مريم منصوري

از «يونس تراکمه» تاکنون فقط مجموعه داستان «مکث آخر» منتشر شده است. داستان هايي که برخي از آنها براي نخستين بار در جنگ اصفهان منتشر شد. «تراکمه» از اهالي جوان تر جنگي است که در جغرافياي اصفهان و در برهه سال هاي 40 جرياني از ادبيات فرماليسم و پيشتاز را جست وجو مي کرد. آن هم در هواي آن سال ها که شانه هاي ادبيات در اغلب گروه ها و نشريات زير بار ايدئولوژي ها خم مي شد، گروهي در مرکز ايران نطفه بست که هنوز هم نفس اش در ادبيات ايران جاري است. در آثار گلشيري شعرهاي مجيد نفيسي در ايالتي در امريکا روي سنگ حک مي شود و در زندگي بسياري از جوان هاي آن روزگار ادبيات که امروز در ميانسالي يا سالخوردگي هنوز از خاطره آن سال هاي نه چندان دور قوت مي گيرند و راه مي افتند.
«يونس تراکمه» هم از اين جمله است و در درونش شوري عجيب موج مي زند که هنوز خاطره آن سال ها را تازه مي کند. با وي درباره تاريخ شفاهي جنگ اصفهان به گپ و گفتي نشسته ايم که در پي مي آيد.
اجازه دهيد سوال نخست من از خود شما شروع شود. از «يونس تراکمه» يي که داستان مي نويسد، مجله درمي آورد و سينه يي انبوه از خاطرات و تاريخ شفاهي ادبيات دارد؟
بايد ابتدا از آشنايي اوليه ام با ادبيات و جريان داستان نويسي شروع کنم و از هر جا که شروع کنيم باز ماجراي «جنگ اصفهان» به ميان مي آيد. در سال 1345 که در دانشکده علوم اصفهان رياضي مي خواندم، از آبادان به اصفهان آمده بودم. آنجا با اصحاب جنگ اصفهان آشنا شدم.
در آن سال ها اصحاب «جنگ اصفهان» را چه کساني تشکيل مي دادند؟
در تابستان 1345 شماره سوم «جنگ اصفهان» منتشر شد. با آثاري از نجفي، حقوقي، گلشيري، ميرعلايي، مجيد نفيسي ، اورنگ خضرايي، آزاد و آتشي. اولين شماره در تابستان 1344 و در تابستان سال 1352 دهمين شماره منتشر شد. هشت سال بعد در تابستان 1360 شماره يازدهم آن توسط دوستان ساکن در اصفهان منتشر شد که از آن هسته اصلي تقريباً غير از يکي دو نفر کسي نبود. در حقيقت جنگ اصفهان در فاصله زماني 16 ساله 1«10 شماره درآورد. جرياني مثل جنگ اصفهان يک تاريخ عمومي دارد که هر يک از دوستان مي توانند آن را بنويسند، اما به تعداد آدم هايي که درگير اين جريان بودند روايت خصوصي و شخصي وجود دارد، که فصل مشترکش با آن تاريخ عمومي در موارد عام آن است. اين اتفاق بايد زماني بيفتد و روايت هاي شخصي آدم هاي زنده جمع آوري شود. شايد زواياي مختلف اين جريان روشن شود. از پس اتفاق هاي سياسي دهه هاي 30 و 40 اين جنگ شکل گرفت. البته تنها «جنگ اصفهان» هم نبود. به نوعي اين حرکت ها پاسخ به نياز جامعه در آن زمان بود. به جز «جنگ اصفهان» در رشت «بازار رشت» را «محمدتقي صالح پور» درمي آورد. در آبادان منصور خاکسار «هنر و ادبيات جنوب» را منتشر مي کرد و... وجه مشترک همه اين مجلات اين بود که امتياز و مجوزي به نام خود نداشتند، به جز مجلات ادبي نظير «نگين» و «آرش» که داراي امتياز مجله ادبي بودند.
