پنج شنبه، 27 ارديبهشت 1386 - شماره 1395
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: ادبيات
با محمد شمس لنگرودي
درباره شعر ايران در دوره معاصر و ارتباط آن با سياست
تولد در ميان خون و آتش

علي دهقان

ادبيات ايران، مخصوصاً شعر نو دوران پر فراز و نشيبي را بعد از دوران مشروطه پشت سر گذاشته است. دوراني که اگر بخواهيم بخش بزرگي از ادبيات ايران طي سال هاي گذشته را مورد بررسي قرار دهيم، نمي توان نسبت به عناصر بسياري در آن بي توجه بود. امروز سياست ورزي روشنفکران و اديبان، در آغاز شکل گيري شعر نو ايران و همچنين در مسير تکامل آن چالشي است که منتقدان ادبي هر از گاهي با اشاره به آن ماهيت ادبيات نوين ايران را مورد بررسي قرار مي دهند. اينکه داشتن تمايلات سياسي تا چه حد در زيربناي بينش شعرا دخيل بوده است، به نظر مي رسد پرسشي باشد که پاسخ به آن تا حد زيادي خاستگاه ادبي ايران را مشخص مي کند. مرور روزها و سال هاي گذشته نشان مي دهد که مفهوم و حتي ارتباط سخن با مولف و همچنين تعامل اديبان با جامعه در بسياري از مواقع با اتفاقات سياسي و يا در جهت منش هاي سياسي چرخ خورده است، تا حدي که هستند آگاهاني که مي گويند ادبيات ايران به شدت سياسي است و تحت تاثير تمايلات سياسي به ثبت رسيده است. آن هم در جايي که سياست همواره رابطه اي عمودي را در تمام حوزه ها تجربه کرده است. در اين زمينه با محمد شمس لنگرودي گفت وگو کرديم. او چهره اي شناخته شده براي جامعه ادبي ايران است. کتاب شمس با عنوان تاريخ تحليلي شعر نو تصويري شفاف از تاريخ شعر نوين ايران است.

وي مي گويد؛ «شعر نو در ميان خون و آتش متولد شد.» متن مصاحبه در ادامه آمده است.

ـ ـ ـ

آقاي لنگرودي، مي خواهيم به گذشته بازگرديم. دوراني که به نوعي ادبيات نوين ايران، مخصوصاً شعري متفاوت از شعر کلاسيک يا به تعبيري، شعر نو آفريده شد. بسياري بر اين باورند که سياست يا سياست ورزي نقشي اساسي در شکل گيري ادبيات نوين ايران داشته است. البته بدون شک ادبيات ارتباطي تنگاتنگ با شاخص هاي اجتماعي دارد اما اينکه روشنفکر ادبي (اگر به اين مفهوم معتقد باشيم) تا چه حد به دليل وابستگي به کنش هاي سياسي اقدام به توليد ادبي کرده، پرسشي است که به نظر مي رسد همچنان به کنکاش و تحليل نياز دارد. حتي درک ضرورت تحول در تغيير ساختار فرمي شعر به باور گروهي براساس انديشه اي سياست زده شکل گرفته (براي ارائه ساده تر مفهومي که فضاي سياسي در ايجاد آن نقش اصلي را ايفا کرده است.) آيا اين نظريه را مي پذيريد يا در کل، ارزيابي شما از اين ساختارشناسي چيست؟

من بحث را از اين منظر آغاز مي کنم که تاريخ ايران با شکل گيري مشروطيت از مسير طبيعي خود خارج شده است. البته اين جمله بدين معني نيست که چيزي به اسم طبيعي در تاريخ وجود دارد يا خير؛ منظور من تغيير در ريتمي است که تاريخ ايران بعد از هزار و اندي سال به واسطه ظهور مشروطيت پذيرا شد يا به عبارتي اين ريتم قديمي تاريخ دستخوش تحول شد. ما تا پيش از مشروطيت طي هزاران سال صاحب هويتي شده بوديم که اگرچه مفلوج و يا به زباني ساده «تو سري خور» بود اما نام هويت ايراني را با خود يدک مي کشيد. به نظر من اين هويت ايراني در کتاب «رستم التواريخ» و «تجارب السلف» و کتاب هاي تاريخي ديگر به چشم مي آيد و همچنين در کتاب «شاهد بازي در ايران». انقلاب مشروطه، اين ساختار فرهنگي و در واقع، ادامه طبيعي زندگي ايران را دگرگون مي کند. در جايي مثل غرب که به جامعه موزون معروف است، مراحل تاريخي، سير طبيعي گذار را تجربه کردند يعني ابتدا آب به 100درجه رسيد، جوش آمد و بعد بخار شد و به همين خاطر غربي ها از وضعيت ارباب رعيتي در مسيري طبيعي به مدرنيسم رسيدند اما در ايران قبل از آنکه آب به 100درجه برسد نقطه جوش آن را ايجاد کردند و در سال هاي حدود 1150 عده اي از تجار و سياستمداران ايراني راهي غرب شدند و در آنجا نوعي ديگر از زندگي اجتماعي را تجربه کردند و تحت تاثير آن قرار گرفتند. آنها مي گفتند ساختار اجتماعي ايران نيز بايد به اين شکل تغيير يابد. به عبارتي مي خواستند وضعيت تازه اي را در ايران سزارين کنند. حتي روزنامه اي نيز در راستاي انديشه و خواست فکري اين جماعت با عنوان اختر در سال 1228 تاسيس شد اما آنقدر مردم با ايده هاي آن بيگانه بودند که طرفداران و نويسندگان اختر را «اختري مذهب» معرفي مي کردند. در اين ميان عواملي زياد دست به دست هم داد و در نهايت انقلاب مشروطه از سوي روشنفکران با ايده ها و انگيزه هاي متفاوت در راستاي تبديل نظام قبلي به نظامي مدرن شروع شد و يا به ثمر رسيد، اما به همان دلايل تاريخي و فقدان ريشه اي مناسب براي اين تحول، حاملان مشروطيت نمي دانستند که حالا بايد به جاي قاجار چه چيزي جايگزين شود و چه هدفي را نيز دنبال کند. روشنفکران هم به خاطر آن که از ايده ها، طيف ها و انگيزه هاي متفاوت به جريان انقلاب مشروطه پيوسته بودند، اگرچه آغاز کننده اين مسير بودند اما نمي توانستند پايان آن را نيز رقم بزنند. به هرحال فردي به نام رضاخان پيدا شد که در نهايت همه اين روشنفکران را سر جاي خودشان نشاند، چون توافقي در ميان نبود و سيستم ديگري آغاز شد که مي خواست به شيوه رضاخاني، يعني هرمي و تک نفره و بدون اتکا به مجلس، ايران را از وضعيت ارباب و رعيتي به سمت مدرنيته هدايت کند. در اين ميان روشنفکران که آغاز کننده مشروطيت بودند، از همه طيف ها و گروه هاي مختلف، وارد درگيري تازه اي با کل سيستم رضاشاهي شدند. منتها اين بار اين رويارويي با زباني جديد شکل گرفت و نيما که پرچمدار پا برجاي اين درگيري و زبان تازه بود و مدتي نيز با گروهي چريکي قصد حمله به تهران را داشت، شعرش را در بستري پرتنش از توطئه هاي سياسي شکل داد و شعر نو فارسي، سياسي متولد شد.

نيما بعد از کشته شدن صور اسرافيل و کشته شدن تقي رفعت و از بين رفتن حلقه مکتب تبريز که دور شيخ محمد خياباني جمع شده بودند، فهميد که اگر قرار است به کارش ادامه دهد مي بايد به رمز و کنايه شعر بنويسد. لذا شعر نو ايران، از همان ابتدا شعري سمبليستي و کنايي شد. تاريخ مشروطيت نشان مي دهد که شعر نو در اين ديار کاملاً با ماهيت سياسي کار خود را آغاز کرد حکومت رضاشاه هم به گونه اي رفتار مي کرد که نيما تا چندين سال از سرودن شعرنو پرهيز کرد و دچار واهمه بود.

افسانه در سال 1301 سروده شد و به نظر مي رسد ققنوس دومين شعر نيما باشد که به طور کامل جداشدگي از شعر کلاسيک را نشان مي دهد. اين شعر در سال 1316 متولد شد. به عبارتي براساس گفته هاي شما مي توان گفت که چيزي نزديک به 16 سال به خاطر نوع حاکميت ايران شعر نو در همان بدو تولد مجبور به سکوت شد. منتها آيا واقعاً اين سکوت مربوط به شرايط حکومت ايران بود يا پديده هاي ديگري نيز در آن دخيل بودند. سوال فوق را مي توان اين گونه نيز مطرح کرد. احمد شاملو چند سال پيش در گفت وگويي تاکيد کرده بود که در آن روزگار زبان شعر و در کل ادبيات با همکاري سانسور شکل مي گرفت. يعني زباني خلق شده بود که جريان سانسور در بسياري از مواقع عاجز از درک آن بود. آيا اين سانسور تنها معلول علتي به نام حکومت و سلطه آن بر جامعه بود؟

درست است. بررسي تاريخ نشان مي دهد که شعر نو از همان روزهاي نخست در لفاف فرو رفت. يعني وضعيت به گونه اي بود که شعر نو به سمت سکوت حرکت کرد، ولي نمي توان اين غيبت را تنها معلول نوع حکومت دانست. در آن روزگار نيما، هم از رضاخان مي ترسيد و هم از سنت گرايان و مردمي که به درک درستي از شعر نو و تحول در ادبيات نرسيده بودند. براي همين در سال هاي بين افسانه تا ققنوس فقط شعر کهن مي گفت به عبارتي تحليل آقاي شاملو درست است. منتها وقتي مي گوييم شعر در گفتماني مشترک با سانسور شکل مي گيرد نبايد تصور کرد که اين گفتمان تنها با حکومت صورت گرفته است. بلکه اديبان سنت گرا، توده هاي مردم و حتي هنرمندان نيز در به وجود آمدن اين گفتمان نقش داشته اند. در واقع فرآيند سانسور ترکيبي از عملکرد رضاشاهي و رفتار اجتماعي اقشار مختلف کشور بوده است. نيما يوشيج ساليان دراز خنجر مي بست تا شاعران سنت گرا او را به قتل نرسانند چون به مرگ تهديدش کرده بودند. شهريار تنها شاعري بود که در آن روزگار ارزش نيما را درک کرد و براي ديدنش عازم يوش شد. اين مساله يکي از عجايب روزگار است. به جز شهريار ساير شعرا کمر به قتل نيما بسته بودند. حقوق نيما را قطع کرده بودند نه به خاطر آن که مخالف يا منتقد سياسي است بلکه به دليل مخالفت با سنت ادبي در مقابل او ايستاده بودند. سنت گرايان مخالفان اصلي نيما بودند. معلم مدرسه، ناظم مدرسه، کاسب، کارمند و گروه هاي مختلف مردم جريان سنت گرايي را تشکيل مي دادند. به عبارتي طالبان از داخل فرهنگ شکل مي گيرد نه الزاماً از درون حکومت. بنابراين مي توان گفت که زندگي معاصر در ايران، از ابتدا، يک زندگي سياسي شد، که شعر و ادبيات نيز در بطن اين تصوير سياسي جاي گرفت.

