سه شنبه، 18 ارديبهشت 1386 - شماره 1387
   
 
صفحه نخست :: روزنامه :: ويژه نمايشگاه كتاب
نگاهي به کتاب «عليه ايده آليسم» نوشته تئودور آدورنو
نقد فلسفه خاستگاه

علي عباس بيگي

«امر نخستين و باواسطه هماره در مقام يک مفهوم باواسطه و از اين رو غيرنخستين است.»

---

کتاب عليه ايده آليسم دومين کتاب از مجموعه کتاب هاي کوچک گام نو است. اين مجموعه که به تعبير دبير آن، اميد مهرگان، بنا نيست «تفکر را همچون مهندسي ساختمان يا فنون مديتيشن يا طرز کار با ويندوزXP، با روش هاي مهندسي فکر و تکنيک هاي گام به گام» آموزش دهد، بلکه در عوض، «بر خلاف معمول اميد است تا بيش از هر چيز، حفره ها و شکاف ها را نشان دهد و خلأهايي را که به طرزي کاذب پر و انباشته شده اند، آشکار سازد، و از اين طريق فضايي باز و بادخيز براي تفکر و نفس کشيدن عقل بگشايد.»

مراد فرهادپور در اين کتاب براي ترجمه دو مقاله از تئودور آدورنو- فعليت فلسفه و نقد فلسفه خاستگاه- و يک يادداشت از بنيامين اسنو در شرح يکي از مقالات را انتخاب کرده است. « مهم ترين وجه مشترک دو مقاله آدورنو نقد ريشه يي تفکر ايده آليستي و منطق اينهماني است؛ و همين امر نيز دليل اصلي گزينش و انتشار آنها در قالب يک کتاب واحد است.»

حساسيت آدورنو نسبت به آن چه «تکبر فلسفه» مي نامد او را به نقد ايده آليسم و تفکر مبتني بر منطق اينهماني (identity-thinking) سوق داد. نزاع آدورنو با ايده آليسم در اصل نزاع با اين توهم است که« قدرت تفکر براي فراچنگ آوردن تماميت امر واقع کافي است.» در اينجا منظور از ايده آليسم طيف وسيعي از مکاتب و جهان بيني هايي است که در پي «نوعي اصل يا خاستگاه به مثابه امر نخستين يا مبنايي براي تبيين فلسفي جهان» مي گردند و «مي کوشند تا هر آن چه هست را به يک اصل نخستين يا مخرج مشترک فروکاهند که صرف نظر از نامش (ماده، روح، فاکت، وجود، آگاهي استعلايي و...) چيزي جز مفهومي در ذهن آدمي نيست.» از اين رو او در نقدش نه فقط ايده آليسم آلماني بلکه پوزيتيويسم منطقي، جامعه شناسي معرفت، پديدار شناسي هوسرل و هستي شناسي بنيادين هايدگر را به چالش مي کشد. ردپاي اين توهم ايده آليستي را مي توان تا عقل روشني يافته پيگيري کرد. عقل روشنگري با هدف رهايي از بار اسطوره و خرافه در پي آن بود تا همه وساطت هايي را حذف کند که به نحوي جزء منابع خطا به شمار مي آمدند. از برهان هاي شکاکانه دکارت گرفته تا تلاش هاي کانت براي کشف شرايط ضروري امکان تجربه و بدين سان به چالش گرفتن شکاکيت دکارتي، همگي در جهت حذف وساطت ها گام برداشتند.

اين وساطت ها چيزهايي همچون تخيلات، زبان، امور حسي و شرايط اجتماعي بودند. بدين قرار استقلال تام از اين وساطت ها به شرط لازم براي معرفت حقيقي بدل شد. دست يازيدن بدين آرمان در حرکت ايده آليست هاي آلماني اسلاف کانت و مخصوصاً فيشته و هگل محقق شد، و اين امکان فراهم گرديد تا «همه آن چه که هست» از اصلي عقلي، مثل «روح» يا «من» استنتاج شود. در اينجا خودآييني عقل و استقلال مفاهيم با خودانگيختگي سوژه «استعلايي» اينهمان مي شود. در نظر آدورنو فلسفه سنتي مسلم مي انگارد که مفاهيم مي توانند جسميت بيابند و واجد قسمي جوهريت شوند، به عبارت ديگر آنها مي توانند مستقل از آن جزئيتي باشند که مي کوشند فراچنگ آورند. آدورنو شاکله اين نوع تفکر را چنين ترسيم مي کند؛ 1- مفهوم در حکم کلي و 2- امر غير مفهومي (يا نااينهمان) در حکم جزيي؛ او آنگاه استدلال مي کند در اين روند در اصل قسمي بدفهمي وجود دارد که ناشي از اين تصور است که مفاهيم واجد نوعي اولويت در شناخت اند. در نظر آدورنو مفاهيم تنها به واسطه جزئيات محقق مي شوند و در نتيجه آنها در کارکردشان با جزئيات مرتبط مي شوند. در نتيجه در ترمينولوژي آدورنو ديالکتيک در حکم نوعي آگاهي است به تنش ميان مفهوم و امر غيرمفهومي، که همان آگاهي به محدوديت هاي مفهوم است. اين آگاهي انتقادي واجد قسمي منفيت است، در آن جهت که جسميت يافتن/ جوهري شدن مفهوم را نفي مي کند. همچنين آدورنو به پيروي از هگل بر آن است که اين منفيت انتزاعي نيست، سرشت مفهوم آن را ايجاد مي کند و در اصل فهم پيچيده تري از کارکرد و امکان مفاهيم به دست مي دهد.

آدورنو همچنين ايده آليسم را با وام گيري از مفهوم کينه توزي در نزد نيچه، در حکم خشمي(rage) عقلاني شده مي انگارد. نيچه در تبارشناسي اخلاق، با طرح تفکيک اخلاق بردگان از والاتباران، کنش آفرينندگي بردگان را «نه گفتن به آنچه «بيروني» است، به آنچه «ديگر»، به «آنچه جز-او» است مي داند.» و در مقابل از کنش والاتباران به مثابه قسمي «آري گويي» سخن مي گويد. به همين قياس خشم ايده آليستي معطوف است به هر چيزي که بيرون از دايره عقل قرار مي گيرد، يا بر حسب اصطلاح آدورنو با شرايط عقل خودآيين «غيراينهمان» مي شود. از آنجا که خودآييني عقل به لطف استقلال مفاهيم آن از تجربه انضمامي و وساطت هاي آن صورت مي گيرد، آنگاه آنچه با اين عقل قياس ناپذير مي شود چيزي نيست مگر امر جزيي و حادث. آدورنو بر آن است که روش ديالکتيکي به تعبيري که گفته شد، به فرآيند آشتي (reconciliation) ميان کلي و جزيي مدد مي رساند، در تقابل با رابطه ستمکارانه يي که هم در فلسفه و هم در آگاهي شيء واره شده کيفيات را به مقولات فرو مي کاهد.

يکي از کارهاي آدورنو در مقاله «نقد فلسفه خاستگاه» به چالش کشيدن اسطوره امر نخستين، در حکم پاشنه آشيل ايده آليسم، به مدد مفهوم وساطت(mediation) است. در نظر او «آن نوع استفاده غاز مفهوم امر نخستينف در فرضيه اينهماني ريشه دارد. همه چيز بايد دقيقاً از دل اصلي برآيد که به لحاظ فلسفي نخستين محسوب مي شود، صرف نظر از آنکه اين اصل وجود يا تفکر، سوبژه يا ابژه، ذات يا واقع مندي (Facticity) ناميده شود. امر نخستين فلاسفه دعوي تام را مطرح مي کند؛ اين امر وساطت نيافته و بي واسطه است.» او با نفي حکم اخير و وارد کردن مفهوم وساطت مي تواند نقدش را پيش ببرد. واژه وساطت در اين جا بر مجموعه روابطي دلالت دارد، که مستقل از آنها هيچ چيز نمي تواند برساخته شود. «اما هر اصلي که فلسفه بتواند بدان به مثابه امر نخستين خويش بينديشد بايد کلي باشد، مگر آنکه فلسفه بخواهد در معرض خصلت حادث اين اصل قرار گيرد. و البته هر اصل کلي معرف يک امر نخستين، حتي اصل واقع مندي در تجربه گرايي ريشه يي، درون خود حاوي انتزاع است. حتي تجربه گرايي نيز نمي توانست يک پديده منفرد در اينجا و اکنون يا يک امر واقع غفاکتف را به منزله امر نخستين معرفي کند؛ بلکه برعکس، فقط مي توانست اصل امر واقعي در کل را با امر نخستين برابر شمارد. امر نخستين و باواسطه هماره، در مقام يک مفهوم با واسطه و از اين رو غيرنخستين است. هيچ فاکت يا امر بي واسطه يي که تفکر فلسفي مي کوشد در متن آن وساطت خودش بگريزد، به هيچ شيوه يي غير از ميانجي گري افکار به تامل فکري عرضه نمي شود.»

آدورنو استدلال مي کند در بخشي از فلسفه مدرن که او آن را فلسفه اولي مي نامد و برخوردار از انگيزه مبناگروي است، مفاهيم معيني مطلق مي شود. او بر آن است که اين مفاهيم تنها با ارجاع به مفاهيم ديگر قابل فهم مي شوند. از اين رو ارتقا دادن امر کلي مي تواند به منزله قسمي استراتژي فلسفي به شمار آيد که تعمداً مفاهيم واسطه يي اصلي را بيرون مي گذارد. فلسفه اولي اين مفاهيم ديگر را از آن رو به کناري مي گذارد تا دست يازيدنش به انحصاري بودني که لازمه نشستن بر جايگاهي بنيادي است، ممکن شود. آدورنو خاطرنشان مي کند که آن مفاهيم به شيوه يي به هم وابسته اند که هر نوع انحصاري بودني را تحليل مي برند.

دو تصوير از متفکر/ مترجم

اميرهوشنگ افتخاري راد

1- تصوير اول من از تئودور آدورنو به زماني برمي گردد که دوستي، کتاب «ديالکتيک منفي» او را نشانم داد و توصيه کرد که به اين فيلسوف توجه کنم و اگر در اين فضا تنفس مي کنم، اين نوع فيلسوفان ميراث خوبي اند. بايد اعتراف کنم در نظر اول جلد کتاب بيشتر برايم جذاب بود؛ گل سرخي در زمينه خاکستري.البته در شرايطي که کتاب چنداني از اين فيلسوف به فارسي ترجمه نشده بود، يافتن منابع دشوار بود؛ و مثل حسرت هاي ديگر در حيات ايراني، در آرشيو حسرت ها اضافه شد. هرچند مقالاتي را مراد فرهادپور ترجمه کرده بود. نبايد گوشزد کرد که البته خواندن چنين تفکري و ترجمه آن کار توان فرسايي است. خواندن و ترجمه کردن با فشردگي هاي موجود، مستلزم وزن کم کردن است. ديالکتيک منفي در تقابل با ديالکتيک افلاطوني است که به دنبال عنصر ايجابي يا پوزيتيو در «نفي» است. ديالکتيک منفي، اساساً سويه منفي چيزهاست و بنابراين يک تفکر ضدسيستم به حساب مي آيد و شايد در شرايط فشردگي هم چنين تفکري اهميت مي يابد؛ تفکري که مداوماً بايد چيزها و خود را تاريک کند تا از ديالکتيک به معناي رايج رهايي يابد. نمي توان خرده گرفت در شرايطي که کمتر به آثار دسته اول فيلسوفان مثبت دسترسي وجود دارد (شايد براي جلوگيري از انحراف،) نمي توان توقع داشت که به سويه هاي «منفي» چنگ زد. آدورنو از آن دست فيلسوفاني نيست که بتوان به سهولت به آنها دست يافت؛ همچنان که به بنيامين و دريدا و هايدگر.يحتمل ديالکتيک منفي دشوارترين کتاب آدورنو است و البته در قبال شهرت «ديالکتيک روشنگري» تقريباً از اقبال کمتري برخوردار است. هر چند در غرب با چلاندن آدورنو همچنان در پي چاپ انواع درس گفتارها، حواشي و نامه نگاري هاي مطول با عناوين متفنن آدورنو و فلان و بهمان بازار آکادمي خود را داغ مي کند.گويي در ايران سياوش جمادي براي ترجمه اين اثر قبول زحمت کرده است.