گاهنامه ها و جنگ هايي از اين دست هيچ امتياز و مجوزي نداشتند و همه اينها به صورت ضميمه يکي از روزنامه هاي محلي منتشر مي شد. «جنگ اصفهان» ضميمه روزنامه «اصفهان» بود. «بازار رشت» ضميمه روزنامه يي در رشت بود که ماهانه يک ويژه نامه ادبي منتشر مي کرد و «هنر و ادبيات جنوب» هم هرازگاهي ضميمه روزنامه «پرچم خاورميانه» منتشر مي شد.
«صالح پور» خودش کار ادبي مي کرد؟
بله، شعر مي گفت و منتقد ادبي بود.
تاريخ ادبيات ما چرا اين شکلي است؟
شما الان فقط اسم اينها را مي شنويد، اما اگر آرشيوي باشد و همه نشريات را ببينيد و ورق بزنيد، شايد بيشتر متوجه شويد که چرا اين شکلي است،
در مشهد و شيراز هم از اين گاهنامه ها منتشر مي شد. اگر «بازار رشت» و «هنر و ادبيات جنوب» را ورق بزنيد، با مجله هايي روبه رو مي شويد که شاملو، آل احمد و همه بزرگان آن زمان در آنها کار دارند. «جنگ اصفهان» اگر بعدها از «شاملو» و ديگران کار گرفت، به دليل اعتباري بود که به دست آورده بود و خط مشي يي که براي خودش ايجاد کرده بود. در آن شرايط افرادي که هسته اوليه جنگ اصفهان را تشکيل دادند، احساس مي کردند که پيشنهاد جديدي براي ادبيات و جامعه فرهنگي دارند و اگر هويت پيدا کرد به دليل همان نگاه شان بود و اينکه فکر مي کردند چشم انداز ادبيات مملکت بايد اين باشد. آن زمان تعدادي انجمن ادبي شاعران کلاسيک در اصفهان بود که مدرن ترين آنها «انجمن صائب» بود که سر قبر «صائب» تشکيل مي شد. جوان هاي آن موقع مثل گلشيري، صادقي و بديعي به آن انجمن مي رفتند، کارهايشان را مي خواندند و خودشان را تحميل مي کردند و با پيرمردهاي قصيده سرا و غزل گوي صاحب انجمن درگير مي شدند. آنها با حضورشان و اصرارشان براي خواندن آثارشان آنجا را به هم مي ريختند تا اينکه آنها را از آنجا بيرون انداختند. ايده آل هايي داشتند، به اين ترتيب اين افراد در خانه هاي همديگر جلسات هفتگي تشکيل دادند و هر هفته در خانه يکي از اعضا. اما اينها براي مجله درآوردن دور هم جمع نمي شدند. مجله «جنگ اصفهان» حاصل کارها و دستاوردهاي جلسات بود. شايد شش ماه يا يک سال طول مي کشيد که يک شماره دربيايد.
يعني هيچ ترتيب مشخصي براي انتشار نداشت؟
در شماره هاي اول اسمش را گذاشته بودند، فصلنامه و دلشان مي خواست که هر فصل منتشر شود، ولي محدوديت هاي مالي هم وجود داشت. براي هر شماره اينها پول جمع مي کردند. خودشان پيگير کارهاي چاپخانه و صحافي و باربري براي فرستادن مجله به اينجا و آنجا بودند. سيستم چاپ، حروف سربي بود و چاپخانه هم متعلق به روزنامه بود. «حقوقي» خيلي خوش مشرب بود. گاهي يک شب تا صبح پيش حروفچين ها در چاپخانه مي ماند و با آنها گپ مي زند، جوک مي گفت تا فضا براي آنها مطبوع باشد تا آنها از فضاي کار روزنامه کار حروفچيني غيرمتعارف مجله را انجام دهند. غيرمتعارف به اين معنا که ستون بندي و چينش کلمات در شعر و داستان و مقاله هاي «جنگ» متفاوت از روزنامه بود که به آن عادت کرده بودند. همه اينها پاسخ به يک نياز بود. دو شماره اول «جنگ اصفهان» عجيب و غريب است. هنوز شکل نگرفته است. «گلشيري»، «حقوقي» و...