به نکته خوبي اشاره کرديد. به نظر مي رسد در مورد فرهنگ يا ذهنيت شکل گرفته ايراني ها يا آن چيزي که نماد اخلاق فردي، جمعي يا اجتماعي محسوب مي شود، سوالات بسيار زيادي مطرح است. منتها اگر موافق باشيد در مورد چالشي به اسم انديشه بحث کنيد. اينکه انديشه تا چه اندازه در جهت دهي ادبيات موثر بوده است. آن هم ادبياتي که در دل سياست شکل گرفته است. به عنوان مثال در جريان ادبي ايران شاعري به نام فريدون توللي حضور داشته است که در دهه 1320 طنز پرداز قدرتمندي بوده و با شور و حرارت شعر سياسي گفته است. اما بعد از کودتا و در فاصله کوتاهي (شايد دو ماه بعد از کودتا) به جايي مي رسد که مي گويد؛ «ديدم که عبث بود و عبث بود آن عمر». شعر ديو توللي فقط حدود 50 روز بعد از کودتا با قاطعيت به گسترش بيغوله ناداني در درون اعتراف مي کند، يا اين شعر او؛ «دخترک اي، دخترک اي، دخترک/ رمزک هوشيارک افسونگرک/ حسرت آغوش تو دارم هنوز...» بيانگر يک چرخش بزرگ است تا حدي که دکتر صاحب الزماني مي گويد فريدون توللي دچار «حماسه هاي اتاق خوابي» شده است. توللي در مجموعه پويه و در فاصله اي کوتاه تمام آن حماسه و آرمانخواهي را له مي کند. او بدون شک شاعر بزرگي است و تاريخ ادبيات ايران به توللي مديون است و از اين منظر شايد نماد اصلي براي تحليل ياس فراگير در ادبيات ايران (پس از کودتا) نباشد اما اين سوال را ايجاد مي کند که فارغ از فضاي موجود در آن سال ها چالش انديشه و جهان بيني اديبان تا چه حد جدي بوده و چه کارکردي در شکل گيري فرهنگ ادبي و حتي اجتماعي داشته است؟

روزگاري ماياکوفسکي مي گفت که همه ما مقداري اسبيم. حالا در مورد ايران شايد بتوان گفت که همه ما مقداري متوهميم، متوهم به اين معنا که مي خواهيم براي ديگران دستورالعمل صادر کنيم. براين باوريم که نسخه هاي خوشبختي پيش ما است و ديگران اگر بخواهند خوشبخت شوند بايد به نسخه هاي ما عمل کنند در غير اين صورت آنها را بايد با کتک خوشبخت کنيم. متاسفانه بسياري از ما اينطوريم. به گمان من بررسي ريشه هاي تاريخي اين فرهنگ تا مقدار زيادي مساله را حل مي کند. مدرنيته ايران کاملاً با غرب متفاوت بود. در آنجا بخشي از حاکميت با سرمايه داران، کارگران، کارفرمايان و توده هاي مردم دست به دست هم دادند تا وضعيت جامعه را تغيير دهند و به حالتي جديد تبديل کنند. فرهنگ نويني در اين فرآيند به وجود آمد که به اصطلاح فرهنگ بورژوايي نام گرفت اما در ايران وقتي انقلاب مشروطه پيروز شد آقاي رضاخان آمد و فتوا داد که خيلي خوب است خيابان ها آسفالت باشد، زن ها چادر نداشته باشند و مردها کراوات بزنند بدون آنکه به همراهش فعاليت زيربنايي و زيرساختي فرهنگي براي اين تحول صورت گيرد. به نظر من ما وقتي مي خواهيم (به عنوان مثال) جريان توللي را تحليل کنيم ابتدا بايد معني چهار لغت مدرنيته، مدرن، مدرنيسم و مدرنيزاسيون را براي خودمان روشن کنيم. تجربه نشان داده است که وقتي يک جامعه مي خواهد از حالتي به حالت ديگر تبديل شود يا به عبارتي از وضعيت ارباب و رعيتي به سمت مدرنيته حرکت کند بايد به دو پديده اساسي مدرنيزاسيون (يعني حوزه هاي مادي) و مدرنيسم (يعني زيرساخت هاي معنوي جامعه) توجه کند. اين دو بايد با هم شکل بگيرند تا جامعه مدرن شود. بدون شک، اداره دانشگاه با فرهنگ مکتب خانه هماهنگ نيست و يا به طور مثال بايد بين خودرو و فرهنگ استفاده از چهارپا تفاوت قائل شد. بنابراين همراهي مدرنيزاسيون و مدرنيسم ضرورت دارد. اما رضاشاه آمد تنها به گسترش زيرساخت هاي مادي جامعه پرداخت و جلوي رشد فرهنگ جامعه مدرن را با ديکتاتوري مسدود کرد. او مدرسه درست کرد و راه آهن ساخت اما به بهانه اينکه در دوره مشروطيت گروه هايي مي خواستند همديگر را بکشند و جاي او را بگيرند اجازه سخن گفتن را از گروه هاي مختلف مردم گرفت. مي گفت که هيچ کس حق حرف زدن ندارد، چون خودم بهتر از هر کسي مي دانم چه بايد کرد. در سال 1304 وقتي قدرت او تاييد و تثبيت شد، روزنامه ها را از نوشتن، حتي در تاييد حکومتش منع کرد، اما نشريات به کار خود ادامه دادند و اين موجب وحشت رضا شاه شد به نحوي که در سال 1310 قانون سياه را به وجود آورد. قانوني که در مقابل سخن گفتن سد ايجاد مي کرد و از پايه مسير شکل گيري فرهنگ مدرن را مسدود مي ساخت. يعني راه آهن ساخته شد، اما در بهترين حالت چيزي جز تاييد در مورد راه آهن گفته نشد، چون اجازه مطرح شدن نداشت. امثال نيمايوشيج و صادق هدايت هم هر چند نتيجه اين دوران هستند، اما اجازه حرف زدن نداشتند و نتيجه اين شد که مدرنيته ايراني ناقص به دنيا آمد يعني روشنفکري ما که قرار بود در اين جريان پا بگيرد، در همان دوره مشروطيت و گاه قبل از آن باقي ماند. گروهي از ما تصور مي کنيم که رشد کرده ايم، اما واقعيت اين است که مدرنيته ايران مجالي براي ايستادن روي دوپا نيافت و ما دچار دوگانگي فرهنگي هستيم. معلق بين سنت و مدرنيته. حرف مدرن مي زنيم و سنتي عمل مي کنيم. توللي هم مثل بسياري محصول همين وضعيت بود. او شيفته چيزي شده بود که نمي دانست چيست و به خود برگشت.

شايد بتوان از واژه اخلاق هم استفاده کرد. يعني با بستر اخلاق سنتي، حرکت به سمت مدرن شدن آغاز شد. چيزي که اکنون نيز در ايران وجود دارد و شايد مدعيان ادبيات پست مدرن( مخصوصاً شعراي پست مدرن)مثال خوبي براي آن باشند. در مورد توللي هيچ شکي وجود ندارد که شاعر بزرگي بوده است و صرفاً تحليل يک گردش سريع نظري مطرح است که براي بسياري از اهالي ادبيات در آن سال ها رخ داده است. در اين بازگشت، هم رفتار حکومت به چشم مي آيد و هم شايد بتوان مبناي انديشه را مورد ارزيابي قرار داد. بالاخره در دوره اي قبل از کودتا مجالي براي بازسازي ساختارهاي فکري ايجاد شد، شايد اگر اين بازسازي صورت مي گرفت، گردش هاي نظري نيز با چنين سرعتي اتفاق نمي افتاد.

با افت اخلاق موافقم. واژه جالبي است و به نظر من مجموعه کيفي کردار، پندار و گفتار را تشکيل مي دهد. مثلاً مي گوييم فردي سنتي است يعني رفتار، گفتار و پنداري سنتي دارد، اما وقتي از مدرن صحبت مي کنيم، جمع اين سه مولفه بايد وضعيتي کيفي را به وجود آورد که هميشه چنين نيست. مثلاً اگر پرسيده شود، آيا افرادي که از کراوات استفاده مي کنند مدرن هستند؟ نمي توان پاسخ روشني به آن داد، زيرا زيرساخت هاي ذهن بسياري از آنها سنتي است. تقصيري هم نداريم براي اين که مدرنيته ما براساس يک روال طبيعي شکل نگرفته است. اين شکل نگرفتن طبيعي، اتفاق اصلي و بستر مصائب بعدي محسوب مي شود. در واقع فرهنگ مدرن و فرهنگ مدنيت به وجود نيامده است و رضاشاه در ايجاد اين مانع دخيل بوده است. بايد باور کرد که در بسياري از مواقع ما فقط ظاهري مدرن داريم و همين که به خود حق مي دهيم در مورد هر کس، هر چه دلمان خواست بگوييم، نشان داده ايم که در پشت اين ظاهر مدرن صاحب انديشه اي تک بعدي هستيم و خيال مي کنيم که نسخه تمام خوشبختي ها و درمان دردها در جيب ما است. به عبارتي، بسياري از ما يک رضاشاه هستيم و حتي شايد نقش ناصر الدين شاه را ايفا مي کنيم. ما دائم در کار صدور دستوريم. اين نشان مي دهد که از فرهنگ قبل از مشروطيت تبعيت مي کنيم.

به نظر مي رسد بسياري از ما اصلاً تصوري از حق و حقوق خود و حقوق ديگران نداريم. کسي که ادعاي روشنفکري و سازماندهي ذهن دارد نبايد به خودش اجازه دهد که به سادگي هر چه دلش مي خواهد در مورد ساير افراد بگويد. مي توان چارچوپ ها و معيارهاي فردي را در قالب همان چارچوب ها مورد نقد قرار داد و نپذيرفت، اما کسي حق ندارد که براي نحوه زندگي کردن افراد خط مشي صادر کند و از آن خرده بگيرد.

فرهنگ مدرن غرب فرهنگ انقلاب بورژوازي بود، فرهنگ مدرن ما ترکيبي از فرهنگ سنتي و آداب بورژوازي کمپرادور يا تجارت دلالي، يا به قول شميسا ترکيبي از فرهنگ شاهد بازي با دلالي است. در دوره رضا شاه اين فرصت نه به جامعه داده شد نه به روشنفکر که همگام با مدرنيزاسيون، ذهنيت مدرن پيدا کند. اين سرکوب، روحيه سرکوب و روحيه شکست خوردگي تا شهريور 1320 که رضاشاه را برمي دارند، ادامه دارد، اما توده هاي مردم تا دو سال جيک نمي زنند، چون مي ترسند رضاشاه برگردد. در سال هاي 1321 و 1322 به آرامي از طريق فروغي و حکمت مطمئن مي شوند که رضا شاه برگشت ناپذير است و اقدام به انتشار روزنامه و مجله مي کنند، اما با همان ذهنيت و فرهنگ شاهدبازي و دلالي که قرار است دنيا را تغيير دهند و هيچ کس را نيز قبول ندارند.

