اميد روحاني
موسيقي
باران،کيهان کلهر- شجاعت حسين خان( نشر موسيقي آواي دوست)

باران يا غزل 4- پس از غزل هاي 1 و 2 و 3 که سال ها پيش درآمدند و اولين نمونه هاي موسيقي تلفيقي ايران و هند و حاصل همکاري و هم نوازي مشترک کمانچه کيهان کلهر و سيتار شجاعت حسين خان بودند- عرضه شده است. اگر غزل هاي 1 و 2 که محصول سال 1376 و غزل 3 که بعدها به چاپ و نشر رسيدند، حاصل آغاز همکاري، شجاعت و جسارت دو نوازنده بود و در واقع تمرين هايي براي بداهه نوازي هايي که مختص اين نوع موسيقي تلفيقي بايد باشد، اين همکاري سرانجام در «باران» نتيجه اش را داده است. سه قطعه «آبي»، «سبز» و «سرخ»، حاصل اين کنسرت بداهه نوازي بين کمانچه و سيتار حيرت انگيز است. اين يک جاز کنترل شده، در محدوده رديف و سنت، حفظ دو سنت موسيقي ايران و هند، نه فقط لحن، کليت موسيقي و هويت هر دو موسيقي را دارد بلکه پيدايش موسيقي جازي را نويد مي دهد که خاص ما و مال ما است و هويت و لحن و نواهاي شرقي دارد.
بايد سال ها به عقب برگرديم، زماني که بيتل ها، در ميانه دهه شگفت انگيز 1960 هرکدام به سويي از جهان رفتند. يکي به امريکاي جنوبي رفت و يکي به هند آمد و حاصل اين سفر، آلبوم شگفت انگيز «آلبوم سفيد» بود و پيشنهاد تلفيق يا استفاده از موسيقي هاي بومي و Exotic فرهنگ هاي ديگر و کاربرد اصوات روزمره در موسيقي (که اين يکي پايه ابداعات پينک فلويد شد) و سپس به ترکيب و تلفيق و همکاري راوي شانکار با جورج هريسون و اساساً پيدايش جازراک هاي تلفيقي هندواروپايي شد. اين شاخه از موسيقي تلفيقي آغازگر همه تلفيق ها و سپس New Age شد. حالا آقاي کيهان کلهر، با شجاعت حسين خان نوعي از جاز هندو ايراني را پيشنهاد و تلفيق و خلق کرده اند که اگر در غزل ها، بابت تمرين و همدلي و هم نوايي بود، در «باران»، به ويژه در قطعه سوم- يعني «سرخ» به يک فينال جادويي مي رسد، به يک ديالوگ حيرت انگيز و بسيار شنيدني بين سيتار و کمانچه در ريتمي تند و زيبا، زخمه هايي از کمانچه در متن ريتمي که سيتار ايجاد مي کند که تاکنون در موسيقي نشنيده ام.
اين آقاي کلهر که بي صدا و آرام و شجاعانه کارش را مي کند مسير را بعداً ادامه داد و «تا بيکران دور دست» را با ساز و نوازنده ترکي بيرون داد و به شکل هايي از تلفيق با جاز رسيد و با «علي اکبر مرادي»، «در آينه آسمان» همين کار را با موسيقي ايراني کرد اما قطعه «سرخ» از مجموعه باران حرفي تازه در موسيقي تلفيقي است، چيزي فراتر از يک همنوايي و آشنايي، يک اتفاق است که فقط در متن گروه هاي جاز، در سال هاي طلايي دهه هاي 1950 و 1960 در جشنواره هاي نيوپورت ممکن بود رخ بدهد.
تمرين تونال، ارکستر تجربي تهران، حميدرضا اردلان، نشر موسيقي هرمس