«گلشيري» آن موقع چندساله بود؟
«گلشيري» زير 30 سال بود. بيست و چند ساله، همه اين ها هم معلم بودند. گلشيري بيشتر از بقيه سياسي بود. به زندان افتاد و در روستاهاي اطراف اصفهان معلم بود و همزمان با معلمي در دانشکده ادبيات اصفهان دانشجو بود و ليسانس گرفت. يا «حقوقي» در دانشسراي عالي تهران، ادبيات خواند و به اصفهان برگشت و دبير شد. در شماره اول آن جلسه هنوز شکل نگرفته است، اما اينها مي خواهند پايگاهي براي خودشان ايجاد کنند.
«گلشيري» در آن زمان هم شعر مي گفت و هم داستان مي نوشت. در شماره اول شعري از«گلشيري» چاپ شد. «محمد کلباسي» مقاله يي نوشت. يا افرادي که شايد شما نام آنها را کمتر شنيده باشيد، شاعري به نام «روشن رامين» که سال گذشته فوت شد و شاعر خوبي بود. رستميان و...
اما نکته جالب توجه اينکه شماره «جنگ اصفهان» به نوعي منعکس کننده اتفاق هاي جلسات بود. اتفاقاتي در يک دوره چند ماهه در جلسات مي افتاد و آثارش را در شعرها، داستان ها و مقاله هاي شماره بعدي مي ديديد. الان شما به راحتي از طريق بازار نشر و اينترنت به بهترين نقدها و تئوري هاي ادبي دسترسي داريد، اما در آن زمان يکي از سعادت هاي جنگ اصفهان حضور «ابوالحسن نجفي» بود که از فرانسه برگشته بود و چيزي که ما پزش را مي داديم اين بود که از طريق «نجفي» با ادبيات جهان مرتبط بوديم و نجفي فارغ از ترجمه هايش مسوولانه تمام موارد را منعکس مي کرد.
به عنوان مثال نجفي تکه يي از يک داستان نويسنده يي فرانسوي به نام «کلود روآ» را ترجمه کرد به نام «من بد نيستم، شما چطوريد؟» در اين داستان همسايه يي مرده است و هر يک از همسايگان ديگر از اين ماجرا روايت خودشان را دارند، به نحوي که در اصل واقعيت مشکوک اند اين ماجراي شک در واقعيت جرقه يي بود که مثلاً گلشيري را به فکر بيندازد و جهان شخصي اش را گسترش بدهد و به جهان تازه يي برسد. با مطالعه مقاله يي و تحليل ساختاري آثار نويسندگان جنگ مي توان به اين نظرگاه رسيد که داستان ها حاصل جلسات جنگ است، يعني يک بده بستان جمعي صورت مي گرفت و جنگ اصفهان تنها جايي بود که راه خودش را مي رفت و مي خواست به فضاي روز ادبيات آن موقع پيشنهاد جديدي بدهد. اين آدم ها درگير راه حل و پيشنهاد خودشان از ادبيات بودند.
خيلي طول کشيد تا جامعه رسمي ادبيات تهران جنگ را بپذيرد. يادت باشد که فضاي آن روز سياست زده و ملتهب بود. ما را محکوم مي کردند که «هنر براي هنر»ي هستيم و تعهد اجتماعي نداريم و در هپروت هستيم. يکي از شماره هاي جنگ که درآمد مجله «فردوسي» نوشت اصحاب کهف دوباره از خواب بيدار شدند. مجله فردوسي يک مجله هفتگي و پاتوق جريان روشنفکري حاکم در تهران بود، همان مجله يي که «فروغ» از آن با عنوان «مجله پست پنج ريالي» ياد مي کند و البته در آن مقالات جدي بسياري بود و «عباس پهلوان» هم نشان داد که در اين کار قدر است. بعدها «براهني» هم سروکله اش در آن جا پيدا شد و اصلاً جنجال هاي براهني در ادبيات از آنجا شروع شد. آنها به نحوي معتقد بودند که ما در جريان اتفاق هاي روزمره نيستيم و تعهد اجتماعي نداريم. فارغ از اينها «آل احمد» و «شاملو» و ديگران به اصفهان آمدند که ببينند اينها چه کساني هستند و چه کار دارند مي کنند بعد مجموعه را پذيرفتند و خودشان هم کار دادند. اين مجموعه با کار و جديت و نگاهي که به ادبيات داشتند، توانستند خودشان را تثبيت کنند. من فکر مي کنم فقط نوستالژي «جنگ اصفهان» براي نسل شما مهم نيست، دستاوردهاي آن هم اهميت دارد.
