مي تواند انجام دهد و شباهتش با نحله هايي که در نقدشان گفته شد طفره مي رود و فقط اشاره مي شود که اين تفکر چه کاري نمي کند. فصل دوم کتاب «انقلاب» نام دارد. مرديها انقلاب را به عنوان پديده يي با هزينه بسيار و ريسک بالا تبيين مي کند. اما شوک اصلي و تکان دهنده آن فصل، نه کژکارکرد دانستن انقلاب که اسطوره زدايي است تا عامل حياتي ديگر در وقوع انقلاب طرح شود. اين عامل ناتواني قدرت مستقر در استفاده از خشونت يا تصميم نداشتن در عين توانايي است.

اين گزاره را نمي توان فراموش کرد. کارکرد اين بخش کوتاه از فصل انقلاب را که عنوان فروتنانه يک عامل مهم بر آن گذاشته شده در ادامه آنچه شخصيت ضمني مولف اثر فرض کرديم مي توان با برگ برنده کارآگاه در داستان هاي معمايي مشابه دانست. اما ظهور آن در متني علمي که تا آن موقع به سبک کتاب ريشه هاي انقلاب دانشگاه به بيان فهرست وار علل انقلاب مي پرداخت شديداً غافلگيرکننده است. از منظر زيبايي شناسانه (ظاهراً موضوعيتش اينجا مورد سوال است،) آنچه مرديها در حوزه فکري انجام مي دهد به فرآيند توليد آثار هنري پاپ آرت بي شباهت نيست. اگر برخوردي هوشمندانه مي تواند با قرار دادن يک قوطي غذاي آماده در يک قاب اثر هنري خلق کند حتماً شدني است که يک تحليل عاميانه با پشتوانه تئوريک در يک متن جدي ارائه شود. در اينجا همچنين با تعبيري بيشتر ادبي از آشنايي زدايي روبه رو هستيم که البته در مدعاي مولف کتاب نيز مي گنجد.

در فصل سوم مرديها به سراغ رفرم مي رود. در ابتدا درباره پيشينه نظري رفرم بحث مي شود و سپس ريشه هاي معرفت شناختي. مرديها مي نويسد؛ «به نظر مي رسد ارتباطي از نوع استنتاج يا علت و معلول ميان زوال پندار واقع نمايي علم و پايان عصر جزم هاي سياسي و ايدئولوژيک وجود دارد؛ مي توان قوياً احتمال داد که نااميدي از اصابت واقع در معرفت و، به خصوص، جاري شدن اين نااميدي در ميان عموم مردم، هم به دليل شيوع ايده هاي فلسفي شک مدار و هم به دليل تجربه شکست هاي مکرر و سنگين ايدئولوژي ها ، که حقيقت و واقعيت و حق و آرمان واحد را تعريف و دنبال مي کردند، تبليغات ايدئولوژيک را بي اعتبار کرده باشد.» بنابراين ديگر زمان انقلاب ها به سر رسيده است چنان که پرورش قهرمان هم با تنگي منابع مواجه است. مرديها شواهدي ارائه مي دهد تا نشان دهد که پيشگويي هايي مارکسيستي کم تر به حقيقت پيوسته است. شايد از اين رو که هويت طبقاتي کارگران از بين رفته از طرفي ادعا مي کند که در بسياري حرکت هاي اعتراض آميز دانشجويي هم وجه سياسي مطالبات هسته اقتصادي آن را پنهان مي کند و ديگر کم تر نشاني

از بروز راديکاليسم جنبش دانشجويي مي بينيم.

در اين فصل با متني مواجهيم که از قانع کننده ترين ابزارها در چارچوب گفتمان منطقي سود مي جويد تا متقاعدمان کند ناگزير بايد اصلاح را به جاي انقلاب برگزينيم يا درست تر زمانه تغيير کرده است و همه از هابرماس تا گيدنز پذيرفته اند که بايد مدارا کنند. اگر در جايگاه مخاطب آرماني مرديها قرار بگيريم که از باورهاي رايج و آموزش ايدئولوژيک فاصله دارد و آماده است تا با شوک فکري متن متقاعد شود، ناچارم اعتراف کنم که در پايان اين مبحث دلسرد مي شويم زيرا گزارش جامع و پذيرفتني مرديها از مفهوم رفرم با هيچ چالشي مواجه نمي شود. ظاهراً خوش بيني و اعتقاد به الگويي فراگير که علي القاعده مورد انتقاد مرديها است در متن رسوخ کرده. چنان که مي نويسد ؛« حتي دنباله روشنفکران مختلف مدرنيته ، ديگر از آيين قهرماني و حماسه و فرهنگ جنگ و ريشه کني مشکلات، به فرهنگ متوسط گرايي و ظرافت پردازي روي آورده اند.» و به ياد مي آوريم گفتار برخي مبلغان را که با روي گشاده مي گويند خود غربي ها هم متوجه اشتباهشان شده اند و دوباره سخت مذهبي شده اند.

در دو فصل بعدي مرديها مفاهيم «بيگانه» و «وطن» را از همين ديدگاه آشنايي زدا به چالش مي کشد. او نظريه استعمار و امپرياليسم را ادامه منطقي لوح سفيد لاک، لوح پاک روسو و آنتاگونيسم مارکس مي داند. راهبرد مبارزه با امپرياليسم و استعمار هم معلول ديگر آنارشيسم پنهان است که بي اعتنا به محدوديت ها و پتانسيل هاي جهان و بشر بهسازي بي نهايت را وعده مي دهد. مرديها معتقد است آنچه که بعضي از عوام و روشنفکران غارت قدرت ها مي نامند نتيجه تقسيم نامتناسب شانس و منطق بازار است و چندان هم تغييرپذير نيست به خصوص اين که از ياد بردن عامل نامرادي هاي اقليمي و جغرافيايي در وضعيت اقتصادي کشورهاي جنوب خطاي بزرگ و مصطلحي است. ناگفته پيداست که مفاهيمي از قبيل وطن پرستي و ناسيوناليسم هم در معرض نقد جدي مرديها قرار مي گيرد. او استدلال مي کند ناسيون يک پديده قراردادي است نه يک پديده واقعي. خصايل متمايزکننده فرهنگي قوميت ها و مليت ها هم تا آنجا مجاز به ادامه حيات هستند که حضوري تزييني و دکوري داشته باشند. اما امر محتوم جهاني شدن با اصالت دادن به سودپيوندي در مقابل مهرپيوندي مي تواند مشکل عادت به دلبستگي هاي دردسرساز بومي را حل کند. مولف کتاب سرمستانه آينده يي را توصيف مي کند که در آن شکسپير را به اندازه سعدي مي پسنديم و همه مان محقيم از لذايذ زيستن در جهان بهره مند شويم. همه چيز به شيوه يي افراطي ساده شده است. ناسيوناليسم اگر بر زبان، نژاد و مذهب متکي باشد «بد» (واقعاً بد و يا نهايتاً ناپسند و خطرناک) است و اگر يک قرارداد تلويحي سياسي باشد عجالتاً ايرادي ندارد.

آن دشواري ها و مصايبي که مولف کتاب بر جايگاه فرابشري شان تاکيد دارد و آن توهمي که دانش و اراده را قادر به تحقق آرمان هاي دور و دراز مي داند به مثابه اشباح فتنه گري در متن حاضرند، نيرويشان تحليل رفته و هر آن ممکن است بالکل محو شوند يا چنان که روشنفکران ايراني هم صدا با مارشال برمن و مارکس مي گويند دود شوند به آسمان روند.

به جريان روشنفکري سنتي هم پيشنهاد مي شود که دست از لجاجت بردارد و ضرورت جهاني شدن را بپذيرد و خود را براي ابد بازنشسته کند.

اما آيا خطاب کتاب حقيقتاً با گروه ميانه يي است که اعتقاد سفت و سختي به معيارهاي رايج ندارد. راستي معيارهاي رايج همين ها هستند که مولف رسوايشان مي کند؟ آيا مرديها مستقيماً به سراغ اقليت بسيار کوچک چپ ارتدوکس، دار و دسته يي که از نشو و نمايشان در دانشگاه حيرت زده است، نمي رود؟ والا طيف هاي ديگر فکري (به جز حاکميت) در ايران چندان خصومتي هم با جهاني شدن ندارند و نقدشان هم عموماً به عوارضي است که ممکن است هر اقدام نسنجيده يي داشته باشد. اين گفتارهاي تند و صغري کبري چيدن و استنتاج ها به نظر متاثر از فضاي تب زده چپ گرايي دهه هاي پيشين است يا مقابله يي است با دشمني فرضي.

مرديها برآن است تا جامعه مخاطبان فرضي خود را با شوک و آشنايي زدايي از تلقي هاي رايج جريان روشنفکري سنتي برهاند. برخورد او با اين تلقي هاي طبيعي نما مشابه برخورد متفکران مارکسيست با «ايدئولوژي» است. نظام وارونه گرداني وانمودسازي چپ را برملا مي کند و دلجويانه به آنها که هنوز زمانه را در نيافته اند اطلاع مي دهد که جهان به احتمال زياد به کدام سمت و سو مي رود. نشانه هاي سردرگمي روشنفکران سياسي ما دور از چشم نيست. کاربرد واژه بن بست در ادبيات سياسي مان چند برابر شده است. اما بسياري ادعا مي کنند که مي دانند چه بايد کرد. آنها صميمانه مي خواهند راه را نشانمان بدهند. فقط يک چيز کوچک از ما مي خواهند. هرچه مي دانيد را فراموش کنيد، همه شان اشتباه است. شما فريب خورده بوديد....