2- اما تصوير اول من از مترجم آدورنو يعني مراد فرهادپور به اوايل دهه هفتاد برمي گردد، حول و حوش زماني که شماره اول ارغنون در مرحله زايش بود. اتفاقاً نمايشگاه بين المللي کتاب بود در يکي از آن سال ها. فرهادپور همراه سيدرضا حسيني، کزازي و شکيب- اگر اشتباه نکنم- در سالن اجتماعات سخنراني مي کردند راجع به دنياي مدرن و خودمان و از اين حرف ها. آخر جلسه فرهادپور شماره ارغنون را به دست گرفت و به طنز گفت همين جا سوءاستفاده و ارغنون را معرفي و تبليغ کنم. که البته هنوز توزيع نشده بود. من مترجم آدورنو را بعد از آن چندان نديدم ولي مقالات و ترجمه هايش را دنبال مي کردم. و البته اين رابطه تقريباً در حد همين باقي ماند. بنابراين از اين فاصله جاي تعريف و تمجيد را مي توان به نقد در معناي کريتيکال داد؛ امري که بي گمان خود او نيز بيشتر تمايل دارد. او مترجم/ متفکري غيررسمي و غيرآکادميک است که آميخته به زبان سخت و تلخ است. و شايد همين زبان برآمده از ديالکتيک منفي متناسب با فشردگي زبان مسلط است؛ زباني که در دل فشردگي، فشردگي را مي فشارد. فکر مي کنم ترجمه شجاعت بودن اولين کتابي است که از او به چاپ رسيد و اخيراً هم عليه ايده آليسم. و من همچنان از اين فاصله آثارش را دنبال مي کنم. اغلب از او چيزها مي آموزم و گاه خشمم مي گيرد.

3-رهايي چيزي نيست جز فشردگي را فشردن. نمي توان صرفاً با نفي فشردگي، به ايجاب آن نظر داشت (نگرش افلاطوني) بلکه بايد ديالکتيک را تاريک کرد؛ به سياق ديالکتيک منفي.

حرف هايي درباره آدورنو
ديالکتيک بدون سنتز

صالح نجفي

تئودور آدورنو (1969 - 1903) از برجسته ترين چهره هاي نظريه اجتماعي و فرهنگي قرن بيستم، از اعضاي نسل اول مکتب فرانکفورت و استاد جامعه شناسي و فلسفه در دانشگاه فرانکفورت بود. او در چهار زمينه فلسفه، موسيقي شناسي، نقد ادبي و جامعه شناسي متبحر بود و در هر چهار حوزه قلم مي زد. در موسيقي، شاگرد آلبان برگ (1935 - 1885) موسيقيدان اتريشي و مريد پروپاقرص آرنولد شونبرگ بود. کار او به دشواريابي شهره است و همه از پيچيدگي و گاه نامفهوم بودن نوشته هاي کم نظيرش مي گويند، از کارل پوپر گرفته که آدورنو را متهم مي کرد به اينکه حرف هاي ساده و پيش پا افتاده را با زباني قلنبه سلنبه و لاجرم غلط انداز بيان مي کند تا همراه و همفکر نام آشنايش در تاسيس «نظريه انتقادي»، هربرت مارکوزه، که يک بار اعتراف کرد بسياري از سنجش هاي آدورنو را نمي فهمد. آدورنو معتقد بود زبان نثر و عادي، حتي در ظريف ترين و عالمانه ترين شکل هايش، آنچنان همه زوايايش آکنده از تاثير «سيستم» است و آنقدر سلطه و دستکاري هاي اعمال شده از طرف تشکيلات قدرت را انعکاس مي دهد که براي خنثي کردن اين جريان چاره يي نداريد جز به کار بردن زباني که نشان دهد رابطه خود را با همرنگان جماعت قطع کرده ايد. به تعبير شيواي مارکوزه، هرگونه شتاب زدگي براي عامه پسند / عامه فهم کردن مشکلات پيچيده و وحشتناک جهان امروز - که به قول آدورنو و هورکهايمر دنياي زندگي سراپا مديريت شده (Verwaltete Welt) است - به غايت خطرناک است. از اين روي بود که آدورنو پرهيز مي کرد از ساده کردن انديشه هاي خود و ريختن آنها در قالب محاوره يي زبان روزمره. آدورنو از مخاطبش مي خواست که به تامل نظري بسنده نکند و در عمل درگير ايده ها شود.

سال 1934 ناگزير از آلمان گريخت، نزديک به سه سال و نيم در دانشکده مرتن در دانشگاه آکسفورد اقامت گزيد و چهار سال بعد، در نيمه راه زندگي (به تعبير دانته در «کمدي الاهي»، يعني 35 سالگي) رسماً به موسسه تحقيقات اجتماعي در نيويورک پيوست. در آنجا بود که آموزه هاي فرويد را براي تجزيه و تحليل فاجعه کشتار جمعي يهوديان به کار بست و به همين واسطه در پروژه تحقيقاتي جمعي موسسه مشارکت جست که حاصل مساعي او و همکارانش کتابي شد با عنوان «شخصيت اقتدارطلب»، جزيي از مجموعه يي چندجلدي زير عنوان «پژوهش هايي درباره پيش داوري». «شخصيت اقتدارطلب» بين پديده يهودستيزي و تفکر تمامت طلب (totalitarian) رابطه برقرار مي کند، مولفان (البته زير نفوذ فيلسوف جوان گروه، آدورنو) تحليل هايي را که تنها در تراز مسائل رواني درصدد تبيين آن پديده بودند مردود شمردند و به دفاع از تحليلي برخاستند که در ضمن در واقعيت اجتماعي کندوکاو مي کرد.

در 1949 ماکس هورکهايمر، فردريک پولوک (تحليلگر اقتصادي) و آدورنو تصميم گرفتند به آلمان بازگردند و موسسه را از نو در فرانکفورت بنياد گذارند. موسسه رسماً در 1951 بازگشايي و در 1953 آدورنو به رياست آن منصوب شد.

فعاليت ها و بصيرت هاي نظري آدورنو را بدون در نظر گرفتن آراي دوست صميمي اش، والتر بنيامين، نمي توان به نحوي درخور درک کرد، زيرا بين زندگي و کار آن دو ربط و نسبتي جدايي ناپذير در کار بود. راست اين است که سرچشمه هاي ديالکتيک منفي را بايد در تاثير کارهاي بنيامين بازجست، خاصه در نوشته هاي جواني وي و «گفت وگوي فکري» بين بنيامين و آدورنو. حيات فکري آدورنو حول سه مفهوم کليدي به هم پيوسته مي گشت؛ ديالکتيک منفي يا تفکر مبتني بر نا-هماني (non - identity)، «نقد فرهنگ» (kulturkritik) و حقيقت غيرقصدي يا مستقل از اراده (unintentional) که در برخي آثار هنري و رابطه شان با فلسفه و زيباشناسي مندرج بود. اين سه فکر محوري متضمن تمرکز بر رابطه متقابل سلبي بين فاعليت آدمي (subjectivity) و عالم اجتماعي بود و نيز کالايي شدن فزاينده فرهنگ، از دست رفتن اميد به تاريخ به مثابه جريان پيشرفت و توان بالقوه هنر و زيباشناسي براي دگرگون ساختن جهان.

از ديد آدورنو، پرولتاريا يا تاريخ يا توليد فني (به لطف پيشرفت فناوري) هيچ يک راه رسيدن به جهاني بهتر را هموار نمي تواند کرد و در هيچ يک نمي توان رمز اميد و نشان رهايي را يافت. به جاي اين همه، آدورنو چشم اميد به هنر دوخت، به ساحتي که خود از آن به هنر هاله گون (auratic) يا هنر خودآيين تعبير مي کرد (هنري که ناخواسته به نحوي غيرقصدي (unintentionally) حقيقت جامعه را باز مي نماياند) و در آن جا به جست وجوي «حقايق» رسوب کرده و ته نشسته جهان اجتماعي برخاست. در کار آدورنو، بدبيني و نوميدي موج مي زند؛ پيکاري ياس آلود براي تغيير جامعه مديريت شده يي که مهر ظلم و جور جنسي و اجتماعي و سلطه عقل ابزاري را بر جبين دارد. عقل ابزاري همان عقل مقهور تکنولوژي است که بر طبيعت سلطه مي جويد و عقل اجتماعي يي که به سلطه بر ديگر افراد بشر راه مي برد. سائقه هم ارزسازي که ريشه در اصل مبادله دارد جهان و آدميان را به هم ارزهايي شيء وارده بدل مي سازد.

آدورنو در مهمترين کتاب فلسفي خود، «ديالکتيک منفي» (1966)، اين حکم غريب را راجع به تقدير فلسفه در روزگار ما صادر مي کند «فلسفه که روزگاري مهجور و متروک مي نمود به زندگي ادامه داد، چرا که لحظه تحقق بخشيدن به آن از دست رفت.» او به ظن قوي به تز مشهور مارکس نظر داشت که فيلسوفان را نکوهش مي کرد که تاکنون کاري نکرده اند جز تفسير و تعبير جهان به روش هاي گوناگون و مساله اصلي را «تغيير» جهان مي دانست.

ظاهراً مراد آدورنو اين بود که اگر فلسفه از علم تجريد و انتزاع پاي به ساحت واقعيت و عمل مي نهاد و بدين ترتيب تحقق مي يافت (realized)، ديگر نيازي به فلسفه باقي نمي ماند. حکم آدورنو، به قولي، گوياي وداع او با مفهوم مارکسيستي عمل بود. پرولتاريا از ميراث فلسفه يي که مارکس و انگلس وعده داده بودند بهره يي نبرده بود و به جاي آن «زندگي مديريت شده» پديد آمده بود. پس هنوز به فلسفه نياز بود، اما فلسفه يي ديگرگون، فلسفه يي که از فرآيند تفکر در قالب مفاهيم کلي «افسون زدايي» کند.