خودشان چطور با اين جمع آشنا شدند؟
گفتم که من آن سال دانشجو بودم. در اصفهان دوستي از آبادان آمد و با هم رفتيم «حقوقي» را ببينيم. آنها آن موقع در چهارباغ پاتوقي داشتند، کافه قنادي بود به نام «پارک» که بعد به کمي بالاتر به کافه«پولونيا» منتقل شد.
دقيقاً خاطرم هست ملاقات بعدي مان را. شنبه روزي بود و حقوقي دبير ادبيات دبيرستان «ادب» اصفهان بود و با ما قرار گذاشت و ما به دبيرستان رفتيم. در کتابخانه دبيرستان ادب او را ديديم. يک بسته کاغذ زردرنگ را به ما نشان داد. گويا شب قبل جلسه داشتند و ميرعلايي ترجمه شعر «سنگ آفتاب» اکتاويو پاز را خوانده بود يا برايشان فرستاده بود و اينها ديوانه شده بودند. ما که رفتيم «حقوقي» اين کاغذها را به دست داشت و راه مي رفت و مي خواند و مي گفت؛ شعر همين است. آنجا با حقوقي آشنا شديم. همان شب «گلشيري» را در کافه پارک ديديم. آدم بسيار شلوغي بود و حواس اش به همه چيز بود. اصلاً يقه آدم ها را مي گرفت.
يعني چي؟
بحث ادبي. کارهايي که خوانده بود. مسائل سياسي، اجتماعي و... در ضمن حواس اش به دورو برش هم بود خيلي طبيعي است و توهم هم نيست که ساواک و مقامات امنيتي به چنين جمعي حساس بودند و مي خواستند بدانند که چه کار مي کنند. و اينها هم حواس شان بود که ساواک را دچار توهم نکنند. يک ميز گرد سنگي بيرون کافه بود که اصلاً پاتوق ما بود و صاحب کافه هم آن را خالي نگه مي داشت. يادم مي آيد يک روز، شخصي که مورد شک هم بود به جمع ما آمد و بسته يي را که دستش بود روي ميز گذاشت.
«گلشيري» گفت؛ «فلاني، ديگه ضبط صوت هم آوردي؟، خيلي بي رودربايستي بود. در جلسات هم همين طور بود. من آن شب «گلشيري» را ديدم و مدتي طول کشيد تا وارد جمع آنها شوم. البته اگر در جلساتشان به روي همه باز نبود، فقط به دلايل سياسي نبود. چون آنجا آموزشگاه و کلاس نبود که علاقه مندان بيايند. آنها کار حرفه يي مي کردند. خيلي طول کشيد تا داستان هاي من را «گلشيري» خواند و مرا به جلسات دعوت کرد. بعد از چند ماه، مدت ها طول کشيد، «گلشيري» يکي از کارهاي من را که خواند گفت بيا، داستانت را بخوان. در اين مدت «گلشيري» تنها خواننده کارهاي من بود، البته من بعدها فهميدم که وقتي داستاني به «گلشيري» مي رسيد، آن را به «نجفي» و ديگران هم مي داد که بخوانند. همه چيز در آنجا جمعي بود.
اولين بار که شما به آن جلسه رفتيد، چگونه بود؟
آن جلسه در خانه گلشيري بود. در سال 1346. جلسه از غروب ها شروع مي شد. غروب روز جمعه، گلشيري در خيابان«فروغي» اصفهان زندگي مي کرد. در طبقه پايين، پدر و مادر و برادر و خواهرها بودند و بالا دو تا اتاق بود. يکي براي «هوشنگ» و ديگري براي برادرش احمد. چون اتاق«احمد» مرتب تر بود، جلسه در اتاق«احمد» تشکيل مي شد. در آن جلسه «نجفي» بود، «حقوقي»، «کلباسي»،«اميرحسين افراسيابي» و...
اعضاي جلسات دو طيف بودند؛ يکي جوان هاي آن سال ها که «حقوقي» و «کلباسي»، «گلشيري» و... بودند و ديگري جوان تر ها که شامل فرخ فال، شيرواني، برهان حسيني، من و «مجيد نفيسي» مي شد.
«مجيد نفيسي»؟
«مجيد نفيسي» خيلي بچه بود. در شماره اول جنگ 13 ساله، کلاس اول دبيرستان، بود.«مجيد نفيسي» به تعبيري آن زمان رمبوي شعر ايران بود.
پس الان کجاست؟
الان امريکاست و يکي از شاعران مطرح آنجاست. کتاب هاي شعرش هم به فارسي و انگليسي چاپ مي شود. «نفيسي» يک بچه 10 ، 13 ساله بود که «حقوقي» کشفش کرد. اولين شعرش را در 13 سالگي چاپ کرد و بعد آنقدر شعرهايش خوب بود که در مجله«آرش» که «سيروس طاهباز» درمي آورد، شعرهايش را چاپ مي کرد. يک شعر بلند از «نفيسي» در يکي از شماره هاي مجله«آرش» چاپ شد. در همان شماره از فروغ هم شعر چاپ شد. «نفيسي» به تهران آمده بود و براي غلط گيري به چاپخانه رفته بود. «فروغ» هم آنجا بود و«مجيد» در آن زمان آنقدر کوچک بوده که «فروغ» او را بلند مي کند و روي عدل هاي کاغذ مي گذارد تا بنشيند و فروغ شعرش را تصحيح کند. اصلاً يک شاعر ژنتيک بود.حالا در يکي از ايالت هاي امريکا و در شهري به نام«ونيس»، يکي از شعرهايش را روي سنگي نوشته اند و در ميدان شهر گذاشته اند.
همه اعضاي «جنگ اصفهان» ساکن اين شهر بودند؟
«ضياء موحد» عضو جنگ بود، ولي خيلي کم اصفهان بود يا ميرعلايي عضو جنگيون بود و اصفهان نبود.
از جوان ترهاي جنگ بگوييد؟
يک روز توي کريدور دانشگاه يک آگهي ديدم که انجمن ادبي دبيرستان «هراتي» يک جلسه ادبي دارد که «حقوقي»، «نجفي» و «گلشيري» هم در آن شرکت مي کنند. ظاهراً اولين جلسه عام انجمن ادبي اين دبيرستان بود. «رضا فرخ فال» آنجا سال آخر دبيرستان بود. اين جلسه را «فرخ فال» راه انداخته بود و «حقوقي» و «گلشيري» و... هم قرار بود راجع به کار آنها نظر بدهند. «شهدادي» و «فرخ فال» همکلاسي بودند، منتها در دو دبيرستان مختلف.
«شهدادي» در اين جلسه نبود؟
نبود. «شهدادي» روابط عمومي اش از همه ماها خيلي بهتر بود. ديپلم که گرفت حقوق دانشگاه تهران قبول شد و خيلي زود در مسير حلقه ادبيات تهران قرار گرفت. داستان و نقد ادبي مي نوشت و در مجلات نگين و فرانکلين مطلب چاپ مي کرد و از جمع اصفهان جدا بود، يعني او در مسير شخصي خودش و بدون حمايت جمع اصفهان، کتاب چاپ مي کرد.
اما در «شب هول» ما حضور آن آدم ها و مناسبات را مي بينيم.
«هرمز شهدادي» بچه نائين اصفهان بود و روايت داستاني واقعيت هاي آن جمع در اين کتاب بسيار است. بعدها کم کم «ابوالحسن نجفي» و «حقوقي» و... به تهران آمدند و «شهدادي» با اينها ارتباط بيشتري داشت و شايد بتوان مابه ازاي بيروني کاراکترهاي اين رمان را پيدا کرد.
مجله فرانکلين وابسته به انتشاراتي به همين نام بود؟
فرانکلين انتشاراتي بزرگ بود که کساني مثل کريم امامي، دريابندري و نجفي ويراستارهايش بودند. اينها نخستين بار يک رفتار حرفه يي با کتاب را اجرا کردند. آن سال ها بعضي ناشران، جزوات و مجله هايي درباره کتاب چاپ مي کردند که بسيار ارزشمند بود. فرانکلين «کتاب امروز» را منتشر مي کرد. انتشارات «نيل»، «نقد کتاب» را و «انتشارات مرواريد»، «بررسي کتاب» را.