چند کلمه درباره کتاب خودم

مرتضي مرديها

شايد بهتر اين باشد که کتاب هاي هرکس به قلم ديگران بررسي و ارزيابي شود. در اين صورت خطر درگير شدن در وضعيت هايي چون تواضع يا تکبر کمتر است. ديگران در اين خصوص، ضرورتاً، درست تر و دقيق تر سخن نمي گويند. به ويژه که عموم ما، کم و بيش، از خصائلي برخورداريم (اعم از علمي و اخلاقي) که قطاع الطريق بصيرت و انصافند. ولي با تمامي اين اوصاف، به نظر مي رسد مخرج مشترکي از برآوردها و تشخيص هاي اهل فن، تنها معيار سنجش يک اثر است. هرچند کاملاً ممکن و بلکه محتمل است که بر اثر درآميختگي با قران هاي ناميمون، داوري ها غلط باشد.اما در اين صورت چه مي توان کرد؟ اگر برخورد مخالفان، به کژفهمي و تنگ چشمي منسوب شود، برخورد موافقان هم مي تواند به حاميگري و تقليد تعبير شود و به اين ترتيب، نقد، ظاهراً، به يک نزاع لفظي فرو کاسته مي شود. مي توان پرسيد، پس نقش استدلال در اين ميان چيست و علم و غيرعلم چه تفاوتي با هم دارند؟ اين پرسش دشواري است که در کتاب «فضيلت عدم قطعيت» به آن پرداخته ام و در اينجا، به طور خلاصه مي گويم که استدلال (اعم از عقلي و تجربي) درون يک چارچوب صورت مي گيرد. دست کم در مورد مسائل پيچيده و مورد اختلاف، استدلال ها به شکل بغرنجي از عادت ها و دلبستگي ها و منافع و تعصبات و نيز از آموزش ها و مطالعات و متواترات و ماثورات تاثير مي پذيرد. تا جايي که منطق به دشواري مي تواند فصل الخطاب شود. اما همان طور که پيدا است اين هم تيغ دودم است و استدلالي انتحارگر. اين ايده چندان آرام بخش و دوست داشتني نيست و با برداشت جاري از علم و منطق و برهان منافات دارد. اما مگر عرصه علم و دانش و دنياي روشنفکري، درست مثل دنياي سياست و هنر، جايي نيست که در آن به وفور، کساني چيزي را درست و خوب مي دانند و کسان ديگري همان را غلط و بد و هر دو دسته هم براي سخن خود استدلال مي آورند؟ از نظر بسياري، غرقه شدن در چنين نسبيت گرايي اضطراب آلودي، دست کم با داعيه ليبراليسم و يونيورساليسم تناسبي ندارد. با اين سخن موافق نيستم و در رد آن، عجالتاً به شکل بسيار گذرا، به ايده هاي راولز و رورتي اشاره مي کنم؛ اجماع همپوشان در فوايد عملي امور، مهم تر از اثبات مباني نظري است و راحت تر از آن قابل تشخيص است.گرچه حتي در تعيين فايده عملي يک روش هم استدلال هاي متعارض انگيخته مي شود و گاه براي تعيين تکليف راهي نيست جز اينکه (به مصداق الحق لمن غلب) کار داوري به قدرت وانهاده شود.کارکرد «استدلال» در علم، تفاوت بسيار زيادي با کارکرد «راي» در سياست ندارد. علم، مثل سياست، يا استبدادي است، يا ناگزير است (به مصداق دفع افسد به فاسد) به دموکراسي رو کند، بهترين شيوه براي سياست، «شايسته سالاري» است؛ اما از آنجا که روش بي حرف و نقلي براي تشخيص عيني شايستگان وجود ندارد، شيوه ايمن تر، واگذاردن انتخاب به عموم است. علم هم راهي جز اين ندارد و درست همان طور که در يک نظام دموکراتيک، اگر کسي يا ايده يي يا حزبي که شايسته انگاشته مي شود، راي نياورد، راهي جز منسوب کردن آن به «نابختياري» و گفتن اين نيست که؛ ما نتوانستيم راي دهندگان را نسبت به درستي روش ها يا ارزش هاي خود متقاعد کنيم، در دنياي علم هم همين است. قوت آراي موافق، صحت يا فايده يک ايده را معلوم نمي کند اما بسا که شيوع و نفوذ آن را باعث شود.

فکر سياسي، در ايران معاصر، قريب سه ربع قرن است که توانسته است براي عقايد ناکارآمد راي کافي جمع کند. هم از ميان نخبگان و هم از ميان عوام و اين تا حدي ناشي از اقتضاي خواص به عوام، يا همان پوپوليسم چپ بوده است. اگر عناويني چون ليبراليسم، امپرياليسم، توسعه، غرب، فرد و... طنيني منحوس داشته و عناويني چون مستقل، ملي، مبارز، توده گرا، جهان سومي و... ستايش برانگيز بوده اند، به يمن برتري در استدلال نيست. به کمک نرم افزارهاي ساخته و کار گذاشته شده يي است که در چارچوب آن بعضي استدلال هاي عقيم (با معيار توسعه و رفاه و آرامش...) منتج به نظر رسيده است.غلبه فکر سياسي چپ انقلابي ناشي از برتري در قدرت بوده است، نه برتري در استدلال منطقي و حقيقت داشتن و حق بودن، در معاني ادعايي آن. اين قدرت البته از نوع نيروي نظامي نبوده، بلکه با استمداد از احساسات نابينا و خطابه و تبليغات و تکيه بر ناکامي هاي عامه و عوام فريبي يک ديسکورس مسلط آفريده شد که موجودي نجيب، عقلاني و اخلاقي مثل ليبراليسم، توان زورآزمايي با آن را نداشت. براي همين عقب نشست و گذاشت تا چپ انقلاب گرا، هرچه قدرت دارد در کار تخريب (اعم از آدم ها و افکار و رژيم ها) هزينه کند و عاقبت که ورشکسته شد، آرام گيرد و در آن آرامش فضايي براي حرف هايي فراهم شود که هيجان کمتر و فايده بيشتر دارد.

کتاب «مباني نقد فکر سياسي» به منظور نشان دادن نازايي و ناکارآمدي و ناراستي فکر سياسي مسلط بر روشنفکري غرب در طول بيش از يک قرن (از نيمه قرن نوزدهم تا دهه هفتاد قرن بيستم) و مسلط بر روشنفکري ايران در طول بيش از نيم قرن (از سقوط رضاشاه تا حال حاضر)، نوشته شده است. در طول يک سالي که از چاپ آن مي گذرد، واکنش ها و کنش هايي که برانگيخته، نه خيلي اميدوارکننده بوده و نه چندان نااميدکننده. از يک سو، کتاب، به دليل نزديکي شيوه نگارش آن، به سبک و سياق دانشگاهي، خيلي خوش خوان و جذاب نيست.

بنابراين نه تنها پرولتارياي فرهنگي از آن نصيب نمي برد، بلکه بخشي از طبقه متوسط فرهنگي هم از آن کم بهره مي ماند. از سوي ديگر، تفاوت جدي کتاب با ايده هاي رايج، حتي در بسياري از دانشجويان خوش فکر هم شگفتي و ناباوري مي انگيزد. اين دو عامل کافي است با درجاتي از نابختياري (که ظاهراً کوکب بخت مرا براساس آن طراحي کرده اند) هم درآميزد تا کتاب بالنسبه مغفول بماند. اينها البته نااميدکننده است. در عين حال، وقتي در چنين فضايي، شاهد درجاتي از اقبال به کتاب، در ميان کساني هستم که يا چندان تحت فشار تاثير گفتمان مسلط روشنفکري نبوده اند يا به تازگي از بداهت هاي غلط آن ذهن سبک کرده اند، اميد اندکي به آينده پيدا مي کنم. زماني که عقيده ها کمتر از عقده ها پر باشند و مخاطبان آشنا، بيشتر عقلا باشند تا عوام.

درباره لکان

وحيد سادات

چرا ژيژک سينماي ريزوماتيک و ديوانه وار امثال فليني، بونوئل و آنتونيوني را رها مي کند و به سراغ روايت هاي بسته هيچکاک مي رود؟ پست مدرنيسم و حرکت دائم جزء- ابژه هاي آن چگونه مي تواند خطرناک باشد؟ پروژه ژيژک در اين کتاب (ايجاد ساختار ديالکتيکي کلي - جزيي- شخصي در گزينش مقاله ها و قرار دادن آنها در فصول سه گانه) مبارزه با «توهم گشودگي» است. ايدئولوژي با پنهان کردن نقش خود اين توهم را ايجاد مي کند که ما (در چارچوب ...) آزاديم. ما آزاديم که از بين راه راست و ناراست راه راست را انتخاب کنيم، زيرا اگر اين انتخاب را انجام ندهيم انسان نيستيم که آزاد باشيم. اين توهمي بيش نيست که مي توان بدون وساطت (عنصري هگلي) نظم نمادين، يعني همان دستگاه توليد ارزش و معنا، به ارزش و معنا دست يافت.

پس پرسش ژيژک اينگونه صورت بندي مي شود که چگونه مي توان اين شيشه شفاف را نمايان ساخت؟ چگونه مي توان به فضاي واقعيت انحنا بخشيد؟

اينجاست که هيچکاک براي ژيژک اهميت مي يابد. هيچکاک با تکرار فرم هاي داستاني، «بستار روايي» را عيان مي سازد و «اين بستار روايي است که مي تواند نقش ايدئولوژي را در يک متن فهرست کند.»

راه رهايي از توهم گشودگي چنگ زدن به بستار روايي است. ما خير را انتخاب مي کنيم چون قانون خير بودنً آن را اعلام مي کند، اما ايدئولوژي با نامرئي کردنً ضرورت ساختاريً نهفته در رابطه خير و قانون، اين توهم را به وجود مي آورد که ما در انتخاب ميان خير و شر آزاديم و قانون نسبت به اصالت خير، فرعي و اشتقاقي است.بزرگترين خطر جريان هاي دال به دال و بيناسوژگانيت هم همين است که با ارائه مفهوم بازي آزاد، جبر نظم نمادين را ناديده مي گيرند. ژيژک براي مرئي کردن اين جبر و مقابله با بيناسوژگانيت دست به دامان سوژه دکارتي مي شود و از مفهوم امر واقع لکان به قصد نشان دادن گسست جريان آزاد نظم نمادين بهره مي گيرد. مي بينيم که آثار سينمايي ژيژک، حتي بيشتر از آثار غيرسينمايي او، سياسي اند. نظام سرمايه داري استعداد عجيبي براي فروخوردن تمام جريان هاي مقاوم و انقلابي دارد. عجيب ترين هنجارشکني ها نيز خيلي سريع باب مي شوند و طولي نمي کشد که پست مدرنيسم عرصه زندگي روزمره را به تصرف خود در مي آورد اما خطر در تبديل پست مدرنيسم به پوپوليسم نهفته است. اينکه باور داشته باشيم ارزش ها و نيازهاي توليد شده توسط نظام، نه توليد شده، بلکه واقعي هستند. به همين دليل است که ژيژک جنون پست مدرن را رها مي کند و سوژه دکارتي را در هيچکاک و لکان جست وجو مي کند.

