پنج شنبه، 27 ارديبهشت 1386 - شماره 1395
   
 
صفحه نخست :: هفته نامه :: يادداشت
نمايشگاهي متفاوت
ابراهيم حسن بيگي

نمايشگاه بين المللي کتاب تهران يکي از چند نمايشگاه معتبر و بزرگ کتاب در جهان است، و البته در تعداد بازديدکننده و ميزان فروش کتاب و مدت زمان برپايي، هنوز هيچ نمايشگاهي در جهان، رکوردهاي آن را نشکسته است. چنين ادعايي حرف من نيست. آمار و ارقام موجود چنين مي گويند و کساني که با ساير نمايشگاه هاي کتاب در جهان آشنايند. چنين نمايشگاهي در واقع يک رويداد بزرگ فرهنگي در کشور ماست، رويدادي که به قد و قواره فرهنگي ما اعتبار مي دهد و بخشي از معضل بزرگ کتاب و کتابخواني جامعه ما را ترميم مي کند.

اما اين نمايشگاه بزرگ و بين المللي، امسال در آغاز بيستمين سال برگزاري اش دچار معضل بزرگي شد، معضلي که با تصميم رياست محترم جمهوري آغاز و باعث بروز اختلافات و مسائل پرحاشيه فراواني شد، تا جايي که اساس برگزاري نمايشگاه به زير سوال رفت. مخالفت آقاي دکتر احمدي نژاد با برپايي نمايشگاه کتاب در محل دائمي نمايشگاه ها هرچند زودهنگام نبود و ايشان مخالفت خود را در نمايشگاه سال قبل هم اعلام کرده بودند، اما در نظر نگرفتن محلي مناسب و درخور شأن فرهنگ و کتاب و نيز اعتبار بين المللي نمايشگاه بيستم، مسائل را پيچيده تر کرد و در نهايت مصلاي در دست ساخت تهران به عنوان محل برپايي نمايشگاه تعيين شد که از همان ابتداي امر بسياري از ناشران، حضور در نمايشگاه را تحريم کردند و غيراستاندارد و نامناسب بودن محل مصلي را دلايل اصلي خود براي عدم حضور بيان کردند. حال که چند روزي از پايان نمايشگاه مي گذرد، در يک جمع بندي نهايي مي توان گفت؛

1- تصميم رياست محترم جمهوري به عنوان عامل اصلي مشکلات و مشقات و حرف و حديث هاي به وجود آمده در نمايشگاه امسال، قلمداد مي شود. قطعاً آقاي احمدي نژاد هم براي اين تصميم خود دلايلي دارند، دلايل ايشان هرچند علمي، منطقي و درست هم باشد، بايد ايشان مسير کار را به طرف اصلاح و رسيدن به نتايج مطلوب تر هدايت مي کرد. اما وقتي در شهري مثل تهران محل جايگزيني براي برپايي بزرگ ترين نمايشگاه کشور وجود ندارد، گرفتن چنين تصميمي افزون بر مشکلات است نه رفع مشکلات پيشين. ممکن است ساکنان حوالي نمايشگاه دائمي تهران، ده روز پرترافيکي را نگذرانده باشند اما بخشي از دولت يعني وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، اولين قربانيان اين تصميم بودند که رياست جمهورشان بدون در نظر گرفتن محل جايگزين، آنها را از برپايي چنين نمايشگاهي در محل دائمي و قبلي خود محروم کرده است که اين تصميم رياست دولت نمايشگاه را تا مرز برپا نشدن پيش برد چون هيچ مکان مناسب ديگري براي اين رويداد بزرگ و جود نداشت. مگر مکاني بسيار نامطلوب که بايد ماه ها کار و تلاش و صدها ميليون تومان هزينه صرف مي شد تا مناسب برپايي نمايشگاه شود.

2- مصلاي بزرگ تهران هم عجب حکايتي دارد. 27 سال است که هنوز ساخته نشده است. در هيچ کجاي دنيا سراغ نداريم که ساخت يک بنا، هرچند بزرگ و عظيم پس از گذشت 27 سال هنوز به پايان نرسيده باشد مگر اينکه به دلايلي ساخت و ساز آن کاملاً متوقف شده باشد. مصلاي تهران فقط يک شبستان آماده براي برپايي نمايشگاه داشت، يعني تامين کننده تنها يک چهارم ظرفيت مورد نياز، لذا بايد شبستان هاي ديگر آماده مي شد. تامين سرويس هاي بهداشتي، آب آشاميدني، تلفن هاي همگاني، سرويس هاي رفاهي و رستوراني و... از دغدغه هاي ديگر مديران برپايي نمايشگاه بود.

از سوي ديگر مشکل بزرگ نمايشگاه نبود آب و برق در شبستان هاي نيمه ساز بود و تامين برق صدها غرفه مستلزم فرصت و امکانات زيادي بود که تامين همه اين امکانات و متناسب ساختن محل مصلي به عنوان نمايشگاه بين المللي کتاب در فرصتي يک ماهه، بيشتر به يک معجزه مي مانست هرچند متوليان نمايشگاه نيز خود اقرار مي کنند که نتوانسته اند فضاي مطلوب نمايشگاه را تامين کنند.

3- تصميم رئيس جمهور و برپايي نمايشگاه در محل مصلاي تهران، بيشترين مشکلات اجرايي را متوجه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ساخت.

معاونت فرهنگي اين وزارتخانه به عنوان متولي برپايي نمايشگاه بايد به اندازه برپايي ده نمايشگاه پيشين استرس ها و آسيب هاي وارده را تحمل مي کردند تا شرايط را نه در حد مطلوب و استاندارد، بلکه در همين حد و اندازه اي که ديديم، فراهم کنند با اين همه تلاش هاي صورت گرفته، باز اکثر ناشرين از نمايشگاه بيستم راضي نبودند و فيزيک نامناسب مصلي براي نمايشگاه را عامل اصلي نارضايتي خود عنوان مي کردند و نيز مديريتي که قرار بود در مدتي کمتر از يک ماه، کاري يک ساله را صورت ببخشد. به هر تقدير غائله نمايشگاه بيستم که از ابتدا با تغيير مکان آن آغاز و با تحريم برخي از ناشرين همراه شد به پايان رسيد و اينک بايد فکر کنيم برنده واقعي اين حرکت بزرگ فرهنگي چه کسي يا کساني بودند؟ آقاي احمدي نژاد که اجازه ندادند نمايشگاه کتاب در محل قبلي خود برگزار شود؟ مديران و مسوولان برپايي نمايشگاه؟ ناشرين که براي حضور يا عدم حضورشان حرف و حديث هاي فراواني داشتند؟ مصلاي در حال ساخت تهران که ميزبان چهار ميليون علاقه مند کتاب از سراسر ايران بود؟ يا مردم که با تحمل سختي راه آمدند و کمبود امکانات رفاهي را تحمل کردند و صدها ميليون تومان خرج کردند و کتاب خريدند؟

4- بي شک مردم برنده اصلي اين مارتن بزرگ فرهنگي بودند. چهار ميليون از نمايشگاه کتاب امسال ديدن کردند حتي اگر اين آمار را به سه يا دو ميليون هم برسانيم باز به لحاظ بازديدکننده رکورددار همه نمايشگاه هاي بزرگ بين المللي هستيم. مردم ايران که هميشه به کتاب نخواندن محکوم بودند نشان دادند که اين حرف درست نيست و يکي از مهمترين علت هاي پايين بودن نرخ مطالعه در کشور ما، مردم نيستند نه، بلکه متوليان فرهنگ کشورند. در کشور ما کتابخانه و کتاب فروشي و نمايشگاه و فروشگاه هاي کتاب به اندازه کافي وجود ندارد. علاقه بالاي مردم به کتاب را بايد در حضورهاي ميليوني شان در نمايشگاه کتاب تهران ديد و انديشيد که چرا متوليان فرهنگ و کتاب کشور چاره اي براي اين همه اشتياق پيدا نمي کنند و چرا شهرهاي کشور ما از کتابفروشي و کتابخانه تقريباً خالي است؟

اگر مسوولان نمايشگاه رقم فروش ناشرين داخلي و خارجي را اعلام کنند خواهيم دانست که مردم حاضرند به کتاب پول بدهند اما به شرطي که کتاب در دسترس شان باشد.کتاب در کشور ما کالاي پرتوليدي است، اما دريغ از توزيع. مي گويند حدود چهار هزار ناشر در کشور وجود دارند و حدود يک هزار کتابفروش. اين معادله نابرابر را چه کسي حل خواهد کرد؟ دولت، مجلس، مردم؟

بر هر تقدير، بايد حق شناس بود و قدردان همه کساني که براي برپايي اين نمايشگاه زحمت کشيدند. از متوليان آن در وزارت فرهنگ و ارشاد و اسلامي گرفته تا ناشرين و مردم، ماموران شهرداري و نيروي انتظامي و راهنمايي رانندگي که همه دست به دست هم دادند و کاري ناشدني و غيرممکن را ممکن ساختند. شايد اگر اين نمايشگاه در محل دائمي خود برگزار مي شد، اين همه ديدگاه هاي انتقادآميز مطرح نمي شد. حتي مديران برگزارکننده مجبور نمي شدند براي نمايشگاهي پرانتقاد رنجي و کاري مضاعف و طاقت فرسا را تحمل کنند.
خاطرات شهروند بهت زده
بهترين شغل دنيا
ملک منصور اقصي

«اگر شما يک بار ديگر به دنيا بياييد چه شغلي را انتخاب خواهيد کرد؟» اين سوالي بود که چند وقت پيش کسي در جايي از من پرسيد. از آن سوال هايي است که آدم اصلاً نمي خواهد جواب بدهد. مثل سوال «اگر در يک جزيره تنها بمانيد چه کتابي را با خود خواهيد برد؟» به عبارت ساده تر طرف مي خواهد بداند همين شغلي که داريد را دوست داريد يا نه؟ و از آنجا که پرسش شونده خود را در وضعي مي بيند که بايد از شغل فعلي اش دفاع کند مي گويد همين شغل را. منتها معلوم نيست که چرا اين پرسش ساده به شکلي فانتزيک پرسيده مي شود. جواب من البته چيز ديگري بود. جوابم اين بود؛ پلاستيک جمع کن، بدون هيچ توضيحي. حالا مي خواهم توضيح بدهم.ما که خودمان نمي خواستيم به دنيا بياييم، بالاخره آمده ايم. در ضمن محلش نيز به انتخاب ما نبوده است. مي توانست هلسينکي، کيپ تاون، شانگهاي، نيومکزيکو يا ملبورن باشد که آن وقت زندگي مان حتماً جور ديگري مي شد. اينها مهم نيست، مهم اين است که خب حالا چه کنيم؟ به عبارت ديگر هدف زندگي ما بر روي اين زمين چيست؟ اصلاً هدفي آيا وجود دارد؟ شايد وجود داشته باشد، شايد مشاهده دنيا و تجربه کردن چيزها (بدون اينکه مهم باشد که روزي به دردمان مي خورد يا نه) هدف بدي نباشد. اگر اينها هدف خوبي باشند پلاستيک جمع کردن بهترين شغل دنيا در شرايط فعلي جهان است.

در اين دنياي غوغايي و توفاني فعلي وظيفه مبرم هر فرد اين است که مواظب باشد ديوانه نشود و لذا باز هم پلاستيک جمع کردن بهترين شغل است. هم مشاهده جهان و چيزهاست در ضمن تجربه لذت آور هم هست.

تا چند سال پيش پلاستيک جمع کن ها وضع هيجان انگيزتري داشتند. مستقل بودند، يک کيسه بزرگ از الياف مصنوعي نقره اي رنگ داشتند که از شدت دود و آلودگي به طوسي و سياهي مي زد. وسيله نقليه فوق العاده اي هم داشتند. يک گاري کوچک که طنابي به پشتش وصل بود که تکه لاستيکي را با خودش مي کشيد. پايت را روي لاستيک مي گذاشتي و در سرازيري سر مي خوردي، کار ترمز را هم مي کرد. حالا گويا به خدمت شهرداري درآمده اند با عنوان ماموران بازيافت و وسيله هاي استاندارد بي هيجاني دارند. پلاستيک جمع کردن اساساً حرفه مهمي است. مجازي به هر سوراخي سر بزني، توي جوي هاي آب، داخل کارتون ها، توي ظرف هاي آشغال. درست است که کار تميزي نيست اما جذاب است. مي شود دستکشي پوشيد و مساله حل است. آدم به چيزهاي جورواجوري برمي خورد، ظرف هاي نوشابه رنگارنگ، ظرف هاي پلاستيکي يک بارمصرف غذا (گرچه از نظر استتيک اندازه هاي متناسبي ندارند) و کيسه پلاستيکي. البته کيسه ها به زيبايي کيسه هاي پلاستيکي خارجي نيستند. کيسه پلاستيک هاي خارجي به دقت طراحي شده اند، در واقع هر کدام يک کار گرافيکي منحصر به فرد هستند. در خارج بعضي کيسه پلاستيک ها بسيار مهمند. مثلاً کيسه پلاستيکي فروشگاه هرودز در لندن که سبز تيره است و با طلايي نام Harrods بر روي آن نوشته شده. هر که دستش باشد معني اش اين است که از گران ترين فروشگاه لندن خريد کرده است. بعضي ها يک کيسه پلاستيکي هرودز دارند که هر جا مي روند و چيزي مي خرند داخلش مي گذارند. حتي خود فروشگاه کيسه پلاستيکي خالي اش را به اهل پز مي فروشد. فروشگاه GAP کيسه پلاستيکي سرمه اي خوش رنگي دارد که دهانه اش نخي تعبيه شده که زيبايي و راحتي حمل و نقل را توامان عرضه مي کند. طرفداران محيط زيست که عمدتاً همان چپ هاي بعد از فروپاشي هستند البته مخالف کيسه پلاستيکي هستند، لذا بعضي فروشگاه ها پاکت هاي کاغذي را جايگزينش کرده اند. با اين کار اهميت شغل پلاستيک جمع کن ها به کلي ناديده گرفته شده است که اين خود نقض غرض است. طرفداران طبقه کارگر کار کارگراني را که با جمع کردن پلاستيک در جهت سلامت محيط زيست مي کوشند کساد کرده اند.

من در کشورهاي توسعه يافته کمتر پلاستيک جمع کن ديده ام. البته آدم هايي که داخل هر سوراخي را مي جورند هستند اما روشن نيست که دنبال چي هستند و اغلب با پلاستيک ها کاري ندارند. کيسه پلاستيک البته مي تواند گاهي اوقات وسيله خطرناکي باشد مثلاً بچه ها بکشند روي سرشان و خفه شوند يا با همين کيسه پلاستيکي مرتکب قتل شد. در فيلم معروف معما که کاري گرنت و ادري هپبورن مليح و زيبا بازي مي کردند قتلي با همين کيسه پلاستيکي صورت مي گيرد. خارجي ها البته موضوع را با تعبيه سوراخ هاي متعدد بر روي کيسه حل کرده اند. در بعضي جاهاي دنيا اين حرفه ابعاد عظيمي دارد. در وسط بمبئي، حدود پانصدمتر دورتر از گران ترين هتل شهر يعني تاج محل خياباني عريض با پياده رويي بسيار پهن کشيده شده. در اين پياده رو تا چشم کار مي کند پلاستيک جمع کن ها کنار هم به صف نشسته اند و بازيافت هايشان را تقسيم بندي و بسته بندي مي کنند در اشل يک کارخانه عظيم.

پلاستيک جمع کني شغل عجيبي است. سفري است اديسه وار طي هستي، بي هيچ استرسي. مي توانيد در حين کار فکر کنيد امکاني که تقريباً در هيچ شغلي نيست. آهسته جلو مي رويد توي جوي ها و گوشه و کنار پياده رو را خوب تماشا مي کنيد و فکر مي کنيد. مي توانيد به «در انتظار گودو» فکر کنيد يا به «گرسنه» کنوت هامسون يا به «مرگ قسطي» سلين. مي توانيد با خودتان شعر بخوانيد. اگر بخش هايي از «سرزمين هرز» اليوت باشد که عالي است. يا از لورکا، نرودا، الوار يا از ايراني ها خيام، شاملو، اخوان ثالث. هر وقت خسته شديد مي توانيد دست از کار برداريد و در سرازيري با چرخ تان سر بخوريد يا کنار ديواري بنشينيد و به مردم و شهر نگاه کنيد. سر و وضع و سن و سال شما در اين کار هيچ اهميتي ندارد. هيچ کس مانع کارتان نمي شود به شما حتي نگاه هم نمي کنند اگر هم بکنند شايد حتي تحسين تان کنند زيرا که در پاکيزه کردن شهر سهمي داريد. آرامش عجيبي داريد. گاهي اوقات البته متاسف مي شويد که اين مردم چرا هر آشغالي دارند داخل جوي آب مي ريزند. من خودم لامپ هاي مهتابي سوخته يک متري را هم ديده ام. شما در استخدام کسي نيستيد به کسي چيزي نمي دهيد از کسي چيزي طلب نمي کنيد اساساً مي توانيد هيچ گونه ارتباطي با احدي نداشته باشيد اين خودش امکان ديوانه شدن تان را بسيار کاهش مي دهد. ساعت کارتان دست خودتان است. اگر اين کار منبع درآمدتان نباشد و فقط براي دل خودتان پلاستيک جمع کنيد که ديگر بي نظير است.البته هنوز از اين کار بهتر هم وجود دارد؛ داخل اتاق بنشينيد و فقط بيرون را تماشا کنيد...
به بهانه کنار رفتن توني بلر و ژاک شيراک از قدرت
اندر حکايت برخاستن و نشستن به موقع
مسعود بهنود

انسان چه از فرزي و چالاکي به موش شبيه شود و چه از زيرکي چون روباه، چه از نازکي چون مويي شود و چه از جان سختي چون کرگدن، باز از هر در که به درون مي رود اول از همه بايدش راهي و موقعي براي خروج جستن. روزگاري اين را در مورد يکي از دولتمردان صاحب نام نوشته بودم که سال 1380 خيال ورودي دوباره به صحنه سياست داشت. اينک در هفته اي که توني بلر خروج زودهنگام خود را از دولت اعلام داشت و شش هفته به گوردون براون نفر دوم حزب کارگر فرصت داد تا نظر مساعد فراکسيون حزب کارگر را به خود جلب کند، و ژاک شيراک هم با خودداري از کانديداتوري در انتخابات رياست جمهوري، در حقيقت به موقع از سر ميز برخاست و جاي خود را به نيکلا سارکوزي داد، موقع بازگشايي اين است که سياستمردان به هر اندازه بزرگ و اثرگذار باشند باز بايدشان دانستن که کي بايد از سر ميز برخاست.

اين يک اصل کلي است و تا همين سال هاي اخير که دنيا را مردان پخته و دنياديده اداره مي کردند حاکم بود. اما از ميانه هاي قرن بيستم که انقلاب آموزشي جهاني ثمر داد و مردان و زنان پنجاه و حتي چهل ساله به رياست دولت ها رسيدند، در نتيجه شصت ساله نشده موقع رفتن شان شد، اصلي تازه هم ظاهر گشت. رفتن و دوباره بازآمدن. براي آن ها که هنوز دهه پنجاه عمر به پايان نرسانده ناگزير به ترک ميز مي شوند، نتوان گفت وسوسه اي نيست که بار ديگر بازگردند. چنان که ذوالفقارعلي بوتو و بي نظير دخترش. چنانکه خالده ضيا در سريلانکا، بيل کلينتون که 55 ساله کاخ سفيد را ترک کرد و اينک توني بلر که در 53 سالگي دارد از خانه شماره ده داونينگ استريت دور مي شود. کلينتون پيش بيني کرده است که توني بلر دبيرکل آينده سازمان ملل خواهد بود و بهترين شانس ها.

به محض آنکه از بلندشدن به موقع از سر ميز سخن به ميان مي آيد در تاريخ سياسي جهان نام وينستون چرچيل در نظرها مي نشيند. که با همه درايتي که داشت نامش در صدر پنج نامي است که در قرن بيستم تاريخ سياسي جهان را ساختند. در مقياس هاي اروپايي نامش در کنار ناپلئون و بيسمارک آمده است اما چندان ماند که در لحظات آخر جنگ جهاني دوم- جنگي که او فرمانده بحق سياسي اش بود- وقتي که صلح قطعي شد، به عنوان نماينده بريتانيا، فاتح اصلي جنگ، نه او سروينستون چرچيل بلکه يک عضو کارگر مجلس کلمنت اتلي نشست درکنار روزولت و استالين و در يالتا پيمان پيروزمندان را امضا کرد. همان کسي که چرچيل گفته بود دلايل بسياري دارد که فروتن باشد.

اين رفتن براي چرچيل سخت و دردناک بود. رفت و نرفت. عادت به شکست نداشت. شش سال صبر کرد و باز دوباره باز آمد و اين بار بريتانيايي ها به او راي دادند تا از هيبتش و از تاثيرش بر امريکايي ها بهره گيرند و در جنگي ديگر پيروز شوند. اين جنگ نه با هيتلر و آلمان بلکه با دکتر محمد مصدق و ايران بر سر نفت بود. خاطره اي دردناک در تاريخ ايران ماند اما روباه پير آخرين خدمتش را به کشورش کرد و زودتر از مهلت قانوني صندلي را به آنتوني فرزندخوانده و وزيرخارجه خود سپرد و رفت. و به موقع رفت چرا که سال بعد شکست سوئز چنان روزگاري بر سر ايدن آورد که جنگ عراق هنوز بر سر توني بلر نياورده است.

بازگشت پيروز دوگل

در کنار چرچيل و گرچه در قهرماني نه به اندازه وي، ژنرال شارل دوگل بود که بعد از ناپلئون هموطنش نظاميان جهان به کسي به اندازه وي غره و مفتخر نيستند. دوگل به راستي قهرمان فرانسوي جنگ بود، چرا که وقتي مارشال پتن قرارداد تسليم و صلح را با آلمان امضا کرد، دوگل از فرمان وي خارج شد و با کمک چرچيل که امکانات بسيار و از جمله بي بي سي را در اختيار وي گذاشت، کاري کرد که فرانسه در حالي که جنگ وسيع با آلمان نکرده بود، اما در پايان جنگ کنار دست پيروزمندان غامريکا، بريتانيا، شوروي و چينف بنشيند و همچون آنان به عنوان يکي از قدرت هاي جهاني صاحب حق وتو و عضويت ثابت شوراي امنيت شود. اين همه را دوگل و نهضت مقاومت فرانسه به دست آورد. اما در آزادي ها و ناآرامي ها و تندروي هاي بعد از جنگ، فرانسوي ها کاري کردند که ژنرال قهر کرد و به زادگاهش کلمبه دوزگليز رفت. هفت سال بعد او بازگشت که به نوشته آندره مالرو فرمان سرنوشت را پاسخ گويد و عشقش را به فرانسه ثابت کند. اما به سادگي برنگشت. زماني برگشت که همه کارها از هم گسيخته، اقتصاد ويران و زير فشار چپ ها و درگيري شان در خيابان ها و اعتصاب سازي ها شيرازه کشور را در هم ريخته. چنين بود که فرانسه به استقبال ژنرال رفت. قانون اساسي را به دلخواه وي دوباره نوشتند و به اندازه قامت ژنرال و اختياراتش را کامل کرد. آنگاه بازگشت. با اين ترتيب ژنرال دوگل معيار و الگويي گذاشت براي آن ها که خيال بازگشت در سر مي پرورانند. انگار گفت فقط روي دوش ها. چنان که در پايان شورش هاي مه 1968 و در زماني که ژنرال فرانسه را دوباره در اندازه هاي خود کرده و از کاخ اليزه به تماشاي پاريس نشسته بود که در آتش جواني دانشجويان مي سوخت، در حالي که امکان ماندن از نظر قانوني برايش فراهم بود اما دانست که زمان برخاستن از سر ميز است. رفت و کوتاه مدت پايان عمر را در دهکده زادگاهش گذراند، اما فرانسه قهرماني ديگر يافت و بزرگ ترين مخالفانش هم در برابر او سر تعظيم فرود آوردند؛ مجسمه غرورملي.

در ميان شرقي هايي که به دموکراسي دست يافته اند رفت و بازگشت بيشتر در شبه قاره هند رخ داده است. مشهورترينش بازگشت اينديرا گاندي به نخست وزيري که بعد از پنج سال دوري از قدرت اتفاق افتاد و بازگشت پيروزمندانه اي بود گرچه بيم جان در آن درج بود. آن سوتر در پاکستان خيال بازگشت جان رقيب خانم گاندي، ذوالفقارعلي بوتو، را هم گرفت. و از قضا فرزندان هر دو آنها راهي صحنه شدند. راجيو جان گذاشت و به آنجا نرسيد که رفت و بازگشتي را تجربه کند. اين تجربه مانده به فرزندش که فاصله چنداني با جايگزيني پدر و مادربزرگ ندارد. اما بي نظير بوتو دختر ذوالفقار علي همچنان در انديشه است که کار ناتمام پدر را تمام کند. ترکيه بولنت اجويت که در دهه هفتاد با لشکرکشي به قبرس قهرمان شده بود، هجده سالي در انتظار بازگشت ماند اما سرانجام بازگشت. همان کاري را که پاپاندرئو رقيب اجويت در يونان بعد از بيست سال کرد. اما در همه موارد تاريخي بازگشت در انتظار کساني است که به موقع برخاستن را دانسته چنان که ريچارد نيکسون دانست وقتي از جان کندي شکست خورد اما چندان که جانشين کندي، ليندون جانسون حاضر به شرکت در انتخابات نشد، نيکسون باز بخت خود آزمود.

در ايران

در ايران، از دوره هاي تاريخ که بگذريم، در دوران معاصر، اولين بازگشت متعلق به ميرزا علي اصغرخان اتابک غامين السلطانف بود که بعد از سال ها صدارت ناصرالدين شاه و مظفرالدين شاه، دور جهان گشت و بعد از مشروطيت به کشور داراي قانون بازگشت و نرسيده باز خلعت صدارت پوشيد. اينک نوه آن پادشاه نخستين تاج سلطنت بر سر داشت و هيچ نشان از ناصرالدين شاه در وجودش نبود. در مجادله بين او و مجلس، اتابک جان خود را در جلو در مجلس تازه تاسيس، کنار دست سيدعبدالله بهبهاني حامي اش را از دست داد.

دومين بازگشت غم انگيز و دردناک متعلق به همان پادشاه کم عقل، يعني محمدعلي شاه است. او نتوانست تخت را نگهباني کند. اولين پادشاه ايران شد که به سفارتخانه خارجي پناه برد که جانش در امان باشد، و اولين شاه تبعيدي شد. منتها مجاهدين و مشروطه خواهان فرزند نوجوان وي را به سلطنت گماشتند و پيرمرد اهباخردي را به عنوان نايب السلطنه اش تعيين کردند. اما يک سال بعد پولي گرد آورد و قول حمايتي از حکومت لرزان تزارها گرفت و با گذرنامه جعلي از استرآباد وارد خاک ايران شد که مگر تخت غدر حقيقت از پسرخودف بازستاند. نه که پيشاني اش به سنگ خورد و ملت تازه آزاد شده مقاومت کرد. بلکه اين رکورد نيز از آنش شد که مجلس شورا براي سرش جايزه اي تعيين کرد و حقوق و مزايايش را هم قطع کرد. خيال بازگشت احترام و القابش را هم از او گرفت و شد اولين شاه تاريخ ايران که در تبعيد درگذشت. اما در بين نخست وزيران و وزيران ايراني بازگشت فراوان بوده و هم خيال آن. اما هيچ کدام به اندازه احمد قوام غقوام السلطنهف سياستمداران برجسته تاريخ معاصر در ذهن تاريخ نمانده است.

احمد قوام به تيزهوشي و درايت مشهور بود. هم او و هم برادرش وثوق الدوله سياست دان و به اندازه کافي داراي انگيزه و جاه طلبي بودند. زمان نيز به ياري شان آمد و جوان و رسيده بودند که انقلاب مشروطيت شکل بت گرفت و آن دو نيز غبه عنوان خواهرزادگان امين الدوله صدراعظمف به ميان صحنه پريدند و به ترتيب سن وزارت و حکومت و سرانجام صدارت گرفتند. اما کودتاي سوم اسفند آرزوهايشان را باطل کرد و هم ماجراي قرارداد 1919 که وثوق الدوله را بدنام از صحنه به در کرد. او که شاعر درخشاني بود خود سروده است چون بد آيد هر چه آيد بد شود/ يک بلا ده گردد و ده صد شود. در طول بيست ساله قدرت پهلوي اول، قوام چندان مسن نبود که مادر برادر از قدرت چشم بپوشد و زينت دستگاه رضاشاه شود، در داخل و خارج کشور در انتظار ماند و بعد از سقوط رضاشاه، به صحنه بازگشت و چهار سال بعد محکم ترين و به موقع ترين دولت ايران را تشکيل داد و با استفاده از قدرت تحليلي که از تضادهاي بين المللي داشت، ارتش سرخ استالين را که بعد از جنگ خيال تخليه شمال ايران را نداشت با کمک امريکا به رفتن واداشت. شوروي هنوز به بمب اتم دست نيافته بود و از همين رو اگر قوام تعلل کرده بود، آذربايجان معلوم نبود چه سرنوشت مي گرفت. بعضي مورخان هم نوشته اند که پايداري استالين در خاک ايران مي توانست به دوران کوتاه جنگ سرد پايان دهد جنگ جهاني سوم را موجد شود. اما قوام نامي بزرگ از خود در تاريخ و همين طور در سياست ايران گذاشت و نشان داد که ايرانيان به عنوان اولين جامعه اي در خاورميانه که به دموکراسي و قانون رسيدند، اين قابليت را دارند که بازي هاي جهاني را بشناسند و از شنا در اقيانوس بيمي ندارند. اين همان واقعيت بود که هفت سال بعد دکتر مصدق غهمکار و وزير کابينه هاي قوامف در رهبري نهضت ملي کردن نفت موکد کرد.

اما همين قوام که وقتي استالين بازي خورد و بازيگران داخلي مانند شاه جوان و انگلوفيل ها شرم کردند از بي خردي خود، در بين اهل خرد جايگاهي رفيع يافته بود، جايي که شمار کمتري از رجال بعد از مشروطه رسيدند، پيرانه سر هوس قمار ديگر به سرش زد و سي تير شد. همه آبرو باخت. از شدت جاه طلبي فکر نکرد چرا شاه که همه القاب او را گرفته بود، سه سال قبل، چطور حالا حاضر به دادن حکم نخست وزيري به او شده است.

و سومين بازگشت را به نام هاشمي رفسنجاني ثبت کرده است. او که با داشتن لقب سردار سازندگي و بعد از هشت سال رياست دولت بعد از جنگ الگوي بازسازي کشور شد، و در حالي که سمت پراهميت رياست مجمع تشخيص مصلحت را هم در اختيار داشت اما به اصرار تيم فن سالاران بار ديگر وارد صحنه انتخابات مجلس ششم و بعد از آن نهمين انتخابات رياست جمهوري شد.

توني بلر

بهانه اصلي اين نوشته، کناره گيري توني بلر از رياست دولت بريتانيا بود. بلر در زماني از خانه شماره ده

داونينگ استريت مي رود که در بريتانيا محبوب تر از وي هنوز کسي نيست. با آنکه مردم راي دهنده هفتاد درصدشان با ادامه حضور ارتش آن کشور در عراق مخالفند، و اين جنگ تا اندازه زيادي به حيثيت بلر لطمه زده است اما آمارگيري ها نشان داد که نه گوردون براون وليعهد بلر که به جايش رئيس دولت و حزب کارگر مي شود، نه ديويد کامرون رئيس حزب محافظه کار به اندازه توني بلر اعتماد مردم را جلب نمي کنند. حقيقت همان است که حانستون نويسنده انگليسي دو روز پيش نوشت؛ «کسي که مي توانست بزرگ ترين نخست وزير بريتانيا بعد از چرچيل باشد به علت آنکه زمانش با جورج بوش تلاقي کرد با سرشکستگي خانه شماره ده داونينگ استريت را ترک مي کند.»

کاري که بلر انجام داد، يعني ترک داوطلبانه رياست دولت و حزب بعد از سومين انتخاب، در بريتانيا سابقه ها دارد که آخرين آن به خانم تاچر نخست وزير محبوب محافظه کاران برمي گردد که چهارده سال قبل براي سومين بار انتخابات سراسري را برد اما سال بعدش اعضاي کابينه به در اتاق او رفتند و به تلخي و عتاب پرسيدند چرا اين همه مقاومت مي کند و چرا نمي رود. بانوي آهنين با اشک رفت چرا که دموکراسي انگليسي توان تحمل يک نفر را براي مدتي بيش از ده سال ندارد و کسي را تاکنون تا پايان دوره چهارساله سوم در اين مقام نگاه نداشته است. در اين مواقع، همانند اين روزها، از جمله علائمي که ظاهر مي شود و نشان مي دهد ظرفيت مردم تمام شده فشار ها و افشاگري هاي رسانه اي و مخالفت هاي مجلس است. يعني مردم بي تاب مي شوند و نمايندگان مجلس و روزنامه ها به تبع آنها.

اين داستان مختص بريتانيا نيست. در آلمان نيز هلموت کهل اولين دولتمرد بعد از جنگ جهاني دوم که همه آلمان را رهبري کرد. او که با هيکل بزرگش شد صدراعظمي که بعد از هيتلر دوباره دو نيمه آلمان را به هم برآورد، باز هنگامي که براي سومين بار خواست اين عنوان را حفظ کند، راي نياورد. در فرانسه هم که رياست جمهوري براي هفت سال برگزيده مي شود، آخراي دو دوره حداکثر تحمل مردم است و کسي را توان ماندن بيش از آن نبوده است تاکنون. چنان که ژاک شيراک هم اين پيام را شنيد و نامزد نشد و مي توان گفت به موقع از سر ميز برخاست، با اين تفاوت که آينده به نوعي در انتظار توني بلر 55ساله هست اما شيراک 72ساله ناگزير است از اين خرسند باشد که جاي خود را به همفکر و کانديداي مطلوب خود سارکوزي داده است.روزنامه اينديپندنت در گزارشي پيرامون بازگشته ها، موفق و ناموفق، يادي هم از ديگران- نه فقط دولتمردان- کرده است. کساني مانند مايکل جکسون که از اولين ترانه اش 104 ميليون کپي در سال 82 به فروش رفت اما آنقدر ماند که در سال 2002 وقتي که تيراژش به هشت ميليون رسيد سوني قراردادش را باطل کرد و اينک چون سايه اي در بحرين ساکن شده است. يا جودي گارلند هنرپيشه محبوب دهه پنجاه که سي سال بعد خواست دوباره برگردد و نشد. در اين گزارش حتي محمدعلي کلي و الويس پريسلي هم به عنوان کساني که خيال بازگشت به سرشان افتاد و ناکام ماندند ياد شده است. گرچه نمونه هاي موفق مانند فرانک سيناترا و باربارا استرايسند هم هست. در همين سالي که گذشت انبوهي از چهره هاي مشهور دهه شصت بار ديگر به عالم هنر به ويژه موسيقي برگشته اند.

و تازه فهرست کامل نمي شود مگر با ذکري از ديرآمدگان که باز به نوعي به موقع نيامده و برنخاسته اند. چرنينکو رهبر پيشين اتحاد جماهير شوروي، از دهه پنجاه ميلادي همراه با برژنف وارد کرملين شده و در موقع مقتضي با حمايت از وي در مقابل خروشچف جاي خود را تثبيت کرد. ماند تا سال 1982 که برژنف درگذشت. در اين زمان چرنينکو هم خود را بازنشسته کرد و به موقع از سر ميز برخاست. اما دو سال بعد با مرگ سوسولف او را فراخواندند. بهانه آورد که 72 سال دارد و براي اداره کشور پهناوري مانند شوروي پير است اما به او يادآوري کردند که از معاون نخست وزير جوان تر است که 83 سال دارد، همين طور از نخست وزير که 78ساله است، تازه وزير صنايع هسته اي 87 سال عمر کرده است. چرنينکو چيزي نداشت بگويد، پذيرفت اما به فاصله چند ماه از کاخ کرملين راهي بخش مراقبت هاي ويژه بيمارستاني شد و ماند تا 13 ماه که ده ماهش را اعضاي دفترش با مهر الکترونيکي که ساخته بودند به جايش اسناد را مهر مي کردند. چنين بود که آن سيستم که کهنگي از رويش مي باريد کوتاه مدتي بعد از مرگ چرنينکو سقوط کرد. گورباچف آخرين بود.

چنين شد که گفته اند مرغ زيرک آن است که بداند کي فرود آيد و چه موقعي برخيزد.
مسير تغييرات فرهنگي در ايران
سيدهاشم هدايتيہ

يکم.1- ادگار شاين يکي از انديشمندان عرصه مديريت، تعريفي جديد و قابل توجه از فرهنگ ارائه کرد که مبناي بسياري از پژوهش هاي فرهنگي دهه هاي اخير قرار گرفته است. شاين مي گويد؛ «فرهنگ مجموعه اي است از اصول اساسي و راه حل هاي مشترک براي مشکلات جهاني تطابق بيروني1 (چگونه زنده بمانيم) و انسجام دروني2 ( چگونه کنار هم بمانيم). اين مفروضات و اصول اساسي3 در طول زمان تکامل مي يابند و از نسلي به نسل ديگر منتقل مي شوند. طبق نظر شاين مفروضات اساسي هر گروه نمايانگر جهان بيني آن گروه است. شاين براين باور است که «فرهنگ مجموعه اي است از رفتارها، ساخته ها، ارزش ها و باورها، نظام هاي معنا و روش هاي يادگيري مشهود و نامشهود». مثلاً هنر و معماري، نمادها و آيين ها که در ساخته هاي دست بشر متجلي مي شوند، صريحاً و تلويحاً نمايانگر فرهنگ هستند که براي کشف آنها بايد پرسيد و پرسيد. شاين مي گويد؛ فرهنگ در سطوح مختلفي قابل جست وجو است و درک هر سطح نيازمند به کارگيري روش هاي مختلفي چون مشاهده، مصاحبه، پرسشنامه و تفسير است. در عميق ترين سطح، مفروضات اساسي قرار دارند که فرهنگ بر پايه آنها ساخته مي شود و شکل مي گيرد. بر پايه همين مفروضات، ارزش ها و باورهاي افراد به وجود مي آيند و در سطح روئين در قالب رفتارها و مصنوعات آن متبلور مي شود. لذا مشاهده مي شود، در حالي که مفروضات اساسي ظاهراً مشهود نيستند، اما در قالب رفتارها، مصنوعات و ارزش ها و باورهاي افراد مشهود و متجلي مي شوند. به تعبير ديگر براي پيدا کردن و درک فرهنگ بايد از مشهودات (رفتارها و مصنوعات) شروع کرد.

2- براساس اين تعريف از فرهنگ، گيرت هافستد از محققان نامدار عرصه مديريت و رفتارشناسي، به مطالعه فرهنگ هاي مختلف و مقايسه آنان با هم پرداخته است. هافستد با استفاده از پرسشنامه و نظرسنجي، مدارک بسياري در تاييد وجود باورها و ارزش هاي مختلف نزد کارکنان و مديران سازمان ها در کشورها و فرهنگ هاي مختلف ارائه کرد. وي در سال 1980 در ادامه پژوهش هاي خود و به منظور شناخت تفاوت هاي فرهنگي در ميان کشورهاي جهان، پژوهشي را به مورد اجرا گذاشت که به منبع و مرجعي براي ساير پژوهشگران تبديل شد. هافستد براي انجام اين پژوهش از يکصد و شانزده هزار نفر از کارکنان و مديران شاغل در پنجاه و سه کشور جهان نظرسنجي به عمل آورد. وي در اين پژوهش چهار بعد از ابعاد فرهنگ را مشخص کرد که کشورها از آن لحاظ متفاوت بودند. اين چهار بعد عبارت بودند از؛ «فاصله قدرت، ابهام گريزي يا احتياط، فردگرايي در مقابل جمع گرايي و مردگرايي در برابر زن گرايي». فاصله قدرت4، نشان مي دهد که مردم يک جامعه تا چه اندازه آماده تحمل نابرابري و تبعيض در توزيع قدرت هستند. ابهام گريزي5 يا احتياط به ميزان نگراني جامعه از ابهام ها و ناشناخته ها و ميزان تمايل شان به ثبات و قابل پيش بيني شدن رويدادها گفته مي شود. فردگرايي/ جمع گرايي6، نشان دهنده آن است که مردم يک جامعه تا چه اندازه خود و اقوام شان را به ديگران ترجيح داده و از لحاظ احساسي و عاطفي، خود را از گروه هاي ديگر مستقل مي بينند. مردگرايي/ زن گرايي7، نشان دهنده ميزان تمايل افراد يک جامعه به ارزش ها و روحيات مردانه نظير شجاعت، جسارت، رقابت طلبي و مادي گرايي يا ارزش ها و روحيات زنانه نظير توجه به تربيت، کيفيت زندگي، روابط اجتماعي و تعامل است.

3- هافستد در پژوهش سال 1980 در پرسشنامه 25 سوالي خود کوشش کرد نمره هريک از آن چهار بعد فرهنگي را براي هريک از کشورهاي مختلف به دست آورد و از اين طريق فرهنگ کشورها را با هم مقايسه کند. ايران نيز يکي از 53 کشور مورد مطالعه بود. پس از اتمام تحقيقات جايگاه فرهنگ ايران در مدل هافستد به شرح زير شناسايي شد؛

در بعد فاصله قدرت، که مالزي با 104 نمره و اتريش با 11 نمره داراي بيشترين و کمترين حد فاصله قدرت بودند، ايران با 58 نمره در رده نوزدهم قرار گرفت و نشان داد که ايرانيان با 52 درصد نمره تقريباً در ميانه متمايل به فاصله قدرت بالا قرار دارند.

در بعد ابهام گريزي يا تمايل به احتياط، که يونان با 112 و سنگاپور با 8 نمره داراي بالاترين و پايين ترين حد ابهام گريزي بودند، ايران با 59 نمره ابهام گريزي و يا ريسک ناپذيري در رده 32 قرارگرفته و نشان داد که با 53 درصد نمره احتياط، وضعيت متوسط متمايل به بالا را به خود اختصاص داده است.

در بعد فرد گرايي که امريکا با 91 نمره بيشترين و گواتمالا با 6 نمره کمترين تمايل فردگرايي را به خود اختصاص دادند، ايران با 41 نمره در رده 24 قرار گرفت و نشان داد با 45 درصد داراي تمايل به جمع گرايي است.

در بعد مردگرايي که ژاپن با 95 نمره بالاترين و سوئد با 5 نمره کمترين گرايش مردگرايي را داشتند، ايران با 43 نمره در رده 35 قرار گرفت و اين بدان معنا بود که فرهنگ ايران با 45 درصد نمره تمايل کمتري به مردگرايي داشته و روحيات زنانه در آن پررنگ تر از روحيات مردانه است. بنابراين اگر فاصله قدرت کم، ابهام گريزي پايين، فردگرايي و زن گرايي را از ويژگي هاي فرهنگ منعطف به شمار آوريم، مي توان ادعا نمود که به استناد پژوهش هافستد در سال 1980 فرهنگ ايراني با ميانگين نمره 50 درصد در ميانه منحني قرار دارد. بر اين اساس هافستد فرهنگ ايران را در گروه فرهنگ هاي ديوانسالار متمايل به فرهنگ مشارکتي و قبيله اي قرار داد.

دوم.1 - صاحب اين قلم در تير ماه سال1385 (2006) از رساله دکتراي خود با عنوان «ارائه مدل تدوين استراتژي مبتني بر فرهنگ- مورد ايران» دفاع کرد که با نمره عالي نوزده مورد تاييد هيات داوران از دانشگاه هاي تهران، علامه طباطبايي، شهيد بهشتي و موسسه عالي آموزش و پژوهش مديريت و برنامه ريزي قرار گرفت. بخشي از اين رساله به شناخت فرهنگ در سازمان هاي ايراني اختصاص دارد. برخلاف هافستد که جامعه آماري خود را يک سازمان(شرکت آي. بي.ام) انتخاب کرده بود، مديران سازمان هاي صنايع و معادن، ارشاد اسلامي، شهرداري ها و اعضاي شوراهاي اسلامي مراکز 30 استان کشور به عنوان جامعه آماري برگزيده شدند. براي شناخت فرهنگ در سازمان هاي ايراني از مدل و پرسشنامه هافستد استفاده شد. لذا ويژگي هاي فرهنگ در چهار بعد؛ فاصله قدرت، ابهام گريزي، فردگرايي/ جمع گرايي و مردگرايي/ زن گرايي مورد مطالعه و مقايسه قرار گرفت. تفاوت هاي فرهنگي در ميان سازمان ها و اقوام ايراني شناسايي شد که در اين مقاله جاي پرداختن به آنها نيست و من اميدوارم موفق شوم در آينده در مقالات مجزا بدان بپردازم. آنچه در اين نوشته مورد نظر است شناسايي فرهنگ ايراني در چهار بعد مدل هافستد است. هدف از اين کار مقايسه وضعيت فرهنگ ايران در دو مقطع 1980 و 2006 است. پس از جمع بندي اطلاعات استخراجي از پرسشنامه هاي جمع آوري شده و انجام تحليل آماري از بين 745 نفر از مديراني که مورد نظرسنجي قرار گرفتند و دامنه نمرات از 1 تا 4 منظور شده بود، نتايج زير حاصل شد؛

در بعد فاصله قدرت، نمره 575/2 گرايش 64 درصدي به سمت فاصله قدرت بالا، در بعد ابهام گريزي، نمره475/3 گرايش 87 درصدي به سمت ابهام گريزي بسيار بالا، در بعد جمع گرايي نمره 299/2 گرايش 82 درصدي به سوي جمع گرايي و در بعد مرد گرايي نمره

686/2 گرايش 67 درصدي به سوي مردگرايي را نشان مي دهد. براساس ويژگي هايي که براي فرهنگ منعطف قائل شديم فرهنگ ايراني در سال 2006داراي نمره ميانگين 75درصد بوده است که نشان از غيرمنعطف شدن آن دارد.

2- از مقايسه بين نتايج دو پژوهش در دو مقطع 1980 و 2006 يعني در يک فاصله زماني 27 ساله گرايش فرهنگ ايراني از منعطف به سمت غيرمنعطف بوده است. به عبارت ديگر نمره فاصله قدرت از 52 به 64، نمره ابهام گريزي از 53 به 87، نمره فردگرايي از 45 به 18 درصد و نمره مرد گرايي از 45 درصد به 67 درصد تغيير يافته است. به بيان ديگر در 27 سال گذشته فرهنگ ايراني به جاي گرايش به سمت منعطف شدن، به سوي عدم انعطاف سير کرده است. چرا که فاصله قدرت افزايش يافته است و اين نشان مي دهد که در حالي که در سال 1358 ، 52 درصد از مردم ايران توزيع نابرابر قدرت را به رسميت شناخته بودند در سال 1385 اين رقم به 64 درصد رسيده است. در بعد ابهام گريزي نيز در حالي که در سال1358 حدود 53 درصد ايرانيان محتاط و ريسک گريز بوده اند، اين رقم در سال1385 به 87 درصد رسيده است. در بعد فردگرايي نيز که يکي از شاخص هاي جدي توسعه جوامع پيشرفته است در حالي که در سال 1358 فرهنگ ايرانيان حدود 45 درصد فردگرا بوده است اين رقم در سال 1385 به 18 درصد کاهش يافته است. در بعد مرد گرايي نيز درحالي که در سال 1358 فرهنگ ايرانيان قريب 45درصد به مرد گرايي گرايش داشته است اين رقم در سال 1385 به 67 درصد افزايش يافته است. افزايش گرايش فرهنگ ايران در 27 سال گذشته به سمت فاصله قدرت بالا، ابهام گريزي خيلي زياد، مرد گرايي بالا و جمع گرايي خيلي زياد نشان دهنده غيرمنعطف شدن فرهنگ اين جامعه است. پيام اين تغييرات، با وصف اينکه به دليل کاستي هاي جامعه آماري ممکن است تعميم پذيري آن نيازمند احتياط بيشتري باشد، هشداري است جدي به مردم، نخبگان و دولتمردان جامعه، چرا که ممکن است غيرمنعطف شدن فرهنگ ايران، جامعه ما را در عرصه داخلي و در تعامل با جهان پيچيده و سيال امروزي با چالش هاي جدي مواجه سازد.

پي نوشت ها؛

1- External Adaptation

2- Internal Integration

3- Assumptions

4- Power Distance

5- Uncertainty Avoidance

6- Individualism Collectivism

7- Masculinity Femininity

ہدکتراي مديريت استراتژيک؛

www.wetowej.blogfa.com hedayati38@gmail.com

منابع؛

1- Shine, Edgar.(1991), Organizational culture and leadership, San Francisco. Toss bass.

2- Hofstede, Geert,(1997), cultures and Organizations. Software of the mind, McGraw-hill New York

3- شنايدر، سوزان و بارسو، لويي. مديريت در پهنه فرهنگ ها، مترجمين؛ سيد محمد اعرابي و داود ايزدي، تهران، دفتر پژوهش هاي فرهنگي، 1379، چاپ اول

4- هدايتي، سيد هاشم. رساله دکترا (ارائه مدل تدوين استراتژي مبتني برفرهنگ - مورد ايران)، موسسه عالي آموزش و پژوهش مديريت و برنامه ريزي، تهران، تير ماه 1385
عناوين اين صفحه
نمايشگاهي متفاوت
بهترين شغل دنيا
اندر حکايت برخاستن و نشستن به موقع
مسير تغييرات فرهنگي در ايران

روزنامه اعتماد
طراحی و پیاده سازی نرم افزار : شرکت ارتباطات نوین فرانام