
علي عباس بيگي
«امر نخستين و باواسطه هماره در مقام يک مفهوم باواسطه و از اين رو غيرنخستين است.»
---
کتاب عليه ايده آليسم دومين کتاب از مجموعه کتاب هاي کوچک گام نو است. اين مجموعه که به تعبير دبير آن، اميد مهرگان، بنا نيست «تفکر را همچون مهندسي ساختمان يا فنون مديتيشن يا طرز کار با ويندوزXP، با روش هاي مهندسي فکر و تکنيک هاي گام به گام» آموزش دهد، بلکه در عوض، «بر خلاف معمول اميد است تا بيش از هر چيز، حفره ها و شکاف ها را نشان دهد و خلأهايي را که به طرزي کاذب پر و انباشته شده اند، آشکار سازد، و از اين طريق فضايي باز و بادخيز براي تفکر و نفس کشيدن عقل بگشايد.»
مراد فرهادپور در اين کتاب براي ترجمه دو مقاله از تئودور آدورنو- فعليت فلسفه و نقد فلسفه خاستگاه- و يک يادداشت از بنيامين اسنو در شرح يکي از مقالات را انتخاب کرده است. « مهم ترين وجه مشترک دو مقاله آدورنو نقد ريشه يي تفکر ايده آليستي و منطق اينهماني است؛ و همين امر نيز دليل اصلي گزينش و انتشار آنها در قالب يک کتاب واحد است.»
حساسيت آدورنو نسبت به آن چه «تکبر فلسفه» مي نامد او را به نقد ايده آليسم و تفکر مبتني بر منطق اينهماني (identity-thinking) سوق داد. نزاع آدورنو با ايده آليسم در اصل نزاع با اين توهم است که« قدرت تفکر براي فراچنگ آوردن تماميت امر واقع کافي است.» در اينجا منظور از ايده آليسم طيف وسيعي از مکاتب و جهان بيني هايي است که در پي «نوعي اصل يا خاستگاه به مثابه امر نخستين يا مبنايي براي تبيين فلسفي جهان» مي گردند و «مي کوشند تا هر آن چه هست را به يک اصل نخستين يا مخرج مشترک فروکاهند که صرف نظر از نامش (ماده، روح، فاکت، وجود، آگاهي استعلايي و...) چيزي جز مفهومي در ذهن آدمي نيست.» از اين رو او در نقدش نه فقط ايده آليسم آلماني بلکه پوزيتيويسم منطقي، جامعه شناسي معرفت، پديدار شناسي هوسرل و هستي شناسي بنيادين هايدگر را به چالش مي کشد. ردپاي اين توهم ايده آليستي را مي توان تا عقل روشني يافته پيگيري کرد. عقل روشنگري با هدف رهايي از بار اسطوره و خرافه در پي آن بود تا همه وساطت هايي را حذف کند که به نحوي جزء منابع خطا به شمار مي آمدند. از برهان هاي شکاکانه دکارت گرفته تا تلاش هاي کانت براي کشف شرايط ضروري امکان تجربه و بدين سان به چالش گرفتن شکاکيت دکارتي، همگي در جهت حذف وساطت ها گام برداشتند.

اين وساطت ها چيزهايي همچون تخيلات، زبان، امور حسي و شرايط اجتماعي بودند. بدين قرار استقلال تام از اين وساطت ها به شرط لازم براي معرفت حقيقي بدل شد. دست يازيدن بدين آرمان در حرکت ايده آليست هاي آلماني اسلاف کانت و مخصوصاً فيشته و هگل محقق شد، و اين امکان فراهم گرديد تا «همه آن چه که هست» از اصلي عقلي، مثل «روح» يا «من» استنتاج شود. در اينجا خودآييني عقل و استقلال مفاهيم با خودانگيختگي سوژه «استعلايي» اينهمان مي شود. در نظر آدورنو فلسفه سنتي مسلم مي انگارد که مفاهيم مي توانند جسميت بيابند و واجد قسمي جوهريت شوند، به عبارت ديگر آنها مي توانند مستقل از آن جزئيتي باشند که مي کوشند فراچنگ آورند. آدورنو شاکله اين نوع تفکر را چنين ترسيم مي کند؛ 1- مفهوم در حکم کلي و 2- امر غير مفهومي (يا نااينهمان) در حکم جزيي؛ او آنگاه استدلال مي کند در اين روند در اصل قسمي بدفهمي وجود دارد که ناشي از اين تصور است که مفاهيم واجد نوعي اولويت در شناخت اند. در نظر آدورنو مفاهيم تنها به واسطه جزئيات محقق مي شوند و در نتيجه آنها در کارکردشان با جزئيات مرتبط مي شوند. در نتيجه در ترمينولوژي آدورنو ديالکتيک در حکم نوعي آگاهي است به تنش ميان مفهوم و امر غيرمفهومي، که همان آگاهي به محدوديت هاي مفهوم است. اين آگاهي انتقادي واجد قسمي منفيت است، در آن جهت که جسميت يافتن/ جوهري شدن مفهوم را نفي مي کند. همچنين آدورنو به پيروي از هگل بر آن است که اين منفيت انتزاعي نيست، سرشت مفهوم آن را ايجاد مي کند و در اصل فهم پيچيده تري از کارکرد و امکان مفاهيم به دست مي دهد.
آدورنو همچنين ايده آليسم را با وام گيري از مفهوم کينه توزي در نزد نيچه، در حکم خشمي(rage) عقلاني شده مي انگارد. نيچه در تبارشناسي اخلاق، با طرح تفکيک اخلاق بردگان از والاتباران، کنش آفرينندگي بردگان را «نه گفتن به آنچه «بيروني» است، به آنچه «ديگر»، به «آنچه جز-او» است مي داند.» و در مقابل از کنش والاتباران به مثابه قسمي «آري گويي» سخن مي گويد. به همين قياس خشم ايده آليستي معطوف است به هر چيزي که بيرون از دايره عقل قرار مي گيرد، يا بر حسب اصطلاح آدورنو با شرايط عقل خودآيين «غيراينهمان» مي شود. از آنجا که خودآييني عقل به لطف استقلال مفاهيم آن از تجربه انضمامي و وساطت هاي آن صورت مي گيرد، آنگاه آنچه با اين عقل قياس ناپذير مي شود چيزي نيست مگر امر جزيي و حادث. آدورنو بر آن است که روش ديالکتيکي به تعبيري که گفته شد، به فرآيند آشتي (reconciliation) ميان کلي و جزيي مدد مي رساند، در تقابل با رابطه ستمکارانه يي که هم در فلسفه و هم در آگاهي شيء واره شده کيفيات را به مقولات فرو مي کاهد.
يکي از کارهاي آدورنو در مقاله «نقد فلسفه خاستگاه» به چالش کشيدن اسطوره امر نخستين، در حکم پاشنه آشيل ايده آليسم، به مدد مفهوم وساطت(mediation) است. در نظر او «آن نوع استفاده غاز مفهوم امر نخستينف در فرضيه اينهماني ريشه دارد. همه چيز بايد دقيقاً از دل اصلي برآيد که به لحاظ فلسفي نخستين محسوب مي شود، صرف نظر از آنکه اين اصل وجود يا تفکر، سوبژه يا ابژه، ذات يا واقع مندي (Facticity) ناميده شود. امر نخستين فلاسفه دعوي تام را مطرح مي کند؛ اين امر وساطت نيافته و بي واسطه است.» او با نفي حکم اخير و وارد کردن مفهوم وساطت مي تواند نقدش را پيش ببرد. واژه وساطت در اين جا بر مجموعه روابطي دلالت دارد، که مستقل از آنها هيچ چيز نمي تواند برساخته شود. «اما هر اصلي که فلسفه بتواند بدان به مثابه امر نخستين خويش بينديشد بايد کلي باشد، مگر آنکه فلسفه بخواهد در معرض خصلت حادث اين اصل قرار گيرد. و البته هر اصل کلي معرف يک امر نخستين، حتي اصل واقع مندي در تجربه گرايي ريشه يي، درون خود حاوي انتزاع است. حتي تجربه گرايي نيز نمي توانست يک پديده منفرد در اينجا و اکنون يا يک امر واقع غفاکتف را به منزله امر نخستين معرفي کند؛ بلکه برعکس، فقط مي توانست اصل امر واقعي در کل را با امر نخستين برابر شمارد. امر نخستين و باواسطه هماره، در مقام يک مفهوم با واسطه و از اين رو غيرنخستين است. هيچ فاکت يا امر بي واسطه يي که تفکر فلسفي مي کوشد در متن آن وساطت خودش بگريزد، به هيچ شيوه يي غير از ميانجي گري افکار به تامل فکري عرضه نمي شود.»
آدورنو استدلال مي کند در بخشي از فلسفه مدرن که او آن را فلسفه اولي مي نامد و برخوردار از انگيزه مبناگروي است، مفاهيم معيني مطلق مي شود. او بر آن است که اين مفاهيم تنها با ارجاع به مفاهيم ديگر قابل فهم مي شوند. از اين رو ارتقا دادن امر کلي مي تواند به منزله قسمي استراتژي فلسفي به شمار آيد که تعمداً مفاهيم واسطه يي اصلي را بيرون مي گذارد. فلسفه اولي اين مفاهيم ديگر را از آن رو به کناري مي گذارد تا دست يازيدنش به انحصاري بودني که لازمه نشستن بر جايگاهي بنيادي است، ممکن شود. آدورنو خاطرنشان مي کند که آن مفاهيم به شيوه يي به هم وابسته اند که هر نوع انحصاري بودني را تحليل مي برند.