البته اين موضوع را فراموش نکنيم که اينها نه تنها مقصر نبودند بلکه موثر هم بودند. در واقع روزنه اي براي رسيدن به فرهنگ مدرن در اختيار نداشتند، اما با اين وجود بين سال هاي 1322 تا 1332 ايران يکي از طلايي ترين دوران خود را تجربه کرده است. در آن روزگار کشورهايي که قرار بود ايران را تحت کنترل داشته باشند به دليل حضور در جنگ، قدرت کافي براي چنين کنترلي نداشتند و شاه ايران هم جوان تر از آن بود که بتواند در شروع سلطنت خود يک ديکتاتوري تمام عيار را پياده کند. نتيجه اين شد که به باور گروهي از تحليل گران در آن ده سال(22 تا 32) دموکراسي ناقصي در ايران به وجود آمد که امروز مي توان گفت که اگر روشنفکري در ايران دستاورد مثبت و مفيدي دارد مديون آن دوران است. به طور خلاصه مي گويم که عوامل بازدارنده براي ايجاد فرهنگ مدرن آنقدر زياد بوده است که نمي توان به سادگي آنها را ناديده گرفت براي همين بسيار طبيعي است که بعد از سال 32 سرخوردگي روشنفکران آغاز شود.

اما بازخورد بيروني هر کدام از روشنفکران متفاوت است. مثلاً در همان سال ها هوشنگ ايراني را داريم که در عصر يکه تازي اخوان و ارائه شعر خراساني توسط او آنقدر تند مدرن مي شود که حتي به شعر طبيعت گراي نيما نيز حمله و سياست زدگي و آرمان خواهي را طرد مي کند. هوشنگ ايراني اصوات را در ساختار فرم و شکل تزريق مي کند و شعر صوت را ارائه مي دهد. او شعر سوررئال مي گويد و حتي نوعي دادائيسم غيرروشمند را به کار مي گيرد. محفل او با نام خروس جنگي با شعار «هنر خروس جنگي، هنر زنده ها است. مرگ بر احمق ها و شکستن بت هاي قديمي» علناً جنگ با ساير شعرا را اعلام مي کند. به هر حال او نيز در همان دوران دهه 20 فعاليت مي کرد، اما حرکت تندي را به سمت مدرن بودن نشان مي دهد. به عبارتي در دوره اي که مي گوييد عوامل بازدارنده براي ايجاد فرهنگ مدرن زياد بوده است فردي با اين مشخصات رشد کرده و به سمت گونه اي ديگر از ادبيات سوق مي يابد. اين تضاد را چگونه تحليل مي کنيد؟

اين تضاد کاملاً طبيعي است، اينها را نمي توان از هم جدا کرد. بين سال هاي 22 تا 32 اتفاق هاي جالبي رخ داد منتها مشکل اينجا است که اين روند قطع مي شود. بدون شک، هم حضور توللي طبيعي است و هم حضور هوشنگ ايراني. حتي اگر نگوييم طبيعي، بايد گفت که وجود آنها براي آن سال ها لازم بوده است. تاريخ ايران همواره گسست داشته است و اين شايد تلخ ترين بخش ماجرا باشد. اگر کار به همان صورت ادامه مي يافت حتماً امروز به جاي بسيار خوبي رسيده بوديم.

شما اگر به گذشته نگاه کنيد نمونه هاي اين اتفاق بسيار زياد است. حمله اعراب به ايران، حمله مغول به ايران و حتي انقلاب مشروطه هر کدام يک گسست تاريخي از خود به يادگار گذاشتند. کودتاي 28 مرداد نيز در همين راستا قابل بررسي است. در فاصله سال هاي 1322 تا 1332 همه چيز داشت خوب جلو مي رفت. اگر وضع به همان صورت ادامه مي يافت تکليف امثال توللي و هوشنگ ايراني مشخص مي شد اما وقتي کودتا مي شود هر دوي آنها به سمت نابودي حرکت مي کنند.

بعد از کودتا اين تنها توللي نيست که شعرهايش 180 درجه با تغيير محتوا همراه است. روشنفکران زيادي شکست او را تجربه کردند. چون همه آنها بريده بودند، شکست روحي خورده بودند و تصوراتشان از بين رفته بود و به طور طبيعي به افسردگي مبتلا شده بودند. اين اتفاق براي هوشنگ ايراني هم افتاد. او بعد از کودتا هرگز شعر نگفت و به سمت عرفان تمايل پيدا کرد. بعد هم الکلي شد و از بين رفت. تمام هنرمندان، شعرا و اديبان به نحوي درگير اين افسردگي بودند و شکست اجتماعي- فرهنگي را مزه مزه مي کردند. فريدون توللي، هوشنگ ايراني، نصرت رحماني، داريوش رفيعي و بسياري ديگر از اهالي ادبيات و هنر بعد از کودتا، به لحاظ روحي دچار وضعيتي بحراني شدند.

اما نمي توان آنها را محکوم کرد که ادبيات را به انحراف کشاندند. توللي تا همين حد هم که کار کرده است بالاي سر فرهنگ ما جاي دارد. من اصلاً موافق شعر او نيستم اما مگر چند نفر مثل توللي وجود دارند؟ ميليون ها نفر آدم در دوره آنها زندگي کردند ولي شايد فقط سه نفر توانستند مثل او شعر بگويند.

آقاي لنگرودي به نظر مي رسد اتفاقات آن سال ها طبيعي بوده است. چون ادبيات ايران را اگر حتي تابع ايدئولوژي هاي موجود ندانيم اما در ميدان جنگ بين ايدئولوژي هاي مختلف قرار داشته است. يعني در مدار تشکيل مدرنيته، هم حاکميت و هم روشنفکران از ايدئولوژي سعادت محور تبعيت مي کردند. در اين فضا شعر متولد مي شود و با گسست تاريخي 32 شديداً افت مي کند. شايد اگر آنقدر ايدئولوژي بر انديشه فرمانروايي نداشت شعر نيز تا بدين حد با سرعت تحت تاثير قرار نمي گرفت. اين را مي گويم چون برخي معتقدند در واقع تحميل ايدئولوژي از بيرون، ادبيات ايران را بعد از کودتا سرخورده کرد ولي واقعيت اين است که بخش بزرگي از ادبيات، مخصوصاً شعر نيز ماهيتي ايدئوژيک پيدا کرده بود و به طور طبيعي بعد از گسست تاريخي 32 به مرز بحران نزديک شد. حالا اين که رفتار عمودي حاکميت يا جريان هاي سياسي کدام بيشتر در به وجود آمدن وضعيت فوق العاده براي ادبيات موثر بوده اند، پرسشي لغزنده است. شما اين تحليل را چگونه بررسي مي کنيد؟

من معتقدم که حاکميت و مردم (يا در کل فرهنگ) به طور مشترک تاريخ را جلو برده اند. شما به گذشته که نگاه مي کنيد مي بينيد مدعيان اصلي و تاثيرگذار آن روزگاران به قدرت مي انديشند اما نه براي تصحيح آن بلکه براي تسخير آن. حزب توده بهترين نمونه براي اثبات اين مدعا است. وقتي رضاشاه در سال 20 به زير کشيده مي شود تا حدود دوسال هيچ کس جرات تکان خوردن ندارد. بعد از آن شور و شوقي شکل مي گيرد و به آرامي جريان هاي مختلف ذهني و فرهنگي در ايران پيدا مي شود اما چون شاه هنوز قدرت ندارد و کشورهاي جهان نيز درگير مشکلات ناشي از جنگ هستند، اين فرآيند فرهنگي جلو مي آيد تا به قدرت گيري حزب توده ايران مي رسد.

به طور طبيعي روشنفکران و لايه هاي مختلف مردم جذب آن مي شوند چون تنها جرياني است که دفاع از منافع مردم را در راس شعارهاي خود قرار داده است. در سال 31 و 32 حزب توده قدرتي هم وزن قدرت دستگاه حکومتي پيدا مي کند. من حالا مي خواهم اين پرسش را مطرح کنم که شما اگر جاي شاه بوديد چه برخوردي با حزب توده داشتيد؟ اين به هيچ وجه دفاع از نظام پهلوي نيست بلکه فقط مي خواهم مکانيسمي را بررسي کنم که براي اثبات تفاوت ميان فرهنگ ها لازم است.

ايران شبيه جايي مثل فرانسه نبود که کمونيست ها راهي مجلس شوند و با گفتمان به کار خود ادامه دهند، بلکه جايي است که هر فرد، گروه يا حزبي قصدش از مبارزه تسخير حکومت براي نابودي آن است. در کشورهاي غيردموکراتيک، احزاب سياسي آزادي را نه براي گسترش آزادي، براي به قدرت رسيدن، آزادي خود و سرکوب آزادي مي خواهند. حکومت پهلوي که قدرت حزب توده را مي بيند، مي بيند که در يک اقليم دو سلطان نگنجد و حزب توده را سرکوب مي کند. حزب توده هم اگر کمي بيشتر قدرت پيدا مي کرد پهلوي را سرکوب مي کرد. هر دو به تسخير حاکميت مي انديشند. در نهايت پهلوي حزب توده را سرکوب مي کند و حتي مصدق را هم کنار مي گذارد و دوباره تاريخ مثل مرغابي زير آب مي رود و تاريخ ما دچار گسست مي شود.

جالب است شما ببينيد وقتي مدرنيته ايراني شروع مي شود از ميان تمام آرا و افکار جهاني حاکميت هاي ما به سمت سياستي مي روند که خون، کشتار و سرکوب از راهبردهاي اصلي آن است؛ درست مثل هيتلر. از سوي ديگر روشنفکران ايراني نيز ايدئولوژي را انتخاب مي کنند که خون بريزد و خون بدهد و روش استالينيسمي را انتخاب مي کند.

به عبارتي حاکميت پهلوي براي ادامه حيات دنبال خون ريختن بود و آن يکي براي بقا و کسب قدرت، خون دادن. مدرنيته ما چون در بستر استبداد شکل گرفت رويکرد غالبي به گفتمان نداشت. در خون شروع شد و با خون ادامه يافت. از همين منظر ما نمي توانيم کليت فرهنگ را تجزيه کنيم. فرهنگي که تاثيرش را روي ادبيات و شعر گذاشت و در نتيجه مي بينيم فردي مثل توللي (که نخستين مثال شما بود) به عنوان يکي از شاهکارهاي شعر ايران به فضاحت کشيده مي شود. در حال حاضر هم اگر بخواهيم تنها به محکوم کردن، حکم صادر کردن و دستور دادن بسنده کنيم به جايي نمي رسيم بلکه بايد به جاي آنها وضعيت ها را مورد بررسي قرار دهيم.

شما حتماً تا به حال اين تحليل را شنيديد که اگر استبداد نبود روشنفکر ايراني حرفي براي گفتن نداشت يا ادبيات ايران بهانه اي براي نگاشته شدن پيدا نمي کرد؟ البته اين تحليل بيشتر شبيه طنز است. چون در همان دوران بعد از کودتا و شرايط افسردگي فردي مثل سپهري وجود دارد که شعريت کاملاً مجزا را به تصوير مي کشد و آنقدر مي ماند تا جامعه به لحاظ سياسي به آرامش مي رسد و شعرش خوانده مي شود. در حال حاضر نيز يکي از بهترين شاعران ايران است. به نظر شما اگر کودتا نمي شد چه اتفاقي براي ادبيات رخ مي داد و شعر ما به کجا مي رسيد؟

به قول مولوي در اگر نتوان نشست. اين تحليل هاي اگري، به گمان من از سر بيکاري است. نمي توان به سادگي گفت که اگر آن اتفاق رخ نمي داد، امروز در چه وضعيتي قرار داشتيم. اين هم که مي گويند اگر استبداد نبود شعر ايراني شکل نمي گرفت نيز نشان از بيماري دارد. واقعيت اين است که بايد ببينيم کجا هستيم و چه بايد کرد. يعني گردوهاي خود را بشماريم و ارزيابي کنيم که ببينيم با آن چه مي توان کرد؟ واقعيت اين است که درخشان ترين دوره شعر ما از سال هاي 33 و 34 است تا 45 و 46. ما بايد اين واقعيت را مورد نظر قرار دهيم.