اشاره آدورنو به سرشت مفهوم و بنيان تفکر مفهومي در فلسفه غرب بود. به زعم کانت، هر مفهومي در حقيقت تصوري (representation) است جاي گرفته در مجموعه يي نامتناهي از امکان هاي گوناگون، به مثابه نشان يا قدر مشترک اين امکان ها و بدين اعتبار، همه آنها را در «زير خود» جاي مي دهد، ليکن هيچ مفهومي، از حيث مفهوم بودن، چنان نيست که گفتي مجموعه يي نامتناهي از تصورات را در «درون خود» جاي داده است. اين، به تعبير نيچه، يعني مفاهيم «حاصل برابر دانستن چيزهاي نابرابر» هستند و محصول فرآيندي به شمار مي آيند که طي آن چيزهاي نابرابر را با هم يکي و يکسان مي سازيم (identity thinking) و بدين سان يک مفهوم کلي را بر مصاديق آن که اساساً ناهمان (non - identical)اند مسلط مي سازد. مراد فرهادپور در گفت وگويي، بر همين اساس روند تکوين و تصعيد خشونت و سلطه را با روند افزايش انتزاع در تاريخ بشر هم بستر و همراه مي داند چرا که «بنيان تفکر مفهومي، بعضاً در ترس نهفته است»، تو گويي مفاهيم مولود سلطه بر مصاديق و سرکوب تفاوت هاي فيمابين آنها به قصد نفي وحشت از گوناگوني آنها هستند. (نک؛ «بادهاي غربي»، صص 74-71)

به زعم آدورنو، ديالکتيک نياز دارد به رها کردن خويش از قيد سائقه تماميت سازي نظام فلسفه هگل، زيرا «کل» جامعه مدرن حاصل قسمي آشتي ميان جزيي و کلي يا خاص و عام نيست بلکه نتيجه سلطه کليت عقل ذهني (سوبژکتيو) بر خاص بودگي مصاديق است، که خود علت موجبه يي جز تلاش براي حفظ بقاي خويش ندارد. عقل ذهني شناختن را همانا سروري و سلطه بر اشيا به مدد مفاهيم مي داند، که در آن هيچ چيز از منظر شناخت واجد معنا و اهميت نيست الا آنچه در بين اقلام مختلف مشترک است، يا همان چيزي که آنها را «همان» يا «برابر» مي سازد (the same). قاعده اين هماني يا هماني نه تنها در قلمرو فلسفه در نظام هاي فکري ايده آليسم آلماني تحقق مي يابد، که نيز در قلمرو واقعيت مادي به ظهور مي رسد، يعني در نظام سرمايه داري که ارزش مبادله (در مقام کليت) بر ارزش هاي کاربرد يا مصرف (امور خاص/ جزيي) تسلط مي يابد. ديالکتيک منفي ديالکتيکي است بدون قسمي مرحله نهايي وحدت، ديالکتيکي بدون سنتز که از حيث روش از ديالکتيک مارکس هم راديکال تر بود، جريان وقفه ناپذير «نفي» که با هر گونه انتزاع متافيزيکي و ايده آليستي سرجنگ داشت. براي آدورنو آرمان شهر عالم شناخت نه علمي وحدت يافته بلکه نوعي به کار بستن ديالکتيکي مفاهيم عليه مفاهيم بود.

ديگر اثر مهم فلسفي آدورنو، «نظريه زيباشناسي» نام داشت؛ در آن آدورنو ابراز مي دارد آن قسم تفکر مبتني بر نا- هماني که مقصد و مقصود ديالکتيک منفي است، لااقل در وهله کنوني تنها در برخي آثار هنري مدرنيستي يافت مي شود. به تعبير مارکوزه در هنر (خاصه در ادبيات و موسيقي) بينش ها و حقيقت هايي به بيان درمي آيد که به هيچ صورت ديگري قابل وصف يا انتقال نيست؛ «بعد سراسر تازه يي در شکل هاي مختلف هنر و زيبايي گشوده مي شود که در عالم واقعيت يا سرکوب مي شود يا در شمار محرمات مي آيد.» آثار هنري موفق موجوديت هايي خاص (particular) هستند که از ما مي خواهند تصديق شان کنيم بي آنکه تن به قوه فاهمه يا تبيين ما بسپارند. در حقيقت همين نامفهوم بودن آنهاست که از ثنويت دل آزار ميان جزيي و کلي در عقلانيت مدرن پرده برمي دارد. هنر پيش تصوري است از جهاني که افراد را در برمي گيرد بي آنکه بر آنها اعمال سلطه کند. از ديد آدورنو هنر مدرنيستي نقدي است بر عقل ذهني و امکان شکل ديگري از عقل را پيش چشم مي آورد.

دلمشغولي آدورنو با هنر مدرن البته به هيچ روي نشاني از پناه بردن به ساحت امن زيباشناسي ندارد. در 1955 ، 10 سال پس از پايان جنگ و فجايع آن در کتاب «منشورها» (Prismen) با تلخ ترين و نوميدانه ترين لحن ممکن مي نويسد؛ «پس از آشويتس ديگر بربرصفتي است که کسي باز هم شعر بگويد.» آدورنو با همين بدبيني به انسان و کل تاريخ مي نگريست؛ تاريخ به مثابه پيشرفت خيالي بيش نبوده است و از کافکا شاهد مي آورد که «چيزي به نام پيشرفت اساساً هنوز اتفاق نيفتاده». به زعم آدورنو آدميان بي آنکه آگاه باشند روز به روز بيشتر به اسارت توسعه فني و علمي درمي آيند، «انسان ها درست به سوي همان قدرتي مي شتابند که به ايشان صدمه زده، همان قدرتي که از آن به رنج اند...» اميد به نجات در نظر او در هيچ چيز نيست مگر رسيدن به حرمان و نوميدي.

وقايع 1968 در آلمان نمودي بس ناخوشايند داشت. نسل جديد دانشجويان حرمتي براي فيلسوفان فرانکفورت قائل نبود (حال آنکه در پاريس، دانشجويان مارکوزه را مراد روشنفکري خويش مي شمردند)، ظرافت فکري امثال آدورنو براي ايشان نشانه يي بود از وسواس هاي ناشي از بي دردي طبقه بورژوا. جوانان تندرو چند بار ساختمان «موسسه» را اشغال مي کنند، در آوريل 1969 اما به کلاس آدورنو هجوم مي برند. سه دانشجو جلوي او برهنه مي شوند و سپس مرگ او را «به عنوان يک نهاد» اعلام مي دارند. پس از اين ضربه آدورنو ديگر حال روحي اش بهبود نمي يابد- پنج ماه بعد بر اثر حمله قلبي مي ميرد.

تجدد آمرانه؛ آغازي نابجا و فرجامي دردافزا

هادي خانيکي

«تجدد آمرانه» الگويي شتابزده، ناقص و ناکارآمد در ميان سرمشق هاي توسعه، ترقي و پيشرفت در جوامع در حال گذار است که محور و بناي تحقق آن دولت (state) يعني صاحب منحصر به فرد منابع قدرت و ثروت به شمار مي رود. در اين الگو توسعه، صورت بندي مطلوب و ممکني جز آنچه در غرب رخ داده است، ندارد، به عبارت ديگر از سرمشق واحد و خطي تبعيت مي کند و تجدد يا مدرن شدن را همان غربي شدن مي داند.

علاوه بر آن زور و اعمال قدرت خودکامانه نقش نخست را براي پيشبرد برنامه هاي آن دارد.

در ميان تکاپوهاي نظري و تلاش هاي عملي که طي يکصد سال گذشته براي تجدد جامعه ايراني و تحقق پيشرفت مطرح بوده است، دوره مهمي از تاريخ پس از مشروطه را اين الگو دربرمي گيرد. کودتاي سوم اسفند سال 1299 رضاخان زمينه طرح تدريجي اين انديشه و راهبرد «رضاشاهي» رضاخان به ويژه از سال هاي 1312 تا 1320 زمان غلبه و اجراي الگوي «تجددآمرانه» است.

زمينه هاي مساعد اجتماعي و سياسي براي رهايي از هرج و مرج و ضعف قدرت مستقر آشفتگي هاي نظري چيره بر سپهر انديشه روشنفکران و کنشگران سياسي و آسيب پذيري هاي خاص جامعه و فرهنگ ايراني موجب شد که دوران پاياني قاجار با ميل به ظهور يک «منجي مقتدر» همراه شود.

در اين فضا رضاخان با تمهيدهاي به موقع پايه هاي قدرت خويش را استوار ساخت و تلاش هاي گسترده يي براي کسب قدرت مطلق سامان داد. تقويت قشون نظامي، تاسيس مراکز مقتدري از اميرلشکرها و صاحب منصب هاي کهنه و نو در ايالات، جلب حمايت و يا سکوت جرايد و مجلس حاصل کارآگاهانه رضاخان در سمت وزير دائمي جنگ پنج کابينه يي بود که در طول حدود دو سال فاصله ميان سقوط سيدضياءالدين طباطبايي و نخست وزيري او بر سر کار آمدند. در تمامي اين پنج کابينه قدرت اول از آن رضاخان سردار سپه بود و اختلاف هاي او با روساي دولت موجب سقوط آنان مي شد. سازماندهي گروهي نخبگان تکنوبوروکراتيک در حال ظهور از ميان تحصيلکردگان جوان و برخوردار از آموزش هاي جديد و غربي، نماياندن خود به توده هاي مردم به عنوان ميهن پرستي توانا و درستکار و کسب پشتيباني اکثريت نمايندگان مجلس سازوکارهاي موفقيت رضاخان در نيل به رئيس الوزرايي و سپس سلطنت بود.

مرحله اول ظهور قدرت سياسي رضاخان شامل تمرکز دو دوره دوساله قدرت در هيئت سردار سپهي و رئيس الوزرايي اوست. در حقيقت کانون اصلي قدرت، شخص او است که همراه با مسووليت هاي رسمي اش جابه جا مي شود و اين اولين و مهم ترين نتيجه کودتاي سوم اسفند 1299 بود. در اين مرحله موقعيت شاه نيز بسيار تضعيف مي شود، اما به جاي آنکه مانند دوره هاي گذشته نهاد مجلس مورد هدف کانون هاي تازه قدرت باشد، دگرگوني ساختار نمايندگان در دوره پنجم مدنظر قرار مي گيرد. نکته مهم در اين دوره تداوم بحران سياسي بود که به طور اساسي کودتا براي پايان دادن به آن شکل گرفته بود، به عبارت ديگر کودتايي که به منظور ايجاد ثبات سياسي صورت گرفته بود نتوانست آن را تحقق بخشد. از اين رو روند آن را تشديد کرد و به قالبي غير از چارچوب نخستين خود درآمد. سقوط «کابينه سياه»- نامي که به کابينه سيدضياء داده شده بود- و نزديکي اوليه رضاخان به احمدشاه، شاهدي بر اين مدعاست.

نقش اوليه رضاخان در ساخت قدرت (وزارت جنگ) مداخله گرانه و فراسوي اختيارات متعارف يک دولتمرد است و همين مساله يي است که اعتراض گروهي از نمايندگان مجلس چهارم را هم در پي دارد.