اهريمني انسان پاياني ندارد

مجيد يوسفي

سامانتا پاور نويسنده و روزنامه نگار گلدن گلاب که سال هايي از دوره جواني خود را در سارايوو سپري کرده بخش قابل توجهي از روزهاي خود را در قالب گزارشي تکان دهنده از ددمنشي ها و درنده خويي هاي مردمان صرب در کتابي که خود نام آن را جهنمي برخاسته از اهريمني انسان نهاده آورده و به شرح وقايع و رخدادهاي آن مي پردازد. او نه تنها وقايع بوسني بلکه به کشتارهاي خونبار ارامنه در ترکيه، کردها در عراق و مردمان بيگناه کامبوج در دوران پل پوت نيز توجه داشته است. نويسنده کتاب به واقع همه توان خود را صرف نسل کشي هاي قرن بيستم کرده و نتيجه گرفته که اهريمني و شرارت انسان پاياني ندارد. نويسنده مهم ترين و شايد وحشيانه ترين حادثه قرن را نسل کشي در بوسني دانسته و مدعي است که درد هاي بشريت هنوز التيام نيافته است و راست مي گويد که اگر واقعه يي باشد که بتواند در ذهن انسان تصويري از شر و اهريمني را تداعي کند، روزي است که جنايت در سربرنيتسا آغاز شده است. «حدود دو سال بود که به عنوان خبرنگار در بوسني سرگرم تهيه گزارش بودم. مدت ها بود که ديگر از بمباران صرب ها توسط جت هاي ناتو که هر روز برفراز آسمان مي غريدند، قطع اميد کرده بودم. نه، آنها کاري نمي کردند تا به تهاجم توپخانه يي صرب ها که پايتخت بوسني را زير آتش خود گرفته بود، پايان دهند و من به اين نتيجه رسيده بودم که بدترين سرنوشت در انتظار مردم مسلمان بوسني است.»

روزي که سربرنيتسا کاملاً سقوط کرده بود مردم از ترس گير افتادن در چنگال ژنرال ملاديچ - فرمانده نيروي صرب در بوسني - سنگ شده بودند، جنايتکار جنگي که محاصره وحشيانه سارايوو را سازماندهي کرده بود همچون اژدهاي خونخوار مي غريد. پاور مدت ها در سارايوو به کار تهيه گزارش پرداخته بود، همان جايي که تيراندازان صرب از پيرزن هايي که ظرف هاي در دار حاوي آب آلوده را کول مي کردند و به شهر مي بردند، به عنوان هدف تيراندازي استفاده مي کردند. همان جايي که پارک ها را به علت کثرت اجسادي که از راه مي رسيد به قبرستان تبديل کرده بودند. با مردان نحيف و نزاري مصاحبه کرده بود که پس از گذراندن مدت زماني در اردوگاه هاي کار اجباري صرب ها، هر کدام 20 الي 22 کيلو وزن کم کرده و زخم هايي دائمي برداشته بودند. در همان اواخر بود که از قتل چهار دختر مدرسه يي گزارش تهيه کرده بود. از اين روي به رغم تجارب شخصي خود يا شايد هم درست به دليل همان تجارب، تنها او مي توانست آن چه را که شاهدش بود تجسم کند. «با تمام اين احوال هرگز نمي توانستم حتي فکرش را هم بکنم که ژنرال ملاديچ قادر باشد تا آخرين نفر از افراد ذکور مسلماني را که در چنگ او بودند اعدام کند.

چند روز پس از سقوط سربرنيتسا يکي از همکارانم از نيويورک تلفن زد و گفت که سفير بوسني در سازمان ملل مدعي است صرب هاي بوسنيايي بيش از هزار نفر از مسلمانان را يک جا در يکي از استاديوم هاي فوتبال سربرنيتسا به قتل رسانده اند. امکان نداشت. صريحاً گفتم نه. دوستم بار ديگر حرفش را تکرار کرد و من مکرراً و با اطمينان تمام پاسخ دادم. نه. حق با من بود. ملاديچ 1000 نفر را نکشته بود، بلکه بيش از 7000 نفر را قتل عام کرده بود. پس از آن که به امريکا برگشتم همواره ياد سيبلا و سربرنيتسا با من بود.»

سرزمين سوخته، ديپلماسي بريتانيا در سيستان

رضا رئيس طوسي*

غرشمار کلمه تحريف شده از واژه «غيره شمار» به معناي «غريب شمار» يا «غيرخودي» است که به مردم زحمت کش سيستان پس از تجزيه سرزمين آنها و آواره شدن در شهرهاي مختلف، به خصوص خراسان گفته مي شده است.کتاب که به طور عمده متکي به اسناد وزارت خارجه بريتانيا و يادداشت هاي سياسي و اطلاعاتي محرمانه اداره اطلاعات هند - بريتانيا است به تحقيق درباره چگونگي تقسيم سيستان، آب سيستان و تبديل اين منطقه به سرزمين سوخته پرداخته است.

بايد به شکوفايي اقتصاد کشاورزي سيستان که يکي از آبادترين مناطق و مرکز عمده تمدن گذشته ايران بوده است اشاره کرده و به بررسي مختصري از آثار به جا مانده آن پرداخت. اين بررسي نشان مي دهد که در نيمه دوم قرن نوزدهم سيستان دلتاي نسبتاً وسيعي است که به طور عمده رودخانه هيرمند، خاش، فراه و هاروت آن را تشکيل داده اند. هيرمند با آب گذري سالانه نزديک 6 هزار ميليون مترمکعب به درياچه هاي کم عمق بزرگي که هامون خوانده مي شدند مي ريخته است. هامون با طول حدود 1000 مايل و عرض چندده مايل اغلب حجم آبي حدود 5 ميليارد مترمکعب را دارا بوده است. علاوه بر اثرات زيست محيطي و تنوع آب و هوايي که هامون ايجاد مي کرده، بستر آن محل رويش انواع ني، علف هاي خودروي آبي که منبع عظيمي براي دامپروري و رمه داري بوده است و توليدات آن در نيمه قرن نوزدهم به شهرهاي مشهد، شيراز، اصفهان، عشق آباد، هرات و قندهار صادر مي شده است، حوضچه هاي درون نيزارها با گياهان خودروي آبي محل جلب و مهاجرت انواع متعدد پرندگان بوده است. صيد پرندگان و ماهي از هامون يک منبع اقتصادي ديگر سيستان بوده است. سيستان را به علت حاصلخيزي فوق العاده خاک و فراواني آب آن «مصر» دوم مي خواندند. موقعيت جغرافيايي و منابع طبيعي آن، به خصوص در زمينه کشت غلات و پرورش دام مي توانسته است آن را به يک قطب عظيم و با اهميت سوق الجيشي، سياسي و تجاري تبديل کند. همين اهميت سيستان را تبديل به حوزه رقابت استعماري روس و انگليس کرد. امپراتوري بريتانيا که تا اواسط قرن نوزدهم هند را به عنوان منطقه مرکزي امپرياليسم بريتانيا تحت تسخير درآورده بود به افغانستان و ايران به عنوان منطقه حائلي عليه روسيه نظر داشت. کليدي ترين منطقه در اين نقطه هرات بود که به لحاظ جغرافيايي از آن امکان تسخير قندهار و هند مي رفت. از اين رو انگليس در آغاز حاکم وابسته افغانستان را واداشت تا قندهار و هرات را که هر دو تحت حاکميت ايران بود تصرف کند. قندهار در 1855 و هرات در 1857 تحت تصرف قرار گرفت. براساس قرارداد 1857 پاريس که به موجب آن هرات از ايران جدا شد هرگونه اختلافي در آينده بين افغانستان و ايران مي توانست با حکميت بريتانيا حل شود. به اين ترتيب عملاً بريتانيا ريش و قيچي را به دست گرفت.

با داشتن چنين دست بالايي متعاقباً ادعاي مالکيت سيستان مطرح شد و به دنبال آن سرانجام هياتي تحت سرپرستي ژنرال گلد اسميت در سال 1872 براي حکميت در اين موضوع به سيستان آمد. وي حکم به تقسيم سيستان داد. در نتيجه دو سوم سيستان از ايران جدا شد. فاجعه به صورتي بود که افغان ها تا يک دهه تمايلي به تصرف عملي آن نشان نمي دادند.مساله ديگر رقابت روس و انگليس در شرق ايران است. امپراتوري بريتانيا اکنون عملاً افغانستان را تحت کنترل دارد و سياست خارجي آن را تعيين مي کند. سه دهه پس از تقسيم سيستان در اوج رقابت هاي استعماري با روسيه، بريتانيا در فکر خريد بقيه سيستان از طريق حاکم آن - حشمت الملک که با انگلستان همکاري مي کرد - افتاد. اما طرح به دليل مشکلاتي که در پي داشت به اجرا درنيامد. دولت هند - بريتانيا در اين مقطع سناريوهاي مختلفي براي سيستان در نظر گرفت از جمله آمادگي براي اشغال آن. تسهيلات عملي براي اين منظور تدارک ديده شد. به بهانه ميانجيگري در يک اختلاف ديگر هياتي به سرپرستي سرهنگ مک ماهون به رغم مخالفت دولت ايران در ژانويه 1903 به سيستان وارد شد. هيات مک ماهون تا نوامبر همان سال به اين نتيجه رسيد که منطقه ترقو، بخش اعظم تراخون - رام رود و منطقه سنا رود يا احياي کانال هاي موجود در دلتاهاي زه خيز قديمي آن و با استفاده از آب فراواني که در آن موجود است اگر زير کشت برود و به صورت مستقيم يا غيرمستقيم تحت کنترل درآيد علاوه بر ايجاد يک قطب کشاورزي بزرگ که نياز به دو ميليون کارگر کشاورزي دارد با تصرف آن نگراني نفوذ به هند از بين مي رود. مک ماهون در حکم داوري خود در نوامبر 1903 تمام مناطق ياد شده را با تعيين خط مرزي جديد از سيستان ايران جدا کرد. هند- بريتانيا درصدد بود در اين منطقه يک کلني مستقل از زردشتيان تشکيل دهد که به دلايلي از آن خودداري کرد. تجزيه اين بخش از سيستان بخش باقي مانده را به ويرانه يي محض تبديل مي کرد.

