عطاالله مهاجراني
داستاني را که مي خوانيد ادامه رمان «المتشائل» نوشته اميل حبيبي نويسنده معروف فلسطيني است که به صورت دنباله دار هر هفته در ويژه نامه چاپ خواهد شد.
---

آقاي عزيز، سرانجام از بيروت بيرون آمدم. سمت چپ پيچيدم. وارد پس کوچه هاي عکا شدم. دور و بر مسجد تا محله خرابه پرسه زدم. صبح دروغين ناپديد شد و تاريکي شب شدت گرفت.راهم را ادامه دادم، به هر سو مي رفتم. در سمت غرب دريا، نوري ديدم که پي درپي چشمک مي زد. انگار مرا به سوي خود فرامي خواند. مثل چشم چپ استاد عربي مان، عصب چشمش بيمار بود. پلکش مي پريد و چشمک مي زد. اولين بار که او را ديدم، گمان کردم به من اشاره مي کند که پاي تخته بروم. رفتم پاي تخته. فرياد زد؛ «برو بنشين سر جات ابله،» برگشتم سر جايم. چشم چپش همچنان چشمک مي زد. فهميدم که از چشمک زدن قصدي ندارد. وقتي سرود فلسطين را خواند که «فلسطين سرزمين من است1 / فرزندانم بشتابيد»
چشم چپش چشمک زد؛ بيت را هنوز تمام نکرده بود که خنده ام گرفت. ساکت شد، پريشان شده بود. . . صداي نفس زدن همکلاسي هايم را مي شنيدم. از ترس نفس نفس مي زدند. با چوب تعليمي اش بر سرم زد، تا چوب شکست. به من دستور داد که پس از زنگ تعطيل در کلاس بمانم و از روي قصيده امري القيس بيست بار بنويسم؛ «اشتياقم که کم رمق شده بود، به آسمان سر برکشيد.» تا دو بيت زير؛«همدمم وقتي راه را پيش رويش ديد گريست. مطمئن شد که به پادشاهي مي رسيم . به او گفتم؛ گريه نکن. يا پادشاهي را به دست مي آوريم؛ اگر هم مرديم براي مرگمان دليل داريم.» 2
از همان وقت فهميدم که آخر و عاقبت مسخرگي به کجا مي انجامد. خدا را شکر کردم که پلک چشم چپ معلمم مي پريد؛ با خودم گفتم؛ «چه خوب شد که چوب تعليم اش روي سر و تنم شکست.»
يقين داشتم نوري که در غرب چشمک مي زد؛ و کاملاً به آن توجه داشتم،از چشم چپ معلمم نيست. دليلش اين بود، سايه هايي که در مسجد بودند به من خبر دادند؛ معلمم؛ هنگامي که مواد منفجره از حيفا به عکا مي برد؛ درست در همان هفته هايي بود،که ارتش انگليس در منطقه «مصراره» در قدس؛ و در «قسطل» در مرتفعات قدس؛ با انقلابيون مي جنگيد. اين واقعه پيش از پيشروي ارتش عربي به فرماندهي ابو حنبک، چلوب پاشا به سوي مناطقي بود، که عرب ها را از آنجا بيرون رانده بودند.
سمت نور چشمک زن نگريستم، اطمينان داشتم که نشانه يک دعوت آسماني است. به نزديکي دريا رسيدم. فانوس دريايي عکا در سمت چپم بود؛ چشمک مي زد و مرا به سوي خود مي خواند. فانوس همچنان مي سوخت و خاموش نمي شد؛ تمامي چراغ هاي شهر شکيبا و باشکوه عکا خاموش شده بودند.
به سمت فانوس رفتم. راه خلوت و دريا آرام بود؛ موج ها فرو مي نشستند. موج ها با صخره اي که سمت باروي احمد خميده بود؛ بازي مي کردند. انگار موج ها مي خواستند کلاه ناپلئون ديگري را از سرش بردارند. 3
بله آقاي عزيز، وقتي انسان ها مي توانند همواره قامت خم کنند، چرا صخره عکا نتواند؟ مردم عکا هميشه با خوارانگاري خويش مي پرسند؛ چرا عکا از صداي غرش دريا مي هراسد؟ وقتي دريا توفاني شد و مردم حيفا به سمت آنان آمدند؛ دريافتند که نسبت به مردم حيفا آنان بيشتر از دريا مي هراسند.
ناگاه صدايي شنيدم که مي گفت؛ هاي سعيد، سعيد،مثل مردي بودم که از جاکليدي دارد دوشيزه اي زيبا را مي بيند که در پس پرده است. مي خواستم از شرم عقب به عقب بازگردم که ندا داد؛ پيش بيا، گفتم؛ «من اينجا هستم.» گفت؛ «بيا نزديک تر،»
مردي بلندقامت در برابرم بود. با روشنايي که از صخره فانوس مي تابيد؛ آميخته شده بود. وقتي نور مي تافت؛ او هم آشکار بود؛ وقتي نور خاموش مي شد؛ او هم ناپديد مي شد. انگار او چشمک چشم فانوس بود. عباي آبي پوشيده بود، در سفيدي ابرگونه اي پيچيده شده بود. مثل فانوس دريايي بود. به سوي يکديگر حرکت کرديم. در محوطه بازي بين دو باروي سمت راست و سمت چپ در محله فاخوره به هم رسيديم. چهره اش پنهان بود همانند چهره دريا که از نسيم شرقي موج مي زند؛ چهره اش مواج بود. شگفت زده بودم؛ چين هاي صورتش به طراوت چهره جواني نورس بود. اگر هراس از تاريکي نبود؛ به سويش مي رفتم؛ تا گونه اش را ببوسم.
چشمانش سياه و فراخ و عميق بود. سياهي آشنا وقتي تاريکي بر چشم هايش مي افتاد ژرفاي چشمانش بيشتر مي شد. وقتي روشنايي بر چشمش مي افتاد، مي درخشيد. گويي شب و روز بودند، که لحظه به لحظه؛ پي در پي فرامي رسيدند.
پيشاني اش بلند بود؛ آن قدر بلند که در نگاه نخست متوجه بلنداي آن نشدم. بعد ها وقتي براي نخستين بار در زندگي ام در برابر آسمان خراشي قرار گرفتم؛ بهت زده شدم. متوجه شدم که هر چه تلاش مي کنم تا فراز ساختمان عظيم را نگاه کنم؛ نمي توانم. بلند و عظيم بود. به نظرم آمد پيشاني آن پير مثل فانوس دريايي است.
دستش را به سويم دراز کرد؛ با او دست دادم. احساس آرامش کردم. دستم را عقب نکشيدم. با خودم گفتم؛ در دست او راز هايي وجود دارد.
گفت؛«مگر در جست وجوي من نبودي؟»
گفتم؛ «همه عمرم؛ حضرت مستطاب، در جست وجوي شما بوده ام؛ شما آمديد؟»
گفت؛ «ما اينجا هستيم؛ اينجا هستيم تا به سويمان بيايند.» در حالي که دستم هنوز توي دستش بود، گفتم؛ «گمان مي کردم که دست دادن يک رسم ارتجاعي است.»
لبخند زد، همه موج هاي دريايي سيمايش صاف شد. گفت؛ «من گمان مي کردم؛ وقتي شما اين رسم را انتخاب کرديد؛ نيمي از راه را به سوي ما آمده ايد. نخستين انساني که دست داد و از روي محبت کف دست ها بر هم مماس شد، نام او را در فهرست نام هاي جاودان مثل سلامه و بتهوون و سيددرويش ثبت کرديم. ما شرمنده مي شويم که مي بينيم اکثر شما چشم ديدن هنرمندان يا آوازخوان ها را نداريد. حقوق آنان را به کمال نمي پردازيد. ما در صدر فهرست خودمان نام دو کس را پيش از ديگران قرار داده ايم؛ نخستين کسي که آتش را افروخت و نخستين کسي که با برادرش دست داد. آن دو نخستين کساني بودند که با هم دست دادند. بگذار دستت توي دست من باشد؛ آسوده باشد،» همان کار را کردم.
گفت؛ «سعيد چه چيزي طلب مي کني؟»
پاسخ دادم؛ «مرا نجات بده.»
گفت؛ «از دست کي؟»

ناگاه ترس برم داشت، دستم را از توي دستش بيرون کشيدم. زبانم را پيش از آن که بلغزد؛ و سرانجام ناگواري پيدا کنم؛ در دهان حبس کردم. پدر خدا بيامرزم به ما آموخت؛ که مردم آدمخوارند. مبادا به کساني که دوروبرمان هستند؛ اعتماد کنيم. ما بايد به همه مردم بدگمان باشيم. حتي اگر برادر پدري و مادري مان باشند. اگر هم تو را نخورده اند؛ خواهند خورد. پدر خدا بيامرزم هم آدمخوار بود تا سرانجام خودش هم خورده شد. دندان بر هم فشردم و زبانم را نگاه داشتم. با خودم گفتم؛«حاکم نظامي او را فرستاده تا جاسوسي مرا بکند.» گفتم؛ «سپاسگزارم حضرت مستطاب، اما من شما را نمي شناسم.» به خاطر هوشمندي ام در دلم احساس خوشايندي يافتم. گفت؛ «دنبال من بيا،»
با خودم گفتم؛ «هنوز هم دارد مرا مي آزمايد؛ در پي اش رفتم. از زير پل به طرف راست زندان رفتيم. وارد حياط مسجد رمل شديم. مسجد جزار را دور زديم. به گذرگاهي رسيديم. درون نقب هاي عکا بوديم. روشنايي چشمانش چراغ راه ما بود. وارد تالار بزرگ و نموري شديم. در دو سمتش ايوان بود. توي ايواني نشستيم. گفت؛ «آنان که پيش از شما بودند؛ بالاي سر پيشينيان خود عمارت مي کردند، تا نوبت به نسلي رسيد؛ که باستان شناس بودند. آنان بنيان را مي کنند و آن چه بالاست را نابود مي کنند. اگر کار به همين روال پيش برود، به عصر دايناسور ها مي رسيد.» گفتم؛ «حضرت مستطاب، اينجا کجاست؟» گفت؛ «اينجا تالار بازرگانان اهل جنوا است. در اينجا شب را سپري مي کردند؛ کالاهايشان را مبادله مي کردند؛ خوشگذراني مي کردند، قمار مي کردند؛ مي زاييدند و زاده مي شدند. به خاک مي سپردند و به خاک سپرده مي شدند.»
گفتم؛ «حضرت مستطاب، چرا اين قدر نقب زده اند؟»
گفت؛ «تا از شر مردمي که بر روي زمين بودند در امان بمانند.»
گفتم؛ «اما اين نقب ها هم آنان را نجات نداد؟»
گفت؛ «آنان چنين گمان نمي کردند.»
گفتم؛ «حضرت مستطاب نام شما چيست؟»
خيره نگاهم کرد. توي سياهي چشمان فراخش دو سعيد بود؛ با شگفتي به من نگاه مي کردند. سعيدي که مصرانه طلب مي کرد و سعيدي که مي هراسيد.
لبخند زد و گفت؛ «شما هر کسي را در بين خودتان با نامش مي شناسيد. اما ما پيش شما هستيم. شما هستيد که نام هايي را که مي پسنديد بر ما مي گذاريد. به من مي تواني بگويي؛ راهنما؛ نامي که نياکان تو برگزيدند؛ يا پيشوا و يا نجات دهنده.» يکي از سعيد ها گفت؛- سعيد ديگر از سستي در خويش فرورفته بود. «حضرت مستطاب ما را نجات بدهيد»، نگاه سرد و خيره اي به من انداخت؛ موج خشم؛ سعيد هاي چشمانش را در هم شکست. سعيد ها ناپديد شدند. سپس گفت؛ «اين راه و رسم شماست؛ روش شما همين است. وقتي نمي توانيد با واقعيت هاي تلخ رويارو شويد؛ نمي خواهيد هزينه لازم را براي دگرگون کردن بپردازيد؛ مي دانيد که هزينه هنگفتي مي طلبد، به من پناه مي آوريد. من به مردمان ديگري نگاه مي کنم، به فداکاري شان. به هيچ کسي اجازه نمي دهند که آنان را در سياهچال هايي مثل اين بيفکنند. بر شما خشم مي گيرم. چه چيز شما از آنان کمتر است؟ بين شما کسي نيست که زندگي اش کاستي هايي داشته باشد؛ تا زندگي اش را تقديم کند؟يا مرگ او را با کاستي روبه رو کند که بر زندگي اش بهراسد؟» به سخنش گوش مي کردم. نفس نمي زدم. ظلمات نقب در چشمانم بود. به ياد آن سپيده دم موعود در شهر محبوبم حيفا افتادم. پريشاني ام افزون شد. گفتم؛ «حضرت مستطاب، فردا به شهرم حيفا بازمي گردم، در آنجا زندگي مي کنم. مرا راهنمايي کن.»
پريشاني اش برطرف شده بود. آرام بود. گفت؛ «سخني ندارم؛ جز اين سخن که شنيده ام در سرزمين پارسيان؛ از تبري حکايت مي کنند که دسته نداشت. تبر را ميان درختان افکنده بودند. درختي به ديگر درختان گفت؛ «اين تبر که اينجا افتاده است؛ بوي خيري از آن به مشام نمي رسد.» درخت ديگري گفت؛ «تا وقتي که در ته اين تبردسته چوبي از خود شما فرو نرفته است؛ از آن بيم نداشته باشيد».» 4 برو، اين حکايت منحصر به تبر نيست.
«حضرت مستطاب، آيا مي توانم؛ يک بار ديگر شما را زيارت کنم؟»
«هر وقت خواستي به همين نقب ها بيا.»
«حضرت مستطاب، چه ساعتي بيايم؟»
«هنگامي که در منتهاي ناتواني بودي.»
«چه وقت؟»او رفته بود؛ در نقب ها سرگردان بودم. از اين نقب به آن نقب مي رفتم. صبح صادق دميد. شکم زمين شکافته شد؛ خودم را در حياط مسجد يافتم. کش و قوس مي آمدم؛ خميازه مي کشيدم.
چگونه سعيد رهبر اتحاديه کارگران
فلسطين شد
اکنون که فارغ البالم، ديدار نخستم را با مرد فضايي عجيب به ياد مي آورم. از خودم شگفت زده ام که چرا به دامنش نياويختم؛ التماس نکردم تا مرا از اين زندگي وحشت بار نجات دهد؟ آماده مي شدم به ديدار ادون سفشارک بروم؛ به خاطر محبت پدربزرگم نسبت به او؛ مهرش به دلم افتاده بود. آقاي عزيز، نمي خواهم با روايت جزئيات سرت را به درد آورم. درست سر ساعت هفت صبح؛ همان طور که دستور داده بودند؛ وارد قرارگاه پليس در عکا شدم. از جناب فرمانده نظامي که مرا به حيفا آورده بود، پرسيدم. تا ساعت چهار بعدازظهر؛ بدون آب و غذا منتظر ماندم؛ فقط پليس جواني که انگليسي حرف مي زد؛ و من به خوبي از عهده اش برآمدم، يک پياله چاي به من داد. گفت داوطلبانه آمده است، تا با زمين داران بزرگ مبارزه کند. گفت عرب ها را دوست دارد. پيش از اين که از قرارگاه خارج شود؛ برگشت، گرم و دوستانه با من دست داد؛ به من قول داد؛ وقتي جنگ تمام بشود، براي ما کيبوتص تاسيس مي کنند؛ تا جوانان آزاديخواهي مثل من؛ که به زبان تمدن و انسانيت به خوبي حرف مي زنند، در آنجا کار کنند. گفت؛ «شالوم،» من به همان زبان انسانيت گفتم؛ «صلح،»خنديد و گفت؛ «سلام، سلام،»به عربي گفت؛ همه اندوهم از ميان رفت.
در يک ماشين نظامي که غرق گل و لاي بود؛ مرا کنار راننده نشاندند. کنار دستم هم يک نفر ديگر نشست. هر دو ساکت بودند. به دشت سعاده، نزديکي حيفا رسيده بوديم. در ذهنم در جست وجوي شقايق نعمان برنيامدم؛ دوران کودکي ام سرشار از خاطره اش بود؛ از سويي جايي که نشسته بودم، براي سه نفرمان خيلي تنگ بود. گفت؛ «به شهر اسرائيل خوش آمديد»،
گمان کردم، نام شهر محبوبم، حيفا را تغيير داده اند، شده شهر اسرائيل. دلم گرفت و سينه ام تنگ شد. درست مثل وقتي که بعد ها، به «وادي الصليب» رفتم. ديدم توي راه هيچ کس نيست. صداي گلوله هم به گوش نمي رسيد. پيش از اين که پدرم و حيفا سقوط کنند؛ به آنجا رفته بوديم. با خودم گفتم؛ «بسيار خوب اين هم همان صلحي که مي خواستي؛ چرا اين قدر گرفته اي؟»
نظامي اي که مراقبم بود، گفت؛ «صلح، چقدر صلح گرانبهاست»، تکان خوردم، مي خواستم اندکي جابه جا بشوم. راننده تنه ام زد؛ من هم به او تنه زدم، ماشين را نگه داشت؛ گفت؛ «برو عقب ماشين زير آفتاب بنشين، هرکس بايد سر جاي خودش بنشيند.»
پشت ماشين جايي براي نشستن نبود، ايستادم، به وادي «نسناس» رسيديم. سمت خيابان جبل رفتيم. نانوايي ارمني که به پسرش عربي ياد دادم،آنجا بود. نانوايي بسته بود؛ پسر هم نبود. گفت؛ «بيا پايين.» پايين آمدم.
مرا به «کميته موقت عرب ها» تحويل داد. تحويلم گرفتند؛ تشکر کردند، به محض اين که دور شدند؛ ناسزايشان گفتند. يکي شان گفت؛ «اينها خيال کرده اند قرارگاه هتل است؛ بايد با وزير امور اقليت ها در اين باره صحبت کنيم.»
مي خواستم به آنها نشان بدهم؛ که افتخار مي کنم که عربم. گفتم؛ از اين که اسم حيفا را به مدينه اسرائيل تغيير داده اند؛ بسيارمتاسفم. يکي شان به بقيه چشمک زد و گفت؛ «اين هم يک ابله ديگر؟»
متوجه نشدم که چرا به من گفتند ابله. وقتي مبارزات انتخاباتي درگرفت، فهميدم که «مدينه» به عبري به معني دولت در زبان عربي است. نام حيفا را حفظ کردند؛ به دليل اين که يک نام توراتي است. کلاهم را قاضي کردم، دريافتم، واقعاً ابله هستم. مهمترين دليلش اين بود، که من آخرين نفر از اعضاي کميته بودم که متوجه شدم، مرحوم کيوورک در رستورانش به ما گوشت خر مي خورانيد. ما هم مي خورديم و سپاس مي گفتيم.
صبح روز بعد؛ به خيابان «ملوک» رفتم. ادون سفشارک جلوي در دفترش به استقبالم آمد. لباس نظامي پوشيده بود. ده ليره به من داد. گفت؛ «پدرت به ما خدمت کرد؛ اين را بگير و بخور،» رفتم رستوران کيوورک و خوردم. تا اين که اعضاي کميته، خانه عربي را که از حيفا گريخته بود، به من دادند. ارتشي ها آمدند و مرا از آن خانه بيرون کردند. من هم شدم رهبر اتحاديه کارگران فلسطين.
پي نوشت ها؛
1- فلسطين بلادي
هيا يا اولادي
2- سما لک شوق بعد ما کان اقصرا
وحلت سليمي بطن ظبي فعرعرا
بکي صاحبي لما راي الدرب دونه
و ايقن انا لاحقان بقيصرا
فقلت له لا تبک انما
نحاول ملکا او نموت فنعذرا
3- اشاره به ناپلئون بناپارت است که در ماه مارس سال1799 کوشيد عکا را بگيرد و ناکام ماند.
4- اين حکايت را جاحظ روايت کرده است.