دوشنبه، 17 ارديبهشت 1386 - شماره 1386
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ويژه نمايشگاه كتاب
در حاشيه فيلمنامه «جاني گيتار»
من خودم هم اين جا غريبه ام

محسن آزرم

«ديگر به سينما نرويد، ديگر فيلم نبينيد، چون که شما هرگز مفهوم الهام، ديد سينمايي، نمابندي، کشف و شهودي شاعرانه، ايده خوب و غخلاصهف معني سينما را درنخواهيد يافت...»

«فرانسوا تروفو» منتقد، اين جمله هاي پرشور و هيجان غو البته سرشار از تعصبف را خطاب به آنهايي نوشت که از ديدن «جاني گيتار» سرخورده شده بودند؛ همه آن تماشاگراني که چشم به راه «وسترن»ي متعارف و معمول بودند، از ديدن فيلمي که ظاهراً وسترن بود، اما چيزي از يک «داستان عاشقانه» کم نداشت، حيرت کردند. همه آن تماشاگراني که چشم به راه «وسترن»ي متعارف و معمول بودند، از ديدن فيلمي که ظاهراً وسترن بود، اما زن ها محور داستانش بودند، حيرت کردند. «جاني گيتار»، در وهله اول، يک وسترن نامتعارف است و «آندره بازن» غمرشد و مراد تروفوف زماني نوشته بود که سينما يعني حرکت، پس وسترن عالي ترين نمونه فيلم امريکايي است. غسينما چيست؟، ترجمه محمد شهبا، نشر هرمسف لابد همه آنها که دست رد به سينه اين ساخته «نيکلاس ري» زدند، وسترن را چيزي مي دانستند غو اشتباه هم نمي کردندف شبيه فيلم هايي که «جان فورد» مي ساخت و «جاني گيتار» همه معادلاتي را که در آن فيلم ها چيده شده بود، به هم زد و بيش از آن که صحنه هاي تيراندازي غهفت تيرکشيف را نشان دهد، سرش به دلدادگي و خصوصي شدن آدم ها، يا نفرت شان از هم، گرم بود. طبيعي است که تماشاگران فيلم هايي از آن دست، حالا با ديدن «جاني گيتار»ي که «زن»هايش رفتاري مردانه دارند و دستور مي دهند و «مرد»هايش بيشتر شنونده اند و آن دستورها را اجرا مي کنند، سرخورده شدند. «جاني گيتار» يک جهش ناگهاني در سينماي وسترن بود و لازم بود کساني جز تماشاگران معمول اين سينما غکه خود امريکايي ها بودندف به تماشايش بنشينند، تا پرده را کنار بزنند و رازي را که در فيلم نهفته است، آشکار کنند و «فرانسوا تروفو»ي فرانسوي و دوستانش همان کاشفان فروتن «جاني گيتار» بودند...

پيروزي تلخ

«نيکلاس ري» مي خواست هر طور شده هنرمند شود؛ آرزوي سال هاي نوجواني اش اين بود که رهبر ارکستر شود. اما وقتي بزرگ تر شد، از دنياي نمايش سر درآورد و بعد از تمام شدن دبيرستان راهي «موسسه هنري فرانک لويد رايت» شد و هم آداب معماري را آموخت، هم مجسمه سازي و تئاتر و موسيقي را. پيش از آنکه فيلم بسازد، در کنار «اليا کازان» و «جوزف لوزي» و«کليفورد اوتس» سرش به تئاتر گرم بود و ظاهراً در اولين نمايشي که کازان روي صحنه برد، بازي کرد. چند سال بعد، وقتي کازان، بالاخره، فرصتي براي فيلمسازي پيدا کرد، از ري خواست که در اين اولين فيلم غنهالي در بروکلين مي رويدف دستيارش باشد و ري سال ها بعد گفت که تماشاي قدرت کازان در صحنه فيلمبرداري وسوسه کارگرداني را به جانش انداخت. سه سال بعد، «آنها در شب زندگي مي کنند» را ساخت و دوره فيلمسازي اش شروع شد. بعد از اين بود که «در مکاني تنها» را ساخت و سياهي و بدبيني را به شيوه يي رندانه وارد هاليوود کرد؛ فيلمي که به قول «ديويد تامسن» گذر زمان ثابت کرده شباهتي به فيلم هاي آن سال هاي هاليوود ندارد و گرفتگي و تيرگي اش منحصربه فرد است. «ياغي بي هدف» غشورش بي دليلف را نيکلاس ري در آستانه ميان سالگي ساخت و «جيمز دين» فقيد، همان سردرگمي و سرخوردگي مورد علاقه او را در بازي اش به نمايش گذاشت. ياغي بي هدف، شمايل ماندگار جوان هايي شد که دوست نداشتند همه چيز را، بي چون وچرا، بپذيرند.

«ژان لوک گدار»، 49 سال پيش، درباره فيلمي از نيکلاس ري نوشت که موقع تماشايش مجبوريد چشم هايتان را ببنديد، به اين دليل ساده که حقيقت چشم را کور مي کند. و البته يکي از مشهورترين کلمات قصار گدار غو چه بسا تاريخ سينماف همان است که درباره اين کارگردان گفته؛ «سينما يعني نيکلاس ري». به همين صراحت...

من داستان هاي غم انگيز را دوست دارم

«جاني گيتار» يکي از تحسين شده ترين فيلم هاي تاريخ سينما است؛ يکي از آن فيلم هايي که هم کارگردان هاي درجه يک برايش سرودست مي شکنند غمارتين اسکورسيزي مثلاًف هم منتقدان سينمايي درباره اش ستايش نامه نوشته اند غتروفو و گدار مثلاًف و علاوه بر اينها، ظاهراً، فيلمي است مورد علاقه روان شناس ها و جامعه شناس ها. دسته اول، با تکيه به نظريه هاي «زيگموند فرويد» مي کوشند بخش به نسبت تاريک داستان را آن طور که دوست دارند و فکر مي کنند درست است، روشن کنند و دسته دوم، به جست وجوي علايق شخصي نيکلاس ري مي گردند تا نشان دهند کارگردان چپ گراي سينماي امريکا، ايده مبارزه با «مکارتيسم» و جنجال هاي ضدچپ دهه 1950 را چگونه در دل يک وسترن نامتعارف و عاشقانه جاي داده است. ظاهراً «اندرو ساريس» غکه نظريه مولف را در امريکا گسترش دادف راجع به وجود چنين مقولاتي در «جاني گيتار» نوشته است که نقد زنانه فرويدي، بر خودآزاري مارکسيستي پيشي گرفته و تاثير پي ير اندللو بر اشاره هاي سياسي مي چربد. غسينماي نيکلاس ري، ترجمه محمدرضا هاشمي يزدان پناه، انتشارات ترانهف

همه اينها را مي شود غو بايدف در تحليل هاي سينمايي، نه يک معرفي کتاب، بررسي کرد. اما چيزي که مي شود در اين معرفي کوتاه به آن پرداخت، علاقه شخصي نيکلاس ري به «جاني گيتار» است و مي شود اين نکته به ظاهر پيش پاافتاده را نوشت که ري علاقه زيادي به يکي از ديالوگ هاي کليدي اين ساخته اش داشت و خيلي وقت ها، بادليل و بي دليل، مي گفت که «من خودم هم اين جا غريبه ام» و بي شک طرفداران و پيروان نظريه «مولف» غکه آقاي دوائي توضيح مي دهد ترجمه يي است غلط و بايد «آفريننده» را به جايش استفاده کردف از اينکه کارگردان، ديالوگ «جاني گيتار/ جاني لوگان/ استرلينگ هيدن» را وصف حال خود مي دانسته غاين ديالوگ، ضمناً، نام مستند بلندي است درباره ريف به اين نتيجه مي رسند که او چيزي در رمان «ري چنسلر» و فيلمنامه «فيليپ يردن» يافته که لابد وصف ناشدني است و ريشه در زندگي شخصي اش دارد. از اول اين معرفي تا اينجا، چندباري به اين نکته اشاره شده است که «جاني گيتار»، صرفاً يک وسترن نيست و اتفاقاً داستان دلدادگي در آن پررنگ تر از تيراندازي است و تازه، اين دلدادگي که فيلم به آن مي پردازد، چيز پيش پا افتاده يي نيست؛ يک جور تجديد ميثاق است، يا تجديد عهدي که ظاهراً گسسته شده و اميدي به آن نيست. غنويسنده اين يادداشت علاقه يي ندارد که در اين مورد به خصوص داستان دل انگيز فيلمنامه را در چند خط خلاصه کند.ف اما همه چيز در فاصله «راندن» و «ماندن» سامان مي گيرد و آتشي که ظاهراً خاموش شده و به قول «ويه نا/ جون کرافورد» چيزي جز خاکستر نيست، دوباره سر برمي آورد و به حيات خودش ادامه مي دهد. همين است که «جاني گيتار»، در نهايت، فيلمي است در ستايش همين دلدادگي و قدرت بي حد جادوي دل بستگي؛ به خصوص وقتي هر دو دلداده زنده مي مانند و «اما اسمال/ مرسيدس مک کمبريج» که، عملاً، نفرت و بي علاقگي را در هوا پخش مي کند و صلابتش را به رخ ديگران مي کشد، بازنده اين ميدان مي شود. و البته، همه اينها کاملاً هوشمندانه و حساب شده به داستان بدل شده اند. حالا شايد فهم اين نکته که تروفوي منتقد، نيکلاس ري را «روسليني هاليوود» مي دانست و نوشت که او هم هيچ وقت چيزي را که مي خواهد در فيلمش بگويد توضيح نمي دهد و روي معناي مورد نظرش تاکيد نمي کند، روشن شود...

کتاب جاني گيتار

«جاني گيتار»، يعني همين کتابي که روي جلدش را در اين صفحه مي بينيد، فقط فيلمنامه يردن و ري نيست؛ چيزي است فراتر و کامل تر از يک فيلمنامه. بخش اول کتاب، همين فيلمنامه دقيق و موبه مويي است که حتي به کار خواننده «جاني گيتار» نديده هم مي آيد. غهمچو آدمي را سراغ داريد؟ف اما بخش دوم، «افزوده ها»يي است که آقاي دوائي، براي «جاني گيتار»ديده ها غو نديده هاف تدارک ديده است. مثلاً فصل «شاعر شبانگاهي»، نقل قول هايي است درباره فيلم که از قول آدم هايي سرشناس غاسکورسيزي و تروفو مثلاًف آمده. يا در «من خودم هم اين جا غريبه ام» گزارشي کوتاه از زندگي و فيلم هاي ري نوشته است که به کار همه علاقه مندان ري مي آيد. فصل هايي هم به بازيگران و ساير عوامل فيلم غفيلمبرداري و موسيقي متن مثلاًف اختصاص داده شده که در آنها، مي توانيد از ريز و درشت فيلم سر درآوريد و مثلاً بدانيد که احساس نفرت زن هاي فيلم، صرفاً در «جاني گيتار» نبوده و آنها در دنياي واقعي غدر طول فيلمبرداريف چنان درگير مي شوند که اين نفرت در عمق وجودشان ريشه مي کند و، ظاهراً، همه چيز به نفع ري و «جاني گيتار»ش تمام مي شود. همين طور در اين «افزوده ها» مي شود فهميد که منتقدان امريکايي، به دلايلي، از «جاني گيتار» خوششان نيامد و اين خوش نيامدن را در نقدها و تحليل هايي که نوشتند، به خورد مردم دادند و کاري کردند که يردن فيلمنامه نويس گفت منتقدان امريکايي کمر فيلم را شکستند. و البته متوجه مي شويم که منتقدان فرانسوي، بي اعتنا به امريکايي ها کار خودشان را کردند و فيلم را تحويل گرفتند و ايده هاي درخشاني را که در آن کشف کرده بودند، با ديگران قسمت کردند. در نتيجه کشف آنها بود که ارزش هاي «جاني گيتار» از ياد نرفت و غرابتش ديگران را هم علاقه مند کرد. «رنج و جست وجو» تکه هايي است از چند گفت وگو با نيکلاس ري، که عملاً چکيده مهم ترين حرف هاي او است و به کار هرکسي مي آيد که مي خواهد ببيند ري چگونه مي انديشيده است و اين انديشه را چگونه به فيلم بدل مي کرده است. همه اينها را مي شود به مفصل ترين شکل ممکن در بخش «افزوده ها» ديد و خواند.

... که کار جهان سهل باشد عاشقان را

اما کتاب بخش شگفت انگيز ديگري هم دارد که بيش از آن که به کار طرفداران «جاني گيتار» بيايد، به کار آنهايي مي آيد که تشنه خواندن نوشته هاي پرويز دوائي هستند؛ چه تحليل عاشقانه «سرگيجه» غآلفرد هيچکاکف باشد، چه نامه يي که براي يکي از دوستانش فرستاده، و چه داستاني که رنگ و بوي سال هاي دور را دارند. غ... اين عطر و اشتياق سال هاي رفته را کدام پاداش بايد کفايت کند؟ چه کسي به ما پس مي دهد رنگ نوي نگاه هفده ساله ما را که لابه لاي صفحه هاي شيمي آلي به خاک سپرده شد؟ف نامه خواندني دوائي غآخرين افزوده او به «جاني گيتار»ف شرح شيدايي هاي او با اين ساخته نيکلاس ري است و تجديد خاطراتي که با لحني خوش، همه چيز را روايت مي کند. از ابتدا تا انتها را مي گويد، بي آن که وقفه يي پديد آيد، يا جايي چيزي غيرعادي به نظر برسد. اين نامه، جاي آن نقد و تحليلي را که بايد خود دوائي مي نوشت، گرفته است. خود استاد نوشته است که در سال هاي دور اين «فيلم را با چشم عشق مي ديديم، بدون زره منطق و متر و معيارهاي مثلاً نقد و بدون هيچ آداب و ترتيبي مي ديديم و شادمانه از نشانه شناسي و ساختارگرايي و ساختارشکني و تمام آدابي که بايد لذت غريزي دوست داشتن را بر آدم ساده عاشق حرام کند، بي خبر بوديم.»

ميزان عشق و علاقه پرويز دوائي را به «جاني گيتار» غو بسياري از کلاسيک هاي سينماف نمي شود در چند خط خلاصه کرد. آدمي که در اولين نگاه شيفته اين فيلم شده است، نمي تواند غو نبايدف آداب نقدنويسي را رعايت کند و به سياق ديگران بنويسد. پيوند عاطفي او و فيلم ري، آن قدر هست که گذر سال ها را تاب آورده و حتي در اين نامه به دوست ديرين غکه طبعاً قديمي هم نيستف مي شود صداي تپيدن قلبش را شنيد و اگر لابه لاي اين عشق نامه، چند سطر منتقدانه هم هست، مي شود ديد که باز توضيح اين علاقه است، توضيح اين پيوند انساني است که در فيلم هم به کار جاني و ويه نا مي آيد و شايد مهم تر از همه، توضيح اين نکته است که کتاب «جاني گيتار»، در عصر دي وي دي و اينترنت، اصلاً به چه کاري مي آيد و براي چه کساني منتشر شده است. همين است. پس بنگريد اي صاحبان بصيرت...

کتاب سينمايي بدون مولف علاقه مند، چه معنايي دارد
دنياي بي شور و حال کارهاي سفارشي

امير پوريا

از عوام و حتي برخي خواص، همواره شنيده ايم که «هنرمند روح حساسي دارد». شخصاً زياد اين جمله و تعبير نهفته در آن را نمي فهمم. اساساً روح و روحيه و روان بشر، حساس است؛ هنرمند و ناهنرمند ندارد. آن کس که دقيق و ظريف نمي بيند، تجربه نمي کند، مشاهده گر نيست، گوشش دزدي جمله ها و لحظه ها را نمي داند، نوسانات حسي ندارد، چيزي از مفهوم و جريان روح و روحيه را از دست داده و دچار روزمرگي است؛ نه اينکه بگوييم روح حساسي ندارد و اين طور توجيه اش کنيم. اما اين را مي فهمم که هنر و همه زواياي پنهان و آشکارش، همه جهان پهناورش، شور و شهود نياز دارد. در واقع مي توانم بگويم هر کس که سر سوزن ذوق و شور و حساسيتي دارد، الزاماً هنرمند و هنرشناس نيست؛ «آدم» است. ولي برعکس اش را با اطمينان مي شود گفت هر کس درک و خلقي در عالم هنر دارد، حتماً آن شور و شهود در درونش جاري بوده.درست به همين دليل است که معتقدم يکي از مشکلات کتاب هاي سينمايي اين سال ها، کمبود ميزان شور به کار رفته در آنهاست. در کتاب هاي هنري به طور عام و کتاب هاي سينمايي به طور خاص، نمي شود انتظار داشت که مثل يک فعاليت حرفه يي و سفارشي از جنس دارالترجمه يي يا پژوهشي، مولف يا مترجم بتواند همزمان با انجام سفارش ناشر، احياناً به حيطه و موضوع کتاب علاقه مند هم بشود و اين نوع علاقه اکتسابي - نه دروني و پيشاپيش- براي زنده کردن و پرشور کردن نوشته و ترجمه اش کافي باشد. کس يا کساني که در اين سال ها فيلمنامه هايي را در مجموعه هاي کوچک و بزرگ ناشران مختلف ترجمه کرده اند و هيچ حس و شوقي درباره فيلم هاي ساخته شده از روي آن فيلمنامه ها نداشته اند، به روشني و از روي حاصل کار، از شيفتگان سرزنده يي که فيلمي را بارها در ذهن جويده اند و حالا دارند آن دين تاريخي و شخصي را با ترجمه فيلمنامه اش به فارسي ادا مي کنند، قابل تشخيص اند. وقتي پرويز دوائي در هر يک از پانويس هاي ترجمه درخشانش از فيلمنامه «سرگيجه»، توضيحات موجز ولي بسيار کافي و روشنگري مي دهد، حتي خواننده جوان بي خبر از مکالمه عاشقانه قديمي او با فيلم هيچکاک، تحت عنوان «سيري در سرگيجه»، مي فهمد که اين دلدادگي، قدمت و اصالتي دارد و از شب شروع ترجمه فيلمنامه آغاز نشده است. فهميدن اين شور و اين پيوند ذهني و احساسي ميان مولف/مترجم و متني که براي کتاب شدن کار مي کند،

 در مثلاً ترجمه مازيار اسلامي از فيلمنامه «راننده تاکسي» يا کتاب اسکورسيزي در ترجمه مژگان محمد از فيلمنامه «آني هال»، در کتابي که شهرام جعفري نژاد درباره رابطه سينما و معماري ترجمه کرده (نوشته فرانسوا پنزيه) در همه کتاب هاي رضا کيانيان درباره بازيگري و در بسياري نمونه هاي ديگر، عيان و جاري است. ولي در اين سال ها، سال به سال، ميزان و شمار اين گونه کتاب هاي برآمده از درونيات و دغدغه هاي مولف و مترجم، مدام کاهش يافته و در عوض، کار سفارشي، کاري که نويسنده يا گردآورنده اش تا پيش از «قرارداد» انجام آن، هيچ گونه ارتباط ذهني و حسي با مقوله مورد بحث در کتاب نداشته، روز به روز در حال افزايش است.

از من نخواهيد براي اين يکي مثال بياورم. سري به نمايشگاه کتاب بزنيد. از آثار گردآوري شده درباره کارنامه فيلمسازان ايراني تا فيلمنامه ها و فيلمنامه نويسي در کاربرد دستورالعملي اش، همه نوع کتاب سفارش شده و متکي به قرارداد و فاقد شور و خودانگيختگي مولف و مترجم را فراوان در ميان دستاوردهاي تازه ناشران سينمايي خواهيد يافت. اينکه مثلاً بنده به فيلم هاي پيش از انقلاب امير نادري، منهاي «انتظار»، علاقه ويژه يي ندارم، هيچ مهم نيست. مهم اين است که در کتاب «تنگنا» کار هوشنگ گلمکاني، آن اصالت و قدمتي که بايد در پيوند دروني مولف و مترجم با موضوع کتاب وجود داشته باشد، به ميزان معتنابهي جاري است. پس نبايد اين رگه هاي کمياب شور و دغدغه خاطر را از کف داد.

«بيان حق» و اراني

پدرام الوندي

«تاريخچه فرقه جمهوري انقلابي ايران و گروه اراني» کتاب جديدي از حميد احمدي محقق تاريخ معاصر ايران است که توسط نشر اختران منتشر شده است. ارزش اصلي کتاب در اين است که پژوهشي جديد در باب تاريخ گروه هاي چپ کمونيستي و سوسياليستي ايران به شمار مي رود. حوزه يي که از علايق جدي نويسنده به شمار مي رود. نويسنده در ابتداي کتاب مي گويد که درباره باورها و افکار دکتر تقي اراني غرض ورزي هاي زيادي صورت گرفته است. وي انگشت اتهام خود را بيش از همه به سوي حزب توده مي گيرد. حميد احمدي در اين کتاب سند مهمي را نيز که «بيان حق» نام دارد براي نخستين بار منتشر مي کند که به نوعي اعلاميه آغاز به کار «فرقه جمهوري انقلاب ايران» است. اين سند از آرشيو ملي باکو استخراج شده است. اين کتاب در صفحات ابتدايي به تاريخچه حضور اراني در آلمان و فعاليت هاي او و در ادامه به بررسي برخي ادعاها درباره گرايشات ايدئولوژيک اراني و گروه نزديکان وي مي پردازد.

اراني در فاصله ميان سال هاي 1301 تا 1307 در آلمان مشغول به تحصيل بود و در سال 1304 فرقه جمهوري انقلابي ايران را به همراه دو دانشجوي ايراني ديگر به نام هاي احمد اسدي و مرتضي علوي راه اندازي کرد. دو نفر ديگر هر دو دانشجوي اقتصاد بودند و حميد اسدي بر اثر فشار ايران در دوره زمامداري رضاشاه از آلمان اخراج شد. داستان اخراج اسدي به پارلمان آلمان نيز کشيده شد اما پيش از آنکه مقامات بالا براي آن تصميم بگيرند اسدي از آلمان اخراج شده بود. نخستين تحرک اين گروه پس از انتشار جزوه بيان حق صدور بيانيه يي و برگزاري مراسمي در زمان تاج گذاري رضا شاه بود که در آن زمان پليس آلمان احمد اسدي را شناسايي کرده بود.

بيشتر ادعا هايي که درباره گرايش اين گروه به کمونيسم شده از سوي ايرج اسکندري و نورالدين کيانوري بوده است. ايرج اسکندري از طريق عموي خود سليمان ميرزا اسکندري با اين گروه آشنا شده بود. سليمان ميرزا، رهبر حزب سوسياليست هاي ايران، براي شرکت در کنفرانس بروکسل که از سوي احزاب سوسيال دموکرات اروپا سامان داده شده بود، در آلمان با اين گروه آشنا شده و مشخصات آنها را به برادرزاده اش مي دهد. ايرج نيز در زمان حضور در خارج از کشور با اين گروه همکاري مي کند و تنها پس از ورود به ايران است که در چند نقل قول از اين گروه ضمن پرهيز از بيان نامشان آنها را نخستين گروه دانشجويان کمونيست مي نامد؛ عبارتي که کيانوري براي اولين بار به کار برده بود. احمدي در جاي جاي اين کتاب با ذکر دلايل تاريخي و با بررسي اسناد و شرايط مختلف زماني ادعا مي کند که گرايش گروه اراني سوسيال دموکرات بوده است و نه کمونيست. ايرج اسکندري پس از ورود به ايران و در اوج مبارزات ضد کمونيستي در داخل کشور در سال 1310 نزد وزير دادگستري وقت رفته و به رغم اينکه به وي گفته مي شود از سوابق او اطلاع دارند وي را به عنوان معاون دادستان تهران انتخاب مي کند. احمدي ضمن اشاره به اختلاف نظر کمونيست ها با باور سوسيال دموکراسي، مي گويد رهبران حزب توده ايران براي پنهان داشتن گذشته فعاليت هاي سياسي خود چنين باورهايي را براي گروه اراني تعريف کرده اند. از سوي ديگر اسکندري در صورتي که خود را کمونيست مي دانست چه بسا در آن شرايط به ايران بازنمي گشت يا دست کم معاون دادستان تهران نمي شد.

کتاب از اين دست استدلالات و بررسي دقيق روايت هاي تاريخي کم ندارد. احمدي به بسياري از اظهار نظرهاي مختلف درباره اراني پاسخ گفته است.

تقي اراني پس از بازگشت به ايران تشکيلات کوچکي از روشنفکران را تشکيل داد که مجله دنيا ناشر افکار آن محسوب مي شد. بعدها گروهي که در ميان 53 نفر به دسته قزويني ها شهرت يافتند و حول«کامبخش» گرد آمده بودند وارد گروه اراني شدند. حميد احمدي با بررسي اظهارات مختلف درباره کامبخش، زندگي نامه او و اقداماتش به اين نتيجه مي رسد که کامبخش عامل شوروي در گروه اراني بود و با ايزوله کردن ارتباطات دکتر اراني کنترل گروه را به دست گرفت. پس از دستگيري نيز نقش اساسي در بدنام کردن اراني در ميان نزديکانش داشت. داستان کامبخش نيز از جمله مباحث جالب کتاب حميد احمدي است. دکتر اراني در نهايت و پس از دستگيري گروه 53 نفر به ده سال حبس محکوم شد و تا يک سال و سه ماه بعد که در زندان درگذشت، همچنان در «حبس مجرد» بود. اراني در 14 بهمن 1314 در حالي که بنا به اعترافات بعدي پزشک احمدي و ساير زندانبانان، «نيرومند» رئيس زندان دارو و درمان براي او را ممنوع کرده بود، از دنيا رفت. در آن روز اراني 36 سال داشت و مادر وي نتوانست چهره جنازه فرزند را شناسايي کند.

فرهنگ مقدماتي اصطلاحات روانکاوي لکاني

وحيد سادات

اگر لکان را صرفاً يک روانکاو باليني بدانيم، بايد اعتراف کنيم که روانکاوي پس از لکان آنقدر اهميت يافت که فلسفه نظريه اجتماعي و نظريه هنر هيچ کدام ديگر نمي توانند غيرروانکاوانه باشند. جاي روانکاوي در فضاي مشترک ميان اين سه حيطه است؛ جايي که انديشه بايد موضع خود را در قبال زندگي و عمل اجتماعي به چالش بکشد. جايي که «نوشتار» به مثابه وجه بيروني و عمل گرايانه انديشه بر گفتار اولويت مي يابد. روانکاوي با لکان تبديل به «نوشتار» فلسفه و نظريه هنر مي شود؛ «ابژه کوچکي» در درون سوژه که او را آزار مي دهد و به وجود مي آورد. کتاب اونز اين ويژگي را دارد که وجه باليني آثار لکان را عقيم نکرده است. او فراموش نکرده که «هدف نخستين و اصلي کار لکان مهيا ساختن تحليل هايي براي روانکاوان به منظور کمک به هدايت درمان روانکاوي است.» بدين ترتيب لکان به عنوان يک روانکاو و نه يک نظريه پرداز ساختارگرا يا پساساختارگرا وارد کلام علوم انساني مي شود و به همين دليل چرخشي که در اين کلام به وجود مي آورد، کاملاً ريشه يي است. آيا عمل اجتماعي از خرده عمل هاي روان رنجورهاي تحت کنترل اجتماعي توليد مي شود؟ خودآگاهي در اين مورد به چه معناست؟ و رابطه آن با پايان روانکاوي چگونه است؟ اينها پرسش هايي هستند که روانکاوي در عرصه علوم اجتماعي ايجاد کرده است. لکان خود در کنار و در مقابل کلام دانشگاهي، کلام هيستريک و کلام ارباب از کلام روانکاو سخن مي گويد. روانکاو موجود تازه يي است که پا به عرصه اجتماعي گذاشته و زبان و ادبيات خاص خود را نيز توليد کرده است. زباني که بايد از اين پس آن را «به رسميت شناخت».

فيلسوفان بزرگ فرانسوي پس از لکان هم کساني همچون دلوز و گتاري يا آلن بديو هستند که ارج روانکاوي را به خوبي دانسته و دين خود را به آن ادا کرده اند. دلوز و گتاري کار لکان را پيش برده و روانکاوي او را به پروژه خودشان، شيزوکاوي مي رسانند. آنها سوژه شيزو را به مثابه ماشين معرفي کرده و روانکاو را به عنوان سرکوب گر ميل به کنار مي نهند و تحليل هاي سياسي- اجتماعي را به عرصه رواني - فردي روانکاوي داخل مي کنند. آنها با سياسي معرفي کردن همه چيز روانکاوي را به نقطه اوج بالندگي اش رساندند. اما پيش از اين روانکاوي با خود لکان نيز به طور جدي از علوم روانشناسانه جدا و به نقطه عطفي در علوم انساني تبديل شد. اکنون اين رابطه دقيقاً بسط يافته روانکاو و فرد تحت روانکاوي است که الگوي دستيابي به حقيقت است، نه رابطه مرد حکيم (استاد) و دانشجو يا ارباب و بنده يا هيستريک و ديگريً بزرگ. کتاب اونز اثر قابل اعتمادي براي نزديک شدن به آثار لکان و مفهوم روانکاوي نزد او است و شيوه نوشته شدن اين کتاب يعني فرهنگ اصطلاحات بودن آن به اين هدف کمک فراوان کرده است. اونز رد مدخل ها را در آثار فرويد و لکان پي مي گيرد و گزارش دقيقي از جايگاه آن مفهوم در آثار آن دو ارائه مي دهد. علاوه بر اين او شرحي از چگونگي دگرگوني کلام لکان در طول دوران کار او ارائه مي دهد و بدين ترتيب از خوانشي ساختارگرايانه دوري مي جويد. اميدوارم ترجمه اين کتاب به گشوده شدن فضاي حيات روانکاوي در جامعه فارسي زبان کمک کند.

آخرين بازمانده جنگ سرد

محمود فاضلي

الزامات ناشي از جغرافياي سياسي کوبا در زمينه تنظيم رفتار سياسي اين کشور پس از پيروزي انقلاب کمونيستي و سرنگوني رژيم متمايل به غرب باتيستا در سال 1959 به رهبري فيدل کاسترو در مواجهه با ايالات متحده امريکا همواره مهم ترين عامل در تعيين وضعيت سياسي، اقتصادي و اجتماعي کوبا بوده است . به عقيده بسياري از صاحبنظران سياسي، فقدان دموکراسي بزرگترين نقيصه سيستم سياسي کوبا طي چهار دهه حاکميت دولت انقلابي فيدل کاسترو به عنوان آخرين بازمانده جنگ سرد به شمار مي رود. اگرچه اعتبار اخلاقي کاسترو در بين مردم امريکاي لاتين و بعضاً کشورهاي جهان سوم برگرفته از بعضي اقدامات زيربنايي همچون ريشه کني بي سوادي و توسعه سيستم بهداشت و درمان مردم کوباست براي مثال فيدل کاسترو توانست در طول يک سال بي سوادي را از 20 درصد به 2 درصد کاهش دهد. به طوري که سازمان يونسکو اين عمل را حماسه خواند و وي را شايسته تقدير دانست. همچنين کاسترو در اجلاس هزاره مجمع عمومي سازمان ملل آمادگي کشورش را براي اعزام سه هزار پزشک کوبايي به آفريقا اعلام کرد.

با اين وجود با عنايت به عناد ديرينه ايالات متحده امريکا و فروپاشي شوروي با توجه به ميزان وابستگي کوبا به آن بلوک (اين سوال همواره مطرح بوده است که رفتار سياسي کوبا به عنوان کشوري که در 140 کيلومتري سواحل ايالات متحده واقع است، مستقل و بدون اتکا به قدرت رقيب است، يا اينکه به عنوان بازوي مسلح اتحاد جماهير شوروي سابق عمل مي کرده است)، اين سوال به ذهن پژوهشگران امور کوبا متبادر شد که فيدل کاسترو و رژيم سياسي کوبا تا چه زماني قادر خواهد بود در مقابل مشکلات فزاينده داخلي دوام بياورد؟

تلاش براي بقا پس از اين تحولات عميق، پاسخي علمي به اين سوال است. به رغم اين مشکلات، کوبا بر حفظ ساختار اقتصادي اشتراکي در قالب حاکميت توتاليتر سياسي اصرار ورزيد.