در سال هاي بين 33 تا 46 اتفاقاً استبداد هم خيلي شديد بوده است.

البته نوع آن فرق مي کرد. در اين دوران آزادي دهه 22 تا 32 وجود نداشت ولي در تاريخ ايران يکي از دوره هاي درخشان ادبي محسوب مي شود. ما در آسمان بحث نمي کنيم. روي زمين و در تاريخ ايران هستيم. سال هاي 30 و 40 به رغم وجود استبداد به مراتب بهتر از دوره رضاشاه و ناصرالدين شاه بود. اين نکته مهم را هم نبايد ناديده گرفت که شاعران مطرح دهه 30، محصول آزادي موجود در دهه 20 هستند. يعني تجربيات، فرهنگ و پشتکار دهه 20 باعث شد شعرهاي خوبي در دهه 30 و حتي 40 ساخته شود. اما کرختي و بطالت شعر دهه 50 بدون شک محصول فضاي سال هاي 40 است. نمي توان ثمر هر سال را با وضعيت همان سال مورد ارزيابي قرار داد.

ياسي که بعد از کودتا شکل مي گيرد در برخي از موارد به اميد مي رسد. البته در دهه 40 از بار سياسي تا حدودي کاسته مي شود. مثلاً احمد شاملو در مقطعي آنقدر نااميد مي شود که با مردم به تندي برخورد مي کند (مثل سرود مردي که در راه است) يا حتي مي گويد؛ «مرگ من هجرت از وطني است که دوست نمي داشتم.» اما دوباره به شدت اميدوار مي شود (احساس مي کنم در بدترين دقايق اين شام/ چندين هزار چشمه خورشيد در دلم مي جوشد). سايه هم به همين ترتيب. او زماني با اميدواري از خورشيد صحبت مي کند که پشت پرده بيدار است اما بعد حتي از آمدن نجات دهنده نيز نااميد مي شود (نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار/ دريغ کز شبي چنين، سپيده سر نمي زند). البته فردي مثل اخوان کاملاً برعکس آنها بوده است و بيشتر در قصايد داستان گونه خراساني اش نمايي از انسان شکست خورده را به تصوير مي کشد. اين حرکت بين بيم و اميد آيا به ميزان سياسي بودن شاعران بستگي داشته است يا بايد ناخودآگاه آنها تحليل شود؟

به نظر من درک سياسي هنرمندان زيرمجموعه تلقي آنها از معناي حيات و زندگي مردم است. از اين منظر مي توان شاعري مثل سپهري را تحليل کرد. او دنيا را به شکل ديگري مي بيند که اصلاً سياست روزمره زيرمجموعه آن نمي گنجد (کار ما نيست شناسايي راز گل سرخ/ کار ما شايد اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم). اين درک باعث مي شود که سپهري از سياست دوري کند. نه اينکه سياسي نباشد بلکه سياست چندان مسند او نيست. يا مثلاً نيما يوشيج که از هستي شناسي مارکسيست پيروي مي کند مسائل سياسي را زيرمجموعه آن قرار مي دهد و تا آخرين لحظه عمرش نيز به اين هستي شناسي و زيرمجموعه آن وفادار است. حتي بعد از کودتا بهترين شعرهايش را مي سرايد. به گمان من ياس و اميدواري کاملاً رابطه مستقيم با اين دارد که هر کسي زندگي را چگونه مي بيند، مثلاً در مورد پديده اي مثل روشنفکر، احمد شاملو در دوره اي صاحب درکي منزه و حماسي از روشنفکر بود. او بر اين باور بود که روشنفکران آدم هاي منزهي هستند که زندگي منزهي خواهند داشت. براي همين آنها را در شعر خود بزرگ مي کند. بعد به اين نتيجه مي رسد که اينگونه نيست و در يک بازگشت، عيب روشنفکران را در شعر خود مطرح مي کند. البته اين فرآيند باعث مي شد که شاعر آسيب ببيند و سرخورده شود. خود شاملو در جايي مي گويد؛ «زين ميان خوش دست و پايي مي زنم». او انتظارات عجيبي از روشنفکران داشته که برآورده نمي شود. براي همين مي گويد، زميني را دوست نمي داشتم به خاطر مردمانش. و وقتي دوباره به سمت ديگري حرکت مي کند به جاي کلمه مردمان از واژه نامردمان استفاده مي کند (زميني را دوست نمي داشتم به خاطر نامردمانش). توللي هم زماني مارکسيست بود اما از همان اول در آثارش در يک دوگانگي بين مارکسيسم و ليبراليسم شناور است. بعضي از شعرهاي او کاملاً بودلري است و در بعضي از شعرها هم تحت تاثير حزب توده «شيپور انقلاب» را مي زند ولي در همان جا نيز زيرساخت هاي بودلري به شدت در روح او دميده مي شود. در واقع برخلاف نيما، مارکسيسم در درون توللي نهادينه نشده بود. شاملو در بسياري از مواقع از سوي ديگر چرخيده است. يعني در شعرهاي نخست او بودلري ديده مي شود که عميقاً به مارکسيست علاقه مند است. او وقتي عميق ترين حرف هايش را مي زند چشم اندازي از ايده آل هاي مارکسيستي در آن به چشم مي خورد که روز به روز نيز قوي تر مي شود اما چون شور بودلري دارد مرتب بلند مي شود و دوباره مي افتد. بدون شک درگيري شاعران با ساختار سياسي حاکم تاثير زيادي در آنها دارد، اما براي تحليل واقعي بايد نگرش و هستي شناسي آنها را مورد ارزيابي قرار داد.

اخوان شاعر بسيار بزرگي بود، اما هنوز از سنت خارج نشده و به مارکسيسم نپيوسته بود که کودتا مي شود و او در تاريکي مطلق احساس شکست گرفتار مي شود و آخر شاهنامه را بالاخره مي نويسد. تعيين کننده نهايي سرنوشت هر کس به طور عموم ديد و درک او از حيات و هستي است.

شما در شعر اخوان ثالث مي خوانيد؛ «بيا ره توشه برداريم/ قدم در راه بي برگشت بگذاريم/ ببينيم آسمان هر کجا آيا همين رنگ است».

اين شعر، يکي از زيباترين شعرهاي زبان فارسي است اما اينکه ره توشه برداريم که به کجا برويم اصلاً معلوم نيست. چون اخوان ظاهراً پس از کودتا و حس شکست به عقب نگاه مي کند و به آيين مزدک و زرتشت دل مي بندد، ولي جمع بندي روشني که به دست نمي دهد، البته وظيفه او هم نبود. او شاعر بود نه ايدئولوگ، اما اين شعر سرود جنبش انقلابي در زندان هاي همان سال ها مي شود. از مرحله دور افتادم. حرفم اين بود که درک هر کس از زندگي است که به او انرژي و اميد مي دهد يا برعکس.

البته اينها اتفاقي نيست. مظهر روشنفکري ما اتفاقي آل احمد نمي شود. او عظيم ترين تناقضات تاريخي ايران را با خود حمل مي کرد. آل احمد جزء اولين روشنفکراني بود که مي خواست جامعه به سنت و روستا برگردد. او همه دستاوردهاي مدرنيته ايران را يک بيماري مي دانست.

البته عمده مسووليت ها با حکومت پهلوي و سوء مديريت آنان بود که عمده ما معلق در تاريخيم. آمديم کت و شلوار به تن کرديم، کراوات زديم و با بيژامه وسط تاريخ ايستاده ايم.

آقاي لنگرودي در دهه 40 شاهد ظهور شعرايي هستيم که به شدت دچار اميد بودند. اين دچار بودن آنها نيز به نظر مي رسد بايد مورد بررسي قرار بگيرد. شعرايي مثل ميرزازاده، کدکني و حتي خويي در اين رديف قرار مي گيرند که براي دور شدن از فضاي دهه 30، سراغ ادبيات بيداري و خودآيي مي روند. آنها حتي به تندي جواب اخوان و شاملو را مي دهند.کدکني به رغم اينکه خود را تمام قد شاگرد اخوان مي داند در پاسخ به اين شعر اخوان که «اي درختان عقيم ريشه تان در خاک هاي هرزگي مستور» مي گويد؛ «چرکين باغ عقيم ديروز/ اينک جوانه آورد». ميرزازاده با لحني خشن شاملو را خطاب قرار مي دهد که توهين تو به مردم توجيه ستمکاري ديو است. به نظر مي رسد آنها محصول متحول شدن جامعه هستند. يعني بعد از 15 خرداد 42 که مبارزات مسلحانه آغاز شد، اين شاعران نيز کار خود را آغاز کردند، البته در دهه 40 به فرم پرداخته شد و موج ناب به وجود آمد. جريان فرماليستي رويايي، زبان احمدرضا احمدي و همچنين انديشه هاي عرفاني بهرام اردبيلي، پرويز اسلامپور، بيژن الهي و هوشنگ چالنگي نشانه هاي آن دوران هستند، اما شعر سياسي اين افراد انگاري هدف مشخصي را دنبال نمي کرد. فارغ از کيفيت آيا مي توان اين اشعار را نمادي از گره ادبيات با سياست دانست. در غير اين صورت چه تعريفي مي توان براي آنها ارائه داد؟

شما واژه بسيار خوبي به کار برديد که اميدوارم آگاهانه باشد. گفتيد آنها «دچار» اميد شدند. اين يک تناقض بزرگ تاريخي است. چرا که عموماً ما مي دانيم چه نمي خواهيم، اما نمي دانيم چه مي خواهيم. اين قيام، براي مردم و روشنفکران ما با آن پشتوانه تاريخي و اينکه نمي دانند چه مي خواهند يک اتفاق بزرگ بود. بنابراين فوج عظيمي به دنبال سعادت راه افتادند.
طنز هجوآميز و فکاهي در ادبيات داستاني
حسن اصغري

«آن کس که خنده نمي داند

همان به که آثار مرا نخواند»

طنز و نيشخند و فکاهي با لبخند بر چهره ها، بت واره ها و سنگواره هاي تابووار سجده گاه هاي دروغين را در ذهن و باورها مي شکند و ناگزير نگاه ها را نيز دگرگون مي کند. مي دانيم که در همه خنده هاي برخاسته از بافت متن هاي ادبي طنزآميز و فکاهي، همواره نيشخندي نيز پنهان است. نيشخند به چيزهايي که بسيار جدي و درست و ازلي پنداشته اند و از آن پنداشت ها بتي قابل سجده ساخته اند. نيشخند نهفته در متن هاي طنزآميز به اين بتان و سجده گاه هاي دورغين ضربه زده اند و نگاه ها و ذهن هاي مخاطبين را به شک افکنده اند.