مي توان با يک مطالعه تفصيلي از تمام دهات سيستان، وضعيت کشاورزي و دامداري سيستان را به هنگام تقسيم اوليه سيستان در سال 1872 با اواخر دهه 1900 که عملاً سيستان از سرزمين هاي آباد و آب محروم شده است مقايسه کرد. حتي در سال 1872 در سيستان گندم، جو، ماش، عدس، لوبيا، کنجد، تنباکو، يونجه، هندوانه، خربزه، سير، پياز، چغندر، کدو، زردک و بادمجان به عمل مي آمده و انواع ميوه ها، انجير، آلوچه، زردآلو، آلبالو، توت، خرما و... توليد مي شده است. دامداري در آن رونق داشته و توليدات آن به شهرهاي مختلف صادر مي شده است اما در دهه 1900 در سال هاي انقلاب مشروطه ديگر در منطقه باقيمانده سيستان هيچ نوع کشتي به عمل نمي آمده است. بخشي از اهالي در شهرستان هاي اطراف آواره شده و باقي مانده در کشتزارهاي گذشته با خوردن علف تغذيه مي کرده اند.چندي پس از کودتاي 1299 روابط دو کشور افغانستان و ايران مجدداً برقرار مي شود. اينک عملاً در هر دو کشور بريتانيا در تعيين سياست خارجي نفوذ کامل دارد. دولت شاه از سال 1307 تا 1311 در مورد تقسيم آب هيرمند با افغانستان به مذاکره مي پردازد و سرانجام در شهريور 1315 / اوت 1936 براساس توافقنامه يي آبي که به بند کمال خان مي رسد بالمناصفه بين ايران و افغانستان تقسيم مي شود. به دنبال آن پس از 7 سال قراردادي در دي ماه 1317 / دسامبر 1938 امضا مي شود که اعلاميه يي منضم به آن است. دولت افغانستان از امضا اعلاميه که دست آن را براي استفاده هرچه بيشتر آب قبل از رسيدن به ايران باز مي گذارد خودداري مي کند. در اين فاصله افغانستان دو نهر در مسير آب به سيستان ايران ايجاد مي کند که نتيجه آن کاهش سهم آب ايران است. مذاکرات در اين خصوص بدون نتيجه تا سقوط رضاشاه ادامه مي يابد.

در رژيم محمدرضا شاه دولت قوام السلطنه در مهر 1325/ اکتبر 1944 اعلام مي کند که استفاده از آب هيرمند توسط افغانستان قبل از رسيدن به بند کمال خان از نظر دولت ايران بلامانع است. به اين ترتيب کارت سفيدي به افغانستان اعطا مي شود. دولت افغانستان متعاقباً براي استفاده گسترده از آب هيرمند به احداث دو سد کجکي و ارغنداب به کمک شرکت امريکايي موريس نودسون مي پردازد. ايجاد اين دو سد حتي از جاري شدن سيلاب ها به ايران جلوگيري مي کند. اعتراضات متعاقب ايران به جايي نمي رسد. سرانجام با ميانجيگري ايالات متحده امريکا دو دولت به مذاکره طولاني و بي نتيجه يي مي پردازند. سرانجام در اسفند 1351/ 1972 در اوج توانايي هاي نظامي ايران در منطقه، به هنگامي که ايران پاسداري خليج فارس و منطقه را پذيرفته است اميرعباس هويدا نخست وزير دولت شاه توافقنامه يي را با افغانستان امضا مي کند که حاوي نتايج تمام تحميلاتي است که بريتانيا از 1872 اعمال کرده و نيز شامل موارد ديگري است که امريکا به آن افزوده است. به اين ترتيب رژيم پهلوي - هماني که مردم زحمتکش و آواره در شهرهاي ديگر سيستان را «غرشمار» مي خواند - فلاکت و بدبختي آنها را ثبت و استان شان را به ويرانه تبديل مي کند.

*دکتر رضا رئيس طوسي استاد دانشکده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران

قصه پرغصه سيستان

پدرام الوندي

«تقديم به غرشمارها که خودي هاي اصيلند.»

کتاب تازه رضا رئيس طوسي با اين عبارت آغاز مي شود و هر مخاطبي را به اين فکر مي اندازد که اين «غرشمارها» چه کساني هستند. نويسنده داستان را از جاي خوبي آغاز مي کند از قالب هاي ذهني که در طول ساليان کودکي اش درباره مردماني که «عموماً لاغراندام؛ اغلب بلندقامت و داراي صورتي استخواني با رنگ گندمي بيشتر تيره» ساخته شده است. قومي که در خاطرات کودکي مولف مردانش «لباس مندرس به تن داشتند، در چهره کهنسالشان چين و چروک هايي وجود داشت که گويا در هر يک از آنها رازي نهفته بود» و زنان شان «دامن هاي گشاد، بلند، رنگين و پرچين» به تن داشتند. غرشمارها براي کودکان آن زمان «هيولايي» بودند که بچه ها به شدت از آنها منع مي شده اند؛ «حتي بايد در خانه مراقب مي بوديم در حياط يک وقت باز نماند تا غرشماري وارد شده و ما را بدزدد». اين تصور ذهني از مردمان آرام و صبور سيستان و تضاد آن با داستان هاي مطلوب کودکي، از شاهنامه و رستم که از مردمان سيستان بوده است، اين اثر تحقيقي ارزنده با عنوان فرعي «ديپلماسي بريتانيا در سيستان» را بر جاي نهاده است. نويسنده در همان مقدمه کتاب توضيح مي دهد که «غرشمار» يا همان «غيره شمار» به زبان امروزي همان «غيرخودي» است، که به مردمان به اجبار کوچ کرده سيستان مي گفتند و از اين رو با احترام بسيار به اين مردمان، آنها را خودي هاي اصيل ايران مي خواند.

در اين پژوهش ابتدا به گذشته سيستان و شرايط مساعد آن براي کشاورزي و دامپروري و البته زمينه هاي آغاز نفوذ استعمار در اين سرزمين پرداخته شده است، و البته پيش از همه و بيش از همه دولت بريتانيا به دلايل استراتژيک و همسايگي سيستان با هند به مساله سيستان انديشيده است و در نهايت بخشي از آن جدا شده و بخشي ديگر پس از سال ها با مشکلات فراوان براي کشاورزي و زندگي روبه رو است. در اين کتاب از مبارزات مردماني هم که «براي حفظ زمين هاي خود به صورت هاي مختلف مقاومت کرده اند اما مقاومت آنها به کمک انگليسي ها توسط حاکم سيستان به شدت سرکوب شده » يادي شده است.

فصل دوم کتاب به رقابت هاي توسعه طلبانه روس و انگليس در ايران مي پردازد که جنوب ايران را تحت کنترل انگليسي ها درمي آورد و پس از تقسيم اوليه سيستان (در سال 1872) انگلستان مجدداً قسمت هاي مهم ديگري از آن را از خاک سيستان جدا کرده و قسمت باقي مانده را نيز از آب کافي محروم مي کند و در عمل سيستان را «به حالت احتضار» درمي آورد.

فصل سوم کتاب به بررسي نقش حشمت الملک حاکم محلي سيستان در پيشبرد اهداف استراتژيک بريتانيا مي پردازد. علي اکبر خان حشمت الملک حکومت سيستان را از پدرش به ارث برده بود. او حاکم مطلق سيستان بود و تا سال 1901 هيچ نماينده نظامي يا ديپلماتيکي از تهران بر عملکرد او در سيستان ناظر نبود. حضور انگليسي ها در سيستان به خصوص از زمان تثبيت حضور هيات مک ماهون به افزايش محروميت هايي نظير گران شدن بهاي غله و کمبود نان روبه رو کرد. هنري مک ماهون سرهنگ انگليسي در راس هيات بزرگي از کارشناسان کشاورزي، آبياري و دامپروري و امنيتي براي «مقاصد استعماري هند- بريتانيا» در اوايل قرن بيستم در سراسر سيستان به مدت دو سال و نيم به تحقيق پرداخت. اين قحطي که در نتيجه سياست هاي استعماري بريتانيا و حاکمان محلي براي مردم به ارمغان آمده بود، در همان سرزميني بود که مک ماهون در گزارشي با تمجيد از حاصلخيزي خاک آن مي نويسد؛ «تحت حکومتي اصلاح شده، سيستان قادر است با اندکي زحمت به صورت مصر دومي درآيد. سيستان روزي چنين بوده و مي تواند دوباره چنين شود.»

دولت بريتانيا در نظر داشت کل منطقه يي را که در دو نوبت در شرق و جنوب رودخانه هيرمند از ايران جدا کرده بود به دلايل استراتژيک و تجاري آباد سازد و جمعيت سيستان ايران، را در آنجا جذب کند و در نتيجه با تخريب عملي سيستان ايران از تهديد هند در ناحيه آسوده خاطر شود. اين اقدام انجام شد و نوع تقسيمي که در ميزان بهره مندي از آب هيرمند اعمال شد همين نتيجه را به بار آورد، همانطور که مک ماهون در گزارشي نوشت؛ «اگر اراضي زراعتي بدين نحو توسعه داده شود و کوشش براي صرفه جويي و نظارت آب به عمل نيايد قدر مسلم اين است که در ماه هاي گرم و در قسمت پايين رودخانه- در اغلب سال ها رودخانه سيستان خشک خواهد شد.»

بخش پاياني کتاب به مقايسه وضعيت کشاورزي سيستان پيش و پس از حضور پررنگ بريتانيا در اين سرزمين اختصاص يافته است و در نهايت به مسائل ديپلماتيک در زمان پهلوي ها و جمهوري اسلامي در مورد وضعيت آب هيرمند پرداخته شده است.

در زمان محمدرضا پهلوي نيز برخلاف انتظاري که از ايران در حال ثبات و داراي ارتش نيرومند، نسبت به دوره قاجار مي رفت، شاهد عقب نشيني ديگري در مورد منافع مسلم ايرانيان سيستان هستيم؛ مساله يي که نويسنده با تعجب از آن ياد کرده و مي گويد؛ «ناصرالدين شاه تحت فشار شديد در سال 1873 با پذيرش حکميت گلداسميت از بخش اعظمي از خاک سيستان گذشت اما صد سال بعد دولت شاه ظاهراً بدون هيچ گونه فشاري و شايد به دليل اثبات شيفتگي خود به قدرت هاي غربي در آستانه ايامي که مي رفت ژاندارم منطقه را به خاطر حفظ منافع غرب به عهده بگيرد با امضاي قرارداد ننگيني از حقوق ايران در آب سيستان گذشت و زمينه را براي تخريب نهايي سيستان فراهم ساخت.»

از فرق سر تا نوک پاي فوکو

حسين فراستخواه

ميشل فوکو

بري اسمارت

ترجمه؛ ليلا جوافشاني حسن چاوشيان

نشر اختران، 1385

تيراژ؛ 2000

قيمت؛ 2200 تومان

چه بسا هنوز زمان آن فرا نرسيده باشد که با اطمينان بگوييم تاثير فوکو بر جهان انديشه و به ويژه علوم اجتماعي، به ميزان تاثير مارکس، فرويد يا حتي مارکوزه ديرپا و ماندگار خواهد بود، اما ترديدي هم نيست که رهيافت او و موضوع مطالعه اش، اهميت بنياديني براي علوم انساني و اجتماعي داشته است و همچنان نيز خواهد داشت. مخصوصاً توجه و علاقه او به رشد و تکوين فرديت در همه شکل هاي مدرن آن و به ويژه شکل گيري فرديت در شبکه يي از روابط قدرت، مهر و نشاني بر کار او مي زند که اهميت جامعه شناختي بي چون و چرايي دارد. به طور کلي مي توان گفت که آثار فوکو هم به لحاظ تحليلي و هم به لحاظ سياسي، سهم مهمي در تفکر راديکال و انتقادي داشته اند. کتابي که نشر اختران سرانجام از بري اسمارت منتشر کرد، از حيث پرداختن به تمام ساحات انديشه ميشل فوکو به گونه يي موجز و دقيق، منحصر به فرد است. جاي خالي اين کتاب در ميان مجموعي از کتب و مقالات منتشر شده و ترجمه شده مرتبط با فوکو احساس مي شد. مطالعه عالمانه بري اسمارت درباره فوکو، رهيافت منظمي به آثار فوکو و راهي به درون مضامين اصلي مجموعه آثار او در اختيار ما مي گذارد.

فوکو هميشه نويسنده دشواري بوده است، نه به اين دليل که زبان پيچيده و بغرنجي دارد يا مفاهيم او ديريابند، بلکه به اين دليل که آثارش ساختار ميان رشته يي - يا به زعم پيتر هميلتون، ضدرشته يي - دارند. انديشه هاي او در قالب ساختارهاي مرسوم رشته هاي علمي نمي گنجند و اين تا حدودي ناشي از علاقه او به چگونگي ايجاد اين شيوه هاي رشته يي گفتمان، به عنوان نظام هاي روابط قدرت است. همين ويژگي، يکي از عوامل جذاب کننده انديشه فوکو به شمار مي رود. کتاب بري اسمارت در واقع مي تواند ورودي براي علاقه مندان به آثار فوکو باشد تا پس از مطالعه و آشنايي با کليت ساختمان فکري وي، وارد آثار اصلي او شوند و از نزديک فوکو را تماشا کنند؛ به ويژه آنکه خوشبختانه از حيث ترجمه، فوکو نويسنده خوش اقبالي در ايران به شمار مي رود.

مضامين و مباحث اصلي مورد مطالعه فوکو، مفاهيم و حوزه هاي پژوهشي تعريف شده و مشخص علوم انساني است. او يک مارکسيست يا فرويدي يا ساختارگرا نيست و کاري هم با فلسفه پردازي پديدارشناسانه درباره فاعل شناسا ندارد. فوکو در وراي تمام اينها، به دنبال ارائه «تبارشناسي انسان مدرن به مثابه يک واقعيت تاريخي و فرهنگي» است. مطالعات عمده و اصلي او درباره ديوانگي، دانش پزشکي، زندان، سکسواليته غامر جنسيف و نيز آثار او درباره شرايط معرفت شناختيً پيدايش علوم انساني و تلاش براي پروراندن نظريه شکل بندي هاي گفتماني، به ترتيب زماني مورد بحث کتاب اسمارت قرار گرفته است. اين کتاب، تصويري از چگونگي بسط و تکوين تحليل فوکو به دست مي دهد و بررسي مساله پيوستگي ها و گسستگي هاي موجود در کل آثار فوکو را براي پژوهندگان آثار او آسان تر خواهد کرد.

اين کتاب در چهار فصل تنظيم شده است و همانگونه که پيشتر ذکر شد، از سير زماني خود فوکو پيروي مي کند. براي همين در فصل نخست، به اولين برخوردها با مقولاتي از قبيل حبس و نگهداري، ديوانگي و تيمارستان و خرد مي پردازد و آنگاه وارد بحث تولد بيمارستان مي شود. پس از آن در همين فصل، باستان شناسي علوم انساني، نظريه يي در باب گفتمان و مساله تبارشناسي، مورد بررسي قرار مي گيرد. فصل دوم، موضوع بحث بيشتر حول محور باستان شناسي و تبارشناسي به تفصيل است و بخش هايي هم درباره علم و نقد و نيز روشنفکران دارد. در سومين فصل کتاب که عنوانش «سوبژه هاي قدرت، ابژه هاي معرفت» است، اسمارت به مراقبت و تنبيه و ديدگاه هاي فوکو درباره قدرت، معرفت، بدن و انضباط مي پردازد. پس از آن وارد مساله «امر جنسي» شده و آن را تحت عناوين کوچک تري چون «گرايش جنسي و سرکوب»، «طبقه و امر جنسي» و «درباره سوبژه امور جنسي» تشريح و تببين مي کند. اين بخش از ديدگاه هاي فوکو از آنجا که در اثر سترگ «تاريخ جنسيت» وي آمده و خود اين کتاب به دليل مرگ فوکو ناتمام مانده و تنها بخشي از آن در ايران با عنوان «اراده به دانستن» ترجمه شده، از اهميت بيشتري برخوردار است. در کنار همه اينها، در فصل سوم بخشي نيز به مساله «خود» از نگاه فوکو اختصاص يافته است. در نهايت، فصل چهارم به نظريات درخشان و اثرگذار فوکو در حوزه قدرت سياسي مي نگرد. در اين فصل مباحثي در خصوص دولت، مقاومت، عقلانيت و حکومت مورد بررسي اسمارت قرار مي گيرد.

فوکو در يکي از سخنراني هاي معروفش بيان جالبي دارد با اين مضمون که «اي کاش مي توانستم کاري کنم که حضورم در سخنراني امروز و سخنراني هايي که شايد ساليان سال بايد ارائه کنم، آنچنان ناپيدا بنمايد که به چشم نيايد. به جاي آنکه من رشته کلام را به دست گيرم، دلم مي خواهد کلام مرا در بر مي گرفت و به وراي هرگونه سرآغاز ممکن مي برد.» به گمانم فوکو با پژوهش بي طرفانه حقيقت، سرانجام به اين آرزوي خود دست يافت.

نان به مثابه يک نشانه

سياوش خالقي

«مجموعه معارف و فرهنگ نانوايي سنگکي در ايران». باور کنيد هيچ قصد مزاح و طنزي نيست، آنچه در گيومه آمده قسمتي از خط اول صفحه اول کتاب «نان سنگک» اثر سيدداود روغني معروف به «شاطرداود» است. اگر فکر مي کنيد نگارنده اين نوشته قصد سبک شمردن کتاب و طرح پرسش مبتذل ولي هميشگي «علت چاپ چنين کتاب هايي چيست؟» را دارد، باز هم سخت در اشتباهيد. مدت ها بود که کتابي به دقت کتاب «نان سنگک» نخوانده بودم.

کتاب به عنوان پژوهشي مردم شناختي از چنان روش شناسي علمي - به معناي دقيق کلمه Scientific - برخوردار است که مي شود به عنوان نمونه اعلاي چنين مطالعاتي به آن استناد کرد. هر خواننده نامطلعي که غير از خوردن نان سنگک هيچ شناخت ديگري نسبت به اين پديده فرهنگي نداشته باشد با خواندن اين کتاب اطلاعات جامعي درباره تمام ابعاد نان سنگک از جايگاه تاريخي گرفته تا نان سنگک به عنوان يک نشانه فرهنگي آگاه مي شود.

مطالعه تاريخي - آماري دقيق، اشراف کامل به موضوع کتاب، استنادهاي دقيق و متقن به منابع و از همه مهمتر نثر ساده و هماهنگ با موضوع و محتواي کتاب از آن اثري درخور توجه و خواندني مي سازد.

البته نکته حائز توجه اين است که کتاب هيچ گاه در پي تبيين اين پديده مردم شناختي به عنوان يک نشانه فرهنگي بر نمي آيد چون نه اساساً دغدغه اين کار را داشته و نه شايد بضاعت تئوريک براي اين کار را ولي پس از خواندن همه کتاب و آگاهي از جايگاه و سير تاريخي «نان سنگک» اعم از جايگاه آن در رژيم غذايي مردم يا تغيير در ابزار توليد اين پديده، خود به خود نان سنگک براي خواننده کتاب داراي دلالت هاي نشانه شناختي مي شود و از رهگذر قدرت دلالي مي تواند ابزار تفسير مردم شناختي، تاريخي و در کليت داراي جايگاه فرهنگي شود.

شايد در وهله اول زدن اين حرف ها کمي عجيب به نظر برسد؛ نان سنگک و دلالت نشانه شناختي؟، شايد اين گفته تکراري باشد که بعضي چيزها آنقدر به ما نزديک اند که ما نمي بينيم شان ولي نکته يي که مايلم توجه ها را بدان جلب کنم، غفلت از عناصر نزديک سنتي براي تفسير و نقد زندگي روزمره به خصوص نزد نزديکان مکتب انتقادي است. گويا حتماً بايد از پديده هاي مدرن و کاملاً شهري براي نقد و تفسير زندگي روزمره استفاده کرد.

مراکز خريد، مترو، سينما و... تنها پديده هايي نيستند که قابليت مطالعه و تفسير دارند. علم نشانه شناسي (Semiotics) به ما مي آموزد که هر پديده دلالت مندي که در يک بستر تاريخي و در معرض تطور و تغيير تاريخي قرار بگيرد اين قابليت را دارد که ابزار مطالعه نشانه شناختي و به تبع آن تفسير همزماني و درزماني فرهنگي شود. به گمانم حالا به ارزش کتابي که يک نشانه فرهنگي را به طور کامل و جامع براي ما روشن مي سازد آگاه شده باشيم. اما همه مطلب درباره حسن و منافع کتاب نيست، چون به رغم دقيق و کامل بودن، کتاب داراي نقص هايي هم هست. اول از همه کتاب خيلي شخصي شده است که حتي گاه به نظر مي رسد نويسنده دغدغه معرفي خود و جايگاهش را داشته است.

عکس بزرگ از خود و خانواده سر سفره هفت سين، عکس هايي نيستند که در يک کتاب تحقيقي جايي داشته باشد. همدلي بيش از اندازه مولف به موضوع کتاب گاه باعث مطول شدن بعضي از بخش ها و پاراگراف ها شده است که به راحتي قابل اغماض اند. اگر به دنبال کتابي مرجع درباره يک پديده فرهنگي، تاريخي و اقتصادي و... هستيد کتاب «نان سنگک» را يک پيشنهاد جدي بدانيد.

تا آخرين نفس

بابک غفوري آذر

فيلم «تنگنا» در سال هاي اخير از نگاه برخي سينمادوستان ايراني به اثر «کالتي» تبديل شده که هربار صحبت درباره آن و چگونگي ساخته شدنش منجر به مروري بر واکاوي جرياني از سينماي ايران مي شود که در اواسط دهه 50 چهره عمومي آن را تغيير داد. اين ساخته معروف «امير نادري» به رغم فروش پايين در زمان اکران و قدر ديده نشدن، در پس سال هاي دراز و به ويژه حالا، علاقه مندان خاصي پيدا کرده است که صحبت و گفت وگو درباره آن را آييني خاص مي دانند. يکي از شناخته شده ترين افراد اين جمع هوشنگ گلمکاني سردبير ماهنامه معتبر و معروف فيلم است که امروزه جايگاه مشخص و خاصي در حوزه تئوريک سينماي ايران دارد. علاقه مندي گلمکاني به فيلم تنگنا حتي نزد عادي ترين خوانندگان اين مجله سينمايي هم شناخته شده است و او از سال ها قبل و به قول خودش از «زمان تماشاي چندباره اين فيلم» فکر انتشار کتابي درباره اين ساخته معروف امير نادري را داشته است. با اين همه انتشار اين کتاب 34 سال به تعويق افتاد و سرانجام در اين روزها منتشر شده است.

آنچه در نگاه اول از کتاب تنگنا - که در عنوانش بر نام «کتاب» تاکيد شده است - برمي آيد، واکنش مشتاقانه و ستايش انگيز علاقه مند جدي يک اثر هنري است به محبوبش که در اينجا از نگاه و صافي پروسواس معروف گردآورنده اش گذشته و اکنون حکم اداي دين کامل او را دارد به فيلم و فيلمساز مورد علاقه اش. گلمکاني از همان زمان تماشاي فيلم و زماني که «مسحور» آن شده نخستين گام ها را براي تدارک کتاب برداشته و ظاهراً از همان زمان شروع به جمع آوري عکس هاي چاپ شده و مطالب مطبوعات و خريدن پوسترها کرده است. اتفاقاً مهم ترين نکته کتاب از همين جا سرچشمه مي گيرد و آن هم انبوه اطلاعات و سندها و مدارک و عکس ها از فيلم است که واقعاً در مورد يک فيلم ايراني بي سابقه است. از اين منظر، کتاب براي علاقه مندان سينما در ايران که بنا بر مقتضيات خاص اين سال ها به فيلم خواندن بيش از فيلم ديدن عادت کرده اند، بسيار جذاب است. آن چنان که حتي براي مخالفان سرسخت فيلم که تعدادشان البته به اندازه موافقان است هم مي تواند خواندني و جذاب باشد. کتاب با گزارشي کامل از روند ساخته شدن فيلم، همراه جزئيات و اسنادي از آن زمان (سال 1352) آغاز مي شود و بعد از آن نويسنده به شيوه تمام علاقه مندان فيلم در سراسر جهان سراغ مکان ها و محل هاي فيلمبرداري رفته و وضعيت امروز آنها را با زمان ساخته شدن مقايسه کرده که اين قسمت از بخش هاي جذاب کتاب است. کتاب علاوه بر اين بخش شامل يک نقد بلند درباره فيلم به قلم خود گلمکاني که پيش از اين در کتاب ديگري درباره سينماي امير نادري آمده، به اضافه نقد معروف پرويز دوايي و جوابيه بر آن است. کتاب سه گفت وگو با امير نادري کارگردان فيلم را هم در خود جاي داده که بي شک جذاب ترين و خواندني ترين آنها گفت وگوي منتشر نشده 32 سال پيش پرويز دوايي با اوست که نخستين بار منتشر مي شود. در عين حال با تعدادي ديگر از عوامل فيلم مانند بازيگران و فيلمبردار و فيلمنامه نويس و دستيار کارگردان هم صحبت شده که بعضي نکته ها درباره ساخته شدن فيلم و شيوه کار بديع نادري براي پيگيران و علاقه مندان تاريخ سينماي ايران خواندني است. پايان بخش کتاب شامل دو نسخه مختلف از فيلمنامه فيلم است؛ اولي نسخه اوليه که در هنگام ساخت تغيير کرده و ديگري نسخه پياده شده از روي فيلم. در حالي که انتشار کتاب هاي مرتبط با سينماي ايران در سال هاي اخير به شدت کاهش يافته، کتابي جامع درباره يک فيلم با وسواس و جزئياتي به بلنداي 34 سال، بي شک براي هر علاقه مندي مي تواند جذاب باشد.

خداحافظي با فليپ مارلوي خسته

مهدي يزداني خرم

هميشه چيز غريب کوچکي براي جلب توجه هست و هميشه کسي هست که متوجهش بشود.

ريموند چندلر، حق السکوت

---

رمان حق السکوت نوشته ريموند چندلر، آخرين رمان اين پليسي نويس بزرگ امريکايي است که احسان نوروزي آن را به فارسي برگردانده است. کساني که با فضاي داستان هاي اين نويسنده و دغدغه ها و حرکت هاي کارآگاه مشهورش «فليپ مارلو» آشنا هستند، به خوبي مي دانند که اين کليت ها چندلر را به يکي از جريان هاي مهم ادبيات پليسي در قرن بيستم تبديل کرده است. رمان حق السکوت با توجه به چنين وضعيتي از آثار مهم ترجمه شده در هفته هاي اخير است. اين رمان که ظاهراً سال هاي پاياني عمر اين نويسنده نوشته شده است، ماجراي جذاب و پرهيجاني است که باز هم کارآگاه پرآوازه چندلر يعني فليپ مارلو در مرکز آن قرار دارد. مارلو که از قضا در اين رمان، خسته و کمي کسل به نظر مي رسد، براي تعقيب يک زن ناشناس استخدام مي شود و در جريان همين تعقيب است که مي فهمد با پرونده و آدم هاي پيچيده يي روبه رو است. او که در تمام ماجراها و قصه هاي کارآگاهي اش و اصولي پراتفاق را آشکار مي کند، اين بار هم با انواع زد و خوردها، آدم هاي چهره پوشيده گنددماغ، شليک ها و جنازه هاي راستين و دروغين روبه رو مي شود که او را به واکنش وادار مي کنند. در واقع چندلر در اين رمان مارلو را تنهاتر و خسته تر از هميشه تصوير مي کند و شايد به همين خاطر باشد که در اين رمان ما با فليپ مارلوي خونسردي روبه رو مي شويم که از يک سو بايد پرونده اش را به سرانجام برساند و از سوي ديگر از نظر فردي و ذهني بسيار تنها و متزلزل نشان مي دهد. کمتر حقه مي زند، کمتر از هوشش استفاده مي کند و بيشتر از تجربه هايي استفاده مي کند که از تمام ماجراهاي قبلي به دست آورده است. اين کليت به همراه جذابيت هميشگي روايت هاي ريموند چندلر، رمان «حق السکوت» را از اهميت دو چنداني برخوردار مي کند. قدرت اين نويسنده در ساختن روابط تلخ و سرد انساني، خونسردي و بي حوصلگي آدم هايش و روان پريشي شخصيت هاي ريز و درشت اش باعث شده اين رمان مانند اکثر آثار ريموند چندلر از ابعاد روان شناختي و تاريخي قابل توجهي برخوردار باشد. حق السکوت را بايد روايتي دانست که در آن آدم هاي فراموش شده ريموند چندلر براي آخرين بار به صحنه مي آيند، حرکت مي کنند و سعي مي کنند ساختاري را بسازند که در آن رئاليسم کثيف هميشگي حرف نخست را مي زند. قهرمان چندلر، باز هم به مقابله اين حرکت ها مي رود و بدون اينکه دغدغه يي مانند اخلاق و تعهد اجتماعي داشته باشد، سعي مي کند پرونده را به سرانجام برساند. شايد براي همين باشد که رمان حق السکوت با چندلر سالخورده اش و مارلوي خسته، يک پايان باشکوه و شايد تراژيک باشد براي خوانندگاني که اين روايت ها را دنبال کرده اند. چندلر در سال 1959م مرد و به تاريخ ادبيات پليسي پيوست و رمان حق السکوت به همين دليل ظاهراً آخرين رمان او به حساب مي آيد. شايد وصيتنامه اين نابغه دنياي ادبيات باشد، رماني پرهيجان که به گفته برخي از منتقدانش، مارلو در آن براي اولين بار عاشق مي شود. اين رمان به دليل ديالوگ ها، مونولوگ ها و ساختار پرضرباهنگ اش، اثري است که خواننده خود را اسير مي کند. اسير روابط تلخي که مارلو بايد از ميان آنها بگذرد. در پايان، ذکر اين نکته نيز ضروري است که کاش اين رمان مهم با جلد آراسته تر و جدي تري چاپ مي شد. سهل انگاري که در انتخاب جلد اين رمان و اجراي اش ديده مي شود شايد تنها نقطه ضعف اين کتاب قابل تامل باشد.

سايه يي که هنوز روي سر ماست

محسن آزرم

«ژان لوک گدار» در نقد «ميان پرده تابستاني» غيکي از فيلم هاي برگمان در دهه پنجاهف نوشته بود غاين نقد را روبرت صافاريان ترجمه کرده استف که شخصيت هاي اصلي فيلم هاي استاد برگمان، معمولاً، به لحظه حال خود فکر مي کنند، ولي، عملاً، با شکافتن تداوم زمان به شيوه يي نيرومندتر از «مارسل پروست»، غپروست را در جيمز جويس و آرتور رîمبو ضرب کنيدف به تأملي عظيم و افراطي تبديل مي شود که از لحظه بيرون جهيده است. و فيلم هاي برگمان، يک بيست و چهارم ثانيه يي است که استحاله پيدا مي کند و بيش از يک ساعت و نيم به درازا مي کشد؛ دنياي بين دو چشم به هم زدن است، اندوه بين دو کوبش قلب، شعف زندگي بين دو کف زدن...

ظاهراً همه اين چيزهايي را که گدار درباره سينماي برگمان مي گويد، درباره زندگي نامه اش هم صدق مي کند. «فانوس خيال» زندگي نامه برگمان است؛ يعني ريز و درشت زندگي اش را در کتابي نوشته خودش مي خوانيم. اما فقط همين نيست؛ فانوس خيال، مهم ترين فيلم ساخته نشده او هم هست. لابه لاي اين زندگي نامه حيرت انگيز، چيزهايي را مي خوانيم که صورتي از آن را پيش تر در بعضي فيلم هاي استاد ديده ايم و گاهي توضيحي که برگمان درباره آدم ها، يا رفتار سال هاي کودکي اش مي دهد، بخشي از آن رازهاي کشف نشده سينمايش، کم کم، از پرده بيرون مي افتند.

«فرانسوا تروفو»ي فقيد، زماني نوشته بود که برگمان طوري تصويرهايش را مي چيند که رمان نويس ها کلمه هايشان را مي چينند. گوشه يي از ميل استاد را به رمان نويسي، مي شود در فيلمنامه هايش ديد که قاعدتاً صورت متداول و مرسوم فيلم نامه را ندارند و مهم تر از همه، البته، همين فانوس خيال است که قريحه بي نظير برگمان را در نويسندگي نشان مي دهد. غمثال مي خواهيد؟ شرمنده واقعاً؛ نمي شود که از اول تا آخرش را اين جا نوشت.ف

در اين زندگي نامه با آدمي طرفيم که دغدغه اش، بيش از همه، امروزي است که جريان دارد و قرار است راه به آينده ببرد. به لحظه حال خود فکر مي کند، ولي از لحظه بيرون مي جهد و همه سال هاي رفته را مرور مي کند. ترتيبي در کار نيست؛ اجازه مي دهد که انبوه خاطره ها هجوم بياورند. زندگي پرفراز و نشيب آدمي که حتي در هشتاد و نه سالگي آرام نمي گيرد، نظم و ترتيب برنمي دارد. با اين همه، چيزي که شايد بيش از همه در فانوس خيال به چشم بيايد، بي پروايي استاد است. چيزي را که براي گفتن غنوشتنف انتخاب مي کند، تمام و کمال مي گويد و پروايي ندارد که قضاوت ديگران درباره اش چيست. غچه اهميتي دارد؟ف قرار نيست با خواندن فانوس خيال همه چيز را درباره سينماي برگمان بدانيم. براي آنها که چنان خيالي را در سر دارند، خود استاد کتابي نوشته است به نام «تصويرها» غترجمه مهوش تابشف که پاسخ بسياري از سوال هاي احتمالي را مي دهد. پس فانوس خيال به چه کاري مي آيد؟ اصلاً خواندن شرح زندگي توفاني برگمان چه گرهي از کار تماشاگران فيلم هايش باز مي کند؟ جوابش آسان نيست؛ دست کم براي نويسنده اين يادداشت آسان نيست، اما مي شود به جواب هاي احتمالي اش فکر کرد. مثلاً به اين که همه پيروان غو شيفتگانف «نظريه مؤلف» منبع دست اولي را در اختيار دارند که مي توانند به کمک آن مايه هاي تکرار شونده سينماي استاد را بررسي کنند، يا نقش زندگي واقعي را در سينمايش جست وجو کنند. اما همه اش که همين نيست؛ فانوس خيال را مي شود فارغ از همه اين نگاه هاي «منتقدانه» نگاه کرد و اصلاً آن را به چشم رماني خواند که نويسنده اش سعي کرده است صحنه هايي از يک زندگي را به خواننده اش نشان بدهد. اين طوري فانوس خيال، حکايت جذاب زندگي آدمي است که آسودگي و بي کاري را تاب نمي آورد و زندگي را در عين خوشي مي گذراند و مثل خيلي ها به حسرت ها قناعت نمي کند.

کارنامه پربار استاد غکه هم شامل سينما مي شود، هم تئاترف نشانه شکافتن تداوم زمان و بيرون جهيدن از لحظه است. برگمان، فانوس خيال را بيست و يک سال پيش نوشت؛ اما چهار سال پيش، فيلمي دلپذير و شورانگيز را ساخت که چه بسا وصيت نامه هنري اش غباور کنيم؟ف محسوب شود؛ «ساراباند»ي که به قول «جاناتان رامني» غمنتقد سايت اîند ساندف به جاي آن که فيلمي پاييزي باشد، هجومي زمستاني است و خب، بايد فانوس خيال را بخوانيد و زندگي استاد را مرور کنيد تا سرماي اين زمستان خانمان سوز، در عمق وجودتان لانه کند...

سرکيف شدن با داستان

حسن محمودي

نوشتن درباره مجموعه يي که قرار است سه نسل داستان نويسي آلماني زبان را يک جا معرفي کند و مجالي باشد براي آشنا شدن با سبک و سياق هاي مختلف، چندان ساده نيست، با اين حال نبايد فراموش کرد که وقتي از چيزي خوشت مي آيد، زياد نبايد در معرفي اش به ديگران سخت گرفت و وسواس به خرج داد. «مجموعه نامرئي» براي کساني که داستان کوتاه را دوست دارند و دلشان نمي خواهد کتابي که در دست دارند، به اين زودي تمام شود، خيلي شيرين است، به خصوص اين که با داستان هايي با سبک و سياق فکري و ساختاري متنوع همراه باشد. داشتن چنين کتابي حقيقتاً مجال خوبي است براي مزه مزه کردن ورق هايي که مشتمل بر برخي از بهترين داستان هاي کوتاه نويسندگان آلماني زبان چاپ شده باشد. کتابي با اين حجم داستان هاي کوتاه خوب و نويسنده هاي متنوع به حتم مجالي است براي بازي درآوردن، براي اين که هر وقت دلت خواست بتواني يکي را انتخاب کني و با آن سر کيف شوي. البته همين جا بگويم که برخي داستان ها آن قدر قديمي است که مي شود در اين بازي آنها را اصلاً نخواند.

علي اصغر حداد45 داستان کوتاه از 26 نويسنده آلماني زبان را در يک کتاب 496 صفحه يي گردآوري و ترجمه کرده. کتاب به گونه يي است که علاوه بر لذت بردن از داستان هاي باب ميل مان، با سير داستان کوتاه نويسي آلماني زبان ها طي سه نسل آشنا شويم و بر تاثير شگرف اين نويسندگان از روزگارشان آگاه مي شويم. داستان ها چه از نظر محتوا و چه از نظر شيوه هاي روايت و ساختار متنوع و متفاوت هستند. براي خواندن اين داستان ها نياز به رعايت آدابي به جز رفتار براساس سليقه نيست. کتاب را مي توان ورق زد و بنابر ذوق و سليقه و کنجکاوي مثلاً «حکومت نظامي» يا «اظهارات شاهد عيني» را براي خواندن انتخاب کرد. آرتور شنيتسلر، راينر ماريا ريلکه، روبرت موزيل، اشتفان تسوايگ، اينگه بورگ باخمن، توماس برنهارت، هاينريش مان، هرمان هسه، هاينريش بل، ولفگانگ بورشرت، گونترگراس، ماکس فريش، فريدريش دورنمات از ديگر نام هايي هستند که ولع مان را براي خواندن داستان هاي کوتاه خوب تحريک مي کند و البته گاه سليقه مترجم در گردآوري براي داستان ها بدجوري توي ذوقمان مي زند. اين کتاب براي مخاطبي که چندان با داستان هاي کوتاه نويسندگان آلماني زبان آشنا نيست، توصيه خيلي جدي خواهد بود. داستان هاي گرد آمده در«مجموعه نامرئي» متعلق به سه نسل از نويسندگان آلماني زبان است که هر نسل در وضعيت متفاوت با ديگري و در مواجهه با بحران هاي مختلفي از جمله مهاجرت، جنگ و شرايط اجتماعي و اقتصادي بعد از جنگ آثار خاص خود را پديد آوردند. با اين همه 45 داستان گردآمده در مجموعه نامرئي، آينه يي است از تاريخ، ذهنيت، انديشه و نگاه انسان آلماني که در سه دوره متوالي ادامه يافته است. برخي از اين داستان ها با ترجمه هاي ديگري پيش از اين چاپ شده اند. مخاطب آشنا با داستان کوتاه نويسندگان آلماني زبان در جاهاي ديگر، داستان هاي خوبي را خوانده که در کتاب «مجموعه نامرئي» نيستند. اينها را بايد به حساب سليقه مترجم گذاشت که بنابر مقدمه اش در ابتداي کتاب، به اين گزينش سليقه يي اذهان کرده. نمي توان گفت که در خواندن داستان ها از ابتدا تا به آخر دچار واکنش يکساني شويم. داستان ها برخي به شدت معمولي و پيش پا افتاده اند و برخي را حتي اگر درجاهاي ديگري خوانده باشيم، باز هم سر ذوقمان مي آورد.

مجموعه نامرئي را نشر ماهي در اواخر سال گذشته به همراه کتاب هاي ديگري از داستان هاي آلماني منتشر کرد که اين نيز اقدامي شايسته و هدفمند از سوي يک ناشر است.

تازه هاي انتشارات مان کتاب

پروانه و تانک

چاپ سوم پروانه و تانک و سه داستان ديگر ارنست همينگوي با ترجمه رضا قيصريه از سوي انتشارات مان کتاب منتشر شد.

اين کتاب حاصل چهار سفر همينگوي است به سرزمين محبوبش اسپانيا در بحبوحه جنگ هاي داخلي طي سال هاي 1937 تا 1939 و زمينه ساز- يکي از شاهکارهاي او براي که زنگ ها به صدا درمي آيند- است. محل وقوع داستان هاي اين مجموعه کاملاً واقعي است، خيابان بزرگ و مرکزي مادريد به نام گران ويا که از يک طرف به کاسادل کامپو که جبهه است و از طرف ديگر به کافه چيکوته ختم مي شود. همينگوي در اين داستان ها از وضعيت غريبي روايت مي کند که در عين واقعي بودن غيرواقعي به نظر مي رسد...

ناگفته نماند که همينگوي از همان اوان کار ادبي اش اسپانيا را با علاقه خاصي که به اين سرزمين داشت تجربه کرده بود. حاصل آن دو اثر ادبي ديگر خورشيد همچنان مي درخشد و مرگ در بعدازظهر است. اما اين بار همينگوي در اسپانيا آرماني را هم دنبال مي کند، در کنار جمهوريخواهان است و عليه فرانکو... همينگوي در داستان هاي اين مجموعه با آدم ها- مکان و واقعيت هاي محض- يک نويسنده صديق و ژرف انديش باقي مي ماند، حتي اگر از او ايراد بگيرند که اسپانياي جنگ هاي داخلي آن نبوده که او بيان کرده است.

قصه هاي قروقاطي

جيران مقدم مترجم جوان ادبيات اسپانيايي به تازگي مجموعه داستان قصه هاي قروقاطي را از خوليو کورتاسار نويسنده صاحب سبک اسپانيايي به فارسي ترجمه کرده و انتشارات «مان کتاب» اين مجموعه را منتشر کرده است. مترجم در مقدمه اين کتاب کوچک آورده است اين اثر نه تنها در هيچ قالبي نمي گنجد که خود گاهي در جهت شکستن قالب هاي از پيش ساخته شده يي است که براي داستان يا روايت در ذهن داريم و بنابراين تنها راه لذت بردن از آن هم به استقبال اثر رفتن بدون پيش فرض ها و قضاوت هاست...

کورتاسار در اين مجموعه ما را به مواجهه جهاني مي برد که سه دسته موجوداتش- خل خلي ها، بچه مثبت ها و دوست جون ها- بازتاب پنهاني ترين زواياي خود ما و جهان پيرامون ما هستند. روايت ها خارج از روابط علت و معلولي با زباني نيمه شعر- نيمه هجو، بيهودگي همه آنچه ارزش مي پنداريم و بيهودگي اصول عالي و همه آنچه تاکنون آموخته ايم را به ما نشان مي دهد. خوليو کورتاسار با افتخار و لذت تمام خل خلي بودن را برگزيده است و کتاب از نگاه يک خل خلي است که روايت مي شود، پس براي خواندن و لذت بردن از آن شما هم لازم است کمي خل خلي باشيد.

خل خلي ما شامل 28 داستان به هم پيوسته است. مترجم در پشت جلد اين کتاب نوشته است؛ «اين ياوه مرصع مشعشع به نثري شاعرانه که اغلب با احساس نه ادراک سر و کار دارد از محبوب ترين آثار کورتاسار در دنياست.»

داستان هاي برق آسا

مجموعه داستان هاي برق آسا در سه جلد با ترجمه و انتخاب پژمان طهرانيان منتشر شد. داستان هاي برق آسا (Flash Fiction) اصطلاحي است که گردآورندگان مجموعه يي به همين نام براي نوعي از داستان بسيارکوتاه به کار مي برند. داستاني که حجمش بين 250 تا 750 کلمه متغير است. از ميانه هاي دهه 70، داستان کمتر از پنج صفحه را به ندرت در نشريات معتبر ادبي به چاپ مي رساندند تا اينکه از اواخر دهه هشتاد با چاپ داستان هاي بسيار کوتاه ريموند کارور و جويس کرول اوتس در مجله هاي معتبر ادبي اين نوع داستان رسميتي دوباره يافت.

داستان هاي اين مجموعه طي يک دوره زماني طولاني و با روش بي نظير انتخاب شده اند، به اين ترتيب که در مرحله اول صدها داستان چاپ شد و در اختيار دانشجويان رشته هاي ادبي در سرتاسر امريکا گذاشته شد و از آنها خواسته شد با نمره دادن به داستان ها ارزشيابي خود را اعلام کنند. داستان هاي چاپ شده در اين ارزيابي بالاترين نمره ها را آورده اند.

در جلد اول اين مجموعه داستان هايي از برت لوت، رولان توپور، مارگارت اتوود، فرانسيس پروز، ريموند کارور و... گنجانده شده اند. در جلد دوم اين مجموعه کوچک نيز داستان هايي از جان آپدايک، راسل ارسون، دن ابراين، جوليا آلوارز و... آمده است. همچنين جلد سوم اين مجموعه نيز شامل 12 داستان از چهره هايي همچون خوليو کورتاسار، ريچارد براتيگان، آلن وودمن، گوردون ليش و... است.

هر يک از اين سه جلد با قيمت 980 تومان پشت ويترين کتابفروشي ها است.

نگاهي به بي نظمي هاي نمايشگاه امسال
«هياتي» ترين نمايشگاه کتاب ايران

گروه اجتماعي؛ خانم متصدي جست وجوي کامپيوتري در غرفه اطلاعات نمايشگاه کتاب به آقايي که به دنبال غرفه انتشارات مرکز تحقيقات مسکن مي گردد، مي گويد؛ «بله، اين مرکز در نمايشگاه امسال شرکت کرده است.» آقا پاسخ مي دهد؛ «مي دانم شرکت کرده است، غرفه اش کجا است؟» خانم غرفه اطلاعات مي گويد؛ «داخل شبستان.» شبستاني که مورد اشاره خانم متصدي اطلاعات است، محوطه يي بسيار بزرگ است در ضلع شمالي مصلاي تهران که در نمايشگاه کتاب امسال به ناشران داخلي سپرده شده است. همه ناشران داخلي از الف تا ي، داخل همين شبستان جاي گرفته اند و مردي که به دنبال غرفه مرکز تحقيقات مسکن مي گردد، بايد تمام شبستان را زير پا بگذارد تا آن را بيابد. داخل شبستان غرفه ها با رعايت نسبي حروف الفبا چيده شده اند اما هيچ بعيد نيست که مرکز تحقيقات مسکن در قسمت ميم نمايشگاه نباشد، همچنان که نيست.

همچنان که در کتابخانه هاي بزرگ بدون نظم و ترتيب دقيق کتاب ها، نمي توان کتابي را يافت، در نمايشگاه کتاب هم بدون نشاني درست، نمي توان سراغ غرفه مشخصي رفت. متصديان اطلاعات نمايشگاه کتاب امسال برخلاف همه سال هاي گذشته، تنها مي دانستند که محل تقريبي غرفه هاي نمايشگاه کجا است. مثلاً مي گفتند غرفه ها در طبقه اول رواق شرقي، بخش کتاب هاي دانشگاهي در رواق غربي يا بخش کتاب هاي خارجي در طبقه دوم شبستان است اما اصلاً نمي دانستند که غرفه مورد نظر دقيقاً در کجاي اين شبستان يا رواق قرار گرفته است. برخلاف سال هاي گذشته که در ورودي هر يک از سالن هاي نمايشگاه کتاب فهرست کامل غرفه هاي آن سالن روي پارچه بزرگي نوشته شده بود، در نمايشگاه کتاب مصلي هيچ نشاني از فهرست يا اطلاعاتي از اين دست نبود. غرفه ها هم شماره نداشتند.

هر که غرفه يي را مي يابد بنا به غريزه اش آن را پيدا کرده است نه بنا به نظم و ترتيبي خاص. عملاً نمايشگاه کتاب امسال تبديل شده است به پارکي که دور و برش به جاي درخت، کتاب است. چون نظمي نيست، بازديدکنندگان در ميان غرفه ها قدم مي زنند و اگر انتشارات آشنا بود يا نظرشان را جلب کرد، کتاب هايش را ورقي مي زنند و خريد مي کنند. روي در و ديوار مصلي نه فلشي است و نه تابلوي بزرگي که جهت را به خوبي نشان دهد. تنها روي سر رواق ها و شبستان نوشته اند بخش کتاب هاي دانشگاهي، بخش کتاب هاي کودک و نوجوان، بخش کتاب هاي خارجي يا کتاب هاي ناشران داخلي، اما به جز اين سردرها، هيچ علامت يا تابلوي ديگري روي در و ديوار مصلي پيدا نمي شود. در همان ابتداي ورود به مصلي نقشه يي تقريبي به دست بازديدکنندگان داده مي شود که چون به دليل استراتژيک بودن مکان مصلي و محرمانه بودن نقشه دقيق آن، اين نقشه تقريبي است، عملاً گرهي را باز نمي کند.

به علت اينکه مصلاي تهران را براي نماز خواندن ساخته اند، نه براي برپايي نمايشگاه کتاب، طراحان آن جايي براي استراحت بازديدکنندگان نگذاشته اند. به اين دليل عملاً همه جاي مصلي به محل نشستن مردم تبديل شده است. غرفه هايي که خالي مانده، پله هاي کنار شبستان، زمين شني و خاکي کنار بخش کودک و نوجوان، چمن هاي پارکينگ پشت شبستان مصلي و حتي داخل محراب شبستان، مکان هايي هستند که مردم براي نشستن و استراحت کردن از آنها استفاده مي کنند؛ جاهايي لخت با دي