جالب اين است که مقاومت و اصرار کوبا در فضاي سياسي خاصي مطرح است که به طور ملموسي سپهر اقتصادي و سياسي جهاني به ترتيب به سوي اقتصاد بازار و مردم سالاري سياسي پيش مي رود. جالب تر اينکه، علاوه بر اين فضاي عمومي اقتصادي سياسي، واشنگتن نيز نتوانسته با اعمال تحريم هاي خاص در تصميم رهبران کوبا تغييري ايجاد کند. بدون اينکه قصد ارائه قضاوتي ارزشي نسبت به صحت يا عدم صحت راهي که کوبا پيموده است، داشته باشيم، در راستاي سوال پيش آمده، کتاب حاضر درصدد است ضمن آنکه به علت و انگيزه رهبران کوبا بر اين پايداري پي ببرد، دريابد تا چه حد کوبا مي تواند با توجه به کناره گيري موقت فيدل کاسترو از قدرت، در ادامه اين سياست پايداري نشان دهد. بديهي است ميزان هزينه يي که مردم کوبا در اين پايداري نيز بايد بپردازند، از اهميت ويژه يي برخوردار است . البته اين نکته مهم را نبايد از نظر دور داشت که کاسترو پس از چهل و هفت سال ناخواسته و براي اولين بار به دليل ضعف مزاجي و عمل جراحي، قدرت را در 31 جولاي 2006 آن هم به برادرش رائول کاسترو معاون و وزير دفاع کابينه اش واگذار کرد.

بنابراين کتاب حاضر سعي در شناسايي مولفه هاي مهم کاري و بيان مفروضه هاي ناشي از اين تحولات و فراز و نشيب هاي دوران حکومت کمونيستي فيدل کاسترو دارد و نويسنده اين روند را در سرفصل هاي جداگانه يي تنظيم کرده است. در سر فصل اول به لحاظ تأثيرات سياست هاي امريکا بر کوبا، سعي شده است ابتدا نظام نوين جهاني و تاثيرات آن بر شاخصه هاي قدرت کوبا يعني رژيم کاسترو، مورد بررسي و مداقه قرار گيرد و در اين راهبرد به عوامل و انگيزه هاي تاثيرگذار بر روابط کوبا و امريکا پي خواهيم برد.

فصل دوم به فشارهاي ناشي از تحريم امريکا بر عناصر قدرت کوبا و آثار اقتصادي تحريم عليه اين کشور اشاره کرده و نگرش حقوقي به قانون تشديد تحريم کوبا توسط امريکا و عمق فشار بر کوبا مورد بررسي قرار خواهد گرفت. در فصل سوم فشارهاي ناشي از فروپاشي بلوک شرق بر عناصر قدرت کوبا از زاويه يي ديگر مورد ارزيابي قرار گرفته است و تاثيرات داخلي و خارجي اين فشار و نقش روسيه و اتحاديه اروپا در اين روند مورد بررسي و کندوکاو قرار مي گيرد. در فصل چهارم آثار تحريم و فشارهاي وارده بر کارآمدي سياسي و اقتصادي و اجتماعي کوبا و نقاط ضعف و قوت دولت سوسياليست کوبا در مقابله با اين معضل عمده مورد بحث قرار گرفته است. فصل پنجم، تلاش دولت کوبا براي بقا و استراتژي اين کشور در اين راستا مورد ارزيابي قرار گرفته است. فصل آخر اين کتاب 150 صفحه يي که با طراحي جديدي از سوي انتشارات اطلاعات و متفاوت با بسياري از کتاب هاي اين ناشر ارائه شده است به تجزيه و تحليل داده ها و در نهايت نتيجه گيري اختصاص يافته است.

زبان و تاريخ

امير احمدي آريان

والتر بنيامين در ايران متفکري محبوب است. حجم آثار ترجمه شده از او به زبان فارسي، به نسبت ديگر بزرگان فلسفه، قابل توجه است، و اين آثار، باز هم به نسبت ديگر آثار فلسفي، با استقبال نسبتاً خوبي از سوي خوانندگان مواجه شده است. بخشي از اين استقبال، احتمالاً به علت توانايي بنيامين در پرداختن به حوزه هاي گوناگون تفکر است، و مهم تر از آن، اين که بنيامين به هر چيز که انديشيده و در هر حوزه يي که قدم نهاده است، اثري بديع و مجموعه يي از ايده هاي شگفت انگيز و نو برجا گذاشته است. از عرفان يهود گرفته تا هنر و ادبيات، و از آن جا تا فلسفه تاريخ و نظريه مارکسيستي، بنيامين در طول زندگي کوتاه خود با موضوعات و مفاهيم متعددي دست و پنجه نرم کرده است، و به جرأت مي توان گفت از پس همه اين موضوعات برآمده است. به همين دليل است که والتر بنيامين، در آغاز هزاره سوم که گرايش ها و نحله هاي فلسفي بسيار متفاوت و متکثرند، از معدود کساني است که تقريباً نزد همه اين گرايش ها فيلسوفي محبوب به شمار مي رود. حجم آثاري که درباره کارهاي بنيامين نوشته شده حيرت انگيز است. از فيلسوفان جدي گرفته تا علاقه مندان به فلسفه، کمتر کسي است که در مطالعات خود جايي به ردپاي بنيامين برخورد نکرده و اثري از خود او يا درباره اش را نخوانده باشد. اما مترجمان کتاب «عروسک و کوتوله»، معتقدند در بيان آثار پراکنده و ظاهراً بي ربط بنيامين، که محصول زندگي پرفراز و نشيب او بود، دو مفهوم اصلي وجود دارد که در کل آثار او ديده مي شود؛ مفهوم زبان، و مفهوم تاريخ. گويي اين دو هميشه دغدغه هاي اصلي بنيامين بوده اند، و آثار او درباره موضوعات گوناگون، در واقع نحوه هاي متفاوت انديشيدن به اين دو مفهوم هستند. در اين کتاب، مترجمان مقالاتي از بنيامين را انتخاب کرده اند که فيلسوف در آنها به طور مستقيم به تاريخ و زبان پرداخته است.

کتاب ساختار دقيق و فکرشده يي دارد. بعد از مقدمه خواندني مترجمان، که درآمدي مناسب براي ورود به فلسفه تاريخ و فلسفه زبان بنيامين است، مقاله يي عالي از جورجو آگامبن، فيلسوف ايتاليايي در شرح مقولات زبان و تاريخ در فلسفه بنيامين ديده مي شود. با وجود شرح هاي متعددي که بر آثار بنيامين نوشته شده و بسياري از آنها به فارسي هم ترجمه شده، مقاله آگامبن چيز ديگري است.حرف هاي او درباره اين دو موضوع بسيار تکرارشده، کاملاً تازه و خواندني است. دو مقاله «در باب زبان و زبان بشري» و «رسالت مترجم»، از مقالات اصلي فلسفه زبان بنيامين، و تومار N از کتاب پاساژها درباره مفهوم پيشرفت، و «تزهاي فلسفه تاريخ» به همراه يک مؤخره، ديگر بخش هاي کتاب را تشکيل مي دهند.

صحيح قرار دادن واگن روي خط آهن

حسين فراستخواه

کتاب آبي

لودويگ ويتگنشتاين

ترجمه؛ مالک حسيني

نشر هرمس

چاپ اول؛ 1385

تيراژ؛ 3000 نسخه

قيمت؛ 1200 تومان

کساني که ويتگنشتاين را مي شناسند، اين مطلب را نخوانند، اين را از دو حيث مي گويم؛ يکي از اين جهت که گمان مي کنم در ميان خوانندگان تخصصي آثار ويتگنشتاين، سواد من از همه کمتر باشد و ديگري از اين رو که مي خواهم اين يادداشت را کساني بخوانند که ورودي به ويتگنشتاين نداشته اند و چه بسا اين عدم ورود، ناشي از واهمه يي کاذب مبني بر دشوار فهميً آثار او بوده باشد.

ويتگنشتاين فيلسوفي است بسيار جذاب و در عين حال مهم و جدي. موضوعاتي را هم که او روي آنها انگشت نهاده نمي توان و نبايد دست کم گرفت. او در آوريل 1889 در وين چشم بر جهان گشود.

در 1908 براي يادگيري علم هوانوردي رهسپار انگلستان شد، اما سرانجام علاقه اش به منطق و فلسفه رياضيات گراييد و عزم کمبريج کرد تا اين درس ها را در آنجا نزد برتراند راسل و جي اي مور بخواند.

راسل مي گويد که در همان ماه هاي نخستين تحصيل، ويتگنشتاين از او پرسيد که؛ «آيا من يک احمق تمام عيارم يا نه؟ اگر اين طور است، هوانورد خواهم شد و اگر نه، فيلسوف.» ظاهراً راسل در پاسخ به ويتگنشتاين به او پيشنهاد مي کند که مقاله يي درباب يک موضوع فلسفي بنويسد. وقتي ويتگنشتاين پس از نوشتن مقاله، آن را به راسل نشان داد، پس از خواندن يک جمله از آن به او گفت؛ «نه، تو نبايد هوانورد شوي،» شما نيز کافي است يک متن يا حتي يک پاراگراف فلسفي از ويتگنشتاين بخوانيد تا پي به نبوغ و ذکاوت اش ببريد.

باز هم جاي بسي خوشوقتي است که آثار قابل توجهي از وي يا در ارتباط با انديشه هاي او به زبان فارسي منتشر شده اند؛ از جمله مهم ترين اثر او با عنوان «پژوهش هاي فلسفي» يا کتاب ديگري با نام «رساله منطقي- فلسفي» و همينطور کتاب او درباره رنگ ها. گزين گويه ها و يادداشت هاي پراکنده اش در قالب کتاب هايي چون «فرهنگ و ارزش» و «برگه ها» نيز به فارسي برگردانده و چاپ شده اند. همچنين درس گفتارهاي زيبايي شناسي و کتاب هاي ديگري درباره شرح انديشه هاي او في المثل در باب ماهيت انسان منتشر شده است.

خواننده علاقه مند اگر سري به کتاب فروشي ها و اين روزها، نمايشگاه کتاب، بزند مطمئناً با عناوين بيشتري از کتاب هاي مرتبط با او برخورد خواهد کرد.

کتاب آبي از جمله کتاب هاي تازه يي است که در سال گذشته از او به چاپ رسيد و در واقع شامل درس هاي ويتگنشتاين در سال تحصيلي

1934-1933کمبريج است؛ درس هايي که او به هفت تن از دانشجويان خود املا کرد و سپس آنها را در قالب جزوه يي حروفچيني شده در نسخه هاي محدودي تکثير کرد و در اختيار دانشجويانش گذاشت.

خود ويتگنشتاين اين اثر را همچون يک «کتاب» نمي دانست و نام «کتاب آبي» را نيز خود بر آن نگذاشته بود؛ بل از آن رو که جلد نسخ تکثير شده، آبي رنگ بود، اين جزوه به کتاب آبي مشهور شد و ناشران بعدي از جمله آکسفورد و بلک وًل آن را با اين نام منتشر کردند.

به گفته مالک حسيني، مترجم فارسي کتاب، کتاب آبي اثري در حد خود مستقل است که مي توان آن را پس از آثار دوره به اصطلاح گذار (1933- 1929) آغاز جدي فلسفه متاخر ويتگنشتاين دانست و ظاهراًً اگر بخواهيم از ميان آثار خود ويتگنشتاين، اثري را براي ورود به تفکر متاخر او نام ببريم، اين اثر همانا کتاب آبي است. باز هم به نقل از مترجم فارسي، اين کتاب مناسب ترين «درآمد» براي آشنايي مستقيم با روش نوين فلسفه ورزي ويتگنشتاين است.

زبان و کاربرد درست آن، همواره يکي از مسائل اساسي مورد توجه ويتگنشتاين در پژوهش ها و تاملات فلسفي و منطقي او بود ه است. او سخن گفتن و نوشتن و حتي انديشيدن را از آن جهت که در رابطه تنگاتنگي با زبان دارند، اموري بسيار خطير و ظريف مي داند. هم از اين روست شايد که در جايي مي گويد؛ «نوشتن به سبکي درست، يعني صحيح قرار دادنً واگن روي خط آهن». اين نگاه پروسوسه و وسواس به زبان در اين فيلسوف دوست داشتني، شايد به اين دليل است که او خود «زبان» را نوعي پالايش مي داند که در غير آن صورت ما را تنها به بيراهه خواهد کشيد.

در اين کتاب نسبتاً کم حجم، موضوعات مختلفي مطرح مي شوند که به ويژه در حيطه فلسفه زبان و روان شناسي فلسفي جاي مي گيرند. در کتاب آبي با «روح» فلسفه متاخر ويتگنشتاين رودرروييم؛ همان ويتگنشتايني که مي خواهد طرحي نو دراندازد و روشي کارساز به ما بياموزد. باري، نه لزوماً اين کتاب را، بلکه اساساً خواندن ويتگنشتاين و انديشيدن به ملاحظات او درباره زبان را به همه دوستداران انديشه - که فيلسوفان حقيقي اند - پيشنهاد مي کنم.

آنها را نبايد دست کم گرفت

حسن محمودي

حتي اگر آصف سلطان زاده با مجموعه داستان هاي کوتاه اش و خالد حسيني با رمان«بادبادک باز» اش و عتيق رحيمي با رمان«خاک و خاکستر» اش براي ما در اين سال ها، مهم ترين معرف هاي جدي ادبيات افغان بوده اند، انتشار رمان «از ياد رفتن» محمدحسين محمدي تاکيد مهم تري خواهد بود بر اين نکته که جريان داستان نويسي امروز افغان را نبايد دست کم گرفت. سلطان زاده، خالد حسيني، عتيق رحيمي و چند نام ديگري که کتاب هاي داستانشان به دستمان رسيده و آنها را خوانده ايم، بيشتر ما را کنجکاو سردرآوردن از حوادثي مي کرد که در اين سال ها بر سر جماعت افغان رفت. اما رمان « از ياد رفتن» و البته برخي از کارهاي اخير ديگر نويسندگان افغان ما را متوجه بخش مهم تري در داستان نويسي مي کند. اين يادداشت مشخصاً توجه را به سمت و سوي کتاب جديد محمد حسين محمدي جلب مي کند و آن چه گفته مي شود نفي ارزش هاي ديگر نويسندگان قابل توجه افغان در اين سال ها نيست. حرف بر سر اين است که محمد حسين محمدي در کتاب اخيرش بيش از آنکه بخواهد با پررنگ کردن حوادث و خشونت هاي آمده بر سر انسان افغان حرف بزند، ماجراها را تا حد امکان کم رنگ مي کند و به جاي آن به ساختار و فرم اثرش بيشتر مي انديشد. اين ويژگي کمي نيست براي داستان نويسي که حتي در بستر همين کتابش مي تواند با حجم بالايي از حوادث برخوردار باشد. کتاب را نيز در تحليل بايد در وهله نخست از همين منظر نگاه کرد و به بررسي اش نشست. به خواننده نيز بايد توصيه کرد که در مواجهه با رمان«از ياد رفتن»، متن را به همراه شکل اصلي اش مد نظر داشت. در رمان«از ياد رفتن» با کم ترين حجم حوادث روبه روييم که نويسنده با چيدن دقيق جزئيات در کنار هم و حرکت تدريجي شخصيت اصلي به ناگهان در آخرين سطرها، مهلک ترين ضربه را به خواننده وارد مي کند. ضربه يي که شوکي آرام اما تاثيرگذار به جا مي گذارد. سيدميرک شاه آغا در پنجشنبه،24 جمادي الثاني 1422 هجري قمري در«پانزده کم هفت بجه صبح» از خواب بيدار مي شود و با بيداري او، رمان آغاز مي شود تا در چند فصل که هر کدام ساعتي از روز را بازگو مي کند، ادامه يابد و در نهايت در «بيست و پنج کم هشت بجه» تمام شود. اين فاصله از صبح تا سرشب را در برمي گيرد.

محمدحسين محمدي نويسنده رمان که بيش از اين از او مجموعه داستان کوتاه«انجيرهاي سرخ مزار» را خوانده ايم، رمان «از ياد رفتن» را با سبک و سياقي متفاوت با داستان هاي کوتاهش مي نويسد.

رمان مملو از واژه ها و عبارات افغان است و با دستور زبان افغان روايت مي شود. اين ويژگي کار براي مخاطب آسان خواني که عادت به خواندن داستان با زبان پاک تهراني دارد، کمي سخت به نظر مي رسد. نويسنده نيز نخواسته داستانش را در نثر به زبان رايج داستان امروز ايراني نزديک کند. مخاطبي که داستان خوان حرفه يي است و داستان را براي لذت بردن از متن و کشف زواياي پنهان آن مي خواند در برخورد با رمان«از ياد رفتن» دچار مشکل چنداني نمي شود. واژه ها و اصطلاحات در پايان کتاب، ترجمه شان به فارسي آورده شده، با اين حال اگر هم نبوده، به نحوي در جملات به کار رفته که نياز چنداني به مراجعه به فهرست در عين خواندن نيست. کتاب اين ويژگي را دارد که واژه ها و اصطلاحات در هر صفحه، زيرنويس نشده اند. ساختار دستور زبان افغان براي خواننده فارسي، مکث هايي را به همراه دارد که علاوه بر لحن ايجاد شده، از اتفاق مورد نظر نويسنده، حداقل براي مخاطب ايراني کمک قابل تاملي است. سيد ميرک شاه آغا، پيرمرد سالخورده افغاني در زمان طالبان و در غارت و فقر ناشي از روي کار بودنشان، روزي مثل روزهاي قبل و در پيش رويش را طي مي کند. از آن جا که خط اصلي داستان بسيار اندک است و بازگويي اش در اين يادداشت به اصل اثر در ذهن خواننده ضربه مي زند، از پرداختن به جزئيات داستان پرهيز مي شود.

محمد حسين محمدي با رمان کم حجم « از ياد رفتن» تجربه يي قابل تامل پيش روي ما مي گذارد که به اين آساني از ياد نمي رود.

روايت زيبايي شناسي امريکايي

مهدي يزداني خرم

آنهايي که مجموعه «تاريخ نقد جديد» نوشته «رنه ولک» را درک کرده و به درستي خوانده اند، مي دانند اين مجموعه به دليل ويژگي هاي تاريخ نگر، جريان شناسانه، آکادميک و از همه مهمتر قراردادن چهره هاي مختلف و شيوه هاي اصلي و فرعي تاريخ نقد در کنار يکديگر اهميت ويژه يي دارد. در واقع تاريخ نقد جديد و انتشارش در ايران باعث شده کتابي در دسترس مخاطبان ادبيات و نقد قرار بگيرد که اولاً روش شناسانه است و دوم اينکه مي تواند با زبان و نگاهي تحليلي به فرآيند نقد بپردازد. جلد ششم اين مجموعه به تازگي و به همت انتشارات نيلوفر به بازار آمده است. مترجم کتاب نيز مانند مجلدات قبلي «سعيد ارباب شيراني» است که در طول اين سال ها و به تدريج اين کتاب سترگ را به فارسي برگردانده و منتشر مي کند. جلد ششم به صورت تمام و کمال به نقد در امريکا بين سال هاي 1900 تا 1950 مي پردازد. در اين جلد، رنه ولک با مروري کوتاه به جريان هاي اصلي نقد پيش از دوران آغاز نقد نو در امريکا وارد حوزه نقد امريکايي شده و به تفصيل در باب شارحان، تئوريسين ها و چهره هاي اصلي آن صحبت مي کند. او در تقسيم بندي اش مانند هميشه اشکال و خوانش هاي برآمده از مفاهيم و جريان هاي اصلي و شکل شناسانه نقد را در حوزه امريکا معيار خود قرار داده و سپس به تفکيک آنها مي پردازد. برخي از فصل هاي ولک نيز اختصاص دارد به چهره هاي اصلي نقد در امريکاي بين سال هاي 1900 تا 1950. جلد ششم تاريخ نقد جديد را بايد روايتي دانست از دوران قدرت گرفتن چهره هاي نقد امريکايي در برابر همتايان اروپايي شان.

در اين جلد ولک با اشاره به بازخواني هاي شارحان امريکايي از برخي اسلوب هاي کلاسيک حوزه نقد، تقسيم بندي يي را ارائه مي کند که در آن مي توان تفاوت هاي بنيادين زيبايي شناسي را در دوران جديد مشاهده کرد.

به قولي ترديد در معيارهاي زيبايي شناسانه قرن نوزدهم و متمايل شدن به نوعي فقر انسان شناسانه در سال هاي بعد از جنگ جهاني دوم مسيري است که مي توان آن را در حرکت هاي نقد امريکايي نيمه اول قرن بيستم مشاهده کرد. به همين دليل فصل هاي «اومانيست هاي جديد» اين کتاب از جذابيت خاصي برخوردار است. در عين حال جريان «نقد نو» و چهره هايي مانند ادموند ويلسن نيز در جريان نقد امريکايي از تاثيرگذاران اصلي بوده اند که ولک با نگاه تحليلي اش به آنها پرداخته است. جلد ششم تاريخ نقد جديد را بايد نوعي دگرديسي يا تغيير مکاني حوزه نقد از انگليس به امريکا دانست. غرابت هاي آشکاري که بين اين دو حوزه وجود داشته و تفارق هاي بعدي بين ايشان نيز در جاي جاي اين کتاب و براي خواننده يي که از آغاز آن را تعقيب و مطالعه کرده است، عيان مي شود. ولک که مبناي تاريخ نگارانه اش و دغدغه هاي رمانتيستي اش در نوشته شدن تاريخ نقد جديد بسيار اهميت دارد، گزارش اين جلد را به شکلي روايت مي کند که مي توان به خوبي و روشني دلايل تغيير بنيادين شکل برخورد با متن ادبي و هنري در سال هاي نيمه دوم قرن بيستم امريکا را درک و مشاهده کرد.

جلد ششم تاريخ نقد جديد از يک منظر ديگر هم داراي اهميت ويژه يي است و آن اينکه در آن مي توان تفاوت هاي آشکار و بنيادين برخي متفکران امريکايي و منتقدان و تئوريسين هاي آن را در مقابل پدران اروپايي شان مشاهده کرد.

در اين جلد مباحثي مانند نقد دانشگاهي، نقد مارکسيستي و بررسي آراي منتقداني مانند آلن تيت، کلينت بروکس، لانيل تريلينگ، ويليام کي ويمست و... را مطالعه کرد. در پايان نيز پي نوشتي وجود دارد که در آشنا شدن با کليت نقد امريکايي و سير تطور آن بسيار ارزشمند و پراهميت است. خواندن مجموعه تاريخ نقد جديد، به واقع يکي از الزامات مخاطبان ادبيات و اهالي نويسنده و منتقد آن است. کتابي که نه مدرس تئوري است و نه مفاهيم پيچيده را به ذهن تزريق مي کند، بلکه روايتي است از يک دوره طولاني در نگاه زيبايي شناسانه به هنر و ادبيات که در درک سبک شناسانه آنها به مخاطب کمک مي کند و اين حداقل فايده کتاب بزرگ رنه ولک است.

بي اعتنا به همه

بهرنگ رجبي

اين تک گويي الساندرو باريکو - چنان که خودش در مقدمه کتاب اشاره کرده - چيزي است ميان نمايشنامه و داستان، معلق است ميان اين که برود طرف دراماتيزه کردن موقعيت ها و بحراني کردن شان و وادار کردن شخصيت (ها) به تصميم گيري هاي خطير، يا اين که راوي يک تجربه انساني، يک زندگي، باشد که چندان پرتنش نيست (و الزاماً نبايد هم باشد) اما نکته هايي دارد که ارزش تعريف کردن مي بخشد به قصه و سهيم شدن در اين تجربه را لذت بخش و کارآمد مي کند. باريکو ميان اين دو حوزه واقعاً انتخابي نمي کند. از همان نخست هم انگار که بي اعتناست به اين همه؛ و سوال اصلي و بنيادي هر تک گويي تئاتري را نيز بي پاسخ مي گذارد؛ چرا اين آدم، اين راوي، دارد براي ما اين قصه را تعريف مي کند. دليل روايت اين دوست ترومپت نواز نووه چنتو را نمي دانيم و نويسنده هم براي مان توضيحي نمي دهد (يا شايد لازم نمي بيند که توضيحي بدهد).

در طول اثر باريکو از درام پردازي حذر نمي کند و حتي چندتايي موقعيت دراماتيک حسابي هم مي سازد (مثلاً مبارزه نووه چنتو با آن جازنواز نيويورکي يا پيانو زدن و «رقص با اقيانوس» نووه چنتو و راوي در هنگامه توفان)، اما از کنار هم قرار دادن و مرتبط کردن اين لحظات دراماتيک به يک موقعيت دراماتيک حساس تر و مهم تر نمي رسد؛ يعني که اثر يک قصه دراماتيک اصلي ندارد که قصه هاي فرعي تر و کوچک تر به کمکش آمده باشند و نيرومندتر و تاثيرگذارترش کرده باشند. راوي براي ما - به انتخاب خودش- چندتايي قصه و حکايت از شش سال زندگي اش کنار نووه چنتو (و نيز از حکايت هايي مربوط به پيش ترها که از ديگران يا از خود نووه چنتو شنيده) تعريف مي کند اما از چينش اينها پشت سر هم، تقارن، کشمکش، تضاد يا بحراني نمي سازد بلکه به راهي مي رود که مسير معمول قصه نويس هاست و پردازش و پيشبرد رمان. از اين مجموعه داستان هاي مفرح و توصيفات عجيب و غريب فضا مي سازد، يک جور اتمسفر، حال و هوايي خاص که در سيطره اش ما مي توانيم با اين شخصيت غيرمتعارف و استثنايي اثر همدلي کنيم، بفهميم اش، دوستش داشته باشيم و در انتها هم تصميمش به ماندن در کشتي را بپذيريم، تصميمي که معقول و منطقي نيست اصلاً و - چونان که راه ديگري نيست انگار - در خود اثر هم به شعر برگزار و روايت مي شود.

بدين ترتيب نويسنده موفق مي شود ما را همراه روايتش کند و تا به ته هم نگه مان دارد اما کماکان اين هست که تصور صحنه يي چندان پربار نمي سازد و آن تصاوير و روابطي را به دست نمي دهد که روي صحنه اصلي ترين ابزارهاي اجرا براي همراه کردن تماشاگرند. اين قصه يي است خواندني و البته جذاب که اما براي جذاب بودن بر صحنه به چيزهاي ديگري علاوه بر خود اين قصه هم نياز دارد.

از منظر نمايشي «نووه چنتو» هنوز چيزهايي کم دارد. ما اجراي اصلي اثر را نديده ايم و نمي دانيم کارگردان و بازيگر و گروه اجرا توانسته اند اينها را به متن اضافه کنند يا نه، اما فيلمي که جوزپه تورناتوره براساس قصه اين تک گويي ساخت («افسانه پيانيست روي دريا» که با نام «افسانه هزار و نهصد» هم شناخته مي شود) نشان مي دهد که به ياري چيزي به نام «کارگرداني خلاق» حتماً مي شود روايت دراماتيک و نمايشي جذابي هم از اين قصه ارائه داد.

بيم و خيال در سرزمين طلسم شده

نلي محجوب

در جلد اول از مجموعه در جست وجوي دلتورا با نام لانه اژدها، ليف با همراهانش باردا و جاسمين سفري را آغاز مي کند تا سرزميني را که توسط ارباب سايه ها جادو شده است نجات بدهد. او در اين راه بايد ابتدا عوامل و ريشه هاي جادو را نابود کند و تنها سرنخ آنها در اين مسير تکه يي از نقشه يي کهن است و تنها اميدشان ياري هفت متحد باورنکردني.

در اين ميان ارباب سايه هاي اهريمني، چهار مخلوق شوم و جادويي اش را چنان در سرزمين دلتورا مخفي کرده است که تنها شجاع ترين قهرمانان مي توانند آنها را پيدا کنند و اين چهار مخلوق همان چهار خواهري هستند که ارباب سايه ها آنها را خلق کرده است.

آنها با جادو دلتورا را مسموم کرده اند و اين سرزمين رو به نابودي است و حالا فقط ليف است که مي تواند با تجربياتي که از اتفاقات گذشته دارد و با کمک همراهانش آن را نجات بدهد. آنها بايد ابتدا خواهر اول را پيدا کنند و بعد به سراغ دومين خواهر بروند که در سرزمين سايه ها پنهان است.

در حالي که همه فکر مي کنند اژدهايان دلتورا ناپديد شده اند اما ليف مي داند که اين حقيقت ندارد و زمان آن رسيده که اژدهايان را پيدا کند. در اين بين با کمک جاسمين و جوزف کتابدار به کمربند سحرآميزي دست پيدا مي کند که حاوي سنگ هايي است که هر يک طلسم يکي از قبايل دلتورا است و مي تواند سرزمين دلتورا را در مقابل ارباب سايه ها حفظ کند. اما ارباب سايه ها هم از قصد و برنامه هاي آنها مطلع است و سعي دارد نقشه هاي آنها را خراب کند و مانع تراشي کند و دشمناني را در سر راه آنها قرار بدهد تا آنها را بفريبند. همه چيز در دلتورا به هم ريخته است.

اين مجموعه پر است از نقشه ها، نسخه هاي خطي و حروف رمز که خواننده بايد هنگام خواندن آنها را رمز گشايي کند.

اين کتاب دنياي جديدي را با فضايي نو و موجودات عجيب پيش روي مخاطب خود مي گذارد که در جهان پديد آمده، اسطوره ها و افسانه ها در کنار انسان ها زندگي مي کنند. اژدهايان، تک شاخ ها، پرنده هاي عظيم الجثه قاتل، کاپريکورن و... شايد تصور چنين فضايي با موقعيت بيروني امکان پذير نباشد اما در جهان داستان کاملاً باورپذير است. اين کتاب امکان برقراري ارتباط با مخاطب خود را به خوبي فراهم و آنها را سر گرم مي کند. مجموعه اژدهايان دلتورا داراي فضاي داستاني مهيج است که به همراه شوخ طبعي هاي شخصيت ها و به کارگيري کلام مناسب و ترجمه روان بر جذابيت کتاب افزوده شده است.

اين مجموعه پر ازاتفاقات شگفت انگيز است که در طول مسير شخصيت ها با آن درگير هستند که خواننده را غافلگير مي کند و او به هيچ عنوان نمي تواند حدس بزند که اتفاق بعدي چيست.

اميلي رودا در اين مجموعه از هر عنصري اعم از برگ و سنگ به عنوان نشانه بهره مي گيرد و ذهن مخاطب را درگير مي کند تا به جزئيات بپردازد و به سادگي از نشانه ها رد نشود و به اين طريق ذهن او را به چالش

وا مي دارد تا ارتباط خود را با بخش هاي قبلي کتاب از دست ندهد و با حفظ نشانه ها در ذهن خود از آنها براي رمز گشايي استفاده کند.

بهره گيري از چنين فضايي باعث مي شود خواننده داستان را دنبال کند و به سمت قسمت هاي ديگر اين مجموعه برود و اتفاقات و ماجراها را پي بگيرد.

خلق شخصيت ها در اين مجموعه به گونه يي است که در عين سادگي و صميميت، ملموس و باورپذير هستند و خواندن متن را سهل تر مي کند. از طرفي مجموعه رفتار اين شخصيت ها افق تازه يي را جلوي چشم مخاطب مي گذارد و در کنار تخيل موجود در داستان انگيزه خواندن و دنبال کردن آن را تقويت مي کند. در عين حال تصاوير و نقشه ها کمک مي کند تا شخصيت ها و مکان آنها راحت تر در ذهن مخاطب جاي بگيرد.

پيش از اين مجموعه در جست و جوي دلتورا در 8 جلد و مجموعه سرزمين سايه هاي دلتورا در 3 جلد توسط نجف خاني ترجمه شده بود.

مجموعه 4 جلدي اخير موفق به دريافت جوايز متعدد از جمله جايزه کتاب ادبي کودک استراليا 2004 و جايزه مخاطب نوجوان استراليا 2004 شده است.

مجموعه اخير با عناوين لانه اژدها، دروازه سايه، جزيره مردگان و خواهر جنوب در اختيار علاقه مندان قرار دارد.

خاطرات دور، نروداي نزديک

جيران مقدم

خاطرات روزهاي دور اثر پابلو نرودا

گردآوري؛ کارن خاچاتورف

ترجمه؛ فاطمه اماني

نشر؛ آزادمهر

چاپ اول؛ 1385

«در آستانه هر در / کسي هست / چيزي به دنيا مي آيد / زني که دوستش دارم چشم انتظار من است / مرا فرصتي نيست / انسان ها مي خواهند / به من بگويند / به تو بگويند / براي چه مي جنگند»

اين شعر از مجموعه چکامه هاي پابلو نرودا، شاعر شيليايي با نام چکامه يي براي مرد ناپيدا، بهترين مرجع براي معرفي مجموعه يي از اين شاعر است که با نام خاطرات روزهاي دور چاپ شده است. چنان که از اين شعر برمي آيد، مجموعه نيز روايتگر خود نروداست؛ مردي که روايتگر تاريخ سرزمين خود است، مردي که از همه چيز يادداشت برمي دارد، اسطوره يي که نوشتن را تنها دوست دارد که وظيفه خويش نيز مي پندارد. در خاطرات روزهاي دور ما علاوه بر شاعر عاشق و مبارز خستگي ناپذير، نروداي روزنامه نگار را نيز مي شناسيم چرا که کتاب دقيقاً دستنوشته هاي او است به عنوان نماينده مطبوعاتي آژانس خبري اي پي ان شوروي در امريکاي لاتين. کتاب مخصوصاً از اين نظر ارزشمند است که جنبه ناشناخته يي از زندگي نرودا را براي خوانندگان علاقه مند به آثارش رو مي کند. نوشته ها فاصله زماني ميان 1961 و 1969 را دربرمي گيرد و سعي نرودا در اين مجموعه بر آن است تا تصويري از سرزمين ناشناخته خود به مردم خطه دوردست (شوروي) بدهد؛ چرا که خود با تمام وجود انقلاب شوروي را تحسين مي کند و رويايي جز تحقق چنين انقلابي در سرزمين هاي تحت ستم امريکاي لاتين ندارد.

گرچه نمي توان اين مجموعه نرودا را شاهکاري ادبي به حساب آورد، مثل هميشه اين گزارش مانندها، ويژگي هاي خاص قلم او را با خود دارند. اين مرد نامرئي، در ميان انسان ها، رودها و کوه هاي سرزمينش جاري مي شود، در فقر کارگران مي گريد، موفقيت فضانوردان را به شادي مي نشيند و ما را در نفرت سوزان خود از جنگ، بردگي و استثمار شريک مي کند. او، مثل هميشه از خلاء توصيفات بديعش سعي در بيان شکاف هاي ميان طبقات و نسل ها دارد. اين اثر، به نوعي اداي دين او به ادبيات، به عنوان يک انقلابي است و سمبل اين انقلاب را شوروي مي داند که تحولات اجتماعي اش، نقطه عطفي در مبارزات ضدسرمايه داري در امريکاي لاتين بوده است؛ «انقلاب اکتبر به عاملي سرنوشت ساز در توسعه فرهنگي مبدل گشت. ما دريافتيم که اکثر روياهاي بشر بر پايه وجود اين نظام بنا شده و هر شکست اين کشور، مسير پيشرفت تاريخ را به تاخير مي اندازد.» بعد از انقلاب شوروي، نرودا با شوق از فيدل و انقلاب کوبا سخن به ميان مي آورد، پيروزي کوبا براي او پيروزي تمام امريکاي لاتين است که به نوعي آن را سرزمين واحدي مي داند. او پس از اين دو کشور، با مروري کوتاه بر بسياري از جوامع، بر شيلي و نياز اين کشور به انقلاب و تغيير تمرکز مي کند و با قلمش به حزب مردمي شيلي اکسير جاودانگي مي نوشاند. او سياستمداري شاعر است که با شعرهايش، مردم کم سواد کشورش را به حزب مردم فرامي خواند و در عين حال، خواننده اهل کتاب را لحظه به لحظه، در تپش هاي قلب تمام آزادي خواهاني که منتظر نتايج انتخابات و پيروزي يا شکست آلنده نشسته اند شريک مي کند. «در پانزده سپتامبر، رئيس جمهور جديد شيلي انتخاب مي شود، آخرين هفته ها، ساعت ها و دقايق پيش از انتخابات همچون يک قرن به نظر مي رسند». نوشته هاي او گواه مهمي بر تاريخ دوران ممنوعه شيلي است؛ تاريخي که سلطه گران آن را از صفحه روزگار پاک کرده اند. او عاشق شيلي است؛ عاشقي که آنگاه که شعرهايش کارگر نمي افتند، دين خويش را با جانش به انقلاب ادا مي کند.

در حيطه ادبيات، اصولاً هر گاه سخن از مجموعه خاطرات مي رود، تصويري ملال انگيز در ذهن خواننده شکل مي گيرد که لبريز از لفاظي هاي مطنطن، افاضات مغلق و حکم هاي کلي در مورد جهان است. اين اگر در مواردي هم صادق باشد، مجموعه خاطرات روزهاي دور، قطعاً جزء اين موارد نخواهد بود. پويايي قلم نرودا و در عين حال رواني آن تا اعماق ذهن نفوذ مي کند و خواننده را با خود به سال هاي دهه شصت امريکاي لاتين مي برد؛ سال هاي اميد، فقر و طليعه هاي تغيير. نرودا با شناخت خارق العاده اش از ادبيات، هر کجا احساس مي کند خواننده از لحن شعاري مطالب خسته شده است، گريزي به کودکي اش در شيلي مي زند، از ملاقات با شاعري سخن به ميان مي آورد يا به سادگي از گيتار نواختن ماتيلده در شبا هنگام سخن به ميان مي آورد و چنان تصوير بديعي خلق مي کند که بي حوصله ترين خواننده را نيز همچنان در پيوند با اثر نگاه مي دارد. تصويري که نرودا از شيلي معاصر خويش ارائه مي دهد کاملاً مغاير با سرزمين تيره و غمباري است که ما در آثار ساير نويسندگان امريکاي لاتين مي بينيم. تصوير او سرشار از غم و شادي توامان است. مرگ و زندگي توامان، فقر و اميد توامان و همين سبب مي شود که در خواننده - هر چند اثر شادي بخش نمي خواند - احساس اميد و شوق به وجود بيايد.

شيلي نرودا، سرشار از آواز پرندگان زيبا، رودخانه هاي افسانه يي و کوه هاي بلند است و پر از مرداني که پرندگان و کوه هاي زيبا را رها مي کنند و به خيابان ها مي آيند تا در مبارزه يي شرکت کنند که به آن باور دارند. او به بارزترين شيوه، اعجاز قلمش را به کار مي گيرد تا امريکاي لاتين و شيلي عزيزش را در اين سوي دنيا نيز جاودانه سازد... صداي نرودا، صداي تمام امريکاي لاتين است و بيراه نيست اگر او چکامه مرد ناپيداي خويش را چنين به پايان مي برد؛ «جدال هاي روزمره را به من بسپاريد / چرا که آنان ترانه هاي منند / و اين چنين ما، تمامي انسان ها / شانه به شانه يکديگر گام برمي داريم / ترانه من همه را به هم پيوند مي دهد؛ / ترانه مرد ناپيدا / که مي سرايد با تمامي انسان ها».

گزارشي از وضعيت کتابخانه هاي دانشگاه هاي تهران
اينجا کافي شاپ است

عليرضا اردلان

گروه اجتماعي؛ وارد که مي شوي با دو قسمت مجزا روبه رو مي شوي؛ سمت راست آقايان، سمت چپ خانم ها. افراد هر کدام از اين قسمت ها نگاه هاي بسيار کنجکاوانه يي دارند و قسمت طرف مقابل را، ضمن وانمود کردن به اتفاقي بودن نگاه ها، زير نظر دارند. در گوشه يي از سمت چپ صندلي ها را برگردانده اند و يک حلقه 5 نفره تشکيل داده اند. سرها توي سر همديگر است و همه با هم از خنده ريسه مي روند. از طرف مقابل روي ميز مي زنند؛ هيس س، زنگ موبايلي به صدا درمي آيد و همه سرها به طرفش برگردانده مي شوند. سمت راست بعضي ها روزنامه مي خوانند، بعضي سرشان را روي دستشان گذاشته اند و چشم هايشان را بسته اند و آن بقيه ديگر حرف مي زنند. روي روزنامه هاي رها شده، لکه هاي قرمز چاي که ديگر خشک شده اند به چشم مي خورد. سمت چپ کيف ها و کوله ها به طور نامنظم روي ميزها چيده شده اند و صداي خش خشي به گوش مي رسد؛ چيپس. يکي خودش را کش مي آورد و دهن دره مي کند و يکي ديگر سرش را روي شانه دوستش گذاشته و خواب مي خواهد. در هر دو قسمت بلوتوث ها روشن است؛ اينجا کتابخانه است. کمتر پيش مي آيد که کتابخانه دانشگاهي داراي فضاي مناسب براي مطالعه باشد.

فضاي اين کتابخانه ها اکثراً محدود است و هميشه هم شلوغ؛ در زمستان براي فرار از سرما و در فصل گرم براي فرار از گرما . نادر مروتي دانشجوي پژوهشگري علامه طباطبايي در اين باره مي گويد؛ «اينجا تنها چيزي که نيست سکوت است. هر کسي که از نشستن توي حياط خسته مي شود، مي آيد اينجا بقيه حرف هايش را بزند.» يکي از دانشجوهاي دکتراي جامعه شناسي هم مي گويد؛ «فضا کوچک و تنگ است و متاسفانه در اين فضا که بايد به حقوق همديگر احترام گذاشته شود، حسي از تعهد دانشجويي - شهروندي ديده نمي شود.» اين سروصداها فقط مزاحم دانشجوياني که قصد مطالعه دارند، نمي شود و کارمندان دانشگاه را هم عاصي مي کند. چنانچه وقتي مشکلات کتابخانه را از خانم فاتح کتابدار مي پرسم، مي گويد؛ «شلوغي دانشجوهاي بي رحم.»

احمد جواهريان دانشجوي مکانيک دانشگاه آزاد تهران - مرکز مي گويد؛ «فضا تنگ است. خودتان تصور کنيد، هفت، هشت هزار دانشجو و فقط 50 عدد صندلي.» و عمران نيکزاد که در دانشگاه هنر عکاسي مي خواند مي گويد؛ «در کتابخانه دو، سه تا ميز است که آن را سريع مي گيرند و ديگر جايي براي نشستن نيست. بسيار شلوغ است. مي گويند و مي خندند. شبيه کافي شاپ است.»

کتاب نيست

از ديگر مشکلاتي که اکثر کتابخانه هاي دانشگاه ها با آن دست به گريبان اند، مشکل کمبود کتاب و مجلات منبع و تخصصي است. بعضي از دانشگاه ها کتابخانه هاي بسيار عظيمي دارند که همانند آن، بنا به گواهي خود دانشجويان حتي در خاورميانه هم به سختي پيدا مي شود، مانند کتابخانه دانشگاه هنر. اما اکثر دانشگاه ها از فقر کتاب در کتابخانه هايشان رنج مي برند. کتاب هاي موجود در اين کتابخانه ها يا قديمي اند و از مباحث جديد مربوطه بي خبر يا اگر به روز هستند تعداد کمي از کتاب ها در مخزن ها گذاشته مي شود. شهرام سعيدي دانشجوي مديريت بازرگاني دانشگاه آزاد تهران مرکز در اين باره مي گويد؛ «کتاب هاي تخصصي خيلي کم داريم. جاي کتاب هاي تخصصي را کتاب هاي بي موردي که اصلاً ربطي به رشته تخصصي ما ندارد، پر کرده است.» و ادامه مي دهد؛ «البته خوب است که کتابخانه گسترده باشد و در همه زمينه ها کتاب داشته باشد، اما نه اينکه از کتاب هاي تخصصي خود غافل بماند.» مهدي کوه بر دانشجوي فيزيک دانشگاه خواجه نصيرالدين طوسي هم مي گويد؛ «خيلي از کتاب ها را ما نداريم. مثلاً اگر تمام کتابخانه را زير و رو کني حتي يک دانه کتاب هم در مورد «ذرات بنيادي» و «گرانش» پيدا نمي کني.» روح الله افتخاري دانشجوي کارشناسي ارشد کاردرماني دانشگاه علوم پزشکي ايران در مورد قديمي بودن کتاب ها مي گويد؛ «کتاب هايش خاک خورده اند. مال 50 سال پيش است. کاغذهايش کاهي است و چاپش بد است. آدم مي ترسد بهشان دست بزند.»

بعضي دانشگاه ها کتاب دارند اما تعداد کتاب هاي مرجع آنها در هر مورد بسيار کم است. علي قزلسفلو دانشجوي رياضي دانشگاه خواجه نصيرالدين طوسي مي گويد؛ «تعداد کتاب ها کم است. مثلاً هر حوزه فقط 5 جلد کتاب دارد. در حالي که دانشجويان هر کلاس 30 ، 40 نفر مي شوند.» فاطمه السادات ميربهبهاني دانشجوي کارشناسي ارشد دانشگاه آزاد تهران مرکز هم مي گويد؛ «کتابخانه اصلاً کتاب ندارد. اگر هم دارد يک کتاب بيشتر نيست که چون بين بچه ها دست به دست مي شود، دو ماه طول مي کشد تا به دست ما برسد.» و بعضي دانشگاه ها هم که اصلاً کتابخانه ندارند. سجاد يوسفي که در دانشگاه آزاد مديريت بازرگاني مي خواند، مي گويد؛ «دانشکده ما دو ساختمان دارد؛ يکي در خيابان يخچال است و يکي هم که اينجا (خيابان شريعتي). ساختماني که در يخچال است کتابخانه دارد اما ساختمان ما چيزي به نام کتابخانه ندارد.»

گذشته از کتاب، دانشگاه به مجلات علمي روز هم احتياج دارد تا بتواند غبار دانسته هاي قديمي را از تن خود بزدايد. اما در اکثر دانشگاه ها، مجله هاي علمي روز اصلاً يافت نمي شود. حسن جلالي دانشجوي فيزيک خواجه نصير در اين باره مي گويد؛ «مجلات خارجي که دانشجويان براي تحقيقاتشان لازم دارند، اصلاً پيدا نمي شود. دانشگاه ما حتي عضو نشريات اينترنتي مثل «الزه وير» يا «نيچر» (Nature) هم نيست.» روح الله افتخاري هم مي گويد؛ «مجلات علمي که بايد ماهانه در دسترس ما قرار بگيرند، سالانه هم نمي آيند.»

کتابخانه در خوابگاه

دانشجويان جداي از خوابگاه، بيشتر ميزان وقت خود را در کتابخانه ها مي گذرانند. بنابراين به نظر مي رسد که خوابگاه ها هم بايد کتابخانه هاي مفصلي براي خود داشته باشند اما چنين نيست. اکثر خوابگاه ها يا کتابخانه ندارند يا اگر دارند، تنها يک کمد است که در آن چند کتاب پيش پاافتاده و خاک خورده گذاشته شده است و اين کمد در غيرقابل استفاده ترين اتاق خوابگاه قرار داده مي شود. اکرم فضلي دانشجوي رياضي دانشگاه خواجه نصيرالدين طوسي دراين باره مي گويد؛ «خوابگاه ما کتابخانه دارد، اما اصلاً به درد نمي خورد سالن مطالعه داخل واحد است و با نمازخانه يکي است.» زهرا صادقي دانشجوي شنوايي سنجي هم مي گويد؛ «خوابگاه ما کتابخانه دارد اما خيلي کوچک است. فقط چند تا رمان دارد. يک ميز است با هفت، هشت صندلي. ساعات کاري اش هم خيلي کم است. از 8 شب تا 12 که اغلب زودتر هم تعطيل مي کنند.»

ممنوعيت ها در کتابخانه

با آنکه حق دسترسي آزاد به اطلاعات، حق هر انساني است و اين حق با توجه به ضرورت عصر ارتباطات و اطلاعات در دانشگاه ها بيشتر به چشم مي خورد، اما در همين مراکز علمي هم اطلاعات فيلترينگ مي شوند. بعضي کتاب ها با اينکه وجود دارند اما به امانت داده نمي شوند و بعضي ها هم که امانت داده مي شوند، در آنها دست برده مي شود. عمران نيکزاد در اين باره مي گويد؛ «کتابخانه ما از لحاظ تخصصي کتابخانه کاملي است. اما مشکل اين است که يکسري کتاب ها را خودشان تشخيص داده اند که غيرمجاز است و به کسي نمي دهند. جالب اينجاست که کتاب ها را خريده اند، اما نمي دهند.» محمد انصاري دانشجوي نقاشي دانشگاه هنر هم مي گويد؛ «کتابخانه خوبي داريم اگر سانسور نکنند. مثلاً يک فيگور را که يک نقاش معروف کشيده است، برمي دارند با ماژيک سياه مي کنند.» محمود نخلي دانشجوي ادبيات دانشگاه تهران هم مي گويد؛ «بعضي کتاب ها را اصلاً نمي دهند. غيرمجاز اعلام شده است. مثلاً من کتاب هاي صادق هدايت را خواستم، داشتند، اما ندادند.»

گذشته از اين ممنوعيت ها، خط قرمزهاي ديگري هم وجود دارد که از زمان روي کار آمدن دولت نهم بسيار پررنگ تر شده است. اکثر دانشگاه هاي کشور، دست به تفکيک جنسيتي کتابخانه هاي خود زده اند. ايوب آذر دانشجوي فيزيک خواجه نصير مي گويد؛ «توهين است.

کتابخانه هاي دختر و پسر را از هم جدا کرده اند و با دوربين مداربسته کنترل مي کنند.» اما بعضي از دانشجويان هم هستند که مختلط بودن فضاي کتابخانه برايشان مشکل ايجاد مي کند. احمد جواهريان که در رشته فيزيک دانشگاه آزاد تهران - مرکز تحصيل مي کند، در اين باره مي گويد؛ «مختلط بودن مشکل ايجاد مي کند. ما که مقيد هستيم برايمان مشکل است. وقتي کنار خانمي مي نشينيم بايد مواظب باشيم که دست يا پايمان مزاحم آن يکي نشود.» جداي از اين مشکل ها (کمبود فضا، کمبود کتاب، مجلات و...) مشکل ديگر، مشکل سيستم جست وجوي کتاب در کتابخانه ها است. با اينکه امروزه تمام امور رو به کامپيوتري شدن نهاده اند، اما در بسياري از کتابخانه ها هنوز هم جست وجوي کتاب کامپيوتري نشده است. کمتر دانشگاهي پيدا مي شود که مانند اميرکبير سيستم جست وجوي کتاب، رزرو، اعلام بازگشت و... را کامپيوتري کرده باشد. جست وجوي کتاب در اکثر کتابخانه ها از طريق برگه دان صورت مي گيرد.

ورود آقايان به سالن کودک ممنوع است
صبا صراف؛تابلوي«ورود آقايان ممنوع» در مقابل غرفه کودکان در روز سوم برگزاري نمايشگاه کتاب باعث تجمع آقايان و بروز مشکلاتي براي مردم و کودکاني که بدون همراهي مادر آمده اند شده است.

آقايي عصباني از اينکه نمي تواند همراه با خانواده اش وارد سالن شود، مي گويد؛ «مگر در بخش هاي ديگر خانم ها و آقايان را جدا کرده اند اين سالن چه فرقي با ديگر سالن ها دارد تازه اينجا که خانوادگي هم هست.» پدري ديگر که از بيرون سالن براي دختر کوچکش دست تکان مي دهد توضيح مي دهد؛ « دخترم با مادرش رفته اند توي سالن اما الان پسر بچه يي با پدرش آمده بود و اجازه ندادند برود و تمام مدت داشت گريه مي کرد.»

پدرها در حال چانه زني براي ورود به سالن هستند. آقايي مي گويد؛ «مشکل اصلي از جاي ديگر است با اين کارها درست نمي شود مگر شلوغي فقط مختص اين سالن است.» اما حراست سالن توضيح مي دهد؛ «ما براي رفاه حال خانم ها اين کار را کرده ايم جوان ها مي آيند و براي زن و بچه مردم مشکل ايجاد مي کنند.»

جواب درستي از سوي مسوولان داده نمي شود که دقيقاً چرا پدرها اجازه ورود ندارند اما به نظر مي آيد روز قبل نيز دعوايي صورت گرفته، يکي از نگهبانان مي گويد؛ «من فقط دستور دارم که نگذارم آقايان وارد شوند. مگر شما دوست داريد اينجا دعوايي صورت گيرد. اصلاً درست نيست در اين مکان جلوي بچه ها از اين مسائل پيش بيايد.»

«مسووليت غرفه با حراست خودشان است و به ما ربطي ندارد که دخالت کنيم.» اين را يکي از نيروهاي انتظامي حاضر در نمايشگاه مي گويد. آقايي که کودک خردسال خود را در بغل گرفته و مشغول سرگرم کردن اوست، مي گويد؛ «خانمم با دختر بزرگترم داخل غرفه رفته اند و من مانده ام جاي ايشان بچه داري مي کنم.»

آقايي که دقايقي است با حراست کلنجار مي رود و در حالي که انگشت خود را به سمت آخر سالن اشاره رفته است، مي گويد؛ «به خدا من خودم غرفه دار هستم، آنجا غرفه دارم.» از ساعتي که بحث و اعتراض ها بالا مي گيرد کم کم ورود خانم ها بدون کودک نيز به سالن ممنوع مي شود.

«من را هم راه ندادند. گفتند خانم هاي مجرد را راه نمي دهند البته نيم ساعت پيش رفتم تو اما الان که دوباره رفتم راهم ندادند.»

غرفه کودک از جمله غرفه هايي است که هر ساله در نمايشگاه کتاب برگزار مي شود و تاکنون کودکان زيادي به بهانه سرگرمي و تفريح از اين بخش از نمايشگاه همراه پدر و مادر خود در نمايشگاه حضور مي يابند. چادر سالن کودک امسال در محوطه بيروني مصلي در کنار سالن وزارت آموزش و پرورش واقع شده که سرگرمي هاي مختلفي از جمله استخر، توپ و نقاشي دارد و همچنين بخش عکاسي از کودکان با لباس هاي محلي که مورد استقبال زيادي قرارگرفته. شما بايد بدانيد ب