نقل سخن نيچه براي ورود به بستر پنهان متن هاي طنز آلود قابل تامل است. نيچه سخن فوق را تفسير نمي کند و به شرح و توضيح آن نمي پردازد. سخن اش را در بافت واژه هاي جمله اي مرکب مي پيچد و مي گذارد تا خواننده آن جمله پرمفاهيم را بشکافد و به ژرفاي پرکنايه آن دست يابد. نيچه مي گويد کساني که قادر نيستند به باورهاي کليشه شده و به قراردادهاي پوچ و دروغين و به چيرگي بت هاي جهل انساني خنده زنند، نبايد آثارش را بخوانند. زيرا بسياري از آثار او، خنده و نيشخند به ارزش هاي بازدارنده انسان ها است. ارزش هايي که اندک اندک در گذر زمان به ضدارزش زندگي انسان تبديل شده اند و سنگواره اي از آنها باقي مانده که اکنون بت هاي تابووار شده اند. نيچه در فصل 327 کتاب «حکمت شادان» خود با عنوان «جدي گرفتن» مي نويسد؛ «عقل اکثر آدم ها يک ماشين سنگين، شوم و فکسني است که به سختي مي توان آن را راه انداخت. هنگامي که آنها با اين ماشين کار مي کنند و مي خواهند خوب فکر کنند اين اقدام را «جدي گرفتن امور» مي نامند. خوب فکر کردن براي آنها چه طاقت فرساست، هر گاه اين جانور ظريف انسان، خوش اخلاقي خود را از دست دهد، مي گويد که او جدي شده است؛ پيشداوري اين حيوان جدي عليه حکمت شادان. خوب، پس حالا ثابت کنيم که اين يک پيشداوري است.»

پس خنده و طنز ادبيات داستاني مي تواند به حماقت انسان ها آسيب رساند و باورهاي دروغين ذهني شان را بلرزاند تا خنده و زندگي شاد به باور راستين بدل شود. منظورم خوش باشي و الکي خوشي گول زننده نيست. در بافت محتواي آثارش نويسنده خلاق همواره بر ضد قرارداد هاي بت واره طغيان کرده و بت واره ها را به چالش کشيده است.

طنز شفاهي در گفتار و گفت وگوهاي زندگي روزمره مردم کشورمان جايگاهي تعيين کننده دارد. گفتار طنزآلود يا فکاهي در قالب حکايت و لطيفه، جزء گفت وگوهاي روزمره زمانه ما شده است. البته اين حکايت ها و لطيفه هاي فکاهي و طنزآلود، همواره به هجو آميخته است. قصد عموم گويندگان اين حکايت ها و فکاهي هاي هجوآلود، تخريب ارزش ها و باورها و اشخاصي است که با زمان و با زندگي واقعي هم آهنگ و هم آوا نيستند و در وهم و خيال شناورند. قصد گويندگان تخريب آنها و تخليه کينه خودشان است اما عموماً کارکرد حکايت ها و لطيفه هايشان در درازمدت، ضربه هاي بنيادي را بر کليشه هاي سنگواره فرود مي آورند و مجسمه ها را مي شکنند. بسياري از مردم و حتي عده اي از اهل قلم و نظر، مقوله طنز و فکاهي را عموماً يک مقوله مي پندارند و تفاوتي معنايي و ماهوي ميان اين دو مقوله قائل نمي شوند. حتي در فرهنگ نامه هاي معتبر فارسي نيز مصداق هاي اين دو واژه را با اندکي نرمش و چربش، نزديک به يک مقوله تعريف کرده اند. لغزيدن به اين اشتباه عموماً از برداشت هاي سطحي از پوسته ظاهري موقعيت هاي روايي پديد آمده است. موقعيت ها و وضعيت هاي روايي آثار ادبي اعم از طنزآميز و فکاهي، همواره ايجاد فضاي خنده است. اگر مخاطب فقط به پوسته ظاهري خنده اين موقعيت ها و وضعيت ها چشم دوزد و توجه کند و به لايه هاي دروني شان خيره نشود، مسلماً آن دو مقوله را يکي مي پندارد. اما اگر مخاطب به ژرفاي موقعيت هاي روايي طنز و فکاهي خيره شود و مفاهيم کنايي را از مفاهيم غيرکنايي و تهي از مغز يا خالي از لايه هاي استعاري را از هم تفکيک کند، مسلماً به تفاوت معنايي و فاصله هاي دو نگاه، يکي ژرف و کاونده و مکاشفه آميز و تپنده يعني طنز و ديگري سطحي و گذرا و خالي و لحظه اي و ميرنده، يعني فکاهي دست مي يابد.

آثار هنري و ادبي طنزگونه و آثار فکاهي گونه، هر دو بر لبان خواننده و مخاطب و بيننده، لبخند مي نشانند و گاه گاه نيز او را به قهقهه وامي دارند. اگر خواننده و مخاطبي فقط مايل به لبخند زدن و قهقهه سر دادن و خوش باشي گذرا باشند، مي توانند به آثار فکاهي قناعت کنند و با آنها سرگرم شوند. البته آثار فکاهي، گاه گاه نيشخند اجتماعي و انتقادي و سياسي را در بافت خود نهفته دارند اما نيش ها و انتقادهايش، هيچ گاه به ژرفا و ريشه ها نزديک نمي شوند و در سطح مي لغزند و انديشه اي عميق در ذهن خواننده پديد نمي آورند و دگرگوني در نگاه ها ايجاد نمي کنند. آثار فکاهي، سرشتي سطحي نگر و گذرا دارند و توانايي و ظرفيت هاي عمق کاوي و انديشه سازي، در رگ و خون شان جاري نيست. آثار فکاهي بر لبان مان لبخند مي نشانند و لحظه اي بعد تمام مي شوند و آثاري بر ذهن و روح مان باقي نمي گذارند. آثار فکاهي عموماً تابع موقعيت ها و وضعيت هاي تاريخ مصرف اند و نمي توانند از زمان ها و موقعيت ها بگذرند و فرازماني و فراموقعيتي شوند و تاثير پايدار و دگرگون کننده پديد آورند.

اما آثار طنزگونه، سرشتي انديشه برانگيز و گاه فرازماني و فرامکاني و فراوضعيتي دارند و تاثير ماندگار پديد مي آورند.

آثار طنزگونه در آغاز بر لبان خواننده لبخند مي نشانند، اما اين لبخندها آغاز فرآيند انديشه برانگيز است و عمري کوتاه و گذرا ندارند. انديشه هاي برخاسته از متن هاي طنزگونه، ذره ذره بر ذهن ها و روح ها نيش مي زنند و انديشه هاي تازه مي زايند تا موقعيت ها و وضعيت هاي تلخ و زهرآگين زندگي را مقابل نگاه ها مجسم کنند. تجسمي که در ذهن ها باقي مي مانند و لبخندهاي نشاط انگيز را به لبخندهاي تلخ و نيش زننده تبديل کنند.

در خصلت ماهوي آثار طنزگونه، همواره موقعيتي تلخ و گاه فاجعه بار نهفته است. خنده آوري آثار طنزآميز، آغاز ژرف کاوي موقعيت هاي زندگي است که انديشه برانگيز و بيدارکننده است. خنده آثار طنزگونه، عموماً خواب خرگوشي و فراموشي را در ذهن ها و چشم هاي ما مي شکنند. تاثير اين آثار در خنده ها و موقعيت هاي تلخ و وحشتناک انسان را به چشم و انديشه خواننده مي زند و گاه نيز لبخندهاي سطحي و دلخوش کنک را مي خشکانند. در آثار طنزآلوده همواره رگ و خون و عصب هاي انديشه اي ژرف خفته است که در خنده هاي ظاهري بيدار مي شوند.

با توجه به نکات مورد اشاره، ناگزيريم که آثار طنزگونه را از لحاظ معنا و مفاهيم ماهوي از آثار فکاهي تفکيک کنيم. البته اين تفکيک حکم قطعي نيست، زيرا که گاه گاه بافت ظريف اين دو مقوله در يک موقعيت روايي در هم ترکيب مي شوند و تفکيک شان دشوار مي شود. اما نگاه تيزبين و ژرف کاو به سادگي مي تواند سره را از ناسره جدا کند و جوهره طنز را از پوسته فکاهي تشخيص دهد.

براي گريز از کلي گويي ذهني و تعريف هاي انتزاعي، بايد به نمونه هاي عملي پناه جست و صورت طنز را در عمل داستاني نشان داد. دو نمونه آثار داستاني که با نگاه طنز هجوآميز نوشته شده اند، موقعيت و وضعيت وقايع دو روابط تقابل آميز زندگي را ترسيم کرده اند. داستان نخست «چاق و لاغر» چخوف نويسنده روسي و داستان دوم «حاجي مراد» صادق هدايت است.

داستان «چاق و لاغر» يکي از داستان هاي شاخص طنزگونه چخوف است که با فشردگي و ايجازي شگفت انگيز نوشته شده است. اين داستان در يک صفحه نمايش گونه، بدون پرسش هاي زماني و مکاني با برخورد دو شخصيت اصلي و يک زن و يک بچه، آغاز و با جدايي آن دو تمام مي شود. بار سنگين و شالوده اي روايت بر دوش گفت وگوي دو نفره قرار دارد. اگر گفت وگوها از بافت داستان حذف شوند، بافت و ساختار روايت مي شکند و متن چندپاره روايت، بي انسجام باقي مي ماند که قابل دريافت و تاويل نخواهد بود.

اين داستان يک آغازبندي طنزگونه دارد که تا حدي موقعيت و وضعيت دو دوست را به چشم خواننده مي زند تا دنباله روايت را پي گيرد. آغازبندي با رگه هاي کنايي پديد آمده است تا حالت تعليق و انتظار را در ذهن خواننده ايجاد کند. آغازبندي، تماماً خبردهي از وضعيت قبلي دو شخصيت اصلي و توصيف ظاهر آنها در شرايط فعلي است که در بافت خويش، ضربه حالت انتظار را نيز بر ذهن خواننده مي کوبد؛ «دو دوست در ايستگاه راه آهن به هم رسيدند. يکي چاق و ديگري لاغر. از لب هاي چرب مرد چاق که مثل آلبالوي رسيده برق مي زد، پيدا بود که دمي پيش در رستوران ايستگاه، غذايي خورده است.

اما از دست هاي پر از چمدان و بار و بنديل مرد لاغر معلوم بود که دمي پيش از قطار پياده شده است. او بوي تند قهوه و ژامبون مي داد. پشت سر او زني تکيده با چانه دراز - همسر او - و دانش آموزي بلندقد با چشم هاي تنگ - فرزند او - ايستاده بودند. مرد چاق به مجرد ديدن مرد لاغر فرياد زد؛ «- هي پورخيري، تويي؟ عزيزم، پارسال دوست، امسال آشنا،

مرد لاغر نيز شگفت زده بانگ زد؛ -خداي من، ميشا، يار دبيرستاني من، اين طرف ها چه کار مي کني پسر؟

دوستان، سه بار ملچ و ملوچ کنان روبوسي کردند و چشم هاي پراشک شان را به هم دوختند. هر دو خوشحال و مبهوت بودند.» آغازبندي فوق، شالوده داستان «چاق و لاغر» را استوار کرده و اطلاعات گسترده اي به خواننده داده تا او با جريان گفت وگوي دو شخصيت، حرکت کند و به پايان بندي و اوج پرمکاشفه اي برسد و روح و انديشه مرد لاغر را دريابد که در چه موقعيت طنزآميزي قرار دارد. پس از اين آغازبندي که بياني توصيفي و ترسيمي دارد، بقيه داستان تا پايان بندي، عموماً با گفت وگو جريان مي يابد و خبردهي از وضعيت دو دوست با آن انجام مي گيرد و تا بزنگاه و اوج مي رسد.

عنوان داستان «چاق و لاغر» ربطي خوني با جان مايه روايت دارد و تصوير کنايي از وضعيت و موقعيت مادي و اجتماعي دو انسان را بازتاب مي دهد. يکي کارمندي دون پايه و ديگري مديري عالي مقام است.

حادثه داستان که همان برخورد غيرمنتظره دو دوست است، نقشي کليدي در بافت مضمون و جان مايه ندارد و در واقع، گفت وگوي دونفره، اين کارکرد را مي سازند و به سرانجام مي رساند. همين گفت وگوهاست که دگرگوني روحي و حرکات غيرمنتظره مرد لاغر را در پايان بندي، پديد مي آورد که طنز هجوآميز و انديشه برانگيز داستان را به چشم و ذهن خواننده مي کوبد.

حرکات و دگرگوني روحي مرد لاغر در پايان بندي داستان، هنگامي که درمي يابد، دوست دوران دبيرستانش اکنون در مقام و جايگاه مديرکل يک اداره نشسته است، باعث قهقهه خواننده مي شود. تقابل و فاصله دو موقعيت و دو جايگاه اجتماعي و اقتصادي و تبديل شدن آن به نوعي آداب و قرارداد اجتماعي که در واقع رعايت يک باور تابووار است، موقعيتي طنزآميز ايجاد مي کند. انديشه سوال برانگيز برخاسته از اين موقعيت طنزآميز، هجوي پرقوت را در ذهن خواننده موشکاف و باريک بين پديد مي آورد. حرکات غيرمنتظره مرد لاغر هنگام اطلاع از موقعيت و پايگاه اجتماعي و اقتصادي مرد چاق، وضعيت حقارت بار دو انسان را که يکي «بنده» و ديگري «حضرت اجل» شده، وضعيت طنزآميز داستان را ساخته است. خواننده با حرکات و تغيير لحن ناگهاني و تملق وار و چاپلوسانه و بنده وار مرد لاغر، ناگهان به خنده مي افتد، يا قهقهه مي زند. البته در پس اين خنده يا قهقهه، انديشه تلخي پديد مي آيد. اين سوال در ذهن خواننده مطرح مي شود که نويسنده يا متن اين داستان طنزآميز مي خواهد چه بگويد؟

مي دانيم که همه داستان ها مي خواهند چيزي به خواننده بگويند. مهم اين است که اين «چيز» را چگونه بايد در داستان گفت يا در تار و پود طبيعي آن تنيد. در داستان «چاق و لاغر» «چيزي» گفته شده اما نه به گونه اي مستقيم و توضيحي و پند و اندرزوار. «چيز» را در اين داستان، نويسنده يا راوي به چشم و گوش و ذهن خواننده نکوبيده تا با زور به او تحميل کند. «چيز» را بافت مينياتوري داستان ذره ذره به گونه اي غيرمستقيم با گفتار و حرکات عمل داستاني نشان داده است. اين «چيز» در پايان بندي داستان، با نمايش طنزگونه ترسيم شده که خنده توام با انديشه هجوآميز ما را نيز پديد مي آورد.

سوالي که پس از پايان بندي داستان و پس از خنده هجوآميز ما مي تواند در ذهن هر جوينده روابط اجتماعي انسان، مطرح شود، اين است که آيا روابط انسان ها براساس پايگاه مادي و طبقاتي تعيين مي شوند يا قراردادها و مقام و جايگاه قدرت اجرايي؟ مسلم است که در نهايت نوع روابط انسان ها براساس مناسبات مادي خودش را نشان مي دهد اما اين اصل بسيار کلي است. در درون اين اصل، روابط «بنده و حضرت اجل» بر مبناي مقام و قدرت و توانايي و قراردادهاي تابووار نيز رخ مي نماياند و گاه گاه نيز زندگي فردي و اجتماعي آدم ها را شکل مي دهد. آيا روابط ساده و پرعطوفت و صلح آميز انسان ها تحت الشعاع اين گونه تابوهاي قراردادي از نفس افتاده اند و به اسکلت تبديل شده اند؟ به نظر من بافت و ساخت طنزآلود داستان «چاق و لاغر» در پايان بندي هجوآميزش، اين سخن يا اين «چيز» را در خود نهفته دارد و مي خواهد به خواننده بگويد همين سخن است که خنده توام با اندوه را بر لب و ذهن مان پديد آورده است؛ لبخند هجوآميز تلخي که ما را به انديشه وامي دارد. واقعيت طنزآلود داستان «چاق و لاغر» در سراسر تاريخ انسان ها برقرار بوده و اکنون نيز به شکلي تازه همچنان بر روابط آدم ها چيره است. اين داستان در سال 1883 در دوره حکومت استبدادي تزار نگارش يافته است اما پس از گذشت صد و بيست و اندي سال، غبار کهنگي بر آن ننشسته و جان مايه و مضمون اش انگار واقعيت زندگي امروز ما را نشان مي دهد؛ روابط براساس سجده بنده بر جايگاه بت واره حضرت اجل.

نمونه دوم، داستان طنزآميز «حاجي مراد» صادق هدايت است. داستان حاجي مراد از لحاظ بافت و ساختار و شيوه روايت پردازي با الگوي سنتي و متعارفي نوشته شده است که تا حدي به بعضي از داستان هاي طنزآميز چخوف نزديک است. نويسنده در اين داستان، بيشتر حرکات بيروني آدم ها را گاه با گريز به زندگي گذشته شخصيت اصلي به نمايش گذاشته است.

در آغازبندي نويسنده به عنوان پيش زمينه، شکل و شمايل ظاهري يک دکان دار سنتي را نشان مي دهد که داراي احترام و حرمت خاصي ميان دکان داران بازار است. نويسنده نشان مي دهد که مراد لقب حاجي را به عنوان وزنه حرمت و تشخص يدک مي کشد و به رخ دکان داران مي زند و هنگام راه رفتن نيز با ژستي بورژواوار گام برمي دارد؛ «حاجي عباي زردي زير بغلش زده بود، انداخت روي دوش اش و به اطراف نگاهي کرد و سلانه سلانه به راه افتاد. هر قدمي که برمي داشت، کفش هاي نو او غژغژ صدا مي کرد. در ميان راه بيشتر دکان داران به او سلام و تعارف مي کردند و مي گفتند؛ حاجي سلام، احوالت چطور است؟ حاجي خدمت نمي رسيم؟... از اين حرف ها گوش حاجي پر شده بود و يک اهميت مخصوصي به لغت حاجي مي گذاشت. به خودش مي باليد و با لبخند بزرگ منشي جواب سلام مي گرفت. اين لغت براي او حکم يک لقب را داشت در صورتي که خودش مي دانست که به مکه نرفته بود.»

آغازبندي فوق به عنوان شالوده داستان در ساختار موضوعي و مضموني مورد استفاده قرار مي گيرد. نويسنده از اين آغازبندي به دو شکل در بافت روايت بهره مي گيرد. بهره نخست ايجاد تقابل ميان موقعيت بيروني حاجي و موقعيت درون خانه با همسرش که در دنبال آغازبندي نشان داده، است. حاجي در ميان دکان داران و کسبه از احترام و حرمتي خاص برخوردار است اما او در خانه خودش، پيش زنش ذره اي از احترام و حرمت برخوردار نيست. او دائم با حرف هاي زنش تحقير مي شود. نتيجه اين تقابل و دوگانگي، خشمي کور است که به گريبان حاجي چنگ مي زند و او را وامي دارد زنش را زير مشت و لگد بگيرد. بهره دوم از آغازبندي شالوده اي، در صحنه پايان بندي داستان به کار گرفته مي شود. يعني احترام و حرمت دکان داران و کسبه و ژست خرسندانه او از اين همه حرمت، ناگهان با برخورد ناهنجار حاجي با زن صراف و جمع شدن مردم و شلاق خوردن حاجي در ملاءعام، فرو مي ريزد و شکست روحي براي او پديد مي آورد و حرمت دروغين و رفتار و حرکات بادکنک وار او در طنز و هجو نيش دار نويسنده، بي اعتبار و پوچ مي شود و همه چيز متظاهرانه به خاک ذلت سرنگون مي گردد. آغازبندي داستان «حاجي مراد» علاوه بر ايجاد حالت تعليق و انتظار در خواننده، دو کارکرد موضوعي و مضموني را نيز به سرانجام طنزآلودي مي غلتاند. داستان «حاجي مراد» طبق سنت و عرف داستان نويسي متعارف، داراي آغازبندي تعليق وار و گره افکني و بحران مياني ناشي از گره افکني و پايان بندي توام با گره گشايي است. البته داستان با گره گشايي به پايان نمي رسد و يک اوج نيز پس از گره گشايي در يک جمله پاياني مي آيد که ضربه تفکربرانگيزي را بر ذهن خواننده فرود مي آورد؛ «دو روز بعد حاجي زنش را طلاق داد،»واقعه پايان بندي داستان توام با ضربه اوج، سوالي را در ذهن خواننده پديد مي آورد. آيا تقابل تشنج زاي داستان با طلاق زن حل شده، يا که اين روايت، سر دراز دارد و تقابل و تنش روحي شخصيت اصلي، تازه آغاز شده است؟

سوال فوق در ذهن خواننده کنجکاو و جست وجوگر، روايت هاي گوناگون پديد مي آورد و او را به انديشه وامي دارد. هر داستاني که سوالي بدون پاسخ در متن خود باقي گذارد و خواننده را به تفکر وادارد، اثري موفق و ماندگار خواهد شد. حاجي مراد شخصيت اصلي داستان صادق هدايت از لحاظ مادي دکان داري است مرفه و بي نياز اما او در زندگي زناشويي، آدم شکست خورده اي است. شکست حاجي بنا به شواهد روايت، ناشي از نوع نگاه و نوع تفکر و باور خاص اوست. ذهنيت حاجي در چارچوب قراردادها و سنت ها شکل گرفته و او با تعصبي کورکورانه به باورهاي سنتي و تابووار عمل مي کند که گاه نيز اعمالش برايش فاجعه به بار مي آورد. ذهنيت مردسالارانه مراد که خاستگاهش همان باورها و تابوهاست، به او حق مي دهد که براي رام کردن و مطيع کردن، زنش را کتک بزند. زن هم آدم مطيعي نيست و حتي با نيش زبان، اعمال و حرمت کاذب حاجي را مسخره مي کند. دنباله آغازبندي داستان که به وضعيت زناشويي مراد اشاره مي کند، يک عملکرد اساسي ديگر نيز دارد و آن، باورپذيري و واقع نمايي پايان بندي و اوجي است که با يک جمله پاياني ساخته شده است؛ «دو روز بعد حاجي زنش را طلاق داد،» با توجه به دعواهاي مداوم حاجي با زنش که در آغازبندي به آن اشاره مي شود و با توجه به واقعه مياني داستان که بر حرمت هاي ظاهري حاجي ضربه مي زند و نشان دادن و خردشدگي روحي او، خواننده اوج داستان را کاملاً باور مي کند.