«رضا شاهي» رضاخان

چون دوران نخست تکوين اقتدار رضاخان در بستري از فرهنگ ولو رو به زوال مشروطه و شرايط نامتمرکز قدرت سياسي و حضور قدرتمندانه مخالفاني مثل مدرس و مصدق شکل مي گيرد، از اين رو سال هاي 1304- 1299 را مي توان دوره کسب اقتدار محتاطانه رضاخان ناميد، به همين دليل علاوه بر حفظ ظواهر مذهبي و فرهنگي، دايره برخورد رضاخان با مخالفان نيز محدودتر است. اما اين روش در دوره دوم از حيات سياسي رضاخان که با سلطنت او در سال 1304 آغاز مي شود و تا سال هاي نخست دهه 1310 ادامه مي يابد، دگرگوني هاي درخور توجهي پيدا مي کند. دوره 1312-1304 که با «رضاشاهي» رضاخان متمايز مي شود، دوره يي است در مطلق شدن قدرت سياسي و غلبه شبه مدرنيسم در ايران، چنانکه اين قدرت در دوره بعد 1320-1313 علاوه بر مطلقه بودن، خودکامه نيز مي شود. دوره دوم حيات سياسي رضاخان (دوره اول قدرت رضاشاه) به اتکاي روشنفکران، نظاميان و عناصر نظام ديوانسالاري جديد با ظهور و تبليغ انديشه هاي جديد در چارچوب حفظ ظواهر مشروطيت سامان مي گيرد. مشي رضاخان در رسيدن به سلطنت، خبر شروع يک دوره جديد ديکتاتوري را مي داد که به ظاهر با رژيم استبدادي کهن تفاوت داشت. در ساختار قدرت رژيم رضاخاني به جاي شاهزادگان و روساي ايل هاي بزرگ، عناصر جديد اجتماعي مانند فرماندهان عالي رتبه ارتش، تحصيلکردگان، زمينداران و متجددان قرار گرفتند. به عبارت ديگر با روي کار آمدن رضاشاه تغيير ساختاري چنداني در سازمان سياسي استبداد پديد نيامد، آنچه صورت گرفت جابه جايي در سطح عناصر تشکيل دهنده قدرت بود، يعني دامنه تغييرات شبه مدرنيستي شامل توزيع قدرت سياسي و نقش شاه در ساختار قدرت شدند، بلکه تنها و عناصر کهن قدرت جاي خود را به «نخبگان جديد سياسي» دادند. علاوه بر اين تفاوت عمده اين دوره را با مرحله پيشين در کم رنگ شدن و حذف تدريجي قدرت هاي تعديل کننده به خصوص در مجلس شوراي ملي نيز بايد ديد. در دوره اول سلطنت رضاخان، آهنگ اين ديکتاتور مطلقه شتاب بيشتري گرفت، اما از طرفي متکي بر يک قشر حکومتگر و رجال سياسي و نظامي است و از سوي ديگر تا حدودي خود را مقيد به شرايط و امکانات اجتماعي مي داند، به همين دليل بيشترين کوشش هاي رضاشاه بر استحاله فرهنگ و نهادهاي سياسي حاکم است. «اردشير جي» که با حضور بيش از چهل سال در ايران، نقش عمده يي در تربيت نخبگان جديد سياسي، به ويژه در دوره تکوين قدرت سلطنت رضاشاه داشته است در متن وصيتنامه معروف خود (نوامبر 1931) اين ويژگي و مشي رضاشاه را مويدانه چنين ترسيم مي کند «از لحاظ تعريف سياسي رضاشاه اتوکرات است و اينکه در ايران ظواهر سيستم پارلماني به چشم مي خورد ناقض اين حقيقت نيست، زيرا ترکيب مجلس با نظر و تصويب نهايي شاه است و به انتخاب مردم و رضاشاه نيازي ندارد که مجلس را به توپ بندد.»

تجدد آمرانه يا استبداد مطلقه شبه مدرنيست (1320-1312)

مرحله دوم قدرت رضاشاه با گسترش دامنه خودکامگي و استبداد مطلقه او متمايز مي شود. جوهر آنچه به عنوان تجدد آمرانه در جامعه انعکاس يافته است در اين فصل از تحول نظام سياسي ايران، حکومت پليسي رضاشاه در کنار دولت غيرنظامي و قدرتمند او گسترش يافت و هرکس که به دلايل واهي يا واقعي تهديدي بالقوه محسوب مي شد، نابود شد. دامنه اين سياست که در ابتدا عناصر باقي مانده از مخالفان مجلس مثل مدرس و مصدق را در بر مي گرفت، در اين مرحله حتي نزديکان مورد وثوق خود او مثل تيمورتاش و داور را هدف قرار داد. اين گروه از اطرافيان رضاشاه که براي خود «کسي» محسوب مي شدند در استبداد مطلقه و نظم پادگاني رضاشاه، ديگر جايي نداشتند و از اين رو شاه همزمان با مطلق و خودکامه تر شدن قدرتش، روز به روز بيشتر اسير دست معدودي اطرافيان مطيع (که اينک به طور عمده سر به راه و منفعت طلب بودند) و نيز قرباني تبليغات خود مي شد.

او انتظار داشت چيزي را بشنود که خود باور داشت و در نتيجه جز باور کردن آنچه خود مي شنيد، راهي نداشت. ديالکتيک ساده قدرت مطلق و خودکامه اين گونه است.

حذف چهره هاي سرشناس و وفادار به شاه در اين مرحله، در حقيقت نشانه آن بود که رژيم، منحصر در قدرت خودکامه يک فرد شده است وگرنه اکثر اين افراد، اقتدار متمرکز شاه را حتي ضرورت ترقي کشور مي دانستند. علي اکبر خان داور آخرين قرباني اين مجموعه بود که در عرصه تجددگرايي، روزنامه نگاري، سياست و مديريت نامي آشناست. او در تکوين قدرت رضاخان به خصوص در مجلس چهارم، با انتشار روزنامه «مرد آزاد» (1301) و تاسيس حزب راديکال، نقشي برجسته داشت. مروج سرسخت عقيده «مستبد مطلوب» بود. او معتقد بود که «ايراني به ميل آدم نخواهد شد، سعادت را بر ايران تحميل بايد کرد». از اين رو به نظر او «بايد کسي را پيدا کرد که به ضرب شلاق ايران را تربيت بکند.» 1

با وجود اين انديشه، در نظام برآمده از خواست و ساخت خود او و همفکرانش سرنوشتي جز مرگ براي او وجود نداشت. مخبرالسلطنه هدايت که در دوره نخست، چندين دوره رياست دولت رضاشاه را به عهده داشت اما در دوران چيرگي شبه مدرنيسم تند اين دوره از آن کناره گرفته بود، اين دو دوره از سلطنت رضاشاه را چنين مقايسه مي کند؛ ... در دوره اول سلطنت، رعايت افکار و عنايت به شمار مي شد. اشاره به حسن اخلاق مي رفت، به حضرت عبدالعظيم تشريف مي بردند... مجلس مقامي داشت و ملت احترامي، تاسيسات مفيد بسيار شد... اما در دوره دوم سلطنت پهلوي به تقليد از اقداماتي که در ترکيه صورت گرفته بود، ما را هم آلوده زندگي پرتکلف کردند. مي بايست زهرچشمي از مردم گرفته شده باشد. آن فرمايش که هر مملکتي رژيمي دارد، رژيم ما يک نفره است به تمام معني، جلوه گر شد. عامه مغلوب، مجلس مرعوب، ناطقين نداي تثليث در سراسر مملکت درانداختند. غخدا، شاه، ميهنف، ديانت که اساس اخلاق است از قلم افتاده، اوامر منسوخ، نواهي رواج يافت، مشتريان فواحش ميدان يافتند، موج آزادي در استخر رامسر اوج گرفت.2

البته واقعيت اين است که در برآمدن، رسوخ و نفوذ انديشه و فرهنگي که اين «ديکتاتوري آهنين» را توجيه مي کرد، علاوه بر شخص رضاخان و نهادهاي دولتي، شمار زيادي از روشنفکران، نويسندگان و شاعران، حتي بخش عمده يي از مخالفان نيز آگاهانه و ناآگاهانه نقش داشتند.

چنين انديشه هايي جز بر باور تصوير آرماني از يک ديکتاتوري مطلقه و خودکامه و حتي تطبيق آن بر تاريخ پيشين گريزي ندارد، کاري که به وسيله برخي نويسندگان و مورخان در طول دوران سلطنت رضاشاه سامان گرفت و «حکومت هاي مقتدر و متمرکز» را چنان تا دوردست تاريخ ايران سرايت داد که نتيجه محتوم آن، ظهور رضاشاه به عنوان ناجي مجد و عظمت ايران است. آيا مي توان در چنين الگويي از تجدد، توسعه را سراغ گرفت؟ توسعه يي که مولفه اصلي آن آزادي و مشارکت همگاني است؟ مسلماً نه.

پي نوشت؛

1- کاوه بيات، «انديشه سياسي داور و تاسيس دولت مدرن در ايران»، فصلنامه گفت وگو، ش2، دي ماه 1372، صص 123-116.

2- مهدي قلي خان هدايت (مخبرالسلطنه)، خاطرات و خطرات، «گوشه يي از تاريخ شش پادشاه و گوشه يي از دوره زندگي من»، چ2، تهران»، زوار، 1344، صص 434-433.

رضا شاه و مدل توسعه خطي

پدرام الوندي

کتاب تجدد آمرانه برآمده از يک نشست تطبيقي ميان ايران و ترکيه است که افراد مختلفي از جمله تورج اتابکي و محمدعلي همايون کاتوزيان، در آن بحث هايي را درباره مقايسه وضعيت اصلاحات رضاشاه و آتاتورک مطرح کرده اند. اين کتاب با بحث «جامعه و دولت در دوره رضاشاه» از سوي کاتوزيان آغاز مي شود. «خلافت روحانيت و جمهوريت در ايران و ترکيه» از تورج اتابکي، «ايران نو زوال سياست هاي حزبي در دوره رضاشاه» از متيو اليوت، «ارتش جامعه مدني و دولت در ايران» از استفاني کرونين، «مقررات لباس پوشيدن براي مردان در ايران و ترکيه» از هوشنگ شهابي، «اصلاح زبان در ترکيه و ايران» از جان آر پري و در نهايت رفع ابهام از «سياست خارجي وثوق الدوله» از اوليور باست، بخش هاي ديگر اين کتاب هستند.

آغاز کلام

زماني که از توسعه و «ترقي» ايران در زمان رضاشاه سخن به ميان مي آيد ديدگاه هاي متضادي بروز مي کنند. عده يي رضاشاه را به دليل توجه به توسعه و ترقي ايران مي ستايند و منتقدان اصلاحات دستوري و مدل توسعه خطي او را مورد نکوهش قرار مي دهند. داستان معروف مخبر السلطنه هدايت که روزي پس از اتمام دوره نخست وزيري اش به ديدار شاه رفته بود هنوز هم نقل محافل روشنفکري منتقد مدل توسعه رضا شاهي است؛

«در ملاقات، روزي شاه کلاه مرا برداشت و گفت؛ حالا اين چطور است؟ گفتم في الجمله از آفتاب و باران حفظ مي کند اما آن کلاه که داشتيم اسمش بهتر بود. آشفته چند قدمي حرکت فرمودند، گفتند؛ آخر من مي خواهم همرنگ شويم که ما را مسخره نکنند. گفتم البته مصلحتي در نظر گرفته اند. در دلم گفتم زير کلاه است که مسخره مي کنند و تقليد هاي بي حمکت.»

نکته مغفول در اين روايت پنهانکاري مخبر السلطنه است که با وجود نزديکي نسبي به شاه جرات ابراز عقيده اش را نمي يابد مساله يي که «هما کاتوزيان» آن را يکي از علل شکست سياست هاي اصلاحي رضاشاه نسبت به همتاي ترک تبارش، مصطفي کمال، ارزيابي مي کند. «آتاتورک هيچگاه مشروعيتش را، دست کم ميان حاميانش و اقشار سکولار، تجدد خواه يا نوگراي جامعه ترکيه از دست نداد؛ هر قدر هم که برخي از آنها ممکن بود منتقد سياست هايش باشند. موقعيت رضا شاه در آغاز سلطنتش کاملاً با موقعيت آتاتورک قابل مقايسه بود، اما چند سال بعد که از ديکتاتوري اقتدار گرا به فرمانروايي مطلق و خودسرانه تغيير موضع داد، شروع به از دست دادن موقعيتش کرد.» مخبر السلطنه هدايت اين را با اين عبارت توصيف مي کند که «کار به جايي کشيد که شاه طالب ايمان به خودش است.»

شاه علاوه بر نخبگان حکومتي در ميان عشايري که به سختي مورد تاخت و تاز قرار گرفتند و همچنين «اربابان زمين دار» نيز محبوبيت چنداني براي خود باقي نگذاشته بود و در نهايت با دستور به برداشتن اجباري چادر از سر زنان و استفاده از کلاه هاي فرنگي به جاي آن تير خلاص را به رابطه متزلزل شده دولت و جامعه شليک کرد. اين اقدام رضاشاه را با اين مقايسه کرده اند که در سال 1936 ناگهان به زنان اروپايي دستور داده شود در خيابان ها با بالا تنه عريان ظاهر شوند. اين دستور علاوه بر آنکه نوع خاصي از کلاه را که همه از پس خريد آن برنمي آمدند اجباري کرده بود؛ آنقدر غريب بود که پس از کناره گيري رضاشاه از سلطنت به جز زنان طبقه متوسط مدرن، تقريباً همه چادر به سر کردند.

کتاب در گفتاري ديگر به مقايسه وضعيت ايران و ترکيه در قبال جمهوري خواهي نيز پرداخته است. تورج اتابکي با اشاره به اينکه در مقايسه با ترکيه «پيشبرد اصلاحات رضاشاه دشوارتر بود» آن را به مساله نقش روحانيون در ايران و ترکيه مرتبط مي داند؛ «روحانيون غايرانيف بر خلاف ترکيه در زندگي سياسي کشور همچنان نقش مهمي ايفا مي کردند» البته نکته مهم ديگري را نيز نبايد از نظر دور داشت. اقدام رضاشاه براي اعلام جمهوري چندسالي نسبت به اقدامات آتاتورک تاخير زماني داشت و به همين دليل روحانيون ايران از آنچه در ترکيه مسبب تضعيف شريعت ديني شده بود بيمناک بودند و رضاخان را از حرکت به سوي جمهوري بازداشتند. او نيز که در کنار ضعف قاجاريه به جهت بازگرداندن آرامش نسبي به فضاي ايران اعتباري به هم زده بود، به سوي تشکيل يک حکومت سلطنتي با چارچوب مشروطه يي، که بدان وفادار نماند، سوق داده شد.

البته رضاخان در پايه ريزي حکومت جمهوري مورد نظر خود عجله به خرج داد و فرآيندي را که در ترکيه چهار سال زمان برده بود مي خواست در يک ماه جمع و جور کند. در روزهاي پيش از شاهي، روزي در پاسخ به خبرنگاري درباره حکومت جمهوري براي ايران، گفت؛ «ترقي هر کشوري بيشتر بستگي دارد به روحيه مردم تا شکل حکومتش. نگاه کنيد به يونان و انگلستان. هر دو سلطنتي اند. يکي فاسد و منحط است، ديگري بزرگ و مرفه و سرزنده.» قياس وي از ديدگاه مباحث مربوط به توسعه و «ترقي» به جاست. بدون يک سيستم کارآمد توسعه گرا و با اراده براي پيشبرد برنامه هاي توسعه يي و البته اتخاذ يک مدل توسعه غيرخطي و بومي، به سختي مي توان گفت کشوري حرکت توسعه گرايانه دارد. منطقي که رضاشاه خود از آن غافل ماند.

جامعه و دولت در عصر رضاشاه

مجيد يوسفي

60 سال پس از آنکه جامعه ايراني دوران پادشاهي رضاشاه را تجربه کرد اينک به پاره يي از شاخصه هاي حکومت رضاشاه بيش از گذشته توجه نشان مي دهد. طرح کشف حجاب، زبان، ارتش، احزاب، روحانيت، ناسيوناليسم ايراني و اقتباس از تجدد ترکيه از جمله مواردي است که محققان و پژوهشگران ايراني و خارجي در اين سال ها به آن توجه بيشتري نشان داده اند. کتاب «تجدد آمرانه» اثر و گردآوري دکتر تورج اتابکي مجموع سخنراني هايي است که به دوران پادشاهي رضاشاه مربوط مي شود. متيو اليوت، همايون کاتوزيان، اليور باست، مسعود شهابي و جان آر .پري از جمله محققاني هستند که در همايش «پژوهشکده بين الملل اجتماعي» در 1999 ميلادي به ارائه مقالات پرداخته اند.

دکتر تورج اتابکي استاد دانشگاه آمستردام در مصاحبه يي گفته است «من سال هاست روي موضوع تجددسازي هاي رضاشاه کار کرده ام. به نظرم هيچ عبارتي به اندازه آمريت نمي تواند مصداق اين نوع تجدد باشد. فرآيند شکل گيري پادشاهي رضاشاه اگر چه نشأت گرفته از يک اجماع صوري بين فعالان سياسي و مشروطه طلبان بوده است اما به مرور اين اجماع جاي خود را به ديکتاتوري و آمريت فردي سوق داده است.» دوران 16 ساله رضاشاه و شکل گيري ديکتاتوري مطلقه فردي اينک جزء يکي از مهم ترين دغدغه هاي محققان ايراني قرار گرفته است.

دوراني که جامعه ايراني اگرچه نه چندان اصولي اما در جايگاه يک کشور عقب مانده شاهد دستاوردهاي اقتصادي و اجتماعي مثبتي بوده است اما همين دستاورد ها نتوانسته توسعه و رشد همه جانبه يي را به ارمغان آورد. نتيجه آنکه جامعه ايراني روزگاري که در سال هاي 1304 آرزوي يک مصلح مقتدر را در دل مي پروراند در پنج سال منتهي به سقوط رضاشاه چنان بي اعتنا به دستاورد هاي او شد که رضاشاه خود به پاره يي از اقدامات به ديده ترديد مي نگريست. رضاشاه که در سال هاي نخست پادشاهي گمان مي برد که آنچه او و ديگر اصلاح طلبان اجتماعي در سر دارند براي توسعه و آباداني کشور کافي است اما در سال هاي مياني حکومت خود دريافت که نيازمند الگويي فراگير و اصيل تري است. حکومت ترک هاي جوان و رهبري آتاتورک آنچنان آوازه يي در منطقه بلند کرده بود که رضاشاه شيفته آن شد. تعامل و اقتباس از آن يکي از اصلي ترين وجوه حکومتي رضاشاه را شکل مي دهد. در ايران گرچه رضاشاه هيچ گاه اصولي براي اصلاحات پردامنه خود مطرح نکرد، با اين وجود سه گرايش اصلي را مي توان مشخص کرد که رضاخان/ شاه در راستاي آنها برنامه خود را براي تغيير پيش مي برد. اين گرايش ها سکولاريسم، ملي گرايي، و دولت سالاري بودند.

شکل گيري تجدد آمرانه در ترکيه و ايران پس از جنگ جهاني اول از ناکامي تلاش هاي اوليه براي ترويج مدرن سازي در دو کشور همسايه، چه از پايين و چه از بالا، ناشي مي شد. هر چه بود، تلاش هاي اصلاح طلبان قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم اين کشورها را از جدايي طلبي اقليت ها يا از اشغال قدرت هاي اروپايي ايمن نساخته بود. پسرفتي که جنبش مشروطه ايران

(1911-1905) در سال هاي پيش از آغاز جنگ جهاني اول متحمل شده بود، فروپاشي سياسي و اشغال بخشي از ايران در طول اين جنگ؛ از دست رفتن تکان دهنده ايالت هاي اروپايي امپراتوري عثماني در جنگ بالکان و از پي آن شکست آن کشور در جنگ؛ خطر فروپاشي قريب الوقوع پس از جنگ. همه اينها براي طبقه متوسط و روشنفکران در اين کشورها گزينه ديگري باقي نمي گذاشت جز جست وجوي يک مرد مقتدر، کسي که، به عنوان کارگزار ملت، يک حکومت متمرکز مقتدر (هرچند نه لزوماً استبدادي) بنا نهد که قادر باشد مشکلات فزاينده عقب ماندگي کشور را حل کند و در عين حال از يکپارچگي و استقلال آن محافظت کند.

آشتي دادن انسان مدارانه انديشه ها

حسين فراستخواه

ماکس وبر

و کارل مارکس

کارل لوويت

ترجمه؛ شهناز مسمي پرست

نشر ققنوس

چاپ اول؛ 1385

قيمت؛ 2100 تومان

چندي پيش در سال 79، نشر هرمس کتابي منتشر کرد که حاوي مقالاتي از ماکس وبر و درباره ماکس وبر بود. اين مجموعه، عقلانيت و آزادي نام داشت و آخرين مقاله آن ترجمه احمد تدين از کارل لوويت بود که به تفسير وبر از جهان بورژوا- سرمايه داري بر مبناي اصل عقلاني شدن مي پرداخت. اکنون نمي دانم که شهناز مسمي پرست در کتابي که نشر ققنوس به تازگي منتشر کرده، با آگاهي از اين مساله دست به ترجمه اين مقاله زده است يا نه. به هر حال کتابي که اکنون با ترجمه ايشان در دست داريم، مقاله ديگري نيز از کارل لوويت دارد که تفسير مارکس از جهان بورژوا - سرمايه داري بر مبناي «از خود بيگانگي» را ارائه مي دهد. کتاب «ماکس وبر و کارل مارکس» در واقع شامل سه مقاله از کارل لوويت به همراه پيشگفتاري از برايان ترنر است. سومين مقاله نيز به نقد وبر بر دريافت ماترياليستي از تاريخ اختصاص يافته است.

در بهمن ماه سال گذشته، مطلبي از نگارنده درباره «با خودبيگانگي» در همين روزنامه به چاپ رسيد که در آن کوشيده بودم به قدر بضاعت و توان، ارتباطي ميان ديدگاه مارکس، وبر و مانهايم بيابم و به نوعي تأکيد کنم که اختلافي چنان اساسي درباره «وضعيت هاي انساني» ميان گرايش ها و نحله هاي گوناگون فکري و فلسفي وجود ندارد. از زمان باستان تا کنون، فيلسوفان در پي يافتن راه سعادت بشر و برون کشيدن او از تنگناي تيرگي بوده است. لوويت، که رويکرد فلسفي خودش از هايدگر متأثر است، با تحليل انسان شناسي فلسفي وبر و مارکس، نشان مي دهد که بخش زيادي از مناقشه ايدئولوژيک ميان مارکسيسم و جامعه شناسي، حاصل بدفهمي متقابل بوده است. شايد بتوان گفت که بررسي لوويت در اين خصوص، يکي از متن هاي قابل توجه در ميان تفسير هاي مدرن از مضمون اليناسيون در نظريه مارکسيستي و مضمون عقلاني شدن و بوروکراتيسم در جامعه شناسي وبر است و شباهت ها و تفاوت هاي اين دو متفکر بزرگ را به گونه يي مجمل اما نسبتاً روشن باز مي نمايد. هرچند که فارغ از همه اينها، به عقيده ترنر در مقدمه کتاب، نظريه مارکسيستي بايد دوباره از شالوده بازسازي شود و اين بازسازي ضرورتاً مستلزم ارزيابي بنيادي مجددي از رابطه علمي و سياسي ميان مارکسيسم و جامعه شناسي، يعني ميان مارکس و وبر است.

کارل لوويت در 1973 چشم از جهان فرو بسته است. او در محيطي دانشگاهي و سياسي در آلمان مي نوشت و کار مي کرد؛ جايي که مارکسيسم و جامعه شناسي در دو قطب متقابل قرار داشتند. بسياري از دانشمندان علوم اجتماعي در آلمان از جامعه شناسي دين وبر به عنوان پاسخي قطعي به نظريه هاي مارکسيستي ايدئولوژي استقبال کردند. با روي کار آمدن فاشيسم در آلمان در دهه 1930، مارکسيسم البته آماج حمله شديد قرار گرفت، ولي با جامعه شناسي نيز با قدري ترديد برخورد شد، چرا که خود آن با جامعه روشنفکران يهودي مرتبط بود که از جمله شخصيت هايي مانند گئورگ زيمل، کارل مانهايم و نوربرت الياس را در بر داشت. نقد مارکسيست ها اين بوده که مکتب جامعه شناسي در دوران ناسيونال سوسياليسم، مکتبي مخالف نبوده و تا حد زيادي فرهنگ دانشگاهي ارتجاعي دوره نازي را پذيرفته است. در مقابل، اعضاي مؤسسه پژوهش هاي اجتماعي (معروف به مکتب فرانکفورت)، که در آغاز ملهم از مارکسيسم بود، به ايالات متحده گريختند و به عنوان تبعيدي هاي ناراضي در آنجا زندگي کردند. اين امر هم البته نشان مي دهد فلسفي ترين نحله هاي چپ تا پراتيک ترين گروه هاي مارکسيسم و حتي کمونيسم، در پي فضايي ليبرال و آزاد براي کار و انديشه هستند و همواره از دست پخت هاي شور و ته گرفته خود به وادي امن آزادي گريخته اند. با اين همه، نقدي که بر مکتب جامعه شناسي وبري وارد مي کنند، اساساً نقدي کم مايه است؛ چرا که فرهنگ دانشگاهي مخصوصاً وقتي قباي جامعه شناسي بر تن مي کند، اتفاقاً در چنين بحران ها و برهه هايي است که بايد بماند، مشاهده کند و نقد دروني کند. جامعه شناس با امور واقع سر و کار دارد و نمي تواند در برج عاج تئوريک خود بنشيند و داد سخن سر دهد.

باري، لوويت تحت نفوذ هوسرل و هايدگر بود و هايدگر مقام استاد راهنماي لوويت را در تز فوق دکتراي او برعهده داشت. لوويت کتابي درباره هايدگر نوشت با عنوان «هايدگر؛ متفکر در زمانه عسرت» و به رغم انتقادي که به برخي کنش هاي سياسي استاد داشت، احترام خود را تا آخر نسبت به او حفظ کرد. اثر حاضر، بررسي دقيقي مبتني بر فهمي فلسفي از مساله محوري فلسفه مدرن، يعني رابطه وجود و ماهيت است و در اين ميان لوويت به مثابه ميراث دار فکري هايدگر مي تواند ما را به رهيافت هاي روشني برساند.

همه چيز از همين جا شروع مي شود

سجاد صاحبان زند

سادگي روايت و انتخاب موضوع هاي متنوع و فراگير يکي از نکات مثبت و غيرقابل چشم پوشي در کتاب «زني با چکمه ساق بلند سبز» نوشته مرتضي کربلايي لو است. او در اين مجموعه داستانش، بيش از آنکه دغدغه فرم يا استفاده خلاقه از زبان و فرم هاي روايي داشته باشد، به موضوع کارش مي انديشد و تلاش دارد با کمترين کلمات، آنچه را که مي خواهد به خواننده منتقل کند. اين کوشش نويسنده، به خلق داستان هايي مي انجامد که کمتر خواننده يي بعد از خواندن کتاب، حس تلف شدن وقت داشته باشد. کربلايي لو در داستان اولش سراغ جنگ مي رود، موضوعي که هر ايراني آن را به خوبي لمس کرده است و مي خواهد بيشتر از آن بداند. نويسنده از زاويه ديد يک دختر نوجوان به مساله نگاه مي کند. قرار بر اين شده که بچه هاي يک مدرسه دخترانه، به رزمندگان نامه بنويسند. بيشتر نامه ها چنانچه مي توان حدس زد، به هم شبيه مي شوند. اما ميان اين همه نامه، يکي با بقيه فرق مي کند و همين نامه است که با نامه رزمنده يي پاسخ داده مي شود و سبب مي شود قصه شکل بگيرد.

در قصه اول مجموعه که اتفاقاً اسم کتاب نيز بر پايه آن انتخاب شده، به نوعي شاهد تکنيک قصه در قصه ايم. راوي اين داستان، يکي از ايرانياني است که چندسالي در اروپا زندگي کرده است و در روزنامه ها و مجلات آنجا نوشته است. او در ابتداي اين قصه شرح مي دهد که چرا به ايران آمده و چه جوري شده که با ماجرايي که در صفحات بعدي آمده، روبه رو شده است. اما از تکنيک داستان در داستان و در عين حال بيان چگونگي روايت در هنگام شکل گيري آن، تنها در همان صفحات اول حضور دارد و به بيان داستان کمک مي کند. بيان چگونگي روايت در هنگام شکل گيري داستان، در نهايت به اين مي انجامد که نويسنده به اشاره و بيان چند نکته بپردازد که شايد چندان نيز بکر نيستند. اما بيان اين نکته ها از سوي کسي که سال ها ايران نبوده و از طرفي ياد گرفته که سرد و بي روح به همه چيز نگاه کند، شايد توجيه خوبي براي بيانشان باشد. در ادامه داستان، روايت خطي جلو مي رود استفاده چنداني از اين فرم روايي نمي شود. نويسنده چندان غرق در داستاني که مي نويسد مي شود که فراموش مي کند در حال بيان داستان در داستان است و هر چند گاهگاهي روايي با چند جمله خودنمايي مي کند، اما از اين فرم استفاده چنداني نمي شود. اما نمي توان اين نکته را ناديده گرفت که روايت خطي اما جذاب نويسنده کمتر اجازه مي دهد شما به فرم روايي اول داستان فکر کني و انتظار ادامه اش را داشته باشي.

در ديگر داستان ها نيز توجه به اين ساختار روايي ساده و توجه بيشتر به موضوع روايت به چشم مي خورد اينکه نويسنده يي بخواهد با ساده نويسي و انتخاب موضوعاتي جذاب، خواننده را با خود همراه کند، به هيچ وجه بد نيست و شايد بتوان آن را از نکات مثبت اين مجموعه داستان دانست، اما اين که نويسنده بخواهد تمام داستان ها و روايت هايش را با يک فرم روايي تعريف کند، چندان درست به نظر نمي رسد. به طور مثال براي پيچيدگي شخصيت و همچنين بيان ارتباط بين دو طلبه، نمي توان از همان ساختار روايي دو جواني بهره برد که براي خواهرشان خواستگار آمده و براي تحقيق رفته اند. يا بيان شک يک سالک به مرادش نمي تواند آنگونه روايت شود که روايت سه نفري که به گذشته و سينما با نگاهي نوستالژيک نگاه مي کنند.

يکي از جالب ترين بخش هاي «زني با چکمه ساق بلند سبز» موضوعاتي است که نويسنده برمي گزيند، سوژه هايي که جاي کار بسياري دارند و بسيار هم خواندني اند.

جزئيات همه چيزند

عليرضا غفوري

«چهار شيشه مربع نورگير را به شکلي ديرياب به خاطر سپر.» به گمانم همين چند کلمه از داستان «خارق العاده» اين مجموعه داستان کافي است تا نمايي کلي ولي روشن از سليقه و سبک نويسنده مجموعه داستان «زندگي مطابق خواسته تو پيش مي رود،» را به خواننده بنماياند. براي من که خورشيدفر را از نزديک مي شناسم و روند داستان نويسي اش را لااقل در 7 ،8 سال گذشته پيگيري کرده ام شايد سهل ترين ولي ممتنع ترين کار، توصيف سبک و روش داستان نوسسي او باشد.

عدم تقيد به طرح واره هاي کلاسيک داستان نويسي، دقت در انتخاب واژه ها، ايجاد نوعي موسيقي در تک تک جملات داستان و علاقه مشهود به ارائه يک يک جزئيات داستان از ويژگي هاي اميرحسين خورشيدفر است. گاهي فکر مي کنم اگر يک جمله باشد که خورشيدفر بخواهد آن را با خط درشت بنويسد و به ديوار اتاقش آويزان کند اين جمله ناباکوف باشد که «جزئيات، جزئيات ملکوتي را نوازش کنيد.» کسي چه مي داند شايد واقعاً اين کار را کرده باشد. جزئيات چنان نقش پررنگي در داستان هاي اميرحسين خورشيدفر دارند که بدون آنها اصولاً ديگر داستاني در کار نيست تا بتوان درباره آن چيزي نوشت يا نقدي کرد.

کمتر نويسنده داستان کوتاهي سراغ دارم که بخواهد- توانستن اش را کاري ندارم- سبکي توليد کند که در آن ارائه و شرح جزئيات داستان جاي طرح يا حوادث داستاني را بگيرد؛ کاري که خورشيدفر انجام مي دهد و به زعم من به خوبي هم انجام مي دهد. مدت هاي مديد فکر مي کردم که براي چنين داستان هايي چه عنواني بايد انتخاب کرد تا بالاخره با يکي دو نفر از دوستان «داستان هاي امپرسيونيستي» را مناسب ترين عنوان براي ناميدن اين گونه داستان ها پيدا کرديم. داستان «رنگ هاي گرم» که اولين داستان اين مجموعه است حکايت پسرکي است که بزرگ مي شود؛ همين. نه حادثه پررنگي، نه تعليق مهمي و نه روابط علٌي کلاسيک داستاني يي. هر چه هست فضاسازي است و روايت، تازه آنچه که به نام فضاسازي در اين مجموعه ساخته شده همه از رهگذر روايت است و اين چنين است که بار همه داستان ها به دوش زبان مي افتد. براي هر نويسنده يي رسيدن به اين مرحله يعني انتخاب يکي از دو راه زبان ورزي هاي بي قاعده يا تحميل لحن به روايت. خورشيدفر به اين نقطه که رسيده لحن تقريباً شاعرانه يي را انتخاب کرده که آن موسيقي دروني که اول گفتيم از همين جا بيرون مي آيد. جمله اول نوشته را يک بار ديگر مرور کنيد، سرتاسر کتاب پر است از اين جملات که هم زبان نويسنده، و هم لحنش و هم نگاهش به وضوح روي آن حک شده است.

اگر بخواهيم از حيث جهان داستاني و نوع رويکرد به پديده ها، معادلي- هر چند نسبي- براي داستان هاي خورشيدفر ارائه کنيم شايد «فلانري اوکانر» و به خصوص مجموعه داستان «شمعداني ها» نمونه خوبي باشد. براي اين نسل نويسندگان خيلي سخت است که بخواهند داستان بدون طرح بنويسند ولي به دام «کارور» نويسي نيفتند. نثر نزديک به نثرهاي ترجمه يي و نبود عناصر داستاني شاخص، شايد خورشيدفر را به کارور نزديک کند ولي نشان دادن فاجعه اصلي- با تمام جزئياتش- کاملاً او را از کارور دور مي کند. در پايان مي خواهم روي يکي از داستان هاي اين مجموعه تأکيدي خاص بکنم و آن داستان «يک تکه ابر واقعي» است که به گمانم نمونه بسيار خوبي از ديالوگ هاي واقعي و فضاسازي مطابق با درونمايه داستاني است يا داستان «علفزارهاي آسماني» که بيان استعاره يي يک فاجعه است که از رهگذر نوع لحن و واژه ها هرگز بعد استعاري داستان به چشم نمي آيد. داستان «فراموشي» شکل تقريباً کلاسيکي از داستان نويسي خورشيدفر است که همه چيزش سرراست و روشن است. شايد دانستن اين نکته که خورشيدفر به خاطر همين مجموعه به مرحله پاياني و سه اثر برگزيده جايزه داستاني روزي روزگاري رسيده است باعث ترغيب خواننده به خواندن اين مجموعه داستان شود.

قابل اعتماد

بهرنگ رجبي

لازم نيست آدم حتماً کتاب را از اولش بخواند. مي شود مثلاً مقدمه را جا انداخت و يکراست رفت طرف متن، تا توي ذوق آدم نخورد که کسي در سال 1385 شمسي چنين مقدمه کهنه عجيب و غريب بي ربطي درباره شکسپير نوشته، سرشار از ايده ها و نظرات و اشاراتي که خيلي وقت است در هيچ کتابي يا مقاله يي يا رساله يي نشاني ازشان نيست. به سراغ متن اگر برويم اما داستان متفاوت است. اين ترجمه آقاي اديب سلطاني از «هملت» (در کنار ترجمه قبلي شان؛ «ريچارد سوم») از آن کوشش هاي گران قدر و بسيار لازمي است که در زبان فارسي و در مورد خاص شکسپير کم تر داشته ايم. مهم نيست که اين ترجمه يي است غيرقابل اجرا (و مگر ترجمه نمايشنامه بايد فقط به منظور به صحنه بردنش باشد؟)، مهم نيست که مثلاً غناي زبان و بازآفريني شعريتً نمايشنامه شکسپير را

-تا حد زيادي- فرو گذارده و از همين رو فاقد آن لذتي است که مخاطب در مواجهه با زيبايي کلام در زبان انگليسي اثر تجربه مي کند (و به همين خاطر ترجمه داريوش آشوري از «مکبث» کماکان بهترين شکسپير به زبان فارسي است)، مهم نيست که خواندنش اندکي دشوار و پردست انداز است؛ اين اهميت دارد که آقاي اديب سلطاني با دقت و جزيي نگري تمام ترجمه اش را پيش برده و انجام داده؛ و اين همان کاري است که غالب مترجمان ايراني شکسپير نکرده اند. سطر به سطر اين ترجمه دلالت دارد به اينکه تفسيرهاي متني خوانده شده، متن بر بستر تاريخي اش درک و برگردانده شده و کوشش بر اين بوده که - تا حد ممکن - صنايع ادبي متن در فارسي بازآفريده شوند. همين هيچ کم نيست. در هر کتابفروشي عادي هر کشوري حتماً قفسه يي هست براي کتاب هاي شکسپير که تويش مي توان علاوه بر اصل آثار ترجمه هايي از هر يک از نمايشنامه ها پيدا کرد - ترجمه هايي از منظرهاي مختلف و با رويکردهايي متفاوت که اما همگي از يک حيث شبيه هم اند - قابل اعتمادند. ترجمه شکسپير در همه جاي جهان کار سخت و خطيري است که هرکسي سراغش نمي رود، تخصص مي خواهد و دانش زباني و تاريخي گسترده يي از آن عصر، تحقيق مفصل و مراجعه مداوم به متون تفسيري و توضيحي مي طلبد و نيز کمکي قريحه ادبي.

در ايران اما شکسپير بخت چندان خوشي نداشته و بيشتر گرفتار ذوق آزمايي هاي علاقه منداني بوده بي حوصله و دانش ناکافي تا هماورد متخصصاني کوشا و پيگير. تک وتوک تجربه هاي موفق و آدم هاي محترم را که کنار بگذاريم (و محترم ترين شان هم آقاي به آذين) بايد گفت اين زميني است تا بارورشدن و حاصل دادنش راه بسيار دارد. دو ترجمه آقاي اديب سلطاني ارمغان هايي اند مهم و ارزشمند براي زبان فارسي و تئاتر ايران و پژوهندگان شکسپير در اينجا. بايد اميدوار بود که اين تجربه ادامه يابد و آقاي اديب سلطاني همتي کند در ترجمه - دست کم - دو سه تا از ديگر نمايشنامه هاي مهم شکسپير، و نيز شايد که بايد دريغ خورد بر عمر و دانش و تواني که دير به اين عرصه رسيده و چه بسيار سال ها را گذرانده به ترجمه هايي که چندان به کاري نيامده اند و نمي آيند. آن اميد اما اين دريغ مان را کنار مي زند.

نوستالژيا، من از تو سرشارم

سام فرزانه

در صفحه 133 رمان «دختر پرتقالي»، در يکي از آن سطر هاي پاييني، کلمه «سنتي» نوشته شده و روي «نون» آن تشديدي قرار دارد که دل آدم برايش غنج مي رود. از بس که کوچک و خوشگل است. به نظرم همان «سنتي» کوچولوي خوشگل معرفي کاملي از اين رمان است. يک رمان سنتي قرن نوزدهمي با حجمي قرن بيستمي و البته شگردها و حرف هايي از جنس زمان. اما با همان تفکر و همان بازي کردن ها با عواطف خواننده. خيالتان راحت که اصلاً با عقل آدم کاري ندارد و همه چيز اين رمان حسي است.

در آن صفحه 133 پدر و مادر راوي بعد از شرکت در مراسم کريسمس در کليسا راهي را که يک سال پيش چون دو غريبه پيموده اند، دوباره از نو مي روند. از اين رفتن دوباره است که هر دو به وجد مي آيند و مي گويند که وه چه سنتي هستند. شايد نويسنده ها هم، چون قاتلان، در اثر خود جايي براي شناسايي خود به جا مي گذارند. جايي که بتوان از رد آن آنها را بازشناخت. حالا «يوستاين گاردر» (در اين کتاب با اين املا از نام او آشنا مي شويم) آمده و کليدي براي شناختن خود به ما داده است. به نظرم اين «سنتي» آن کليد است. چراکه در تمام کتاب ما با همه نشانه هاي يک عاشقانه سنتي روبه رو مي شويم. قصه آدم هايي که عاشق هم مي شوند.

هر دو به دنبال هم هستند و هر دو در لحظه جرقه اول عشق مشغول عشق ديگري نيستند. هر دو در بچگي هم را مي شناختند و از هم خوششان مي آمده. (فرويدي هم شد) بچه يي از اين عشق حاصل مي شود و هر دو دوستش دارند. از زندگي راضي هستند. مثل قهرمان هاي رمان هاي خوش خوان قرن نوزدهمي خانه يي ويلايي هم هست که چندتايي درخت ميوه هم دارد. هيچ دو ميوه يي که درختان مي دهند هم به يک رنگ نيست و احتمالاً خيلي باغچه رمانتيکي داشته اند. همه چيز خوب و خوش است و اين وسط يک قرباني هم مي خواهيم تا با رفتن او همه دلشان بگيرد. بعد هم منتظر باشيم تا از يک گوشه يي از زير درختي يا از پشت کوهي دوباره پيدايش شود و همه چيز خوب شود. متوجه هستيد که اصولاً حس ترحم ما درباره آدم هاي متمولي که به مشکل برمي خورند بيشتر از دردمندان است.

اين نشانه ها براي شما که لابد آدم اهل ادبياتي هستيد و اين صفحه را مي خوانيد، نشانه هاي قابل درکي است که خيلي زود متوجه شويد با چه اثري روبه رو هستيد.

اما اين رمان لحظه ها و بافتي دارد که همان طور که پيش از اين هم گفتم شما را با قرن اخير پيوند مي زند. از «نات کينگ کل» گرفته تا «اسپايس گرلز» از تلسکوپ هابل گرفته تا پرتو نگاري. با اجازه بزرگ ترها مي خواهم بگويم که استفاده از اين عناصر هم مانند باقي عناصر در اين رمان به شکلي است که از آنها احساسات آدم به غليان (چيزي مثل قليان) مي افتد. همچنين در ته دلمان قل قل مي کند که آه اين آدم معصوم متوفي چطور به علم و کائنات علاقه داشته است. چطور از ميان اين همه موسيقي خوب در دنيا به رمانتيکي چون «نات کينگ کل» علاقه داشته است. کامپيوتر هم در اين رمان داريم اما باورتان مي شود چه کامپيوتري؟ کامپيوتري که با سيستم عامل DOS کار مي کند. نوستالژيا من از تو سرشارم.

حالا اين کتاب به چه دردي مي خورد؟ به اين درد که آن را بخوانيد و بي خيال اين همه مشکل شويد. يعني که بخوانيد و احساس کنيد که حالا زياد هم مهم نيست. ان شاء الله همه چيز خوب مي شود. ببينيد اين کتاب درست مانند فيلم هاي هاليوودي و سريال هاي ايراني و کانادايي است که مدام داريم تماشا مي کنيم. خب چه ايرادي دارد که يک نمونه کاغذي از اين محصولات حال خوب کن را هم بخوانيم؟ شايد هم بتوان آن را به آدم هايي که با اين طور چيزها خوشحال مي شوند هديه داد.

در جنگل شهر

علي شروقي

قارچ ها در شهر

ايتالو کالوينو

ترجمه؛ رضا قيصريه، اعظم رسولي، مژگان مهرگان

انتشارات کتاب خورشيد

چاپ اول-1385

قيمت؛ 2900تومان

فاشيسم، جنگ، رابطه ميان ارباب ها و رعيت ها، چوپان ها و شکارچي ها، جامعه ناموزون شهري و تاثير آن بر کارگرها، کارمندها و مردم حاشيه شهرها... شهرهايي که بزرگ مي شوند و بزرگراه هاي شان بافت سنتي شهرها را فرو مي بلعند و... اينها همه بخشي از مضاميني است که مجموعه «قارچ ها در شهر» - جلد دوم از داستان هاي کوتاه ايتالو کالوينو- گرد آنها شکل گرفته است. «کالوينو» در اين مجموعه با طنز تلخ و گزنده خود، به سراغ ناموزوني هايي رفته که از دل واقعيت سر برون آورده اند. ناموزوني هايي که بنيان مضحکه يي غريب را مي سازند. کالوينو توانسته است در بسياري از قصه هاي اين مجموعه، تصاويري کاريکاتوري از واقعيت تلخ روزگار خود ارائه دهد. نمونه درخشان اين تصاوير را مي توان در قصه «جنگلي در بزرگراه» يافت. قهرمان اصلي اين قصه «مارکو والدو»، همان کارگر رند بداقبال بسياري از قصه هاي شهري کالوينو است. مردي که در جست وجوي نان، پول و شرايطي بهتر معمولاً يا بد مي آورد يا سر از وضعيتي مضحک درمي آورد، وضعيتي که رئاليسم کالوينو را به گونه يي «سوررئاليسم اجتماعي» پيوند مي زند. در «جنگلي در بزرگراه» مارکو والدو با سرما دست به گريبان است و به سوخت احتياج دارد. کالوينو در آغاز قصه، خانواده سرمازده مارکو والدو را به شيوه يي کاريکاتورگونه توصيف مي کند؛ «... اعضاي خانواده همگي خود را حسابي پوشانده و به بخاري يي که در آن، آخرين خرده ريزهاي هيزم رنگ مي باختند چشم دوخته بودند. با هر نفسي، از دهانشان ابرهاي کوچکي به هوا مي رفتند. ديگر حرفي نمي زدند. آن ابرهاي کوچک خود گوياي همه چيز بودند؛ زنش آه مي کشيد و پشت سر هم از دهانش ابر بيرون مي آمد. بچه ها، ابرهايي به اندازه حباب هاي صابون بيرون مي فرستادند و مارکو والدو، آنها را بريده بريده با نفس هايي کوتاه، چون افکاري که ناگهان در مغز جرقه مي زنند و فوراً ناپديد مي شوند، به هوا مي فرستاد.» (ص 45) مارکو والدو بالاخره تصميم مي گيرد به دنبال هيزم برود. اره را برمي دارد و راه مي افتد. در اين ميان فرزندانش با خواندن کتابي درباره يک هيزم شکن که براي شکستن هيزم به جنگل مي رود، خوابي ديگر مي بينند. آنها تصميم مي گيرند مثل پسرک هيزم شکن قصه، براي آوردن سوخت به جنگل بروند. آنها در شهر بزرگ شده اند و جنگل را فقط از طريق کتاب ها مي شناسند. به همين دليل تابلوهاي تبليغاتي دو طرف بزرگراه را با جنگل اشتباه مي گيرند و با اره به جان تابلوهاي تبليغاتي مي افتند. در اين بخش از قصه، توصيف کالوينو از جنگل تبليغات، درخشان است؛ «شاخه هايشان، به شکل خميردندان، صورت، پنير، دست، تيغ، بطري، گاو و لاستيک و برگ هايشان به شکل حروف الفبا تزيين شده بودند.» (ص 46) مارکو والدو که به خانه برمي گردد با ديدن تکه هاي تابلوهاي تبليغاتي که در آتش مي سوزند تصميم مي گيرد از بچه ها پيروي کند. به بزرگراه مي رود، شروع مي کند به بريدن «تابلوي تبليغاتي قرص ضد ميگرن». پليس با موتور او را تعقيب مي کند. مارکو والدو خود را جزيي از تابلوي تبليغاتي جا مي زند. حقه اش مي گيرد و پليس که چشم اش ضعيف است، او را هم تکه يي از تابلو مي پندارد. چشم ضعيف پليس و حيله مارکو والدو دست به دست هم مي دهند و واقعيت را به وهم بدل مي کنند. پليس، مارکو والدو را که با اره به تابلوي قرص ضدميگرن چسبيده، اينگونه تفسير مي کند؛ «آهان، آره، قرص استاپا، يه تبليغ به درد بخوره، يه کشف عاليه، اون مردک که با اون اره اون بالاست، منظورش اينه که ميگرن، سر رو از وسط نصف مي کنه، خودم فوري منظورشو فهميدم،» (ص 48)

در قصه« ورود به جنگل»، کالوينو فاشيسم، آغاز جنگ و تبعات آن را به مدرسه يي که با شروع جنگ به مأمن پناهندگان تبديل شده، احضار مي کند. تکه يي از تاريخ از مدرسه سردرمي آورد. در صحنه يي که پيرمرد افليج مي کوشد با دستان خودش غذا بخورد، فاشيسم در هيئت بانوان مهربان نيکوکار، بر او هجوم مي آورد. پيرمرد نمي خواهد آنها ظرف غذايش را نگه دارند. بانوان فاشيست با مهرباني مي گويند؛ «خب، حالا بابابزرگ بشقاب رو مي ده به ما، معلومه که خودش مي تونه نگهش داره، مواظب باش،

اما حالا يه کمي هم بشقابو مي ده به ما تا براش نگه داريم. مواظب باش، مي افته، بدش به ما، اي بابا،» (ص 135) نقيضه هاي طنزآميز کالوينو به اين صورت گاه وضعيتي تاريخي و در عين حال مضحک را افشا مي کنند. در پايان همين قصه، «موسوليني» را مي بينيم که نشسته در ماشيني روباز، از دهکده ها مي گذرد و به کودکي خوشحال مي ماند که بازي جنگ را به راه انداخته و از اين بازي لذت مي برد. کالوينو قصه «ورود به جنگ» را با اين وصف طنز آميز از موقعيت هولناک جنگ و نقش موسوليني در آن تمام مي کند؛ «بازي بود که او تنها همراهي ديگران را در آن مي طلبيد، خواسته اش چنان ناچيز بود که تقريباً همه وسوسه شده بودند تا دست به دست او دهند تا کيفش ناکوک نشود و حيف شان مي آمد خود را بزرگ تر از او بدانند و شريک بازي اش نشوند.»

در واقع بيشتر قصه هاي مجموعه «قارچ ها در شهر»، حاصل تامل در وضعيت هاي سرشار از طنز، خشونت و تناقضي است که بر مناسبات انسان ها تاثير گذاشته اند. وضعيت هايي که در آنها همه عناصر ناموزون و گاه بي ارتباط به يکديگر، يک جا گرد آمده اند تا واقعيت را به مرز وهم و کابوس بکشانند.

* عنوان مطلب برگرفته از نام نمايشنامه يي است از «برتولت برشت»

امريکاي امروز تصادفي نيست

حسن محمودي

ينگه دنيا

مدار 42

جان دوس پاسوس

ترجمه؛ سعيد باستاني

انتشارات هاشمي

چاپ اول-1385

قيمت؛ 6500تومان

ژان پل سارتر درباره مجموعه ينگه دنيا مي نويسد؛ « من نويسنده يي را نمي شناسم که هنرش فخيم تر و پوشيده تر از هنر دوس پاسوس باشد. هيچ رماني را سراغ ندارم که ارزنده تر و ملموس تر و به ما نزديک تر باشد. دليلش آن است که دوس پاسوس مواد و مصالح خود را از جهان ما گرفته است. در عين حال، جهاني بيگانه تر و دورتر از جهان او نمي توان يافت. جهان دوس پاسوس، مانند جهان فاکنر و کافکا و استاندال، ناممکن است چون متناقض است، اما زيبايي اش در همين جاست، چون زيبايي همانا تناقضي است پوشيده... دوس پاسوس فقط يک چيز اختراع کرده است و بس، و آن هنر تازه يي در قصه گويي است. اما همين کافي است... من دوس پاسوس را بزرگترين نويسنده عصر حاضر مي دانم.»

اين که ژان پل سارتر با اين قاطعيت دوس پاسوس را با وجود غول هاي بزرگ داستان نويسي، بزرگترين نويسنده عصر خود مي داند، به حتم بي ارتباط با سلايق و انتظار او از ادبيات نيست، با اين حال براي خواننده يي که مجموعه ينگه دنيا را خوانده باشد، حرف سارتر چيز بي ربطي نيست. دوس پاسوس اگر به زعم ما بزرگ ترين نويسنده عصر ژان پل سارتر نباشد، يکي از بزرگ ترين هاست، از آن غول هايي که به نظر مي رسد به تدريج نسل شان روبه انقراض است. غولي که باوجود اهميت زيادش درميان خوانندگان فارسي زبان کمتر از بزرگان نسل خود شناخته شده است و البته تا لحظه چاپ شدن اين يادداشت جلد سوم همين سه گانه ينگه دنيا منتشر نشده. ينگه دنيا دربرگيرنده سه رمان با نام هاي مدار(1930)، 1919(1932) و پول(1932) است که در عين استقلالي که دارند به يکديگر پيوسته اند. سعيد باستاني از مترجماني است که با ترجمه هاي خوبش، وجود مثمرثمري بوده براي ما. سعيد باستاني مترجم آثار امريکايي تاکنون رمان هاي مهمي چون تراژدي امريکايي تئودور درايزر، برهنه ها و مرده نورمن ميلر، پرواز بر آشيانه فاخته کن کيستي و خانه زاد ريچارد رايت را به فارسي ترجمه کرده، آثاري که نشان دهنده گزينش هاي آگاهانه و هوشمند اوست.

تاريخ و ادبيات امريکا بدون رمان هاي دوس پاسوس، بخش عمده يي از هويت مکتوب خود را از دست مي دهد. اگر بخشي از تاريخ فرانسه قرن هفدهم را مي توان از خلال رمان هاي بالزاک درک کرد، براي درک امريکاي قرن بيستم نيز به شدت نيازمند رمان هاي دوس پاسوس به ويژه سه گانه ينگه دنياي او هستيم. دوس پاسوس با اين سه گانه دو کار مهم انجام داده است؛ در وهله نخست رمان هايي نوشته که در ژانر خود بي نظيرند و از ديگر سو سندي مستند از تاريخ امريکا در برهه يي خاص از آن سرزمين است.

سه گانه ينگه دنيا سندي زنده از انسان امريکايي است، انساني که بدون شناخت صحيح اش در دنياي امروز چندان نمي توان از امنيت خود مطمئن بود. خود پاسوس مي گويد؛ «هدف اساسي من در مقام رمان نويس آن بوده که بيش از هر چيز شخصيت هاي قائم به ذات پرورش دهم و سپس آنها را در تنداب حوادث زمانه بيفکنم، چنان که ماحصل کار، گزارش دقيق و ديرپايي از يک مرحله تاريخ باشد.» و در حقيقت رمان نويس بزرگ امريکايي همين کار را کرده است. سطرهاي ينگه دنيا در هر سه جلد به مثابه دوربين عکاسي از دنيايي است که او مشاهده و پژوهش کرده و از نگاه و ذهنيت خود به عينيتي خدشه ناپذير درآورده است. خود او معتقد است هرگز نتوانسته ميان ادبيات داستاني و نوشتارهاي مستند تفاوت ماهوي قائل شود. ينگه دنياي او نيز اين ويژگي را دارد که هم بتواند ما را در جهان داستان غرق کند و به کشف و شهودي ذهني برساندمان و هم اين که به مثابه سندي براي پژوهش در انسان امريکايي در برهه يي خاص از تاريخ اين سرزمين شگفت انگيز باشد. با سه گانه ينگه دنيا عميق تر از هر مستندي مي توان امريکايي را شناخت. دوس پاسوس با آدم هاي سه گانه اش به ما مي گويد که امريکاي امروز، چيزي تصادفي نيست و مقدمات شکل گيري اش ر