راستش اگر با سختي و دشواري و گهگاه اندکي عذاب بتوان 72 دقيقه را تحمل کرد، مي توان در انتهاي اين تجربه- که گزيده اي از 6 مجموعه مستقل ارکستر تجربي تهران و ظاهراً اولين آلبوم از مجموعه اي سه گانه است- پرسيد که حاصل اين تجربه صوتي چيست؟ حاصل اين خطوط آکورديک يا ملوديک کوتاه و در واقع آغاز نشده، اين تداخل صوتي از سازهاي گوناگون زهي و کوبه اي چيست؟ اينها و انواع اصواتي که ممکن است بشود با ترکيب هاي گوناگون آن ساخت، اولاً که گوش نواز نيستند و گاه حتي موسيقي نيستند و دوم آنکه در ساحت توازن و تناسب موسيقي ايراني نمي گنجند و سوم آن که سال ها است از تجربه هاي جان کيج و کارل هاينس هاينزه و اشتوکهاوزن و ديگران فاصله گرفته ايم و اکنون مي شود حاصل آن تجربه ها را در کليت موسيقي غربي ديد، اما تجربه هاي گروه ارکستر تجربي تهران، به ويژه در 5 قطعه «ايراني»شان، قرار است چه کاربردهايي بر کليت موسيقي ايراني (يا موسيقي در کل) بيفزايد يا چگونه بر غناي اين موسيقي چيزي اضافه کنند.
در تجربه با موسيقي ايراني يا رديف هاي ايراني يا کليت حسي، عاطفي و لحني موسيقي ايراني مي توان از عادات گوشي و شنوايي متعارف گذشت (و گوشنواز نبودنش را به جان خريد) و از آن زمينه اي براي کنترپوان و تبديل الحان، ملودي ها، نوع پرداخت به موسيقي غربي سود برد. مثل کاري که مثلاً آقاي صاحب نسق مي کنند، اما نوع کاري که ارکستر تجربي تهران کرده است، نه براي اين کاربرد بلکه تنها تجربه با بريده قطعه هاي صوتي موسيقي ايراني يا سازهاي ايراني است اما در واقع دست کم در بيشترين زمان هاي اين سي دي 72 دقيقه اي، اساساً موسيقي اي شکل نمي گيرد، واجد هيچ نوع حس يا تداعي کننده حس و حالي هم نيست (که بتوان از آن به عنوان نوار صوتي استفاده کرد).
شايد بهتر باشد صبر کرد و زمان داد تا از دل اين تجربه (و تجربه هاي ديگر) چيزي جدا از تجربه هايي تونال- که در واقع آتونال اند- درآيد تا بتواند مورد ارزيابي قرار گيرد.
تجسمي
نمايشگاه نقاشي هاي کورس نکوئيان (گالري گلستان)

آقاي نکوئيان که گويا در آلمان در رشته هاي فني و علمي تحصيل کرده اند، نمونه هايي از بافت هاي مختلف بدن را، درست همان گونه که ممکن است يک پزشک، بافت شناس يا آسيب شناس از پشت چشمي يک ميکروسکوپ ببيند، بر بوم هاي يک اندازه و متوسط خود با رنگ هايي متناسب رنگ آميزي بافتي به تصوير کشيده اند. انتخاب رنگ هاي متناسب، کنار هم گذاشتن و تناسب رنگي، ايجاد فضاهاي مثبت و منفي، انحناهاي آرام و پرهيز از هر نوع تندي و تهاجم به اکثر پرده ها گرما و روشني بخشيده است و فضاهايي مهربان و صميمي و دوست داشتني پديد آورده است. اين گرايش- که تازه هم نيست (و حافظه ياري نمي کند که کي و کجا)- البته به خودي خود بيننده را قانع نمي کند، گويي آدم منتظر است که حالا با اثبات ظرافت و نرمي و ذهن هوشيار و دستي آماده، نقاش حالا کارهايي اصلي تر و درست تر بکشد و نشان مان دهد. اين شوخ طبعي و ظرافت به جاي خود محفوظ، حالا نقاش مان بايد نقاشي هايش را بکشد.
نمايشگاه مجسمه هاي فاطمه امداديان(نگارخانه هور)

فاطمه امداديان، مجسمه ساز، پس از 7 سال، دوباره در يک نمايشگاه انفرادي، درحالي که در اين 7 سال، شاهد شرکت و حضور گهگاه او، با يک يا دو اثر در نمايشگاه هاي گروهي و مناسبتي بوديم. خانم امداديان هنوز با چوب کار مي کنند، هنوز به سنتي ترين و آشناترين شکل، قطعات چوبي را صيقل مي دهند و فرم مي دهند و به نظر مي رسد که با کمترين دخالت و دستکاري به فرم ها و حجم هاي مطلوب خود مي رسند. اين بار اما اين تنديس هاي صيقل يافته چوبي در ابعادي بزرگتر و گاه حتي عظيم، ظاهر شده اند و اغلب با فيگورهاي انساني يا طبيعي واضح تر که اما در نيمي از حجم تنديس صيقل خورده و صاف اند و در نيمي ديگر با خطوطي خشن، شکسته و موازي خراش هاي افقي يا مورب خورده اند. تنديس ها دست محکم، طراحي پخته و پردازش چشم نوازي را نشان مي دهند. اين بار خانم امداديان رنگ طبيعي چوب را با رنگ يا لاک الکل نپوشانده اند و همين رنگ، قوام و بافت طبيعي چوب، زيبايي و سادگي آن را بيشتر کرده است. فرم ها ساده و محکم و باصلابت اند و مفهوم ها، به سادگي و بدون نياز به تفسيرهاي پيچيده، روشن و قابل فهم اند. همه اينها تداعي کننده اين ظرافت اند که از دل اين چوب هاي سنگين، زيبايي چه راحت و بي واسطه بيرون مي زند و سپس چه ساده و بي واسطه، اين تنديس هاي اندام وار زيبا با ضربات سنگين تيز خراش خورده اند اما هنوز برپا ايستاده و مقاوم اند.
عکاسي
عکس هاي جهانگير کازروني (نگارخانه دي)

مجموعه عکس هاي آقاي کازروني درواقع فتوکلاژهايي چيده شده و دستکاري شده هنگام چاپ، چيزي بين گزارش هاي تصويري و فتوکلاژ هنري سرگردان اند. هر قاب از دو و در چند مورد از سه يا بيشتر عکس تشکيل شده است که بيشتر به شکل افقي - يکي پايين قاب و ديگري در بالا - در قاب جاي گرفته اند و در چند مورد به نوعي کلاژ يا در چاپ، برهم قرار گرفته اند. ويژگي مشخصي بين انتخاب دو عکس يا سه عکس، جز در موارد عکس هاي قديمي وجود ندارد. در اغلب موارد نه فضاي خاصي شکل مي گيرد و نه حس يا مفهوم يا معنايي بيش از آن چه يک عکس به تنهايي مي تواند بدهد به قاب ها بخشيده است. نه عکس ها مکمل يکديگرند و نه فضايي اضافي، ملموس تر و محکم تر شکل گرفته و نه تاکيدي از اولي به دومي جز در موارد عکس هاي قديمي و کهنه که با نوعي تشديد حس نوستالژي روبه روييم، در بقيه موارد، درواقع، عکاس تنها از روي يک نظم شخصي و قراري حسي يا دروني دست به انتخاب زده است. تک تک عکس ها هم، جدا از مجموعه، درواقع عکس هايي متعارف اند. قاب بندي ها معمولي و متعارف و فاقد هر حس و حال و ويژگي عکاسانه.
آنچه که نيست و بايد باشد و درواقع همه موجبيت يک نمايشگاه از يک هنرمند يا حتي يک عکاس آماتور، فرديت است که آن را برجسته و شاخص مي کند. اگر فرديت نباشد يا به ظهور نرسد، ديگر با هيچ چيز مواجه نيستيم. همين.