ساختمان ظاهري داستان و موضوع آن بسيار ساده است و بافت پيچيده اي ندارد اما نگاه ويژه صادق هدايت در پس اين ساختمان ساده و موضوع پيش پاافتاده، انديشه و جان مايه اي قابل تعمق و ژرف پديد آورده است. قراردادها و سنت ها و باورهاي تابووار، زندگي آدم ها را تلخ کرده است. آيا داستان هدايت مي خواهد بگويد که فاجعه زندگي آدم ها ناشي از نگاه و باور تابووارشان است؟ به نظر من اين سخن اصلي داستان «حاجي مراد» نيست. چرا که آدم هاي داستان، همه به طريقي اسير قراردادها و تابوهايند. نويسنده، آدم ها و باورهاشان را محکوم نمي کند که چرا اين گونه مي انديشند. نگاه ها و باورهاي تابووار، کل ساختار روابط اجتماعي را در چنگالش فشرده است و همه با ديکته هاي از پيش تعيين شده، دست به عمل مي زنند و با يکديگر رابطه برقرار مي کنند و درباره هم قضاوت مي کنند. مراد را در کلانتري با اينکه مي دانند، گناهي مرتکب نشده و باعث و باني حرکات او، سوءظن و يک اشتباه غيرعمدي بوده، اما قوانين و قراردادها و تابوهاي اخلاقي انگار کور و کرند و به کسي مجال و اجازه کندوکاو و انديشه نمي دهند و همه چيز را از پيش تعيين کرده است. بنابراين بايد به تعيين شده هاي انتزاعي عمل کنند؛ «رئيس چيزي نوشته داد دست آژان. حاجي را بردند جلو ميز ديگر. اسکناس ها را با دست لرزان شمرد به عنوان جريمه روي ميز گذاشت. بعد به همراهي آژان او را بردند جلو در نظميه. مردم رديف ايستاده بودند و در گوشي با هم پچ پچ مي کردند. عباي زرد حاجي را از روي کولش برداشتند و يک نفر تازيانه به دست آمد کنار او ايستاد.

حاجي از زور خجالت سرش را پايين انداخت و پنجاه تازيانه جلو مردم به او زدند ولي او خم به ابرويش نيامد. وقتي که تمام شد، دستمال ابريشمي بزرگي از جيب درآورد، عرق روي پيشاني خودش را پاک کرد، عباي زرد را برداشته روي دوش انداخت. گوشه آن به زمين کشيده مي شد. سر به زير روانه خانه شد و کوشش مي کرد پايش را آهسته تر روي زمين بگذارد تا صداي غژغژ کفش خودش را خفه کند.» اين پايان بندي، خردشدگي روحي حاجي را با زباني غيرمستقيم نشان مي دهد. او پس از تحمل تازيانه در ملاءعام، مي کوشد تا پايش را آهسته تر بر روي زمين بگذارد تا بتواند صداي غژغژ کفش را خفه کند. در واقع او با ضربه روحي که خورده، خودش دچار خفقان شده است. پايان بندي اين خفقان، طلاق دادن زن است که اين عمل نيز از سر درماندگي است.

زبان و لحن روايي نويسنده در داستان، داراي طنزي هجوآميز و نيش زننده است. نويسنده چه چيز را با طنز تلخ و هجوآميز بافت و ساخت داستان به سخره قهقهه وار گرفته است. مي توان گفت که راوي، باورها و تابوهاي خرافي را که همچون تار عنکبوتي بر روح و روابط زندگي اجتماعي آدم ها تنيده شده به نيشخند مي گيرد.در اين داستان هيچ کس نمي خواهد واقعيت هاي زندگي را بپذيرد. واقعيت هاي اين آدم ها باورها و تابوهايي اند که ذهن شان را اشغال کرده و روابط شان را معين کرده است. پس همه بر طبق واقعيت هاي از پيش تعيين شده انتزاعي و کليشه وار زندگي و عمل مي کنند.طنز نيشخندآلود داستان صادق هدايت بر اين نوع زندگي و عمل است.
يادداشتي بر نخستين رمان «ماريو بارگاس يوسا»
مضحکه اي شوم

علي اصغر شيرزادي

وقتي ماريو بارگاس يوسا درباره نخستين رمان خود، «عصر قهرمان»1 مي گويد؛ «درونمايه اين کتاب قدرت است، قدرت سياسي، اقتصادي، اجتماعي و هرچه که با آن ارتباط پيدا مي کند و البته فساد بخشي از آن است»، با صداقت و صراحت کليد کارش را به دست مي دهد. او با اين اشاره بر پيوند ناگزير بين ساختار نظام سياسي، اجتماعي و اقتصادي کشورش «پرو» با درونمايه اثرش که ساختي هماهنگ با مضمون و موضوع خود دارد، تاکيد مي ورزد.

رمان «عصر قهرمان» - به عنوان يک رمان نوـ بدون آنکه دامنه اي گسترده در بستر تاريخي و جغرافيايي عريض و طويلي داشته باشد و با رويدادها و ماجراهاي پي در پي و شخصيت هاي فراوان، خواننده را خيره کند، زمينه اي عميق دارد و در دايره اي محدود مهمترين مضمون هاي زندگي اجتماعي و فردي مردم پرو را بازمي تاباند. در يک عبارت؛ اين رمان اثري است نو که ضمن بازگويي داستاني تازه از زندگي پوچ و لگدمال شده مردم پرو، ابعادي از مناسبات پيچيده بشري و هستي ناقص و نارساي انسان هراسيده و فريب خورده و تحقير شده را در يکي از جامعه هاي پيراموني سرمايه داري جهاني نشان مي دهد و روانشناسي شگفت قدرت و اسارت و بيهودگي را در کشوري که به يک پادگان تبديل شده، بازمي نماياند.

در آغاز رمان اين عبارت طعنه آميز از ژان پل سارتر آمده است؛ «ما اداي قهرمانان را درمي آوريم، چون ترسوييم؛ به هيئت قديسين درمي آييم، چرا که گناهکاريم و نقش قاتل را بازي مي کنيم، براي اينکه آرزومند کشتن همنوع خويشيم؛ ما از اين رو در زندگي خود نقش بازي مي کنيم که از لحظه تولد دروغگوييم.»

بارگاس يوسا که به هنگام نوشتن «عصر قهرمان» - در سال هاي نخستين دهه 60- به جنبش چپ گرايش داشت، با هوشمندي هنرمندانه شيوه کهنه و مالوف «رئاليسم سوسياليستي» را برنمي تافت و اين قالب را بسيار تنگ مي ديد و به شکل و ساخت ادبيات نو، در هماهنگي با ضرورت هاي جديد و ساختارهاي نوپديد زندگي، دلبستگي يافته بود. به همين دليل بنيادگرايي سياسي و مخالفت شديد و جدي او با کاپيتاليسم و امپرياليسم به هيچ وجه نمي توانست قريحه سرشار او را در قالب هاي باسمه اي و صرفاً آموزشي رمان هاي رئاليستي - سوسياليستي به بند کشد. نتيجه اين هوشمندي و راستگويي هنرمندانه روي آوردن به ساختي تازه و پيچيده در داستان نويسي بود و «عصر قهرمان» با درآميختن روايت هاي زنده و کوتاه و حسي با تک گويي هاي غني و طبيعي شخصيت هاي داستان در پيچ و خم رويدادهاي به هم پيوسته، براي بيان نوعي خاص از زندگي در يک مدرسه نظامي که به نوبه خود الگويي کوچک ولي کامل از کشور پرو بود، خلق شد. رمان با روايتي کوتاه و فشرده و دقيق و با لحني سرد شروع مي شود؛ هماهنگي درونمايه و ساختار؛ «جاگوار گفت؛ «چهار» - چهره آنها در پرتو نور لرزان لامپ ها که از پشت قسمت هاي تميز شيشه هاي حباب مي تابيد، آرام گرفت. غير از پورفير يوکاوا، هيچ کس را خطر تهديد نمي کرد. تاس ها از چرخيدن بازايستادند. سه و يک. سفيدي آنها روي آجرهاي کثيف به چشم مي آمد. جاگوار تکرار کرد؛ «چهار، کيه؟» کاوا زير لب گفت؛ «من، من گفتم چهار.»

-«پس راه بيفت، مي دوني کدوم يکي؟ اولي دست چپ.»

کاوا يخ کرد. مستراح بي پنجره در انتهاي خوابگاه، پشت دري چوبي بود. سال ها قبل، باد فقط از خوابگاه محصل ها تو مي رفت و در ميان پنجره هاي شکسته و شکاف ديوارها گشت مي زد، اما امسال باد شديدتر بود و کمتر جايي در آموزشگاه نظامي از گزندش در امان مي ماند. باد شب ها، حتي توي مستراح ها مي رفت و گرما و بوي گندي را که همه روز جمع شده بود، بيرون مي راند. اما کاوا در کوهستان ها به دنيا آمده بود و بزرگ شده بود؛ از هواي سرد هراسي نداشت. از ترس بود که يخ کرده بود.»

ترس، ترس، اين کلمه سرد شايد يکي از چند محور اصلي رمان «عصر قهرمان» باشد. ماريو بارگاس يوسا پلشتي و ابتذال نهادي شده محيط ماجراي رمانش را با بياني حسي، در کلامي که يادآور برخي داستان هاي ويليام فاکنر است، با سرعتي سنجيده و شکلي پوشيده، بدون دلالت هاي زائد و با پرهيز از توصيف مستقيم، در همان حدي که براي خواننده هوشمند دريافتني است، برهنه مي کند. به نرمش و با تيزنگري حال و هوا، فضا، زمان و مکان را در سايه روشن- همان گونه که هست و همان گونه که در طبيعت انساني به خاطر مي آيد- زنده مي سازد. از زاويه ديد محدود يکي از شخصيت هاي فرعي داستان (کاوا) - محصل کوهي آموزشگاه نظامي لئونسيو پرادو- ماجرا آغار مي شود و طي گفت وگو و حرکاتي خفه و توطئه آميز، از همين ابتداي راه، پرهيبي از هدف و فاجعه غايي در سايه ترس، حقارت و بيمارگونگي نشانه گرفته مي شود و به طور ضمني از چند شخصيت اصلي رمان؛ جاگوار-شاعر-برده و“ نام و گرته اي به ميان مي آيد. آدم ها با نام هاي اصلي و واقعي شان ناميده نمي شوند؛ جاگوار، بوآ، کاوا، برده، شاعر، کاکاسياه“ اين اشخاص در پس نام هاي ساختگي شان - در پشت لقب هايي حقيقي- در مدرسه نظامي بر مرتبه هايي از سلسله مراتب ترس، آرزوهايي حقير دارند و گاه چنان غريزي مي زيند که انگار حيوانيتي زمخت را به عمد و با رضايت خاطر به رخ مي کشند تا به نوبه خود ديگران را بترسانند. همه در سن و سال هايي ميان پانزده و شانزده، کودکاني هيولايي را ماننده اند؛ موذيانه دسيسه مي چينند، «باند» تشکيل مي دهند، با خودنمايي و خشونت خود را بسي فاسدتر از آنچه واقعاً هستند نشان مي دهند، کفش و پيراهن و خرت و پرت ها و حتي بند پوتين همديگر را به آسودگي مي دزدند، در زد و خوردهايي وحشيانه و به دنبال بهانه هايي پوچ چنگ و دندان به کار مي برند و با کينه اي شگفت و به قصد کشت همکلاسي هاي ضعيف تر را مي زنند و در اطاعت از قدرت نهايتاً به سوي تبهکاري مي شتابند و دست به جنايت مي زنند“در مداري بسته، آييني خودساخته و متکي بر قطعيت هايي شوم، دنياي کوچک شان را تنها به دو رنگ سياه و سفيد درآورده اند و در اين «آيين جوانمردي،» ناجوانمردانه ديگري را که در باور آنها مرتکب «خيانت» شده از پشت با تير مي زنند و هيچ مجازاتي نمي بينند“

با درنگ و دقتي سزاوار بر پيچيدگي دروني وقايع داستاني «عصر قهرمان»، به اين تفسير مي رسيم که شخصيت هاي به شدت واقع نما، زنده و ملموس اين رمان، در فشار ناديدني ترسي تاريخي، با حقارت و ذلت به ظاهر چاره ناپذير دست و پا مي زنند و با خاکساري و پرستش قدرت از جنايت و فاجعه سر بر مي آورند.

جاگوار، يکي از شخصيت هاي اصلي رمان که کودکي و نوجواني را در فقر و فلاکت گذرانده و زودهنگام، در همدستي ناگزير با دله دزدها - دوستان برادر زنداني اش- براي خود به اصطلاح «مرد» شده، پس از سيري در دله دزدي و ولگردي، به طريقي سر از «دبيرستان نظام» درمي آورد و از روز ورود به اين محيط خشن با پشتوانه اي جسمي و رواني از تجربه هاي گذشته اش، خيلي آسان «سرور» پنهاني محصلان ديگر مي شود؛ «باند» تشکيل مي دهد و در اندازه اي فراخور محيط، يک نيمچه سازمان مخفي به وجود مي آورد و از اين راه به قدرت مي رسد.

جاگوار اما تبهکار زاده نشده است و شخصيت غريبش در واقع معجوني نفرت انگيز و جذاب است از قلدري، وحشيگري، نوعي مردانگي گرايي شبه آييني و ترس از تنهايي. او حتي به شيوه خود مي تواند عاشق باشد؛ عاشق دختري است به اسم «ترزا» دخترکي که پدر و مادر ندارد و از قضاي روزگار مدتي در عوالم بفهمي نفهمي معصومانه نقش «دوست دختر» شاعر (آلبرتو فرناندز - يکي ديگر از شخصيت هاي اصلي رمان و به تعبيري، خود نويسنده،) را بازي مي کند. ترزا از سوي ديگر، بي آنکه خود بداند و بخواهد، «معشوق» دست نيافتني «برده» (ريکاردوآرانا- همکلاسي درونگرا و کتک خور جاگوار و شاعر) است و نقشي شگفت در شکل گيري فاجعه پاياني ماجرا به عهده مي گيرد. جاگوار به قول خودش هيچ گناهي ندارد، او فقط آمده است تا خلاء قدرت را پر کند و ديگران؛ شاعر، کاوا، بوآ“ و برده، هريک به مثابه نمادهايي از ميان جمعيت آشفته و سرگشته پرو - نمادهايي از سفيدپوستان، سرخپوستان، دورگه ها و سياهان بومي شده - در «عصر قهرمان» مرتکب اعمالي مي شوند که در واقعيت موجود و شرايط محيطشان متعارف و عادي مي نمايد. غفلت، غرور، لذت جويي بيمارانه، بحران هويت، جهل سياسي و اجتماعي، گرسنگي، حماقت و حقارت شاخص کردارهاي جمعي و فردي اين مردان بچه سالي است که با شيوه هاي مزورانه شبه فاشيستي در مدرسه شبانه روزي نظامي - الگوي موزاييکي پادگاني فراخ به نام پرو يا ديگر کشورهاي امريکاي لاتين- براي حفظ وضع مسلط تربيت مي شوند. در اين ميان جوانکي در خود خزيده، نرمخو و بي دست و پا و وامانده که لقب «برده» به او داده اند، به صورت نيمه نمادي از قربانيان تقديري زميني، با روحيه اي واخورده و کوته فکري بزدلانه براي خود مي پلکد. همو در نهايت به عصياني ظاهراً خيانت آميز دست مي زند؛ ماجرا از اين قرار است که «کاوا» (سارق صورت مسأله هاي امتحان شيمي از دفتر آموزشگاه) را لو مي دهد تا بتواند به مرخصي برود و ترزا را ببيند.

بارگاس يوسا خط آغاز اين طرح و توطئه را در ابتداي «عصر قهرمان» با ايجاز مهارت رسم کرده است. اين «کاوا»ي بخت برگشته همان محصلي است که با حرکت تاس قمار مامور دزديدن پرسش هاي امتحان شيمي مي شود و به دستور جاگوار دست به سرقت سوال ها مي زند. او در ترس و ترديد، ناشيانه عمل مي کند و شيشه پنجره دفتر را مي شکند و رد دزدي را بر جا مي گذارد. قانون و آيين «باند» حکم مي کند که هيچ کس - ولو کاملاً بي گناه و به بهاي محروم شدن از مرخصي هفتگي به مدت نامحدود- در مقابل فرماندهان لب تر نکند و دزد را لو ندهد. اين جا «برده» به عشق ديدار «ترزا» طغيان مي کند و نهايتاً به علت تسامح فرماندهان، هنگام مانور و تمرين هاي نظامي از پشت سر تير مي خورد و در بيمارستان مي ميرد. شاعر (آلبرتو فرناندز-نويسنده؟) که کم و بيش به دلايلي مبهم از برده حمايت مي کرده، مي فهمد که جاگوار او را کشته است. به سراغ فرمانده گروهان (ستوان گامبا تنها افسر بالنسبه روشن بين و بدون نقطه ضعف) مي رود و مي گويد که جاگوار قاتل است. ستوان گامبا به دنبال روشن کردن قضايا مي افتد، اما فرمانده کل آموزشگاه و ديگر رئيسان و فرماندهان که نگران اعتبار و شهرت مدرسه نظامي و بيش و پيش از آن دلواپس «حسن سابقه» و ترفيع درجه و ارتقاي مقام خودشانند، با ايجاد رعب و زد و بند و کلک هاي نخ نما بر فاجعه سرپوش مي گذارند و رسماً اعلام مي کنند که ريکاردو آرنا (برده) با تفنگ خودش کشته شده؛ به علت بي انضباطي، بي احتياطي و“ و واقعه به خير و خوشي پايان مي گيرد،

بارگاس يوسا با بهره گيري استادانه از شکل و ساختي نو و متناسب با ضرورت هاي جديد، خشونت تبهکارانه و حقارت و ابتذال بلامعارض را در رمان «عصر قهرمان» طرح کرده است. در سراسر رمان خطي دروني و علي، اشخاص، وقايع، مکان ها و اشيا را به هم پيوند مي دهد و به رغم دگرگوني پي در پي زاويه هاي ديد، تغيير سريع لحن ها، تفاوت عمقي و روانشناسانه تک گويي هايي که در متن روايت ها بدون هيچ فاصله گذاري تصنعي، تنيده شده، کلاف داستان همراه با پيچيده شدن گره هاي روانشناختي مربوط به موضوع اصلي به نرمي و بدون هيچ تاکيد زائد و آزاردهنده، گشوده مي شود. کل ساختمان رمان با استحکامي دروني و بي نياز از تکيه گاه ها و دستاويزهاي بيروني، در ذهن حجم مي گيرد و برجا مي ماند تا به تدريج با نوري که از تخيل نويسنده مي تابد، همه زاويه ها روشن شود و چشم انداز ذهني خواننده عمق بگيرد. بارگاس يوسا چون همتايان معاصرش در هرجاي جهان، به عنوان نويسنده اي هنرمند با مهارت و توانمندي در قلمرو رازوارگي هنر کار خود را انجام داده است؛ او دروغ نگفته، شعبده بازي نکرده و در «عصر قهرمان» تنها بر مضحکه اي شوم شهادت داده است.

پي نوشت؛

1 - عصر قهرمان، ماريو بارگاس يوسا، ترجمه بيژن اسدي
عناوين اين صفحه
درباره شعر ايران در دوره معاصر و ارتباط آن با سياست
طنز هجوآميز و فکاهي در ادبيات داستاني
يادداشتي بر نخستين رمان «ماريو بارگاس يوسا»
شعر نو به سمت سکوت

شعر نو به سمت سکوت

شمس لنگرودي

؛ شعر نو از همان روزهاي نخست در لفاف فرو رفت. يعني وضعيت به گونه اي بود که شعر نو به سمت سکوت حرکت کرد، ولي نمي توان اين غيبت را تنها معلول نوع حکومت دانست. در آن روزگار نيما، هم از رضاخان مي ترسيد و هم از سنت گرايان و مردمي که به درک درستي از شعر نو و تحول در ادبيات نرسيده بودند. براي همين در سال هاي بين افسانه تا ققنوس فقط شعر کهن مي گفت به عبارتي تحليل آقاي شاملو درست است. منتها وقتي مي گوييم شعر در گفتماني مشترک با سانسور شکل مي گيرد نبايد تصور کرد که اين گفتمان تنها با حکومت صورت گرفته است. بلکه اديبان سنت گرا، توده هاي مردم و حتي هنرمندان نيز در به وجود آمدن اين گفتمان نقش داشته اند. در واقع فرآيند سانسور ترکيبي از عملکرد رضاشاهي و رفتار اجتماعي اقشار مختلف کشور بوده است. نيما يوشيج ساليان دراز خنجر مي بست تا شاعران سنت گرا او را به قتل نرسانند چون به مرگ تهديدش کرده بودند. شهريار تنها شاعري بود که در آن روزگار ارزش نيما را درک کرد و براي ديدنش عازم يوش شد. اين مساله يکي از عجايب روزگار است. به جز شهريار ساير شعرا کمر به قتل نيما بسته بودند. حقوق نيما را قطع کرده بودند نه به خاطر آن که مخالف يا منتقد سياسي است بلکه به دليل مخالفت با سنت ادبي در مقابل او ايستاده بودند. سنت گرايان مخالفان اصلي نيما بودند. معلم مدرسه، ناظم مدرسه، کاسب، کارمند و گروه هاي مختلف مردم جريان سنت گرايي را تشکيل مي دادند. به عبارتي طالبان از داخل فرهنگ شکل مي گيرد نه الزاماً از درون حکومت. بنابراين مي توان گفت که زندگي معاصر در ايران، از ابتدا، يک زندگي سياسي شد، که شعر و ادبيات نيز در بطن اين تصوير سياسي جاي گرفت.



روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام