دوشنبه، 17 ارديبهشت 1386 - شماره 1386
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: گزارش اجتماعي
لهجه، گويش و زبان در ايران

حميد مرعشي*

در صفحه 8 شماره 1365روزنامه وزين اعتماد مورخ 23 فروردين 1386مقاله يي به قلم جناب آقاي عرفان قانعي فرد چاپ شده بود که از نظر اينجانب، حاوي مواردي قابل بحث بود. ضمن سپاس از آقاي قانعي فرد براي ابتکار عمل ايشان، به طرح نکاتي در اين نوشته با اقتباس از منابع دانشگاهي خواهم پرداخت تا خوانندگان علاقه مند با نقطه نظرات ديگري نيز بيشتر آشنا شوند. در عين حال پيشاپيش از نقد مطالب زير نيز استقبال مي کنم.

نوشته حاضر نگاهي اجمالي به سه پديده لهجه، گويش و زبان داشته که براي سهولت در بخش هاي زير بحث خواهند شد؛

1- لهجه و گويش

2- خطا در به کارگيري عبارت «لهجه» به جاي «گويش»

3- زبان هاي مختلف در ايران



بخش اول - لهجه و گويش

در بسياري از متون دانشگاهي زبانشناسي و به خصوص جامعه شناسي زبان (نام تعداد بسيار معدودي از آنها در پايان اين مقاله موجود است) لهجه (accent) دربرگيرنده کليه ويژگي هاي تلفظي و آوايي کلام تعريف شده است. به عبارت ديگر، نحوه تلفظ کلام هم در سطح فردي و هم جمعي، لهجه بوده و مسلماً با افزايش افراد، افزايش دگرگوني هاي تلفظي را نيز شاهد خواهيم بود. شايد ذکر چند نمونه در اين زمينه مفيد واقع شود. خوانندگان کرماني احتمالاً واقفند که «ق» را به گونه يي خاص خود تلفظ مي کنند. کافي است يک تهراني از هم ميهن کرماني خود بخواهد که واژه «دقت» را بگويد تا متوجه شود که بايد تمرين کرده تا بتواند مانند دوست کرماني خود «دقت» را تلفظ کند. همچنين خوانندگان حتماً با فردي روبه رو شده اند که نحوه تلفظ وي سريعاً اصفهاني بودن ايشان را آشکار ساخته است. مثال ديگر دوستان يزدي هستند که با قرار دادن تکيه اوليه (primary stress) لغات بر سيلاب اول آنها، تلفظي خاص خود دارند. از يک شهروند يزدي بخواهيد که با لهجه خود بگويد؛ «من اصلاً منظورم اين که شما ميگي نبود.» کافي است از يک دوست اراکي خود تقاضا کنيد فقط و فقط واژه بسيار کوتاه «نه» (به معناي مخالفت) را بگويد تا متوجه ويژگي خاص لهجه وي شويد.

خوانندگان محترم دقت کنيد که چند مثال معدود فوق (که مشتي است کوچک از خرواري بس انبوه) فقط و فقط در حيطه آوايي است. حال آنکه اگر مثلاً به اصفهان سري بزنيد متوجه خواهيد شد که ماجرا محدود به تلفظ و لهجه نيست. به عنوان نمونه، آنها در بين خود از اصطلاح «تاب خوردن» براي گشت و گذار استفاده مي کنند؛ «غروب که هوا خنک شد بريم تو شهر يه تابي بخوريم.» خيلي از آنان به باجناق «همريش» مي گويند. در برخي نقاط ديگر کشور به جاي «مال من» مي گويند «براي من». در سفر به شيراز درمي يابيد که «عرق» به انواع نوشيدني هاي گياهي فاقد الکل از قبيل عرق بيدمشک و غيره گفته مي شود حال آنکه در بسياري جاهاي ديگر اينگونه نيست. در برخي نواحي ايران رايج است به جاي «اشکال نداره» بگويند «طوري نيست». اينگونه تفاوت ها از محدوده تلفظ فراتر رفته و پديدآورنده گويش (dialect) يا مجموعه خاصي از بيان آوايي، لغوي، صرف و نحوي، معنايي و حتي کارکردي يک زبان است.

در واقع لهجه، زيرمجموعه يي از گويش است به اين معنا که هر گويش لهجه خاص خود را داراست. اما براي شناخت و توصيف يک گويش، بررسي لهجه فقط بخشي از ماجراست. گويش ها نه تنها در لهجه بلکه در برخي لغات و اصطلاحات نيز تفاوت دارند. همچنين گويش ها داراي تفاوت هاي صرف و نحوي نيز هستند که البته معمولاً ميزان تفاوت هاي صرف و نحوي کمتر از دو مورد قبلي است زيرا اساساً صرف و نحو شالوده سازنده زبان است. گويش ها نهايتاً زيرمجموعه يک زبان هستند. به عنوان مثال هر چقدر گويش فارسي مشهدي با گويش فارسي ناييني متفاوت باشد، نهايتاً اگر قرار باشد يک مشهدي با گويش خاص خود با يک ناييني محاوره کند، مخاطب ناييني وي متوجه کليت مطلب وي مي شود ولو آنکه برخي موارد را متوجه نشده و از وي تقاضاي تکرار مجدد يا بيان به گونه يي ديگر را کند. در کل اين دو فرد دو گويش متفاوت از يک زبان واحد (فارسي) را با هم صحبت مي کنند. حال آنکه چنين فهم مشترکي بين يک عرب زبان و فارسي زبان به رغم تشابهات لغوي اين دو زبان برقرار نيست. دليل ساده است؛ عربي و فارسي دو زبان متفاوتند نه دو گويش از يک زبان.

گويش ها شديداً متاثر از مرسومات فرهنگي و قواعد رفتاري منطقه يي است. فرض بفرماييد که يک تهراني سنت گرا بخواهد بگويد که از ميهمان خود به خوبي پذيرايي کرده، شايد بگويد «يه چلوکباب خوشمزه مهمونش کردم.» حال آنکه در کرمانشاه اين جمله بعيد است که آنچنان چاره ساز باشد چون احتمالاً چلوکباب بايد، جاي خود را به چلوخورشت خلال بايد دهد همانگونه که در مناطق اطراف خزر چلوماهي سفيد و نه چلوکباب نشانه ميهمان نوازي است. در اصفهان هم احتمالاً بريوني اين نقش را ايفا مي کند.

البته گويش ها را نبايد فقط محدود به فاصله جغرافيايي کرد هرچند اين فاصله قديمي ترين و اصلي ترين دليل پيدايش گويش هاست. تفاوت هاي طبقات اقتصادي- اجتماعي، ميزان سواد و تحصيلات، رشته تخصصي، آشنايي افراد با زبان هاي ديگر، سن و تفاوت هاي نسلي، ميزان تقليد از مذاهب و ايدئولوژي هاي گوناگون و تعدادي عوامل ديگر نيز در پيدايش گويش هاي متفاوت تاثيرگذار بوده و بيش از پيش تفاوت ها در صحبت کردن افراد متعلق به يک گويش را ايجاد مي کنند. در حالي که در روستاهاي کوچک يک گويش از زبان پابرجاست، در شهرهاي بزرگ شاهد فرهنگ ها يا پاره فرهنگ هاي مختلف و متعاقباً گويش هاي مختلف هستيم. بر همين منوال و در همان مثال ميهمان نوازي فوق الذکر، شايد در تهران که شهري است چندفرهنگي و لذا چندگويشي (و حتي چندزباني)، براي يک قشر اوج ميهمان نوازي در بيان اين جمله باشد که «تشيف (تشريف) بيارين دور هم بي ريا يه آبگوشت مشتي با سبزي خوردن تازه و دوغ محلي نوش جان کنين.» حال آنکه قشري ديگر آنچنان ميهمان نوازي در اين عبارت حس نکرده و به جاي آن در گويش خود به عنوان نمونه مي گويند «اجازه بدهيد شام با ميزي از اردورهاي سرد، پاستاهاي متنوع و ژيگو در خدمتتان باشيم» و با چنين عبارتي تلاش کرده تا رضايت ميهمانان خود را جلب کنند. باز هم دقت کنيد اين دو عبارت که از دو گروه با فرهنگ ها و گويش هاي مختلف تهراني سرچشمه مي گيرند با دو لهجه متفاوت تهراني تلفظ مي شوند. اگر قبول نداريد، دو جمله فوق را با حس و هواي خاص خود خوانده تا متوجه شويد لهجه خودتان در خواندن آن دو جمله متفاوت است،

بخش دوم - خطا در به کارگيري عبارت «لهجه» به جاي «گويش»

نگارنده محترم در مقاله خود «لهجه» را (البته به روش مقالات علمي با اقتباس از برخي متون چاپ شده و نه به راي شخصي خود) معادل گويش گرفته است؛ «لهجه (dialect) يا به اصطلاح جديد، گويش را...» و يا «لهجه هاي مرکزي ايران و لهجه هاي شرقي ايران» و غيره. اگر قرار باشد لهجه را فراتر از فقط نحوه تلفظ بدانيم و به تفاوت هاي واژگان و اصطلاحات مثلاً گويش هاي فارسي کاشاني و فارسي زابلي، لهجه بگوييم ديگر عبارتي براي تفاوت هاي صرفاً آوايي نخواهيم داشت. شايد مثالي در اين زمينه چاره ساز باشد. يک اصفهاني 45ساله که 15 سال است در تهران به کار و زندگي مشغول است، هنگام صحبت با همکاران و دوستان تهراني خود ديگر از اصطلاحات گويش اصفهاني استفاده نمي کند اما لهجه وي همچنان به احتمال زياد حداقل نشانه هايي از اصفهاني دارد. لذا وي گويش تهراني را با لهجه اصفهاني صحبت مي کند و هر وقت به ديار خود سفر مي کند با اقوام و دوستان خود به گويش اصفهاني صحبت مي کند. يعني آن تعداد اصطلاحات و تعارفات و مناسبات زباني خاص اصفهان را که در تهران رايج نيستند به کار مي گيرد. حال فرض کنيم در مثال فوق، از «لهجه» به جاي «گويش» استفاده کنيم؛ «فرد اصفهاني لهجه تهراني را با لهجه اصفهاني صحبت مي کند.» آيا اين جمله معنا دارد؟

اين مساله را فراتر از گويش ها و در ارتباط با زبان ها نيز مي توان مطرح کرد. فرض کنيد فردي اهل سقز در استان کردستان بعد از اتمام دبيرستان در دانشگاهي در شهر کرمان پذيرفته شده و 20 سال است که در آن شهر ماندگار شده است. وي هر روز زبان فارسي را با گويشي کرماني يا شبيه آن اما با لهجه کردي يا حداقل نيمه کردي- کرماني سخن مي گويد. باز اگر لهجه را معادل گويش بگيريم، ناگزيريم که بگوييم؛ زبان فارسي را با لهجه کرماني با لهجه کردي سخن مي گويد،

خارج ازايران برويم؛ هزاران ايراني مقيم هامبورگ، آلماني را با لهجه فارسي صحبت مي کنند يا با گويش فارسي؟ ميليون ها چيني مهاجر در کشورهاي استراليا، انگلستان و کانادا، به ترتيب گويش هاي استراليايي، انگلستاني و کانادايي زبان انگليسي را با لهجه چيني (و نه گويش چيني) صحبت مي کنند.

موارد فوق فقط چند نمونه است از اينکه به کارگيري لهجه به جاي گويش، ما را در توصيف دامنه تغييرات زباني قطعاً دچار مشکل مي کند. البته اين مشکل مختص بحث هاي فني زبانشناسي است چرا که همان طور که در زبان عامه خيلي از دقت هاي فني رعايت نشده و در گفت وگوهاي روزمره مثلاً جسم، جرم و حجم بسيار جاي يکديگر استفاده شده و الزاماً مشکلي را نيز به وجود نمي آورد، مخدوش شدن لهجه و گويش و حتي زبان نيز رايج است و دردسرساز نيست. اما فرض بر آن است که بحث ما فني است که الزاماً بايد به به کارگيري دقيق عبارات پايبند بود.

بخش سوم - زبان هاي مختلف در ايران

در مقاله مذکور (و حتي در عنوان آن)، تعداد زبان هاي ايران 6 عدد عنوان شده است؛ فارسي، ترکي، کردي، بلوچي، ارمني و عربي. عدد فوق با عدد واقعي زبان هاي موجود در ايران فاصله چشمگيري دارد. عجيب است که حداقل زبان هاي لري، لکي، گيلکي، مازندراني و آشوري از فهرست نگارنده محترم جامانده است. خوانندگان محترم توجه داشته باشند که براي شنيدن زبان هاي فوق (به جز آشوري) مراجعه به مراکز استان ازجمله خرم آباد، رشت و ساري شايد چاره ساز نباشد بلکه بايد به روستاهاي دور از شهر رفت تا فهميد که از محاوره دو ساکن روستايي در لرستان، گيلان يا مازندران به سختي چيزي دستگير يک فارسي زبان، آذري زبان يا عرب زبان مي شود. شايد در حد برخي لغات و معدودي جملات آن هم با کمک ايما و اشاره اما محتواي کلام مبهم مي ماند. اينجانب زماني که نسخه ويدئويي فيلم «باشو غريبه کوچک» ساخته بهرام بيضايي را با زيرنويس انگليسي ديدم متوجه شدم که چه حجم زيادي از صحبت هاي سوسن تسليمي (بازيگر اصلي فيلم) به زبان گيلکي را هنگام تماشاي فيلم در سينما بدون آن زيرنويس متوجه نشده بودم. جالب آنجاست که اگر از ساکنين شهر رشت بپرسيد که چقدر از صحبت هاي اهالي روستاهاي تالش را متوجه مي شوند، آنگاه متوجه مي شويد که تالشي نه يک گويش زبان گيلکي بلکه خود يک زبان است با گويش هاي متعدد. اهالي ايلام، کردستان، لرستان و کرمانشاه مي دانند که برخي «لکي» صحبت مي کنند که متمايز از لري و کردي است. هم ريشه بودن و اشتقاق و استخراج دليل بر يک زبان بودن نيست بلکه فهم مشترک معيار يک زبان بودن است. همان طور که قبلاً نيز گفته شد، تا آنجايي که دو نفر صحبت هاي همديگر را از طريق کلامي (و نه با توسل به ايما و اشاره) به رغم تفاوت ها متوجه مي شوند، آن دو نفر گويش هاي متفاوت يک زبان را صحبت مي کنند. اما اگر تفاوت ها در حدي باشد که اين فهم مشترک برقرار نشود، آن دو نفر با دو زبان مختلف صحبت مي کنند.

در اينجا بايد اذعان داشت که معادلات سياسي بر به رسميت شناختن زبان و تمايز آن با گويش بسيار تاثيرگذارند. در اين راستا، شايد قدرت سياسي زبان فارسي در ايران مانعي بر آن باشد که فرضاً نظام کلامي روستاييان مازندران را به عنوان زبان بشناسيم و در حد گويش يا حتي لهجه تقليل دهيم. جالب آن است که اين روند چنان قدرت گرفته که گاه خود گويندگان بومي چنين زبان هايي نيز در زبان بودن نظام کلامي خود شک دارند، آن هم به دلايلي چون فقدان نظام نوشتاري. توجه کنيم که زبان، با نظام نوشتاري (از قبيل الفبا) زبان نمي شود؛ صدها زبان در جهان امروز همچنان فاقد نظام نوشتاري بوده و فقط ادبيات شفاهي دارند. برخي هم معتقدند که زبانشان دستور زبان ندارد که البته چنين مساله يي غيرممکن است. شايد بيان دقيق آن باشد که دستور زبان توصيفي جامع و به روز براي برخي زبان هاي ايران تدوين نشده است که اين با دستور زبان نداشتن اصلاً يکي نيست. همان طور که عناصر شيميايي ميليون ها سال قبل از آنکه مندليف جدول تناوبي را تدوين کند وجود داشتند، زبان هاي محلي در ايران نيز چه زبانشناسان براي آنها دستور زبان توصيف کنند يا نه، دستور زبان دارند.

نکته آخر اينکه همانند زبان فارسي که گويش هاي متعدد داشته، هر کدام از زبان هاي موجود در ايران نيز شامل گويش هاي متفاوت است؛ ارامنه تهران، اصفهان و آذربايجان به گويش هاي مختلف زبان ارمني صحبت مي کنند. گويش کردي سنندجي با گويش کردي مهابادي فرق دارد. روستاييان آمل و بابل از دو گويش متمايز زبان مازندراني بهره مي گيرند...

مسلماً بحث جامع درباره لهجه، گويش و زبان مجالي بس فراتر از اين حد را مي طلبد اما اميدوارم سطور فوق انگيزه يي براي خوانندگان علاقه مند شده باشد تا به مطالعه بيشتر پيرامون زبان بپردازند.

منابع؛--------------------------------

wardhaugh, R(1992). An introducation to sociolinguistics. cambridge, MA: Blachwell

Hudson,RA(1996). Sociolinguistics. Cambridge: Cambridge University press.

Asher,R (Eds) (1995). Encyclopedia of language and linguistics. Oxford: pregamon press.

Richards, J C (1992). Divtionary of language teaching and applied linguistics. London: Longman.

*استاديار آموزش زبان انگليسي و ترجمه دانشگاه آزاد اسلامي تهران مرکزي

پاسارگاد باقي مي ماند
علي محمد نهازي*

روز شنبه 25 فروردين ماه جاري، گزارشي با عنوان «کم فروشي نکرديم» درباره آبگيري سد سيوند در صفحه 8 روزنامه منتشر شد. آقاي «محمدعلي نمازي» دبير ستاد توريسم عشاير و روستايي و مشاور سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري درباره اين موضوع مطلبي فرستاده اند که در پي مي آيد؛

بررسي بي طرفانه و کارشناسانه موضوع آبگيري سد سيوند و تاثيرات احتمالي آن بر مجموعه تاريخي پاسارگاد که شديداً نگراني علاقه مندان به آثار تاريخي و ميراث فرهنگي کشورمان را فراهم آورده جاي تقدير و تشکر دارد.با وجود کامل بودن گزارش ذکر نکات زير خالي از لطف نيست؛ همانگونه که در مصاحبه آقاي مهندس فاضلي نشلي رئيس پژوهشکده باستان شناسي سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري و در نتيجه گيري تحقيقات آقاي مهندس محمدتقي عطايي عضو پژوهشکده مذکور منعکس شده، براساس کاوش هاي قابل توجهي که در دره تنگه بلاغي صورت گرفته، خطر مستقيمي از آبگيري سد متوجه مجموعه ميراث جهاني پاسارگاد نيست و آقاي عطايي نگران تاثيرات باواسطه بر مجموعه است.ايشان بالا آمدن سطح آب هاي زيرزميني در منطقه و افزايش رطوبت به دليل وجود درياچه سد و انتقال اين رطوبت توسط جريان بادها که معمولاً از سمت دره و کوهستان بلاغي به سمت پاسارگاد برقرار است و در نتيجه افزايش ميزان رطوبت سطح الارضي و تحت الارضي و ازدياد رشد گلسنگ ها که يکي از عوامل فرسايش سازه هاي سنگي است را مثال زده است.از طرفي به نقل از آقاي دکتر پيمان يوسفي آذري مديرکل محترم جنگل هاي خارج از شمول سازمان جنگل ها و مراتع اعلام شده با آبگيري سد سيوند 8 هزار اصله درخت 500 ساله و هزاران هکتار زمين مرغوب کشاورزي در پشت سد نابود خواهند شد.درباره موارد فوق الذکر لازم به يادآوري است با توجه به اينکه اختلاف ارتفاع کف آرامگاه کوروش کبير با سطح آب درياچه سد حدود 15 متر خواهد بود لذا اگر عمق آب هاي زيرزميني کمتر از 15 متر باشد براساس قانون ظروف مرتبطه عمق آب هاي زيرزميني کاهش نخواهد يافت و در صورتي که بيش از 15 متر باشد ممکن است تا سطح 15 متر کاهش يابد که چنين عمقي نمي تواند تاثير سوئي بر مقبره داشته باشد.رطوبت حاصل از درياچه سد با وسعت 11 الي 13 کيلومتر مربع آن هم در آن منطقه تقريباً خشک و با فاصله حداقل 5 کيلومتر و تاثيرگذاري آن بر مجموعه از طريق افزايش رشد گلسنگ ها نياز به محاسبات دقيق دارد و سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري با لحاظ همين موضوع براي آبگيري سد اعلام نظر کرده است.اما زير آب رفتن پوشش گياهي و درختان منطقه در مورد آبگيري همه سدها صدق مي کند و اگر قرار باشد اين پارامتر مورد توجه قرار گيرد که بايستي عموماً سدي ساخته نشود و اصولاً همه کارها به ويژه اقتصاد براساس معيار «محاسبه هزينه- فايده» صورت مي گيرد و در صورتي که وزن فايده بر هزينه غلبه داشته باشد منطقي است که آن کار عملياتي شود.از طرفي احداث سد به توسعه کشاورزي و فضاي سبز و حفظ محيط زيست کمک مي کند حتي نمونه همان درختان نادر را مي شود در اطراف سد تکثير و نگهداري کرد. اما در مورد حفظ زندگي عشايري و ايل راه ها لازم به ذکر است که سال هاست سياست دولت بر تبديل مراتع به زراعي و باغات و اسکان عشاير و کاستن از تعداد دام هاي آنان و توسعه دامداري صنعتي است و مشوق هايي هم براي اين کار در نظر گرفته است چرا که تعداد دام ها بيش از گنجايش مراتع است و بايد از تعداد آنها کاسته شود. همچنين به دليل توسعه شهرها و اراضي کشاورزي خيلي از ايل راه ها از بين رفته و خود عشاير هم به کوچ از طريق استفاده از کاميون و خودرو رو آورده اند.

*دبير ستاد توريسم عشاير و روستايي و مشاور سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري
به مناسبت هفته معلم
تفکر و پرورش اسلامي
اميرعباس ميرزاخاني

ارديبهشت ماه را از جهاتي مي توان فرهنگي ترين ماه سال ناميد. اين عنوان حتي اگر به لحاظ محتوا و ارائه توليدات فرهنگي که مشخصه اصلي هويت جامعه و ملت است برازنده نباشد حداقل از جهت برگزاري مراسم و جشنواره و اهداي جوايز و تقدير و تشکر و نثار جملات و کلمات پرطمطراق در مدح و منقبت فرهنگ و اهل فرهنگ از ديگر ماه هاي سال پربارتر است.

در اين ماه چپ و راست از معلمان تقدير مي شود و الواح تقدير همراه سکه هاي بهار و نيم بهار و خبرهاي آنچناني تقديم مي شود. نمايشگاه بزرگ کتاب که صدها هزار نفر را به خود جذب مي کند از ديگر اخبار فرهنگي در اين ماه است و علي الظاهر هم کتاب و نويسنده و خواننده و ناشر همه و همه مورد تکريم قرار مي گيرند و يک دوجين سلام و صلوات رسمي نثارشان مي شود. مطبوعات که از ارکان آزادي هستند در ارديبهشت جايگاه ديگري دارند .27 سال از شهادت استاد مرتضي مطهري مي گذرد اما انديشه تابناک او همچنان در متن و دغدغه هاي فکري جامعه ما قرار دارد. امام خميني (ره) آثار آن شهيد انديشه را «بي استثنا خوب مي دانست» و مي خواست که نگذاريم دسيسه هاي غيراسلامي آثار او را به دست فراموشي بسپارد. از اين رو زنده نگه داشتن نام و ياد او، تجليل صرف از تفکري بزرگ نيست. انديشه و آثار او مبنايي در شکل گيري نظام ما بوده است و به همين سبب پرداختن به مباني و نتايج و الزامات فکري او، اهتمام به امري اجتماعي و سياسي نيز دارد. استاد شهيد مطهري را مي توان به عنوان فيلسوف يا استاد و آموزگاري برجسته مورد ارزيابي و تقدير قرار داد و آموزه هاي فراوان از حيات فکري و معنوي رفتار معلمي او در حوزه و دانشگاه نام برد، اما ممتازترين وجه زندگي او بي شک در نوع نگاه او به مسائل زمانه و تلاش او براي حل آنها بر مبناي دين بود. او با درک مقتضيات و ضرورت هاي زمانه و جامعه روشن بينانه و نقادانه به پيروان خويش مي نگريست و با حساسيت و دردمندي در متن فرهنگ و اعتقاد ديني چاره جويي مي کرد. او معتقد بود که «طرز تفکر مسلمين در عصر حاضر درباره اسلام آسيب ديده است» و اگر بخواهيم اين طرز تفکر را بررسي کنيم بايد مثل طبيبي که بيماري را مداوا مي کند بررسي کنيم. ما مسلمانان اگر بخواهيم طرز تفکر خودمان را تصحيح کنيم بايد به سوابق گذشته و تاريخ خودمان مراجعه کنيم چرا که ريشه هاي اين آسيب چه بسا به زمان هاي خيلي دور بازمي گردد. روشن است که کار طبيب ابتدا تشخيص بيماري و شناخت عوامل دروني و بيروني بيما ري زا و پس از آن درمان است. اين نگاه نقادانه مطهري به روند و سامان تاريخي و اجتماعي تفکر و تلاش ماندگار او براي پالايش انديشه ديني است که پشتيبان حرکتي براي ترسيم چهره يي موفق و کارآمد از نظام ديني در پاسخگويي به مسائل جامعه و جهان امروز مي شود. در حوزه تفکر اسلامي دو آفت خانمان سوز همواره وجود دارد؛ يکي تاويل و التقاط و ديگري جمود و تحجر. امروز که جامعه ما نظام ديني را تجربه مي کند به شدت نيازمند بينش روشن و اصيل و عميق اسلامي است و استاد مطهري مظهر والاي اين روشن بيني است و دريغ که اينک در ميان ما نيست.1 اين سخن روشن که قريب به شانزده سال پيش در سال 1370 از سوي آقاي خاتمي به عنوان تفکر بيان شد، در جامعه امروز ما دامنه ها و ابعاد خاص سياسي، اجتماعي و فرهنگي يافته است و توجه به وجوه مشترک دو جريان تاويل گر و متحجر در عصر جامعه امروز عيان تر و آسان تر شده است. استاد مطهري به جد معتقد بود که بايد به پرورش انديشه و تعميق ايمان ديني مبادرت ورزيد و اين ميسر نيست مگر با نگاهي عميق و به دور از پيرايه هاي سليقه يي و منافع عاجل به منابع اسلامي. براي او آزادي و عدالت از جمله پايه هاي به هم پيوسته با دينداري است از اين رو براي سامان يافتن انديشه و اعتقاد ديني در وجه فردي و يا اجتماعي آن جز با اهتمام به اين اصول نمي انديشد. براي روشن شدن ابعاد ديدگاه آن بزرگوار به گفته ها و نوشته هاي او رجوع مي کنيم.

1- از ديدگاه اسلام آزادي و دموکراسي براساس آن چيزي است که تکامل انساني انسان ايجاب مي کند، يعني آزادي حق انسان است. حق ناشي از استعدادهاي انساني انسان است نه حق ناشي از ميل افراد و تمايلات آنها.2

2- راه کمال غير از اينکه قدم نهادن انسان با اختيار و آزادي باشد ممکن نيست جور ديگري طي شود، همين قدر که اجبار آمد ديگر اين راه نرفتني است.3

3- مهم ترين قسمتي از انسان که لازم است پرورش پيدا کند تفکر است و چون اين پرورش نيازمند به آزادي يعني نبودن سد و مانع تفکر است بنابراين اين انسان نيازمند آزادي در تفکر است.4 من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار مي دهم که خيال نکنند راه حفظ معتقدات اسلام جلوگيري از ابراز عقيده ديگران است. از اسلام فقط با يک نيرو مي شود پاسداري کرد و آن علم است و آزادي دادن به افکار مخالف و مواجهه صريح و روشن با آنها.5

6- از آنجا که ماهيت اين انقلاب ماهيتي عدالت خواهانه بوده است وظيفه حتمي همگي ما اين است که به آزادي ها به معناي واقعي کلمه احترام بگذاريم، زيرا اگر آزادي نباشد و حکومت جمهوري اسلامي زمينه اختناق را به وجود بياورد، قطعاً شکست خواهد خورد. البته آزادي غير از هرج و مرج است و منظور ما آزادي به معناي معقول آن است.6

7- هرکس مي بايد فکر و بيان و قلمش آزاد باشد و تنها در چنين صورتي است که انقلاب اسلامي ما راه صحيح پيروزي را ادامه خواهد داد اتفاقاً تجربه هاي گذشته نشان داده است که هر وقت جامعه از يک نوع آزادي فکري، ولو از روي سوءنيت برخوردار بوده است اين امر به ضرر اسلام تمام نشده، بلکه در نهايت به سود اسلام بوده است. اگر در جامعه ما محيط آزاد برخورد آرا و عقايد به و جود بيايد به طوري که صاحبان افکار مختلف بتوانند حرف هايشان را مطرح کنند و ما هم در مقابل، آرا و نظريات خودمان را مطرح کنيم، تنها در چنين صورتي زمينه سالمي خواهد بود که اسلام هرچه بيشتر رشد مي کند.7

پي نوشت ها؛--------------------------

1- خاتمي، سيدمحمد، بيم موج صص، 51 و 52

2- پيرامون انقلاب اسلامي، ص 104

3- انسان کامل، ص 349

4- علل گرايش به مادي گري، ص 153

5- پيرامون انقلاب اسلامي، صص 91 و 92

6- پيرامون انقلاب اسلامي، ص 19

7- پيرامون انقلاب اسلامي، ص 63
در حمايت از دانش آموزان افغاني
مصطفي ايزدي

www.m-izadi.blogfa.com

در خبر ها آمده است که مسوولان امور اتباع خارجي وزارت کشور دوباره اعلام کرده اند که فرزندان اتباع افغانستان در ايران نبايد و نمي توانند در کشورمان به تحصيل بپردازند. اين دستور اگر يک تصميم مديريتي در وزارت کشور يا يک توافق بين ايران و سازمان ملل متحد است، علي الظاهر تبعات آينده آن در نظر گرفته نشده و صرفاً راه حلي ناقص و بي اثر براي حل مشکل فعلي حضور افغاني ها در ايران است. در اين باره به چند نکته اشاره مي شود؛

1- براي يک کشور بزرگ مثل ايران با جمعيتي بيش از هفتاد ميليون، حضور کمتر از دو ميليون اتباع خارجي که احتمالاً 5/1 ميليون آن افغاني هستند، نه تنها هيچ ضرري ندارد، بلکه با توجه به تحولاتي که در چند دهه اخير در حوزه کارگري پيش آمده، مي تواند مفيد و سودمند باشد. در توضيح بيشتر بايد گفت کساني که در ارتباط با کارگران ساختماني و کشاورزي، اعم از کوره پزخانه ها، حفر چاه، دامداري ها، کارگران ساده و... هستند مي دانند که براي اين نوع کارها با کمبود کارگران ايراني مواجه هستيم و لذا اخراج کارگران خارجي به عنوان اينکه جاي کارگران بيکار ايراني را اشغال کرده اند، نه مفيد است و نه شدني، چرا که بيکاران ايران عمدتاً از کساني هستند که حاضر نيستند چنين مشاغل پرزحمتي را بپذيرند و به نظر مي رسد اگر علاقه مند يا متمايل به اين نوع کارها باشند، کار براي آنها هست. آيا اين همه دارندگان مدرک ديپلم و ليسانس بيکار حاضرند در بيابان ها و حاشيه شهرها و روستا ها، در کوره پز خانه ها، دامداري ها، مرغداري ها، عمق چاه ها و... کارگري کنند؟

2- از آنجا که اتباع خارجي در هر کشوري در اقليت اند و در ايران ما نيز افغاني ها از اقليت هاي مهاجر هستند، بزهکاري اندک آنان به چشم مي آيد و به سرعت رسانه يي مي شود و بيشتر از ديگر موارد نفرت شهروندان ايراني را برمي انگيزد. بديهي است که جرم و جنايت خارجي ها در کشور ميزبان پذيرفته نيست. لذا اگر مقاماتي که آمار مربوط به جرم بزه و جنايت اتباع خارجي مثلاً افغاني ها را دارند آن را با ميزان جرم و بزه ايراني ها مقايسه و ارائه کنند، پيش بيني مي شود نسبت آن به نسبت جمعيتي افغان به ايراني، بسيار کوچک تر باشد.

3- بر فرض اينکه اولياي امور، فحواي دو مورد بالا را قبول نداشته باشند يا قبول داشته باشند اما بالاخره در يک چارچوب کارشناسي به اين نتيجه رسيده باشند که شرايط افغانستان به گونه يي هست که اتباع آن از سراسر دنيا از جمله ايران به کشورشان بازگردند و در سازندگي سرزمين خود سهيم شوند و اين کمکي است به کشور همسايه و مسلمان که امروزه داراي يک دولت مرکزي و قوي و مورد حمايت جامعه جهاني است. لذا انگيزه بازگرداندن افغاني ها، نه از نگاه مصلحت جامعه ايراني بلکه از نگاه مشارکت در پيشرفت و آباداني افغانستان است. اگر چنين باشد، بايد شيوه طرد آنان تغيير کند. يک وقت براي حمايت از مسلمانان افغانستان که تحت حکومت شوروي ها ستم مي ديدند، در و دروازه کشور را در شرق و غرب ايران و افغانستان گشوديم و آنها آمدند،کار پيدا کردند، وجدان کاري خود را نشان دادند، با دختران ايراني ازدواج کردند، فرزنددار شدند و مورد محبت قرار گرفتند، اما در شرايطي که امريکايي ها همان کشور را اشغال کرده اند و سازندگي آن گونه که در ابتداي تجاوز غربي ها به افغانستان تبليغ مي شد، پيش نمي رود، بايد با شدت و حدت از ايران اخراج شان کنيم. در صورتي که اگر سازندگي در افغانستان رونق زياد داشت، دليلي نداشت که اخراجي ها از در بروند و از پنجره بازگردند.

4- نگارنده همانند ساير ايراني ها، به هيچ عنوان راضي نيست که عده يي غير ايراني به صورت غيرقانوني در شهرها و روستاهاي کشورمان حضور داشته باشند و آنها از امکانات متعلق به هموطنان نيازمندمان بدون پرداخت ماليات يا عوارض بهره مند شوند، لذا به آساني مي توان قوانين و مقرراتي را وضع کرد و به کار گرفت که هم افغاني ها قانوني وارد ايران شوند و هم به ازاي بهره يي که از امکانات و بيت المال ايراني مي برند حق و حقوق ملک و ملت را بپردازند. اين امر باعث مي شود که امور کارگري ايران نيز دچار تنش و بحران نشود.

5- در هر صورت امروزه جمعي از افغاني ها در ايران به طور غيرقانوني زندگي و کار مي کنند و داراي خانواده هستند و دولت قصد دارد به هر شکلي آنان را به کشورشان بازگرداند. آيا در اين شرايط درست است که خانواده و بخصوص فرزندان آنها تحت فشار قرار گيرند. واقعيت اين است که شرايط زندگي خانوادگي افغاني ها در ايران و در حاشيه هاي عقب افتاده شهرهاي بزرگ و حتي شهرهاي کوچک و روستا ها، بسيار سخت و اسفبار است. در همين شرايط سخت، فرزنداني تيزهوش و درسخوان دارند و اگر شرايط و معادلات سياسي و اجتماعي اجازه مي داد، بسياري از آنها به مراتب بالاي علمي مي رسيدند، همانگونه که فرزندان بعضي از چهره هاي جهادي و سياسي افغان که در ايران مجاز به زندگي و تحصيل رسمي بودند، به درجات بالاي علمي رسيدند و امروزه در کشور خودشان منشاء اثر و خدمت هستند.

6- جلوگيري از تحصيل فرزندان افغاني ها، که نتيجه اش بازماندن جمعي از جوانان و نوجوانان با استعداد يک کشور اسلامي است، آثار بسيار سوئي دارد. وانگهي مگر براي افغاني هايي که حاضر به بازگشت به وطن شان نيستند، بازداشتن فرزندانشان از تحصيل، کارساز است؟ آيا مي توان پدري که تخلف مي کند فرزند او را مجازات کرد؟ آيا بچه هاي افغاني که هيچ نقشي در بودن در ايران و نرفتن به کشورشان ندارند، نبايد درس بخوانند؟

7- فرض کنيد با بهره گيري از ابزار بازدارندگي تحصيل دانش آموزان افغاني، همه آنان را از ايران طرد کرديد. آيا فکر کرده ايد که اين بچه ها در آينده يي نه چندان دور، مثلاً بيست سال ديگر، به دليل ناراحتي که امروزه برايشان ايجاد مي کنيد، چه مشکلاتي را براي همسايه غربي شان يعني ايران فراهم مي کنند؟ مگر جمع زيادي از افغاني ها کمتر از 130 سال پيش، جزء هموطنان ما نبودند؟ مگر در دين و زبان و آداب و رسوم، مشترکات زيادي با هم نداريم؟ مگر تاريخ طولاني مشترک نداريم؟ مگر بسياري از بزرگان فرهنگ و ادب ايران زمين، از همين بچه هايي که امروزه افغاني شان مي دانيم نبوده اند؟ پس چرا مي خواهيم نسلي از افغان هاي فارسي زبان را تحويل کشورشان بدهيم که از ما نفرت داشته باشند؟ آيا مي توان افرادي را از تحصيل، که به آن عشق مي ورزند، بازداشت و به آنها قبولاند که بين ما و آنان دوستي و مراوده و همدلي وجود دارد؟ آيا انسجام اسلامي يعني همين؟ اميدوارم در اين تصميم جداً تجديدنظر شود.
عناوين اين صفحه
لهجه، گويش و زبان در ايران
پاسارگاد باقي مي ماند
تفکر و پرورش اسلامي
در حمايت از دانش آموزان افغاني

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام